اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۹۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دفاع مقدس» ثبت شده است

قابی کوچک از حیات فکری آیت الله مرعشی نجفی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۰۷ ب.ظ

 

علاوه بر علم و اخلاق و معرفت تو عرصه عرفان، از کم نظیرترین چهره های عالم اسلامه
جریان شهریار و خواب مولا علی فقط یه نمونه ست
در بیداری محضر صاحب الامر رسید
محضر اباعبدالله مکاشفه داشت
خون دل خورد برای میراث مکتوب شیعه
با نماز و روزه استیجاری و کارگری پول جمع کرد و اثار خطی رو حفظ کرد
پولی دستش میرسید واسه فقرا و اهل علم خرج میکرد
در راه خدا فقر کشید
بیماری کشید
تهمت شنید
سختی دید
آثار علمی و فقهی ش محل رجوع اهل فضله دهها کتابخونه و مدرسه و درمانگاه ساخت و... درباره فضائلش میشه چند کتاب نوشت
اما
این بنده ناب خدا با همین جایگاه و علم و عمل، حسرت مقام شهدا رو میخورد.
تو وصیتنامه ش نوشت: خدایا اجر مجاهدانی که در راه پیکار با دشمنانت شهید شدن رو به من عطا کن.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

گزارش جنگی/ دستنوشته ای ناب و مستند اثر شهید رضا سینایی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۶:۳۰ ب.ظ

 

شهید رضا سینایی فرزند شهید علی سینایی اهل شهرستان بابل است. او در یادداشتی به ثبت گزارش حضور خود در مناطق عملیاتی جنوب پرداخته. از ویژگی های این یادداشت، صداقت در روایت ماجراهایی است که کمتر به قلم نویسندگان ادبیات پایداری جاری شده است. سالها پیش این متن به همراه واگویه و خاطراتی از مادر بزرگوار این شهید در قالب کتابی با عنوان "خط سبز" منتشر گردید:

 

بسمه تعالی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرومی‌رود ممد حیاتست و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهدة شکرش بدر آید (سعدی)

مدتها بود که می‌خواستم خاطرات جنگ را با خامه ناقص خویش به رشتة تحریر درآورم تا شاید در آینده‌ای روشن به روشنی قلب جوانانی که با خون پاک خویش درخت پیروزی انقلابمان را هر چه بیشتر بارورتر می‌سازند یادآور باشد. انشاء الله (مریوان ـ زمستان 60)سال سوم راهنمایی بودم تازه دو سال از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گذشت. ناگهان شوق عجیبی به جنگ و جهاد در من پیدا شد. در بسیج ثبت نام کرم. بعد از مدتی در دی ماه 60 ما را به آموزش در رامسر بردند. من که 16 سال بیشتر نداشتم خیلی برایم سخت بود. آموزش ما تقریباً بدین صورت بود که صبح بعد از نماز صبحگاه به ورزش که در دو و تمرین عضلاتی داشتیم خلاصه می‌شد که نزدیک به یک ساعت طول می‌کشید و بعد از آن نیم ساعت برای صبحانه وقت داشتیم و سپس صبحگاه مشترک که تمامی گردان‌های آموزشی می‌آمدند و روی هم 6 گروهان بودیم. داشتیم بعد از آن گروهان ما که گروهان 5 از گردان 3 بودیم تا ساعت 10 کلاس تاکتیک داشتیم. مربی ما شخصی به اسم آقای رضایی که ساکن قائمشهر بود می‌بود مرد خشن و سختگیر بنظر می‌رسید. در این کلاس ما نرمشهایی از کونگ‌فو ـ کاراته و جنگ‌های تن به تن و سرنیزه آموزش می‌دیدیم و بعد به کلاس آموزش عقیدتی می‌رفتیم که چون خسته بودیم اکثر بچه‌ها چرت می‌زدند. روی هم رفته کلاس پرمحتوایی بود. بعد از نهار ساعت 2 به کلاس اسلحه شناسی می‌رفتیم و بعدش به کلاس تکنیک می‌رفتیم من از کلاس تکنیک خوشم می‌آمد.ما در این کلاس جنگ‌های چریکی و کلاسیک را دوره می‌دیدیم. رویهم رفته حدود یک ماه آموزش دیدیم. بعد از آن ما را به اسلام آباد پادگان الله اکبر بود. جایی خلوت و غمناک. اسلام آباد شهر کثیفی بود . مرا به یاد شهر مرده‌ها می‌انداخت. شاید زمستان سخت آن خط باعث این امر می‌بود ولی تنها چیزی که در آنجا به چشم نمی‌خورد زیبایی شهری بود. ساختمانهای بلند، خیابانهای زیبا، ماشین‌های شیک تنها چیزی بود که به چشم کم می‌خورد. اسلام آباد در حدود 50 کیلومتری باختران (کرمانشاه) قرار داشت. بهرحال از اسلام آباد بعد از دو روز به سوی کردستان حرکت کردیم. کامیاران اولین شهر کردستان است. البته از طرف باختران مقصد بعدی ما سنندج بود. این را شاید بتوان گفت که سنندج تمیزترین و زیباترین شهر کردستان باشد. بهرحال ما یک روز را در اردوگاه دانش‌آموزی جنب کاخ قاسملو رهبر حزب دمکرات بودیم. ساختمانی تقریباً شیشه‌ای جلوی حیات استخری بزرگ داشت و بغل دستش یک پل هوایی که نمی‌دانم به کجا می‌رفت روبروی کاخ یک تپه بسیار بزرگ قرار داشت که قبلاً دست حزب دمکرات بود که برای آزادی آن کشته های فراوانی دادیم . صبح روز بعد به سوی مریوان حرکت کردیم. جاده‌های کردستان شبها بین مخالفین تقسیم می‌شد. از دمکرات گرفته تا کومله و رزگاری و غیره. روز هم زیاد امن نبود. سر هر پیچ بچه‌های ارتش و سپاه و بسیج روی تپه‌ها و گردنه‌ها نگهبانی می‌دادند. هنگام حرکت ما یک ماشین تویوتا که روی آن یک مسلسل دوشکا کالیبر 75 جهت حفاظت حرکت می‌کرد پشت سر ما هم به همین صورت . جاده سنندج مریوان جاده‌ای خاکی با گردنه‌های فراوان و خطرناک بود و من که درون یک کامیون ارتشی ایفانشسته بودم برایم خیلی سخت بود. بهرحال بعد از پشت سر گذاشتن جاده نگل به سرو آباد حدود 200 کیلومتری مریوان رسیدیم. بعد از آنهم به مریوان که با سنندج 125 کیلومتر فاصله داشت رسیدیم. شهری با قومیتی ناشناخته برایمان. شهری که می‌بایست حدود سه ماه را در آنجا می‌گذراندیم. مریوان یک شهر مرزی بود که با میله مرزی حدود 35 الی 40 کیلومتر فاصله داشت. ما را در همانروز به یک روستای مرزی که با جبهه حدود کمتر از 10 کیلومتر فاصله داشت بردند. اسم روستا دزلی بود، که از طرف جاده سرو آباد می‌روند. یک سه راهی به نام سه راه حزب الله قرار دارد که بعد از حدود 15 کیلومتر به دزلی می‌رسند. جمعیت دزلی حدوداً 1000 نفر می‌شد. با یک مسجد که در حیاط مسجد چشمه‌ای زیبا و بزرگ قرار داشت با چند دستشویی و یک حمام حدود 5/1 در 2 بدون دوش با چند شیر . مخزن این حمام یک بشکه حدود 400 لیتری آب بود که توسط چوب گرم می‌شد. در وسط مسجد یک بخاری هیزمی قرار داشت که اتاق را تبدیل به کوره نانوایی می‌کرد که در سرمای شدید آن منطقه احتیاج بود. کردها خانه‌هایشان را بر روی کوهها و تپه‌ها و بلندی‌ها می‌ساختند. در کردستان تنها چیزی که زیاد بچشم می‌خورد کوههای سر به فلک کشیده بود. زمستان کردستان واقعاً وحشتناک بود. و از بخت خوب ما می‌بایست سه ماه زمستان را در آنجا می‌گذراندیم. بهرحال تقدیر چنین بود.بعد از چند روزی که آنجا بودیم ما را برای حمل نفت به قله دالانی یکی از بزرگترین قله‌های آن منطقه بود بردند. بهرحال بعد از شش ساعت کوهپیمایی به نوک قله رسیدیم. یعنی خط مرزی و این اولین باری بود که به جبهه اول رفته بودیم. پائین قله به سمت عراق دشت وسیعی قرار داشت و شهرهای عراق کاملاً مشخص بود. نزدیکرین آنها شهر خرمال بود.  سمت راست شهر سید صادق و سمت چپ شهر طویله و بالاتر از خرمال شهر حلبچه و آن دورترها شهر پنجوین قرار داشت و از نظر استراتژیکی این را باید گفت که این قله‌ هم برای ما و هم برای عراق بسیار حائز اهمیت بود. چرا که ایران راههای نظامی این جاده‌های منتهی شده به جبهه‌های عراق را زیر نظر داشت و از آنطرف عراق شهر مریوان جاده سروآباد اورامانات و حساسترین نقاط مریوان را زیر نظر می‌گرفت و این خود پیروزی بزرگی می‌توانست باشد. بهرحال بعد از مدتی ما را به همین قله دالانی فرستادند. و این را باید بگویم که صعود به قلة دالانی کاری بس مشکل و طاقت فرسا بود چه بسا بارها اتفاق می‌افتاد که عده‌ای در بین راه برگشته یا از سرما یخ می‌زدند. بهرحال این قله 7 سنگر داشت. یکی سنگر ما که در آن 8 نفر زندگی می‌کردیم‌ یکی سنگر دیدبان و بی‌سیم چی یکی سنگر خمپاره و دیگری سنگر مهمات و سنگر تدارکات و دو سنگر دیگر که افراد دیگری در آن ساکن بوده رویهم رفته در این قله نزدیک به 25 نفر به حراست مشغول بودیم. شب یک ساعت نگهبانی می‌دادیم. در سرمای شدید روی قله که شاید بیش از 20 درجه زیر صفر بیش از یک ساعت نمی‌شد نگهبانی داد سر پست که می‌رفتی نیم ساعت اول طاقت می‌آوردی و نیم ساعت دوم دیگر دست و پای انسان یخ می‌زد. طوری که اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد از اسلحه نمی‌شد استفاده کرد. برای همین همیشه ضامن نارنجک را در انگشت گذاشته و نارنجک را در دست داشتیم. بعلت سرمای شدید همیشه پاسبخش چای را حاضر داشته تا بچه‌ها بر سرما بهتر فائق آیند. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. 15 روز از حضور ما در قلةدالانی می‌گذشت ساعت حدود ظهر 12 بود که با بی‌سیم به ما اطلاع دادند که از پائین برای ما نیرو تعویضی می‌آید. روز وحشتناکی بود. هوای کوهستان مه آلود با سرمای شدید بود طوری که 5 متر جلوتر را نمی‌دیدی. نیروی تعویضی ما راه را گم کرده بود. من به اتفاق 4 نفر دیگر یک طناب بزرگ را برداشته و بطرف آنها حرکت کردیم و خنده‌دار تر اینکه خود ما راه را گم کرده بودیم. نیروی تعویضی ما بهرحال از همان راهی که آمده بود برگشت و ما همان بعد از یک ساعت سردرگمی راه را با صدای تیر پیدا کرده و برگشتیم. بهرحال 15 روز دیگر در آنجا بودیم و ما را بعد از یکماه مأموریت در قله به پایین آورده و به دژبانی بردند. حدود یک هفته در آنجا بودیم و رویهمرفته می‌توان گفت که بیش از همه جا به ما خوش گذشت. کارمان در آنجا بیش از هر چیز تفریح و سرگرمی‌های مختلف بود. اکثر اوقات به شکار کبک می‌رفتیم. در ضمن در روبروی ما گردان ظاهراً 313 توپخانه مراغه مستقر بودند و من در آنجا بیش از هر کس دوست و آشنا داشتم که یکی از آنها علی اصغر چالشگر بچه اراک بود. رویهم رفته مردی خوشرو و خندان و مهمتر مؤمن و متّقی بود. که عکسی به یادرگار از او دارم. ما در روز افرادی را که از ده به شهر و یا بر عکس تردد داشتند را زیر نظر داشتیم. هیچ کس حق ورود به روستا را بدون جواز عبور همان منطقه نداشت و هیچ کس حق خروج از روستا را بدون برگه خروج نداشت. کاری بس مشکل بود. زیرا در آنجا دوست و آشنا مشخص نبودند و این را به یقین می‌توان گفت که دمکراتها یا کومه‌له‌ها براحتی در بین اهالی وُل می‌خوردند. آنچه که در اینجا قابل ذکر است نیروئی به نام قیاده بود که رهبرشان فرزند ملامصطفی یعنی ملامحمد بارزانی بود که همه عراقی بودند و برای ایران کار می‌کردند. واضح تر گفته شود کومله یا دمکراتی بودند بر علیه عراق. بهرحال بعد از مدتی ما را به روستای دمیو منتقل کردند و این روزهای آخر مأموریتمان بود دمیو روستائی بود که حدود 200 الی 300 نفر جمعیت روستایی کوچک با مناظری تفریحی از این روستا قله دالانی ـ روستای درکی قلعة دکل و جاده تته معلوم بود. روز سوم بود که در سر پست نگهبانی بودم که مریض شدم و مرا به دزلی برده و مدتی را در آنجا به استراحت پرداختم و روزی که به دمیو رفتم روز پایان مأموریتمان بود. فردا صبح از دمیو به سوی دزلی حرکت کردیم . هوای آنروز بسیار سرد و بورانی بود. بهرحال بعد از 3 ساعت پیاده روی در هوای خشن کوهستان به دزلی رسیدیم و این روزهای آخر مأموریت ما در دزلی بود. بهرحال بعد از چند روز اسلحه و مهمات دریافتی را تحویل دادیم. روز24 اسفند آخرین روزی بود که در مریوان بودیم و فردا می‌بایست به سوی بابل حرکت کنیم.تو ماشین اکثر افکارم متوجه حال و هوای کوهستان دزلی بود. بیاد روزهای تلخ و شیرین روزی که سوار بر یک پلاستیک شده و در سراشیبی روی برف سثر می‌خوردیم و با سرعت بیش از 50 کیلومتر کاری بس خطرناک می‌کردیم بهرحال همانطور که زمستان وسائل خویش را جمع کرده بود ما نیز مریوان را با خاطراتش پشت سر گذاشته و از آنجا جز خاطرات تلخ و شیرین چیزی برای یادگار نیاوردم. به امید روزی که جشن پیروزیمان را بر خصم در مکانهای مقدسی چون مریوان و اهواز و خرمشهر و غیره که جای جای آن مکان عروج خونین رزمنده‌ای از تبار حسین است را برگزار کنیم. انشاء الله بیت المقدس (بهار 1360)یا علی ابن ابیطالب روز دوم عید بود که ایران دست به یک حمله بزرگ زد. حمله‌ای که یکی از بزرگترین پیروزیها را برای ایران به ارمغان آورد. در همین موقع دوباره به سوی جبهه حرکت کردم. در این سفر رضا داوودی، شعبان کاظمی و اسماعیل ابوطالب زاده هم بودند. بعد از چند روزی که در رامسر جهت گرفتن کارت جنگی بودیم ما را به تهران بردند. باید این را بگویم که از رامسر تا تهران درون یک ایفا بودیم. بهر حال شب به تهران رسیدیم. ما را به پادگان امام حسین علیه السلام بردند. قبلاً این پادگان پیست اسب سواری فرح آباد بود. بعد از دو روز که در این پادگان بودیم ما را جهت اعزام به جنوب اهواز به راه آهن بردند. غروب سوار قطار شدیم. قطار ما اکسپرس و یکی از قشنگترین و تمیزترین قطارهای ایران بود. در کوپه ما همه دوست و یکدست بودیم. این را باید گفت که اگر تو سفر مخصوصاً چنین جاهائی که می‌بایست مدتی طولانی باشی اگر همه یکرنگ نباشند چقدر سخت خواهد گذشت و این چیزی بود که در ما پیدا نمی‌شد و همه یکی بودیم. بهرحال فردا ساعت 2 بعداز ظهر اهواز بودیم. وای چه هوای گرمی ْ45 چیزی که برای ما بسیار سخت بود. همانروز به پادگان شهید باهنر رفتیم. پادگانی که درختهای بلند نخل به زیبائیش می‌افزودند. پادگان حدود 500 متر جلوتر از ساختمان زیبای آب بود. در این پادگان 3 گردان نیرو بود که اکثراً بابلی بودند. فرمانده گروهان ما آقای گلریز بود. مردی به تمام معنای واقعی. با تقوایی باورنکردنی.ما صبحها حدود  1 ساعت صبحگاه داشتیم که اکثراً در دومیدانی خلاصه می‌شد و بعد از این اکثر اوقات بیکار بوده و کاری جز رفتن به شهر و شنا در رودکارون یا شیطنت نداشتیم. در یکی از همین روزها بود که من برای شوخی همراه با قاسم ‌ پورمشهدی با شامپو پاوه شربت درست کرده و دادیم بچه‌ها خوردند. هر کی می‌خورد بجای صحبت کف از دهنش بیرون می‌آمد. آنروز آنقدر خنده کردیم که حد نداشت و در این میان رضا داوودی مریض شد. بهرحال ما روزها را پشت سر می‌گذاشتیم و آنچه که باقی می‌ماند خاطره‌ای بیش نبود. در یکی از همین روزها بود که یکمرتبه با صحنه‌ای غیرقابل قبول روبرو شدم. بله پدرم اُمد پیش ما البته نه برای ملاقات بلکه در کنار ما و همرزم ما پدرم در پادگان شهید بودو بعداً به قرارگاه قدس رفت در منطقه سوسنگرد حمیدیه بعد از چند روز که در پادگان بودیم ما را مسلح کرده و به خط فرستادند. امروز روزی فراموش نشدنی بود ما را به جبهه نورد در فارسیات چپ جاده اهواز خرمشهر بردند. حدود 90 کیلومتر خرمشهر عراقیها با اهواز 30 کیلومتر فاصله داشتند. تقریباً بیش از یک کیلومتر در دست گروهان ما بود. دسته ما حدوداً آخر خط بود. یکی از سخت‌ترین جاها بود وقتی که مستقر شدیم شروع به تمیز کردن سنگر شدیم. در همان ابتدا 2 عقرب در سنگرمان بود و این برای ما ترسناک تر از هر چیز دیگری خیلی از بچه‌ها حاضر بودند بروند و سر عراقی را بیاورند در عوض عقرب بگیرشان نیفتد. در سنگر ما 6 نفر زندگی می‌کردیم. رحمت محسنیان، حسین یحیی نژاد، رضا داوودی و من و یکی اهوازی به اسم علیرضا که مسئول کالیبر 50 بود. شب اول نگهبانی من و طهماسب پور بود که بعداً شهید شد نگهبانی در باتلاق کاری بسیار مشکل و طاقت فرساست چرا که 5 متر جلوتر را بخوبی نمی‌بینی و دشمن بخوبی می‌توانست بیاید و خلع سلاحت کند. البته این کار از عراقیها کمتر بر می‌آمد. در باتلاق ماهیها واردک‌ها بسیار مزاحم بودند. زیرا همیشه در باتلاق سر و صدا بود و نمی‌فهمیدی این عراقی است یا اردک و ماهی و دشمن بعدیمان پشه و این را اگر بگویم شاید باور نکنید که در همان شب اول جای صد پشه خوردگی در بدنمان وجود داشت. و این را باید گفت که شب‌های بعد راه این را هم پیدا کردیم و آن یک پماد چربی بود که به جاهای حساس می‌زدیم و از پشه در امان بودیم. نگهبانی در جنوب و غرب بسیار فرق می‌کند در غرب تیراندازی اکیداً ممنوع است چرا که موقعیت لو می رود در جنوب چنین چیزی نیست چرا که یک لحظه تیراندازی قطع نمی‌شود و چتر منور عراقی دائماً در هوا و یکی از سرگرمی‌های ما در سنگر نگهبانی زدند چتر منور عراقی بود من و شهید طهماسب پور در مدت 3 ساعت نگهبانی مان که از ساعت 11 الی 2 شب دهها چتر منور را مورد هدف قرار دادیم. و برای همین بود که عراقیها به ما می‌گفتند چتر منور دزد چرا که چتر منور بسیار زیبا و قشنگ بود. یکی دیگر از خوش شانسیهای ما که در هوای بالای 40 درجه جنوب وجودش بس غنیمت بود وجود رودخانه‌ای با ماهیهای فراوان بود که از آن بی نصیب نبودیم. صبح که هوا سپیده می‌زد کارمان رفتن به آب و شنا بود طوری که هر که را می‌خواستی ببینی در آنجا می‌بایست می‌دیدی‌اش و این را باید بگویم که این محل یکی از بهترین و زیباترین مناطق جنگی بود که تا به حال دیده بودم. بهرحال اگر 2 سال در آنجا می‌بودی احساس خستگی نمی‌کردی. البته این بدان معنی نبود که پایبند به مادیات گشته باشیم بلکه در کنار آن معنویات افرادی همچون گلریزها ـ چام‌ها و حاج غلامعلی زاده‌ها و صفائیان ها و امثالهم بود که انسان در مکانی بسیار  روحانی و ملکوتی قرار می‌گرفت و بدا به حال افرادی ضعیف النفس همچون من که نتوانستم از آن مکان استفاده‌ای ببریم. بیاد دارم صحبت‌های شهید گلریز را با آن گیراییش آنچنان در دل اثر می‌کرد که … بقول شاعر هر آنچه از دل برآید در دل نشیند. یکی از سخنان شهید بود که می‌گفت برادران تا این سفره باز است (منظور معنویات جبهه و اجر جهادگران در راه خدا) بیائید استفاده کنید که اگر بسته شد دیگر کار مشکل تر از الآن است و دیگر دیر است. بیاد دارم سخنان پیر چریک شهید حاجی غلام زاده که به شوخی به من گفت چرا سیگار می‌کشی اگر به پدرت نگفتم. آخر او و پدرم آشنایی قبلی داشتند و شهید رحمت محسنیان که اکثر غروبها بچه‌ها دسته 3 کنار سنگرش می‌نشستیم و همراه با صرف چای سقوط جبهه‌های سوسنگرد را که خود او شاهدش بود و حماسه‌ها آفریده بود را تعریف می‌کرد. از نکته‌های قابل ذکر دیگر بازی فوتبال آنهم در خط مقدم جبهه است. به جای دروازه دو عدد پوکه بزرگ توپ 106 بود که دروازه خوبی بود. همراه با یک توپ پلاستیکی که بچه‌ها از شهر خریده بودند داشتیم و اکثر روزها بازی می‌کردیم و بیشتر اوقات بخاطر آتش توپهای عراقی متأسفانه بازی مدتی متوقف می‌شد و اگر خدای نکرده یکی از آن گلوله‌ها به جمع ما وارد می‌شد ... روز نهم اردیبهشت بود با یک مرخصی قلابی همراه با حسین یحیی نژاد به شهر رفتیم. شهر اهواز با گفتنی‌های فراوانش و این رود کارون بود که همراه با پل زیبایش مناظری زیبا خلق می‌کرد. آنروز بعد از شنا در رود کارون به حمیدیه و قرارگاه قدس که پدرم در آنجا بود رفتم. در این قرارگاه افراد رده بالا زیاد بودند و تقریباً مقر فرماندهی بود. آنروز ما ناهار را با هم خوردیم. جای شما خالی بعد از ناهار چند تا از اون پرتقال‌های درشت بسیار چسبید. بهرحال بعدازظهر خیلی زود حرکت کردم چرا که می‌بایست حدود 45 دقیقه با ماشین تااهواز راه بود و از آنجا بعد از رفتن به قرارگاه اگر شانس داشتی ماشین بود تا به خط مقدم که حدود 25 کیلومتر فاصله بود می‌رفتی بعد از مصیبت فراوان به اهواز رسیدم البته با یک کانتینر ارتشی نزدیکیهای ساعت 4 بود که به قرارگاه رسیدم وضع عجیبی بود. مسیر تیپ بسیار شلوغ بود. علیرضا نیروی اهوازی که در سنگر ما بود را دیدم از اون پرسیدم که چه خبره؟ گفت که امشب حمله داریم. اصلاً باور نمی‌کردم. بله شب حمله داشتیم با شور و شوق زیاد با یک آمبولانس به خط رفتم ولی برای اینکه عراقیها متوجه نشوند جلو هیچ خبری نبود. یعنی این را می‌توانم بگم که تو بچه‌های ما هیچکس زودتر از من خبردار نبود. نزدیکیهای غروب بود که دستور رسید که اسلحه‌ها را بازرسی کنیم و مهمات لازم را آماده سازیم. آنچه را که لازم بود برداشتیم. غروب خیلی زود نماز را خوانده و شام را صرف کردیم و به طرف کانال که پشت اون جای آبتنی همیشگی‌مان بود حرکت کردیم وسایلی که من همراه داشتم یک اسلحه کلاش با 4 خشاب 120 تیر و 5 نارنجک و مأموریت محافظ و کمک آرپی‌جی بود. البته همراه با رضا داوودی . همه دور کانال نشسته بودیم. آقای گلریز مسائل لازم به گفتن را توضیح داد و بعد از روبوسی منتظر ماندیم تا دستور حرکت داده شد. من و رضا داوودی و همراه با بروبچه‌ها نشستیم و یک سیگار کشیدیم که دستور حرکت آمد به طرف عراقیها حرکت کردیم. ساعت نزدیک به 9 شب بود. شب 10 اردیبهشت 61 شب جمعه . کانال بسیار پیچ در پیچ در داخل نیزار جلو می‌رفت و هیچ چیز برایمان سخت تر از نیشهای پشه‌های موذی نبود. حدود 200 متر به سنگر عراقیها کانال قطع می‌شد و مجبور بودیم که تا کمر در آب برویم. بهرحال پشت سنگر عراقیهاموضع گرفتیم. ساعت 12 شب بود. صدای صحبت عراقیها بوضوع به گوش می‌رسید گویی که عربده‌های مستانه می‌کشند. ناگهان بی‌سیم شروعبه صحبت کرد رمز عملیات بگوش رسید. آقای گلریز برخاست و با صدایی غرا گفت: یا علی ابن ابیطالب (ع) الله اکبر ناگهان برخاستیم. بچه‌ها در میدان مین مسابقه می‌دادند واقعاً صحرای محشر بود. رگبار از هر طرف می‌بارید. شب تاریک تبدیل به روز شده بود. گلوله‌ها از هر طرف پشت سر هم می‌دوئیدند و صفیرکشان بر تن دوست و دشمن فرود می‌آمد. خط شکسته شد. رضا داوودی همان ابتدا تیر به پایش خورد و افتاد وضع عجیبی بود. ناگهان متوجه شدم که بیش از یک خشاب ندارم. این بسیار بد بود. چرا که تا جلوی سنگر عراقیها خیلی راه بود. خدا رحمت کند شهید حاجی غلامزاده را یک خشاب از اون گرفتم. با اولین سنگر چیزی حدود 200 متر فاصله بود و این در حالی بود که رضا داوودی و حسین یحیی نژاد زخمی شدند. از پشت سنگر عراقی نارنجکی انداختیم. صدای تیراندازی خاموش شد بالای خاکریز رفتیم ناگهان چهار عراقی را روبروی خود دیدیم من و بچه‌ها قدمی به عقب برداشتیم. ناگهان متوجه شدیم که همه می‌گویند الدخیل خمینی. آنها را اسیر کردیم. اُمدن جلو ناگهان یکی از آنها که کلت در دست داشت و در تاریکی شب مشخص نبود تیری به سوی مان شلیک کرد و خورد به یکی از بچه‌های ما و این درحالی بود که تنها من و 4 عراقی فقط یکی از آنها مسلح بود آنهم به سلاح کمری روبروی هم قرار داشتیم. بسویشان تیراندازی کردم و آن که مسلح بود به خون غلطید و به زمین افتاد. دیگر تیراندازی نکردم و بقیه عراقیها فرار کردند. در حالی که می‌توانستم همه را بکشم این اولین باری بود که آدم می‌کشتم. ولی دشمن کشتن فرق می‌کند. عملیات همچنان ادامه داشت و ماکه بعنوان خط شکن انتخاب شدیم می‌بایست تا آخرین نفر کشته می‌شدیم تا خط اول از عراقیها پاک می‌شد و این نکته لازم به گفتن است هر که آنجا بود داوطلب بوده برای شهادت. بهرحال ساعت همچنان می‌گذشت و کار ما نیز در حال اتمام نزدیک به 80 کشته و اسیر دادیم. دیگر گروهان مطهری نبود. خدا رحمت کند شیهد گلریز را ساعت 2 صبح بود ناگهان نارنجکی زیر پایمان منفجر شد. بزمین افتادیم. اکثراً به تن آقای گلریز فرو نشست. صدای قرانش هنوز در گوشم است. لا اله الا الله. بغلش گرفتم حسین آقا و او با صدایی بریده بریده می‌گفت یا مهدی یا مهدی ـ برین جلو… تمام شد او نیز شهید شد. من و رضا چام نمازمان را درحالی که در سنگری که کنده بودیم و همانطور که به سوی عراقی‌ها تیراندازی می‌کردیم خواندیم.بسمه تعالی«خط سبز» گزارشی ناب و مستند از حضور مردان گمنامی است که در بطن آثارشان امواجی از صداقت و اخلاص به چشم می‌آید.آری این بار، برای شهیدان نیز فرصتی باید تا خود، شرح دلدادگی‌شان را روایت کنند.رضا سینایی در سال 1345 در شهرستان بابل متولد شد. پدرش علی سینایی متولد 1319 از بسیجیان غیور این شهر بود که در سال های آغازین  جنگ تحمیلی، برای دفاع از دین خویش به جبهه شتافت و در 23 تیر 1361 در عملیات رمضان و در خاک گلگون شلمچه، آسمانی شد.رضا در 15 سالگی عزم سفر کرد و راهی مناطق عملیاتی غرب و جنوب شد و تحصیلات خود را با اتمام دورة راهنمایی رها نمود.فتح المبین، بیت المقدس و چند عملیات دیگر را تجربه کرد و بارها مجروح شد.در اواسط شهریور 1365 در منطقه موسیان ، جراحات شدید او را به بیمارستانی در شیراز کشاند و سرانجام در بیست و سوم همان ماه، او نیز دست در دست پدر در وادی عشاق، جاودانه شد.از میان دست نوشته‌های ساده و بی پیرایة او که می‌توانست درجرگة اسناد ماندگار تاریخ جنگ ثبت شود، تنها همین چند برگ باقی مانده و بقیه گویا در قفسه‌های بایگانی برخی از مؤسسه‌های فرهنگی ناشناس، همدم خاک شده است.گروه فرهنگی روایت عشق، در راستای رسالت ذاتی خود این بار ، دریچه‌ای به حال و هوای ناب سال‌های عاشقی، آن هم با قلم یکی از نویسندگان گمنام این عرصة مقدس گشوده است. این دفتر را با خاطره‌ای از زبان مادر بزرگوار ایشان گشوده و با وصیت نامه و تصاویری از آن شهید به اتمام می‌رسانیم. به رغم برخی اشتباهات انشایی و املایی ، نهایت امانتداری در چاپ اثر رعایت شده است . بی‌تردید پیروی از «خط شهیدان» راه حق را پیش روی مان خواهد گشود.خیلی مراقب رفتارش بود. از تظاهر می‌ترسید. جانباز بود اما به کسی نمی‌گفت. به سپاه رفت اما به ما چیزی نگفت. اولین حقوقش را آورد و داد به من . گفت کار کرده‌ام. بعد از شهادت پدرش نگذاشت بیش از چند روز، پارچه‌ای روی در بماند. دوست داشت گمنام باشد. کارهایش به همین صورت بود. می‌رفت جبهه و می‌آمد؛ اما هیچ چیزی تعریف نمی‌کرد. انگار نه انگار رزمنده است. عبادتش هم همین طوری بود.حالا هم که سال ها از رفتنش می‌گذرد؛ پرچم جمهوری اسلامی را ـ که لااقل نشانة شهادتش باشد ـ بالای در نزده‌ایم. شاید رضای من این طوری راضی‌تر باشد.چند روز قبل از آن که برای آخرین بار برود، دوربین را روی پایه تنظیم کرد. تا بیاید زیر کرسی و پیش من عکس بیندازد دوربین فلاش زد. اولش عصبانی شد. گفت « یک حلقه فیلم گرفته‌ام، هر بار می‌آیم با تو یادگاری بیندازم مشکلی پیش می‌آید. این هم آخری‌اش بود » بعد کمی فکر کرد و انگار که چیزی را کشف کرده باشد گفت « فهمیدم .... چون بعد از شهادت من این عکس‌ها داغ تو را بیشتر می‌کند خدا نمی‌خواهد که عکس‌مان با هم بیفتد » اخم‌هایم درهم رفت. گفتم « مادرجان مگر شهادت به همین راحتی است؟ » خندید و گفت « آره به همین راحتی است. روی پیشانی من نوشته شهید».وقتی رفت، کابوس‌های من هم شروع شد. یک شب خواب دیدم مردی سیاهپوش آمد و گفت « زودباش خانه را مرتب کن پسرت شهید شده » صبح که شد، حالم گرفته بود؛ امّا خدا به من نیرویی داد که بی اختیار تمام اتاق‌ها را تمیز کردم. حیاط را هم شستم. مادرم گفت: من هم خواب دیدم رضا شهید شده.رفتم دم در نشستم. خانم بهاور آمد گفت « چرا اینجا نشستی؟ » گفتم « همه دارند خواب می‌بینند رضای من شهید شده » کمی دلداری‌ام داد. شب شده بود. دم در پر از سرباز و ماشین‌های نظامی بود. قبلاً شنیده بودم که در محلة ما خانة تیمی کشف شده است.دیدم در می‌زنند. خانم سجودی و خانم کاکا بودند. گفتند « خانه ساختی برایت کادو آوردیم » دستشان خالی بود. آمدند بالا. داشتند پچ پچ می‌کردند. چیز‌هایی به گوشم خورد. دلم شور زد. یکی‌شان به آن یکی گفت « تا کی معطل کنیم، باید به او بگوییم.» در نگاهم همه چیز موج می‌زد. کدامشان بود نمی‌دانم؛ گفت « آمادگی داری خبری را به تو بدهم… » سرم گیج رفت. خیلی بی‌قراری کردم. خانم کاکا پس از گذشت سال‌ها، گاهی به شوخی می‌گوید جیغی که آن روز کشیدی هنوز زیر گوشم شنیده می‌شود.من هم حق داشتم. بعد از همسرم دلخوشی ام به رضا بود. او هم رفت. عیبی ندارد. فدای آقا . وصیت نامه اش را که آوردند دیدم چند جای آن با کبریت داغ ، سوراخ شده است . به دوستش گفته بود « قلب مادر من هم با شنیدن خبر شهادتم این طوری سوراخ می شود. » به خدا راست می گفت آن روز‌ها خیلی دلم می‌گرفت. روی پله‌ها می‌نشستم و همه‌اش غصه می‌خوردم. با این که فرزندان دیگری هم دارم اما احساس تنهایی می‌کردم. بی‌سواد بودم ولی یک روز احساس کردم می‌توانم قرآن بخوانم. حالا دیگر تنها نیستم. مونس خود را پیدا کرده ام . دیگر تنها نیستم حتی اگر کسی زنگ خانة مان را به صدا در نیاورد. بسمه تعالی و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها سوگند بنفس (ناطقه) انسان و آنکه او را نیکو بیافرید و به او شر و خیرش را الهام کرد. رستگار شد آنکه پاک کرد آنرا از گناه و هر کس آنرا بکفر و گناه، پلید  گردانید زیانکر شد. (قرآن کریم)عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش خدمت شما مادر عزیز برادران و خواهرم سلام علیکم امیدوارم که همیشه صحیح و سالم بوده و از جور زمانه هیچ منالید و همیشه در سختیها به خدا پناه برید که تنها اوست که پشتیبان صابران است مادرم تصمیم گرفتم که در این اواخر عمر نکاتی را که احتیاج به گفتن است با سخنان درهم و ناموزون برایت بر صفحه کاغذ آورم هر چند که میدانم نمیتوانم حق مطلب را  ادا کنم . مادرم جریان کربلا را که خوب میدانی امشب شب چهارم محرم است و امام حسین بدعوت اهالی کوفه و به خاطر مسائلی مراسم حج را ناتمام رها کرده و به سوی کوفه حرکت می‌کند ولی بعداً آنها پشت به امام کرده سفیر امام را در میان دشمن تنها گذاشتند و ما بقی ماجرا ... اما منظور اینکه انقلابمان جواب به ندای هل من ناصر حسین است ما ملت ایران به ندای رهبر انقلابمان جواب داده و حال اگر در این بهبوئه جنگ با تمام فشاری که دشمنان به انقلاب ‌مان می‌آورند اگر ما با مسائلی مانند اینکه چرا جنگ چرا این همه شهید مجروح اسیر و هزاران چرای دیگر بجای اینکه بخواهیم انقلابمان را یاری کرده باشیم با گفتن این چرا خود سنگی خواهیم بود در مقابل و زیر چرخ این انقلاب مادرم بدان که از این نکته نیز غافل نیستم که دشمنان اصلی مان در داخل خودمان هستند که یا نمی‌شناسیم و یا اگر می‌شناسیم آنچه که از دست مان بر می‌آید نمی‌‌توانیم بکنیم. آنهایی که باعث گرانی برنج و گوشت و وسائل ضروری این مردم محروم می‌شوند.آنهایی که در ادارات و غیره که کار را در یک لحظه انجام می‌شود به فردا واگذار می‌کنند و با مسائل پوچ کاغذ بازی باعث اذیت این مردم این ملت مسلمان می‌شوند اینان هستند دشمنان واقعی‌مان پس بیائید و مواظب باشید که ناخودآگاه با حرکات و صحبتهایمان خودتان در صف دشمنان این انقلاب قرار نگیرید. مادرم نمی‌خواستم این مطالب را بر کاغذ آورم ولی چکنم که این افکارم است که بر قلم حکومت می‌کند. و منظور اینکه یک وقت در صف کوفیان قرار نگیرید. مادم می‌دانم که از جور زمانه چه می‌کشی ولی این را بدان که خداوند مهربان هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر او را آزمایش می‌کند و با سختیها او را می‌آزماید. پس اگر حیات آخرت را می‌خواهی اگر ملاقات حضرت رسول (ص) را می‌خواهی اگر دیدار حضرت فاطمه (ع) و زینب علیها السلام را می‌خواهی اگر زیارت حضرت رقیه (ع) را می‌خواهی که جانم بقربانش که بعد از واقعه کربلا چه بر سرش آمد و چه مصائبی را همراه با عمه گرامی‌اش کشید باید شکیبا باشی و صبر کنی و غم روزگار را تنها به خداوند بگویی و از او یاری بجویی که خداوند با صابران است . مادرم از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و مرا عفو کنی که بسیار قلبت را شکستم و غرور جوانی این اجازه را به من نداد که در زندگی غمخوار تو باشم. برادران و خواهرم از شما می‌خواهم که صبور باشید و مرا ببخشید و به جای این دنیا زندگی آخرت را طلب کنید. و در همینجا بعد از عرض ادب خدمت کلیه فامیل و دوستان و آشنایان می‌خواهم که مرا حلال کنند و مرا ببخشند و آنی اینکه از خدا و حیات آن دنیا غافل نباشند. همگی‌تان را به خدا می‌سپارم. به امید دیدار و زیارت مولایمان حضرت علی (ع) و اباعبدالله الحسین (ع) .

5 محرم الحرام مصادف با شب پنجشنبه 19/6/65رضا سینایی.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خودش را نمی دید!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۵۱ ق.ظ

شهید میرهادی خوشنویس

 

برای نوجوانی پانزده شانزده ساله، در شهری کوچک که خیلی ها با یک دیگر آشنا هستند، ورود به عرصه پر خطر انقلاب و در افتادن با عمّال رژیم و مرگ بر شاه گفتن ها و اعلامیه های امام را پخش کردن و تحریک هم کلاسی ها برای تعطیلی کلاس و پیوستن به تظاهرات و تعقیب و گریز و ... آسیب زا و پر مخاطره است. از کجا معلوم انقلاب مردم پابرهنه با دست های خالی به ثمر رسیده و نتیجه بدهد؟

شب ها با خستگی اما پرانرژی راه می افتاد همراه بزرگ تر ها می رفت سراغ قمارخانه ها و مشروب فروشی ها و کاباره ها، بساط فساد را به هم می ریخت. رژیم روی بابلسر حساب ویژه ای باز کرده بود. یک سرمایه گذاری اقتصادی و فرهنگی در پس پرده طرح های سیاسی طاغوت برای اشاعه فساد و تباهی در کنار سواحل زیبای شمال به خصوص شهر مشهور و پر جاذبه بابلسر در جریان بود. امثال میرهادی در چنین فضایی دنبال جلسات قرآن و دعا و وعظ بودند و اراده کردند تا بساط هر آن چه که جوان پاک شیعه را به لجنزار غفلت و سیاهی می کشاند از عرصه شهر محو کنند.

میرهادی به حکم آن چه که فطرتش می گفت و آن چه که در بیانات امام و آثار مطهری و مفتح و هاشمی نژاد و دستغیب خوانده بود خودش را در مقابل دیگران مسئول می دانست. نمی توانست بنشیند گوشه ای و گسترش فساد و پر پر شدن روح زلال جوانان و نوجوانان شهرش را ببیند و واگذار کند به تیر غیب!

وقت می گذاشت و با هم سن و سال هایش صحبت می کرد. طرح دوستی می ریخت و از راه و رسم اسلام برایشان می گفت و جلوه های نورانی حیات قرآنی را برایشان ترسیم می کرد.

فرزند هشتم خانواده بود. شکر خدا پدر کسب و کار به راهی داشت. از پول توجیبی هایش سهمی هم برای نیازمندان کنار می گذاشت. گاهی همه اش را می داد به فقیری که در اطراف شهر می شناخت یا دل کودک یتیمی را شاد می کرد یا دوستی تازه را به سمت خود جذب می نمود وپایش را می کشاند به جلسات مذهبی.

به سپاه هم که رفت احساس کرد بیشتر می تواند به مردم خدمت کند و فایده بیشتری به دیگران برساند. در جبهه هر جا که کار سخت می شد خودش را می رساند. فرمانده بود اما ژست فرماندهی نمی گرفت. کمتر می خورد که به دیگران سهم بیشتری برسد. سنگر را جارو می کرد. غذا را زودتر به دست همرزمانش می رساند و شهردارشان می شست. ناغافل پوتین هایشان را واکس می زد و لباس های کثیف شان را می شست. بچه ها می دویدند کار را از دستش بگیرند؛ اما مجالشان نمی داد. این مرد نجیب پر کار خدمت رسان، همان فرمانده قاطعی بود که دستوراتش را کسی پشت گوش نمی انداخت. جسم میرهادی انگار با آن غذای کم و ساده و انبوه کار، خستگی را به خود راه نمی داد که نیمه های شب، روح بیدارش را در گوشه ای خلوت یاری حضور رسانده و سجده های طولانی و قنوت های نورانی اش را تاب می آورد. سرخی چشمانش اما راوی شب زنده داری ها و جنب و جوش هایش بود. آخرین روز ماه مبارک رمضان بود که دمای پنجاه درجه جنوب و فشار کار و تحرک بالا و غذای ساده و ... یک بار او را راهی اورژانس نمود.

می آمد پشت جبهه هم غذای خوب نمی خورد و جای راحت و گرم و نرم نمی خوابید. دلش پیش بچه ها بود. پیش دوستان و همرزمان و نیروهایش که در گرما و سرما و کم غذایی و خطر، روی خاک پاک جبهه دراز می کشند و زیر سقف آسمان به خواب فرو می روند. دوست داشت با آنها همراه باشد و لحظه ای از یادشان غافل نماند.

مجروح شد و او را بردند بیمارستانی در مشهد. غربت و تنهایی را تحمل کرد؛ اما نگذاشت کسی متوجه شود. مبادا که خانواده اش به زحمت بیفتند.

روزها مغازه پدر می ایستاد در فروش لوازم خانگی کمک کارش باشد. همان جا هم دوستانش به او سر می زدند و اگر می دید گره ای در کارشان است برایشان قدمی بر می داشت. سر فرصت می رفت سراغ بچه های شهدا. با کودکان خردسال و یتیم شهدا هم بازی می شد و دلشان را به دست می آورد و لبخندی روی لبشان می نشاند.

آن موقع در شرایط سخت تحریم اقتصادی، بعضی ها از سفر حج که بر می گشتند در حد یک وانت، بار و سوغات با خودشان می آوردند. میرهادی از سفر حج فقط یک اسباب بازی آورد و داد دست فرزند یک شهید.

نشستند زیر پایش، تو که در مدرسه و درس و بحث موفق بودی و حریف کتاب هایت می شدی و مغزت کشش بالایی داشت ومطالعات جنبی و معلومات عمومی ات هم نشان از فکر پویا و قدرت ذهنی ات داشته بلند شو همتی کن و درست را ادامه بده دانشگاهی برو و ...

گفت به یک شرط می روم دانشگاه آن هم این که تا آخر عمر کار فرهنگی کنم و مزدی در ازایش نگیرم و شما هم مخالفتی با این راه من نداشته باشید. دوست ندارم باری روی دوش بیت المال بگذارم. دانشگاه دولتی که درس می خوانم باید چند برابرش به مردم نفع برسانم. در جبهه یک بار ماشینش چپ کرد. خسارتش را تا ریال آخر داد و خوب و سرپایش کرد تا اندک دینی از بیت المال بر گرده اش باقی نماند.

رفت فردوسی مشهد رشته فیزیک. به شهر که می آمد وقتی می گذاشت و به درس و بحث نوجوان ها کمک می کرد. می شناخت یا نمی شناختشان فرقی نمی کرد. دوباره نشستند زیر پایش تو که این قدر خوب با نوجوان ها ارتباط برقرار می کنی و این قدر خوب درس را برایشان هجی می کنی و دستشان را می گیری، خب همین جا بنشین پشت جبهه کار علمی و فرهنگی کن. خط می روی که چه بشود؟ آن جا بچه های دیگر هستند. بمان اصلا به مادر پیرت خدمت کن...

می گفت: برادرها و خواهرهای دیگر من می توانند به مادر کمک کنند، سنگر درس و تحصیل هم بی محصل و آموزگار نمی ماند؛ اما جبهه ها نباید خالی باشد. بچه های مردم آن جا جلوی گلوله و خمپاره، سینه سپر می کنند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و تنهایشان بگذارم.

زیر لب می گفتند: همه اش دیگران؟ پس خودت چه؟!

خودش را به هر مشقتی بود با خودروهای عبوری، تکه تکه از مشهد به جنوب می رساند و در عملیات شرکت می کرد. والفجر هشت، کربلای پنج و کربلای ده و ... عرصه حماسه آفرینی این جوان دانشجو و فرمانده غیور جنگ بود.

در کربلای پنج وقتی بچه های گردان باید عقب نشینی تاکتیکی می کردند، با یک نفر دیگر ایستاد، پوشش ایجاد کرد تا دشمن مشغول شود و بچه ها راحت تر به عقب بروند. تن مجروحش را داشتند به عقب می آوردند. در راه، نگاهی به اطراف انداخت. دید مجروحان دیگری هم هستند. خودش را فراموش کرد. گفت بروید کمک آنها. به حرف و توصیه اکتفا نکرد. خودش هم به یاری شان شتافت با این که خون از سرتاسر بدنش جاری بود.

بهار زیبای سال شصت و شش، داشت با چند نفر از مسیری عبور می کرد برای بازدید از محوری که به دستشان سپرده بودند. بچه های جهاد مشغول فعالیت بودند، جایی میان بانه و سردشت در غرب کوهستانی کشور. صدای تیر و گلوله و انفجار بالا گرفته بود. بچه های جهاد از دیدن آنها خوشحال شدند. پردیدند جلوی شان را گرفتند. تعدادشان زیاد نبود اما در این وانفسای تک غافلگیر کننده دشمن، همین تعداد رزمنده هم می توانستند جهادی ها را از حجم آتش مهاجمین رهایی ببخشند.

با دوستانش از ماشین به پایین جست. باید می رفتند بالای کوه. بچه های جهاد آن جا را با دست نشان می دادند که دشمن معبری پیدا کرده و می خواهد روی ارتفاعات مستقر شود و جاده را بگیرد زیر آتش سنگین و بعد بیاید پایین، منطقه را تصرف کند و زحمت رزمنده ها و این همه خونی که برای آزادی این سرزمین ریخته شد را هدر بدهد و ... درنگ جایز نبود.

بچه ها خودشان را با بالای کوه می رساندند. میرهادی کمی عقب مانده بود. از او بعید بود. فرمانده ای جسور و چابک نباید از هم رزمانش جا بماند. فرصت برای فکر کردن باقی نمانده بود. تیر دشمن از همه طرف فرود می آمد. باید بچه ها به نوک قله می رسیدند تا دشمن را عقب زده و منطقه را نجات دهند. تا آمدن نیروهای کمکی ممکن بود دیر بشود. گاهی بر می گشتند به عقب، نیم نگاهی به میرهادی می انداختند که آهسته و با طمأنینه گام بر می داشت. عقب مانده بود اما معلوم بود که به هر سختی هست می خواهد خودش را به آن بالا برساند. می داند اگر در بین راه بماند شاید بقیه هم سست شوند. شاید به تردید بیفتند. شاید انگیزه شان از بین برود و جلوی آتش دشمن کم بیاورند.

بالاخره بچه ها رسیدند آن بالا و نیروهای دشمن را نشانه گرفتند. پیش خودشان گفتند میرهادی به رسم معمول، کم غذا خورده و زیاد کار کرده و بدنش خالی شده و کم آورده است. همین که دارد می آید بالا یعنی حالش خوب است. بیاید کمی استراحت کند کنار هم دشمن را می زنیم عقب. حجم آتش دشمن داشت کمتر می شد. حضور بچه ها آن بالا موثر بود و بعثی ها را عقب راند. بچه های جهاد حالا می توانستند به دور از خطر آتش دشمن به کارشان ادامه دهند و جاده بزنند در دل کوه.

میرهادی تلو تلو خوران به بالای قله رسید. رنگ رخسارش زرد و زار شده بود. به بالا که رسید و لبخند همرزمانش را دید و از پیروزی شان مطمئن شد، تبسمی سخت بر لبانش نقش بست و خودش اما نقش بر زمین شد. دویدند طرفش. روی کمرش جای چند گلوله حک شده بود. تیر خورده بود اما نخواست روی خاک بیفتد. بدن نحیفش را کشان کشان به ارتفاعات رسانده بود. نیفتاد تا پای کسی شل نشود. آن بالا پیکر بی جانش روی خاک نقش بست، اما کوه به ایستادگی اش سر تعظیم فرود آورد. باد لباس هایش را به حرکت وا می داشت. درست مثل پرچمی که بعد از فتح قله برافراشته می ماند.

"تو اگر مسلمانی چگونه یاور مسلمان نیستی... مگر مسلمان یاور ضعیفان نیست؟"1

1- فرازی از وصیت شهید میرهادی خوشنویس

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حبیب الله لطیفی

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۴۸ ق.ظ

929ebaf3-51dc-4110-946c-4e9450a599f6_btd8.jpg

 

بایدها

تمام زندگی اش در یک اتاق دوازده متری جا می شد. با همان درآمد اندک برای خودش سال خمسی داشت و وقتش که می رسید می نشست به حساب و کتاب که بدهکار امام زمان نباشد. به همان میزان که در انجام واجبات جدی و مصمم بود در انجام مستحبات اولویت بندی می کرد. عاشق زیارت بود؛ اما به استناد حرف امام که مبادا جبهه خالی بماند اولویت اولش را گذاشته بود برای کارهای جنگ؛ مگر اینکه فرصتی و فراغی ایجاد شود. عاشق زیارت خانه خدا بود؛ اما باز هم جبهه را ترجیح داد و نرفت.

 از پشت میز نشینی دل خوشی نداشت. با این که به فکر و نبوغش نیاز داشتند و مسئولیت های خوب و بی خطری برایش فراهم بود؛ اما آن قدر اصرار می کرد تا مسئولیتی به او بدهند که حتما در خطوط اصلی جنگ با دشمن باشد.

 

پیشتاز

نبوغ فقط این نیست که در خواندن و نوشتن و یادگیری و سخن گفتن سرآمد جمع باشی.

نبوغ فقط این نیست که در ورزش بدرخشی و مثلا بشوی عضو تیم منتخب فوتبال شهر که اگر روزی نباشی کار تیم گره بخورد.

نبوغ فقط این نیست که از کودکی داغ مادر ببینی و شرایط تجدید فراش پدر به گونه ای باشد که مجبور شوی در اتاقی مجردی، روی پای خودت بایستی و کم نیاوری.

نبوغ فقط این نیست که در کارت ابتکار و استعداد نشان بدهی و همان اول ورودت چنان همه را خیره توانایی هایت کنی که دوره ویژه برایت بگذارند و زود به جایگاهی بالا برسی و مسئولیتی سنگین به تو بسپارند.

اما اگر اینها علامت نبوغ است، حبیب از همه این ویژگی ها برخوردار بود. از مقطع راهنمایی که وارد عرصه مبارزه شد، شعر و سرود می سرود و هنر را به میدان نبرد با ظلم می آورد، حرفهایش عالمانه و دلنشین بود، منتخب فوتبال شهر، بی حضور او لنگ می زد؛ از کودکی روی پای خودش ایستاد و کم نیاورد، همان ابتدای ورود به سپاه، استعداد فوق العاده اش کشف شد و او را برای دوره های خاص به تهران فرستادند و ...

یک نبوغ دیگر هم داشت که مکمل همه ویژگی هایش بود. مواظب بود خدا از او نرنجد! آن روزها حرف و حواشی درباره امام جمعه زیاد شده بود. یک شب توی سپاه همین بحث مطرح شد و بررسی جوانب موضوع نشان داد که این شایعات دروغ بوده. حبیب معطل نکرد. همان نیمه شب راه افتاد و رفت از امام جمعه حلالیت طلبید. بعضی ها هم او را به خاطر شتابش دست انداختند. گفتند: حالا صبر می کردی صبح می شد. اما همین جدیت او در عمل به تقوای الهی، درسی شد برای سایر نیروها و خط پایانی برای حرف ها و شایعه ها که دیگر به راحتی پشت سر کسی چیزی نگویند و نشنوند.



 

 

کارگاه انسان سازی

اگر فکر و حرفی اشتباه در کلام و رفتار کسی می دید با حوصله و متانت می ایستاد و با او بحث می کرد. از قرآن و نهج البلاغه و احادیث، دلیل می آورد و هیچ گاه از کوره در نمی رفت.

فرمانده بود؛ اما اگر از زیردستانش خطایی می دید و لازم بود از باب امر به معروف و نهی از منکر حرفی بزند، آنها را به کناری می کشید و به آرامی تذکر می داد. خودش هم می خندید تا فضا تلطیف شود. آخرش آهسته با دست به صورت طرف می زد و می گفت: چله! 1 هیچ کس از تذکر دادنش ناراحت نمی شد و همه این اصطلاح با مزه اش را دوست داشتند. این رفتارش باعث می شد نیروها شرمنده محبتش شده و دیگر اشتباه قبلی را تکرار نکنند.

1- یعنی دیوانه!

 

 

مسأله شناسی

صحبت های حبیب برای همه تحسین برانگیز بود. اصلا به سن و سالش نمی آمد بتواند اینطور مسلط و مستدل در جمع بایستد و سخنرانی کند. بچه های مدرسه قرار هفتگی داشتند، چهارشنبه ها جمع می شدند میدان امام اسدآباد و نماز وحدت می خواندند. آن روز حبیب میکروفن را دست گرفت و ایستاد به سخنرانی. هم محتوای حرف هایش جذاب و آموزنده بود هم نحوه بیانش گیرا و شنیدنی و تحسین برانگیز.

حاج آقا هدایتی هم آن جا نشسته بود. ایشان قبل از انقلاب از قم به اسدآباد تبعید شده و با مردم این شهر خو گرفته بود. روحانی فاضل و خوش بیانی بود. از سخنرانی حبیب مبهوت شد. از اول تا آخر حرف هایش را با دقت و حوصله گوش داد. آخرش هم بلند شد و برای تشویق و تشکر از حبیب، کتاب فروغ ابدیت را به او هدیه داد.

نمی دانم چندمین باری بود که حاج آقا حبیب را کناری می کشید و تشویقش می کرد برود حوزه و درس بخواند و استعدادش را بیشتر شکوفا کند و بشود مبلّغ اسلام و .... درست هم می گفت. حبیب نبوغ فراوانی در یادگیری تعالیم دینی و ذوق بسیاری در بیان و شرح و تبلیغ آموخته هایش داشت. می رفت حوزه سری بین سرها در می آورد. جواب جبیب اما همیشه فقط یک جمله بود: امام گفته مسأله اصلی ما جنگ است. الان اولویت من حضور در جبهه هاست. این تکلیف را که خوب انجام دادم انشاءالله بعد از جنگ می آیم حوزه، درس و بحث را هم شروع می کنم...

 

 

 

برای دل حبیب

هوا، هوای عملیات بود. سپاه در آماده باش کامل قرار داشت. من آن روزها در سپاه شهر همدان مستقر بودم و مثل همه همرزمان، گوش به زنگ اعزام و شرکت در عملیات.

این وسط، حبیب هم داشت عروسی می گرفت. تماس گرفت و گفت: قرار شده مراسم عروسی را ساده برگزار کنیم. هفت نفر از طرف داماد و هفت نفر هم از جانب خانواده عروس. هفت نفری که از طرف داماد باید امشب حضور داشته باشند یکی اش خودتی! یکی هم احمد صفی، صادق، شهریار، محمد خزائی و ...

تعجب کردم: الان؟! توی این شرایط جنگی؟ حبیب جان می دانی که وضعیت حساس است. هر آن ممکن است خبرمان کنند اعزام شویم خط. بعید است اجازه بدهند اصلا از سپاه خارج شویم و ...

حبیب مکثی کرد. کمی در فکر فرو رفت. لحن صدایش ملایم تر شد. هیجان اولیه اش رنگ باخته بود؛ اما با همان صدای ملایم هم دوباره تقاضا کرد که هر طور شده خودمان را به جشن کوچکش برسانیم.

قولی ندادم ولی گفتم تلاشم را می کنم. باید می رفتم سراغ فرمانده و راضی اش می کردم. راضی کردن فرمانده ها برای خروج از سپاه در شرایط آماده باش تقریبا بعید به نظر می رسید. حق داشتند مسئولیت آنها هم سنگین بود. دلم پیش حبیب بود. روی ما حساب کرده بود. مرد هست و یک شب عروسی. دوست دارد بهترین رفقایش کنارش باشند. اگر نمی رفتیم احساس تنهایی می کرد. دلم نمی آمد رفیق خوبم شب عروسی اش را با دلتنگی طی کند. دل به دریا زدم و با توکل بر خدا رفتم پیش برادر شادمانی، فرمانده عملیات. قضیه را صاف و صادق برایش مطرح کردم. هر لحظه احتمال می دادم حرفم را قطع کرده و مخالفتش را با صراحت بیان کند. عجیب بود. انگار خدا توی دلش انداخته بود که با ما راه بیاید. شب جمعه بود و دم اذان مغرب. گفته بودم امشب را اجازه بدهند برویم آخر شب بر می گردیم. دلم نمی خواهد حبیب ناراحت شود.

شادمانی دستی به شانه زدم. با رویی گشاده گفت: امشب را همان جا بمانید. جمعه هم پیشش باشید و تنهایش نگذارید. شنبه اول وقت خودتان را برسانید اینجا. سلام گرم مرا هم به حبیب برسانید و حسابی به او تبریک بگویید...

اصلاً برایم باور کردنی نبود. زود بچه ها را خبر کردم. با عجله راه افتادیم و نیم ساعته خودمان را رساندیم اسدآباد، خانه حبیب.

چقدر لباس دامادی به او می آمد. زیبا و نورانی شده بود در لباس سبز و خوش رنگ سپاه. با خوشحالی از جایش کنده شد و ما را یکی یکی در آغوش کشید و بوسید. بعد مرا کناری کشید و گفت: کلی با خدا راز و نیاز کردم و از او خواستم شما را برساند. داشتم پیش خانواده عروس خجالت می کشیدم. الحمدلله که الآن اینجایید. خودش همه چیز را ردیف کرد، الحمدلله...

 

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قلب ها، کتابخانه مفاتیح!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۰۹:۵۴ ق.ظ

خواندن دعا و توسل به ائمه معصومین و اولیای خداوند یکی از پناهگاهها و یکی از راههای نجات انسان در زمان احتیاج، اضطرار و اضطراب میباشد. با توجه به این اصل اعتقادی، برادران اسیر دعا در محیط اسارت را انیس و همراه و باعث آرامش روح خود میدانستند. روحانیون اسیر نیز همیشه بچهها را به خواندن دعاها به خصوص تعقیبات توصیه مینمودند؛ اما مشکلی که در این میان وجود داشت عدم دسترسی به کتاب مفاتیح بود.

هر کسی به دعا اعتقاد قلبی داشت و به آن پناه میبرد، از نظر روحی و جسمی سالم مانده و از نظر اعتقادی دچار تزلزل نمی گردید و هیچ وقت فکر خیانت به مملکت و انقلاب و هموطنانش در آن شرایط دشوار اسارت به ذهن او خطور نمی کرد. بلکه همیشه خود را در همه مواقع، حتی در بحبوحه خطر فدای دیگران کرده و به قیمت ساعت ها گرسنگی و تشنگی و شکنجه و ... دغدغه تأمین آسایش دیگران را داشت.

از این رو برادران همیشه به فکر دعاها و ادعیهای میبودند که از بزرگان دین و ائمه معصومین علیهم السلام به دست ما رسیده است. اسراه چند سالی بود که انتظار می کشیدند تا از طریقی بتوانند مفاتیح الجنان که یکی از  برجسته ترین کتب ادعیه است را به دست بیاورند. در فقدان این کتاب ارزشمند، دوستان اسیر بر مبنای محفوظات ذهنی خود از دعاهایی که پیش از این در خاطر سپرده بودند بهره گرفته و رابطه معنوی خود با مکتب اهل بیت را این گونه تقویت می نمودند.

اسرا همیشه از نمایندگان صلیب سرخ تقاضا میکردند که این کتاب را برای شان بیاورند؛ اما به علت عدم اعتقاد نمایندگان صلیب به این موضوع و نیز ممانعت اداره استخبارات عراق، توفیقی در این زمینه حاصل نشد. بعد از سه چهارسال که از اصرار مداوم بچه ها برای دریافت کتاب مفاتیح می گذشت ناگهان به طور معجزه آسایی در یکی از بازدیدهای نمایندگان صلیب، این کتاب گرانسنگ در اختیار اسرا قرار گرفت. اقدام غیرمنتظره صلیب، شور و حالی وصف ناشدنی را در سراسر اردوگاه حاکم ساخت. مسئولین آسایشگاهها کتاب های مفاتیح را همراه با نامههای برادران از صلیب تحویل گرفته و تقسیم کردند. نکته جالب این جا بود به رغم آن که برای یک اسیر در کشور غریب که از خانواده و عزیزان خود دور و بی خبر است، دریافت یک خط نامه و یا یک عکس کوچک هم می تواند بسیار شعف انگیز و شادی آور باشد؛ اما هم زمانی ورود نامه ها و کتاب مفاتیح، باعث شده بود دوستان آزاده، نامه های شخصی خود را از یاد برده و به دنبال مطالعه کتاب مفاتیح باشند. هر کس تلاش داشت برای چند لحظه هم که شده این کتاب را در دست گرفته و صفحاتی از متون روح افزای آن را به کام دل بنشاند. بارها با چشم خود دیده بودم که اسرا تصاویر اراسلی از خانواده هایشان را به چشم و صورت خود کشیده و قطرات اشک از چشمانشان سرازیر می شد. آن روز اما انگار همه این احساسات شخصی در اقیانوس بی کران محبت اهل بیت، ذوب شده بود و دیگر به چشم نمی آمد.

تعداد مفاتیح ها کم بود و به هر آسایشگاه یک جلد بیشتر نمی رسید. ارشد آسایشگاه بلند و توضیح داد که ان شاءالله به زودی تعداد دیگری از این کتاب شریف در اختیار اسرا قرار خواهد گرفت و فعلاً باید جوری برنامه ریزی کرد که همه اسرا بتوانند به نوبت از آن بهره بگیرند.

به دور از چشم عراقی ها محافل دعای کمیل و ندبه و توسل و زیارت عاشورا در ایام هفته، رونقی تماشایی گرفت. با این حال چون بسیاری از اسرا علاقمند بودند که در خلوت خود با مفاتیح انس گرفته و یا دعاهایی را حفظ نمایند چاره ای جز تکثیر این کتاب با توجه به محدودیت تعداد آن وجود نداشت.

برای نسخه برادری، از ورقهای وسط دفتری که ماهیانه از طرف نمایندگان صلیب سرخ به اسرا میدادند، بهره گرفتیم. البته طبق قانون باید یان دفترها را دو ماه بعد حتی از سفید هم می ماند به صلیبی ها تحویل می دادیم. از این رو باید بی آن که جلب توجه شود فقط چند ورق از برگه های میانه دفترها را جدا می کردیم. روش دیگر استفاده از کاغذهای روی قوطی رب گوجه بود که می شد از سفیدی یک طرف آن استفاده کرد. کنارههای سفید روزنامه حقیقت که به فارسی هم چاپ میشد و همیشه مطالبش راجع به ایران و انتقاد از دولت ایران و انقلاب اسلامی بود و محتوایش از طریق منافقین تهیه میشد نیز به کارمان می آمد. این روزنامه از جهتی منبع خبری خوبی برای اسرا بود و با تحلیل وارونه! مطالب آن می شد به اخبار واقعی مربوط به ایران پی برد. کاغذ این روزنامه هم بسیار مرغوب بود و از کناره های سفید آن حتی می شد دفترچه هایی را تولید کرد. دوستان آزاده در این خصوص تبحّری مثال زدنی داشتند و در این دفترچه ها دعاهای مخصوص را مینوشتند. به تدریج اکثر اسرا برای خود از آن دفترچهها داشتند. برادرانی که خوش خط بودند تا مدتی وقت گذاشتند و روی این دفترچه ها به دعا نویسی مشغول شدند.

اسرا با دفترچه های مربوط به خود حال و هوایی داشتند. تا این که عراقی ها متوجه شدند هر بار که اسرا را تفتیش می کنند دست کم یکی از این دفترچه ها را به دست می آورند. سربازان عراقی در یک حمله غیر منتظره مثل و مور و ملخ به داخل آسایشگاه ها ریختند و هر چه دفترچه حاوی ادعیه مفاتیح را پیدا کردند با خود بردند و در پشت دیوار اردوگاه به آتش کشیدند. لا به لای این دفترچه ها البته دفترچه خاطرات و یادداشتهای شخصی بعضی از اسرا هم بود که با اقدام وحشیانه دشمن از بین رفت. سوزاندن آنها بیشک برای ما سختتر از سوزاندن کتابهای کتابخانه عظیم اسکندریه توسط سربازان وحشی اروپا بود! از آن جا می گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، این اقدام خصمانه سربازان دشمن هم به مرور، تأثیر مثبت خود را نشان داد. با توصیه روحانیون اردوگاه، اسرا شروع کردند به حفظ دعاهای مهم کتاب مفاتیح. این اقدام باعث می شد دیگر حتی اگر عراقی ها می خواستند کتاب های مفاتیح را هم از بین ببرند، متن دعاها از اسرا جداشدنی نبود. در نتیجه تعداد زیادی از برادران کلیه دعاهای مفاتیح را حفظ کردند.

 یادم نمی رود برادر جوانی بود از شهر کلاردشت مازندران. این جوان با همت، کلیه دعاهای کتاب مفاتیح را به خوبی حفظ کرد؛ در حالی که به نظر میرسید حفظ مفاتیح به مراتب از حفظ قرآن مشکلتر باشد.تجربه ثابت کرد وقتی منشأ ارتباط با کسی از سر عشق راستین باشد هیچ گااه خللی در آن ایجاد نخواهد شد. اسرا سربازان راستین اسلام بودند و رابطه ای عمیق و عاشقانه با اهل بیت برقرار کرده بودند. این رابطه عاطفی با هیچ مانعی سد نمی شد. مسابقات حفظ دعا بین اسرا به یکی از برنامههای ثابت و مهیّج فرهنگی اردوگاه تبدیل شد.

حجت الاسلام سید احمد رسولی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

راهی که باید رفت

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۳۵ ب.ظ

211

 

کم حرف بودن یک هنر است. نوعی عقلانیت که شخصیت و ابهتی خاص به انسان هدیه می دهد و چه دردها و زخم ها و تلخی ها که از زبان نشأت می گیرد و علاجش جز کم حرفی نیست.

کاظم علی زاده این خصلت را در وجودش نهادینه کرده بود. به راحتی حرف نمی زد. حساس بود کسی غیبتی کند و حرف بی ربطی به زبان بیاورد. نه این که اهل شوخی نباشد و از شادی خوشش نیاید؛ نه! به جا و به موقع، طنز و مطایبه هم داشت؛ اما اهل جلف بازی نبود. چیزی به مصداق "کم گوی و گزیده گوی چون درّ!"

کم حرف بود و نصیحت نمی کرد؛ اما رفتارش آموزنده خلق و خوی اسلامی بود که گفته اند: "کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم"1 جدیّتی که در کار نشان می داد از او فرماندهی با صلابت ساخته بود. به گردان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام که می رفتی، چهره هایی را دور و بر کاظم می دیدی که هر کدام در سطح یک فرمانده گردان قابلیت و مقبولیت داشتند. هر کدامشان می توانستند برای خودشان انالرجلی داشته باشند؛ اما می آمدند زیر دست کاظم با افتخار می ایستادند. می دانستند فرماندهی او بالاتر از همه تجارب و تدابیر آنه،ا در عملیات ها راهگشاست و باری به خزانه تجربیاتشان می افزاید.

گردان کاظم به خاطر همین ویژگی، یکی از قوی ترین گردان های رزمی لشکر 25 بود.

جالب بود که اسمش کاظم بود و گردانی که تحویلش دادند نیز هم نام امام موسای کاظم علیه السلام! اما جالب تر این بود که به تأسی از آن امام، کظم غیظ نیز داشت. با این که جدی بود و قاطع اما کسی عصبانیت او را ندید. روی خودش کار کرده بود که برای خدا از احساسات شخصی اش بگذرد و در راه اطاعت از امر خدا هیچ عاملی او را از مسیر اخلاق دینی خارج نسازد.

رفته بودند برای دستگیری چند نفر از عناصر معلوم الحال. قبلش نیاز به شناسایی بود. کاظم از بقیه کاربلدتر و مستعدتر بود. با اشاره شهید حمید نوبخت آهسته وارد مخفی گاه آنها شد و در قسمتی از زیر پله پناه گرفت. یکی از متهمین که از قضا معتاد بود آمد همان بالا نشست و شروع کرد به انجام تخلّی! نجاستش ریخت روی لباس های کاظم؛ اما کاظم به روی خودش نیاورد تا عملیات لطمه نبیند. وقتی برگشت، با کنایه به حمید گفت: همین را می خواستی؟!

با همین جدیت در فوتبال و ورزش های رزمی هم موفق بود؛ همچنین در مطالعه آثار دینی و نیز در امور فنی به خصوص حرفه نجاری.

وارد کاری می شد با اعتقاد جلو می رفت و مسئولیتی که به عهده می گرفت محکم و تمیز انجامش می داد.

کم حرف بودنش در کارهای اطلاعاتی هم کمکش می کرد. گاهی با لباس مبدل می رفت در دل گروهک ها و جماعت قاچاقچی و آنها را تخلیه اطلاعاتی می کرد. همسرش که می پرسید کجا می روی؟ تکه کلامی من در آوردی داشت و می گفت: نشیلو!

زن می فهمید، نشیلو مفهوم وسیعی دارد به گستره انجام هر کار خیری که تنها باید در چشم خدا بیاید و بس. از کمک به فقرا ودستگیری از مستمندان گرفته تا شناسایی عناصر ضدانقلاب و یا درگیری مسلحانه با منافقان. این را که می فهمید نفس راحتی می کشید وآرام می شد و می دانست همسرش که در راه خدا قدم بر می دارد مورد توجه او نیز هست.

در لباس سبز سپاه، خوش تیپ تر و با ابهت تر می شد. انگار سبزی این لباس رنگ زمینه ای بود برای آن که نورانیت چهره او بیشتر به چشم بیاید. همسر جوانش دوست داشت او همیشه همین لباس را به تن داشته باشد؛ اما کاظم برای خودش اعتقاداتی داشت. می گفت: این لباس مقدس است، هر جایی که نباید پوشید. باشد برای جبهه و معرکه جهاد فی سبیل الله.

لباس دامادی اش اما همین لباس سبز و مقدس سپاه بود. همه بدانند کاظم علی زاده ازدواجش هم برای خداست و در مسیری که انتخاب کرده محکم و با جدیّت پیش خواهد رفت.

 

1- مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، على بن حسن طبرسى‏، ص ۴۶؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج ‏۶۷، ص ۳۰۹.
قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ‏ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ لِیَرَوْا مِنْکُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَع‏.
ترجمه:
ابن ابى یعفور گوید: امام صادق علیه السّلام به من فرمود: مردم را به غیر از زبانتان دعوت به دین کنید، تا سعى و کوشش و درستى و پرهیزگارى و خویشتن دارى را از شما مشاهده کنند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پیشتاز

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۳۰ ب.ظ

929ebaf3-51dc-4110-946c-4e9450a599f6_btd8.jpg

 

نبوغ فقط این نیست که در خواندن و نوشتن و یادگیری و سخن گفتن سرآمد جمع باشی.

نبوغ فقط این نیست که در ورزش بدرخشی و مثلا بشوی عضو تیم منتخب فوتبال شهر که اگر روزی نباشی کار تیم گره بخورد.

نبوغ فقط این نیست که از کودکی داغ مادر ببینی و شرایط تجدید فراش پدر به گونه ای باشد که مجبور شوی در اتاقی مجردی، روی پای خودت بایستی و کم نیاوری.

نبوغ فقط این نیست که در کارت ابتکار و استعداد نشان بدهی و همان اول ورودت چنان همه را خیره توانایی هایت کنی که دوره ویژه برایت بگذارند و زود به جایگاهی بالا برسی و مسئولیتی سنگین به تو بسپارند.

اما اگر اینها علامت نبوغ است، حبیب از همه این ویژگی ها برخوردار بود. از مقطع راهنمایی که وارد عرصه مبارزه شد، شعر و سرود می سرود و هنر را به میدان نبرد با ظلم می آورد، حرفهایش عالمانه و دلنشین بود، منتخب فوتبال شهر، بی حضور او لنگ می زد؛ از کودکی روی پای خودش ایستاد و کم نیاورد، همان ابتدای ورود به سپاه، استعداد فوق العاده اش کشف شد و او را برای دوره های خاص به تهران فرستادند و ...

یک نبوغ دیگر هم داشت که مکمل همه ویژگی هایش بود. مواظب بود خدا از او نرنجد! آن روزها حرف و حواشی درباره امام جمعه زیاد شده بود. یک شب توی سپاه همین بحث مطرح شد و بررسی جوانب موضوع نشان داد که این شایعات دروغ بوده. حبیب معطل نکرد. همان نیمه شب راه افتاد و رفت از امام جمعه حلالیت طلبید. بعضی ها هم او را به خاطر شتابش دست انداختند. گفتند: حالا صبر می کردی صبح می شد. اما همین جدیت او در عمل به تقوای الهی، درسی شد برای سایر نیروها و خط پایانی برای حرف ها و شایعه ها که دیگر به راحتی پشت سر کسی چیزی نگویند و نشنوند.

راوی: سلیمان اسدی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درباره حاج قاسم/ حجت الاسلام شیروی

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۲۶ ب.ظ

ما ملت شهادت هستیم ما ملت امام حسین هستیم، بپرس ما حوادث سختی را پشت سر گذاشتیم… 

 

مجری: بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام علیکم و رحمة الله حاج آقای شیروی محبت فرمودید وقتتان را اختصاص دادید به ما در خصوص مکتب شهید سلیمانی که در این مدت مطرح شده صاحبنظران مختلفی درباره اش صحبت کردند تعبیری بود که مقام معظم رهبری بکار بردند. حرف های زیادی گفته و شنیده شد ما نکته ای که بیشتر دنبالش هستیم این هست که بدانیم چکار کنیم یکی مثل قاسم سلیمانی که هم در حیاتش تاثیرگذار بود حیات ظاهری ایشان بسیار تاثیرگذار بود و در جهان بعنوان یک نخبه مؤثر مطرح شد. هم که حتی شهادت ایشان هم یک انفجاری بود شبیه همان انفجار نور که درباره انقلاب تعبیر بکار رفت و شاید بشود این تعبیر را بکار برد اصطلاح را بکار برد که انگار یک انقلاب فرهنگی واقعی همین جا دوباره اتفاق می افتد تلنگری می شود که مردم برگردند به واقعیت ها و ارزش های دفاع مقدس و انقلاب و ایثار و شهادت که داشت فراموش می شد و حتی کسانی که بعضا زاویه داشتند با نظام و انقلاب یا با سیاست های منطقه ای نظام مثل اردشیر زاهدی، سروش، عطاء الله مهاجرانی و محمود دولت آبادی همه اینها خودشان را صاحب عزاء و صاحب مصیبت می دانند پیام تسلیت می دهند بنوعی داغ خودشان را ابراز می کنند. 

یک همچنین شخصیتی چطور شکل می گیرد و ما چه کنیم که مثل قاسم سلیمانی ده ها مورد دیگر هم داشته باشیم در خدمت شما هستیم. 

ش: سلام علیکم و رحمة الله 

بسم الله الرحمن الرحیم انه خیر ناصر و معین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین. 

در ابتداء صحبت گرامی می داریم یاد و خاطره شهید بزرگوار سردار جهانی اسلام و جهان بشریت حاج قاسم سلیمانی که در آستانه سالگرد بزرگوار هستیم. و تسلیت عرض می کنیم به وجود نازنین آقا امام زمان و نائب برحقش امام خامنه ای و همه موحدین عالم و همه انسان های آزادی خواه و آزاده و عدالتخواه جهان بخصوص پیروان و علاقمندان انقلاب اسلامی و شهید بزرگوار حاج قاسم سلیمانی. 

قبل از اینکه وارد بحث بشویم و جوابی که شما فرمودید و بپردازیم تشکر می کنم از اینکه بنده را قابل دانستید ان شاء الله که آنچه که می گوییم و می شنویم برای رضای خدا باشد و در جهت انجام وظیفه دینی و انقلابی و انسانی ما باشد. 

یادآوری یک بلوغ! / عمقی نگر باشیم

اما قبل از همه چیز قبل از اینکه بخواهیم به بحث بپردازیم چند تا مقدمه لازم است. متاسفانه بخاطر اینکه بلوغ انقلاب اسلامی به یک بلوغ حداکثری رسیده و خیلی ها متوجه این بلوغ نشدیم این مقدمات را باید بگوییم تا بتوانیم کمی اشاره کنیم که حاج قاسم سلیمانی چه اتفاقی را رقم زد، که فقط در بحث دیپلماسی و شجاعت و ایثار و گذشتش خلاصه نکنیم.  

خیلی فراتر از این حرف ها است! 

عرض کردم برای اشاره ببینید اول قرآن بعد از سوره حمد می فرماید که بسم الله الرحمن الرحیم ذلک الکتاب درست است؟ که لا ریب فیه سوره بقره. ذلک طبق ادبیات عرب اشاره به دور دارد، آن کتاب ذلک الکتاب لا ریب فیه در صورتیکه من مخاطب دارم همین کتاب را می خوانم! 

نه می توانیم ما بگوییم که همه قرآن همین است که دست من است نمی توانیم این را بگوییم چون قرآن می گوید ذلک الکتاب. اینجا نشان می دهد که قرآن اشاره می فرماید که آن کتاب شک و شبهه ای درونش نیست! اگر ما ما باشیم و خود قرآن باشیم همین را داریم تفسیر می کنیم ذلک الکتاب این یک معنای خیلی عمیقی دارد که این چه ارتباطی با ذلک و آن کتاب، آن کتاب چیست؟ که در آن شکی نیست و آن قرآن واقعی و آن حقیقت قرآن تجلی در این الفاظ پیدا کرده. 

یا مثلا ببینید شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام من حالا روایتش را هم آوردم که بخوانم خلاصه اش را می گویم خدمتتان. سوال کرد یا رسول الله ابوالقاسم یعنی چه؟ فرمود که یعنی پدر قاسم! وجود نازنین نبی مکرم اسلام صلوات الله علیه یک پسری داشت به نام قاسم عرب ها کنیه صدا می زنند یعنی پدر قاسم گفت این را می دانم من آمدم چیز یاد بگیرم مطلب یاد بگیرم. حالا این نشان می دهد که مخاطب هم چقدر زرنگ بوده تا یک حدی که نگفته بله کنیه است. 

امام صادق علیه السلام می فرماید که حالا یک روایت دیگر را می خوانند از امیرالمومنین علیه السلام که هر انسانی سه تا پدر دارد یک پدر خودش که به دنیایش می آورد یک پدر زوجش که پدر همسر و یک پدری هم پدر عمل انسان! از این روایت امیرالمومنین استفاده می کنند امام صادق علیه السلام و می فرمایند که ما یک روایت دیگر هم داریم که می فرماید که علی قسیم الجنة و النار! امیرالمومنین از پیامبر، قسیم جنت و نار است تقسیم کننده است و میزان اعمال است حقیقت اعمال است یعنی معیار سنجش اعمال انسان ها کل انسان ها در نظام هستی هست در روز قیامت تجلی می کند. 

این قسیم می شود قاسم پیامبر هم که انا و علی ابوا هذه الامة پیامبر هم که فرمود من و علی علیهما السلام پدران این امت هستیم پیامبر هم که پدر این امت است امیرالمومنین هم که قاسم است برای امتش می شود پدر؟ 

یا طور دیگر بگوییم، جای دیگر می فرماید که یکی هم آن پدری که به شما چیز یاد می دهد پدر معنوی شما می شود. امیرالمومنین علیه السلام در مکتب پیامبر از طریق پیامبر خیلی چیزها یاد گرفته و پیامبر عظیم الشان اسلام معلم معنىی امیرالمومنین علیه السلام بوده می شود پدر معنوی امیرالمومنین علیه السلام. 

ظاهرا این راوی اینجا خیلی شاد می شود تشکر می کند خیلی خوشحال می شود برمی گردد می رود! من یک روایتی یک جایی دیدم دنباله روایت دیدم این است که امام صادق علیه السلام به مخاطبینش فرمود اگر ایشان تا چندین مورد سوال می کرد من لایه های این را برایش باز می کردم. 

ببینید اگر یک ابوالقاسم که ما می گوییم کنیه هست اینطور بار معنایی داشته باشد و لایه های متعدد داشته باشد لایه های قرآن چقدر است که در قرآن می فرماید که قرآن وقتی روز قیامت محشور می شود صحرا محشر می بینند که چندین هزار جلد راجع به قرآن تفسیر نوشته شده قرآن بکر است قرآن بکر است. 

حالا از این بحث مقداری برویم جلوتر که ببینیم چه می خواهیم بگوییم. 

در بند مفاهیم نمانیم

ما یک بحثی داریم که می گوییم خدا انسان را به تفکر دعوت کرده یعنی همین بنده خدا هم که آمده سوال که ابوالقاسم یعنی چه فکر کرده راجع به این مساله، فکر کرده! ما می خواهیم ببینیم اصلا فکر چیست و اصلا تفکر چیست یا ما که می خواهیم تفکر کنیم می توانیم راجع به یک مساله بگذاریم وسط و فکر کنیم این اول بحث است و اصلا خود فکر چیست. 

اول بحث این است که آیا فکر را باید بعنوان یک مفهوم در نزد خود داشت که خیلی اتفاق افتاده اصلا دعوای بین ما و انقلاب اسلامی و تمدن غرب همین جا است این دعوای جدی هم هست و متاسفانه خیلی از مدعیانی که حالا انقلاب را تهدید می کنند با این تفکر می خواهند بیایند. 

مجری: شما فکر را بمعنای حداقلی دارید معنا می کنید؟ که مثلا انسان حیوان ناطق؟ 

ش: این یک وجهش است ولی وجه دیگری هست که، حالا اصلا در مکاتب غرب که راجع به این هم نیست یک مقدار بالاتر می آیند اما عبارة اخری اومانیسم همین حیوان ناطق بودن است اومانیسم یا همین لیبرالیسم، اینهایی که دارند مطرح می کنند اسامی اش را عوض کردند. 

حالا ما فکر را خود فکر را اول نمی خواهیم بگوییم راجع به این مورد حالا چه عنوانی دارد کاری نداریم خود جنس فکر بعنوان یک مفهوم به آن نگاه می کنیم؟ یا نه فکر یک نوع حضور و توجه است. اصلا این را مشخص بکنیم که تکلیف فکر را مشخص کنیم حالا می گوییم که راجع به انسان یک طوری فکر می کنند این هم یک حرفی است یا این نوع فکر می کنند، به این کار نداریم فعلا. 

می گوییم فکر یک مفهومی است که ما راجع به آن فکر می کنیم یعنی مثل یک واژه مثل یک کلمه! ما راجع به این فکر می کنیم مثلا این ریشه اش از کجا درست شده کی درست شده؟ کی درست کرده تاریخش را نگاه بکنیم. یا مثلا در کربلا که نگاه می کنیم تاریخ کربلا را نگاه می کنیم این هم یک فکر است دیگر امام حسین علیه السلام کی آمد چه گفت چه اتفاقی افتاد چطور کرد اینها همه اش تحلیل است فکر هم هست غلط هم نیست تا یک حدی درست هم هست  

اما یک وقت نگاه می کنیم می گوییم نه فکر یک حضور است یک توجه است این خیلی بحثش می رود جای دیگر یعنی یک مقوله دیگر می طلبد یک هزینه دیگر می خواهد. 

به چیزی که فکر را به ما بر می گرداند یعنی فکر یک نوع حضور است یعنی یک حضوری هست باید ما یک حضوری پیدا بکنیم یک توجهی پیدا بکنیم تا فکر به ما برگردد دو تا مطلب سنگینی شد حالا اولی شاید سنگین نباشد ولی دومی یک مقداری هزینه بر شد. 

معرفت انقلاب

جنس انقلاب اسلامی این دومی است اصلا جنس دین جنس ولایت جنس انقلاب اسلامی جنس خودشناسی اینهمه می گویند من عرف نفسه فقد عرف ربه اگر به این شکل باشد من عرف خودم را شناختم که آنوقت همین قضیه حل می شود. چه ملازمه ای بین این دو تا هست که این حدیث نورانی که من عرف نفسه فقد عرف ربّه! خیلی عمیق است ما خیلی از این رد می شود خیلی راحت عبور می کنیم. 

اینهمه عظمت خدا اسماء صفات خدا اینهمه جنگ و ستیزها و انسان ها و انبیاء و نمی دانم شهادت ها و مصیبت ها اسارت ها اینهمه محقق شده انسان اگر خودش را بشناسد خدا را می شناسد اینجا خیلی حرف است. این شناخت انسان بهمین راحتی است که بگوییم انسان این است این است این است یا اینکه نه؟! خیلی حرف های دیگر هست نحوه حضور را دارد نشان می دهد یعنی حضور و توجهی هست که اگر آن حاصل بشود اگر ملازمه حل بشود اگر آن حل بشود شناخت خدا هم اتفاق می افتد و این دستگاه تفکر نیست اینجا فکر مفهومی نیست حالا می رسیم به آن حتی فکر استدلالی هم نیست استدلال بیاوریم برهان بیاوریم برهان تا کجا پیش می رود؟ 

پس این دو تا مساله اینجا روشن شد که ما در قرآن داریم که ذلک الکتاب به یک چیز دیگر دارد اشاره می کند کسی هم نمی تواند بیاید بگوید که این یک مفهوم است اشاره دارد به عالم غیب، عالم غیب یعنی چه؟ به کجا ما باید اشاره کنیم در کدام قرآن شکی نیست؟ اینکه من دارم می خوانم در این شکی نیست؟ این هم هست، این هم شکی درونش نیست همین هم نیست. 

اما آن ذلک که شکی درونش نیست… بعد می فرماید که و اعتصموا بحبل الله، به ریسمان خدا چنگ بزنید حالا اگر این ریسمان خدا این طناب است یک طناب است اگر این طناب خدا متصل باشد اصلا معنا پیدا می کند چنگ زدن ولی اگر طناب خدا افتاده باشد بر زمین هزار متر هزار کیلومتر میلیارد کیلومتر این طناب را چنگ بزنیم جایی نمی رساند ما را دور خودمان می چرخیم می چرخیم. 

پس یک اتصالی هست که و اعتصموا بحبل الله یک اتصالی هست که شما از این قرآن باید متوجه بشوی به حقیقت قرآن! به چه وسیله متوجه حقیقت قرآن بشوی؟ به یک اتصال کننده یک متصلی که می شود امام یا انسان کامل پس این ذلک الکتاب اشاره دارد به انسان کامل. 

حالا یک مطلب هم گفتم خدمتتان از امام صادق علیه السلام که می فرماید کتاب الله عزوجل علی اربعة اشیاء علی العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقائق! می فرماید که قرآن کتاب خدا عزوجل چهار تا اشیاء بر چهار چیز نهاده می شود یکی عبارت است علی العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقایق العبارة للعوام عبارتی است که همین ظاهر للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولیاء و الحقایق للانبیاء چند تا مرحله شد؟ چهار تا مرحله شد. 

ما به آن دو تا که اصلا نمی توانیم اشاره بکنیم و الاشارة للخواص لطائف للاولیاء و الحقائق للانبیاء اصلا نمی توانیم به آن برسیم اصلا در دستمان نیست و نمی توانیم هم به این راحتی برسیم ولی به دو تا می توانیم اشاره بکنیم. 

اگر بگوییم که عبارت للعوام حالا اینجا کدام عوام می شود؟ خیلی ها فکر می کنند وقتی می گویند عوام یعنی بیسوادها نه اینطور نیست اینکه می گوید که آیه قرآن در سوره جمعه دارد که می فرماید که ما پیامبر را بعث للامیین! اینجا خیلی ها فکر می کنند که ای پیامبر شما را برانگیختیم در مردم جزیرة العرب که سواد نداشتند اینکه خیلی هنر نیست اگر یک کسی بیایند برای کسانی که اصلا سواد ندارند اینکه هنر نیست. حضرت آیت الله علامه جوادی حفظه الله می فرماید که امیین یعنی بوعلی سیناها یعنی نوابغ روزگار یعنی انسان هایی که ملاصدرا! اینها در مقابل پیامبر امی هستند بیسواد هستند اینها چیزی نمی دانند اگر پیامبر آنجا برانگیخته می شود در مقابل اینها. 

پس می شود این نتیجه را بگیریم که از این روایت می توانیم معتقد بشویم که این عبارت برای همچنین انسان هایی است تازه برای کسانی که بیایند راجع به این الفاظ کار بکنند. 

مجری: بعد همین عبارات می توانند هدی للمتقین باشد. 

ش: می تواند تا یک حدی باشد. 

الان اینکه می گوید عبارت برای عوام است نگوییم برای بیسوادها است این خودش اول بحث است که پس یعنی چه اینجا باید فکر بکنیم که، اول عبارت چگونه خودش را نشان می دهد؟ عبارت تا یک حدی می تواند قلمرویش تا کجا هست؟ بعد هم حالا این هم عبارتی که مال خدا است تازه! نه عبارت یک انسان نه عبارت یک، حتی عبارت انبیاء هم نیست عبارت کلام خدا هم هست اینجا که حالا در نحوه کلام که اینجا الان چطور شکل گرفته چطور محقق شده چطور نزول پیدا کرده چطور به قلب پیامبر اینها بحث های خیلی زیادی هست که خیلی هم بحث کردند خیلی هم هنوز می گویند به ته قضیه نتوانستیم برسیم بالاخره چیست! فقط می دانیم کلام خدا است. 

حالا این کلام خدا برای عوام اصلا نمی دانیم… خیلی مشکل است که 

اشارة للخواص! اشاره للخواص است، مثلا در قرآن داریم بسم الله الرحمن الرحیم چه به ذهن ما می آید؟ می گوییم به اسم خدا نگفتیم به خدا، می گوییم بخدا؟ ما تازه در بسم الله الرحمن الرحیم می گوییم به اسم خدا، بخدا چرا نکردیم به اسم خدا شروع کردیم؟ پس کی به خدا می خواهیم شروع کنیم. 

اینها الفاظ و عباراتی است که اگر از اینها عبور نکنیم نه اینکه عبور بکنیم اگر متوجهش نشویم بمعنی و اشاره اش متوجه نشویم به حقایقش نمی توانیم برسیم. الفاظ و اشارات و حقایق و لطائف، چقدر فاصله شد؟ 

همینجا من یک کانال بزنم ما تکلیفمان را مشخص بکنیم حاج قاسم که تکلیفش را اینجا مشخص کرده این خیلی حرف سنگینی است با یک اشاره نمی توانیم این را بازش کنیم باید بعد راجع به این صحبت بکنیم که آقا انقلاب اسلامی مفهوم است عبارت است اشارت است لطائف است یا حقایق است؟ اینها باز نشده در انقلاب اسلامی یعنی در خیلی گویندگان ما خیلی ها که انقلاب اسلامی را تفسیر می کنند اصلا به این متوجه نمی شوند تمام انقلاب اسلامی را حتی مثلا ایثار و گذشت قاسم سلیمانی در مفاهیم تفسیرش می کنند شجاعتش مثلا اینقدر نترس بود اینطور بود این کار را می کرد. 

پس ما یک عبارت داریم در انقلاب اسلامی هم همین است یک عبارت داریم راجع به انقلاب اسلامی یک اشاره داریم یک لطائف داریم یک حقایق داریم. 

آن کسی که در قسمت عبارات انقلاب اسلامی دارد تلاش می کند کوشش می کند اصلا متوجه اشارات انقلاب اسلامی نمی شود و آن کسی هم که در اشارات انقلاب اسلامی دارد کار می کند معتقد به لطائف انقلاب اسلامی نمی تواند بشود اصلا نمی تواند بشود اصلا متوجه نیست که همچنین چیزی هست یا نیست. آن کسی هم که به حقایق می رسد خب آن کسی که به حقایق انقلاب اسلامی می رسد به حقایق انقلاب اسلامی می رسد هر سه تای دیگر هر چهارتا را دارد ولی آنکه به اولی و دومی قطعا اولی و دومی و سومی ندارد به هر اندازه که باشد. 

قاسم سلیمانی، حقیقت انقلاب اسلامی را درک کرد

ما باید ببینیم آیا پیام حضرت امام خامنه ای راجع به قاسم سلیمانی یا بعضی از حرف هایی که خود قاسم سلیمانی زده این حرف های قاسم سلیمانی سخنان قاسم سلیمانی رفتارش بعضی کردارهایش اینها در الفاظ است لفظ است یا اشاره است یا لطائف یا حقایق؟ این باز نشده کسی روی این کار نکرده یا حتی خود صحبت های حضرت آقا خود امام خامنه ای که راجع به حاج قاسم صحبت کرده غالبا آوردیمش در عبارات خرجش کردیم. چرا؟ چون نرفتیم بالاتر از این حرف ها که بگوییم حضرت آقا امام خامنه ای که این را دارد می گوید این اشاره به کجا دارد حالا اشاره که داریم می گوییم فقط نمی خواهیم بگوییم کنایه است اینجا اشاره را با کنایه قاطی نکنیم خیلی بالاتر از این حرف است. کسی در این قضیه کمتر رفته این هم باز خود انقلاب اسلامی هم همینطور. 

پس تا ما این عبارات را برای خودمان مشخص نکنیم تا این عبارات مشخص نشود تا تکلیف فکر را مشخص نکنیم که ما می خواهیم با کدام نگاه می خواهیم بیاییم سراغ قاسم سلیمانی با کدام نگاه می خواهیم به انقلاب اسلامی نگاه بکنیم، با کدام نگاه می خواهیم ائمه علیهم السلام را تحلیل بکنیم به آنها نگاه داشته باشیم با کدام جهان بینی، حالا بگوییم جهان بینی. 

من یک روزی فکر می کردم که شهید مطهری کتاب جهان بینی اش را همان اوائل نوشته بعد هم آمده همه کتاب ها را نوشته یک اتفاقی افتاد رفتیم دومرتبه دیدم شهید مطهری جهان بینی را سال ١٣٥٨ نوشته یعنی بعد از انقلاب نوشته من دیدم اینقدر این مهم است بعد از … نوشته، معلوم می شود که پس جهان بینی خیلی مهم است شما با چه نگاهی می خواهید به این مقوله نگاه بکنید به این مقوله انقلاب اسلامی. 

اگر شما در مقوله انقلاب اسلامی در عبارات انقلاب اسلامی هستی کلمات آقا را می آوری کلمات امام را هم می آوری خیلی جملاتی هم می آوری اما در عبارات بیرون نمی توانی بروی از عبارت بیرون نرفتی شما تا یک حدی انقلاب را داری در حجاب می بری! در حجاب داری انقلاب را می بری چرا؟ چون تو در الفاظ محدودش کردی! نمی گوییم اشتباه است می گوییم همه انقلاب نیست. 

برای اینکه کمی روشن بشود مثال می زنیم مثلا ببینید یک کسی سه جلد کتاب می نویسد راجع به خواص سیب یا راجع به خواص آب اما خودش آب ندارد سیب هم ندارد! چقدر این سیراب می شود؟ اصلا آب را ندارد ایشان یک قطره آب هم نمی تواند بخورد سه جلد کتاب هم نوشته یعنی سه جلد مفهوم نوشته راجع به آب یا سیب سه جلد الفاظ همه هم درست است همه هم از نظر علمی که نگاه بکنیم درست است غلط هم نیست! این خواص برای اینها هست اما این چقدر سیراب می شود؟ هیچی سیراب نمی شود. 

اما اگر یک کسی سیب داشته باشد درست است یا نه؟ سیب داشته باشد اما راجع به سیب نتواند خیلی حرف بزند ولی می فهمد سیب را، کدام به سیب نزدیک تر هستند کدام سیب را دارند کدام آب را دارند؟ آنکه سیب را دارد به سیب نزدیک تر است یا کسی که سیب را توضیح می دهد. یک کسی انقلاب اسلامی را دارد یکی انقلاب اسلامی را بلد است! 

یا مثلا در قرآن عم یتسائلون از چه سؤال می کنید شما؟! سوال می کنند از چه سوال می کنند؟ عن نبأ العظیم از یک واقعه، اینجا چه می خواهد بگوید آیه قرآن؟ می خواهد بگوید اصلا چه حق دارید شما سؤال می کنید؟ چرا دارید سوال می کنید؟! شما امیرالمومنین هست پیامبر، برای چه دارید سوال می کنید؟ حق سوال، کلا اینطور نیست که شما دارید سوال می کنید. 

انقلاب، خودش یک حقیقت است

یک عده ای دارند چه می گویند؟ انقلاب اسلامی چه کرد؟ اصلا متوجه هیچی نشده! انقلاب اسلامی چه کرد یعنی چه؟ کجای انقلاب اسلامی… می گوید چه؟ می فرماید که کلا سیعلمون بزودی متوجه می شوید خودتان را بزنید به این در به آن در اصلا اینجا جای سوال نیست باید چشمت را باز کنی ببینی چرا می پرسی شما؟ حقیقت پیامبر جلوی شما ایستاده چه را داری می پرسی؟ قیامت هست، اعمال و کردار و رفتار شما نشان داده می شود چرا متوجه نیستید؟ 

پس ببینید اینها خواندنی نیست اینها شنیدی نیست اینها دیدنی است باید بیایی ببینی. 

کسی که در قصه انقلاب اسلامی در قصه حاج قاسم سلیمانی در قصه دفاع مقدس از خوندان به سراغ دیدن نرفته باشد چطور می تواند انقلاب را توضیح بدهد؟ و تمامی اینهایی که در وجود امیرالمومنین متوقف شدند در سقیفه نتوانستند بیایند همین بودند دیگر می دیدند امیرالمومنین را خیلی از گویندگان ما خیلی از کسانی که در زمینه مذاهب هم کار کردند می آیند از زبان اهل سنت نقل می کنند که علماء و فقهاء و نمی دانم دانشمندان و مفسران اهل سنت راجع به امیرالمومنین علیه السلام این حرف ها را گفتند، کسی انکار نمی تواند بکند قابل انکار نیست اینها را گفتند! و با گفتنش هم اجازه ندادند ما هم برویم به سمت اشاره! ما را هم گیر انداختند همین جا ما را هم اسیر همین الفاظ کردند. 

شاید بنظر برسد که ادعایش سنگین باشد ولی شاید دارند می گویند همین جا ما بمانیم! مثلا آیا قرآن همه اش در علوم قرآن خلاصه می شود؟ یا نه پس ما کی از علوم قرآن باید عبور کنیم برویم بسمت باطن قرآن حقیقت قرآن؟ همه اش در همین علوم قرآنی ماندیم. من دارم تاکید می کنم نمی گوییم اینها نیاز نیست اینها نیاز است حتما باید اینها باشد، اما تا کی؟ تا چقدر باید چاق بشود تا کی باید دور اینها بچرخیم؟ 

الان در خود نظام ما هم همین است خیلی ها می گویند عزیز، چه می گویند راجع به رهبری؟ اصطلاحی دارند، عزیزتر از جانمان، به امام خامنه ای دارند می گویند اما وقتی نگاه می کنی اصلا هیچی نزدیک نیستند به آقا اصلا نزدیک نیستیم ما. 

مگر در دفاع مقدس شهداء دفاع مقدس شما می دانید که، اینها را بهتر از من می دانید مگر بچه های دفاع مقدس سعی نمی کردند نوع سبک زندگی شان سبک زندگی امام باشد؟ فقط نمی رفتند بجنگند فقط با عراقی ها بد نبودند فقط جنگ نبود! به اندازه ای که مثل امام خمینی شدند شهید شدند نه به اندازه ای که جنگیدند! 

مجری: شاید یک مثالش مثل همان ابن ابی الحدید باشد که افضل و مفضول و خلاصه 

ش: یعنی اصلا شما دارید خدای حکیم را طوری معنا می کنید که این خدای حکیم این خدای عادل این خدای عالم علی رغم اینکه فاضل بود مفضول، این کجایش حکیم است؟ شما صفت حکمت خدا را زیر سوال بردید که چه چیزی را ثابت بکنید؟ 

مجری: در بحث زیارت هم داریم می گویند هر کس برود زیارت کند می رود بهشت بعد یک قیدی دارد زیارت با معرفت! 

ش: ببینید خود زیارت هم یک چیزی دارد بی هیچی نیست که زیارت نداشته باشد. 

اما امیرالمومنین علیه السلام یا امام حسین علیه السلام به صرف همین راه را برای ما باز کردند برای بشریت باز کردند یا نه؟ زیارت مقدمه معرفت باید بشود؟ این را می خواهد به ما بگوید. 

این الفاظ این نوشتن ها این گفتن ها این کتاب های تفسیر و همه اینها این روایات اینها الفاظی است که ما را به اشارت برساند یا نرساند؟ 

مجری: شاید برای همین است که می گویند عبارت، یعنی باید عبور کرد توقف نداشت رویش. 

ش: کلمه است دیگر. نمی تواند هم نباشد اگر نباشد خودش هم همین را هم خود خدا خلق کرده کلام را خدا خلق کرده معنا را هم خدا خلق کرده اینکه من دارم حرف می زنم خالقش خدا است ما که نیستیم. این هم که من می توانم به شما منتقل بکنم خدا خلق کرده معنا را هم خدا خلق کرده این هم که شما متوجه می شوید این را هم خدا خلق کرده. 

اما از این فراتر هم هست یا نیست؟ بله هست بخاطر همین خیلی ها می گویند که خیلی از کسانی که در قرآن کار کردند می گویند قرآن را نباید ترجمه کنید٫ چرا؟ معادل لفظ قرآن در ترجمه فارسی نیست می گویند باید قرآن را تفسیر کنیم، خیلی ها به این قائل هستند. 

تا یک حدی هم درست می گویند یعنی می گویند حتی همین لفظ را می بینی؟ این لفظ معادلش در فارسی نداریم که بتواند معنای همین لفظ را برای ما برساند. مثلا مثل کلمه الله می گوییم خدا ولی کلمه الله بمعنی چیست؟ این کلمه الله بمعنای مستجمع جمیع اسماء و صفات، آنوقت شما می گویید الله یعنی یا رحمن یا غفور! کی خدا اینها را دارد در فارسی؟ 

حالا پس این تا اینجای بحث که تا اینجا آمدیم که ما می خواهیم ببینیم چگونه می خواهیم با کتاب خدا برخورد کنیم. کتاب خدا که من دارم می گویم چون این بحث باید اینجا جا بیافتد یا یک جایی بحث بکنیم نمی دانم حالا مفروغ عنه بگیریم از آن رد بشویم که بگوییم انقلاب اسلامی عبارة اخری قرآن است! عبارة اخری توحید ناب است این را نباید بگوییم یا باید بگوییم اینها را؟ جایش هست اینجا یا نیست؟ 

مجری: قطعا استفاده می کنیم. 

ش: اگر ما گفتیم انقلاب اسلامی عبارة اخری توحید نیست چه دلیلی دارد که ما اینهمه فداکاری برایش بکنیم اینهمه شهید بدهیم اینهمه کشته بشود؟! آقا یک تغییر نظام است یک نظامی رفته یک نظامی آمده مثل بقیه انقلاب ها که خیلی ها دارند می گویند، داریم مذاکره می کنیم تا کی می خواهیم، پس چرا اینهمه شهید دادیم؟ اگر انقلاب اسلامی بخاطر یک تأمین زندگی بود یک امر معاش زندگی ما بود چرا اینهمه ما تلاش کردیم کوشش کردیم؟ اگر اسلام بمعنای این بود که ما ی توانستیم با نظام سلطه کنار بیاییم بعد مذاکره بکنیم چرا امام حسین علیه السلام شهید بشود چرا اینقدر امام حسین باید هزینه بکند برایش؟ چرا خدا اینهمه هزینه برای نظامش کرده برای اسلامش کرده؟ چرا خدا، مگر خدا نکرده؟ بجرات می توانیم بگوییم خدای تبارک و تعالی تمام بهترین موجوداتش را فدای دینش کرده، مگر نکرده؟ از اول خلقت تا حالا این کار را کرده از اول خلقت تا الانی که ما هستیم می بینیم بهترین بندگانش را فدای دینش کرده. 

اگر بنا باشد ما با نظام سلطه با شیطان با حالا همان سلاطین کنار بیاییم مذاکره بکنیم یکی بدهیم یکی بگیریم، درست است یا نه؟ گفتگو داشته باشیم یا مثلا کنار بیاییم پس چرا اینقدر ما هزینه کردیم؟ این باید روشن بشود که ما کدام اینها را داریم می گوییم. 

مجری: یک عبارتی گوستاو لوبون دارد درباره حضرت علی علیه السلام که به تعبیر خودش امیرالمومنین سیاستمدار نبود، چرا مثلا با سه گروه جنگیدنی؟ با یکی صلح می کردی با یکی دیگر می جنگیدی بعد در جوابش گفتند آقا قرار نیست ما همان سیاستی که شما بخواهید مثلا در ازایش قدرت را توجیه کنید داشته باشیم. 

ش: حالا ببینید اینها بعضی اینها دیگر در لفظ نمی آید یعنی بعضی اینها که چرا امیرالمومنین علیه السلام یک مقوله دیگر می خواهد تا انسان این را متوجه بشود. من این را می گویم و بعد هم مفصل به آن می پردازیم. 

همانطوری که ببینید خود قرآن می فرماید که لا یمسه الا المطهرون، البته این ذلک الکتاب لا ریب فیه، شکی در آن کتاب نیست حقیقت قرآن را دارد می گوید باطن قرآن باطن عالم یا حقیقت امام معصوم یا باطن امام معصوم همه به این مساله اشاره شده. 

لا یمسه الا المطهرون شما می خواهید به این قرآن ورود پیدا بکنید؟ اولین شرطش طهارت است، طهارت ظاهری و باطنی. اول شما با همین دست نمی توانید به این قرآن دست بزنید به کلماتش دست بزنید ولو اینکه لفظ کلب در قرآن نوشته باشد در قرآن مگر کلب و خنزیر نیست؟ نه می توانم بدون وضو دست به کلب و خنزیر بزنم بگویم اسم سگ است می توانم یا نه؟ باید وضو بگیرم من، اینها خیلی بحث های سنگینی است! 

شما حق ندارید دستت را بدون وضو روی کلمات قرآن حتی آنجایی که کافر نوشته کلب و خنزیر نوشته شراب نوشته چون کلام کلام خدا است این مال ظاهرش است تازه، نمی توانید جنب باشید نمی توانید حیض باشید باید حتما طهارت ظاهری داشته باشید. 

بهمین دلیل هم می فرماید که لا یمسه الا المطهرون می خواهی ورود پیدا بکنی؟ طهارت باطنی هم می خواهد. به اندازه ای که طهارت باطنی کردی هر چه طهارت باطنی تو درست باشد قرآن می آید خودش را نشان می دهد نمی توانی ورود پیدا بکنی قرآن خودش را به تو نشان می دهد. 

انقلابِ  بی حجاب!

در انقلاب اسلامی هم همین است به هر اندازه ای که شما در مقابل انقلاب اسلامی خضوع کردی خشوع کردی طهارت بخرج بردی یعنی صادق بودی خالص بودی صمیمیت با آن داشتی انقلاب را بخاطر انقلاب قبول کردی انقلاب خودش را به شما نشان می دهد. 

اما اگر شما خواستی از سر خدعه و نیرنگ و نمی دانم فرصت طلبی و قدرت طلبی و شهرت طلبی و هر چیزی که غیر از اخلاص باشد به آن رجوع بکنی انقلاب اسلامی خودش را به شما اصلا نشان نمی دهد! مگر نمی گویند آقا چرا ما امام زمان را نمی بینیم؟ یک کسی آمد خدمت مرحوم علامه طباطبایی عرض کرد که آقا چرا ما امام زمان را نمی توانیم ببینیم؟ فرمود بنشین پشت سر من! گفت حالا من را می بینی؟ گفت نه، گفت چرا؟ گفت برای اینکه پشتم به شما است، گفت امام زمان هم همینطور است پشتمان به امام زمان است. 

یعنی این را می دانست می توانست با کلمات بگوید اما اشاره ای به او نشان داد یعنی یک طوری کرد که دیگر نتواند حرفی، یعنی آوردش در یک بحث دیگر. نگفت که پشتت به طرف امام زمان است عملا به او نشان داد. 

ما که امام زمان را نمی بینیم همه هم می دانیم بخاطر گناه است چرا نمی توانیم دست برداریم؟ این را بمعنای مفهوم گرفتیم نه بمعنای واقعی. 

امام زمان را نمی توانیم ببینیم چشم هایمان گنهکار است ما گنهکار هستیم همه در این مفهوم گیر کردیم به حقیقتی نرسیدیم به اشاره ای نرسیدیم و نمی خواهیم هم برسیم. 

حالا انقلاب اسلامی هم همین هست یا نیست؟ در انقلاب اسلامی هم ما در کلمات و عبارات انقلاب اسلامی ماندیم. در مفهوم انقلاب اسلامی ماندیم در ظاهر انقلاب اسلامی ماندیم هر چه می خواهی اسمش را بگذار نرفتیم الان که می گوییم اسم خاصی نمی خواهیم بگوییم، چالش انقلاب را می خواهیم بگوییم تا برسیم به سردار بزرگوار. 

… نکردیم همیشه من کلام امام را کلام امام انقلاب را امامین انقلاب را یا خود انقلاب اسلامی را حقیقت انقلاب اسلامی را می آوریم در الفاظ دچار حجابش می کنیم گرفتارش می کنیم بعد هم خودمان می گوییم هیچ اتفاقی نمی افتد، چرا اینطور شد چرا این کار را می کند؟ بخاطر اینکه خودمان دچار حجابش  کردیم. 

ببینید دنبال فرمایشی که شما کردید جواب سوال شما که چکار بکنیم که قاسم سلیمانی ها تکرار بشوند و تکثیر بشوند. اگر قبل از این سوال این مساله خوب روشن نشود که فرق بین مفهومی کردن معارف دینی و خود انقلاب اسلامی یا حتی مفاهیم دینی با حقیقی بودنش اگر این دو تا با هم مشخص نشود ما خیلی جاها شاید نتوانیم به یک نتیجه مطلوب برسیم! 

باز هم برای اینکه یک مقداری این مقدمه باشد که وقتی بحثمان را شروع می کنیم بهتر بتوانیم منظور را برسانیم. 

این تقسیم بندی را ببینید، انسان ها روی کره زمین از اول تا حالا تا روز قیامت هم که باشد از این چهار دسته خارج نیستند من این را می گویم که مشخص بشود همان روایتی هم که خواندیم در دسته بندی جایش می شود. 

انسان از این چهار دسته خارج نیستند یا جاهل هستند یا آگاه هستند یا خودآگاه هستند یا دل آگاه هستند! جاهل ها چه کسانی هستند و آگاهان چه کسانی هستند؟ جاهل ها کسانی هستند که نسبت به یک موضوعی هیچ اطلاعاتی ندارند نمی خواهند هم اطلاعات داشته باشتد. مثلا قبل از انقلاب یک عده ای اصلا نمی دانستند شاه بد است الان هم یک عده ای نمی دانند جنایت های آمریکا چه شکلی است شاید مثلا دکترا هم داشته باشد سواد هم داشته باشد اما نظام سلطه را نمی شناسد اهدافش را نمی داند ایدئولوژی شان را نمی داند فرهنگشان را نمی داند! مکتبشان را نمی شناسذ شاید هم یکسری بیاید تاریخ غرب را بگوید اما متوجه اهداف باطنی آنها نمی تواند بشود. این می شود جاهل این نسبت به این موضوع جاهل است حالا هر چند هم نسبت به یکسری چیزهای دیگر علم داشته باشد. 

ما اینطوری می آییم تقسیم می کنیم اینطور می گوییم که اگر کسی به تفکر تاریخی خودش و تفکر تاریخی را می گوییم چیست، اگر نسبت به تفکر تاریخی اطلاعاتی نداشته باشد هر اطلاعاتی داشته باشد می شود جاهل!!! 

تفکر تاریخی را می توانیم اینگونه بگوییم که تقدیر الهی در هر دوره ای در هر زمانی تقدیر الهی هست نمی توانیم بگوییم تقدیر الهی نیست اراده الهی است. اراده الهی چگونه رقم خورده؟ اصلا هست یا نیست؟ شاید یک آدمی اصلا بگوید قبول نداریم. 

اما اگر بگوییم تقدیر الهی هست طرف خبر ندارد می شود جاهل، انکار با خبر نداشتن فرق می کند اصلا نفهمیده و نمی خواهد هم خبر داشته باشد این می شود جاهل! نمی داند شاه بد است نمی داند آمریکا بد است نمی داند نظام سلطه بد است نمی داند اصلا مدرنیته چه می خواهد از انسان چه برنامه ای برای بشریت دارد برنامه اش چیست، اصلا اینها را نمی داند. ادعایش هم می رسد. 

طرف چقدر تلاش می کند آخرش نگاه می کند دارد اثبات مبانی غرب انجام می دهد یا حتی خیلی ها کتاب می نویسند آیه و روایت هم می آورند اما آیه و روایت را می آورند که مؤید آن نظرات باشد، این جاهل است نسبت به مبانی غرب یعنی به کفر پنهان جاهل است! 

مجری: برای رفع این جهل باید واحد دانشگاهی پاس کند چکار کند؟ 

ش: نه بحث من همین است که من اصلا نمی خواهم بگویم که کجا برود کجا نرود! ببینید این بحث فراتر از سیستم آکادمیک و دانشگاهی و این چیزها است! یعنی اصلا به اینها ربطی ندارد. چون کاش این بحث را می شد اینجا انجام بدهیم یک بحث عمیقی ما داشتیم من چند جلسه هم خدمت بعضی آقایان بودیم و توضیح می دادیم، فرق بین متون دینی با متون آموزشی کلاسیک و غیرکلاسیکش حتی متون دینی و آموزشی، اینها چیست؟ فرق واقعا عجیب و غریبی هست. 

اصلا شما در سیره اهل بیت علیهم السلام چه نوع تربیت می بینید چه نوع آموزش می بینید؟ هیچگاه در متون دینی و سیره اهل بیت علیهم السلام و انبیاء علیهم السلام آموزش صرف نیست! یعنی همیشه آموزش آمیخته به تربیت است به پرورش هم هست. 

اما در متون درسی که مثلا الان دارد رقم می خورد در سطح جامعه بشری آموزش است هیچکسی هم ادعا ندارد که من دارم پرورش می دهم می گوید من دارم آموزش می دهم کاری هم ندارد که آن انسان کجا دارد می رود این هم ما می گوییم جاهل به خیلی چیزها هست. 

مثلا نگاه می کنیم طرف همین که پسرش یا دخترش قبول شده در دانشگاه فلان خیلی خوشحال است اما حالا چه اتفاقی برای این می افتد برایش مهم نیست مثلا روحش نابود می شود نابود نمی شود انگیزه هایش چه می شود! تدینش کمالش اینده اش اصلا اینها برایش مهم نیست همین که بیاید بگوید دختر من یا پسر من دکترای فلان دارد! این خیلی نسبت به خیلی حقایق جاهل است! ولی اینجا خیلی آگاهی دارد. 

اینها تقسیم بندی نشده متاسفانه در این مساله خیلی خلط شده! پس یک گروهی ما داریم جاهل. 

یک گروهی داریم آگاه هستند نسبت به جاهل می داند که شاه بد است نظام سلطه بد است نظام استکبار بد است آمریکایی ها بد هستند اما می گوید، شما در این تقسیم بندی هایی که عرض می کنم خدمتتان ببینید افراد جایشان، هم قاسم سلیمانی را جایش را پیدا بکن هم دیگران را هم ردیف های ایشان را همرزمان ایشان را همسنگری های ایشان را همسن های ایشان را سیاسی هم می توانیم جایگزین بکنیم در این چیزی که می گوییم. 

می گوید اینها بد هستند اما ما نمی توانیم کاری بکنیم اینهل قدرت دارند توان دارند علم دارند آگاهی دارند تسلط دارند برنامه دارند نمی دانم همه اینها حساب کتاب دارد نمی توانیم با اینها مبارزه بکنیم این هم یک گروه هستند آگاه هست اما نمی تواند درست. 

گروه سوم کسانی هستند که اینها خودآگاه هستند او آگاه بود این خودآگاه است، جهل و آگاهی و خودآگاهی. این می گوید که، هر کسی من را خلقم کرده خالق من، یا اصلا من که خلق شدم فراتر از این هستم که در این سیستم بگنجم بخواهم برده این نظام بشوم در این نظام مثلا نوکری بکنم بردگی بکنم اسیر بشوم نه، من فراتر از این حرف ها هستم. نه من من نوعی اصلا انسان فراتر از این حرف ها هست نباید اینطور باشد ما برای چه سلطه بپذیریم و اسیر باشیم؟ چیزهای دیگر مختلف تا آخر. 

وارد مبارزه هم می شود منتهی به دلیل اینکه مبانی او تا یک حدی هست می خواهد خودش را از زیر سلطه نجات بدهد خودش مطرح است منیتش مطرح است حتی حریتش مطرح است وجدانش مطرح است این تا یک جایی می آید اگر از این نظام سلطه آمد بیرون تمام می شود دیگر می گوید من می خواستم از آنجا بیایم بیرون من نمی خواستم، ما می خواستیم شاه ساقط بشود شد، می خواستیم تحت تسلط سلطه داخلی نباشیم شدیم. یا مثلا از سیر سلطه آمریکا بیاییم بیرون حالا دیگر بیاییم تکنوکرات باشیم طوری نیست خودمان هستیم دیگر می خواستیم از زندگی لذت ببریم خودمان یک کاری داریم می کنیم این هم تا یک جایی می آید از این به بعد نمی توانند جلو بروند، چرا نمی توانند؟ چون مبانی اش را ندارند ابزار لازمش را ندارند! 

گروه چهارم چه کسانی هستند؟ دل آگاه هستند این دل آگاه ها کسانی هستند که فراتر از علم چیز بلد هستند! فراتر از علم استدلالی علم مفهومی علم انتزاعی، علم دارند اما علمشان علم انتزاعی نیست مثلا یک مادری به بچه خودش عشق دارد علاقه دارد ایمان دارد علم دارد استدلال هم نمی تواند بکند شاید هم بتواند استدلال بکند انتزاع هم نکرده. اگر به او بگوییم تعریف کن بچه ات را دوست داری این دوست داشتن را به ما نشان بده تعریف کن می گوید نمی توانم به شما نشان بدهم، همین که خیلی دوستش دارم! درست است یا نه؟ 

برای اینکه کمی روشن بشود مثلا شما خواب می بینید خوابتان هم صادق است رؤیای صادقه است بعد هم به آن می رسی وقتی می خواهی برای کسی تعریف کنی نمی توانی می گویی یک طوری بود، چطور بگویم؟ خودت می دانی، این می شود علم حضوری این می شود علم حقیقی یعنی به حقیقت شما رسیدی حقیقت را نمی شود برای کسی توضیح بدهی ولی چکار می توانی بکنی؟ با اشاره می توانی به آن اشاره. 

مثلا می توانی بگویی فلان چیز را دیدی؟ خوردی؟ فلان حال به تو دست داده؟ یک چیزی شبیه آن! داری به آن اشاره می کنی اصلا به او مفهوم منتقل نمی کنی چون در مفهوم نمی آید! 

خدا در مفهوم نمی آید قیامت در مفهوم نمی آید امام معصوم در مفهوم نمی آید یعنی مفهوم محدود است دیگر! مفهوم محدود است قلمرو مفهوم حد دارد در مفهوم نمی ایند اینها. 

از اینطرف هم شما می دانید هست. حالا اینکه به دل آگاهی رسیده چون به اصل حقیقت رسیده حقیقت که دیگر حد و مرزی ندارد که بگوییم مثلا حقیقت تا کجا هست؟ اگر کسی به سرچشمه رسید اگر کسی فناء در خدای تبارک و تعالی و معارف الهی شد این حدش کجا است؟ کجا برسد خسته می شود؟ حدی ندارد دیگر. 

اگر کسی به امیرالمومنین علیه السلام به امام حسین علیه السلام متصل شد اگر تا کجا رسید خسته می شود؟ اینکه بپرسیم تا کجا رسیدی سوال غلط است! چون حدی آنجا نیست نفس ناطقه انسان حدی ندارد که، اگر انسان به یک مرحله ای رسید به دل آگاهی رسید که من عرف نفسه فقد عرف ربّه فهمید که این وجود این وجودش نه هیکلش نه، اصل وجودش این اصل وجود از یک جایی سرچشمه گرفته است خودش هم می شود نامحدود وقتی نامحدود بشود آنجا برسد اصلا دیگر خستگی معنا ندارد. 

فقط یک گریز کوچکی می زنیم تا بعد ان شاء الله، می توانیم بگوییم اصلا همین است غیر از این هم کسی بگوید غلط است قاسم سلیمانی به متن واقع رسیده به حقیقت رسیده شجاعت اصلا دیگر در مقابلش چیزی نیست! ایثار، اگر کسی به متن واقع برسد به حقیقت برسد با آن حقیقت دارد زندگی می کند می فهمد که او انتهاء ندارد حدی ندارد که تمام بشود اگر ده مرتبه هم کشته بشود باز هم می خواهد کشته بشود صد مرتبه هم بشود. مثل همان شهداء کربلا که به امام حسین علیه السلام عرض کردند یابن رسول الله ما اگر چند دفعه هم، چرا؟ چون به یک مرحله ای رسیدیم آنوقت آن مرحله دیگر ببینید این مرحله توضیحی توصیفی نیست این مرحله مرحله ای است که دیدنی است لمس کردنی است لمس حسی هم نه لمس وجودی است درک کردنی است دیگر. 

مثل همین عشق مادر که به بچه اش علاقه دارد نمی تواند هم توضیح بدهد برای کسی! تجربگی خود انسان است تجربه خود انسان است منتهی تجربه مادی نیست تجربه معنوی است. این تجربه معنوی که نمی شود بیاییم برای کسی توضیح بدهیم که پس چکار ما می توانیم بکنیم؟ ما می توانیم لایه های بحث را باز بکنیم لایه های بحث را اشاره بکنیم که این حقیقت هم هست حقائقی هست. این حالا یک مقداری می تواند که بله… 

ولی باز هم شاهد مثال این است همه ما می گوییم آقا خدای تبارک و تعالی قرآن را فرستاده برای هدایت انسان ها پیامبر هم ارسال کرده برای هدایت انسان ها. اما بگوییم اینطرف آیه را ما این تیکه آیه را توجه نمی کنیم لانزلنا الیک الذکر ذکر یعنی چه؟ یعنی قرآن ای پیامبر ما این قرآن را بر شما نازل کردیم درست است یا نه؟ لتبین للناس برای اینکه بیان کنیم برای مردم، چه چیزی بیان بکنیم؟ آیا ذکر را بیان بکنیم؟ لتبین للناس ما نزل الیهم آنچه که بسوی مردم نازل کردیم برای مردم نازل کردیم چه برای ما نازل کرده؟ پس یک حقیقی قرآن شد یک چیزی هم به ما نازل کرده! 

آنچه به ما نازل کرده آن حقیقت است آن حقیقتی که در باطن انسان هست  اینکه می گوییم انقلاب اسلامی ذاتش توحید ناب هست برگشت توحید ناب است یعنی فطرت انسان هست! حقیقت انسان هست! 

حالا اگر من در خودشناسی در انقلاب شناسی در معرفت شناسی در پیامبر شناسی در معاد شناسی در اسلام شناسی در خداشناسی در هر زمینه شناسی اگر دچار مفهوم شدم مفهوم قلمرویش مشخص است و معلوم که مثالش را من زدم راجع به سیب. 

رسیدن به حقیقت، ضمیر حق طلب مردم را غلیان وا می دارد

اما اگر از اینجا از این عبارات و مفاهیم عبور کردم به اندازه عبورم حقیقتی را پیدا کردم حقیقتی را پیدا کردم یعنی چه؟ یعنی وجودم اصالت پیدا کرد! ثبوت پیدا کرد سریع ثابت شد جایی ماندگاری اش، ماندگاری اش برای همین است. بخاطر همین بعد گفتیم اشاره بکنیم که اینکه در تشییع جنازه قاسم سلیمانی اینهمه جمعیت می آیند فکر می کنیم احساسات است بعضی ها می گویند احساسات بوده صدا سیما بوده تبلیغ کرده، اصلا این حرف ها نیست این حرف ها نیست که. فقط در پرانتز بگویم تا بعد اشاره بکنیم. به دلیل اینکه قاسم سلیمانی با تمام وجودش به آن حقیقت رسیده بود آن حقیقت هم در فطرت همه انسان ها هست همه انسان ها می دانند بعد خدا به آنها نازل کرده چون به آن حقیقت رسیده بود آن حقیقت به صحنه آوردن خدا بود وقتی شهید شد همه احساس کردند که یک چیزی در درونشان غلیان پیدا کرد تحریک شد یک چیزی در وجودشان تکان خورد! از بیرون چیزی نبود ما فکر می کنیم از بیرون است تصور ما این است از بیرون است این حرکت صدا و سیما تاثیر گذاشت، نه این نیست! طرف اصلا در این باغ نبود اصلا حزب اللهی نبود اصلا انقلابی نبود اصلا به نظام بد می گفت ولی آمد بیرون، ما این را باید کشف بکنیم اینجا این را باید روشن بکنیم که اینکه آمد در تشییع جنازه شهید سلیمانی چه وجه مشترکی یعنی وجه مشترک این با قاسم سلیمانی چه بود؟ و قاسم سلیمانی چطور توانست در وجود این تاثیر بگذارد؟ از همین راهی که خدمتتان عرض می کنیم که از این مفاهیم عبور کردن و حقایقی که حالا هست. 

این هم روشن شد؟ 

مجری: یعنی معتقد هستید که هر کسی که بر مبنای فطرت خودش در مسیر حق حرکت کند طبق آیه جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا هم راه حق را پیدا می کند هم بقیه هم بابت زلالی فطرت به او گرایش پیدا می کنند. 

ش: همین است اصلا فلسفه انبیاء آمدند چکار بکنند؟ انبیاء آمدند به ما چیز اضافه بکنند یا نه انبیاء می گویند همان فطرت خدایی شما داشته باشید. من این را خیلی جاها گفتم نسل اولیه انقلاب که تربیت شده امام خمینی هستند امام خمینی چقدر برای ما کلاس گذاشت چند تا جلسه برای ما گذاشت؟ پس چرا این جوانی که کف خیابان بود در کاباره اینطرف آنطرف حالا قبل از انقلاب خیلی وضع خوبی نداشت با صحبت امام آمد در خیابان از کف خیابان رفت مسجد و بسیج و از مسجد رفت جبهه و شهید شد، کلاسی نبود. یا نه ایشان با فطرتش برگشت به امام خمینی دیگر با امام فاصله ای ندارند. 

اینکه بچه ها می آیند می گویند روح منی خمینی بت شکنی خمینی چه در امام می بینند ظاهر امام را دارند می بینند قیافه امام را دارند می بینند؟ یا خودش را دارد امام می بیند می بیند امام تجسم خودش است تجسم حقیقت خودش است. 

مجری: خیلی ها هستند که در ظاهر شبیه هستند یعنی ما الان شاید قیافه ما را کنار عکس شهداء بگذارند صورت ما شبیه باشد شعارها سخنرانی ها شبیه است اما اینها در دل مردم اثر نمی کند شاید از همان باب باشد که کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم! یعنی چیزی که مردم می بینند در امثال حضرت امام در آقا یا امثال شهید سلیمانی بحث این هست که اینها در فعل و عمل خودشان هم مقید بودند. 

ش: حالا می گویم باید یکبار جلسه دیگر گذاشت اینجا بحثش را باز نکردم که یک جلسه دیگر این را مطرح بکنیم. 

اما ببینید امام خمینی مگر چند تا سخنرانی کرد اول انقلاب؟ که اینهمه طرف یک شهید رضایی نامی است حالا اسم کوچکش یادم نیست سال اوایل ١٣٥٨ بلند می شود می گوید من امام فرموده است ما باید انقلابمان را به جهان صادر بکنیم حالا من باید چکار بکنم؟ یک بچه بیست و دو ساله که سربازی هم نرفته بلند می شود می رود در روستاهای افغانستان انقلاب را صادر می کند! بعد هم شهید می شود همانجا دفنش می کنند و بعد مدتی می آیند می گویند شهید شد و برادرش می رود قبرش را پیدا می کند مادرش باورش نمی شود. 

چطور ما این شهید را می توانیم تحلیل بکنیم این کجا را دارد می بینید که دنبال اینکه می مانم نمی مانم جنازه ام برمی گردد برنمی گردد این به چه متصل شده؟ غیر از این است که این به یک حقیقتی دسترسی پیدا کرده است که دیگر حاضر نیست با چیزی عوض بکند از عبارات و کلمات و قیافه و اینها رد شده عبور کرده غیر از این است مگر؟ 

مجری: الان شما معتقد هستید که قاسم سلیمانی چون متصل شد از باب قلبی و باصطلاح فطری به منبع فیض به خدا به راه اهل بیت ذوب در این راه شد ولایت اهل بیت را پذیرفت در این مسیر هم رفت و اثرگذار بود. 

اگر کسانی دیگر بخواهند راه سلیمانی را بروند باید قطعا باید …

ش: یک مسیر بیشتر نیست ده تا مسیر هم نیست. 

تکثیر سلیمانی، احیای فطرتها، معارف انقلاب

ما در روایت داریم که می فرماید که اگر مثلا کسی رفت عیادت یک مریض! یا مثلا رفت مشکل و گرفتاری ای را حل بکند ثواب این کانه مثل این است که مثلا کنار پیامبر چند تا حج مقبول انجام داده. این مگر می شود همچنین چیزی که کسی یک عیادت مریض اینهمه ثواب داشته باشد؟ بله! منطقا همین است از نطر فلسفی هم دارد عقلی هم دارد چرا؟ منتهی یک معونه می خواهد یک هزینه می خواهد تحلیل این حرف یک ایدئولوژی می خواهد یک جهان بینی درست می خواهد جهان بینی ای که تعبدی هم نباشد جهان بینی عقلی می خواهد این است خلاصه اش این است. 

ما می گوییم که حالا نگویم این بحث ها درهم نشود. اما چون لازم است این بحث چون بحث باز نشده اگر ما آخرش هم بگوییم به دل طرف نمی نشیند تعبدی می خواهد قبول بکند. 

الان من و شما که اینجا نشستیم می گوییم علم خدا در صحنه هست یا نیست؟ علم خدا در صحنه هست یا نیست؟ باید باشد علم خدا. ولی ما علم خدا را کجا می توانیم پیدا بکنیم؟ شما هیچ ملحدی هم پیدا نمی توانی بکنی هیچکسی را نمی توانی پیدا بکنی که بگوید خدا علم ندارد یا اصلا خالق علم ندارد نگوید خدا! بگوید اینکه این نظام هستی را بوجود آورده علم نداشته چون علم مقدم بر خلقت است اول باید کسی که می خواهد یک چیزی را خلق بکند باید علم داشته باشد یک مهندس باید علم داشته باشد بعد بنشیند نقشه بکشد بعد یک ساختمان بسازد علم مقدمه است. حالا بسازد یا نسازد خلق بکند یا نکند به این کار نداریم. 

پس سازنده این نظام سازنده این کاغذ سازنده این خودکار اول علم دارد هر که می خواهد باشد هر چه می خواهد باشد پس علم در صحنه هست. حالا ما می گوییم آنکه این نظام هستی را بوجود آورده علم دارد علمش در صحنه هست الان علمش هست. 

علم هم یک چیزی نیست که ظرف نخواهد علم حتما ظرف می خواهد یعنی یک مظروفی است که ظرف می خواهد. شما نشستید اینجا صد سال هم نشستید اینجا هیچ چیزی نمی گویید هیچ کسی متوجه نمی شود شما علم دارید یا چه علمی دارید باید چکار بکنید؟ باید این را در ظرفی بریزید یا در بیان! یا در نوشته یا در قالب هنری و حرکتی درست است یا نه؟ یعنی شما باید سخنرانی کنی باید حرف بزنی اظهار نظر بکنی بنویسی تا بگوییم ایشان این را بلد است اما اگر ننویسی چطور؟ اگر نپرسی چطور؟ هیچی نیست. 

بالاخره این خالق این نظام علمش … محقق می شود علمش که در صحنه هست نمی توانیم بگوییم علم نیست حالا این علم کجا باید تجسم پیدا بکند؟ عرض کردم علم شما در کلام است در رفتار است در نوشتن است و در حرکت است. حالا که علم خدا در صحنه هست کجا باید در صحنه باشد؟ یا در قالب کتاب است نوشته مثلا قرآن است، الان این قرآن مفسر می خواهد یا نمی خواهد؟ اینکه کلام صامت است مفسر می خواهد یا نمی خواهد؟ می گوییم علم خدا در یک شخصی باید تجلی بکند در یک انسانی باید تجلی بکند یعنی از نظر فلسفی من دارم این را می گویم از نظر عرفانی دارم می گویم اصلا نمی شود یک موجودی روی این کره زمین باشد بنام ممکن الوجود و نیازمند نمی تواند باشد نیازمند باشد و بین این و خدا که این را خلق کرده بعنوان خالقش خلقش کرده واسطه ای نباشد! فرض این محال است. این یک جای دیگر باید بحث بشود مفصل هم هست که هر نقصی دلیل بر وجود کمالش است. 

در این ماجرا می گوییم آن انسان، انسان در صحنه است ما الان هستیم زنده ایم! ولو اینکه اصلا کمال من انسان کامل است! من یک حرکتی می کنم بروم مشکل کسی را حل بکنم بروم گرفتاری کسی را حل بکنم. چون من از طریق انسان کامل با آن کمال مطلق ارتباط دارم چون انسان ممکن الوجود بوسیله یک انسان کامل ارتباط دارد با کمال مطلق وقتی من حرکت می کنم اولین کسی که از نظر علمی متوجه می شود که این کار من بخاطر کمک کردن به یک انسان دیگر است کیست؟ انسان کامل متوجه می شود قلب انسان کامل متوجه می شود. چون انسان کامل واسطه بین خالق و مخلوق است واسطه بین اینها هست از طریق این امام زمان از طریق این انسان کامل تمام موجودات به همدیگر ارتباط دارند! درست است تا اینجا یا نه؟ 

وقتی قلب امام زمان یا همان انسان کامل قلبش شاد می شود تمام ما سوی الله شاد می شوند! باز هم مثال بزنیم تا کمی روشن بشود. اگر شما در خانه نشستی مثلا بچه ات یک کاری کرد جلوی شما که شاد شدی این شاد شدن یک لحظه شما چه اتفاقی در وجود می افتد که تمام سیستم بدنت به وجد می آید؟ چطور می شود از چه طریقی این اتفاق می افتد؟ یا مثلا برعکسش نگاه می کنیم دندان شما درد می کند دندان من درد می کند نمی توانم بخوابم اگر دندان را نگاه بکنید مثلا نیم سانت است کمتر از نیم سانت است دردش هم خیلی محدود است به چه دلیلی؟ بعضی ها می گویند بخاطر عصب، اگر عصب باشد اگر صرف عصب باشد که حالا طرف می گوید عصب است خیلی خوب به فرض اینکه قبول می کنیم کسی که از دنیا رفته چشمش باز است چرا نمی بیند؟ چرا گوشش نمی شنود؟ سیستم عصبی اش هم مرده؟ چطور مرده به چه شکل مرده؟ چه شده که مرده؟ 

پس صرف عصب نیست عصب هم خودش یک ابزار است مثل چشم، بخاطر آن نفس انسان است آن نفس ناطقه انسانی است روح الهی انسان است. از طریق این روح الهی انسان تمام اعضاء بدن انسان به همدیگر مرتبط است بدون استثناء شما اینجا بچه یک کاری می کند شاد می شوی همه بدنت به وجود می آید! یعنی آن روح که شاد شد همه بدن شما را تحت تاثیر قرار داد. 

این حرکتی که شما اینجا انجام می دهی که مشکل کسی را حل می کنی از طریق روح کلی که انسان کامل است که شاد می شود تمام نظام هستی شاد می شود ده تا حج مقبول را گفتند یک چیزی ما بفهمیم، وگرنه باید بگویند همه هستی شاد می شود حدی ندارد. 

حالا همین مساله اگر بیافتد جای دیگر اتفاق بیافتد یک کسی در هدایت بشر این دغدغه را داشته باشد در نجات انسان این دغدغه را داشته باشد این دیگر چقدر می شود؟ یک وقت مثلا شما می روی یک انسان را نجات بدهی یک انسان را می روی نجات بدهی یک وقت شما می روی یک مشکلی را حل بکنی یک وقت شما در خانه ات نشستی می خواهی نماز بخوانی بعد می گویی چکار بکنم که این نمازم را خدا قبول بکند این کار را بکنم آن کار را بکنم! چکار بکنم که خدا نمازم را قبول بکند چکار بکنم که خدا در من تجلی بکند چکار بکنم که خدا قلبم را هدایت بکند چرا بکنم که مثلا صفای باطن داشته باشم این هم یک حدی دارد. 

اما یک وقت نه یک وقت شما می گویی چکار بکنم، خدا رحمت بکند شهید برادران را می گفت  به شهید نظافت گفتم برادر نظافت تا کی در جنگ می مانی؟ کمی فکر کرد و گفت تا وقتی یک مستضعف روی کره زمین باشد. 

این را من نمی توانم تحلیل بکنم واقعا این در دستگاه فکری نمی دانم مدرنیته اصلا قابل تعبیر نمی شود تعبیرش بکنی تفسیرش بکنی آن هم جنگی که مشخص نیست اول جنگ است! ببین افق زندگی کجا رفته؟ بی نهایت شده می گوید تا وقتی یک مستضعف روی کره زمین باشد. این را چگونه پیدا کرده چگونه حل کرده برای خودش با کدام دو دو تا چهارتا؟ با کدام معادله شما می توانی این را به او تفهیم کنی با کدام استدلال می توانی این را حالی اش بکنی؟ 

ببینید این شهید نظافت کجا را دارد می بیند می گوییم که ایشان مثلا در درس چه کسی اینها را یاد گرفته؟ پای حرف که نشسته یاد گرفته که من تا وقتی یک مستضعف روی کره زمین، کره زمین! در ایران سر مرز ما اشغال شدن خاک ما اصلا این حرف ها دیگر نیست، شیعه بودن اهل سنت بودن یک مستضعف. 

اگر انقلاب در شما حلول کند، سلیمانی می شوید

این را در کدام قالب می توانیم بیانش بکنیم؟ از کجا یاد گرفته مثلا؟ اگر بخواهیم جمع بندی بکنیم حرف هایی که من تا الان زدم یک مقدمه ای بود که بتوانیم وارد بحث اصلی خودمان بشویم می توانیم بگوییم که ما حقایقی در عالم هستی داریم که این حقایق فراتر از عبارات و استدلال ها و حرف های روزمره ما و کتاب و نوشتن و خواندن و گفتن است! این را نمی توانیم انکار بکنیم. اگر ما آمدیم این حقایق را فدای امور مفهومی کردیم امور ظاهری کردیم هم خودمان را به حجاب بردیم هم حقایق در حجاب ماند. اما اگر نه حداقل قبول کردیم که یک حقایقی فراتر از این حرف ها هست این اولین چیزی که باید بپذیریم که متاسفانه ما خیلی ها کنار گذاشتیم! انقلاب اسلامی خاطره گویی راجع به شهداء که آقا می فرماید که خاطره گویی درست حسابی راجع به شهداء نشده این را آقا در دیدارش با نویسندگان کتاب لشکر خوبان این را فرمودند که خاطره گویی درست حسابی نشده اینطور به صراحت دارند می گویند، شما باید خیلی به… 

اگر از اینها عبور نکردیم نمی گوییم اصلا کاری نکردیم کردیم حرف هم زدیم تا یک حدی اما، حالا اگر قبول کردیم که نه حقایقی بالاتر از این هست تازه اول کلام می شود که ما با این حقایق چگونه برخورد کنیم! حقایق را چطور برخورد بکنیم. 

آیا بیاییم حقایق را بریزیم در قالب از مفاهیم درش بیاوریم مفاهیم احساسی و مفاهیم روزمرگی و مفاهیم اینها بیاوریمش بیرون؟ می گوییم نه می خواهیم مفاهیم را علمی کنیم حالا مثلا می خواهیم دفاع مقدس را علمی بحث کنیم شهید را علمی بیاییم بحث بکنیم. 

آیا باز هم ما می توانیم با این علمی برخورد کردن و این را استدلالی کردن دو مرتبه به این حقایق برسیم یا نباید برسیم؟ بحث اینجا شروع می شود. این چالشی است که داریم اینجا. 

مجری: این در پی حقیقت بودن همان توصیفی است که اول آیه سوره بقره است که یؤمنون بالغیب. 

ش: یؤمنون بالغیب ولی این ایمان به غیب کجا می گوید که چطور مثلا به شما چطور گفته است که ایمان به غیب که آوردی باید این را بخوانی! همانجا می گوید باید شما دستت را، ایمان به غیب فطری است الذین کتاب را هدایت را برای کسانی هدی للمتقین! اگر این متقین است برای چه هدایت است؟ اینکه متقی است هدایت شده دیگر. 

اگر این متقی است چرا دیگر باید هدایت بشود اگر هدایت می خواهد بکند چرا غیر متقین را که هدایت بکند؟ اینجا متقین به که برمی گردد؟ هدایت است برای کسانی که فطرت خودشان را انکار نکرده باشند. یعنی هدایت است برای کسانی که می خواهند بر حقایق با وجود خودش با من عرف نفسه خودشان ارتباط برقرار بکنند این را متوجه بشوند این هدایت است برای کسانی که علم حضوری به خودشان پیدا می کنند نه به علم حصولی نه به استدلال نه به عبارات نه این کلمات نه به همین مسائل ظاهری. 

یعنی ما باید تکلیفش را مشخص بکنیم که آیا ما می خواهیم انقلاب اسلامی را اینکه شاید این چوبی که ما خوردیم در این شش هفت ساله به دست دولتی که آمد سر کار اینجا باشد که حتما هم همین است اگر این دولت می آمد می گفت که من می خواهم بیایم کاندید بشوم رای بیاورم رئیس جمهور بشوم مشکل فضای دینی شما را حل بکنم مثلا چون ما اینجا این گرفتاری دینی را داریم این گرفتاری انقلابی را داریم این مشکل توحیدی را داریم منجر شده به چه؟ به تحریم! من می خواهم بیایم این را حلش بکنم تا مشکل حل بشود تا برسیم به کار عبادی خودمان و توحید و انقلابی گری خودمان. شاید این اتفاق برایمان نمی افتاد. اما چون اینها آمدند گفتند می خواهیم بیاییم مشکل ما در تحریم ها است تحریم ها هم بخاطر چیست؟ برخورد با آمریکا من می خواهم این تحریم ها را بردارم. یعنی چون وعده مادیت و شکم و امور دنیایی به ما دادند ما که سیصد هزار یا دویست هزار شهید دادیم که معنویت و توحیدمان را درست کنیم ما آمدیم به این وعده دلخوش شدیم رای دادیم که این کار را انجام بده. 

یعنی یک پشت کردن به مبانی دینی خودمان کردیم. 

مجری: خیلی ها اینجا یک دوگانه ای مطرح کردند می گویند اینکه مسولین برای اینکه رای بیاورند نظر مردم را جلب کنند مجبور هستند بیایند وعده های شکمی بدهند بخاطر این است که مردم رفتند بسمت شکم محوری این باعثش هست آنها هم دارند خودشان را بهرحال با همین رویه مطابقت می دهند که رای بیاورند یا نه چون مسوولین بطرف این مسائل دغدغه های مادی و شکم بارگی و این حرف ها رفتند مردم هم ذائقه شان عوض شده و بالطبع نمی پذیرند کسی بخواهد با شعارهای الهی و خالصانه و اینها نظرشان را جلب کند، مقصر کدام طرف هستند؟ 

ش: هر دو تا بالاخره من که می خواهم به کمال برسم در این ماجرای کمال موانعی دارم یا ندارم؟ حجاب هایی دارم یا ندارم؟ از یک طرف می خواهم به کمال برسم از یک طرف هم می خواهم موانع نداشته باشم اینکه نمی شود این اتفاقا محال است در سنن الهی هم که نگاه می کنید فرضش هم محال است وجودش که اصلا دیگر، تحققش که اصلا، فرضش هم محال است. 

ولایت پذیری، مسئولیت می آورد

من می خواهم قهرمان دومیدانی بشوم ولی می خواهم اصلا تمرین نکنم ندوم می خواهم بیخوابی نکشم نمی شود باید این کارها را انجام بدهم. این مال این قسمت که اینجا مردم هم یک امتحان بدی دادند. 

باضافه اینکه ما در این چهل ساله در این سی ساله که گذشته کجا از ولی خطا دیدیم گوش کردیم به حرفش و خطا دیدیم یا مثلا به آن نرسیدیم که ایندفعه این کار را کردیم؟ اینجا باید چوبش را بخوریم یا نباید بخوریم؟ 

اما اینکه این رویکرد غلط است جهان بینی این غلط است این هم یک بحث جدایی است اینها بجای اینکه… اینطرف را من نمی خواهم بحث بکنم حالا این هم مقصر است ولی اینطرف من هم مقصر هستم من که جانباز شدم رزمنده بودم در انقلاب بودم انقلاب را قبول کردم توحید را قبول کردم امیرالمومنین علیه السلام را قبول کردم امام حسین علیه السلام را قبول کردم قبول کردیم که اینها بروند شهید بشوند تا   سبک زندگی ظالمانه تغییر بکند و بیاییم دین خدا را بیاوریم در صحنه دین را بیاوریم در صحنه فرهنگ اهل بیت را بیاوریم در صحنه اینها را برای مردم توضیح بدهیم من (١:٠٩:١٨) پس من باید در این مساله چوبش را بخورم و کفاره اش را بدهم اینجا. 

یعنی من موقتا دو مرتبه گفتم بیاییم حقایق دینی را اسیر مفاهیمش نکنیم! این باید اینجا روشن بشود. اگر این روشن نشود ما هر چه بحث هم بکنیم نمی توانیم برسیم به جایی همان می شود که دو مرتبه می آید می گوید قاسم سلیمانی شجاع بود دلاور بود حالا این را می گویند که ما دهانمان را ببندیم بقیه حرف خودشان را بزنند. 

شما که می گویی ولایت پذیر بود بیایید برای من معنا کنید ولایت پذیر بود یعنی چه؟ یعنی ایشان سبک زندگی اش سبک زندگی ولی فقیه بود نه اینکه ولی فقیه را دور بزند یعنی چه؟ این را اشاره می کنم که برای جلسه بعد باشد یعنی وقتی می گوید ولایت پذیر بود قاسم سلیمانی اینطوری باید تعبیر که آقا ولایت یک امر وجودی است نه یک امر شعاری یعنی چه امر وجودی؟ شما اگر توانستی در قرآن پیدا بکنی یک آیه بیاورید که گفته باشد نماز بخوانید یا مثلا یک آیه بیاورید که گفته باشد، ما به چه دلیل نماز می خوانیم؟ می توانیم بگوییم؟ ما نداریم که گفته باشد اقرأ الصلاة، اصنع الصلاة أقرا الصلاة نیست! ولی در قرآن می گوید که اقم الصلوة اقیموا الصلاة درست است یا نه؟ ما اگر آمدیم نماز را مفهومی کردیم نماز را برویم بخوانیم، نماز را بجا بیاوریم مفهوم می شود دیگر، ما را این نماز هیچ جا نمی رساند. چقدر کتاب راجع به نماز نوشته شده چقدر نماز جماعت انجام می شود؟ من اصلا منکر حداقلی اش نیستم منکر حداقلی هایش نیستم من می خواهم به حقیقت اشاره بکنم. 

می گوید که اقم الصلاة اگر می گفت اقرا الصلاة نباید … باید نماز را بوجود می آوردم. اگر می گفت اقم الصلاة اصنع الصلاة، ولی وقتی قرآن می فرماید که اقم الصلاة اقامه کجا معنا پیدا می کند؟ اقامه به امر وجودی اشاره دارد می گوید شما مثلا می گویید معمار گفته آقا بیا ستون را بلند کنیم! بیاییم ستون را بلند کنیم یعنی ستونی وجود دارد اینجا قرار دارد برویم این ستون را عمودش کنیم این افقی است برویم عمودش کنیم. 

اما اگر ستون نبود چطور؟ می گفت برویم این ستون را بسازیم بعد عمودش کنیم. قرآن که این را نمی گوید که قرآن می فرماید که اقم الصلاة یعنی صلاة وجود دارد بروید اقامه اش کنید مگر معنای ظاهری اش نیست؟ این معنای ظاهری اش است که داریم می گوییم. 

پس ما چرا می گوییم بروم نماز را بخوانم؟ معنای باطنی اش چه می شود؟ حقیقت نماز که وجود دارد کیست؟ کیست الان قائم است در نظام هستی؟ غیر انسان کامل چه کسی الان قائم است؟ امام زمان مگر قائم نیست؟ پس حقیقتش این است که شما بروید این امام زمان را یاری کنید بروید به امام زمان توسل پیدا بکنید بروید اقتداء به امام زمان بکنید. 

یعنی چه اقتداء به امام زمان پیدا بکنیم؟ یعنی شما به اندازه ای که به امام زمان تاسی کردی نماز خواندی یعنی به اندازه ای که امام زمان شدی زندگی ات رفتارت کردارت امام زمان شدی. هر چه هم گریه بکنی زاری بکنی توسل بکنی هر چه هم ادعا بکنی هر چه هم قیافه بگیری اما شما وجودت جنست جنس امام نشده باشد نشدی. قاسم سلیمانی این را می خواست به ما بگوید که من به اندازه ای که مثل امام خامنه ای شدم اینجا می گوید که والله والله والله یکی از شروط عاقبت بخیری تاسی کردن به رهبری است دارد عمدا این را می گوید می گوید ایشان یک امر وجودی است نه قیافه اش نه ظاهرش! حقیقتش یک امر وجودی است. 

در واقع دارد می گوید که راه نجات امروز روی کره زمین جز از راه ایشان دیگر نیست راهی، ما این را نمی توانیم خیلی جاها بگوییم الان شما خیلی جاها بگویید می گویند چرا داری این حرف ها را می زنی؟ خیلی از این انقلابی ها به ما اعتراض می کنند چرا این حرف را داری می زنی؟ اگر قاسم سلیمانی اینطور تحلیل نکنیم چطور دیگر می خواهیم تحلیلش کنیم که بگوییم (١:١٣:٤٤) باشد؟ این می شود که خلاصه من بحثم این است که اگر ما قاسم سلیمانی که نه انقلاب اسلامی که نه توحید هم که بیاییم در مفاهیم خلاصه اش بکنیم هیچ برای ما مشت پرکن نیست ما اگر خواستیم تکثیر قاسم سلیمانی داشته باشیم و بتوانیم قاسم سلیمانی را تحلیل درست بکنیم حتما باید از عبارات و این چیزها رد بشویم به اشارات و حقایقش توجه بکنیم که ان شاء الله جلسه دیگر. 

 

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از شهدا بخوانیم و بشنویم

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۲۸ ب.ظ

 

درباره همه شهدا باید این نکته را در نظر گرفت که ویژگی شهید تنها مربوط به لحظه ای نیست که تیر یا ترکشی بر بدنش نشسته و جانش را میهمان عرشیان می سازد که البته این لحظه نیز برای اهل زمین درک ناشدنی و ستودنی است.

زندگی شهید نیز مصداقی از حیات طیبه بندگان صالح خداست که گشودن دریچه ای به آن، خنکای صدق و رضایت و عشق و لبخند را بر صحیفه جان می نشاند.

در روزگاری که منفعت طلبی و خودمحوری، انسانیت را به حضیض ذلت مادی گری و لذات غریزی سوق داده است، شنیدن و خواندن از زندگی مردان بی نام و نشانی که دل را حاکم بلامنازع عرصه انسانیت و شرافت ساخته و حیات قدسی تربیت شدگان مکتب دلدادگی را در مهر و عطوفت و لبخند و گذشت و پاکی و صداقت با بندگان خدا به تصویر کشاندند، زنگار حقارت را از ضریح فطرت ها زدوده و تحقق مدینه فاضله عشق و انسانیت راستین را نوید می دهد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

من و خدا!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۵۱ ق.ظ

شهید میرهادی خوشنویس

 

آدم ها باید جنبه نعمت ها و امتیازهایی که نصیب شان می شود را داشته باشند. بعضی ها تا به امکانات و برو و بیایی دست پیدا می کنند خودشان را می بازند وقیافه می گیرند که مثلا ما برای خودمان کسی شده ایم و ...

میرهادی را خیلی ها قبول داشتند. متواضع و با شخصیت و خوش برخورد بود. فکرش کار می کرد. دستی به خیر داشت و... خودش را نباخت. این که چون بیشتر از بقیه مطالعه کرده و دانش بیشتری دارد و موقع صحبت و بحث از بقیه یک سر و گردن بالاتر است، قرآن را با صوت زیبا می خواند و نظرها را به خود جلب می کند، خوش قیافه و خوش تیپ است، از نوجوانی در شمار پیشتازان عرصه انقلاب بوده و سوابق مبارزاتی اش چشمگیر است، یا این که چون درس خوانده و در رشته فیزیک دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل می کند، این که ورزش کاری قابل است و تیم های فوتبال محله و شهر بازی او را می پسندند، فرمانده موفقی است و بین نیروهایش مقبولیت دارد و کارها را به خوبی جلو می برد، وضع مالی اش بد نیست و دستش به دهانش می رسد و ... هیچ کدام از اینها باعث نمی شد روحیه خاکی و با صفای خودش را از دست بدهد و فخر بفروشد و منم منمی داشته  باشد و دوستانش را از خودش برنجاند و ... اصلا اگر این طور نبود که این قدر در دل همه جا باز نمی کرد.

فرمانده قهاری که کابوس خط دشمن بود موقع راه رفتن از کوچه و خیابان سر به زیر داشت و چشم در چشم کسی نمی شد.

دانشگاه که می رفت با این نیّت بود که علمی آموخته و به دیگران منتقل کند و قدمی برای جامعه بر دارد.

از پدرش یک مغازه با اجناسش به او ارث رسید. دید دست پدر از دنیا کوتاه است و آن طرف به خیرات و مبرّات نیازمندتر. مغازه و اجناسش را فروخت و به نیابت از او به مدرسه صدر (حوزه علمیه خاتم الانبیاء بابل) که در حال ساخت بود هدیه داد. امروز او و پدرش در ثواب علم وعمل طلابی که در این مدرسه تحصیل کرده اند شریک هستند.

حج هم که رفت به نیابت از پدر بود. فرصتی دست می داد به نیّت و نیابت او طواف مستحبی به جا می آورد. دید پیرزنی نحیف و قد خمیده، تنها و بی کس و کار، توان انجام اعمالش را ندارد. پیش خودش حساب نکرد که من دانشجوی مملکتم، فرمانده گردانم و ... خاکی و بی ادعا او را به دوش کشید و خانه خدا را بدون پیرایگی و دلبستگی و منیّت طواف کرد.

این سبک زندگی، باورقلبی اش بود که در وصیتنامه اش نوشت: "اسلام دین و آئین زنده دلان است و طریق و مسلک عاشقان خداست و مرام و دستور گذر از دنیاست."

جوان بود، پول داشت، تیپ داشت، علم داشت، موقعیت اجتماعی داشت و ... اما برای خدا شاخ و شانه نکشید.

خاطره شهید میرهادی خوشنویس/ بابلسر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مادر شیر!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۴۸ ق.ظ

به قلم حاج علی محسن پور:

باسلام . عزاداران حسینی ، عزاداریتون قبول(انشاالله) . شب ششم محرم در خدمت مادر شهید جلال منصف بودیم که از فرزندش برامون اینطور فرمود : سال ۵۹ به پسر بزرگم رضا گفتم برو جبهه و سال ۶۱ به شوهرم گفتم شما هم برو جبهه و یادمه که سال ۶۳ پسرم جواد که ۱۳ ساله بود از من اجازه خواست تا ایشون هم اعزام بشه جبهه ، گفتم برو . واما سال ۶۷ پسرم جلال ۱۴ سال بیش نداشت که قصد جبهه داشت ولی سپاه خیلی سخت گیری میکرد برای رزمندگان زیر ۱۵ سال که خودم برای حضور ایشون در جبهه ، مجبور شدم شناسنامه اش رو دست کاری کنم و جلالم موفق شد اعزام بشه جبهه حق علیه باطل . جلالم در تک شلمچه آخر(قبل از قبول قطعنامه ۵۹۸) شرکت داشت و از ناحیه بازو مجروح و برگشت . همون شب اول که جلالم اومد منزل ، نیمه های شب متوجه شدم که داره با کسی صحبت میکنه . وقتی رفتم تو اتاقش دیدم با صدای بلند میگه ، خدایا من که از جبهه فرار نکردم و بخاطر مجروحیت اومدم بابل . در ادامه میگفت : چشم میرم ، چشم میرم . فردا صبح من و پدرش مشغول صبحانه بودیم که متوجه شدیم که جلال با ساکش از اتاق اومد بیرون و قصد جبهه داشت . با تعجب گفتم کجا ؟ گفت میرم جبهه . گفتم شما که تازه مجروح شدی ، گفت مامان ! باور کن من از جبهه فرار نکردم . گفتم جلال مگه من به تو شک دارم که اینطور میگی !!! درنهایت جلال ما رو راضی کرد و برگشت به جبهه . چند روز از رفتنش گذشت که در عالم خواب دیدم جلال یه برگه دستش هست و به من میگه ، من از فرمانده ام نمره قبولی گرفتم . صبح که از خواب بیدارم شدم به شوهرم گفتم بهتون تبریک میگم . شوهرم با تعجب گفت ، زن ! چی میگی !!! گفتم جلال شهید شد . ایشون قبول نمیکرد تا اینکه همون روز خبر شهادت جلال رو به ما دادن . وقتی پیکر جلال رو برای وداع اوردن منزل دیدم دستش روی سینه اش بود . به آرومی دستش رو گذاشتم کنارش . فردا بعد از تشییع خودم رفتم تو قبر و با دستانم جلال رو گذاشتمش تو قبر و هنگام وداع آخر ، متوجه شدم که اون دستی که روی سینه اش بود و من دیشب گذاشتم کنارش ، مجدد برگشته روی قفسه سینه . به همین خاطر دیگه دست نزدم ... خواننده محترم ، اگه نبود این صبر و بردباری مادران و پدران شهدا ، معلوم نبود آینده مردم ایران به کجا ختم میشد . راستی ! این امنیت که امروز داریم باید شرمنده چه کسانی باشیم ... برای شادی روح امام و شهدا ، رفتگانمون ، به ویژه پدر شهید جلال منصف سه صلوات هدیه کنیم .

  • سیدحمید مشتاقی نیا