اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۴۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بابل دارالمومنین» ثبت شده است

برای این روزهای بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۱ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۴۴ ق.ظ

78a10de4-babe-4404-9615-ffe6baa1105f_o19w.jpg

 

متن خوبی خواندم از یکی از آزادگان اهل قلم بابل پیرامون وضعیت انتصابات سیاسی این روزها و مهره چینی بعضی باندهای قدرت که عینا در وبلاگ درج میکنم:

 

بابل ، جزیره ای سیاسی در سراشیبی
 
بسم الله الرحمن الرحیم
آچمز شدن استاندار در بابل و انتخاب همه مدیران شهرستان به خواست و سلیقه یک جریان، شهرستان بزرگ بابل را در مسیر یک جزیره سیاسی، منفک از راهبردهای نظام جمهوری اسلامی ایران قرارداد.

بابل شهری است که خودش رئیس (گد) دارد و خود رئیسش نماینده تام الاختیار دارد که پرچمش در سبزه میدان همیشه برافراشته است.
البته سبزه میدان محل استیلا بر بابل در دوران های مختلف بوده و هست و تغییر نمادهای میدانی و تغییر حکومت ها، چیزی از اصالت رفتاری عده ای کم نکرده است.

خداروشکر 
مدیران همه یکدست؛
*فرماندار
*رئیس دانشگاه علوم پزشکی
*رئیس دانشگاه صنعتی
*مدیرکل مخابرات
و
سایر مدیریت های خرده ریزه که بعدا دور همین بشقاب مدور، جمع خواهند شد.

آنان که به تحرک و مقصدی رسیدند به مانند رسنی که اون حلقه اصلی (تاقاله) رو کشف کرد، اقدام نمودند و الا باید در درجه و رتبه خبیث بودن درجا می زدند.

سعی محیرالعقول سال های اخیر رهبران مذهبی بابل، این شهر را در تراز توسعه اقتصادی و فرهنگی و سیاسی به پائین ترین حد خود رسانده است.
رهبران مذهبی در عالی ترین سطح دغدغه مندی نسبت به امور سیاسی طرف قدرت شدند و خروجی های این شهرستان در دهه های اخیر همچنان در مسیر سراشیبی است.

بابل
شهر بزرگ شهیدان و نام آورانی همچون شهید سردار سجودی و شهید سردار خداداد بود. بابل شهر سعیدالعلما و ملانصیرا به شهر اتباعی طبری ها و به شهر شوراگیت با آن رسوائی اخلاقی جهانی اش و به شهر شهرداران متخلف و دستبند بدست و نی لبک زن تبدیل شده. به شهری که در کل شهرهای استانهای شمالی بیشترین آمار جرم و جنایت را دارد و ....

عجب و ریا دامن اکثریت فعالیت های مذهبی را گرفته

بابل
شهری بود که مزیت تجارت و فعالیت تجار آن زبانزد بود و به بارفروش ده معروف بود.
اما الان زیر نفوذ دو سه تا ابرسرمایه دار نوکیسه، مدیریت می شود. 
حمایت ابرسرمایه داران از رهبران شهر و در مناسبت ها، این شهر جلیل المراسمات را شهره کشور کرده و در بابل همیشه شام در خدمت همه هست. در بابل میز خدمت به میز شام برای رئیس جمهور انحرافی تبدیل می شود. در بابل فقط کافیه آدرس هیئت های نظر کرده را خوب بلد باشید.
اگر ائمه معصومین علیه السلام در مدینه غریب اند، اما در بابل دارالذکرشان در شکوه و عظمت است.

انقلابیون اصیل بابل که در طی سال های بعد از جنگ به حاشیه رانده شدند، با دلشوره های مختلف سیاسی و امنیتی مواجه اند. و دلخسته از این جماعت بدلی به فدای مقتدای خود جسم و جان و آبرو را در طبق اخلاص نهادند و بازی ها دودوزه دوروزه به بازیگردانان سپرده اند.
و از طرفی اصلاحطلب های متجدد بابلی همچنان می تازند و مسخره می کنند. 
و دوستی خاله خرسه سنتی ها، که نفس شهر را بریده است. بگونه ایی که دو جریان "سنتی" و "قومیت گرا"، همچون دو لبه قیچی همه توان خود را صرف مهره چینی و جزیره سازی سیاسی شهرستان بابل نمودند.

در شهرستان بابل؛
ترجمه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و ارکان سه قوه آن یعنی؛ "کمیته انتصابات"!
بقول محلی عامل الفخار و همه کاره شهر در سال های پس از جنگ؛
"این شهر گد دارنه"
و جالب تر اینکه نماینده تام الاختیار بزرگ شهر پرتوان و متصل با درفش سبزه میدانش به همه چیز سر و سامان می دهد.
در این شهر بزرگ به سان آب خوردن، نظر یک نفر بر جمع متشکل ۴۰۰ نفره از نیروهای اثرگذار می چربد.
در بابل شیخوخیت سیاسی چند نفر مادام العمر است.
در این شهر تاریخی آنانی که تصمیم گیرنده اند و مبدع وتوهای سیاسی و مذهبی، هرگز پاسخگو نیستند و حتی اگر توسط نظام دستگیر هم شوند باز هم خوبند و اطاعت مردم از آنان به ولایت پذیری ترجمه می شود!

🔹آری بابل روزگاری دارالمومنین و شهر شهیدان بود.
امید بابانیا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بعد از دو دهه، یادش همچنان طراوت بخش دل و جان ما

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۰۹ ب.ظ

e5a0d005-b350-4e18-84ef-23841ab07571_yohx.jpg

 

می گفت مستحبات مثل سنگهای سفید ساختمونه، تزیینه، خونه رو زیبا میکنه
اما
خونه ای باید باشه که روش سنگ کاری کنی قشنگ بشه
واجبات، حکم همون ساختمونو داره، دیوارا و سقفشو بنا کنید به فکر زینتش هم باشید.
شب جمعه است شادی روح پیر خوش خنده و نورانی و باصفا مرحوم حجت الاسلام فردوس مکان، صلوات
(نمیدونم شاید ۲۰ سالی از فوتش میگذره. دیدم حیفه اسم همه هست تو فضای مجازی یادی از این بزرگوار نیست. از حاج محمد عرفان خواستم تصویرشو برام فرستاد)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاج مهدی مرندی لات نبود

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۰، ۰۳:۵۹ ب.ظ

tau_photo_2017-05-18_00-23-12.jpg

 

چه کسی ادعا کرد؟ حاج آقای احدی که از منبری های مطرح ساکن در قم است. اواخر دهه هشتاد گفته شد ایشان داستانی را نقل کرده که مرحوم حاج مهدی مرندی لات بوده و بعد از انقلاب رفته دیدار امام و امام پیشگویی کرده آینده او را و بعد توبه کرده و رفته جبهه و....

آن موقع موسسه تنظیم و نشر آثار امام توسط آقای رجایی تکذیب کرد که امام اهل پیشگویی و اهدای انگشتر و ... نبوده. 

شاگردان آقای احدی اعتراض کردند که به استاد ما توهین شده!

آقای رجایی عقب نشینی کرد و خواست نه سیخ بسوزد نه کباب گفت شاید مرحوم مرندی دروغ گفته!

حاج مهدی مرندی دستش از دنیا کوتاه بود نمی توانست از خودش دفاع کند. با مشورت دوستان متنی نوشتم و ادعای آقای احدی را تکذیب کردم که حاج مهدی خدا بیامرز حتی قبل از انقلاب هم متدین و مذهبی بود و...

الحمدلله غائله خوابید.

الان بیش از یک دهه گذشته دوباره همان داستان به نقل از حاج آقای احدی دارد در گروههای مجازی نقل میشود و حتی در کتابی هم منتشر شده. این بار جای اسم مهدی مرندی گذاشته اند عباس مرندی! حاج عباس مرندی برادر مرحوم حاج مهدی است و در قید حیات است و از کسبه خوب بابل محسوب می شود.

بعضی دوستان هم زحمت تحقیق به خودشان نمی دهند از خیل عظیم شهود و مطلعین و اقوام و آشنایان مرحوم مرندی که در قید حیاتند و حتی یکنفرشان ادعای آقای احدی را تایید نکرده تحقیق نمایند. حاج مهدی مرندی داماد مرحوم آیت الله فاضل استرآبادی بود. دوستان میتوانند از فرزندان مرحوم فاضل و سایر دامادهایش به خصوص آ سید محمود نبویان نماینده مردم تهران در مجلس هم تحقیق و پرس و جو کنند.

متنی که در سال 89 در تکذیب نقل گوینده منتشر کردم را بازنشر می دهم. امیدوارم حاج آقای احدی خودش نسبت به اصلاح این داستان اقدام کند تا باعث تردید در سایر روایت های تاریخی نگردد:

 

نسبت حاج مهدی مرندی با مجید سوزوکی !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 1:0 شماره پست: 677


 
سن و سالی نداشتم . یک روز سوار ماشینی بودم و در حال عبور از محله پیرعلم ، راننده مرد میانسالی را نشان داد و گفت : این بابا داماد حاج آقا فاضل است . هر منافقی را که اعدام می کردند تیر خلاصش را او می زد !
دوره راهنمایی بود که پایم به مسجد باز شد . یک روز ظهر همان مرد میانسال را دیدم که در صفوف آخر ایستاده و انگار ترجیح می دهد با جوان تر ها دم خور باشد . از جعفر سراجیان نامش را جویا شدم . حاج مهدی مرندی بود . بلافاصله از ماجرای تیرهای خلاص ! پرسیدم . جعفر خنده معناداری کرد و جمله ای به کار برد که ذهنم را برای آشنایی بیشتر با آن مرد کنجکاوتر کرد . حرفش این بود : حاج مهدی که دل ندارد ! یک بار در بوفلفل این سوال را از سید سجاد ایزدهی پرسیدم . یادم می آید عین همین جمله را درباره او به کار برد .
حاج مهدی مرندی از نظر جسمی ضعیف به نظر می رسید . خاطرات حضور او در جبهه همیشه لبخندی را به لب راوی و شنونده می نشاند . برداشت من این بود که حضور غیرتمندانه او در جنگ بیشتر از بعد رزمی ، جنبه معنوی و تقویت روحیه داشته است . خاطراتی را که درباره طنازی ها ، مزاح ها و حال و هوای معنوی حاجی از امثال جعفر سراجیان و رضا دادپور و سید سجاد و حاج مهدی کردانی و محمود شیرافکن و . . . شنیدم همگی در تأیید این برداشت من بوده است . به مرور سلام و علیکی با حاجی پیدا کردم و مدتی بعد گرمی کلامش را در مسجد احمدیان ( آل یاسین ) میهمان ویرانه دل خویش ساختم . حاجی همان بود که فکرش را می کردم . مردی پیراندام با عواطفی پاک و دلی به زلالی آب و آینه که حضور صمیمی اش این بار محفل نسل سومی های انقلاب را باصفاتر می ساخت .
نمازهای حاجی هم دیدنی بود که بماند برای بعد .
حاج مهدی از کربلای چهار خاطرات تلخی داشت . او جامانده ای از قافله کربلائیان ام الرصاص بود . این اواخر می شنیدم که با تماشای مستندهای دفاع مقدس ، خواب شهدا را می بیند و بی تاب می شود . اغراق نیست اگر بگویم سوز کربلای چهار ، بلای جانش شد و . . .
سینه حاج مهدی گنجینه معارف حق بود . او با علوم حوزوی نیز آشنایی داشت و گاه آموزش های مستقل و خصوصی را برای علاقمندان برگزار می کرد . به مسائل شرعی و چالش های فکری و اعتقادی تسلط داشت و . . .
حاج مهدی جوان کم تجربه و روحانی ندیده ای نبود که با دیدن یک منبری صاحب فضل ، جوگیر شده ، دنبال خلوتی باشد و اسراش را برملا کند .
حاج مهدی مرندی لات ؟!! نبود . اگر چه امروز بازار مجید سوزوکی ها رونق کسب و کار است اما اگر یک نفر از هزاران نفری که در شهر بابل حاج مهدی را می شناسد به لاتی او گواهی داد . . . . لااله الاالله !
حاج مهدی جزو اولین نیروهای کمیته انقلاب اسلامی بابل بود .
این روزها مطلبی از حجت الاسلام احدی از روحانیون و مبلغین محترم شهرمان در فضای مجازی منتشر گردیده که حاج مهدی را فردی لات معرفی نموده است . در این مطلب که به سخنان شخص حاج مهدی استناد داده شده حضرت امام (ره) در دیداری خصوصی ، انگشتر خود را به حاج مهدی هدیه داده و سرنوشت حاجی را پیشگویی می نماید . این که حاجی با دختر یک آیت الله ازدواج کرده ، هیچ گاه دارای فرزند نخواهد شد !!! و بعد از جنگ موقع زیارت حضرت عباس علیه السلام دارفانی را وداع خواهد کرد . حاج آقای احدی می گوید مزار مرحوم مرندی هم اکنون در کفشداری حرم حضرت عباس علیه السلام قرار دارد و . . .
حاج مهدی لات نبود ، دختری از او به یادگار مانده که همینک ساکن قم است . مزارش در وادی السلام نجف است و نه در کربلا .
حالا این که چرا حاج مهدی مرندی ، جناب حجت الاسلام احدی را محرم رازش دانسته و این که چطور حاج آقای احدی آن مرحوم را تا این اواخر عمرش نمی شناخته و چرا به رغم اجازه برای نقل این خاطره بعد از فوت آن مرحوم این همه سال سکوت کرده و . . . به من ربطی ندارد ! شاید این وسط سوءتفاهمی رخ داده باشد .
این که آقای غلامعلی رجایی عنصر سبز لجنی است و حالا دلش به جای آرمان های پاره پاره شده امام برای خاطرات ایشان سوخته و پاسخی به جا یا نابه جا نثار حجت الاسلام احدی نموده هم به من ربطی ندارد .
-          شأن حاج مهدی مرندی محفوظ است و انشالله دوستان هم نفس وی ، رخوت سال های عزلت را کنار گذاشته و حق مطلب را در باره ایشان ادا خواهند کرد .
-          ما امام را به خاطر مکاشفاتش امام نمی دانیم . هم آنانی که به اسم دفاع از خط و اثر امام ، جامعیت ایشان را در بوسیدن نوه و سرودن غزل خلاصه می دانند در حق آن یگانه دوران ظلم می ورزند و هم آنان که امام را در پیچ و خم های معنوی ، موجودی دست نیافتنی معرفی می نمایند .
-          خیانت کار است واعظی که می گوید حسین بن علی علیه السلام بر اساس خوابی که از جد بزرگوارش دید کربلای نا تمام تاریخ را رقم زد که اگر چنین باشد دیگر باب جهاد و شهادت و امربه معروف بسته خواهد ماند تا زمانی که حجت حق در خواب و رویا تجلی پیدا کند !
-          امام برای ما یک مسیر نورانی است . آن که می میرد خمینی پاستوریزه است وگرنه روح خدا در کالبد عاشقان طریقت سرخ امام عشق علیه السلام تا ابدیت تاریخ جاری خواهد ماند . مکتب خمینی ما ، حسین فهمیده و علی منیف اشمر و حسین غلام کبیری و محمد گلدوی را به جامعه اسلامی تقدیم می کند . این کلام مقام معظم رهبری را از یاد نبریم ( نقل به مضمون) که ما نه از سر تعصب و تقلید کورکورانه ، که فکر کرده ایم و به این نتیجه رسیدیم راه امام بهترین راه است .

  • سیدحمید مشتاقی نیا

گزارش جنگی/ دستنوشته ای ناب و مستند اثر شهید رضا سینایی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۶:۳۰ ب.ظ

 

شهید رضا سینایی فرزند شهید علی سینایی اهل شهرستان بابل است. او در یادداشتی به ثبت گزارش حضور خود در مناطق عملیاتی جنوب پرداخته. از ویژگی های این یادداشت، صداقت در روایت ماجراهایی است که کمتر به قلم نویسندگان ادبیات پایداری جاری شده است. سالها پیش این متن به همراه واگویه و خاطراتی از مادر بزرگوار این شهید در قالب کتابی با عنوان "خط سبز" منتشر گردید:

 

بسمه تعالی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرومی‌رود ممد حیاتست و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهدة شکرش بدر آید (سعدی)

مدتها بود که می‌خواستم خاطرات جنگ را با خامه ناقص خویش به رشتة تحریر درآورم تا شاید در آینده‌ای روشن به روشنی قلب جوانانی که با خون پاک خویش درخت پیروزی انقلابمان را هر چه بیشتر بارورتر می‌سازند یادآور باشد. انشاء الله (مریوان ـ زمستان 60)سال سوم راهنمایی بودم تازه دو سال از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گذشت. ناگهان شوق عجیبی به جنگ و جهاد در من پیدا شد. در بسیج ثبت نام کرم. بعد از مدتی در دی ماه 60 ما را به آموزش در رامسر بردند. من که 16 سال بیشتر نداشتم خیلی برایم سخت بود. آموزش ما تقریباً بدین صورت بود که صبح بعد از نماز صبحگاه به ورزش که در دو و تمرین عضلاتی داشتیم خلاصه می‌شد که نزدیک به یک ساعت طول می‌کشید و بعد از آن نیم ساعت برای صبحانه وقت داشتیم و سپس صبحگاه مشترک که تمامی گردان‌های آموزشی می‌آمدند و روی هم 6 گروهان بودیم. داشتیم بعد از آن گروهان ما که گروهان 5 از گردان 3 بودیم تا ساعت 10 کلاس تاکتیک داشتیم. مربی ما شخصی به اسم آقای رضایی که ساکن قائمشهر بود می‌بود مرد خشن و سختگیر بنظر می‌رسید. در این کلاس ما نرمشهایی از کونگ‌فو ـ کاراته و جنگ‌های تن به تن و سرنیزه آموزش می‌دیدیم و بعد به کلاس آموزش عقیدتی می‌رفتیم که چون خسته بودیم اکثر بچه‌ها چرت می‌زدند. روی هم رفته کلاس پرمحتوایی بود. بعد از نهار ساعت 2 به کلاس اسلحه شناسی می‌رفتیم و بعدش به کلاس تکنیک می‌رفتیم من از کلاس تکنیک خوشم می‌آمد.ما در این کلاس جنگ‌های چریکی و کلاسیک را دوره می‌دیدیم. رویهم رفته حدود یک ماه آموزش دیدیم. بعد از آن ما را به اسلام آباد پادگان الله اکبر بود. جایی خلوت و غمناک. اسلام آباد شهر کثیفی بود . مرا به یاد شهر مرده‌ها می‌انداخت. شاید زمستان سخت آن خط باعث این امر می‌بود ولی تنها چیزی که در آنجا به چشم نمی‌خورد زیبایی شهری بود. ساختمانهای بلند، خیابانهای زیبا، ماشین‌های شیک تنها چیزی بود که به چشم کم می‌خورد. اسلام آباد در حدود 50 کیلومتری باختران (کرمانشاه) قرار داشت. بهرحال از اسلام آباد بعد از دو روز به سوی کردستان حرکت کردیم. کامیاران اولین شهر کردستان است. البته از طرف باختران مقصد بعدی ما سنندج بود. این را شاید بتوان گفت که سنندج تمیزترین و زیباترین شهر کردستان باشد. بهرحال ما یک روز را در اردوگاه دانش‌آموزی جنب کاخ قاسملو رهبر حزب دمکرات بودیم. ساختمانی تقریباً شیشه‌ای جلوی حیات استخری بزرگ داشت و بغل دستش یک پل هوایی که نمی‌دانم به کجا می‌رفت روبروی کاخ یک تپه بسیار بزرگ قرار داشت که قبلاً دست حزب دمکرات بود که برای آزادی آن کشته های فراوانی دادیم . صبح روز بعد به سوی مریوان حرکت کردیم. جاده‌های کردستان شبها بین مخالفین تقسیم می‌شد. از دمکرات گرفته تا کومله و رزگاری و غیره. روز هم زیاد امن نبود. سر هر پیچ بچه‌های ارتش و سپاه و بسیج روی تپه‌ها و گردنه‌ها نگهبانی می‌دادند. هنگام حرکت ما یک ماشین تویوتا که روی آن یک مسلسل دوشکا کالیبر 75 جهت حفاظت حرکت می‌کرد پشت سر ما هم به همین صورت . جاده سنندج مریوان جاده‌ای خاکی با گردنه‌های فراوان و خطرناک بود و من که درون یک کامیون ارتشی ایفانشسته بودم برایم خیلی سخت بود. بهرحال بعد از پشت سر گذاشتن جاده نگل به سرو آباد حدود 200 کیلومتری مریوان رسیدیم. بعد از آنهم به مریوان که با سنندج 125 کیلومتر فاصله داشت رسیدیم. شهری با قومیتی ناشناخته برایمان. شهری که می‌بایست حدود سه ماه را در آنجا می‌گذراندیم. مریوان یک شهر مرزی بود که با میله مرزی حدود 35 الی 40 کیلومتر فاصله داشت. ما را در همانروز به یک روستای مرزی که با جبهه حدود کمتر از 10 کیلومتر فاصله داشت بردند. اسم روستا دزلی بود، که از طرف جاده سرو آباد می‌روند. یک سه راهی به نام سه راه حزب الله قرار دارد که بعد از حدود 15 کیلومتر به دزلی می‌رسند. جمعیت دزلی حدوداً 1000 نفر می‌شد. با یک مسجد که در حیاط مسجد چشمه‌ای زیبا و بزرگ قرار داشت با چند دستشویی و یک حمام حدود 5/1 در 2 بدون دوش با چند شیر . مخزن این حمام یک بشکه حدود 400 لیتری آب بود که توسط چوب گرم می‌شد. در وسط مسجد یک بخاری هیزمی قرار داشت که اتاق را تبدیل به کوره نانوایی می‌کرد که در سرمای شدید آن منطقه احتیاج بود. کردها خانه‌هایشان را بر روی کوهها و تپه‌ها و بلندی‌ها می‌ساختند. در کردستان تنها چیزی که زیاد بچشم می‌خورد کوههای سر به فلک کشیده بود. زمستان کردستان واقعاً وحشتناک بود. و از بخت خوب ما می‌بایست سه ماه زمستان را در آنجا می‌گذراندیم. بهرحال تقدیر چنین بود.بعد از چند روزی که آنجا بودیم ما را برای حمل نفت به قله دالانی یکی از بزرگترین قله‌های آن منطقه بود بردند. بهرحال بعد از شش ساعت کوهپیمایی به نوک قله رسیدیم. یعنی خط مرزی و این اولین باری بود که به جبهه اول رفته بودیم. پائین قله به سمت عراق دشت وسیعی قرار داشت و شهرهای عراق کاملاً مشخص بود. نزدیکرین آنها شهر خرمال بود.  سمت راست شهر سید صادق و سمت چپ شهر طویله و بالاتر از خرمال شهر حلبچه و آن دورترها شهر پنجوین قرار داشت و از نظر استراتژیکی این را باید گفت که این قله‌ هم برای ما و هم برای عراق بسیار حائز اهمیت بود. چرا که ایران راههای نظامی این جاده‌های منتهی شده به جبهه‌های عراق را زیر نظر داشت و از آنطرف عراق شهر مریوان جاده سروآباد اورامانات و حساسترین نقاط مریوان را زیر نظر می‌گرفت و این خود پیروزی بزرگی می‌توانست باشد. بهرحال بعد از مدتی ما را به همین قله دالانی فرستادند. و این را باید بگویم که صعود به قلة دالانی کاری بس مشکل و طاقت فرسا بود چه بسا بارها اتفاق می‌افتاد که عده‌ای در بین راه برگشته یا از سرما یخ می‌زدند. بهرحال این قله 7 سنگر داشت. یکی سنگر ما که در آن 8 نفر زندگی می‌کردیم‌ یکی سنگر دیدبان و بی‌سیم چی یکی سنگر خمپاره و دیگری سنگر مهمات و سنگر تدارکات و دو سنگر دیگر که افراد دیگری در آن ساکن بوده رویهم رفته در این قله نزدیک به 25 نفر به حراست مشغول بودیم. شب یک ساعت نگهبانی می‌دادیم. در سرمای شدید روی قله که شاید بیش از 20 درجه زیر صفر بیش از یک ساعت نمی‌شد نگهبانی داد سر پست که می‌رفتی نیم ساعت اول طاقت می‌آوردی و نیم ساعت دوم دیگر دست و پای انسان یخ می‌زد. طوری که اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد از اسلحه نمی‌شد استفاده کرد. برای همین همیشه ضامن نارنجک را در انگشت گذاشته و نارنجک را در دست داشتیم. بعلت سرمای شدید همیشه پاسبخش چای را حاضر داشته تا بچه‌ها بر سرما بهتر فائق آیند. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. 15 روز از حضور ما در قلةدالانی می‌گذشت ساعت حدود ظهر 12 بود که با بی‌سیم به ما اطلاع دادند که از پائین برای ما نیرو تعویضی می‌آید. روز وحشتناکی بود. هوای کوهستان مه آلود با سرمای شدید بود طوری که 5 متر جلوتر را نمی‌دیدی. نیروی تعویضی ما راه را گم کرده بود. من به اتفاق 4 نفر دیگر یک طناب بزرگ را برداشته و بطرف آنها حرکت کردیم و خنده‌دار تر اینکه خود ما راه را گم کرده بودیم. نیروی تعویضی ما بهرحال از همان راهی که آمده بود برگشت و ما همان بعد از یک ساعت سردرگمی راه را با صدای تیر پیدا کرده و برگشتیم. بهرحال 15 روز دیگر در آنجا بودیم و ما را بعد از یکماه مأموریت در قله به پایین آورده و به دژبانی بردند. حدود یک هفته در آنجا بودیم و رویهمرفته می‌توان گفت که بیش از همه جا به ما خوش گذشت. کارمان در آنجا بیش از هر چیز تفریح و سرگرمی‌های مختلف بود. اکثر اوقات به شکار کبک می‌رفتیم. در ضمن در روبروی ما گردان ظاهراً 313 توپخانه مراغه مستقر بودند و من در آنجا بیش از هر کس دوست و آشنا داشتم که یکی از آنها علی اصغر چالشگر بچه اراک بود. رویهم رفته مردی خوشرو و خندان و مهمتر مؤمن و متّقی بود. که عکسی به یادرگار از او دارم. ما در روز افرادی را که از ده به شهر و یا بر عکس تردد داشتند را زیر نظر داشتیم. هیچ کس حق ورود به روستا را بدون جواز عبور همان منطقه نداشت و هیچ کس حق خروج از روستا را بدون برگه خروج نداشت. کاری بس مشکل بود. زیرا در آنجا دوست و آشنا مشخص نبودند و این را به یقین می‌توان گفت که دمکراتها یا کومه‌له‌ها براحتی در بین اهالی وُل می‌خوردند. آنچه که در اینجا قابل ذکر است نیروئی به نام قیاده بود که رهبرشان فرزند ملامصطفی یعنی ملامحمد بارزانی بود که همه عراقی بودند و برای ایران کار می‌کردند. واضح تر گفته شود کومله یا دمکراتی بودند بر علیه عراق. بهرحال بعد از مدتی ما را به روستای دمیو منتقل کردند و این روزهای آخر مأموریتمان بود دمیو روستائی بود که حدود 200 الی 300 نفر جمعیت روستایی کوچک با مناظری تفریحی از این روستا قله دالانی ـ روستای درکی قلعة دکل و جاده تته معلوم بود. روز سوم بود که در سر پست نگهبانی بودم که مریض شدم و مرا به دزلی برده و مدتی را در آنجا به استراحت پرداختم و روزی که به دمیو رفتم روز پایان مأموریتمان بود. فردا صبح از دمیو به سوی دزلی حرکت کردیم . هوای آنروز بسیار سرد و بورانی بود. بهرحال بعد از 3 ساعت پیاده روی در هوای خشن کوهستان به دزلی رسیدیم و این روزهای آخر مأموریت ما در دزلی بود. بهرحال بعد از چند روز اسلحه و مهمات دریافتی را تحویل دادیم. روز24 اسفند آخرین روزی بود که در مریوان بودیم و فردا می‌بایست به سوی بابل حرکت کنیم.تو ماشین اکثر افکارم متوجه حال و هوای کوهستان دزلی بود. بیاد روزهای تلخ و شیرین روزی که سوار بر یک پلاستیک شده و در سراشیبی روی برف سثر می‌خوردیم و با سرعت بیش از 50 کیلومتر کاری بس خطرناک می‌کردیم بهرحال همانطور که زمستان وسائل خویش را جمع کرده بود ما نیز مریوان را با خاطراتش پشت سر گذاشته و از آنجا جز خاطرات تلخ و شیرین چیزی برای یادگار نیاوردم. به امید روزی که جشن پیروزیمان را بر خصم در مکانهای مقدسی چون مریوان و اهواز و خرمشهر و غیره که جای جای آن مکان عروج خونین رزمنده‌ای از تبار حسین است را برگزار کنیم. انشاء الله بیت المقدس (بهار 1360)یا علی ابن ابیطالب روز دوم عید بود که ایران دست به یک حمله بزرگ زد. حمله‌ای که یکی از بزرگترین پیروزیها را برای ایران به ارمغان آورد. در همین موقع دوباره به سوی جبهه حرکت کردم. در این سفر رضا داوودی، شعبان کاظمی و اسماعیل ابوطالب زاده هم بودند. بعد از چند روزی که در رامسر جهت گرفتن کارت جنگی بودیم ما را به تهران بردند. باید این را بگویم که از رامسر تا تهران درون یک ایفا بودیم. بهر حال شب به تهران رسیدیم. ما را به پادگان امام حسین علیه السلام بردند. قبلاً این پادگان پیست اسب سواری فرح آباد بود. بعد از دو روز که در این پادگان بودیم ما را جهت اعزام به جنوب اهواز به راه آهن بردند. غروب سوار قطار شدیم. قطار ما اکسپرس و یکی از قشنگترین و تمیزترین قطارهای ایران بود. در کوپه ما همه دوست و یکدست بودیم. این را باید گفت که اگر تو سفر مخصوصاً چنین جاهائی که می‌بایست مدتی طولانی باشی اگر همه یکرنگ نباشند چقدر سخت خواهد گذشت و این چیزی بود که در ما پیدا نمی‌شد و همه یکی بودیم. بهرحال فردا ساعت 2 بعداز ظهر اهواز بودیم. وای چه هوای گرمی ْ45 چیزی که برای ما بسیار سخت بود. همانروز به پادگان شهید باهنر رفتیم. پادگانی که درختهای بلند نخل به زیبائیش می‌افزودند. پادگان حدود 500 متر جلوتر از ساختمان زیبای آب بود. در این پادگان 3 گردان نیرو بود که اکثراً بابلی بودند. فرمانده گروهان ما آقای گلریز بود. مردی به تمام معنای واقعی. با تقوایی باورنکردنی.ما صبحها حدود  1 ساعت صبحگاه داشتیم که اکثراً در دومیدانی خلاصه می‌شد و بعد از این اکثر اوقات بیکار بوده و کاری جز رفتن به شهر و شنا در رودکارون یا شیطنت نداشتیم. در یکی از همین روزها بود که من برای شوخی همراه با قاسم ‌ پورمشهدی با شامپو پاوه شربت درست کرده و دادیم بچه‌ها خوردند. هر کی می‌خورد بجای صحبت کف از دهنش بیرون می‌آمد. آنروز آنقدر خنده کردیم که حد نداشت و در این میان رضا داوودی مریض شد. بهرحال ما روزها را پشت سر می‌گذاشتیم و آنچه که باقی می‌ماند خاطره‌ای بیش نبود. در یکی از همین روزها بود که یکمرتبه با صحنه‌ای غیرقابل قبول روبرو شدم. بله پدرم اُمد پیش ما البته نه برای ملاقات بلکه در کنار ما و همرزم ما پدرم در پادگان شهید بودو بعداً به قرارگاه قدس رفت در منطقه سوسنگرد حمیدیه بعد از چند روز که در پادگان بودیم ما را مسلح کرده و به خط فرستادند. امروز روزی فراموش نشدنی بود ما را به جبهه نورد در فارسیات چپ جاده اهواز خرمشهر بردند. حدود 90 کیلومتر خرمشهر عراقیها با اهواز 30 کیلومتر فاصله داشتند. تقریباً بیش از یک کیلومتر در دست گروهان ما بود. دسته ما حدوداً آخر خط بود. یکی از سخت‌ترین جاها بود وقتی که مستقر شدیم شروع به تمیز کردن سنگر شدیم. در همان ابتدا 2 عقرب در سنگرمان بود و این برای ما ترسناک تر از هر چیز دیگری خیلی از بچه‌ها حاضر بودند بروند و سر عراقی را بیاورند در عوض عقرب بگیرشان نیفتد. در سنگر ما 6 نفر زندگی می‌کردیم. رحمت محسنیان، حسین یحیی نژاد، رضا داوودی و من و یکی اهوازی به اسم علیرضا که مسئول کالیبر 50 بود. شب اول نگهبانی من و طهماسب پور بود که بعداً شهید شد نگهبانی در باتلاق کاری بسیار مشکل و طاقت فرساست چرا که 5 متر جلوتر را بخوبی نمی‌بینی و دشمن بخوبی می‌توانست بیاید و خلع سلاحت کند. البته این کار از عراقیها کمتر بر می‌آمد. در باتلاق ماهیها واردک‌ها بسیار مزاحم بودند. زیرا همیشه در باتلاق سر و صدا بود و نمی‌فهمیدی این عراقی است یا اردک و ماهی و دشمن بعدیمان پشه و این را اگر بگویم شاید باور نکنید که در همان شب اول جای صد پشه خوردگی در بدنمان وجود داشت. و این را باید گفت که شب‌های بعد راه این را هم پیدا کردیم و آن یک پماد چربی بود که به جاهای حساس می‌زدیم و از پشه در امان بودیم. نگهبانی در جنوب و غرب بسیار فرق می‌کند در غرب تیراندازی اکیداً ممنوع است چرا که موقعیت لو می رود در جنوب چنین چیزی نیست چرا که یک لحظه تیراندازی قطع نمی‌شود و چتر منور عراقی دائماً در هوا و یکی از سرگرمی‌های ما در سنگر نگهبانی زدند چتر منور عراقی بود من و شهید طهماسب پور در مدت 3 ساعت نگهبانی مان که از ساعت 11 الی 2 شب دهها چتر منور را مورد هدف قرار دادیم. و برای همین بود که عراقیها به ما می‌گفتند چتر منور دزد چرا که چتر منور بسیار زیبا و قشنگ بود. یکی دیگر از خوش شانسیهای ما که در هوای بالای 40 درجه جنوب وجودش بس غنیمت بود وجود رودخانه‌ای با ماهیهای فراوان بود که از آن بی نصیب نبودیم. صبح که هوا سپیده می‌زد کارمان رفتن به آب و شنا بود طوری که هر که را می‌خواستی ببینی در آنجا می‌بایست می‌دیدی‌اش و این را باید بگویم که این محل یکی از بهترین و زیباترین مناطق جنگی بود که تا به حال دیده بودم. بهرحال اگر 2 سال در آنجا می‌بودی احساس خستگی نمی‌کردی. البته این بدان معنی نبود که پایبند به مادیات گشته باشیم بلکه در کنار آن معنویات افرادی همچون گلریزها ـ چام‌ها و حاج غلامعلی زاده‌ها و صفائیان ها و امثالهم بود که انسان در مکانی بسیار  روحانی و ملکوتی قرار می‌گرفت و بدا به حال افرادی ضعیف النفس همچون من که نتوانستم از آن مکان استفاده‌ای ببریم. بیاد دارم صحبت‌های شهید گلریز را با آن گیراییش آنچنان در دل اثر می‌کرد که … بقول شاعر هر آنچه از دل برآید در دل نشیند. یکی از سخنان شهید بود که می‌گفت برادران تا این سفره باز است (منظور معنویات جبهه و اجر جهادگران در راه خدا) بیائید استفاده کنید که اگر بسته شد دیگر کار مشکل تر از الآن است و دیگر دیر است. بیاد دارم سخنان پیر چریک شهید حاجی غلام زاده که به شوخی به من گفت چرا سیگار می‌کشی اگر به پدرت نگفتم. آخر او و پدرم آشنایی قبلی داشتند و شهید رحمت محسنیان که اکثر غروبها بچه‌ها دسته 3 کنار سنگرش می‌نشستیم و همراه با صرف چای سقوط جبهه‌های سوسنگرد را که خود او شاهدش بود و حماسه‌ها آفریده بود را تعریف می‌کرد. از نکته‌های قابل ذکر دیگر بازی فوتبال آنهم در خط مقدم جبهه است. به جای دروازه دو عدد پوکه بزرگ توپ 106 بود که دروازه خوبی بود. همراه با یک توپ پلاستیکی که بچه‌ها از شهر خریده بودند داشتیم و اکثر روزها بازی می‌کردیم و بیشتر اوقات بخاطر آتش توپهای عراقی متأسفانه بازی مدتی متوقف می‌شد و اگر خدای نکرده یکی از آن گلوله‌ها به جمع ما وارد می‌شد ... روز نهم اردیبهشت بود با یک مرخصی قلابی همراه با حسین یحیی نژاد به شهر رفتیم. شهر اهواز با گفتنی‌های فراوانش و این رود کارون بود که همراه با پل زیبایش مناظری زیبا خلق می‌کرد. آنروز بعد از شنا در رود کارون به حمیدیه و قرارگاه قدس که پدرم در آنجا بود رفتم. در این قرارگاه افراد رده بالا زیاد بودند و تقریباً مقر فرماندهی بود. آنروز ما ناهار را با هم خوردیم. جای شما خالی بعد از ناهار چند تا از اون پرتقال‌های درشت بسیار چسبید. بهرحال بعدازظهر خیلی زود حرکت کردم چرا که می‌بایست حدود 45 دقیقه با ماشین تااهواز راه بود و از آنجا بعد از رفتن به قرارگاه اگر شانس داشتی ماشین بود تا به خط مقدم که حدود 25 کیلومتر فاصله بود می‌رفتی بعد از مصیبت فراوان به اهواز رسیدم البته با یک کانتینر ارتشی نزدیکیهای ساعت 4 بود که به قرارگاه رسیدم وضع عجیبی بود. مسیر تیپ بسیار شلوغ بود. علیرضا نیروی اهوازی که در سنگر ما بود را دیدم از اون پرسیدم که چه خبره؟ گفت که امشب حمله داریم. اصلاً باور نمی‌کردم. بله شب حمله داشتیم با شور و شوق زیاد با یک آمبولانس به خط رفتم ولی برای اینکه عراقیها متوجه نشوند جلو هیچ خبری نبود. یعنی این را می‌توانم بگم که تو بچه‌های ما هیچکس زودتر از من خبردار نبود. نزدیکیهای غروب بود که دستور رسید که اسلحه‌ها را بازرسی کنیم و مهمات لازم را آماده سازیم. آنچه را که لازم بود برداشتیم. غروب خیلی زود نماز را خوانده و شام را صرف کردیم و به طرف کانال که پشت اون جای آبتنی همیشگی‌مان بود حرکت کردیم وسایلی که من همراه داشتم یک اسلحه کلاش با 4 خشاب 120 تیر و 5 نارنجک و مأموریت محافظ و کمک آرپی‌جی بود. البته همراه با رضا داوودی . همه دور کانال نشسته بودیم. آقای گلریز مسائل لازم به گفتن را توضیح داد و بعد از روبوسی منتظر ماندیم تا دستور حرکت داده شد. من و رضا داوودی و همراه با بروبچه‌ها نشستیم و یک سیگار کشیدیم که دستور حرکت آمد به طرف عراقیها حرکت کردیم. ساعت نزدیک به 9 شب بود. شب 10 اردیبهشت 61 شب جمعه . کانال بسیار پیچ در پیچ در داخل نیزار جلو می‌رفت و هیچ چیز برایمان سخت تر از نیشهای پشه‌های موذی نبود. حدود 200 متر به سنگر عراقیها کانال قطع می‌شد و مجبور بودیم که تا کمر در آب برویم. بهرحال پشت سنگر عراقیهاموضع گرفتیم. ساعت 12 شب بود. صدای صحبت عراقیها بوضوع به گوش می‌رسید گویی که عربده‌های مستانه می‌کشند. ناگهان بی‌سیم شروعبه صحبت کرد رمز عملیات بگوش رسید. آقای گلریز برخاست و با صدایی غرا گفت: یا علی ابن ابیطالب (ع) الله اکبر ناگهان برخاستیم. بچه‌ها در میدان مین مسابقه می‌دادند واقعاً صحرای محشر بود. رگبار از هر طرف می‌بارید. شب تاریک تبدیل به روز شده بود. گلوله‌ها از هر طرف پشت سر هم می‌دوئیدند و صفیرکشان بر تن دوست و دشمن فرود می‌آمد. خط شکسته شد. رضا داوودی همان ابتدا تیر به پایش خورد و افتاد وضع عجیبی بود. ناگهان متوجه شدم که بیش از یک خشاب ندارم. این بسیار بد بود. چرا که تا جلوی سنگر عراقیها خیلی راه بود. خدا رحمت کند شهید حاجی غلامزاده را یک خشاب از اون گرفتم. با اولین سنگر چیزی حدود 200 متر فاصله بود و این در حالی بود که رضا داوودی و حسین یحیی نژاد زخمی شدند. از پشت سنگر عراقی نارنجکی انداختیم. صدای تیراندازی خاموش شد بالای خاکریز رفتیم ناگهان چهار عراقی را روبروی خود دیدیم من و بچه‌ها قدمی به عقب برداشتیم. ناگهان متوجه شدیم که همه می‌گویند الدخیل خمینی. آنها را اسیر کردیم. اُمدن جلو ناگهان یکی از آنها که کلت در دست داشت و در تاریکی شب مشخص نبود تیری به سوی مان شلیک کرد و خورد به یکی از بچه‌های ما و این درحالی بود که تنها من و 4 عراقی فقط یکی از آنها مسلح بود آنهم به سلاح کمری روبروی هم قرار داشتیم. بسویشان تیراندازی کردم و آن که مسلح بود به خون غلطید و به زمین افتاد. دیگر تیراندازی نکردم و بقیه عراقیها فرار کردند. در حالی که می‌توانستم همه را بکشم این اولین باری بود که آدم می‌کشتم. ولی دشمن کشتن فرق می‌کند. عملیات همچنان ادامه داشت و ماکه بعنوان خط شکن انتخاب شدیم می‌بایست تا آخرین نفر کشته می‌شدیم تا خط اول از عراقیها پاک می‌شد و این نکته لازم به گفتن است هر که آنجا بود داوطلب بوده برای شهادت. بهرحال ساعت همچنان می‌گذشت و کار ما نیز در حال اتمام نزدیک به 80 کشته و اسیر دادیم. دیگر گروهان مطهری نبود. خدا رحمت کند شیهد گلریز را ساعت 2 صبح بود ناگهان نارنجکی زیر پایمان منفجر شد. بزمین افتادیم. اکثراً به تن آقای گلریز فرو نشست. صدای قرانش هنوز در گوشم است. لا اله الا الله. بغلش گرفتم حسین آقا و او با صدایی بریده بریده می‌گفت یا مهدی یا مهدی ـ برین جلو… تمام شد او نیز شهید شد. من و رضا چام نمازمان را درحالی که در سنگری که کنده بودیم و همانطور که به سوی عراقی‌ها تیراندازی می‌کردیم خواندیم.بسمه تعالی«خط سبز» گزارشی ناب و مستند از حضور مردان گمنامی است که در بطن آثارشان امواجی از صداقت و اخلاص به چشم می‌آید.آری این بار، برای شهیدان نیز فرصتی باید تا خود، شرح دلدادگی‌شان را روایت کنند.رضا سینایی در سال 1345 در شهرستان بابل متولد شد. پدرش علی سینایی متولد 1319 از بسیجیان غیور این شهر بود که در سال های آغازین  جنگ تحمیلی، برای دفاع از دین خویش به جبهه شتافت و در 23 تیر 1361 در عملیات رمضان و در خاک گلگون شلمچه، آسمانی شد.رضا در 15 سالگی عزم سفر کرد و راهی مناطق عملیاتی غرب و جنوب شد و تحصیلات خود را با اتمام دورة راهنمایی رها نمود.فتح المبین، بیت المقدس و چند عملیات دیگر را تجربه کرد و بارها مجروح شد.در اواسط شهریور 1365 در منطقه موسیان ، جراحات شدید او را به بیمارستانی در شیراز کشاند و سرانجام در بیست و سوم همان ماه، او نیز دست در دست پدر در وادی عشاق، جاودانه شد.از میان دست نوشته‌های ساده و بی پیرایة او که می‌توانست درجرگة اسناد ماندگار تاریخ جنگ ثبت شود، تنها همین چند برگ باقی مانده و بقیه گویا در قفسه‌های بایگانی برخی از مؤسسه‌های فرهنگی ناشناس، همدم خاک شده است.گروه فرهنگی روایت عشق، در راستای رسالت ذاتی خود این بار ، دریچه‌ای به حال و هوای ناب سال‌های عاشقی، آن هم با قلم یکی از نویسندگان گمنام این عرصة مقدس گشوده است. این دفتر را با خاطره‌ای از زبان مادر بزرگوار ایشان گشوده و با وصیت نامه و تصاویری از آن شهید به اتمام می‌رسانیم. به رغم برخی اشتباهات انشایی و املایی ، نهایت امانتداری در چاپ اثر رعایت شده است . بی‌تردید پیروی از «خط شهیدان» راه حق را پیش روی مان خواهد گشود.خیلی مراقب رفتارش بود. از تظاهر می‌ترسید. جانباز بود اما به کسی نمی‌گفت. به سپاه رفت اما به ما چیزی نگفت. اولین حقوقش را آورد و داد به من . گفت کار کرده‌ام. بعد از شهادت پدرش نگذاشت بیش از چند روز، پارچه‌ای روی در بماند. دوست داشت گمنام باشد. کارهایش به همین صورت بود. می‌رفت جبهه و می‌آمد؛ اما هیچ چیزی تعریف نمی‌کرد. انگار نه انگار رزمنده است. عبادتش هم همین طوری بود.حالا هم که سال ها از رفتنش می‌گذرد؛ پرچم جمهوری اسلامی را ـ که لااقل نشانة شهادتش باشد ـ بالای در نزده‌ایم. شاید رضای من این طوری راضی‌تر باشد.چند روز قبل از آن که برای آخرین بار برود، دوربین را روی پایه تنظیم کرد. تا بیاید زیر کرسی و پیش من عکس بیندازد دوربین فلاش زد. اولش عصبانی شد. گفت « یک حلقه فیلم گرفته‌ام، هر بار می‌آیم با تو یادگاری بیندازم مشکلی پیش می‌آید. این هم آخری‌اش بود » بعد کمی فکر کرد و انگار که چیزی را کشف کرده باشد گفت « فهمیدم .... چون بعد از شهادت من این عکس‌ها داغ تو را بیشتر می‌کند خدا نمی‌خواهد که عکس‌مان با هم بیفتد » اخم‌هایم درهم رفت. گفتم « مادرجان مگر شهادت به همین راحتی است؟ » خندید و گفت « آره به همین راحتی است. روی پیشانی من نوشته شهید».وقتی رفت، کابوس‌های من هم شروع شد. یک شب خواب دیدم مردی سیاهپوش آمد و گفت « زودباش خانه را مرتب کن پسرت شهید شده » صبح که شد، حالم گرفته بود؛ امّا خدا به من نیرویی داد که بی اختیار تمام اتاق‌ها را تمیز کردم. حیاط را هم شستم. مادرم گفت: من هم خواب دیدم رضا شهید شده.رفتم دم در نشستم. خانم بهاور آمد گفت « چرا اینجا نشستی؟ » گفتم « همه دارند خواب می‌بینند رضای من شهید شده » کمی دلداری‌ام داد. شب شده بود. دم در پر از سرباز و ماشین‌های نظامی بود. قبلاً شنیده بودم که در محلة ما خانة تیمی کشف شده است.دیدم در می‌زنند. خانم سجودی و خانم کاکا بودند. گفتند « خانه ساختی برایت کادو آوردیم » دستشان خالی بود. آمدند بالا. داشتند پچ پچ می‌کردند. چیز‌هایی به گوشم خورد. دلم شور زد. یکی‌شان به آن یکی گفت « تا کی معطل کنیم، باید به او بگوییم.» در نگاهم همه چیز موج می‌زد. کدامشان بود نمی‌دانم؛ گفت « آمادگی داری خبری را به تو بدهم… » سرم گیج رفت. خیلی بی‌قراری کردم. خانم کاکا پس از گذشت سال‌ها، گاهی به شوخی می‌گوید جیغی که آن روز کشیدی هنوز زیر گوشم شنیده می‌شود.من هم حق داشتم. بعد از همسرم دلخوشی ام به رضا بود. او هم رفت. عیبی ندارد. فدای آقا . وصیت نامه اش را که آوردند دیدم چند جای آن با کبریت داغ ، سوراخ شده است . به دوستش گفته بود « قلب مادر من هم با شنیدن خبر شهادتم این طوری سوراخ می شود. » به خدا راست می گفت آن روز‌ها خیلی دلم می‌گرفت. روی پله‌ها می‌نشستم و همه‌اش غصه می‌خوردم. با این که فرزندان دیگری هم دارم اما احساس تنهایی می‌کردم. بی‌سواد بودم ولی یک روز احساس کردم می‌توانم قرآن بخوانم. حالا دیگر تنها نیستم. مونس خود را پیدا کرده ام . دیگر تنها نیستم حتی اگر کسی زنگ خانة مان را به صدا در نیاورد. بسمه تعالی و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها سوگند بنفس (ناطقه) انسان و آنکه او را نیکو بیافرید و به او شر و خیرش را الهام کرد. رستگار شد آنکه پاک کرد آنرا از گناه و هر کس آنرا بکفر و گناه، پلید  گردانید زیانکر شد. (قرآن کریم)عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش خدمت شما مادر عزیز برادران و خواهرم سلام علیکم امیدوارم که همیشه صحیح و سالم بوده و از جور زمانه هیچ منالید و همیشه در سختیها به خدا پناه برید که تنها اوست که پشتیبان صابران است مادرم تصمیم گرفتم که در این اواخر عمر نکاتی را که احتیاج به گفتن است با سخنان درهم و ناموزون برایت بر صفحه کاغذ آورم هر چند که میدانم نمیتوانم حق مطلب را  ادا کنم . مادرم جریان کربلا را که خوب میدانی امشب شب چهارم محرم است و امام حسین بدعوت اهالی کوفه و به خاطر مسائلی مراسم حج را ناتمام رها کرده و به سوی کوفه حرکت می‌کند ولی بعداً آنها پشت به امام کرده سفیر امام را در میان دشمن تنها گذاشتند و ما بقی ماجرا ... اما منظور اینکه انقلابمان جواب به ندای هل من ناصر حسین است ما ملت ایران به ندای رهبر انقلابمان جواب داده و حال اگر در این بهبوئه جنگ با تمام فشاری که دشمنان به انقلاب ‌مان می‌آورند اگر ما با مسائلی مانند اینکه چرا جنگ چرا این همه شهید مجروح اسیر و هزاران چرای دیگر بجای اینکه بخواهیم انقلابمان را یاری کرده باشیم با گفتن این چرا خود سنگی خواهیم بود در مقابل و زیر چرخ این انقلاب مادرم بدان که از این نکته نیز غافل نیستم که دشمنان اصلی مان در داخل خودمان هستند که یا نمی‌شناسیم و یا اگر می‌شناسیم آنچه که از دست مان بر می‌آید نمی‌‌توانیم بکنیم. آنهایی که باعث گرانی برنج و گوشت و وسائل ضروری این مردم محروم می‌شوند.آنهایی که در ادارات و غیره که کار را در یک لحظه انجام می‌شود به فردا واگذار می‌کنند و با مسائل پوچ کاغذ بازی باعث اذیت این مردم این ملت مسلمان می‌شوند اینان هستند دشمنان واقعی‌مان پس بیائید و مواظب باشید که ناخودآگاه با حرکات و صحبتهایمان خودتان در صف دشمنان این انقلاب قرار نگیرید. مادرم نمی‌خواستم این مطالب را بر کاغذ آورم ولی چکنم که این افکارم است که بر قلم حکومت می‌کند. و منظور اینکه یک وقت در صف کوفیان قرار نگیرید. مادم می‌دانم که از جور زمانه چه می‌کشی ولی این را بدان که خداوند مهربان هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر او را آزمایش می‌کند و با سختیها او را می‌آزماید. پس اگر حیات آخرت را می‌خواهی اگر ملاقات حضرت رسول (ص) را می‌خواهی اگر دیدار حضرت فاطمه (ع) و زینب علیها السلام را می‌خواهی اگر زیارت حضرت رقیه (ع) را می‌خواهی که جانم بقربانش که بعد از واقعه کربلا چه بر سرش آمد و چه مصائبی را همراه با عمه گرامی‌اش کشید باید شکیبا باشی و صبر کنی و غم روزگار را تنها به خداوند بگویی و از او یاری بجویی که خداوند با صابران است . مادرم از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و مرا عفو کنی که بسیار قلبت را شکستم و غرور جوانی این اجازه را به من نداد که در زندگی غمخوار تو باشم. برادران و خواهرم از شما می‌خواهم که صبور باشید و مرا ببخشید و به جای این دنیا زندگی آخرت را طلب کنید. و در همینجا بعد از عرض ادب خدمت کلیه فامیل و دوستان و آشنایان می‌خواهم که مرا حلال کنند و مرا ببخشند و آنی اینکه از خدا و حیات آن دنیا غافل نباشند. همگی‌تان را به خدا می‌سپارم. به امید دیدار و زیارت مولایمان حضرت علی (ع) و اباعبدالله الحسین (ع) .

5 محرم الحرام مصادف با شب پنجشنبه 19/6/65رضا سینایی.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تبریک به یک دوست

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۰، ۰۳:۳۷ ب.ظ

دکتر مظفرپور رئیس دانشکده طب ایرانی دانشگاه علوم پزشکی بابل

 

آ سید علی مظفرپور، پزشک جوان، حاذق و خوشنام شهرستان بابل بعنوان سرپرست علوم پزشکی منصوب شد؛ تبریک میگم.
دانشگاه پزشکی به ماکتی از فضای سیاسی شهر تبدیل شده. یعنی اینکه گفتن اگر دانشگاه اصلاح بشه جامعه اصلاح میشه رو دنده معکوس رفتیم دانشگاه هم به بازی های سیاسی و سهم خواهی جناحها و باندها آلوده شد.
سید بزرگوار ما راه سختی در پیش داره.
برای دکتر مظفرپور عزیز آرزوی صبر و توفیق دارم به لطف مولا علی علیه السلام

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درباره ناصر نقویان

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۵۲ ق.ظ

حمایت خطیب مشهور از یکی از سران فتنه!

 

ناصر نقویان ضدانقلاب نیست؛ ضد ولایت نیست، فاسد نیست. به صرف بعضی اختلاف نظرها یا بروز بعضی اشتباهات نباید کل شخصیت طرف را زیر سوال برد. نقویان از نظر علمی نسبتا موفق بود و معلومات عمومی خوب او نیز در توفیقات منبرش تاثیر بسزایی داشت.

آن موقع که در اوج شهرت بود از احمدی نژاد توقعی داشت که در جریان آن هستم. دولت وقت به درست یا غلط به درخواست او روی خوش نشان نداد. همین مسأله باعث کینه او نسبت به احمدی نژاد گردید و در بعضی منابر شروع به هتاکی به وی نمود. از آنجا که هتاکی به احمدی نژاد هیچ گاه عقوبتی نداشت جری تر شد که دامنه نقدهای بی مایه اش را به مراکز دیگر و گاه بالاتر نیز بکشاند.

یادم است همان ایام به طور ناگهانی به دادگاه ویژه احضار شدم تا درباره مطلبی که در وبلاگم راجع به برادران لاریجانی و ضرورت رسیدگی به اتهامات آنها آنهم با نقل قول از وبلاگی دیگر منتشر کرده بودم توضیح داده و بازخواست شوم. همان جا مثال نقویان را زدم که چرا کسی با توهینهای او کاری ندارد؟ قاضی دادگاه ویژه البته انسانی شریف و منطقی بود و نقد مرا پذیرفت.

نقویان از احمدی نژاد کنده شد و مدتی دور و بر قالیباف بود. هنوز در شهرت قرار داشت و منبرهایش از صدا و سیما پخش می شد و سپاه و نهادهای انقلابی از او برای سخنرانی دعوت می کردند. گویا توقعش از قالیباف هم به سرانجام نرسید. شهردار وقت تهران به شهاب مرادی گرایش بیشتری داشت. البته شهاب در بین مردم تهران نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بوده و هست.

این وضعیت مصادف شد با شاخ و شانه کشیدن ناصر نقویان برای بیت رهبری و صدا و سیما و تکه پرانی برای نظام. طبیعی بود که نیروهای انقلابی نسبت به حمایت از او تجدیدنظر کنند. نقویان به سمت روحانی پیچید و در حال حاضر تنها پشتوانه اجتماعی و اقتصادی او همین جریان خاکستری پیرامون روحانی و شخصیت های مرموزی چون صالحی امیری است. برای همین است که گاهی در قامت یک شرخر سیاسی برای ماله کشیدن فساد جریان بنفش، بازیچه رسانه های وابسته به کانون قدرت و ثروت قرار میگیرد.

از دیگر حواشی زندگی او میتوان به جریان دعوای همسایگی بابت خانه ای که در بابل خریده بود، تحریف بعضی وقایع تاریخی در جهت توجیه اشتباهات دولت روحانی، حاشیه سازی فرزند و عروسش، حمایت از بعضی عناصر فتنه و ... اشاره کرد که در انزوای سیاسی اش موثر بود. 

ناصر نقویان را نه از منظر سیاست که باید از منظر روحی مورد تحلیل قرار داد و درک کرد. او ظرفیت این حجم از شهرت را نداشت؛ کما اینکه روزگار عزلت نیز بر او گران آمده است.

سخنان متملقانه او در مراسم سالگرد پیروزی انتخاباتی روحانی که در وصف واژه "حسن" و تطبیق آن ب شخصیت رییس جمهوری که بنای تحریف انقلاب و از هم گسیختن امت اسلامی را گذاشته بسیار مشمئز کننده و یادآور پاچه خواری های سریال طنز برره بود. نقویان هیچ وقت فهم درستی از دردهای جامعه نداشت و در تمام این هشت سالی که مردم در بدترین فشار اقتصادی و تحقیر سیاسی قرار داشتند صدایی از او برنخواست اما همچنان مدعی است که چهره ای مستقل و زبان حق طلب مردم مستضعف به شمار می آید!

این سطح از چاپلوسی و دو رویی قطعا در شأن یک انسان معمولی هم نیست چه برسد به یک روحانی پرادعا که اتفاقا در همین دولت روحانی مدتی مسئولیت گزینش کشور را برعهده داشته است.

به رفقای انقلابی حق میدهم که از او متنفر و ناراحت باشند اما بنظرم میتوان بی اعتنا از کنارش گذشت و صرفا به دیده عبرت برای تربیت بهتر نسل جدید طلاب به او نگریست.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آشنایی با محله های قدیمی بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۲۸ ق.ظ

واقعا نمیدونم نویسنده این متن کیه. یکی از دوستان برام فرستاد از خودشم پرسیدم نمیدونست. اما به هر حال هر بزرگواری که زحمت کشید و این تحقیقو انجام داد و منتشر کرد دستش درد نکنه:

 

تاریخچه محله های بابل .  برای آنهائیکه  شاید براشون مثل من جالب باشه :
1-    محله آهنگر کلا
آهنگر کلا وجه تسمیه آن به علت وجود تعداد آهنگر در کنار هم در یک محله است . کلا به معنی محله و آهنگر کلا به معنای محله زندگی آهنگرران که در دوران قاجاریه نیز به همین نام وجود داشته است . حدادی و حدادیان که به معنای آهنگر و آهن فروش و آهنگری است ساکنان قدیمی این محله محسوب می شوند . شهید حدادیان از شهدای دوران انقلاب اسلامی نیز از ساکنان این محله بوده است .
2-    محله چاله زمین
چاله زمین از نظر جغرافیائی در منطقه ای پست و پائین تر از آستانه قرار داشته است.چون آستانه آرامگاه بوده و نسبت به بالاتر از دیگر نقاط بر روی تپه واقع بود چاله زمین در مجاورت شمال آن در حالتی چاله مانند قرار داشت به این نام معروف شد .
3-    محله قصاب کلا
قصاب کلا به خاطر وجود جمعی از قصابان که در این محله زندگی می کردند بهانه ای برای نام گذاری این محله به قصاب کلا شده است .قصاب کلا در دوران قاجاریه به همین نام وجود داشت .
4-    محله عرب خیل
عرب خیل در شمال درویش خیل و بید آباد واقع است و همانند درویش خیل ،محل زندگی جمعی از عرب زبانان مهاجر بود که محله ای کوچک را تشکیل می دادند .قدمت آن از دوران مرعشیان است و در دوره قاجاریه نیز تا کنون به همین نام خوانده می شود این محله آخرین محله از بافت قدیم بابل است که ابتدای آن از کاسه گر محله شروع می شود . این محله یکی از محلات بزرگ چهار شنبه پیش محسوب می شود که پشت مرقد امامزاده عبدالله واقع است .
5-    محله چهار شنبه پیش
چهار شنبه پیش در گذشته در کنار شهر واقع بود و به گفته سیاحان خارجی روزهای چهار شنبه در این محله بازار هفتگی بر پا می شد.و به علت استقرار بازار هفتگی در روز چهار شنبه ،پسوند پیش که به معنی مکان استبه آن افزودهو محله به چهار شنبه پیش اشتهار یافت.ملگونف روسی که در سال ۱۲۷۷ قمری به بار فروش سفر کرده است از چهار شنبه پیش به همین نام در سفر نامه اش ذکر کرده است.چهار شنبه پیش یکی از وسیع ترین محلات قدیمی بابل است که اقا رود از وسط این محله می گذرد .
6-     محله سر حمام میرزا هادی
در سه راهی سید جلال به میانکت در مقابل تکیه فعلی و پشت مغازه بقالی آرام یک حمام عمومی وجود داشت به نام حمام میرزا هادی، که اشتهار این محله به خاطر وجود حمام مذکور است .سر به معنی محله است وحمام هم به سر حمام محله تبدیل می شد. این محله از محلات قدیمی دوران قاجاریه است و میرزا هادی سازنده و صاحب حمام بود .
7-    محله بید آباد
این  محله در دوران فتحعلی شاه قاجار به همین نام وجود داشت.و استقرار باغ با درختان فراوان بید علت پیدایش این نام بین مردم شده است. محله ای با درختان بید فراوان در کنار آقا رود که از ضلع شرقی این محله می گذرد .
8-     کفشگر محله آب بخشان
وجه تسمیه آن از کفشگر وآب بخشان تشکیل شده و به معنی محله ای به نام کفشگر که آقا رود آن را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده و در این محل برای مصارف کشاورزی آب آقا رود را تقسیم می کردند. برای تقسیم آب از گل یا چوب و یا کیسه های شنی و حلب برای بستن وانسداد عبور آب آقارود استفاده می کردند .
9-     محله درویش خیل
در کنار آقا رود و بید آباد قرار دارد که به چهار شنبه پیش متصل می شود درویش خیل در دوران قاجاریه به همین نام خوانده می شد و محل سکونت در اویش بوده و نشان از تاریخی بودن آن از دوره مرعشیان است محله ای که گروهی از درویشان سکونت داشته اند خیل به معنی گروه سواران می باشد و درویش خیل به معنی محل استقرار و زندگی گروهی از سواران درویش است . قدمت آثار از دوره مرعشیان است و در دوره قاجاریه تا کنون به همین نام است .
10-     محله د باغ خانه پیش
در گذشته این محله مکانی داشت برای کشتار دام و پاک کردن و فروش پوست دام . دباغ خانه +پیش- کلمه پیش در پسوند برخی از محلات بابل به معنی مکان و محله محسوب می شود و در محاوره محلی در پسوند برخی از محلات کلمه پیش استعمال می شد. این محله قدمت تاریخی آن به دوران قاجاریه می رسد و ماهی رود خانه نیز در کنار آقا رود ،و در باغ آزادیان در گذشته وجود داشت .
11-     محله ابو الحسن و ابو الحسین
این محله که اکنون به کوچه شهید محبوبی اشتهار دارد امامزاده محل مقدسی است به نام برادران ابوالحسن وابوالحسین که نزد مردم به ویژه بانوان از کرامات زیادی برخوردار است و هنوز هم مراسم نذر و نیایش و دعا و سفره خوانی توسط بانوان در این مکان که وسط محله قرار دارد بر پا می شود . این محله در دوران قاجاریه نیز وجود داشت .
12-     محله سنگ پل
در سه راهی خیابان بازار به چهار شنبه پیش و آستانه واقع است و گفته می شود شهر و از این محله عبور می کرد وبرای عبور مردم سنگی بر روی آبراه انداخته بودند که به پل سنگی یا سنگ پل معروف شده است . سنگ پل در گذشته مبدا و خروج شهر بابل بود و دروازه شهر برای عزیمت به کیاکلا ،بهنمیر،قائم شهر (شاهی ) بود. با احداث جاده جدید بابل –قائم شهر از اهمیت آن کاسته شد .
13-    هسسکاکلا و نفتی محله
محله ای در سادات محله فعلی که در دوران قاجاریه به علت جنازه های فراوان درز این محله که بر اثر بروز به استخوان (هسسکلا) تبدیل شده بود هسسکاکلا خوانده می شد. به علت شیوع بیماری مهلک وبا که منجر به فوت هزاران تن از اهالی بار فروش در دوران قاجار شده بود و امکان دفن همه آنان نبود . جنازه ها در این منطقه انباشته شده بود .

14-    نفتی محله نفطی محله:
محله ای در کنار مزرعه گل فعلی بابل که در برخی کتب و نیز در پسوند فامیلی برخی از ساکنان این محله کلمات نفتی ،نفطی به دو شکل دیده می شود . در دوران قاجاریه گفته می شود نام قبلی آن لیلک محله است .
15-     محله میانکت
میان کت و میان کتی از نامهای این محله است که بین مسجد ابو و سر حمام میرزا هادی واقع است . کت به معنای کتف و شانه نیز تخت شاهی وبه معنی قنات و کاریز هم هست در دوران قاجاریه به این محله ، میان قطع هم می گفتند . قدیمی ها بیشتر به آن میون کتی اطلاق می کردند .این محله در سه راهی محلات سر حمام میرزا هادی ، اجابن و پنج شنبه بازار ،و ابوالحسن و ابوالحسین قرار دارد و شاید از این نظر محله ای میان این محلات است به آن میان کتی یا میون دکتی گفته اند .
16-     محله بندار کلا
بندار کلا یا بندرکلا یا بنادار کلا در اصل بنه دار کلا بوده است که تدریجا تبدیل به بندر کلا یا بندار کلا شد . قدمت آن به دوران صفویه می رسد: در زمان صفویه بار فروش ده بنه دار داشت که به معنای رئیس بازرگانان و انبار ها بود .آقا شریف بنه دار بار فروش ده و توابع آن را در دست داشت . بنه دار کلا یا بندر کلا در نزدیکی محله اوشیب و در کنار بابل رود واقع است.بندر کلای دیگر نیز به موازات بابل رود در ابتدای امیر کلا قرار دارد .
17-     وک محله
منطقه ای جلگه ای و پر از آب و قور باغه در شرق میدان همزه کلا فعلی که در گذشته شب هنگام به خاطر سرو صدای قورباغه ها به وک محله معروف شده است. وک به معنی قورباغه ونام جدید آن همت آباد و حسین آباد ،که از محلات اقماری و شرق همزه کلا محسوب می شوند.وک محله در دوران قاجاریه وجود داشت .
18-     محله صد دستگاه
در سال ۱۳۴۲ به علت وقوع سیلاب مخرب بابل رود در محلات قاضی کتی ، درزی کتی و گله محله حدود یکصد خانه در این محلات دچار سیل و تخریب شد که با استقرار سیل زدگان در چادر های موقت یکصد خانه ارزان قیمت در شمال شهر بابل احداث شد که به صد دستگاه معروف شده است .
19-     محله درزی کتی
محله ای در کنار بابل رود و گل محله (گله محله)که به علت قرار داشتن بر روی تپه که به آن کتی می گویند و نیز درزی به معنی خیاط و جامه دوز می باشد و درزی کتی به معنی قلعه ،تپه یا کتی و بلندی که متعلق به خیاط بوده است .برخی از ساکنان این محله از نام فامیلی و پسوند درزی یا درزی پور ودرزی نژاد بر خوردارند .محله ای است با همین نام در دوران قاجاریه .
20-     محله کمانگر
کمانگر کلا –منطقه ای بالاتر از قصر و کاله نام داشت که خانواده سلطنتی در هنگام سفر شاه به بابل در این منطقه اسب سواری می کردند . کمانگر، به معنی استقرار طایفه و قومی با همین نام در منطقه بود که بعد ها جزو محدوده شهر قرار گرفته است .
21-     محله سبزه میدان
سبزه میدان یا میدان سبز:در گذشته اولین نقطه ورودی شهر بابل بود که پس از بهر ارم منطقه ای خشک و مرتعی بود و سیاحان به خاطر سر سبزی و وسعت منطقه که ابتدای شهر بود به آن میدان سبز یا سبزه میدان می گفته اند . به مرور این منطقه تاریخی که از دوران صفویه تا قاجار به این نام معروف بود از دوران پهلوی اول و دوم به سبزه میدان بین مردم اشتهار یافت .
22-     محله قاضی کتی
محله ای با قدمت از دوران قاجاریهکه به معنای تپه و بلندی در کنار بابل رود در ضلع غربی شهر بابل که متعلق به قاضی است و یا قاضی بر روی این تپه قضاوت می کرده است .برخی نیز در مجاورت از کلمه قاضی کتی استفاده می کنند .ولی در کتب تاریخی از سیاحان خارجی همان قاضی کتی آمده است و تپه ای بزرگ و زیبا و مشجر در کنار انبار شهرداری وجود دارد .
23-     گله محله
در نزدیکی بابل رود قرار دارد و به خاطر نزدیک بودن به رود خانه و گل آلود بودن محله که از آبرفت و سیلاب بابل رود به وجود می آمد و آمد ورفت مردم را مشکل می کرد به خاطر فراوانی گل و لای به این نام معروف شده است .
24-     محله هفت تن
هفت تن از محله های حاشیه ای و قدیمی بابل که در گذشته به خاطر سرسبزی و وجود امامزاد ه در این منطقه محل زیارت و استراحت خانواده ها بود و محل عبور آن از میدان کارگر(شاهی)فعلی بود و حدود ۲ کیلومتر جاده خاکی را مردم پیاده طی می کردند تا به هفت تن برسند .
هفت تن جزو آثار تاریخی بابل است و محل تدفین هفت پسر یشتاسب جلالی است که در جنگ با میر کمال الدین بن میر قوام کشته شدند . عده ای نیز آن را از نوادگان امام موسی بن جعفر می دانند .
25-     محله کشتار گاه
در کنار درزی کتی و گله محله ،محله ای قرار دارد که به خاطر استقرار کشتارگاه شهر بابل در کنار بابل رود به آن نام محله کشتار گاه داده اند و در حقیقت بخشی از گله محله است که با ایجاد کشتارگاه این نام بر آن نهاده شد .
26-     باز گیر کلا
به خاطر وجود مرقد درویش علم بازگیری در آرامگاه این محل نام آن بازگیر شده است این بقعه متعلق به دوره مرعشیان است و بیانگر دوره تاریخی و قدمت این منطقه است .
27-     کاسگر محله یاکوزه گر محله :

کاسه گر محله یا کوزه گر محله نام محله ای است که در گذشته بیشتر ساکنان آن را کوزه گران تشکیل می داده اند وبا گل ظروف سفالی می سا ختند. قدمت آن به دوران قاجار می رسدو ابتدای بافت قدیم شهربابل از سمت جنوب شهر را شامل می شود .کاروان سرای سبزه میدان(پلنگ فعلی) در دوران ناصرالدین شاه قاجار محل نبرد سعیدالعلماء و یارانش با افراد بهایی در سال1265قمری بوده است که به پیروزی مسلمانان شهر به رهبری سعید العلماء انجامید.در محله کاسه گر محله قرار دارد .
28-     محله باقر ناظر :

محله باقر ناظردر دوران قاجار و پهلوی اول در این محله مدرسه ای بود با نام باقر ناظر که به مدرسه قاضی نیز معروف بود.این مدرسه در سال 1319شمسی تخریب شد و به جای آن مدرسه سعدی احداث شد.باقر ناظر
در اصل ناظم مدرسه حاج ابراهیم یا قاضی بود که بعد تبدیل به دبستان سعدی شد ومحله به نام باقر ناظر اشتهار یافت .
29-    محله افراداربن :

 محله افراداربن در گذشته در مرکز هر محله درختانی غرس می شد که به خاطر تنومندی واهمیت ان نام محله را با نام درخت معرفی می کردند.افرا درختی شبیه چنار و بسیار پر شاخ وبرگ که بلندی
ان تا بیست متر هم می رسد.چاه آبی نیز در مرکز محله مقابل نانوایی فعلی
مقابل کوچه ابومحله قرار داشته است ومردم از آب این چاه استفاده می کردند .
30-     محله بی سرتکیه :

بی سر تکیه نام قدیم آن خسرویه بود .در دوران قاجاریه تکیه ای در ضلع شمالی محله و مقابل مسجد فعلی در حال ساخت بود که سازنده آن به عللی نتوانست کار ساخت آن را به اتمام برساند و این تکیه مدتها بدون سقف بود و به هنگام عزاداری واطعام در ماه محرم به تکیه بی سر معروف شد و مردم به خاطر همین نام محله را بی سر تکیه گذاشته اند .بعد ها اهالی با آوردن الوارهای بزرگ از طریق جنگل و رودخانه سقف تکیه را کامل کردند .قدمت آن بیش از یک قرن و دوران قاجاریه است.درخت آزاد در بی سر تکیه از کیلومتر ها دور نمایان بود واز بلند ترین درختان شهر بود .
31-     شاهکلا :

شاهکلا در کنار محله گلشن بزرگ وکوچک واقع اند و قدمت آن همچون محله گلشن به دوران صفویه می رسد واز نام آن بر می آیدمنطقه ای اعیانی یا شاه نشین که افراد ثروتمند وشریف و بزرگ در آن ساکن بوده اند که شاهکلا کوچک در جنوب شرقی وشاهکلا بزرگ در جنوب غربی محله گلشن قرار دارندودر دوران صفویه و مرعشیان رونق بیشتری از نظر زیست مکانی داشته اند .
32-     محله شاه زنگی یا مسجد جامع :

محله مسجد جامع در گذشته ودر دوران قاجاریه به آن محله شاه زنگی گفته می شد در محل تکیه فعلی تکیه ای با نام شاه زنگی معروف بود که به این محله نیز شاه زنگی می گفتند .در این تکیه در ماه محرم و وسط میدان عذاداری سنتی انجام می شد .قدمت مسجد جامع یا شاه زنگی با بازارچه معروف آن متعلق به دوران صفویه است و 2 قطعه سنگ مرمر متعلق به سال 1106 قمری در محوطه مسجد این محله قرار دارد .
33-     محله گلشن:

قدمت محله گلشن به دوران صفویه می رسد .در گذشته مسجد وتکیه در کنار هم قرار داشتند که در تعریض خیابان نواب تکیه به کلی تخریب شد و بخشی از مسجد باقی مانده است .از محلات بزرگ مرکزی شهر بابل می باشد .گلشن به معنای گلزار وباغ گل وگلستان است ودر گذشته تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی باغ های فراوانی در اطراف محله وجود داشته است .
34-     محله برج بن :

نام قدیم این محله به خاطر وجود مدرسه علمیه قادریه در محل شهرداری سابق قادریه محله بود .پس از تخریب این مدرسه و احداث بلدیه بار فروش در سال 1307 در همین مکان برجی بر بالای مکان بنای بلدیه ایجاد کرده اند که ماموران بلدیه (شهرداری ) با استقرار در اتاقک برج محل های دود و آتش سوزی در سطع شهر را شناسائی می کردند تا ماموران آتش نشانی برای اطفای حریق اقدام کنند . به همین خاطر به قادریه محله برج بن گفته شد یعنی محله ای زیر برج بلدیه .
35-     محله شهدا یا درب الشهدا :

شهدا یا درب الشهدا یا شهدابن- از نامهای رایج چهار راه شهدا ی فعلی است که در گذشته مقبره 4 تن از یاران آیت الله العظماء سعید العلماء بار فروشی بود که در نبرد با بهایئان و افراد شیخ محمد علی بار فروشی (قدوس) به شهادت رسیده اند. قدمت آن به دوران قاجاریه می رسد و همواره مرکز بازار بابل بوده است . در ضلع جنوب غربی چهار راه شهدا ( سلمانی سابق و میوه فروشی فعلی ) مقبره یکی از سادات قرار داشت که در دوران پهلوی اول تخریب شد وتا مدتها قبل در کنار آن در پیاده رو منبری قرار داشت که مردم در شبهای جمعه شمع روشن کرده و نذررو نیاز بجای می آوردند .و در دوره قاجاریه به آن امامزاده شهدا میان بازار می گفتند .
36-     محله طوقداربن :

 طوقداربن در اصل این محله به نام توغ داربن بود که به معنی درخت و پرچم وعلم است و به مرور تبدیل به طوقداربن شد که به معنی گردنبند و گرداگرد می باشد .با توجه به قدمت محله و وجود آرامگاه،مسجد ومحل زندگی دو مرجع بزرگ تقلید ملا نصیرا وشیخ کبیر در آن و معمولا در آرامگاها درخت کاشته می شد و توغ نام یک درخت نیز می باشدمعنای توغ باید صحیح باشد .سابقه حضور وزندگی ملا نصیرا در این محله و ساخت مسجد محدثین توسط این عالم ربانی در شعبان سال 1136 قمری،سابقه تاریخی آن را به دوران شاه طهماسب دوم صفوی می رساند .
37-     آستانه :

آستانه امامزاده قاسم از قدیمی ترین محلات شهر بابل است که نخستین بار نام آن در تاریخ خاندان مرعشی آمده است . نعش میر سلطان مراد خان را در آستانه کلاج مشهد (آستانه) به امامت گذاشته،پس از چهل یوم که از مراسم تعزیه فارغ شدند به مردم امین داده به کربلای معلا فرستادند.از آستانه به کلاغ مسجد نیز یاد شده است . پیدایش این مکان در قرن هفتم هجری بود.
بقعه امامزاده قاسم از آثار با ارزش قرن نهم هجری قمری است که دارای گنبد مخروطی با ارتفاع 22 متر و یک مسجد متصل به آن می باشد . درهای منبت کاری شده زیبا وپر نقش این بقعه در سال  90 هجری قمری و صندوق کنده کاری شده بر روی قبر امامزاده  در شعبان المعظم 888 ه ق ساخته شده است . بقعه امامزاده قاسم به شماره 342 در تاریخ 20/3/1321در شماره آثار ملی و تاریخی کشورمان به ثبت رسیده است.امامزاده قاسم از نوادگان پنجم امام محمد ت…
38-     محله سید جلال :

محله ای که در مرکز آن و در داخل پارک فعلی مقبره ای به نام سید جلال قرار دارد . در گذشته مقبره در داخل ساختمان مستقلی قرار داشت . برخی سید جلال را روحانی بزرگواری می دانند و برخی دیگر او را از بزرگان کیائیان جلالیان که طی سالهای 750 تا 763 قمری در شهر بار فروش حکومت می کردند می دانند.اکثر ساکنان این محله نیز جلالی نام ¬¬دارند واز نسل سید جلال هستند . بار گاه سید جلال بنا یی چهار گوشه و 5 ضرب در 6 متر ابعاد آن بود . این محله از قدیمی ترین محله های بابل در کنار آقا رود است و محل زندگی عباسقلی ارباب کدخدای بار فروش و مستجر گمرک بابلسر وبندر گز بود و تکیه ای به نام ارباب تکیه در همین محله وجود دارد و ارباب رودهم که از کنار جاده کمربندی و ضلع شرقی محل می گذرد بر گرفته از نام عباسقلی ارباب ، کدخدای با نفوذ بار فروش است .
39-     محله مومن آباد :

محله ای بین محلات ابو محله و سید جلال که به خاطر اعتقادات مذهبی ساکنان آن به مومن آباد اشتهار یافت. اعتقاد و قدرت ایمانی و اشتهار مردم به امور دینی انگیزه نام گذاری چنین نام هایی می شود .
40-     محله ابو محله :

این نام حکایت از وجود روحانی یا شخص بزرگ واعتباری در این محله دارد که محله را با نام می شناختند . تا نسل به نسل این نام به دوران بعدی رسیده است ابو محله در دوران قاجاریه وجود داشت. و در سفر سیاحان خارجی از آن یاد شده است . مسجدی به نام مسجد ابو در میانکت قرار دارد که شاید نام این محله که از همان پیشنماز مسجد باشد
41-     محله آزاد بن :

محله ای در مقابل ورودی آرامگاه معتمدی است که به خاطر وجود درختان بلند و تنومند آزاد به محله آزاد بن معروف شد.این محله در دوره قاجاریهنیز آزاد بند یا آزاد بن نامیده می شد . تکیه و سقاتالاری در این محله وجود دارد .
42-    محله سید زین العابدین :

در پنج شنبه بازار قدیم حصیر فروشان قرار دارد که مکان زیارتی است احتمالا محل تدفین یکی از فرمانروایان یا دراویش مرعشیان است و قدمت این محله را به دوره مرعشیان و قرن (دهم و یازدهم) هجری می رساند .تاریخ ساخت بقعه و درهای چوبی آن 1312 قمری است.

 
43-     محله پرک داربن :

پرک داربن – محله ای با نام درخت که به نام پرک است . پشت کارخانه روغن نباتی چیت ساز و بین آهنگر کلا و حکیم آباد قرار دارد .
44-     محله سر حمام آقا حسن :

کوچه سنگ پل حد فاصل آهنگر کلا و چهارشنبه پیش در گذشته حمام آقا حسن قرار داشت که به واسطه وجود حمام به سر حمام آقا حسن اشتهار یافت .محله ای از دوران قاجاریه که به محلات اطراف یعنی چهار شنبه پیش –سنگ پل-آهنگر کلا و چاله زمین مرتبط می شود .
45-     سر حمام کاظم بیک :

محله سر حمام کاظم بیک بر گرفته نام های حمام میرزا یوسف و مسجد کاظم بیک است که در نزدیکی هم در این مرحله قرار دارندو به آن سر حمام نیز می گویند .مسجد و مدرسه کاظم بیک در سال 1092 قمری در دوران صفویه و توسط حاج کاظم بیک از بازرگانان بزرگ منطقه و حمام این محله نیز به کوشش و سرمایه حاج میرزا یوسف در سال 1216 قمری در دوره پادشاهی فتحعلی شاه قاجار احداث شده است . قدمت این محله از دوران صفویه می باشد .
46-     عطار محله :

 عطار محله در سه راه فرهنگ در کوچه ای بن بست که ابتدای آن اسلحه فروشی توکلی قرار داردو وجه تسمیه آن به خاطر شخصی بزرگ و با نفوذ که شغل عطاری داشت وبه مرور به خاطر وجاهت واشتهارش محله
به نام عطار محله معروف شده است
47-     محله حیدر کلا :

 قدمت این محله به دوران سلطنت ناصرالدین شاه می رسد .اعتمادالسلطنه از همراهان ناصرالدین شاه در سفر این پادشاه به بابل در روز یک شنبه 21شوال 1292 ق د ر محله حیدر کلا به حمام رفته بود .

48-     قراء کلا یا نو علم :

 قراه کلا یا قراء کلا، نو علم ، نام های محله ای است از دوران قاجاریه که در سال 1307 شمسی مورد بازدید و توجه شاعر نامی ایرانی نیما یوشیج قرار گرفت و او برای عزیمت به اوشیب از قراء کلا نام برده است . قراء کلا یا نو علم که نام جدید تر آن است محله و مکانی بود برای قرائت قرآن و قاریان در مسجد این محله قرآن آموزش می دیدند .
49-     خشت کوره سر :

محله ای حوالی گله محله و ضراپوری تا ورزشگاه آزادی است که در گذشته از گل موجود در این منطقه برای آجر ،سفال و کوزه گری استفاده می کردند .
50-     هلی باغ :

پس از قرا کلا و نو علم فعلی که در کمر بندی غربی و خیابان توحید واقع است باغ وسیع آلوچه وجود داشت که به خاطر این باغات به این منطقه هلی باغ می گویند .و بخشی از کوچه های تندست یا توحید را شامل می شود .
51-     خورشید کلا :

وجود آئین های میترائسم در گذشته های دور و قبل از پذیرش اسلام، نام محلاتی چون خورشید کلا را پدید آورده است که نشان از قدمت و تاریخی بودن این محلات دارد که در گذشته جزو روستا محسوب می شدند .
52-     نقیب کلا :

محله ای در مرکز شهر که از طرف آستانه و سینما آزادی و مدرسه صدر می توان به آن رسید .نقیب کلا به معنای محله بزرگان و ثروتمندان بود و در گذشته به خاطر وجود سرمایه داران بزرگ و افراد متمول و خانه های بزرگ و مقاوم آجری 2 طبقه در آن به نقیب کلا اشتهار یافت . این محله در دوران قاجاریه به همین نام معروف بود . سبک های معماری عمارات این محله با معماری بومی دوران قاجار می باشد .

  • سیدحمید مشتاقی نیا

انعکاسی از مکتب سلیمانی در آئینه مدیریت بهداشت و سلامت بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۸ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۰۵ ق.ظ

d85db4ff-320c-43c5-837e-7c7778cd3d62_lqg.jpg

 

در کشاکش انتخاب پرحاشیه رییس دانشگاه علوم پزشکی بابل و اطاله زمان به دلیل سهم خواهی یا اعمال نفوذ صاحبان قدرت، دکتر عمادی از فارغ التحصیلان همین دانشگاه که شخصیتی غیرجناحی و با سابقه درخشان حضور مکرر در میادین جهاد و ایثار و خدمت و شهادت است با حکم وزیر بهداشت بعنوان رییس دانشگاه منصوب گردید.
از آنجا که دکتر عمادی گزینه لابی گران عرصه قدرت نبود فشارهایی برای انصراف وزیر و تعلیق حکم وی آغاز شد که بی نتیجه ماند.
جمع کثیری از کارکنان و خادمین جهادی عرصه سلامت با حمایت از این پزشک خط شکن بدون مرز، کارشکنی عناصر سیاسی را ناکام گذاردند.
ناگفته پیداست عرصه بهداشت و سلامت مردم با توجه به بحران و حساسیتهای دو سال اخیر به هیچ وجه عرصه کشاکش و رقابت جناحهای سیاسی نیست و جان و سلامت مردم نباید آلوده گرایشات باندی و گروهی شود.
عجیب است بعضی بزرگوارانی که سالها چشم و گوش خود را نسبت به ضعفهای فرصت سوز مدیریت دانشگاه بسته و گاه به همراهی با مسئولان ناکارآمد و توجیه معضلات می پرداختند همینک با بهانه هایی غیر قابل اعتنا به صرف عدم وابستگی جناحی دکتر عمادی به مخالفت و کارشکنی با ریاست جدیدالورود دانشگاه پرداخته اند.
بی شک حضور این شخصیت بین المللی عرصه پزشکی در این دانشگاه بحران زده نه تنها باعث ارتقای جایگاه علمی و عملی دانشگاه خواهد شد بلکه منجر به الگو سازی برای تربیت نسلی از پزشکان و کادر درمان میگردد که خدمت به مردم به خصوص محرومان و نیازمندان و آسیب دیدگان در جای جای پهنه خاک را افتخار و فرهنگ رفتاری خویش قرار خواهند داد.
ضمن تبریک به مردم بابل و مازندران و تشکر از دولت ارزشی و انقلابی ایت الله رییسی بابت انتصاب این شخصیت خدوم و خوشنام، حمایت کامل خود را از حضور دکتر عمادی در کرسی صدارت دانشگاه علوم پزشکی بابل اعلام میداریم.

 

67cbbe48-bd21-47a4-baf9-529d330d0b31_ohcg.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سرگشاده با فرمانده فعلی سپاه بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۳۰ ق.ظ

جناب آقای مرتضا رمضانی

چند ماه قبل بابت یک استوری از من شکایت کردی که در آن نوشته بودم "چقدر خوب است فرمانده سپاه سیب زمینی نباشد"

چند نکته:

1- نکند منظورت این است که "چقدر خوب است فرمانده سپاه، سیب زمینی باشد"!

2- در متن، اسم فرد یا شهری برده نشده دقیقا چرا به خودت گرفتی؟

3- امام فرمود آخوند نباید فاسد باشد، یا اینکه بگوییم قاضی نباید رشوه بگیرد، وزیر و وکیل نباید خائن باشند و... جرم است و باید به دیگران بر بخورد؟

4- سپاه هم مثل هر مجموعه دیگری ریزش ها و ضعف هایی داشته است. این قلم بارها در این خصوص به عملکرد یا مواضع افرادی مثل سردار شریف (معاون قالیباف)، سردار علایی (حامی رابطه با آمریکا) و ... اعتراض داشته و دارد. هر پاسداری که لباس مقدس شهدا را به تن میکند، هویت و احترامش را مدیون امام و رهبری است اما اگر با جفای به آنها مشی خلافی را بر گزیند سیب زمینی است.

5- چندی پیش برادر یکی از مدیران رانتی و بازداشتی بابل، مجموعه سپاه استان را فاسد لقب داد، چه شد که به شما برنخورد و احساس کردی که نمی توانی یا نباید شکایت کنی؟ چرا از جوانک معتاد بوقچی اصلاحات بابل که سپاه را متهم به باج خواهی از شهردار اسبق نمود شکایت نکردی؟!

6- از ماجرای آتلیه که یادت هست گاه روزی چند بار زنگ میزدی و گله داشتی که چرا از تریبون رسمی، مورد وهن قرار گرفتی، تا جریان سد لفور که از همان تریبون رسمی علیه سپاه تکبیر گرفته شد و ماجرای پر هیاهوی برخورد با شاه داماد متهم که بسیج رسانه شما کپ کرده بود، بسیج دانشجویی در زمین طرف بازی میکرد و بسیج هنرمندان سوت بلبلی میزد، این قلم و دوستان انقلابی مستقل بودند که محکم و قاطع پشت ضابطین سپاه ایستادند و در زیر هجمه اهانتهای سنگین قلم به مزدهای جناح مقدس مآب، سر خم نکرده و فضای رسانه ای شهر و استان را در اختیار گرفتند. اگر چه کسی انتظار تشکر را نداشت اما آیا جوانهایی که از این ماجرا با خبر میشوند حق ندارند رفتار جنابعالی را مصداق نامردی برشمارند؟

7- این قلم اگر لازم بداند به مرتضا رمضانی بگوید سیب زمینی، این کار را خواهد کرد و ابایی از هیچ کس نخواهد داشت؛ کما اینکه به شکل مستقیم نسبت به دخالت های بیجای جنابعالی به نفع بعضی جریانهای مشکوک وتغییرهایی که در این رابطه در بعضی پایگاهها داشته ای بی محابا به اظهار نظر پرداخت. پیش تر به وضوح بیان داشته ام که تغییر مسئول بسیج جامعه پزشکی و عزل عضو شورای شهر امیرکلا از مسئولیت پایگاه به این دلیل که نخواست به شهردار مورد نظرت رای بدهد رفتاری اشتباه و قابل پیگیری است.

8- همچنان مرتضا رمضانی را فردی خوب و متدین و دلسوز میدانم که تنها ایرادش ناآشنایی با مبانی انقلاب اسلامی و نگاه اداری به نهاد انقلابی است. شاید اگر این برادر مدتی را در یکی از پایگاههای بابل به خدت می پرداخت فرصتی برای آشنایی با فضای سیاسی و فرهنگی این شهر را نیز پیدا می نمود.

9- نقدهایی که به امثال رمضانی و شریف و علایی و ... وجود دارد را به پای نظام و انقلاب و حتی سپاه هم نمی نویسم. دلدادگی ما به انقلاب و سربازی در این مسیر دشوار، خاستگاهی احساسی و هیجانی نداشته که به خاطر رفتار نابجای کسی خدشه دیده و دچار ضعف شود. این را گفتم تا خناسانی که از اتحاد و همراهی نیروهای مستقل نظام با پاسداران اصیل انقلاب در رنج بودند بخاطر شکاف پیش آمده حس شعف نداشته باشند.

این نامه را در فضای تلگرام، واتساپ واینستا پخش نمیکنم و از دوستان هم تقاضا دارم این کار را انجام ندهند اما از رساندن آن به دست مسئولان ذی صلاح غفلت نورزند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مشروطه، آزادی، توهّم اصلاحات!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۴۰۰، ۰۵:۵۸ ق.ظ

متن کامل سخنرانی (جلسه پرسش و پاسخ) حجت الاسلام سلیمانی امام جمعه محترم بابلسر پیرامون:

مشروطه، آزادی، توهم اصلاحات

تاریخ سخنرانی :14 مرداد 1379 ( سالروز نضهت مشروطه) مسجد  گلشن

جمعی از طلاب و بسیجیان شهرستان بابل

 

 

بسمه تعالی

س: مشروطه را تعریف کنید و آیا میشود گفت مشروطه به عنوان اولین انقلابی بود که مردم خودشان  بی واسطه دخیل بودند تا به نحوی قدرت شاه را محدود کنند و چطور این روند، روند مناسبی نبود و عمل خودکامه اصلاحات در آن نبوده و خیلی سریع منحرف شد و بیان فرمائید نقش رهبران دین چه بود؟

ج: البته در مشروطه این اصلاحات وجود نداشت و از دست رهبران دینی خارج بود. قبل از هرچه باید در نظر داشته باشیم که انقلاب ها تار و پود به هم بافته ای اند که از قیام سرخ علوی و جسینی شکل گرفت. و این امام نضهت اسلامی مان را به ریشه مشروطه بند کرد. از این جهت تا حدی خاطره های تلخ و شیرین مشروطه در اذهان برخی از معمین جامعه ما هست و گرنه  در آن حال که قیام سید جمال قبل از مشروطه بود. نضهت دین خواهی محمد عبدها که از شاگردان سید جمال بوده و در قار ه  آفریقا ، شمال آفریقا بسیار موثر واقع شده بود و قیام سید محمد خان ها در هند که این حرکت ها و قیام  ها همه قبل از مشروطه بود . هر چند این قیام  ها از دیدگاه سید جمال مورد نقد بودند. این نهضت بنا بر برخی از تفکرات نو خواهی و نو آوری که در اندیشه سید بود قبل از نضهت مشروعه بوده ولی در ایران به لحاظ آن استعدادی را که از طریق خاندان قاجار پیش آمده بود و دخالت مستقیمی که استکبار در سرنوشت جامعه ما و سیاسی جامعه ما داشت و نضهتت تنباکو به عنوان یکی از نمونه های بارز دخالت بیگانه در سرشت و سرنوشت اقتصادی کشور ما بود و یک بیداری و هوشمندی در مردم به وجود آمد. هویت های مربوط به حاکمان قاجار برای مردم در  اذهان مردم تا حدی روشن شد و  علمای ما شروع کردند در منابر و نواطق، حکوممت زمان را برای مردم معرفی کردن و چهره باطنی حکومت را که با نام دین متاسفانه بافتند برای مردم مطرح کردند و مردم  هم چون مطمئن در جامعه از سنگر روحانیت نیست به دنبال روحانیت برای محدود کردن قدرت دولت مردان آن روز وارد صحنه شدند. توفیقاتی در بدو امر داشتند ولی بعد به خاطر اختلافی که بین سردمداران فکری مشروطه پیش آمد  و اختلاف دیدگاه بین مشروطه خواهی ، بین بهبهانی ها، و شیخ فضل الله ها که بوجود آمد این اختلاف موجب شد که دیگران از این فرصت استفاده مورد نظر خودشان که به تعبیر ما سوء استفاده است انجام بدهند و آن انقلاب و آن نضهت مقدس اعتبار و وجاهت و تاثیر و جایگاه و ثمره و نتیجه خودش را از دست بدهد.

س: با توجه به اینکه مردم با حرکت کلاسیک به صحنه امدند و این نوع حرکت برای اولین بار بود مثل برگزاری مجلس ملی و اسلامی که عمل مثبتی در انقلاب های قبلی و رهبران اندیشه انجام دادند. سوال اینکه چطور شد که خیلی زود انحراف آنها را فرا گرفت و بعد از چند سال این انقلاب نتوانست خود را همگام با نیاز های شریعت کند بلکه نیاز های غرب را برآورده کرده  است؟

ج: عرض شود وقتی در صف متحد و متشکل روحانیت آن زمان شکاف ایجاد شد کسانی که مثل طباطبایی و بهبهانی با اعتماد به لیبرالیسم آن روز به این فکر بر آمدند که  باید استر و میدان را به آنها واگذارد و نهایت یک حق وتو برای مجتهدین قائل شد. تفکر بهبهانی و طرفداران آنها این بود که باید قدرت شاه تا حدی محدود شود اما مسئله دموکراتیک و لیبرالیسم به عنوان دو پدیده مقدس باید حمایت شود یعنی کار به دیگران واگذار شود و از ما صرفا در نظارت و اگر جایی هم نیاز بود از حق وتوی اجتهاد نیاز شود آنجا مجتهدین وارد صحنه شوند و به اصطلاح دیگر یک نظام مشروطه داشته باشیم. نظام در اختیارشان، قدرت در اختیارشان، سیاست در اختیارشان، برنامه ریزی در اختیارشان و اگر جایی دیدیم مخالفتی  با شرع دارد مجتهدین وارد صحنه شوند . آن نقطه را اصلاح کنند این یک دیدگاه و دیدگاه دوم دیدگاه شهید مظلوم شیخ فصل الله می فرمود که ما نباید اعتماد کنیم به تفکرات لیبرالیسم در اجرای منویات شرع، می فرمود باید حکومت مشروعه باشد یعنی باید اجرا به دست متشرعین و مجتهدین در صحنه تفکرات جامعه، این دو فکر وجود داشت که من همین تفکرات را در جامعه اسلامی ما در بعد انقلاب دیدم.

بعضی از مجتهدین گفتند کار روحانیت در حوزه ماندن است. فتوا دادن و درس خواندن و تعلیم دادن و تعلیم یافتن و تربیت شدن است و باید کار اجرایی را به اهلش واگذار کرد. امام امت نظر دیگری داشت. می فرمود که باید مستقیم در کار اجرایی عناصر مطمئن حضور داشته باشند که خود سخن امام به خاطر تجربه ای بود که از دوران تلخ مشروعه داشت آقایان چون به آن فکر بودند که باید حکومت در اختیار دیگران باشد و فقط تنها مشروط به این شرط که اختلاف شرع اگر شده وارد صحنه شوند و در کل در برابر آن، نظر شیخ شهید در غربت قرار گرفته بوده و آن اختلاف و آن شکاف تقریبا وسیله ای برای ضعف روحانیت آن زمان شده و دشمن در این میان مثل تقی زاده و مثل ملکم ها و دیگران استفاده کردند و صحنه را از دست روحانیت ربودند و بر سر شیخ شهید آن آوردند که دیده شد و در محاصره قرار گرفته بود . ئر حضرت عبدالعظیم و به قدری به آنها سخت گذشت که برای آب و نان صبح و ظهر شب غذای کافی نداشتند. وقتی آیت الله العظمی آقا شیخ محسن اراکی از یک نامه ای نوشت خدمت شیخ شهید در آن نامه این جمله را گفت:

من نمی گویم قلندر باش یا پروانه باش               چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش

پنج تومان پول گذاشت لای پاکت برای تامین آب و نان این بزرگوار، این آقا شیخ را در محاصره قرار دادند  توی شانتاژ قرار دادند تبلیغات بر علیه این بزرگوارها بسیار گسترده شد مقداری مرحوم آخوند خراسانی را بازی دادند. وقتی آخوند خراسانی متوجه شد که از کجا بازی خورد حکم خودش را پس گرفت ولی فایده نکرد. از نجف بلند شد به ایران بیاید تا در متن انقلاب و مردم حاضر شود و در بین مردم نظر خودش را اعلان کند . در مرز مرحوم آخوند خراسانی را مسموم کردند و به شهادت رساندند و خلاصه عنان و زمام کار را لیبرال به دست گرفت  و باسوء استفاده از نظرات برخی از روحانیونی که آن بزرگوار ها شاید در باطن نظر سویی نداشتند ولی در شیوه کار اشتباه کردند.

س: اینکه چطور شد آن زمان علما تا این حد با هم اختلاف داشته باشند و در از بین رفتن یکی از روحانیون (مرحوم شیخ) این قدر خوشحال بشوند، و لطفا از اختلاف مرحوم نوری و آخوند خراسانی را بیان فرمایید.

ج: البته این اختلاف در شیوه هست ، آن قاعده کلی که به عرض رسانیدم که علمای اسلام با این هدف اتفاق نظر داشتند که اجرای احکام الهی و برقراری عدالت اجتماعی و کوتاه سازی دست بیگانگان در جامعه اسلامی بشود ولی در مدل و فرم و شیوه نظرات مختلفی پیش می آید. و در آن زمان هم باید توجه داشته باشیم که مرکزیتی بنام رهبری فعلی جامعه وجود نداشت که حرف نهایی را آن سنگر بان بزند و همه تمکین کنند. در نتیجه هر بزرگواری شیوه ای که مد نظرش بود همان می پنداشت و بزرگوار دیگر شیوه ای که برای خودش مطرح می کرد بر آن فرد اول به اصطلاح شئی مقبول چیز مطلوب جلوه نمی کرد. و چون مرکزیتی هم وجود نداشت و اختلاف سلیقه بر عده ای کار ساز نبود تا در ذهن سوء استفاده کن ها قرار بگیرد و آنها از فرصت می توانند فراوان بهره بگیرند و این از لوحی بعضی نشات گرفته بود. و ساده لوحی هم به خاطر خوش باوری افراد بود و روحانیت در تاریخ به خاطر آن حسن سیره که داشت و باطن پاکی که داشت دیگران را به همین شکل می پنداشت.

حال برای رفع خستگی یه قصه بگویم که شخصی آمد نزد مرحوم محدث کبیر شیخ عباس قمی گفت آقا کسی آمده خانه ما دزدی کرد، گفت دزدی در چه ساعتی کرد، گفت ساعت دو یا سه نصفه شب. گفت عجب پس نماز شب را کی خوانده. او خیال می کرد که دزد اول پا می شود نماز شبش را می خواند و بعد می رود سراغ خیانت. اگر این انقلاب پا می گرفت و سر امام  نتوانستند کلاه بگذارند به خاطر تجربه ای که امام در طول تاریخ داشته بود. امام سال 1320 و اندی مسئله کتاب سیاسی اش را دارد می نویسد توی جذر و مد سیاست بود. و در کوران سیاست بود. این ها را می شناخت. می دانست که کارش درست است به ظاهر نرمشی نشان می داد، این نبود که هویت آنها برای امام روشن نباشد، مثل طالقانی ها که سالها در زندان با این منافقین یا مجاهدین آنن روز هم سلول اند، هم سفره اند، هم بزم اند،  ولی نمی تواند آنها را بشناسد. یک جلسه مثلا در بغداد ، در عراق، در نجف خدمت امام رسیدند برلی صحبت  کردن امام هویت آنهارا به راحتی به دست آورد این جور نمی توان توقع داشت از همه علما این بیداری را، این هوشیاری را این زیرکی را و این کیس بودن را و این فتانت ، هر کسی سیاسی نیست. شما در زیارت جامعه به ائمه به ائمه معصومین خطاب می کنید «و ساسه العباد و ارکان البلاد» ولی این نیست که همه سیاس باشند. وقتی می آید وارد تهران می شود مرحوم آیت الله العظمی حاج سید حسین قمی آن عالم مجاهد می آید در تهران که پیاده برود مشهد برخورد می کند با مرحوم میرزای آشتیانی. آیت الله آشتیانی می گوید: آقا کجا میخواهی بروی، گفت: می خواهم برم مشهد پیاده. گفت : پیاده برای چه ، گفت : برای درک ثواب . خوب شما چند نفرید ، گفت : 15 نفر با من می آیند. میرزا گفت هزینه سنگین بر میدارد تا پای پیاده از تهران بروی این هزینه را چه کسی پرداخت می کند،  گفت : یکی از بازاری های متدین تهران ، گفت : اسمش چیت که ما نمیشناسیم، گفت: آقای فلانی آقای آشتیانی به او گفت آقا سید حسین عزیز این شخص از فرامانوسرهای قدر تهران است گفت اِ! گفت بله. سید پشیمان شد و توبه کرد و برگشت به نجف گفت که معلوم است من به درد تهران  ماندن نمی خورم و سر من را به راحتی کلاه می گذارند. آقایان طباطبایی و بهبهانی از روحانیون برجسته زمان ایشان بودند عناصر خدای نکرده فاسد نبودند. نظر شان خدمت به دین بود و نهایت در شیوه بین او و بین شیخ شهید اختلاف داشتند نه در محتوا و اصل طرفداری از دین.

س: چرا علما در مقابل این کج روی ها و انحرافات مستقیما و با صراحت موضع گیری نمی کنند و نوعا در لفافه بیان می کنند تا جایی که بی بند و باری در ملاءعام آَشکار شود؟

ج:البته رسالت علما در طول تاریخ این بود که به هیچ وجه در مقام گفتن هیچ ابایی نداشتند و با هیچ کس و قدرت کاری نداشتند از جمله روحانیت شیعه افتخارش این است که بر پای اقتصادی حکومت در طول تاریخ ننشسته است و منبع معیشتی روحانیت شیعه در طول تاریخ عوائد اندکی بودکه سالانه از مردم به دست می آمد. خمس بود، زکوه بود و مقداری هزینه تبلیغات بدست می آوردند. بگذریم از وضع موجود که نظام نظام الهی است. دولت و ملت، ملت و دولت، رهبر و امت،  امت و رهبر، کلمه واحد اند و به خاطر همین عمدتا در جایی که ضرورت داشته باشد به صراحت گفته می شود مگر آنکه بعضی از گناهان شکل عموم نداشت و باز کردن آن موجب تجری در جامعه می شد و حکم به اینکه نمی بایست علاقه ای به اشاعه فحشا وجود داشته باشد « ان الذین یحبون ان تشیع ال فاحشه» ممکن بود در حد کتمان بعضی از فواحش نیمه مخفی حرف بزند و  زمینه تجری را در جامعه فراهم نکند وگرنه اگر جایی بود برای تشر زدن و با حکومت مقابله کردن، با سیاست دولت مردان مبارزه کردن حتما جلو می افتادند، در طول تاریخ نمونه هایی سازنده و فراوانی داشتیم که مرحوم مدرس یکی از آن شاخص ترین هایشان است که در برابر قویترین چهره قلدری زمان رضا خان مرد و مردانه و بی باکانه و صریحانه و با صراحت لهجه و قاطعانه و شجاعانه تا مرز شهادت حرف هایش را بازگو کرد.

س : مستحضرید که یکی از عوامل شکست انقلاب مشروطه وجود منور الفکر ها در بدنه نیروهای خودی انقلاب و نضهت مشروطه بود. لطفا مقداری از افکار منور الفکر های آن زمان که بعد ها به روشن فکر تغییر نام دادند را بیان فرمایید و سوال دوم اینکه وجه اشتراک به اصطلاح روشنفکران فعلی و منور الفکر های گذشته را چگونه ارزیابی می کنید؟

ج: البته ما دو جور روشنفکر در جامعه داریم روشنفکر مقدس و ارزشمند و گرانبها و روشن فکر بیمار، رهبر معظم انقلاب در سخنرانی اش درباره روشنفکری اگر واقعا هر چند گاه صدا و سیما پخش بکند و یا حداقل خودمان در جمع خودمان هر چندگاهی دست به دست بگردانیم بیاناتی بسیار ارزشمند فرمودند ولی متاسفانه در کشور ما این روشنفکری که متداول است بیمار متولد شد. کسانی که رفتند اروپا را دیدند و تمدن آنجا را دیدند و پیشرفت های آنجا را تماشا کردند و ظواهر پر زرق و برق آن مناطق را دیدند و مرعوب شدند و آمدند توی کشور سعی کردند کشور را با آن فرهنگ از وضع موجود در بیاورند. تاریخ اسلامی انها را روشن کرده و سوابقشان را هم بازگو کرده به قدری که هم وابستگی داشتند که تاریخ هم به روشنی وابستگی آنها را مطرح کرده است و این مسئله فقط مربوط به کشور ما نیست خیلی از کشور های جهان سوم دچار همین قضیه هستند البته روشنفکر های با ارزشی مثل جلال آل احمد ها و مثل سید قطب ها و دیگر بزرگواران را که ما داریم در صحنه ایران اسلامی و آنها هم خدمت شایانی و ارزشمندی انجام دادند ولی همان بزرگواران به خاطر اینکه نسل جوان و نسل نو دچار اندیشه های انقلابی روشنفکران وابسته قرار نگیرند آمدند کتاب هایی در همین زمینه نوشتند مثل کتاب غرب زدگی جلال آل احمد یا روشنفکری جلال آل احمد و دیگر کتابهایی که در همین راستا نوشته شده می تواند تا حد زیادی در معرفی چهره روشنفکر های غربگرای آن دوره یا خود باخته یا از خود بیگانه شده را بهتر بشناساند. امروز هم متاسفانه دچار همین روشنفکری یا به تعبیر زیبای امام راحل مان منور الفکری هستند کسانی که غرب را مدینه فاضله می دانند کسانی هستند که حیات ایران اسلامی را در ارتباط با آمریکا تاویل می کنند و بنا به رای آنها اگر ایران بخواهد از این وضع موجود نجات یابد با این حال که از خود سرمایه مستقل ندارد، باید وابسته به آمریکا  بشود و باید مستعمره آمریکا بشود تا بتواند از این وضع نجات یابد. نوع یا شاخصه بین روشن فکر وابسته و روشن فکر غیر وابسته این است که روشنفکر وابسته همه آمالش را دنیای مغرب زمین می داند ولی روشنفکر غیر وابسته می آید از دین اموری را که تاکنون مسکوت عنه مانده آن امور را شناسایی می کنند و به متن و صحنه و عمل اجتماعی می کشاند تا جامعه را از این وضع موجود نجات بدهد و بالاترین روشنفکر در زمان ما امام خمینی (ره) بوده که توانست در برابر همه کج اندیشی ها و انحرافات فکری جوامع اسلامی، انقلاب اسلامی ما را به پای بنشاند. و دیگر اینکه شهید مطهری یکی از روشن فکر های بلند مرتبه ایران ماست و دیگر بزرگواران .

س: لطفا نقش شیخ شهید را در مورد مشروطه بیان فرمایید؟

ج: نظر ممتاز شیخ نسبت به دیگران در آن برهه از تاریخ همین یک نکته است که او خواهان مشروطیت نظام شرعی نه نظام شرطی بود. و با نظام شرعی هیچ مخالفتی نداشت در آن زمان به خاطر شرایط زمان شما اگر انقلاب ما را در نظر بگیرید اوایل انقلاب می گفتند که شاه اگر محدود شود و اگر به قانون اساسی تن بدهد و اگر قدرت مایشاء را برای خودش مطالبه نکند حاضر می شویم شاه را نگه داریم اما به شرطی که قانون مملکت قانون شرع باشد – نظر شیخ این بود و این نظر در آن روز مخالف زیاد داشت آنها طرفدار این بودند که مجریان، حاکمان ، دست اندرکاران، سیاستگذاران همه چیز آنها باشند و فقط یک وتو برای مجتهدین باشد. شیخ این را قبول نداشت شیخ میگفت باید سیاست گذاری ، برنامه ریزی و تدوین قانون از سوی روحانیت باشد یا از سوی متشرعین به تعبیر آن زمان و فقط اجرای آن را به عهده داشته باشد و شاه هم صرفا به عنوان یک عنصر در راس تشکیلات باشد و به عنوان یک عنصر ناظر حضور داشته باشد و مشروطه و مشروعه دو واژه ای است که این دو تفکر را از هم جدا می کند.

س: یک سوال تاریخی اینکه مشکل درون خانه شیخ چی بود که فرزندانش زیر چوبه دار پدرش شروع به کف زدن کرد؟

ج: البته  بحث سیاسی نیست بحث اخلاقی و تربیتی است آقا مهدی پسر شیخ متاسفانه به لحاظ اینکه یک وقت شیخ داشت از نجف داشت از نجف می آمد  برای سامرا در مسیر راه در یکی از کاروانسرا ها خواست استراحت کند در آنجا خانمش بیمار شد همین بچه در دامن مادرش است شیخ می رود که تا آب بردارد و بیاید یکی از زنان که در همان منظقه یا حوالی کاروانسرا زندگی می کند یا د ر درون آن کاروانسرا خانم سرایدار کاروان سرا است و جز افراد ضد ولایت و ضد امامت بود که در آن زمان تعبیر میشد از آنان به غالی یا جزء گروه غالی بود این بچه که گریه می کند و مادر بیمار است و نمی تواند بچه را شیر بدهد این خانم بچه را به آغوش می گیرد و شروع می کند به شیر دادن شیخ زمانی آمد دید بچه در آغوش زن دارد شیر میخورد با اینکه به شکل عادی کسی که می آید بچه گریان را نوازش می دهد و آرام می کند باید تشکر کرد ولی شیخ به او تعرض و تندی کرد و بچه را از آغوشش کشید بیرون بچه را سرازیر کرد و انگشت گذاشت به حلقوم بچه که استفراغ کند و شیر را برگرداند متاسفانه شیر جذب بدن شد از همان زمان که بچه دو سه ساله بود و می آمد جایی که شیخ درس می فرمود بازی می کرد شیخ شروع می کرد به نفرین کردن که شاگردان شیخ تعجب می کنند و می گفتند چرا نفرین می کنی می گفت می دانم آن شیری را که به این حلقوم بچه رسید این آنی نخواهد بود که ما متوقع هستیم و انتظارش را داریم. خوب یک فرزندی با آن وضعیت از همان اول با بنیه نا سالم شد. به این کم تلقی نباید کرد. توی همین بیمارستان یحیی نژاد یک جوانی که از درخت انجیر افتاد و از یکی از شهر های مجاور بود ، خانواده دین بودند و خود بچه هم جزء قاریان قرآن بود جزء بچه مسلمان های دبش بود جزء اهل مسجدی ها پر و پا قرص بود یک شاخه انجیر شکمش را پاره می کند و کمبود خون می کند توی بیمارستان یحیی نژاد بستری و درمان می شود و خون تزریق می شود حال خون موثر بود یا چیز دیگر نمی دانیم ولی وقتی از بیمارستان برگشت ، شده دزد حرفه ای ،بعد دیکر مازندران بند نشد رفت در مشهد شروع کرد به دزدی نهایت پس از چندین مرتبه دستگیری و به زندان رفتن سربه نیست شده یا چیز دیگر معلوم نیست آنکه مربوط می شود به فرزند شیخ مربوط می شود به مسئله غذای شیخ البته بعد این پسر طلبه شده و پیشنماز هم بود و در مشهد منبر می رفت و در نور منبر می رفت و در مازندران منبر می رفت و وقتی قصه شیخ پیش آمد در میدان توپخانه شیخ را داشتند به شهادت می رساندند این از کسانی بود که شروع کرد به کف زدن، یکی از پاسبانها وقتی اورا دید غیرتش به جوش آمد و یکی از صبح ها پسر شیخ می خواست به نماز برود پاسبان با لباس مبدل آمد و پسر شیخ را ترور کرد و بعد لباسش را عوض کرد و با لباس انتظامی آمد به تعقیب قاتل ، مدت ها قاتل پیدا نبود یک وقت خود این پلیس رفت خدمت خانم شیخ و قصه را گفت و گفت من پسر شما را کشتم و وجدانم ناراحت بود و هر حکمی را شما درباره من در نظرتان است من تمکین میکنم خانم فرستاد و دخترانش را جمع کرد و گفت این آقا برادرتان را کشت بروید یک جایزه تهیه کنید و به او بدهید آن یک عنصر فاسد را سربه نیست کرد آن  که حرم امام رضا (ع) منفجر کرد توی این مملکت چشم اطلاعات نتوانست بشناسد، توی این ممکلت نیروی انتظامی نتوانست بشناسد و مادرش از قم وقتی که عکس را دید متوجه شد و آمد و گفت این پسر من است و فلانجا است و اورا دستگیر کنید.

س: لطفا بفرمایید چگونه می توان از تکرار مشروطه جلوگیری کرد؟ و چه عواملی را می توان دخیل کرد و اصلاحات را بررسی کنید.

ج : البته هم در زمان مشروطه بحث اصلاحات خیلی داغ شد از مجلس چهارم به بعد تب و تاب اصلاحات بالا رفت و حکومت هم منتظر چنین سوژه ای بود تا بتواند معنویات خود را اعمال کند در مجلس ششم که در دوران مشروطه بود مسئله مشروطه و مشروعه همه چیزش شد و امروز هم متاسفانه چنین واژه ای مورد سوء استفاده قرار گرفته است با اینکه به تعبیر زیبای رهبر معظم انقلاب اصلاحات جزء جوهره نظام باید باشد منتهی اصلاحات انقلابی ، در نتیجه شاخصه اصلاحات انقلابی را آقا بسیار شفاف و روشن فرمود. غیر از اصلاحاتی که بهانه جویان امروز درصدد شدند که اصلاحات غیر انقلابی است که به تعبیر زیبای رهبر معظم انقلاب اصلاحات آمریکایی نه اصلاحات انقلابی. حالا اگر این نیاز به بحث باشد بحث می شود اما نکته ای که چه عواملی برای از بین رفتن مشروطه دست اندر کار بود اینکه حکومت قاجار از همان اول مخالف بود تحت فشار افکار عمومی مجبور شد که تمکین کند، بار اول یک نامه نوشته شد از سوی حکومت و دولت قاجار اما نیاز مردم تامین نشد و خواسته های مردم تمکین نشد مجدد یک نامه اصلاحی زدند تا به تدریج حکومت مجبور شد تمکین کند مسئله مشروطه را، یک عامل و یک جریان برای مشروطه خود حکومت بود که مترصد بود و منتظر بود که مشروطه از بین برود و باز استبداد و دیکتاتوری حکومت قاجاری جایش را بگیرد و دلیل این قصه هم به توپ بستن مجلس بود و در تاریخ هم موجود است گروه دومی که مخالف مشروطه بودند یک مشت منور الفکر های آن روز بودند که آنها حکومت را به این شکل که قانون در غالب شرع باشد و دین باشد پذیرا نبودند. شما در همین نظام اسلامی ما دیدید که بعضی ها جمهوری می خواستند ولی نه جمهوری اسلامی جمهوری دموتراتیک ، حتی به این حد هم قانع شدند که واژه اسلام بیاید و عنوان سوم باشد، جمهوری باشد دمکراتیک باشد و اسلام هم باشد والا خیلی گفتند جمهوری دمکراتیک خلق ؛ منور الفکر ها به تعبیر همان امام امت در آن روز آنهایی که طرفدار اندیشه غربی بودن اینجور نظام را، خواستار نبودند تا اینکه بحث حاکمیت دین باشد یا بحث اعمال نظر مجتهدین باشد آنها آن حکومتی را می خواستند که یک مدل غربی برای جامعه باشد این هم گروه دوم قضیه بودند در این قسمت قدرتهای خارجی آن زمان که مهمترین آنها انگلستان بود بسیار دخالت داشت برای پاشیدن نظام مشروطه در دو عامل درونی و یک عامل بیرونی برای از بین بردن نظام و مشروطه دخالت داشتند.

س : عده ای حرکت شیخ را وابسته به محمد علی شاه می دانستند و با حمایت های مالی ایشان بوده آیا شما این نظریه را قبول دارید؟

ج : مسئله شایعه پراکنی و شانتاژ گری و غوغا سالاری و جو سازی به عنوان بهترین حربه دشمن است برای مخدوش کردن و جاهت و چهره شخصیت ها؛ شما نمونه زنده اش را امروز مخدوش کردن چهره بسیار زیبا و سازنده ی آقای هاشمی رفسنجانی می بینید به قدری این چهره تخریب می شود که بازسازی این چهره به سادگی امکان پذیر نیست حتی بدترش را بگویم . حالا ایشان حداقل در کار اجرایی بود یک مقدار دق دل را سر او پیاده می کنند اما مثل حداد عادل که یک چهره فرهنگی قدر و قوی علمی در این مملکت است و یک چهره ای که همین الان المپیاد های گوناگون مملکت از زیر نظر دیدگاه علمی این بزرگوار عبور می کند به قدری با رسانه ها مخدوش می شود که بازسازی آن به سادگی امکان پذیر نیست؛ سال 54 یک قیامی در قم پیش آمد و به خاطر آن قیام ریختند توی مدرسه فیضیه و طلاب را کتک زدند و دستگیر کردند و یک سناریو در کشور ایجاد شد و به واسطه رسانه های رسمی مملکت به اصطلاح دو شخصیت با عنوان بلندی هم در این سناریو شرکت کردند آقای سناتور فلان و آقای دکتر فلان با هم دارند صحبت می کنند روی نام و عنوان امام راحل یکی می گفت:این سید کیه ! که با اصلاحات مملکت مخالف است- باز اصلاحات انقلاب کذایی شاه و مردم – آن دیگری گفت: این هندی او گفت : اما او در ایران زندگی می کند، آن دیگری گفت: بله او با اجداد هندی اش و دستش  به  دست انگلیس ها است و از آنجا کمک می شود بچه  هایی که به آن سن نباشند خوب است آرشیو روزنامه های سال 54 را بگیرند. این هم مخدوش کردن چهره است و این هم بد جلوه دادن چهره است اگر شیخ فضل الله آنگونه که بود و امام  بعد از سالها آمد این چهره را درآیینه شفاف جامعه به مردم معرفی کرد اگر آن روز شیخ فضل الله به مردم اینگونه معرفی می شد بر سر شیخ آن نمی آمد که دیده شد. آقای شیخ مهدی امیر کلایی از آیات عظام است این امیرکلا به نام ایشان نام گذاری شد این استاد امام بود و امام امت پیش او درس خواند و امام فرمود من بخشی از آزاد مردی و آزاد منشی این بزرگوار را آموختم و خیلی از بزرگان پیش او زانو به زمین زدند در همین مدت قبل سمینار ائمه جمعه آقای احسان بخش امام جمعه رشت می فرمود کمتر وقتی پیش می آمد که آقای شیخ مهدی وقتی که درس می گفت یک مرتبه بی اختیار به سراغ شیخ نرود و اشک نریزد و به مظلومیت او دل نسوزاند و فرمود خاطره ای از شیخ مهدی شنیدم که می  گفت عجیب سر و صدا و غوغایی در شهر بود من در مدرسه مروی بودم آقای شیخ مهدی امیرکلایی می فرمود متوجه نشدم که چه شد دیدم طلبه ها هم سماور ذغالی گرفتند و در آن ذغال ریختند و یک حصیری که داشتند در باغچه مروی پهن کردند و سماور را روشن کردند و شیرینی خریدند گفتم چه شده گفتند بنا است امروز شیخ را بکشند امروز قرار است آن ریشه فساد را از بین ببرند گفت من از مدرسه مروی آمدم بیرون رفتم نزدیک های شمس العماره خیابان ناصر خسرو دیدم شیخ را می برند که به گردن او پیچیدن و لباس آزاد زیر تنش بود مردم هم هورا می کشیدند و کف می زدند و من  از ترس نتوانستم اعتراض کنم ولی از شدت درد خودم را کنار دیوار فشردم و غش کردم یک وقت به هوش آمدم دیدم نه خبر از شیخ است نه خبر از جمعیت ترسیدم از این غش کردن ما پیگیری بشود و ریشه کار بدست بیاید و دویدم آمدم مدرسه مروی رفتم توی اتاق در را بستم و آن  بالشتی که داشتم گوشه اش را دهن فرو می کردم شروع کردم به گریه کردن اگر چهره مخدوش نمی شد توی مدرسه مروی سماور چاق نمی کردند ، جعبه شیرینی به وسط نمی آمد ، کف زده نمی شد. فقط چهره او مخدوش آیت الله کاشانی سوابقش را مردم در ایران دیدند نقش او را در نضهت نفت مردم فهمیدند و اختلاف او با مصدق را هم آن را در این مملکت مشاهده کردند ولی بقدری چهره اش را مخدوش کردند و گفتند وابسته به انگلیس است و  شروع کردند در جلوی خانه اش به شعار دادن ( نه آخوند خوبه نه ملا لعنت بر آیت الله) شما امروز احساس نمی کنید که در رسانه ها بنا است چهره هایی مخدوش بشوند که جزء اهرم های کلیدی این نظام اند توی این نظام بنا باشد هاشمی نباشد من هاشمی امروز را کار ندارم هاشمی دیروز را می گویم که خودم ایستاده بودم دم دانشگاه شهید بهشتی تهران دعوت شده بود برای سخنرانی سال 69 بنا است که سخنرانی بکند گروهی رفتند دم در دانشگاه گفتند که راهش نمی دهیم بچه های حزب اللهی با خبر شدند و رفتند صحنه ابتکار عمل را بدست گرفتند آن بچه هایی که خواستند اغتشاش کنند جمع شدند در سالن چه اینها چه آنها آقا شروع کرد به سخنرانی آن ها شروع کردند به سوت زدن و به اصطلاح نوعی مغلطه کردن که جلسه شکل نگیرد ایشان با متانت فرمود ما هم به سوت نیاز داریم هم  به صلوات تا بتواند یک مقدار آرام کند و بعد سخنرانی اش را انجام بدهد یکی از سوالاتی که کردند گفتند حرف امام در حال حاظر دود شد و از بین رفت در جواب فرمود چه کسی از رهبر معظم انقلاب نسبت به امام آشناتر و نسبت به خط امام مدافع تر امروز همان سناریو اجرا می شود اگر شیخ را منتصب نمی کردند به انگلیس نمی توانستند او را بکشند یک مثال بزنم دو سال پیش یک مجله رسمی در این مملکت راجع به بوعلی سینا نوشت بوعلی سینا را که سال ها در درون خاک همدان دفن است متهم کردند به دو چیز (عذر می خواهم عذر می خواهم) 1- زن بازی 2- قدرت طلبی و قدرت جویی ، گفتند بوعلی سینا به این دو عیب آلوده بود امروز هم در مفاخر جامعه ما بیان می شود تا چه رسد به آن روز که زبان و ابزار و عنان کار دست دشمن بود و می بایست دشمن با آن اوضاع و احوال چهرا را مشوش می کرد.

اللهم عجل فرج مولانا المهدی

جمعی از طلاب و بسیجیان شهرستان بابل

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مادر شیر!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۴۸ ق.ظ

به قلم حاج علی محسن پور:

باسلام . عزاداران حسینی ، عزاداریتون قبول(انشاالله) . شب ششم محرم در خدمت مادر شهید جلال منصف بودیم که از فرزندش برامون اینطور فرمود : سال ۵۹ به پسر بزرگم رضا گفتم برو جبهه و سال ۶۱ به شوهرم گفتم شما هم برو جبهه و یادمه که سال ۶۳ پسرم جواد که ۱۳ ساله بود از من اجازه خواست تا ایشون هم اعزام بشه جبهه ، گفتم برو . واما سال ۶۷ پسرم جلال ۱۴ سال بیش نداشت که قصد جبهه داشت ولی سپاه خیلی سخت گیری میکرد برای رزمندگان زیر ۱۵ سال که خودم برای حضور ایشون در جبهه ، مجبور شدم شناسنامه اش رو دست کاری کنم و جلالم موفق شد اعزام بشه جبهه حق علیه باطل . جلالم در تک شلمچه آخر(قبل از قبول قطعنامه ۵۹۸) شرکت داشت و از ناحیه بازو مجروح و برگشت . همون شب اول که جلالم اومد منزل ، نیمه های شب متوجه شدم که داره با کسی صحبت میکنه . وقتی رفتم تو اتاقش دیدم با صدای بلند میگه ، خدایا من که از جبهه فرار نکردم و بخاطر مجروحیت اومدم بابل . در ادامه میگفت : چشم میرم ، چشم میرم . فردا صبح من و پدرش مشغول صبحانه بودیم که متوجه شدیم که جلال با ساکش از اتاق اومد بیرون و قصد جبهه داشت . با تعجب گفتم کجا ؟ گفت میرم جبهه . گفتم شما که تازه مجروح شدی ، گفت مامان ! باور کن من از جبهه فرار نکردم . گفتم جلال مگه من به تو شک دارم که اینطور میگی !!! درنهایت جلال ما رو راضی کرد و برگشت به جبهه . چند روز از رفتنش گذشت که در عالم خواب دیدم جلال یه برگه دستش هست و به من میگه ، من از فرمانده ام نمره قبولی گرفتم . صبح که از خواب بیدارم شدم به شوهرم گفتم بهتون تبریک میگم . شوهرم با تعجب گفت ، زن ! چی میگی !!! گفتم جلال شهید شد . ایشون قبول نمیکرد تا اینکه همون روز خبر شهادت جلال رو به ما دادن . وقتی پیکر جلال رو برای وداع اوردن منزل دیدم دستش روی سینه اش بود . به آرومی دستش رو گذاشتم کنارش . فردا بعد از تشییع خودم رفتم تو قبر و با دستانم جلال رو گذاشتمش تو قبر و هنگام وداع آخر ، متوجه شدم که اون دستی که روی سینه اش بود و من دیشب گذاشتم کنارش ، مجدد برگشته روی قفسه سینه . به همین خاطر دیگه دست نزدم ... خواننده محترم ، اگه نبود این صبر و بردباری مادران و پدران شهدا ، معلوم نبود آینده مردم ایران به کجا ختم میشد . راستی ! این امنیت که امروز داریم باید شرمنده چه کسانی باشیم ... برای شادی روح امام و شهدا ، رفتگانمون ، به ویژه پدر شهید جلال منصف سه صلوات هدیه کنیم .

  • سیدحمید مشتاقی نیا