اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۳۰ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

افشای نقش آیت الله خمینی در آغاز جنگ تحمیلی!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۰۳ ق.ظ


چه فرقی می کند، رادیو زمانه باشد یا بی بی سی فارسی؛ یکی از همین سایت های آن ور آبی وابسته به بنگاه های خبری انگلیس بود که دیروز یا پریروز مقاله ای را به مناسبت هفته دفاع مقدس منتشر ساخت و در آن سعی نمود اسناد مربوط به نقش امام خمینی در آغاز جنگ هشت ساله را رونمایی کند!

به اقتضای علقه شخصی خود در امور پژوهشی مرتبط با دفاع مقدس یا از سر کنجکاوی و برای آمادگی در مواجهه با یک شبهه بزرگ و مستند تاریخی! که لابد قرار است تا چند روز دیگر توی دهان برخی مریدان غرب و خودباختگان وطنی نشخوار شده و در سطح شبکه های اجتماعی یا صفوف مستحکم تاکسی و اتوبوس و مترو بلغور بشود، شروع کردم به مطالعه دقیق این مقاله.

باور کنید انتظار داشتم یک نکته ناگفته و مغفول از تاریخ انقلاب اسلامی توسط نگارنده پر ادعای مقاله یاد شده مورد اشاره قرار گرفته و خواننده را با شبهه ای پیچیده مواجه کند. از سر تا ته مقاله فقط دو دلیل در خصوص مدعای طرح شده بیان گردید.

نویسنده مقاله ضمن اذعان به اعتراف جهانی نسبت به تجاوزگری حزب بعث و اقرار دبیرکل وقت سازمان ملل جناب خاویر پرز دکوئیار مبنی بر آغاز تهاجم توسط رژیم عراق که البته مجموعه این اعترافات پس از پایان جنگ اتفاق افتاد؛ اما سعی نمود روی پنهان جنگ را نیز به زعم خود مورد واکاوی قرار دهد.

نویسنده بی آنکه اشاره ای به خصومت تاریخی بر سر تعیین خطوط مرزی بین ایران عراق که حتی در رژیم شاه نیز باعث دو بار درگیری مرزی بین نیروهای ارتش دو طرف گردید سخنان امام (ره) مبنی بر ضرورت دفاع از مظلومان عالم و احیای ارزش های اسلامی و انسانی در گستره گیتی و صدور انقلاب را یک دلیل منطقی! برای آغاز حمله ناجوانمردانه دولت صدام به نظام نوپای اسلامی ایران دانست. کافی بود نویسنده مقاله یک لحظه به خود اجازه فکر می داد و ذهنش را به این سمت می برد که اگر سخنان حضرت امام برای شروع یک جنگ خانمان سوز عاملی تحریک کننده بود پس چرا به جای دولت صدام یا همراه با او سایر همسایگان ایران مستقیماً به این کشور حمله نکردند؟ جالب آن که ابرقدرت بزرگی مانند شوروی در همسایگی ایران بود و به خوبی می دانست که مبانی اندیشه دینی انقلاب اسلامی هیچ نوع سنخیت و سازگاری با تفکر کمونیسم نداشته و نبرد این دو اندیشه متضاد، اجتناب ناپذیر بوده و یک حقیقت نهفته در ذات دو ایدئولوژی مذکور می باشد. شوروی هم می توانست به همین بهانه به ایران حمله کرده و با توجه به قدرت و نفوذ خود در منطقه، ایران را با مشکلاتی جدی مواجه کند.

نگاهی مختصر و گذرا به تاریخ سه چهار دهه اخیر نشان می دهد که حمله عراق به ایران یک برنامه هدایت شده و چند منظوره بود که تجزیه ایران، شکست انقلاب اسلامی، اثبات ادعای زعامت اعراب توسط صدام، خوی کشورگشایی حزب بعث که بعدها با حمله به کویت و اشغال کامل آن اثبات گردید و ... از جمله دلایل این تهاجم ناجوانمردانه بوده است.

نکته دیگری که نویسنده مقاله مذکور به عنوان دلیل منطقی! نقش ایران و به طور مشخص حضرت امام خمینی (ره)  در آغاز جنگ بیان می کند عدم استقبال دیپلماسی ایران از تقویت رابطه با دولت عراق است.  در این مقاله، مثالی که در اثبات بی اعتنایی ایران به همسایه بعثی خود بیان شده انتصاب حجت الاسلام سید محمود دعایی – مدیر مسئول فعلی روزنامه اطلاعات – به عنوان نماینده سیاسی ایران در عراق می باشد. نویسنده مدعی است سید محمود دعایی جایگاه برجسته ای در عرصه دیپلماتیک بین ایران عراق دارا نبوده و انتصاب او سبب تحریک عراق برای حمله به ایران بوده است!!!

یعنی شما باور می کنید نویسنده حواسش نبوده که نظام ایران در آن سالها نوپا بوده و از اساس دیپلمات برجسته و شناخته شده ای در اختیار نداشته است که بتواند نظر احتمالی دولت ها را در این خصوص تأمین نماید؟! همه دنیا می دانستند که اقتضای یک انقلاب، روی کار آمدن چهره های تازه ای است که ممکن است سابقه مسئولیت و مدیریت چندانی نداشته باشند. برای همین هیچ کشوری در این خصوص به انتصاب نمایندگان سیاسی جمهوری اسلامی معترض نشد.

جالب است این مسئله را یادآور شوم که اتفاقاً سید محمود دعایی در طول سالهای مبارزه با دستگاه طاغوت رابطه خوبی با دولت عراق داشته و رادیوی مبارزان ضد شاه در عراق را راه اندازی کرده بود؛ تا جایی که این ارتباط حسنه در سال های پس از پیروزی انقلاب باعث بدبینی برخی مبارزان نسبت به شخصیت این روحانی اهل رسانه گردید!

تمام حرف مقاله ای که در ازای دریافت چند دلار می خواست نقش آیت الله خمینی در آغاز جنگ هشت ساله را برای تاریخ شرح دهد همین بود که بیان شد.

انتشار این یادداشت مغرضانه در سایت های وابسته به بیگانه بهانه خوبی است جهت یادآوری این واقعیت تلخ تاریخی به خصوص برای نسل چهارم انقلاب که در طول تمامی سال های دفاع مظلومانه مردم این آب و خاک، همین قلم به مزدهای اجنبی و اربابان زرپرست و زور محورشان تمام قد پشت ارتش متجاوز بعث عراق ایستادند و با توجیه جنایات پلید صدام خونخوار در استفاده از سلاح های کشتار جمعی و به خاک و خون نشاندن مردم بیگناه شهرها صدای حقانیت ملت آزادی خواه ایران را در هیاهوی تبلیغاتی خود محو نمودند و آن گاه که چهارده هزار کیلومتر از خاک این کشور در اشغال دشمن متجاوز بود مانع از تصویت حتی یک قطعنامه در محکومیت حزب بعث گردیدند.

نسل جدید انقلاب با شناخت حامیان آشکار و پنهان صدام بهتر می تواند به ماهیت پلید مدعیان دروغین آزادی و حقوق بشر پی برده و منزلت مدافعان غیور ایران اسلامی را که یک تنه و با دست خالی در مقابل دنیای کفر قد علم کردند، بشناسد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خاک را نباید دست کم گرفت

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۱۰ ب.ظ


این متن را به درخواست برادر عزیزم محمدمهدی آقاجانی برای قرائت در مراسم یادبود شهید تازه شناسایی شده دانشگاهش نوشتم:

خاک را نباید دست کم گرفت. خاک همیشه زیر پای انسان ها نیست. قرار نیست همیشه این پای ما باشد که روی خاک قدم بر می دارد و متکبرانه، حجم قامتمان را به رخ نرمی و سردی خاک می نشاند. گاهی خاک هم ارزشی پیدا می کند که یک مشت آن شفای دل دردمند و دوای روح خسته می گردد. گاهی خاک کیمیا می شود ...

یکی از آنانی که خاک را به نظر کیمیا می کند مسافر مجنون و شبگرد دیار ماست. جواد نظام دوست سفر عشق و جنون را در نوردید و با ره توشه وصال، خاک بی ارزش زیر پایمان را به کیمیای سعادت و رستگاری بدل ساخت.

می گویند اگر می خواهید از امام رضا حاجت بگیرید او را به جان دردانه اش جواد قسم بدهید. جواد نظام دوست اهل مشهدالرضا بود و در ایام شهادت جوادالائمه، نقاب گمنامی اش به کنار رفت و تحفه عشق و جنون را از جزیره مجنون، سوغات جان خسته مان ساخت.

صَدیقِ صِدّیق کسی است که در اثبات دوستی خود صداقت داشته باشد. جواد نظام دوست، مظهر صداقت در دوستی با نظام ولایت توحید است و گواه صدقش جان و جوانی اش بود که ندای فزت ورب الکعبه حضرت ولی الله را از حنجره نورانی اش تلاوت نمود و رمز بیعت سرخ خویش با معبود ساخت و بی نام و نشان پای در ملکوت بندگی و دلدادگی نهاد و خمخانه عرش را سرای ابدی عاشقانه های خویش ساخت. از این منظر، همه شهدا نظام دوست هستند.  

هسته وجود شهید از صداقت و یکرنگی و خلوص سرشته شده و انرژی هسته ای وجودش "هزاران سوی" ایمان را در بردارد که البته جهت واحد هزار سوی ایمانش جز قبله استقامت و مردانگی نیست.

سنگ مزار شهید، میز مذاکره رو در رو و بی قید و شرط ما با فطرت غبارگرفته و نفس نَفَس بریده مان است که هشدار؛ اگر عزم زدودن زنگارهای غفلت و هوس را داری و طریق بالندگی و کمال را می جویی راه نجات در مبارزه جانانه با شیطان درون و بیرون خلاصه می شود.

وقتی جواد نظام دوست در سالگرد جواد الائمه علیه السلام خود را به ما می شناساند یعنی گوش اگر گوش باشد و چشم اگر چشم، دیگر کسی نمی تواند از آن سوی آب، نشانه حقیقت راه دلدادگی را به طعم شراب و گوشت خوک، بیهوده و عبس جلوه دهد.

امروز به برکت حضور این کبوتر حرم رضوی، صحن بارگاه رضا علیه السلام تا دانشگاه صدا وسیمای تهران گسترده شده است. از امروز اینجا، در جوار خاک کیمیا شده و آسمانی مزار مشهدی جواد، انگار می توان در شعاع ضریح سلطان سریر ارتضا قامت بست و دست بر سینه نهاد و نوای عاشقی سر داد:

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی صلی الله علیک و رحمة الله و برکاته

من که کبوتر دلم اوج گرفته با رضا

می شنوم ز قدسیان زمزمه رضا رضا

اینجا دانشگاه صدا و سیمای تهران، صدای ما را از مشهدالرضا می شنوید!!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

چزابه، دروازه کربلا

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۲۲ ق.ظ


با رسیدن نیروهای لشگر14 به چزابه و پدافند در آن، پاتک‌های عراق شروع شد. لحظه‌به‌لحظه دشمن بر فشارهای خود افزود و یگان‌های متلاشی شده عراق جای خود را به یگان‌های زرهی تازه وارد می‌دادند.[1] تسلط نیروهای بعثی بر تنگه چزابه، به‌منزله سقوط مجدد بستان بود. لذا رزمندگان که خستگی عملیاتی سنگین شبانه را در48 ساعت گذشته تحمل کرده بودند با مقاومتی همه‌جانبه، خود را موظف به‌دفاع از تنگه استراتژیک می‌دانستند؛ زیرا چزابه برای یاران امام دروازه کربلا بود و بوی تربت حسین زهرا علیهاالسلام را داشت.

در این شرایط، شنود خبر می‌دهد که عراق هم‌زمان از منطقه سابله هم پاتک‌ سنگین دیگری را تدارک دیده است. در اسناد به‌دست آمده از گردان3 مکانیزه12 زرهی عراقی در مورد اهمیت پل سابله آمده است:

«پل سابله و منطقه مثلث که رود کرخه به سمت پل سابله از آن جدا می‌شود، از مواضع تاکتیکی مهمی به شمار می‌روند که باید حتماً در تصرف نیروهای خودی بوده و مانع از تسلط دشمن بر آنها بشود».

در بدو آزادسازی شهر بستان، حسین خرازی، فرماندهی منطقه‌ای را بر عهده دارد که مورد هجوم و پاتک بیش از17 تیپ زرهی، مکانیزه و پیاده عراق قرار گرفته است.

در چزابه، دپوی اول به‌خاطر شلیک مستقیم تانک‌ها کوتاه شده بود و حسین چاره را در این دید که رزمندگان را از خط عبور داده و بر دشمن کمین نماید. حسین و احمد فروغی از خط چزابه در جناح جنوبی عبور کردند و همه چیز برای مقابله و کمین آماده بود:

«غروب روز سوم است. تیربارهای عراق یک لحظه خاموش نمی‌شود. حسین و احمد نیم‌خیز و گاهی سینه‌خیز در حاشیه میدان مین جابه‌جا می‌شوند. ناگهان صدایی از احمد به گوش می‌رسد و شهادتین او زانوی حسین را خم می‌کند. دوست نزدیک حسین به آرزوی خود رسیده است. احمد فرمانده حسین و حسین نیز فرمانده اوست.

برای نیروهای لشگر، احمد بوی حسین را می‌دهد. حسین بر خاک گرم چزابه می‌نشیند. درست دیده است! دهان یار قدیمی را نشانه گرفته‌اند. حسین سر احمد را به سینه می‌گیرد و او را سخت به خود می‌فشارد. قطرات اشک حسین با خون پاک احمد در هم آمیخته، میدان مین را آبیاری می‌کند. بعثیون در زیر آماج گلوله‌های نیروهای کمین به خاک و خون کشیده می‌شوند».

هر چند عراق پاتک‌های خود را از زمان رسیدن نیروهای اسلام به چزابه آغاز کرد، ولی از روز چهارم عملیات، آن را شدت بخشید. اسناد به دست آمده از عراق، یگانهای پاتک‌ کننده به خطوط دفاعی لشگر امام حسین در چزابه را9 تیپ زرهی، مکانیزه و پیاده ذکر کرده است. در چنین شرایطی حسین ناچار شد برای جلوگیری از نفوذ عراق بخشی از نیروهای تحت امر خود را به طرف بستان و پل سابله هدایت کند؛ زیرا دشمن از دو جناح غربی و جنوبی پاتک‌ها را شروع کرده بود و نیروهای لشگر امام حسین برای جلوگیری از سقوط مجدد بستان ناچار بودند در هر دو جناح، پاتک‌های پر قدرت عراق را خنثی کنند.

کار در سابله به آنجا رسید که بیشتر فرماندهان شهید و مجروح شدند و حسین به تنهایی در خط فرماندهی می‌کرد. بارها مبارزه طرفین به جنگ تن‌به‌تن کشیده شد و به خاطر عرض کم رودخانه، بازار پرتاب نارنجک، داغ بود. حسین و یاران او در این شرایط سخت، و فشار بسیار زیاد دشمن ناچار بودند غم از دست دادن دوستان و همرزمان بسیجی خود را تحمل کنند:

«عراقی‌ها از پل سابله فشار می‌آوردند. بچه‌های لشگر امام حسین موظف بودند پاتک‌های دشمن در چزابه، پل سابله و حاشیه شمالی رودخانه سابله را خنثی کنند. آقا رحیم دستور تشکیل جلسه در روستای شاوریه را داده بود. هفت هشت نفر مسؤولین لشگر باید جلسه را در یکی از کلاس‌های مدرسه دو اتاقه روستا تشکیل می‌دادند.

چند نفری جمع شده بودیم و منتظر رسیدن حسین و احمد فروغی بودیم. آقا رحیم، مصمم، در حال فکر کردن بود. حسین از راه رسید. خسته و خاکی، با کمری شکسته و لباسی که به خون احمد آغشته بود. اولین بار بود که حسین را این‌طوری می‌دیدم. آقا رحیم آمد بیرون، فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است. حسین را در آغوش کشید و هر دو شروع به گریه کردند. داخل اتاق، نقشه‌های عملیاتی منطقه باز بود، بیش از ده دقیقه سکوت حاکم بود و بچه‌ها بلند‌بلند گریه می‌کردند. بالاخره آقا رحیم با گریه شروع کرد به صحبت: «انا لله و انا الیه راجعون...».[2]



[1]. اسناد به­دست­آمده از عراق، یگان‌های پاتک‌کننده به خط چزابه را این­گونه بیان می‌کند: «تیپ گارد ریاست جمهوری، تیپ31 نیروی مخصوص، تیپ32 نیروی مخصوص، تیپ17 زرهی، تیپ‌های18، 19، 36 و 39 پیاده و گروهان‌های کماندو؛ این نیروها مأموریت داشتند در محور پاسگاه شیب، تنگه شیب (چزابه) و شهر بستان حرکت و پیشروی کنند». مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ- جنگ، بازیابی ثبات، ص186.

[2]. شور عاشقی، سیدعلی بنی لوحی، ص49- 44.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مشکلی به نام خودجهادگر پنداری!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۸ ق.ظ


یک بار مقام معظم رهبری در خصوص توجه به نخبگان توصیه هایی را مطرح نمودند. بلافاصله عده ای در هر مراسمی که برگزار می کردند از حضار به عنوان نخبگان جامعه یاد نموده و عملکرد خود را با اطمینان خاطر در راستای فرمایشات رهبری در لزوم توجه به نخبگان جلوه می دادند.

تا آقا بحث عوام و خواص را مطرح کردند عده ای زود به مصادره این واژگان پرداخته و به جای تبیین و تحلیل عمق نگاه رهبری، خود را مصداق اتمّ خواص قلمداد نمودند.

با بحث بصیرت گرایی نیز چنین رفتاری صورت گرفت. عده ای به برکت برخورداری از رسانه های متصل به چاه نفت، خود را فردی بصیر دانسته و با جوسازی و تخطئه بی استناد و بی حد و حصر فرزندان انقلاب نشان دادند که در واقع دچار بیماری خودعمار پنداری شده اند!

سطحی نگری نسبت به خط و مشی تعیین شده رهبری فرزانه و اندیشمند انقلاب از خاستگاه متفاوتی برخوردار است. گاه ریشه این سطحی نگری را باید به زیرکی و منفعت طلبی سیاسی جناح ها و گروه ها مرتبط دانست و گاه منشأ آن را باید در تنبلی و یا جمود فکری آنان جستجو کرد. به طور مثال وقتی رهبر انقلاب بحث جنبش نرم افزاری را طرح نمودند عده ای بلافاصله با تولید سی دی و نرم افزار های مداحی و سخنرانی گمان کردند که مطالبه ایشان را در این خصوص عملیاتی ساخته اند!

یکی از مطالبات رهبر معظم انقلاب از مسئولان رویکرد جهادی در عرصه خدمت رسانی است. دارا بودن این روحیه بدان معناست که یک مسئول جمهوری اسلامی همواره دغدغه رفع مشکلات مردم و کار بیشتر را داشته و از همه امکانات و ظرفیت های موجود برای فعالیت بیشتر در عرصه خدمت رسانی و کار و تولید بهره بگیرد. مروری بر فرمایشات معظم له در این خصوص نشان از جدیّت ایشان در ضرورت تقویت چنین رویکردی در بین مسئولان دارد.

طبیعی است که مردم با توجه به تأکیدات مکرر رهبر انقلاب منتظر لبیک مسئولان و حرکت در مسیر تعیین شده بوده و با چشمان تیز خود به رصد رفتار آنان در این خصوص خواهند پرداخت. ظواهر امر نشان می دهد برخی از مسئولان این توصیه مهم رهبری را نیز با دیده شعارزدگی نگاه کرده و خواسته یا ناخواسته باز هم مطالبات ایشان را نوعی تحصیل حاصل نشان می دهند:

"رهبری فرمودند که مدیریت باید جهادی باشد، البته این مدیریت جهادی به معنی جهاد سازندگی نیست، جهاد به معنی عام کلمه است، ولی آنهایی که در جهاد سازندگی بودند تجربه خوبی دارند. در دولت‌ چهار، پنج نفر از وزرا از مسئولان رده بالای جهاد سازندگی اوایل انقلاب بودند و برخی از وزرا، مسئولان و معاونان هم از ایثارگران و ماه‌های متعدد در میدان جنگ بوده‌اند، بسیاری از اعضای دولت خانواده شهید هستند. دولت، یک دولت ایثارگرجهادی به تمام معناست." سخنان رئیس جمهور

6/1/93

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بچه‌های فضول و مردان حماسه‌ساز!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۳، ۱۲:۴۰ ق.ظ


شهید بهروز مرادی، رزمنده هنرمند خرمشهری است که اثار و خلاقیت‌های هنری او در نخستین روزهای آغاز تهاجم رژیم بعث، در حافظه تاریخ این مرز و بوم ماندگار خواهد بود. پدر و برادر او نیز در خیل شهدای دفاع مقدس جای دارند. متن زیر، یکی از یادداشت‌های ارزشمند این شهید بزرگوار است.

بسمه تعالی

آن‌چه که می‌نویسم و شما می‌شنوید، ادراکاتی است که در اثر مجاورت و زندگی با بعضی انسان‌هایی به دست ‌آمده که امروز در جمع ما نیستند و کبوترانی خونین بال را می‌مانند که از بام هستی، سر به آسمان در بی‌نهایت در پروازند.

روزهای اولی که در کوچه پس کوچه‌ها به بازی گوشی و علّافی، عمر می‌گذراندند به جز مزاحمت و شکستن شیشه در و همسایه و یا احیاناً در شب دهه عاشورا چسباندن چسب روی زنگ منزل یهودیها و یا مسیحی‌ها از جمله افتخاراتی بود که به آن می‌نازیدند و عقیده داشتند که باید تا صبح عاشورا را بیدار بمانند و هنگام سحر هم جگر آب‌پز شده گوسفندان قربانی را از دست آشپز مسجد محل قاپ زده و با ولع نوش جان می‌کردند یا احیاناً خبر کردن احمد و محسن و تقی و... تا عبای زنانه به سر کرده و در مجلس عزاداری زن‌های محل، خود را قاطی نموده و یک چای، داغ بالا می‌کشیدند. و صبح عاشورا هم که می‌شد می‌رفتند دنبال دسته زنجیرزن‌های فلان تکیه و تا نزدیکی‌یهای ظهر، بو می‌کشیدند که کجا ناهار امام حسین می‌دهند و غروب هم بی‌حال و بی‌رمق و زهوار دررفته برمی‌گشتند به خانه‌هایشان و مثل لش، ولو می‌شدند توی اتاق و در حالی که کف پاهایشان یک من کثافت، پینه بسته بود.

این همه آن چیزی بود که از عاشورا و امام حسین، توی مخ بچه‌های کوچک محل رفته بود. کم‌کم این‌ها بزرگ شدند و در سنین نوجوانی، پای در رکاب انقلاب،‌ گذاشته و در مسجد محل به اتفاق دیگران کلاس قرآن و حدیث تشکیل دادند و بچه‌های کوچک‌تر محل را جمع می‌کردند تا از این کلاس‌ها استفاده کنند؛ ولی عمو علی خادم مسجد، زیرلب غر می‌زد ‌که این دیگه چه وضعیه! مگه مسجد جای بچه کوچیکاس، برید بیرون، برید گم شید. بچه‌های کوچک، لج بازی می‌کردند و عمو علی هم عصبانی می‌شد و چوب را برمی‌داشت و دنبال آن‌ها داد و بیداد می‌کرد؛ دِ برید ... مردم آزار.

محمود، سید ابراهیم، منصور، جمشید، تقی و بچه‌های دیگر، ریش سفیدی می‌کردند تا عمو علی را راضی کنند. ولی عموعلی سماجت می‌کرد و پا در یک کفش که نه مسجد جای بچه کوچیکا نیست. اما هر طوری بود کم کم سدّ عموعلی هم شکست و با اجازه بانیان مسجد قرار شد که در هفته چند جلسه منظم در مسجد تشکیل شود و بچه‌های محل در این جلسات شرکت کنند. در خلال این مدت، منصور و جمشید به اتفاق چند نفر دیگر می‌رفتند توی نخلستان‌های اطراف شلمچه و پل نو، تا وضع فقرای روستاها را از نزدیک بررسی کنند و احیاناً کمکی و محمود هم داخل مسجد با چند نفر دیگر، کار فکری و فرهنگی می‌کردند، اما نکته خیلی جالب این بود که این بچه‌ها بی سر و صدا کمک‌های جنسی را از این و آن در طبقه بالا خانه مسجد، جمع می‌کردند و شب‌ها تا دیروقت می‌بردند بین مستمندان و میان روستاهای پر از نخل لب مرز، تقسیم می‌کردند. بدون این‌که کسی بویی ببرد. وقتی جنگ شروع شد،‌ هنوز چند مدتی از ثبت‌نام این‌ها در بسیج نگذشته بود. در خلال درگیری‌های اولین روزهای جنگ‌، مثل بقیه مردم دست به اسلحه شدند و هسته‌های مقاومت داخل مساجد به وجود آمد. از بچه‌های کوچک داخل مسجد، بعضی‌ها ماندند و بعضی‌ها رفتند.

عراقی‌ها شهر را یکپارچه زیر آتش گرفته بودند و صدای انفجار، بوی باروت و دود‌، عرصه را بر همه تنگ کرده بود. شهدا را توی گورستان جنت آباد، کنارهم ردیف کرده و بدون غسل در شرایط دشوار به خاک می‌سپردند. شهر محاصره شده بود و لحظات طاقت‌فرسا و دشواری بر همه می‌گذشت و در این میان، اندک کسانی که تا آخرین لحظات مانده بودند، یکی بعد ازدیگری در جنگ و گریزهای کوچه پس کوچه‌های شهر در خون خود می‌غلطیدند.

جمشید در یک راه‌پله شهید شد.سیدابراهیم هم یک کوچه آن طرف‌تر واکبر هم موقعی که داشت لب شط، غسل شهادت می‌کرد، شهید شد.

محمود،‌ مسئول کارهای فرهنگی مسجد در کنار سامی سر یک کوچه، نزدیک مدرسه و پشت گلفروشی با هم شهید شدند و تعدادی از بچه‌های فضول آن روزها و مردان بزرگ و حماسه‌ساز امروزه در لا به لای آجر‌پاره‌های شهر، مدفون شدند. جنازه حسین و شبیر، روی هم رفته یک کیلو کمی بیشتر نشد که هر دو را در یک قبر جا دادند. جنازه محمدرضا هم لابه‌لای نخلستان‌های نزدیک دبیرستان دورقی، پیدا شد در حالی که یک لنگه کفش او کمی آن طرف‌تر پرت شده بود و ساعت مچی‌اش هم لابه لای شاخ و برگ‌ها از کار افتاده بود.

این‌ها که نوشته‌ام گذری کوتاه و خلاصه‌وار بود در مورد شهدایی که اکنون در جمع ما نیستند و دنیا را گذاشته‌اند برای اهلش. تا زنده بودند و در عالم کودکی، کارشان اذیت کردن و چوب توی سوراخ مورچه‌ها کردن بود و وقتی هم بزرگ شدند و هنوز در اوان نوجوانی بودند، هم‌چون شمع به پای انقلاب اسلامی آب شدند و حالا تصویر چهره‌های نورانی و دوست داشتنی آن‌ها زینت بخش نمازخانه سپاه شده است.

بهروز مرادی

7/10/63 خرمشهر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از بنیاد شهید قم بیزارم!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۳، ۱۲:۰۸ ق.ظ



می گویند بعضی کارها نباید به عنوان شغل محسوب شود. یکی اش مرده شویی است و یک هم سلاخی حیوانات. این کارها اگر مستمر باشد ممکن است قلب انسان را دچار قساوت کند و ...

خدمت به شهدا و ارج نهادن مقام آنها هم نباید به یک مسئله عادی و دستورالعمل اداری تبدیل شود. این را تجربه چند سال اخیر اقامت در قم به من می گوید.

می دانید روز گذشته، چهارشنبه دوم مهرماه چه کسی را در قم تشییع کردند؟ سید محمود موسوی را!

شهید سید محمود موسوی روز 12 بهمن ماه در بهشت زهرا در حلقه نزدیک حفاظت از امام راحل(ره) بود و پس از آن در فرمانداری اهواز به امر برقراری امنیت پرداخت. با آغاز جنگ تحمیلی در عملیات دفاع در مقابل نیروهای بعثی به شدت از ناحیه بازو مصدوم و مجروح شد و انگشتان دستش قطع شد.

شهید موسوی پس از پایان جنگ با عزیمت به آمریکا به ترویج فرهنگ اسلامی و دین تشیع در آن کشور پرداخت و موقوفه بنیاد هجرت را در آنجا تاسیس کرد. از دیگر فعالیت‌های مرحوم موسوی تاسیس مسجد النبی در شهر لس‌آنجلس آمریکا و مراکز شیعه‌شناسی بود.

شهید موسوی بعد از فعالیت‌های خود در آمریکا دستگیر و به مدت سه سال در زندان‌های آمریکا بود و مورد شکنجه قرار گرفت.

آن وقت یک همچین شخصیتی را بدون کوچکترین اطلاع رسانی و تبلیغ و چاپ پوستر و بنر یا حتی ارسال یک پیامک در شهر تشییع کردند. جالب است بدانید حتی یک مداح هم – در شهری که مردمش یکی در میان مداح هستند! – برای مراسم تشییع نیاوردند و به پخش نوار نوحه از بلندگو اکتفا کردند.

هر بار شهدای مدافع حرم را هم که از سوریه یا عراق می آورند اوضاع همین طور است و از اطلاع رسانی خبری نیست. گاهی بچه بسیجی ها خودشان همدیگر را خبر می کنند و گرنه امیدی به بنیاد شهید نیست. بلندگویی هم که برای شهدا می آورند در سطح اموری مانند خرید ضایعات و پیاز و سیب زمینی است ...

می گویم از بیناد شهید قم بیزارم چون دفعه اولی نیست که در حق شهدا کم لطفی می کنند.

گفتم خدمت به شهدا و ارج نهادن مقام آنها هم نباید به یک مسئله عادی و اداری تبدیل شود؛ برای این که دلم نیامد کم لطفی بیناد شهید را به حساب چیز دیگری بگذارم ...

دوستانی که به رغم مسئولیتشان با بی خیالی و بی حالی از کنار چنین مسائل مهمی عبور می کنند مطمئن باشند در دو دنیا شرمنده شهدا خواهند بود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دل نوشته ای از کوچکترین شهید شهر بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۱۷ ق.ظ


محمد مصطفی پور وقتی به شهادت رسید تنها چهارده سال و هفت ماه از بهار عمرش سپری شده و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. او کوچکترین شهید شهر بابل است. محمد نامه هایش را با عنوان " شهید محمد مصطفی پور" امضا می کرد.

خواندن این متن برای همه مفید و سازنده است به خصوص برای آنهایی که هنوز باور نکرده اند بزرگی انسان ها به سن و قد و هیکل و ریش و سبیل نیست. شادی روحش صلوات:

به نام خداوند بخشنده مهربان

به جبهه خواهم رفت

جبهه، ای جبهه مرا فریاد کن                                    از همه دلبستگی آزاد کن

به جبهه خواهم رفت به جبهه های شهادت، به جبهه های جهاد و با مسلسل ایمانم کافران را نابود خواهم کرد. به جبهه خواهم رفت، به جبهه غرب و جنوب و با گروه برادرانم حماسه های شهادت را تفسیر خواهم کرد. من زنده ام برای رهایی، من زنده ام برای نبرد، من زنده ام برای شهادت. به دوستانم بگویید، به دشمنانم در مرزها بنویسید که من برای جهاد و شهادت به جبهه خواهم رفت .و دوست داشتن دشت لاله ها را از حنجره بلند سلامم فریاد خواهم کرد تا ملتها بدانند که فرزند پاک ایران مسلمان همواره زنده است به ایمان.

به جبهه خواهم رفت به جبهه های حقیقت با شکوفه ی گلزخم های اندامم بشیر بهارخواهم شد.

به جبهه خواهم رفت تا لاله بکارم وباغ های سرخ شقایق را زیباتر از همیشه بسازم، به جبهه سر خواهم زد. به شوش خواهم رفت تا با قطرات اشکم مقبره شهیدان گمنام را شستشو دهم و راز دلم را به آنان بگویم تا شاید از این طریق نوای درونی دلم را به نساءالعالمین برسانم. به بستان و قصر شیرین و اسلام آباد وسوسنگرد و آبادان و اهواز خواهم رفت تا باد بوی عطر شهیدان گمنام را به مشامم رساند تا روحی تازه در کالبد مرده ام دمیده شود تا ببینم قبر خانواده هایی را که چه سان در کنار هم خوش آرمیده اند. به کارون خواهم رفت تا گلگونی آبش را از خون برادران شهیدم نظاره گر باشم تا بر پل کارون ایستاده و درآنجا نظاره کنم بر ویرانی های شهر.

به اندیمشک و شوش و دزفول خواهم رفت تا نظاره گر باشم مظلومیت ها را و جدایی ها را و هجرانها را و بچه های بی پدر و بی پسر را و مادران داغدار را و خواهران هجران کشیده و برادران محزون را و با رزمندگان عزیزم، با برادران غیور و دلیرم، با پدران خوب و مهربانم پیمانی دوباره ببندم که تا آخرین نفس از پای نخواهیم نشست.

به مریوان خواهم رفت تا جویا شوم نحوه بریدن سر برادر پاسدارم را تا بپرسم از دریاچه مریوان که چگونه خون برادرانم را به شیشه کردند و چه سان  خونشان را همچون هند جگر خوار به کام خود فروکشیدند و چه سان چشمانشان را از حدقه در آوردند و چه سان گلویشان را آماج تیر قرار دادند.

به جزایر مجنون خواهم رفت تا خاکش را ببویم و آنگاه ببوسم، چرا که خاکش بوی حسین (علیه السلام) و یارانش را می دهد. چرا که خاک خیبر بوی عطر شهیدان مفقود و گمنام، گمنامان مظلوم، مفقودان بی نام را می دهد. آنانکه همچون علی (علیه السلام) شجاعترین و در عین حال گمنام ترین سربازان اسلامند. خاک خیبر این چنین عزیزانی را در خود جای داده است. همانجا که پیکرهای بی دست، دستان بی سر، سرهای بی صاحب، جنازه های بدون پا را در خود جای داده است.

به خیبر خواهم رفت و از آنجا فرات را نظاره گر خواهم بود و روز عاشورا را در جلوی چشمان خود مجسم خواهم کرد تا تشنگی حسین(علیه السلام) و طفلانش را، بی دست شدن عباس را و آماج تیر شدن گلوی اصغر را و کشیده شدن جنازه اکبر را بر شنهای داغ به خاطر آورم و از آب آن همچون برادران شهیدم وضو سازم، تا همچون آنان به خون درغلطم.

به کربلا خواهم رفت تا حرم پاک آن عزیز مصطفی را از نزدیک زیارت کنم و به عزیز علی(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) بگویم که ای حسین(علیه السلام) چندین سال است که در حسرت کربلای تو می سوزیم. سر به آستان گرد و غبار گرفته حرم حضرتش خواهم گذاشت و از عمق جان فریاد خواهم کرد که هان ای حسین(علیه السلام) سالهاست که عزیزان این آب و خاک برای آزادی حرمت از هستی و جان و مال و خانواده خود گذشته اند و چه بسا حتی جسم مطهرشان نیز به دست خانواده شان نرسیده است. خواهم گفت که در این چند سال بر ما چه گذشت، خواهم گفت که مصائب مان بی شباهت به مصائب خواهرت زینب(سلام الله علیها) نیست و گریه های بچه های خردسال یتیم بی شباهت به ناله های جانسوز یتیمان تو و اصحابت نیست و بابا، بابا گفتن دختران کوچک شهیدان مان بی شباهت به التماس های رقیه (سلام الله علیها) و سکینه(سلام الله علیها) تو نیست. به آن امام مظلوم خواهم گفت که چگونه خوبها رفتند وپرپر شدند. خواهم گفت که چگونه حسین(علیه السلام)، اگر یارانت ابوالفضل(علیه السلام) و علی اکبر(علیه السلام) و علی اصغر(علیه السلام) و قاسمت(علیه السلام) به راه دین شهید شدند و دست و پا و سر دادند، عزیزان ما نیز چنین کردند و رفتند و نتوانستند در برابر جنایت خاموش باشند و همچون شمعی به راه معشوق سوختند و جان باختند و ما را در میان این مدعیان بی خبر تنها گذاشتند.

به نجف خواهم رفت و به علی (علیه السلام) خواهم گفت که ای علی جان، ما هم مادران، خواهران و فرزندان این چنین داریم  که غم هجرشان را فقط به چاه می گویند. علی جان ما هم داشتیم کسانی را که با رفتنشان خانواده هایشان بی شام ماندند. ما هم داشتیم عاشقانی که خداوند را فقط به خاطر خدایی اش عاشق بودند نه به خاطر بهشت و جهنم او، تا عاقبت به راه معشوق جان باختند و رفتند.

به دمشق خواهم رفت و به آن عزیز خواهم گفت که ای زینب(سلام الله علیها)، ای خوب خوبان ما هم همانند تو برادر دادیم. به سکینه(سلام الله علیها) خواهم گفت که ای عزیز ما نیز پدر دادیم. به مادر وهب خواهم گفت که مادران ما نیز همچون تو حاضر نشدند دیگر فرزندانشان را که در راه خدا داده بودند تحویل بگیرند. خواهم گفت که ما نیز برادر داده ایم، ما نیز هجران کشیده ایم و ما نیز به سوگ نشسته ایم. و ما نیز چون تو صبر خواهیم کرد.

                                                                                                                        التماس دعا

یاران، یاران حماسه آغاز کنید

                                                                        از چله رها چو باد پرواز کنید

یاری خدا کنید و یاری ز خرد

                                                                        خواهید سرود فتح آغاز کنید

 

او قصه خاک پیر را می داند

                                                            پیچ  و خم این مسیر را میداند

از پشت حصار تشنگی آمده است

                                                                                او داغ دل کویر را می داند

شهید محمد مصطفی پور

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نقش ویدیو در دفاع مقدس!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۰۸ ق.ظ


هر سخنرانی به هر حال از دادن سوتی معاف نیست! جناب رئیس جمهور محترم هم گاهی در صحبت هایش دچار این لغزش سهوی می شود. ایشان در 27 اردیبهشت امسال در یکی از سخنان خود در حالی که سعی داشت استفاده از نسل سوم اینترنت و ماهواره و ... را مسئله ای عادی دانسته و تأثیرات منفی فرهنگی آن را کم رنگ جلوه دهد به سابقه ممنوعیت و آزادی ویدیو در ایران اشاره کرده و به نقش آن در اعزام نیرو به جبهه استناد نمود!

یادآور می شود ویدیو در اوایل دهه هفتاد یعنی چند سال پس از پایان جنگ آزاد شد. همزمان صدها مرکز توزیع فیلم های سینمایی (شبکه رسانه های تصویری) نیز در سراسر کشور راه اندازی گردید.

" دیدیم که ویدئو آمد و فراگیر شد و در ایمان جوانان ما نه تنها اثری نداشت، بلکه حضور جوانانمان در مساجد، محافل، دعا و توسل و حتی در مظاهر انقلابی و راهپیمایی‌های انقلابی بیشتر شد، به جبهه رفتند و از کشور دفاع کردند و افتخار آفرین بودند!

27/2/93 "

  • سیدحمید مشتاقی نیا