اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۸۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ شهادت» ثبت شده است

قدرت بندگی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۴۳ ق.ظ

 

یادم هست یک روز تو بحبوحه کار، وقتی که ما ناامید شدیم، فرمانده شهید حسین دهستانی ، خاطر جمع و با اطمینان حرف هایی زد که ما را از این رو به آن رو کرد. او می گفت: ما اروند و کارون را به حول و قوه الهی تسخیر می کنیم؛ خداوند در قرآن فرموده که ما کوه و زمین و همه چیز را به تسخیر بندگان خودمان در آورده ایم.

تا حرفش بهتر جا بیفتد ادامه داد: بچه ها! همه ما باید بنده خدا بشیم تا این اروند و این کارون زیر پای ما مسخّر بشن؛ شرط مسخّر شدن، بندگی است. برین دنبال عبودیت، برین نماز شب بخونین تا به کمک و عنایت خداوند، موفق بشیم.

هنوز هم که هنوز است من معتقدم همین روحیه باعث شد که ما بتوانیم توی محور خودمان، از اروند وحشی رد شویم و تو عملیات ایذایی ام الرصاص پیروز شویم و آن پیروزی، کلید فتح فاو بود در عملیات والفجر هشت.

سعید عاکف/ اروند و خاطره اولین قایق/ ص126 /کنگره شهدای استان یزد

  • سیدحمید مشتاقی نیا

رجعت به فطرت

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۴۷ ق.ظ

اعطای نشان فداکاری به سرلشکر منفرد نیاکی، آبشناسان، سلیمی و ظهیرنژاد

 

شهید، دختری داشت که مریض بود و مدام ایشان را برای مداوا نزد پزشک می‌بردند تا زمانی که وضعیت جسمانی دختر شهید، بحرانی شد. حین عملیات فتح‌المبین بود که همسر شهید منفرد نیاکی به ایشان نامه نوشت که دخترمان به شدت بیمار است؛ شما هم به بالین دخترت بیا. شهید نیاکی نیز گفته بودند نزد دخترم، خاله‌، عمه و بستگان دیگر هستند که کمکش کنند و نیازی به وجود من نیست اما اینجا به من نیاز هست. پس از گذشت حدود یک ماه،  دختر شهید فوت کرد. تلگراف زدند که دخترمان فوت کرده خودت را برسان، شهید نیاکی جواب تلگراف را این‌طور داد که آنجا کسی هست که فرزند من را تشییع کند اما اینجا 12 هزار بچه هستند که کسی بالای سرشان نیست. شهید نیاکی عملیات را رها نکرد تا به عزیزان خود برسد بلکه بعد از اتمام عملیات و بعد از گذشت چهل روز از فوت فرزندش به خانه برگشت. این‌طور که تعریف کرده‌اند، شهید وقتی به خانه باز می‌گردد به اتاق دخترش می‌رود، در را باز می‌کند و در نجواهای خود با دخترش می‌گوید؛ دخترم ناراحت نباش! چیزی نمی‌گذرد که من هم به تو می‌پیوندم.
یک روز به امام خمینی(ره) خبر می‌دهند که دیدیم سرهنگی وسط تانک‌ها نشسته و هق‌هق گریه‌اش به گوش می‌رسد! به ایشان می‌گویند که این سرهنگ منفرد نیاکی است. امام‌(ره) می‌فرمایند که هنوز زود است که شما منفرد نیاکی و منفرد نیاکی‌ها را بشناسید.
سال 1361 بازنشسته شد، ولی بسیار پی‌گیری کرد تا در ارتش بماند؛ به همین خاطر به آیت‌الله‌ خامنه‌ای که آن زمان رئیس‌جمهور بودند، نامه‌ای نوشت که با ماندن ایشان موافقت نمایند.
حضرت آقا هم در جواب ‌نامه ایشان مرقوم داشتند: شایستگی خدمت ممتد وی در جبهه‌های نبرد مورد توجه قرار گیرد. بدین ترتیب در ارتش ماند و سه سال بعد به شهادت رسید.
شنیده‌ام که همسر ایشان نقل کرده که یکی از صفات بارز شهید منفرد نیاکی این بود که به مال دنیا بی‌اعتنا بود. همه اطرافیان می‌گفتند ایشان فرمانده بزرگی است، حتما پول فراوانی هم دریافت می‌کند، آن وقت شما در زندگی ترقی نمی‌کنید و همان پیکان مدل پایین را دارید.
بعد از شهادت ایشان، متوجه شدیم تمام مبالغی را که به عنوان فوق‌العاده دریافت می‌کرده یا به سربازان شهرستانی به عنوان پاداش خوب جنگیدن می‌داده یا برای گرفتن عکس از مناطق جنگی هزینه می‌کرده است. به طوری که در حال حاضر شاید بالغ بر هزار قطعه عکس از مناطق جنگی از ایشان به یادگار مانده است.

مصاحبه حاتم مظفری همرزم شهید منفرد نیاکی/ روزنامه کیهان 28 فروردین 1395

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حسن روحانی یا محمدعلی رجایی؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۰۳ ق.ظ

Mohammad-Ali Rajai.jpg

 

فرق حسن روحانی با محمدعلی رجایی چیست؟

این یکی معمم است آن یکی مکلّا. اصلا این یکی اسمش هم روحانی است و لباسش و سابقه تحصیلی اش، حتی عزیزان دلسوز خبرگان که امثال آقاتهرانی را با آنکه استاد مسلّم دروس عالی حوزه بود رد صلاحیت کردند، اجتهاد حسن روحانی را تأیید نمودند!

محمدعلی رجایی یک آدم معمولی است که شنیده هایش از اسلام را جدی گرفت و به آن عمل کرد. شما کجا میتوانید اثری از حسن روحانی که به اقتضای کسوت طلبگی باید طبیب دوّار باشد میان مردم کوچه و بازار پیدا کنید؟ چقدر نخوت و کبر و منیّت از او دیده اید؟ کجا دغدغه ضعفا و پابرهنگان را داشت؟ کدام طرح و مصوبه اش به نفع پابرهنگان بود؟ و...

دو تا حرف دارم این وسط.

یکی اینکه علم دین با فهم دین فرق دارد. چه بسا انبوهی کتاب دین را خوانده باشید و اصلا اعتقادی به عمل نداشته باشید و چه بسا به همان سطح شناختی که از دین دارید عامل باشید و پیش خدا رو سفید.

اما حرف دوم:

هر وقت بحث دستاوردهای انقلاب مطرح میشود میرویم سراغ آمار و ارقام مربوط به پیشرفتهای علمی و صنعتی و رفاهی و خدماتی و ... که البته همه اش با ارزش و ستودنی است. ولی یادمان نرود یکی از بالاترین دستاوردهای انقلاب که در ادبیات امام هم مورد توجه بوده، تربیت انسانهایی است که بر مدار فطرت حرکت کرده، به حساب و کتاب آخرت ایمان داشته، از جان فشانی در راه خدا ابایی ندارند. پرورش یافتگان مکتب جهاد و ایثار و شهادت، نگاهشان به وجه الله است و چرب و شیرین و زرق و برق دنیا فریبشان نمی دهد. اهل باند بازی و فساد و منفعت طلبی و قدرت طلبی نیستند. همان قدر که رضایت خدا را بر خوشآمد انسانها ترجیح نمی دهند میدانند که رضای خدا در گرو خدمت به خلق خداست و از خودگذشتی در راه خدمت بیشتر به مردم، اجری بی پایان دارد.... یکی از بالاترین دستاوردهای انقلاب اسلامی بها دادن، تربیت و کشف انسان های خودساخته و کمال جویی چون رجایی و باهنر، هاشمی نژاد، صیاد شیرازی، عباس دوران، حسین فهمیده، عباس بابایی تا محمود رادمهر و هادی ذوالفقاری و مجید قربانخانی و محسن حججی و ... است.

هر گاه دیدید نظام به جای بهره مندی از موهبت وجود انسان های مومن و کاربلد و مخلص و دغدغه مند به سمت روی کار آوردن خوش نشین های پرادعای بی عمل و خودشیرین کن و جاه طلب گرایش پیدا کرد میتوانید حد و مرز انحراف آن را تشخیص دهید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اشتباه نکنیم!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۵۲ ق.ظ

 

چند روز پیش که مقام معظم رهبری به مناسبت میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها با جمعی از مداحان کشور دیدار داشت، اشاره ای راهگشا و مهم نیز در لا به لای سخنان خود به وظیفه شناسی و تیزبینی مدافعان حرم نمود که در هیاهوی رسانه ها و دعوا بر سر سبک و شور و ریتم و نوای نوحه ها گم شد و آن طور که باید مورد توجه قرار نگرفت.

به این بند از فرمایشات آقا دقت کنید:

"اشتباه نکنیم! گاهی اوقات بعضی‌ها -بنده مکرّر مثال زده‌ام- مثل کسی که در یک سنگری قرار گرفته، بعد خوابش میبرد، بعد از مدّتی از خواب بیدار میشود، نمیداند دشمن کدام طرف است، دوست کدام طرف است، تفنگ را میگیرد طرف دوست؛ گاهی اوقات این جوری است؛ عرصه‌های جهاد را بعضی‌ها نمی‌شناسند؛ نمیدانند کجا باید حرکت کرد و اصلاً دشمن کدام طرف است، به کدام طرف بایستی نگاه کرد و کجا را آماج حمله باید قرار داد؛ مهم این است. یک روز میدان، میدان نظامی است مثل دوران دفاع مقدّس، دوران دفاع از حرم؛ اینجا میدان، میدان نظامی است؛ آن روز خیلی‌ها وظیفه را تشخیص دادند و حرکت کردند و رفتند و وظیفه‌شان را انجام دادند -البتّه واجب کفائی بود؛ واجب عینی نبود- که البتّه در همین جا هم هیئتها سنگ تمام گذاشتند که قبلاً عرض کردیم، و بسیاری از این رزمندگان ما و شهدای ما بچّه‌های هیئتها بودند که رفتند و به شهادت رسیدند."

بگذارید کمی عقب تر برویم.

آن اوایل که بحث دفاع از حرم اهل بیت علیهم السلام مطرح شد که در واقع حضور و اثر گذاری در جبهه ای بین المللی و تقابل با عناصر استکبار را می طلبید عده ای با نیش وکنایه، عده ای با تحلیل  های وارونه، عده ای با ژست خیرخواهانه و ... سعی داشتند عزم و اراده جوانان و غیرت و بصیرت آنها برای حضور در جبهه جهانی سوریه را مورد تشکیک قرار دهند. مدتی گذشت تا این که مقام معظم رهبری در دیدارها و بیانات به طور مکرر بر اهمیت ایثار و نقش آفرینی رزمندگان دلیر و بی ادعای مدافع حرم در حفظ امنیت ایران عزیز و دفاع از مظلوم و بر هم زدن قواعد مورد نظر نظام سلطه تأکید نمودند تا بالاخره دلهای بعضی دایه های دلسوزتر از مادر و  عمارهای کاغذی و تحلیل گرهای کتابخانه ای با این رویداد مهم همراه گردید و دست از تضعیف و تشکیک این جبهه ایمانی برداشتند.

آن اوایل که بحث دفاع از حرم عقیله بنی هاشم به عنوان نماد ایستادگی و شرافت جبهه حق در برابر زیاده خواهی و سلطه جویی جبهه جهانی کفر مطرح بود، عده ای ازجوانان گمنام و بی ادعای این مرز و بوم با تشخیص صحیح و به موقع و بر اساس عمل به کلیت خط و مشی تبیینی مقام ولایت، اقدامی آتش به اختیار و داوطلبانه برای حضور در میادین مبارزه با عناصر الحاد در عراق و سوریه را آغاز نمودند که بارها مورد کارشکنی و طعنه بعضی دوستان صاحب فضل و قلم و تریبون قرار می گرفت.

اشاره چند روز گذشته رهبری انقلاب به "تشخیص درست وظیفه" و "عمل به واجب کفایی" توسط مدافعان حرم، تأکید دوباره ای بود بر قدرت درک و نعمت معرفت و کمال بینش جوانانی پیشرو که پای منبر دین و پشت رحل کتاب الله، محافظت از مکتب وحی در بزنگاه های سرنوشت ساز تاریخ را در چارچوب اندیشه اسلام ناب برآمده از فرهنگ عاشورا به نیکی آموخته و عمل به تکلیف را ورای همه شعارها و داعیه ها، رسالت محتوم خویش دانستند.

به راستی چه دستاوردی از این بالاتر که انقلاب اسلامی توانست نسلی را تربیت کند که اگر در عاشورای شصت و یک هجری نیز حضور داشتند، برخلاف مدعیان پرهیاهوی دیانت و سیاست و مصلحت و جاماندگان قافله جهاد و بصیرت، با تشخیص به موقع وظیفه، جان خویش را در کف اخلاص گرفته و بی هیچ تردید و واهمه ای به صف یاران افلاکی امام عشق می شتافتند؟

"إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ۚ أُولَٰئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ"

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اینستا نماد پوچی ادعای غرب

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۵ دی ۱۴۰۰، ۰۹:۱۲ ب.ظ

13505e8a-df69-4efd-83d9-30c8d814f4b7_1xwa.jpg

 

اینستاگرام صفحه مرا بست. از عمر این صفحه حدود یک سال و نیم گذشت. با اینکه فعالیتم در آن حرفه ای نبود ولی به لطف خدا نزدیک به پنج هزار مخاطب داشت و در محدوده ای تأثیرگذار بود.

با بسته شدن این صفحه، صفحه جدیدی راه انداختم و به عنوان اولین مطلب، فایلی 45 ثانیه ای آماده کردم با موضوع مکتب سلیمانی که بدون تصویر شهید بود، صرفا صدا و تصویر خودم. آن هم با گذشت یک روز از اینستا حذف شد.

یادتان هست که غرب مدعی آزادی بیان است و گوش فلک را با شعار چرخش آزاد اطلاعات پر کرده؟ اما همین حضرات مدعی مهد آزادی، تحمل 45 ثانیه حرف درباره حاج قاسم و استکبارستیزی را ندارند.

بگذریم اما حرفی که اینستا تحملش را نداشت و حذفش کرد:

می توان مسلمان بود، شیعه بود، هیاتی بود، اهل محرم و صفر و تاسوعا و عاشورا بود، اهل روضه و دسته و سینه زنی بود، دم از انقلاب و نظام و امام و آقا و شهدا زد... همه اینها با ارزش است؛ اما اینستا بعنوان نماد تهاجم رسانه ای و فرهنگی غرب استیلاطلب، تصویر حاج قاسم و اسماعیل قاآنی را تاب نیاورده و حذف می کند. 

این اتفاق یک پیام دارد.

دشمن با قرائت عافیت طلبانه از گفتمان امام و رهبری و شهدا مشکلی ندارد؛ اما آن قرائتی از اسلام و انقلاب و شهدا که منجر به بیداری و عزت و استقلال ملتها می شود باعث رنج استکبار بوده و تحمل نشر و ترویجش را ندارند. مکتب سلیمانی را از این زاویه نیز می توان نگاه کرد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خودش را نمی دید!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۵۱ ق.ظ

شهید میرهادی خوشنویس

 

برای نوجوانی پانزده شانزده ساله، در شهری کوچک که خیلی ها با یک دیگر آشنا هستند، ورود به عرصه پر خطر انقلاب و در افتادن با عمّال رژیم و مرگ بر شاه گفتن ها و اعلامیه های امام را پخش کردن و تحریک هم کلاسی ها برای تعطیلی کلاس و پیوستن به تظاهرات و تعقیب و گریز و ... آسیب زا و پر مخاطره است. از کجا معلوم انقلاب مردم پابرهنه با دست های خالی به ثمر رسیده و نتیجه بدهد؟

شب ها با خستگی اما پرانرژی راه می افتاد همراه بزرگ تر ها می رفت سراغ قمارخانه ها و مشروب فروشی ها و کاباره ها، بساط فساد را به هم می ریخت. رژیم روی بابلسر حساب ویژه ای باز کرده بود. یک سرمایه گذاری اقتصادی و فرهنگی در پس پرده طرح های سیاسی طاغوت برای اشاعه فساد و تباهی در کنار سواحل زیبای شمال به خصوص شهر مشهور و پر جاذبه بابلسر در جریان بود. امثال میرهادی در چنین فضایی دنبال جلسات قرآن و دعا و وعظ بودند و اراده کردند تا بساط هر آن چه که جوان پاک شیعه را به لجنزار غفلت و سیاهی می کشاند از عرصه شهر محو کنند.

میرهادی به حکم آن چه که فطرتش می گفت و آن چه که در بیانات امام و آثار مطهری و مفتح و هاشمی نژاد و دستغیب خوانده بود خودش را در مقابل دیگران مسئول می دانست. نمی توانست بنشیند گوشه ای و گسترش فساد و پر پر شدن روح زلال جوانان و نوجوانان شهرش را ببیند و واگذار کند به تیر غیب!

وقت می گذاشت و با هم سن و سال هایش صحبت می کرد. طرح دوستی می ریخت و از راه و رسم اسلام برایشان می گفت و جلوه های نورانی حیات قرآنی را برایشان ترسیم می کرد.

فرزند هشتم خانواده بود. شکر خدا پدر کسب و کار به راهی داشت. از پول توجیبی هایش سهمی هم برای نیازمندان کنار می گذاشت. گاهی همه اش را می داد به فقیری که در اطراف شهر می شناخت یا دل کودک یتیمی را شاد می کرد یا دوستی تازه را به سمت خود جذب می نمود وپایش را می کشاند به جلسات مذهبی.

به سپاه هم که رفت احساس کرد بیشتر می تواند به مردم خدمت کند و فایده بیشتری به دیگران برساند. در جبهه هر جا که کار سخت می شد خودش را می رساند. فرمانده بود اما ژست فرماندهی نمی گرفت. کمتر می خورد که به دیگران سهم بیشتری برسد. سنگر را جارو می کرد. غذا را زودتر به دست همرزمانش می رساند و شهردارشان می شست. ناغافل پوتین هایشان را واکس می زد و لباس های کثیف شان را می شست. بچه ها می دویدند کار را از دستش بگیرند؛ اما مجالشان نمی داد. این مرد نجیب پر کار خدمت رسان، همان فرمانده قاطعی بود که دستوراتش را کسی پشت گوش نمی انداخت. جسم میرهادی انگار با آن غذای کم و ساده و انبوه کار، خستگی را به خود راه نمی داد که نیمه های شب، روح بیدارش را در گوشه ای خلوت یاری حضور رسانده و سجده های طولانی و قنوت های نورانی اش را تاب می آورد. سرخی چشمانش اما راوی شب زنده داری ها و جنب و جوش هایش بود. آخرین روز ماه مبارک رمضان بود که دمای پنجاه درجه جنوب و فشار کار و تحرک بالا و غذای ساده و ... یک بار او را راهی اورژانس نمود.

می آمد پشت جبهه هم غذای خوب نمی خورد و جای راحت و گرم و نرم نمی خوابید. دلش پیش بچه ها بود. پیش دوستان و همرزمان و نیروهایش که در گرما و سرما و کم غذایی و خطر، روی خاک پاک جبهه دراز می کشند و زیر سقف آسمان به خواب فرو می روند. دوست داشت با آنها همراه باشد و لحظه ای از یادشان غافل نماند.

مجروح شد و او را بردند بیمارستانی در مشهد. غربت و تنهایی را تحمل کرد؛ اما نگذاشت کسی متوجه شود. مبادا که خانواده اش به زحمت بیفتند.

روزها مغازه پدر می ایستاد در فروش لوازم خانگی کمک کارش باشد. همان جا هم دوستانش به او سر می زدند و اگر می دید گره ای در کارشان است برایشان قدمی بر می داشت. سر فرصت می رفت سراغ بچه های شهدا. با کودکان خردسال و یتیم شهدا هم بازی می شد و دلشان را به دست می آورد و لبخندی روی لبشان می نشاند.

آن موقع در شرایط سخت تحریم اقتصادی، بعضی ها از سفر حج که بر می گشتند در حد یک وانت، بار و سوغات با خودشان می آوردند. میرهادی از سفر حج فقط یک اسباب بازی آورد و داد دست فرزند یک شهید.

نشستند زیر پایش، تو که در مدرسه و درس و بحث موفق بودی و حریف کتاب هایت می شدی و مغزت کشش بالایی داشت ومطالعات جنبی و معلومات عمومی ات هم نشان از فکر پویا و قدرت ذهنی ات داشته بلند شو همتی کن و درست را ادامه بده دانشگاهی برو و ...

گفت به یک شرط می روم دانشگاه آن هم این که تا آخر عمر کار فرهنگی کنم و مزدی در ازایش نگیرم و شما هم مخالفتی با این راه من نداشته باشید. دوست ندارم باری روی دوش بیت المال بگذارم. دانشگاه دولتی که درس می خوانم باید چند برابرش به مردم نفع برسانم. در جبهه یک بار ماشینش چپ کرد. خسارتش را تا ریال آخر داد و خوب و سرپایش کرد تا اندک دینی از بیت المال بر گرده اش باقی نماند.

رفت فردوسی مشهد رشته فیزیک. به شهر که می آمد وقتی می گذاشت و به درس و بحث نوجوان ها کمک می کرد. می شناخت یا نمی شناختشان فرقی نمی کرد. دوباره نشستند زیر پایش تو که این قدر خوب با نوجوان ها ارتباط برقرار می کنی و این قدر خوب درس را برایشان هجی می کنی و دستشان را می گیری، خب همین جا بنشین پشت جبهه کار علمی و فرهنگی کن. خط می روی که چه بشود؟ آن جا بچه های دیگر هستند. بمان اصلا به مادر پیرت خدمت کن...

می گفت: برادرها و خواهرهای دیگر من می توانند به مادر کمک کنند، سنگر درس و تحصیل هم بی محصل و آموزگار نمی ماند؛ اما جبهه ها نباید خالی باشد. بچه های مردم آن جا جلوی گلوله و خمپاره، سینه سپر می کنند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و تنهایشان بگذارم.

زیر لب می گفتند: همه اش دیگران؟ پس خودت چه؟!

خودش را به هر مشقتی بود با خودروهای عبوری، تکه تکه از مشهد به جنوب می رساند و در عملیات شرکت می کرد. والفجر هشت، کربلای پنج و کربلای ده و ... عرصه حماسه آفرینی این جوان دانشجو و فرمانده غیور جنگ بود.

در کربلای پنج وقتی بچه های گردان باید عقب نشینی تاکتیکی می کردند، با یک نفر دیگر ایستاد، پوشش ایجاد کرد تا دشمن مشغول شود و بچه ها راحت تر به عقب بروند. تن مجروحش را داشتند به عقب می آوردند. در راه، نگاهی به اطراف انداخت. دید مجروحان دیگری هم هستند. خودش را فراموش کرد. گفت بروید کمک آنها. به حرف و توصیه اکتفا نکرد. خودش هم به یاری شان شتافت با این که خون از سرتاسر بدنش جاری بود.

بهار زیبای سال شصت و شش، داشت با چند نفر از مسیری عبور می کرد برای بازدید از محوری که به دستشان سپرده بودند. بچه های جهاد مشغول فعالیت بودند، جایی میان بانه و سردشت در غرب کوهستانی کشور. صدای تیر و گلوله و انفجار بالا گرفته بود. بچه های جهاد از دیدن آنها خوشحال شدند. پردیدند جلوی شان را گرفتند. تعدادشان زیاد نبود اما در این وانفسای تک غافلگیر کننده دشمن، همین تعداد رزمنده هم می توانستند جهادی ها را از حجم آتش مهاجمین رهایی ببخشند.

با دوستانش از ماشین به پایین جست. باید می رفتند بالای کوه. بچه های جهاد آن جا را با دست نشان می دادند که دشمن معبری پیدا کرده و می خواهد روی ارتفاعات مستقر شود و جاده را بگیرد زیر آتش سنگین و بعد بیاید پایین، منطقه را تصرف کند و زحمت رزمنده ها و این همه خونی که برای آزادی این سرزمین ریخته شد را هدر بدهد و ... درنگ جایز نبود.

بچه ها خودشان را با بالای کوه می رساندند. میرهادی کمی عقب مانده بود. از او بعید بود. فرمانده ای جسور و چابک نباید از هم رزمانش جا بماند. فرصت برای فکر کردن باقی نمانده بود. تیر دشمن از همه طرف فرود می آمد. باید بچه ها به نوک قله می رسیدند تا دشمن را عقب زده و منطقه را نجات دهند. تا آمدن نیروهای کمکی ممکن بود دیر بشود. گاهی بر می گشتند به عقب، نیم نگاهی به میرهادی می انداختند که آهسته و با طمأنینه گام بر می داشت. عقب مانده بود اما معلوم بود که به هر سختی هست می خواهد خودش را به آن بالا برساند. می داند اگر در بین راه بماند شاید بقیه هم سست شوند. شاید به تردید بیفتند. شاید انگیزه شان از بین برود و جلوی آتش دشمن کم بیاورند.

بالاخره بچه ها رسیدند آن بالا و نیروهای دشمن را نشانه گرفتند. پیش خودشان گفتند میرهادی به رسم معمول، کم غذا خورده و زیاد کار کرده و بدنش خالی شده و کم آورده است. همین که دارد می آید بالا یعنی حالش خوب است. بیاید کمی استراحت کند کنار هم دشمن را می زنیم عقب. حجم آتش دشمن داشت کمتر می شد. حضور بچه ها آن بالا موثر بود و بعثی ها را عقب راند. بچه های جهاد حالا می توانستند به دور از خطر آتش دشمن به کارشان ادامه دهند و جاده بزنند در دل کوه.

میرهادی تلو تلو خوران به بالای قله رسید. رنگ رخسارش زرد و زار شده بود. به بالا که رسید و لبخند همرزمانش را دید و از پیروزی شان مطمئن شد، تبسمی سخت بر لبانش نقش بست و خودش اما نقش بر زمین شد. دویدند طرفش. روی کمرش جای چند گلوله حک شده بود. تیر خورده بود اما نخواست روی خاک بیفتد. بدن نحیفش را کشان کشان به ارتفاعات رسانده بود. نیفتاد تا پای کسی شل نشود. آن بالا پیکر بی جانش روی خاک نقش بست، اما کوه به ایستادگی اش سر تعظیم فرود آورد. باد لباس هایش را به حرکت وا می داشت. درست مثل پرچمی که بعد از فتح قله برافراشته می ماند.

"تو اگر مسلمانی چگونه یاور مسلمان نیستی... مگر مسلمان یاور ضعیفان نیست؟"1

1- فرازی از وصیت شهید میرهادی خوشنویس

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حبیب الله لطیفی

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۴۸ ق.ظ

929ebaf3-51dc-4110-946c-4e9450a599f6_btd8.jpg

 

بایدها

تمام زندگی اش در یک اتاق دوازده متری جا می شد. با همان درآمد اندک برای خودش سال خمسی داشت و وقتش که می رسید می نشست به حساب و کتاب که بدهکار امام زمان نباشد. به همان میزان که در انجام واجبات جدی و مصمم بود در انجام مستحبات اولویت بندی می کرد. عاشق زیارت بود؛ اما به استناد حرف امام که مبادا جبهه خالی بماند اولویت اولش را گذاشته بود برای کارهای جنگ؛ مگر اینکه فرصتی و فراغی ایجاد شود. عاشق زیارت خانه خدا بود؛ اما باز هم جبهه را ترجیح داد و نرفت.

 از پشت میز نشینی دل خوشی نداشت. با این که به فکر و نبوغش نیاز داشتند و مسئولیت های خوب و بی خطری برایش فراهم بود؛ اما آن قدر اصرار می کرد تا مسئولیتی به او بدهند که حتما در خطوط اصلی جنگ با دشمن باشد.

 

پیشتاز

نبوغ فقط این نیست که در خواندن و نوشتن و یادگیری و سخن گفتن سرآمد جمع باشی.

نبوغ فقط این نیست که در ورزش بدرخشی و مثلا بشوی عضو تیم منتخب فوتبال شهر که اگر روزی نباشی کار تیم گره بخورد.

نبوغ فقط این نیست که از کودکی داغ مادر ببینی و شرایط تجدید فراش پدر به گونه ای باشد که مجبور شوی در اتاقی مجردی، روی پای خودت بایستی و کم نیاوری.

نبوغ فقط این نیست که در کارت ابتکار و استعداد نشان بدهی و همان اول ورودت چنان همه را خیره توانایی هایت کنی که دوره ویژه برایت بگذارند و زود به جایگاهی بالا برسی و مسئولیتی سنگین به تو بسپارند.

اما اگر اینها علامت نبوغ است، حبیب از همه این ویژگی ها برخوردار بود. از مقطع راهنمایی که وارد عرصه مبارزه شد، شعر و سرود می سرود و هنر را به میدان نبرد با ظلم می آورد، حرفهایش عالمانه و دلنشین بود، منتخب فوتبال شهر، بی حضور او لنگ می زد؛ از کودکی روی پای خودش ایستاد و کم نیاورد، همان ابتدای ورود به سپاه، استعداد فوق العاده اش کشف شد و او را برای دوره های خاص به تهران فرستادند و ...

یک نبوغ دیگر هم داشت که مکمل همه ویژگی هایش بود. مواظب بود خدا از او نرنجد! آن روزها حرف و حواشی درباره امام جمعه زیاد شده بود. یک شب توی سپاه همین بحث مطرح شد و بررسی جوانب موضوع نشان داد که این شایعات دروغ بوده. حبیب معطل نکرد. همان نیمه شب راه افتاد و رفت از امام جمعه حلالیت طلبید. بعضی ها هم او را به خاطر شتابش دست انداختند. گفتند: حالا صبر می کردی صبح می شد. اما همین جدیت او در عمل به تقوای الهی، درسی شد برای سایر نیروها و خط پایانی برای حرف ها و شایعه ها که دیگر به راحتی پشت سر کسی چیزی نگویند و نشنوند.



 

 

کارگاه انسان سازی

اگر فکر و حرفی اشتباه در کلام و رفتار کسی می دید با حوصله و متانت می ایستاد و با او بحث می کرد. از قرآن و نهج البلاغه و احادیث، دلیل می آورد و هیچ گاه از کوره در نمی رفت.

فرمانده بود؛ اما اگر از زیردستانش خطایی می دید و لازم بود از باب امر به معروف و نهی از منکر حرفی بزند، آنها را به کناری می کشید و به آرامی تذکر می داد. خودش هم می خندید تا فضا تلطیف شود. آخرش آهسته با دست به صورت طرف می زد و می گفت: چله! 1 هیچ کس از تذکر دادنش ناراحت نمی شد و همه این اصطلاح با مزه اش را دوست داشتند. این رفتارش باعث می شد نیروها شرمنده محبتش شده و دیگر اشتباه قبلی را تکرار نکنند.

1- یعنی دیوانه!

 

 

مسأله شناسی

صحبت های حبیب برای همه تحسین برانگیز بود. اصلا به سن و سالش نمی آمد بتواند اینطور مسلط و مستدل در جمع بایستد و سخنرانی کند. بچه های مدرسه قرار هفتگی داشتند، چهارشنبه ها جمع می شدند میدان امام اسدآباد و نماز وحدت می خواندند. آن روز حبیب میکروفن را دست گرفت و ایستاد به سخنرانی. هم محتوای حرف هایش جذاب و آموزنده بود هم نحوه بیانش گیرا و شنیدنی و تحسین برانگیز.

حاج آقا هدایتی هم آن جا نشسته بود. ایشان قبل از انقلاب از قم به اسدآباد تبعید شده و با مردم این شهر خو گرفته بود. روحانی فاضل و خوش بیانی بود. از سخنرانی حبیب مبهوت شد. از اول تا آخر حرف هایش را با دقت و حوصله گوش داد. آخرش هم بلند شد و برای تشویق و تشکر از حبیب، کتاب فروغ ابدیت را به او هدیه داد.

نمی دانم چندمین باری بود که حاج آقا حبیب را کناری می کشید و تشویقش می کرد برود حوزه و درس بخواند و استعدادش را بیشتر شکوفا کند و بشود مبلّغ اسلام و .... درست هم می گفت. حبیب نبوغ فراوانی در یادگیری تعالیم دینی و ذوق بسیاری در بیان و شرح و تبلیغ آموخته هایش داشت. می رفت حوزه سری بین سرها در می آورد. جواب جبیب اما همیشه فقط یک جمله بود: امام گفته مسأله اصلی ما جنگ است. الان اولویت من حضور در جبهه هاست. این تکلیف را که خوب انجام دادم انشاءالله بعد از جنگ می آیم حوزه، درس و بحث را هم شروع می کنم...

 

 

 

برای دل حبیب

هوا، هوای عملیات بود. سپاه در آماده باش کامل قرار داشت. من آن روزها در سپاه شهر همدان مستقر بودم و مثل همه همرزمان، گوش به زنگ اعزام و شرکت در عملیات.

این وسط، حبیب هم داشت عروسی می گرفت. تماس گرفت و گفت: قرار شده مراسم عروسی را ساده برگزار کنیم. هفت نفر از طرف داماد و هفت نفر هم از جانب خانواده عروس. هفت نفری که از طرف داماد باید امشب حضور داشته باشند یکی اش خودتی! یکی هم احمد صفی، صادق، شهریار، محمد خزائی و ...

تعجب کردم: الان؟! توی این شرایط جنگی؟ حبیب جان می دانی که وضعیت حساس است. هر آن ممکن است خبرمان کنند اعزام شویم خط. بعید است اجازه بدهند اصلا از سپاه خارج شویم و ...

حبیب مکثی کرد. کمی در فکر فرو رفت. لحن صدایش ملایم تر شد. هیجان اولیه اش رنگ باخته بود؛ اما با همان صدای ملایم هم دوباره تقاضا کرد که هر طور شده خودمان را به جشن کوچکش برسانیم.

قولی ندادم ولی گفتم تلاشم را می کنم. باید می رفتم سراغ فرمانده و راضی اش می کردم. راضی کردن فرمانده ها برای خروج از سپاه در شرایط آماده باش تقریبا بعید به نظر می رسید. حق داشتند مسئولیت آنها هم سنگین بود. دلم پیش حبیب بود. روی ما حساب کرده بود. مرد هست و یک شب عروسی. دوست دارد بهترین رفقایش کنارش باشند. اگر نمی رفتیم احساس تنهایی می کرد. دلم نمی آمد رفیق خوبم شب عروسی اش را با دلتنگی طی کند. دل به دریا زدم و با توکل بر خدا رفتم پیش برادر شادمانی، فرمانده عملیات. قضیه را صاف و صادق برایش مطرح کردم. هر لحظه احتمال می دادم حرفم را قطع کرده و مخالفتش را با صراحت بیان کند. عجیب بود. انگار خدا توی دلش انداخته بود که با ما راه بیاید. شب جمعه بود و دم اذان مغرب. گفته بودم امشب را اجازه بدهند برویم آخر شب بر می گردیم. دلم نمی خواهد حبیب ناراحت شود.

شادمانی دستی به شانه زدم. با رویی گشاده گفت: امشب را همان جا بمانید. جمعه هم پیشش باشید و تنهایش نگذارید. شنبه اول وقت خودتان را برسانید اینجا. سلام گرم مرا هم به حبیب برسانید و حسابی به او تبریک بگویید...

اصلاً برایم باور کردنی نبود. زود بچه ها را خبر کردم. با عجله راه افتادیم و نیم ساعته خودمان را رساندیم اسدآباد، خانه حبیب.

چقدر لباس دامادی به او می آمد. زیبا و نورانی شده بود در لباس سبز و خوش رنگ سپاه. با خوشحالی از جایش کنده شد و ما را یکی یکی در آغوش کشید و بوسید. بعد مرا کناری کشید و گفت: کلی با خدا راز و نیاز کردم و از او خواستم شما را برساند. داشتم پیش خانواده عروس خجالت می کشیدم. الحمدلله که الآن اینجایید. خودش همه چیز را ردیف کرد، الحمدلله...

 

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

راهی که باید رفت

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۳۵ ب.ظ

211

 

کم حرف بودن یک هنر است. نوعی عقلانیت که شخصیت و ابهتی خاص به انسان هدیه می دهد و چه دردها و زخم ها و تلخی ها که از زبان نشأت می گیرد و علاجش جز کم حرفی نیست.

کاظم علی زاده این خصلت را در وجودش نهادینه کرده بود. به راحتی حرف نمی زد. حساس بود کسی غیبتی کند و حرف بی ربطی به زبان بیاورد. نه این که اهل شوخی نباشد و از شادی خوشش نیاید؛ نه! به جا و به موقع، طنز و مطایبه هم داشت؛ اما اهل جلف بازی نبود. چیزی به مصداق "کم گوی و گزیده گوی چون درّ!"

کم حرف بود و نصیحت نمی کرد؛ اما رفتارش آموزنده خلق و خوی اسلامی بود که گفته اند: "کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم"1 جدیّتی که در کار نشان می داد از او فرماندهی با صلابت ساخته بود. به گردان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام که می رفتی، چهره هایی را دور و بر کاظم می دیدی که هر کدام در سطح یک فرمانده گردان قابلیت و مقبولیت داشتند. هر کدامشان می توانستند برای خودشان انالرجلی داشته باشند؛ اما می آمدند زیر دست کاظم با افتخار می ایستادند. می دانستند فرماندهی او بالاتر از همه تجارب و تدابیر آنه،ا در عملیات ها راهگشاست و باری به خزانه تجربیاتشان می افزاید.

گردان کاظم به خاطر همین ویژگی، یکی از قوی ترین گردان های رزمی لشکر 25 بود.

جالب بود که اسمش کاظم بود و گردانی که تحویلش دادند نیز هم نام امام موسای کاظم علیه السلام! اما جالب تر این بود که به تأسی از آن امام، کظم غیظ نیز داشت. با این که جدی بود و قاطع اما کسی عصبانیت او را ندید. روی خودش کار کرده بود که برای خدا از احساسات شخصی اش بگذرد و در راه اطاعت از امر خدا هیچ عاملی او را از مسیر اخلاق دینی خارج نسازد.

رفته بودند برای دستگیری چند نفر از عناصر معلوم الحال. قبلش نیاز به شناسایی بود. کاظم از بقیه کاربلدتر و مستعدتر بود. با اشاره شهید حمید نوبخت آهسته وارد مخفی گاه آنها شد و در قسمتی از زیر پله پناه گرفت. یکی از متهمین که از قضا معتاد بود آمد همان بالا نشست و شروع کرد به انجام تخلّی! نجاستش ریخت روی لباس های کاظم؛ اما کاظم به روی خودش نیاورد تا عملیات لطمه نبیند. وقتی برگشت، با کنایه به حمید گفت: همین را می خواستی؟!

با همین جدیت در فوتبال و ورزش های رزمی هم موفق بود؛ همچنین در مطالعه آثار دینی و نیز در امور فنی به خصوص حرفه نجاری.

وارد کاری می شد با اعتقاد جلو می رفت و مسئولیتی که به عهده می گرفت محکم و تمیز انجامش می داد.

کم حرف بودنش در کارهای اطلاعاتی هم کمکش می کرد. گاهی با لباس مبدل می رفت در دل گروهک ها و جماعت قاچاقچی و آنها را تخلیه اطلاعاتی می کرد. همسرش که می پرسید کجا می روی؟ تکه کلامی من در آوردی داشت و می گفت: نشیلو!

زن می فهمید، نشیلو مفهوم وسیعی دارد به گستره انجام هر کار خیری که تنها باید در چشم خدا بیاید و بس. از کمک به فقرا ودستگیری از مستمندان گرفته تا شناسایی عناصر ضدانقلاب و یا درگیری مسلحانه با منافقان. این را که می فهمید نفس راحتی می کشید وآرام می شد و می دانست همسرش که در راه خدا قدم بر می دارد مورد توجه او نیز هست.

در لباس سبز سپاه، خوش تیپ تر و با ابهت تر می شد. انگار سبزی این لباس رنگ زمینه ای بود برای آن که نورانیت چهره او بیشتر به چشم بیاید. همسر جوانش دوست داشت او همیشه همین لباس را به تن داشته باشد؛ اما کاظم برای خودش اعتقاداتی داشت. می گفت: این لباس مقدس است، هر جایی که نباید پوشید. باشد برای جبهه و معرکه جهاد فی سبیل الله.

لباس دامادی اش اما همین لباس سبز و مقدس سپاه بود. همه بدانند کاظم علی زاده ازدواجش هم برای خداست و در مسیری که انتخاب کرده محکم و با جدیّت پیش خواهد رفت.

 

1- مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، على بن حسن طبرسى‏، ص ۴۶؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج ‏۶۷، ص ۳۰۹.
قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ‏ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ لِیَرَوْا مِنْکُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَع‏.
ترجمه:
ابن ابى یعفور گوید: امام صادق علیه السّلام به من فرمود: مردم را به غیر از زبانتان دعوت به دین کنید، تا سعى و کوشش و درستى و پرهیزگارى و خویشتن دارى را از شما مشاهده کنند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پیشتاز

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۳۰ ب.ظ

929ebaf3-51dc-4110-946c-4e9450a599f6_btd8.jpg

 

نبوغ فقط این نیست که در خواندن و نوشتن و یادگیری و سخن گفتن سرآمد جمع باشی.

نبوغ فقط این نیست که در ورزش بدرخشی و مثلا بشوی عضو تیم منتخب فوتبال شهر که اگر روزی نباشی کار تیم گره بخورد.

نبوغ فقط این نیست که از کودکی داغ مادر ببینی و شرایط تجدید فراش پدر به گونه ای باشد که مجبور شوی در اتاقی مجردی، روی پای خودت بایستی و کم نیاوری.

نبوغ فقط این نیست که در کارت ابتکار و استعداد نشان بدهی و همان اول ورودت چنان همه را خیره توانایی هایت کنی که دوره ویژه برایت بگذارند و زود به جایگاهی بالا برسی و مسئولیتی سنگین به تو بسپارند.

اما اگر اینها علامت نبوغ است، حبیب از همه این ویژگی ها برخوردار بود. از مقطع راهنمایی که وارد عرصه مبارزه شد، شعر و سرود می سرود و هنر را به میدان نبرد با ظلم می آورد، حرفهایش عالمانه و دلنشین بود، منتخب فوتبال شهر، بی حضور او لنگ می زد؛ از کودکی روی پای خودش ایستاد و کم نیاورد، همان ابتدای ورود به سپاه، استعداد فوق العاده اش کشف شد و او را برای دوره های خاص به تهران فرستادند و ...

یک نبوغ دیگر هم داشت که مکمل همه ویژگی هایش بود. مواظب بود خدا از او نرنجد! آن روزها حرف و حواشی درباره امام جمعه زیاد شده بود. یک شب توی سپاه همین بحث مطرح شد و بررسی جوانب موضوع نشان داد که این شایعات دروغ بوده. حبیب معطل نکرد. همان نیمه شب راه افتاد و رفت از امام جمعه حلالیت طلبید. بعضی ها هم او را به خاطر شتابش دست انداختند. گفتند: حالا صبر می کردی صبح می شد. اما همین جدیت او در عمل به تقوای الهی، درسی شد برای سایر نیروها و خط پایانی برای حرف ها و شایعه ها که دیگر به راحتی پشت سر کسی چیزی نگویند و نشنوند.

راوی: سلیمان اسدی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درباره حاج قاسم/ حجت الاسلام شیروی

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۲۶ ب.ظ

ما ملت شهادت هستیم ما ملت امام حسین هستیم، بپرس ما حوادث سختی را پشت سر گذاشتیم… 

 

مجری: بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام علیکم و رحمة الله حاج آقای شیروی محبت فرمودید وقتتان را اختصاص دادید به ما در خصوص مکتب شهید سلیمانی که در این مدت مطرح شده صاحبنظران مختلفی درباره اش صحبت کردند تعبیری بود که مقام معظم رهبری بکار بردند. حرف های زیادی گفته و شنیده شد ما نکته ای که بیشتر دنبالش هستیم این هست که بدانیم چکار کنیم یکی مثل قاسم سلیمانی که هم در حیاتش تاثیرگذار بود حیات ظاهری ایشان بسیار تاثیرگذار بود و در جهان بعنوان یک نخبه مؤثر مطرح شد. هم که حتی شهادت ایشان هم یک انفجاری بود شبیه همان انفجار نور که درباره انقلاب تعبیر بکار رفت و شاید بشود این تعبیر را بکار برد اصطلاح را بکار برد که انگار یک انقلاب فرهنگی واقعی همین جا دوباره اتفاق می افتد تلنگری می شود که مردم برگردند به واقعیت ها و ارزش های دفاع مقدس و انقلاب و ایثار و شهادت که داشت فراموش می شد و حتی کسانی که بعضا زاویه داشتند با نظام و انقلاب یا با سیاست های منطقه ای نظام مثل اردشیر زاهدی، سروش، عطاء الله مهاجرانی و محمود دولت آبادی همه اینها خودشان را صاحب عزاء و صاحب مصیبت می دانند پیام تسلیت می دهند بنوعی داغ خودشان را ابراز می کنند. 

یک همچنین شخصیتی چطور شکل می گیرد و ما چه کنیم که مثل قاسم سلیمانی ده ها مورد دیگر هم داشته باشیم در خدمت شما هستیم. 

ش: سلام علیکم و رحمة الله 

بسم الله الرحمن الرحیم انه خیر ناصر و معین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین. 

در ابتداء صحبت گرامی می داریم یاد و خاطره شهید بزرگوار سردار جهانی اسلام و جهان بشریت حاج قاسم سلیمانی که در آستانه سالگرد بزرگوار هستیم. و تسلیت عرض می کنیم به وجود نازنین آقا امام زمان و نائب برحقش امام خامنه ای و همه موحدین عالم و همه انسان های آزادی خواه و آزاده و عدالتخواه جهان بخصوص پیروان و علاقمندان انقلاب اسلامی و شهید بزرگوار حاج قاسم سلیمانی. 

قبل از اینکه وارد بحث بشویم و جوابی که شما فرمودید و بپردازیم تشکر می کنم از اینکه بنده را قابل دانستید ان شاء الله که آنچه که می گوییم و می شنویم برای رضای خدا باشد و در جهت انجام وظیفه دینی و انقلابی و انسانی ما باشد. 

یادآوری یک بلوغ! / عمقی نگر باشیم

اما قبل از همه چیز قبل از اینکه بخواهیم به بحث بپردازیم چند تا مقدمه لازم است. متاسفانه بخاطر اینکه بلوغ انقلاب اسلامی به یک بلوغ حداکثری رسیده و خیلی ها متوجه این بلوغ نشدیم این مقدمات را باید بگوییم تا بتوانیم کمی اشاره کنیم که حاج قاسم سلیمانی چه اتفاقی را رقم زد، که فقط در بحث دیپلماسی و شجاعت و ایثار و گذشتش خلاصه نکنیم.  

خیلی فراتر از این حرف ها است! 

عرض کردم برای اشاره ببینید اول قرآن بعد از سوره حمد می فرماید که بسم الله الرحمن الرحیم ذلک الکتاب درست است؟ که لا ریب فیه سوره بقره. ذلک طبق ادبیات عرب اشاره به دور دارد، آن کتاب ذلک الکتاب لا ریب فیه در صورتیکه من مخاطب دارم همین کتاب را می خوانم! 

نه می توانیم ما بگوییم که همه قرآن همین است که دست من است نمی توانیم این را بگوییم چون قرآن می گوید ذلک الکتاب. اینجا نشان می دهد که قرآن اشاره می فرماید که آن کتاب شک و شبهه ای درونش نیست! اگر ما ما باشیم و خود قرآن باشیم همین را داریم تفسیر می کنیم ذلک الکتاب این یک معنای خیلی عمیقی دارد که این چه ارتباطی با ذلک و آن کتاب، آن کتاب چیست؟ که در آن شکی نیست و آن قرآن واقعی و آن حقیقت قرآن تجلی در این الفاظ پیدا کرده. 

یا مثلا ببینید شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام من حالا روایتش را هم آوردم که بخوانم خلاصه اش را می گویم خدمتتان. سوال کرد یا رسول الله ابوالقاسم یعنی چه؟ فرمود که یعنی پدر قاسم! وجود نازنین نبی مکرم اسلام صلوات الله علیه یک پسری داشت به نام قاسم عرب ها کنیه صدا می زنند یعنی پدر قاسم گفت این را می دانم من آمدم چیز یاد بگیرم مطلب یاد بگیرم. حالا این نشان می دهد که مخاطب هم چقدر زرنگ بوده تا یک حدی که نگفته بله کنیه است. 

امام صادق علیه السلام می فرماید که حالا یک روایت دیگر را می خوانند از امیرالمومنین علیه السلام که هر انسانی سه تا پدر دارد یک پدر خودش که به دنیایش می آورد یک پدر زوجش که پدر همسر و یک پدری هم پدر عمل انسان! از این روایت امیرالمومنین استفاده می کنند امام صادق علیه السلام و می فرمایند که ما یک روایت دیگر هم داریم که می فرماید که علی قسیم الجنة و النار! امیرالمومنین از پیامبر، قسیم جنت و نار است تقسیم کننده است و میزان اعمال است حقیقت اعمال است یعنی معیار سنجش اعمال انسان ها کل انسان ها در نظام هستی هست در روز قیامت تجلی می کند. 

این قسیم می شود قاسم پیامبر هم که انا و علی ابوا هذه الامة پیامبر هم که فرمود من و علی علیهما السلام پدران این امت هستیم پیامبر هم که پدر این امت است امیرالمومنین هم که قاسم است برای امتش می شود پدر؟ 

یا طور دیگر بگوییم، جای دیگر می فرماید که یکی هم آن پدری که به شما چیز یاد می دهد پدر معنوی شما می شود. امیرالمومنین علیه السلام در مکتب پیامبر از طریق پیامبر خیلی چیزها یاد گرفته و پیامبر عظیم الشان اسلام معلم معنىی امیرالمومنین علیه السلام بوده می شود پدر معنوی امیرالمومنین علیه السلام. 

ظاهرا این راوی اینجا خیلی شاد می شود تشکر می کند خیلی خوشحال می شود برمی گردد می رود! من یک روایتی یک جایی دیدم دنباله روایت دیدم این است که امام صادق علیه السلام به مخاطبینش فرمود اگر ایشان تا چندین مورد سوال می کرد من لایه های این را برایش باز می کردم. 

ببینید اگر یک ابوالقاسم که ما می گوییم کنیه هست اینطور بار معنایی داشته باشد و لایه های متعدد داشته باشد لایه های قرآن چقدر است که در قرآن می فرماید که قرآن وقتی روز قیامت محشور می شود صحرا محشر می بینند که چندین هزار جلد راجع به قرآن تفسیر نوشته شده قرآن بکر است قرآن بکر است. 

حالا از این بحث مقداری برویم جلوتر که ببینیم چه می خواهیم بگوییم. 

در بند مفاهیم نمانیم

ما یک بحثی داریم که می گوییم خدا انسان را به تفکر دعوت کرده یعنی همین بنده خدا هم که آمده سوال که ابوالقاسم یعنی چه فکر کرده راجع به این مساله، فکر کرده! ما می خواهیم ببینیم اصلا فکر چیست و اصلا تفکر چیست یا ما که می خواهیم تفکر کنیم می توانیم راجع به یک مساله بگذاریم وسط و فکر کنیم این اول بحث است و اصلا خود فکر چیست. 

اول بحث این است که آیا فکر را باید بعنوان یک مفهوم در نزد خود داشت که خیلی اتفاق افتاده اصلا دعوای بین ما و انقلاب اسلامی و تمدن غرب همین جا است این دعوای جدی هم هست و متاسفانه خیلی از مدعیانی که حالا انقلاب را تهدید می کنند با این تفکر می خواهند بیایند. 

مجری: شما فکر را بمعنای حداقلی دارید معنا می کنید؟ که مثلا انسان حیوان ناطق؟ 

ش: این یک وجهش است ولی وجه دیگری هست که، حالا اصلا در مکاتب غرب که راجع به این هم نیست یک مقدار بالاتر می آیند اما عبارة اخری اومانیسم همین حیوان ناطق بودن است اومانیسم یا همین لیبرالیسم، اینهایی که دارند مطرح می کنند اسامی اش را عوض کردند. 

حالا ما فکر را خود فکر را اول نمی خواهیم بگوییم راجع به این مورد حالا چه عنوانی دارد کاری نداریم خود جنس فکر بعنوان یک مفهوم به آن نگاه می کنیم؟ یا نه فکر یک نوع حضور و توجه است. اصلا این را مشخص بکنیم که تکلیف فکر را مشخص کنیم حالا می گوییم که راجع به انسان یک طوری فکر می کنند این هم یک حرفی است یا این نوع فکر می کنند، به این کار نداریم فعلا. 

می گوییم فکر یک مفهومی است که ما راجع به آن فکر می کنیم یعنی مثل یک واژه مثل یک کلمه! ما راجع به این فکر می کنیم مثلا این ریشه اش از کجا درست شده کی درست شده؟ کی درست کرده تاریخش را نگاه بکنیم. یا مثلا در کربلا که نگاه می کنیم تاریخ کربلا را نگاه می کنیم این هم یک فکر است دیگر امام حسین علیه السلام کی آمد چه گفت چه اتفاقی افتاد چطور کرد اینها همه اش تحلیل است فکر هم هست غلط هم نیست تا یک حدی درست هم هست  

اما یک وقت نگاه می کنیم می گوییم نه فکر یک حضور است یک توجه است این خیلی بحثش می رود جای دیگر یعنی یک مقوله دیگر می طلبد یک هزینه دیگر می خواهد. 

به چیزی که فکر را به ما بر می گرداند یعنی فکر یک نوع حضور است یعنی یک حضوری هست باید ما یک حضوری پیدا بکنیم یک توجهی پیدا بکنیم تا فکر به ما برگردد دو تا مطلب سنگینی شد حالا اولی شاید سنگین نباشد ولی دومی یک مقداری هزینه بر شد. 

معرفت انقلاب

جنس انقلاب اسلامی این دومی است اصلا جنس دین جنس ولایت جنس انقلاب اسلامی جنس خودشناسی اینهمه می گویند من عرف نفسه فقد عرف ربه اگر به این شکل باشد من عرف خودم را شناختم که آنوقت همین قضیه حل می شود. چه ملازمه ای بین این دو تا هست که این حدیث نورانی که من عرف نفسه فقد عرف ربّه! خیلی عمیق است ما خیلی از این رد می شود خیلی راحت عبور می کنیم. 

اینهمه عظمت خدا اسماء صفات خدا اینهمه جنگ و ستیزها و انسان ها و انبیاء و نمی دانم شهادت ها و مصیبت ها اسارت ها اینهمه محقق شده انسان اگر خودش را بشناسد خدا را می شناسد اینجا خیلی حرف است. این شناخت انسان بهمین راحتی است که بگوییم انسان این است این است این است یا اینکه نه؟! خیلی حرف های دیگر هست نحوه حضور را دارد نشان می دهد یعنی حضور و توجهی هست که اگر آن حاصل بشود اگر ملازمه حل بشود اگر آن حل بشود شناخت خدا هم اتفاق می افتد و این دستگاه تفکر نیست اینجا فکر مفهومی نیست حالا می رسیم به آن حتی فکر استدلالی هم نیست استدلال بیاوریم برهان بیاوریم برهان تا کجا پیش می رود؟ 

پس این دو تا مساله اینجا روشن شد که ما در قرآن داریم که ذلک الکتاب به یک چیز دیگر دارد اشاره می کند کسی هم نمی تواند بیاید بگوید که این یک مفهوم است اشاره دارد به عالم غیب، عالم غیب یعنی چه؟ به کجا ما باید اشاره کنیم در کدام قرآن شکی نیست؟ اینکه من دارم می خوانم در این شکی نیست؟ این هم هست، این هم شکی درونش نیست همین هم نیست. 

اما آن ذلک که شکی درونش نیست… بعد می فرماید که و اعتصموا بحبل الله، به ریسمان خدا چنگ بزنید حالا اگر این ریسمان خدا این طناب است یک طناب است اگر این طناب خدا متصل باشد اصلا معنا پیدا می کند چنگ زدن ولی اگر طناب خدا افتاده باشد بر زمین هزار متر هزار کیلومتر میلیارد کیلومتر این طناب را چنگ بزنیم جایی نمی رساند ما را دور خودمان می چرخیم می چرخیم. 

پس یک اتصالی هست که و اعتصموا بحبل الله یک اتصالی هست که شما از این قرآن باید متوجه بشوی به حقیقت قرآن! به چه وسیله متوجه حقیقت قرآن بشوی؟ به یک اتصال کننده یک متصلی که می شود امام یا انسان کامل پس این ذلک الکتاب اشاره دارد به انسان کامل. 

حالا یک مطلب هم گفتم خدمتتان از امام صادق علیه السلام که می فرماید کتاب الله عزوجل علی اربعة اشیاء علی العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقائق! می فرماید که قرآن کتاب خدا عزوجل چهار تا اشیاء بر چهار چیز نهاده می شود یکی عبارت است علی العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقایق العبارة للعوام عبارتی است که همین ظاهر للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولیاء و الحقایق للانبیاء چند تا مرحله شد؟ چهار تا مرحله شد. 

ما به آن دو تا که اصلا نمی توانیم اشاره بکنیم و الاشارة للخواص لطائف للاولیاء و الحقائق للانبیاء اصلا نمی توانیم به آن برسیم اصلا در دستمان نیست و نمی توانیم هم به این راحتی برسیم ولی به دو تا می توانیم اشاره بکنیم. 

اگر بگوییم که عبارت للعوام حالا اینجا کدام عوام می شود؟ خیلی ها فکر می کنند وقتی می گویند عوام یعنی بیسوادها نه اینطور نیست اینکه می گوید که آیه قرآن در سوره جمعه دارد که می فرماید که ما پیامبر را بعث للامیین! اینجا خیلی ها فکر می کنند که ای پیامبر شما را برانگیختیم در مردم جزیرة العرب که سواد نداشتند اینکه خیلی هنر نیست اگر یک کسی بیایند برای کسانی که اصلا سواد ندارند اینکه هنر نیست. حضرت آیت الله علامه جوادی حفظه الله می فرماید که امیین یعنی بوعلی سیناها یعنی نوابغ روزگار یعنی انسان هایی که ملاصدرا! اینها در مقابل پیامبر امی هستند بیسواد هستند اینها چیزی نمی دانند اگر پیامبر آنجا برانگیخته می شود در مقابل اینها. 

پس می شود این نتیجه را بگیریم که از این روایت می توانیم معتقد بشویم که این عبارت برای همچنین انسان هایی است تازه برای کسانی که بیایند راجع به این الفاظ کار بکنند. 

مجری: بعد همین عبارات می توانند هدی للمتقین باشد. 

ش: می تواند تا یک حدی باشد. 

الان اینکه می گوید عبارت برای عوام است نگوییم برای بیسوادها است این خودش اول بحث است که پس یعنی چه اینجا باید فکر بکنیم که، اول عبارت چگونه خودش را نشان می دهد؟ عبارت تا یک حدی می تواند قلمرویش تا کجا هست؟ بعد هم حالا این هم عبارتی که مال خدا است تازه! نه عبارت یک انسان نه عبارت یک، حتی عبارت انبیاء هم نیست عبارت کلام خدا هم هست اینجا که حالا در نحوه کلام که اینجا الان چطور شکل گرفته چطور محقق شده چطور نزول پیدا کرده چطور به قلب پیامبر اینها بحث های خیلی زیادی هست که خیلی هم بحث کردند خیلی هم هنوز می گویند به ته قضیه نتوانستیم برسیم بالاخره چیست! فقط می دانیم کلام خدا است. 

حالا این کلام خدا برای عوام اصلا نمی دانیم… خیلی مشکل است که 

اشارة للخواص! اشاره للخواص است، مثلا در قرآن داریم بسم الله الرحمن الرحیم چه به ذهن ما می آید؟ می گوییم به اسم خدا نگفتیم به خدا، می گوییم بخدا؟ ما تازه در بسم الله الرحمن الرحیم می گوییم به اسم خدا، بخدا چرا نکردیم به اسم خدا شروع کردیم؟ پس کی به خدا می خواهیم شروع کنیم. 

اینها الفاظ و عباراتی است که اگر از اینها عبور نکنیم نه اینکه عبور بکنیم اگر متوجهش نشویم بمعنی و اشاره اش متوجه نشویم به حقایقش نمی توانیم برسیم. الفاظ و اشارات و حقایق و لطائف، چقدر فاصله شد؟ 

همینجا من یک کانال بزنم ما تکلیفمان را مشخص بکنیم حاج قاسم که تکلیفش را اینجا مشخص کرده این خیلی حرف سنگینی است با یک اشاره نمی توانیم این را بازش کنیم باید بعد راجع به این صحبت بکنیم که آقا انقلاب اسلامی مفهوم است عبارت است اشارت است لطائف است یا حقایق است؟ اینها باز نشده در انقلاب اسلامی یعنی در خیلی گویندگان ما خیلی ها که انقلاب اسلامی را تفسیر می کنند اصلا به این متوجه نمی شوند تمام انقلاب اسلامی را حتی مثلا ایثار و گذشت قاسم سلیمانی در مفاهیم تفسیرش می کنند شجاعتش مثلا اینقدر نترس بود اینطور بود این کار را می کرد. 

پس ما یک عبارت داریم در انقلاب اسلامی هم همین است یک عبارت داریم راجع به انقلاب اسلامی یک اشاره داریم یک لطائف داریم یک حقایق داریم. 

آن کسی که در قسمت عبارات انقلاب اسلامی دارد تلاش می کند کوشش می کند اصلا متوجه اشارات انقلاب اسلامی نمی شود و آن کسی هم که در اشارات انقلاب اسلامی دارد کار می کند معتقد به لطائف انقلاب اسلامی نمی تواند بشود اصلا نمی تواند بشود اصلا متوجه نیست که همچنین چیزی هست یا نیست. آن کسی هم که به حقایق می رسد خب آن کسی که به حقایق انقلاب اسلامی می رسد به حقایق انقلاب اسلامی می رسد هر سه تای دیگر هر چهارتا را دارد ولی آنکه به اولی و دومی قطعا اولی و دومی و سومی ندارد به هر اندازه که باشد. 

قاسم سلیمانی، حقیقت انقلاب اسلامی را درک کرد

ما باید ببینیم آیا پیام حضرت امام خامنه ای راجع به قاسم سلیمانی یا بعضی از حرف هایی که خود قاسم سلیمانی زده این حرف های قاسم سلیمانی سخنان قاسم سلیمانی رفتارش بعضی کردارهایش اینها در الفاظ است لفظ است یا اشاره است یا لطائف یا حقایق؟ این باز نشده کسی روی این کار نکرده یا حتی خود صحبت های حضرت آقا خود امام خامنه ای که راجع به حاج قاسم صحبت کرده غالبا آوردیمش در عبارات خرجش کردیم. چرا؟ چون نرفتیم بالاتر از این حرف ها که بگوییم حضرت آقا امام خامنه ای که این را دارد می گوید این اشاره به کجا دارد حالا اشاره که داریم می گوییم فقط نمی خواهیم بگوییم کنایه است اینجا اشاره را با کنایه قاطی نکنیم خیلی بالاتر از این حرف است. کسی در این قضیه کمتر رفته این هم باز خود انقلاب اسلامی هم همینطور. 

پس تا ما این عبارات را برای خودمان مشخص نکنیم تا این عبارات مشخص نشود تا تکلیف فکر را مشخص نکنیم که ما می خواهیم با کدام نگاه می خواهیم بیاییم سراغ قاسم سلیمانی با کدام نگاه می خواهیم به انقلاب اسلامی نگاه بکنیم، با کدام نگاه می خواهیم ائمه علیهم السلام را تحلیل بکنیم به آنها نگاه داشته باشیم با کدام جهان بینی، حالا بگوییم جهان بینی. 

من یک روزی فکر می کردم که شهید مطهری کتاب جهان بینی اش را همان اوائل نوشته بعد هم آمده همه کتاب ها را نوشته یک اتفاقی افتاد رفتیم دومرتبه دیدم شهید مطهری جهان بینی را سال ١٣٥٨ نوشته یعنی بعد از انقلاب نوشته من دیدم اینقدر این مهم است بعد از … نوشته، معلوم می شود که پس جهان بینی خیلی مهم است شما با چه نگاهی می خواهید به این مقوله نگاه بکنید به این مقوله انقلاب اسلامی. 

اگر شما در مقوله انقلاب اسلامی در عبارات انقلاب اسلامی هستی کلمات آقا را می آوری کلمات امام را هم می آوری خیلی جملاتی هم می آوری اما در عبارات بیرون نمی توانی بروی از عبارت بیرون نرفتی شما تا یک حدی انقلاب را داری در حجاب می بری! در حجاب داری انقلاب را می بری چرا؟ چون تو در الفاظ محدودش کردی! نمی گوییم اشتباه است می گوییم همه انقلاب نیست. 

برای اینکه کمی روشن بشود مثال می زنیم مثلا ببینید یک کسی سه جلد کتاب می نویسد راجع به خواص سیب یا راجع به خواص آب اما خودش آب ندارد سیب هم ندارد! چقدر این سیراب می شود؟ اصلا آب را ندارد ایشان یک قطره آب هم نمی تواند بخورد سه جلد کتاب هم نوشته یعنی سه جلد مفهوم نوشته راجع به آب یا سیب سه جلد الفاظ همه هم درست است همه هم از نظر علمی که نگاه بکنیم درست است غلط هم نیست! این خواص برای اینها هست اما این چقدر سیراب می شود؟ هیچی سیراب نمی شود. 

اما اگر یک کسی سیب داشته باشد درست است یا نه؟ سیب داشته باشد اما راجع به سیب نتواند خیلی حرف بزند ولی می فهمد سیب را، کدام به سیب نزدیک تر هستند کدام سیب را دارند کدام آب را دارند؟ آنکه سیب را دارد به سیب نزدیک تر است یا کسی که سیب را توضیح می دهد. یک کسی انقلاب اسلامی را دارد یکی انقلاب اسلامی را بلد است! 

یا مثلا در قرآن عم یتسائلون از چه سؤال می کنید شما؟! سوال می کنند از چه سوال می کنند؟ عن نبأ العظیم از یک واقعه، اینجا چه می خواهد بگوید آیه قرآن؟ می خواهد بگوید اصلا چه حق دارید شما سؤال می کنید؟ چرا دارید سوال می کنید؟! شما امیرالمومنین هست پیامبر، برای چه دارید سوال می کنید؟ حق سوال، کلا اینطور نیست که شما دارید سوال می کنید. 

انقلاب، خودش یک حقیقت است

یک عده ای دارند چه می گویند؟ انقلاب اسلامی چه کرد؟ اصلا متوجه هیچی نشده! انقلاب اسلامی چه کرد یعنی چه؟ کجای انقلاب اسلامی… می گوید چه؟ می فرماید که کلا سیعلمون بزودی متوجه می شوید خودتان را بزنید به این در به آن در اصلا اینجا جای سوال نیست باید چشمت را باز کنی ببینی چرا می پرسی شما؟ حقیقت پیامبر جلوی شما ایستاده چه را داری می پرسی؟ قیامت هست، اعمال و کردار و رفتار شما نشان داده می شود چرا متوجه نیستید؟ 

پس ببینید اینها خواندنی نیست اینها شنیدی نیست اینها دیدنی است باید بیایی ببینی. 

کسی که در قصه انقلاب اسلامی در قصه حاج قاسم سلیمانی در قصه دفاع مقدس از خوندان به سراغ دیدن نرفته باشد چطور می تواند انقلاب را توضیح بدهد؟ و تمامی اینهایی که در وجود امیرالمومنین متوقف شدند در سقیفه نتوانستند بیایند همین بودند دیگر می دیدند امیرالمومنین را خیلی از گویندگان ما خیلی از کسانی که در زمینه مذاهب هم کار کردند می آیند از زبان اهل سنت نقل می کنند که علماء و فقهاء و نمی دانم دانشمندان و مفسران اهل سنت راجع به امیرالمومنین علیه السلام این حرف ها را گفتند، کسی انکار نمی تواند بکند قابل انکار نیست اینها را گفتند! و با گفتنش هم اجازه ندادند ما هم برویم به سمت اشاره! ما را هم گیر انداختند همین جا ما را هم اسیر همین الفاظ کردند. 

شاید بنظر برسد که ادعایش سنگین باشد ولی شاید دارند می گویند همین جا ما بمانیم! مثلا آیا قرآن همه اش در علوم قرآن خلاصه می شود؟ یا نه پس ما کی از علوم قرآن باید عبور کنیم برویم بسمت باطن قرآن حقیقت قرآن؟ همه اش در همین علوم قرآنی ماندیم. من دارم تاکید می کنم نمی گوییم اینها نیاز نیست اینها نیاز است حتما باید اینها باشد، اما تا کی؟ تا چقدر باید چاق بشود تا کی باید دور اینها بچرخیم؟ 

الان در خود نظام ما هم همین است خیلی ها می گویند عزیز، چه می گویند راجع به رهبری؟ اصطلاحی دارند، عزیزتر از جانمان، به امام خامنه ای دارند می گویند اما وقتی نگاه می کنی اصلا هیچی نزدیک نیستند به آقا اصلا نزدیک نیستیم ما. 

مگر در دفاع مقدس شهداء دفاع مقدس شما می دانید که، اینها را بهتر از من می دانید مگر بچه های دفاع مقدس سعی نمی کردند نوع سبک زندگی شان سبک زندگی امام باشد؟ فقط نمی رفتند بجنگند فقط با عراقی ها بد نبودند فقط جنگ نبود! به اندازه ای که مثل امام خمینی شدند شهید شدند نه به اندازه ای که جنگیدند! 

مجری: شاید یک مثالش مثل همان ابن ابی الحدید باشد که افضل و مفضول و خلاصه 

ش: یعنی اصلا شما دارید خدای حکیم را طوری معنا می کنید که این خدای حکیم این خدای عادل این خدای عالم علی رغم اینکه فاضل بود مفضول، این کجایش حکیم است؟ شما صفت حکمت خدا را زیر سوال بردید که چه چیزی را ثابت بکنید؟ 

مجری: در بحث زیارت هم داریم می گویند هر کس برود زیارت کند می رود بهشت بعد یک قیدی دارد زیارت با معرفت! 

ش: ببینید خود زیارت هم یک چیزی دارد بی هیچی نیست که زیارت نداشته باشد. 

اما امیرالمومنین علیه السلام یا امام حسین علیه السلام به صرف همین راه را برای ما باز کردند برای بشریت باز کردند یا نه؟ زیارت مقدمه معرفت باید بشود؟ این را می خواهد به ما بگوید. 

این الفاظ این نوشتن ها این گفتن ها این کتاب های تفسیر و همه اینها این روایات اینها الفاظی است که ما را به اشارت برساند یا نرساند؟ 

مجری: شاید برای همین است که می گویند عبارت، یعنی باید عبور کرد توقف نداشت رویش. 

ش: کلمه است دیگر. نمی تواند هم نباشد اگر نباشد خودش هم همین را هم خود خدا خلق کرده کلام را خدا خلق کرده معنا را هم خدا خلق کرده اینکه من دارم حرف می زنم خالقش خدا است ما که نیستیم. این هم که من می توانم به شما منتقل بکنم خدا خلق کرده معنا را هم خدا خلق کرده این هم که شما متوجه می شوید این را هم خدا خلق کرده. 

اما از این فراتر هم هست یا نیست؟ بله هست بخاطر همین خیلی ها می گویند که خیلی از کسانی که در قرآن کار کردند می گویند قرآن را نباید ترجمه کنید٫ چرا؟ معادل لفظ قرآن در ترجمه فارسی نیست می گویند باید قرآن را تفسیر کنیم، خیلی ها به این قائل هستند. 

تا یک حدی هم درست می گویند یعنی می گویند حتی همین لفظ را می بینی؟ این لفظ معادلش در فارسی نداریم که بتواند معنای همین لفظ را برای ما برساند. مثلا مثل کلمه الله می گوییم خدا ولی کلمه الله بمعنی چیست؟ این کلمه الله بمعنای مستجمع جمیع اسماء و صفات، آنوقت شما می گویید الله یعنی یا رحمن یا غفور! کی خدا اینها را دارد در فارسی؟ 

حالا پس این تا اینجای بحث که تا اینجا آمدیم که ما می خواهیم ببینیم چگونه می خواهیم با کتاب خدا برخورد کنیم. کتاب خدا که من دارم می گویم چون این بحث باید اینجا جا بیافتد یا یک جایی بحث بکنیم نمی دانم حالا مفروغ عنه بگیریم از آن رد بشویم که بگوییم انقلاب اسلامی عبارة اخری قرآن است! عبارة اخری توحید ناب است این را نباید بگوییم یا باید بگوییم اینها را؟ جایش هست اینجا یا نیست؟ 

مجری: قطعا استفاده می کنیم. 

ش: اگر ما گفتیم انقلاب اسلامی عبارة اخری توحید نیست چه دلیلی دارد که ما اینهمه فداکاری برایش بکنیم اینهمه شهید بدهیم اینهمه کشته بشود؟! آقا یک تغییر نظام است یک نظامی رفته یک نظامی آمده مثل بقیه انقلاب ها که خیلی ها دارند می گویند، داریم مذاکره می کنیم تا کی می خواهیم، پس چرا اینهمه شهید دادیم؟ اگر انقلاب اسلامی بخاطر یک تأمین زندگی بود یک امر معاش زندگی ما بود چرا اینهمه ما تلاش کردیم کوشش کردیم؟ اگر اسلام بمعنای این بود که ما ی توانستیم با نظام سلطه کنار بیاییم بعد مذاکره بکنیم چرا امام حسین علیه السلام شهید بشود چرا اینقدر امام حسین باید هزینه بکند برایش؟ چرا خدا اینهمه هزینه برای نظامش کرده برای اسلامش کرده؟ چرا خدا، مگر خدا نکرده؟ بجرات می توانیم بگوییم خدای تبارک و تعالی تمام بهترین موجوداتش را فدای دینش کرده، مگر نکرده؟ از اول خلقت تا حالا این کار را کرده از اول خلقت تا الانی که ما هستیم می بینیم بهترین بندگانش را فدای دینش کرده. 

اگر بنا باشد ما با نظام سلطه با شیطان با حالا همان سلاطین کنار بیاییم مذاکره بکنیم یکی بدهیم یکی بگیریم، درست است یا نه؟ گفتگو داشته باشیم یا مثلا کنار بیاییم پس چرا اینقدر ما هزینه کردیم؟ این باید روشن بشود که ما کدام اینها را داریم می گوییم. 

مجری: یک عبارتی گوستاو لوبون دارد درباره حضرت علی علیه السلام که به تعبیر خودش امیرالمومنین سیاستمدار نبود، چرا مثلا با سه گروه جنگیدنی؟ با یکی صلح می کردی با یکی دیگر می جنگیدی بعد در جوابش گفتند آقا قرار نیست ما همان سیاستی که شما بخواهید مثلا در ازایش قدرت را توجیه کنید داشته باشیم. 

ش: حالا ببینید اینها بعضی اینها دیگر در لفظ نمی آید یعنی بعضی اینها که چرا امیرالمومنین علیه السلام یک مقوله دیگر می خواهد تا انسان این را متوجه بشود. من این را می گویم و بعد هم مفصل به آن می پردازیم. 

همانطوری که ببینید خود قرآن می فرماید که لا یمسه الا المطهرون، البته این ذلک الکتاب لا ریب فیه، شکی در آن کتاب نیست حقیقت قرآن را دارد می گوید باطن قرآن باطن عالم یا حقیقت امام معصوم یا باطن امام معصوم همه به این مساله اشاره شده. 

لا یمسه الا المطهرون شما می خواهید به این قرآن ورود پیدا بکنید؟ اولین شرطش طهارت است، طهارت ظاهری و باطنی. اول شما با همین دست نمی توانید به این قرآن دست بزنید به کلماتش دست بزنید ولو اینکه لفظ کلب در قرآن نوشته باشد در قرآن مگر کلب و خنزیر نیست؟ نه می توانم بدون وضو دست به کلب و خنزیر بزنم بگویم اسم سگ است می توانم یا نه؟ باید وضو بگیرم من، اینها خیلی بحث های سنگینی است! 

شما حق ندارید دستت را بدون وضو روی کلمات قرآن حتی آنجایی که کافر نوشته کلب و خنزیر نوشته شراب نوشته چون کلام کلام خدا است این مال ظاهرش است تازه، نمی توانید جنب باشید نمی توانید حیض باشید باید حتما طهارت ظاهری داشته باشید. 

بهمین دلیل هم می فرماید که لا یمسه الا المطهرون می خواهی ورود پیدا بکنی؟ طهارت باطنی هم می خواهد. به اندازه ای که طهارت باطنی کردی هر چه طهارت باطنی تو درست باشد قرآن می آید خودش را نشان می دهد نمی توانی ورود پیدا بکنی قرآن خودش را به تو نشان می دهد. 

انقلابِ  بی حجاب!

در انقلاب اسلامی هم همین است به هر اندازه ای که شما در مقابل انقلاب اسلامی خضوع کردی خشوع کردی طهارت بخرج بردی یعنی صادق بودی خالص بودی صمیمیت با آن داشتی انقلاب را بخاطر انقلاب قبول کردی انقلاب خودش را به شما نشان می دهد. 

اما اگر شما خواستی از سر خدعه و نیرنگ و نمی دانم فرصت طلبی و قدرت طلبی و شهرت طلبی و هر چیزی که غیر از اخلاص باشد به آن رجوع بکنی انقلاب اسلامی خودش را به شما اصلا نشان نمی دهد! مگر نمی گویند آقا چرا ما امام زمان را نمی بینیم؟ یک کسی آمد خدمت مرحوم علامه طباطبایی عرض کرد که آقا چرا ما امام زمان را نمی توانیم ببینیم؟ فرمود بنشین پشت سر من! گفت حالا من را می بینی؟ گفت نه، گفت چرا؟ گفت برای اینکه پشتم به شما است، گفت امام زمان هم همینطور است پشتمان به امام زمان است. 

یعنی این را می دانست می توانست با کلمات بگوید اما اشاره ای به او نشان داد یعنی یک طوری کرد که دیگر نتواند حرفی، یعنی آوردش در یک بحث دیگر. نگفت که پشتت به طرف امام زمان است عملا به او نشان داد. 

ما که امام زمان را نمی بینیم همه هم می دانیم بخاطر گناه است چرا نمی توانیم دست برداریم؟ این را بمعنای مفهوم گرفتیم نه بمعنای واقعی. 

امام زمان را نمی توانیم ببینیم چشم هایمان گنهکار است ما گنهکار هستیم همه در این مفهوم گیر کردیم به حقیقتی نرسیدیم به اشاره ای نرسیدیم و نمی خواهیم هم برسیم. 

حالا انقلاب اسلامی هم همین هست یا نیست؟ در انقلاب اسلامی هم ما در کلمات و عبارات انقلاب اسلامی ماندیم. در مفهوم انقلاب اسلامی ماندیم در ظاهر انقلاب اسلامی ماندیم هر چه می خواهی اسمش را بگذار نرفتیم الان که می گوییم اسم خاصی نمی خواهیم بگوییم، چالش انقلاب را می خواهیم بگوییم تا برسیم به سردار بزرگوار. 

… نکردیم همیشه من کلام امام را کلام امام انقلاب را امامین انقلاب را یا خود انقلاب اسلامی را حقیقت انقلاب اسلامی را می آوریم در الفاظ دچار حجابش می کنیم گرفتارش می کنیم بعد هم خودمان می گوییم هیچ اتفاقی نمی افتد، چرا اینطور شد چرا این کار را می کند؟ بخاطر اینکه خودمان دچار حجابش  کردیم. 

ببینید دنبال فرمایشی که شما کردید جواب سوال شما که چکار بکنیم که قاسم سلیمانی ها تکرار بشوند و تکثیر بشوند. اگر قبل از این سوال این مساله خوب روشن نشود که فرق بین مفهومی کردن معارف دینی و خود انقلاب اسلامی یا حتی مفاهیم دینی با حقیقی بودنش اگر این دو تا با هم مشخص نشود ما خیلی جاها شاید نتوانیم به یک نتیجه مطلوب برسیم! 

باز هم برای اینکه یک مقداری این مقدمه باشد که وقتی بحثمان را شروع می کنیم بهتر بتوانیم منظور را برسانیم. 

این تقسیم بندی را ببینید، انسان ها روی کره زمین از اول تا حالا تا روز قیامت هم که باشد از این چهار دسته خارج نیستند من این را می گویم که مشخص بشود همان روایتی هم که خواندیم در دسته بندی جایش می شود. 

انسان از این چهار دسته خارج نیستند یا جاهل هستند یا آگاه هستند یا خودآگاه هستند یا دل آگاه هستند! جاهل ها چه کسانی هستند و آگاهان چه کسانی هستند؟ جاهل ها کسانی هستند که نسبت به یک موضوعی هیچ اطلاعاتی ندارند نمی خواهند هم اطلاعات داشته باشتد. مثلا قبل از انقلاب یک عده ای اصلا نمی دانستند شاه بد است الان هم یک عده ای نمی دانند جنایت های آمریکا چه شکلی است شاید مثلا دکترا هم داشته باشد سواد هم داشته باشد اما نظام سلطه را نمی شناسد اهدافش را نمی داند ایدئولوژی شان را نمی داند فرهنگشان را نمی داند! مکتبشان را نمی شناسذ شاید هم یکسری بیاید تاریخ غرب را بگوید اما متوجه اهداف باطنی آنها نمی تواند بشود. این می شود جاهل این نسبت به این موضوع جاهل است حالا هر چند هم نسبت به یکسری چیزهای دیگر علم داشته باشد. 

ما اینطوری می آییم تقسیم می کنیم اینطور می گوییم که اگر کسی به تفکر تاریخی خودش و تفکر تاریخی را می گوییم چیست، اگر نسبت به تفکر تاریخی اطلاعاتی نداشته باشد هر اطلاعاتی داشته باشد می شود جاهل!!! 

تفکر تاریخی را می توانیم اینگونه بگوییم که تقدیر الهی در هر دوره ای در هر زمانی تقدیر الهی هست نمی توانیم بگوییم تقدیر الهی نیست اراده الهی است. اراده الهی چگونه رقم خورده؟ اصلا هست یا نیست؟ شاید یک آدمی اصلا بگوید قبول نداریم. 

اما اگر بگوییم تقدیر الهی هست طرف خبر ندارد می شود جاهل، انکار با خبر نداشتن فرق می کند اصلا نفهمیده و نمی خواهد هم خبر داشته باشد این می شود جاهل! نمی داند شاه بد است نمی داند آمریکا بد است نمی داند نظام سلطه بد است نمی داند اصلا مدرنیته چه می خواهد از انسان چه برنامه ای برای بشریت دارد برنامه اش چیست، اصلا اینها را نمی داند. ادعایش هم می رسد. 

طرف چقدر تلاش می کند آخرش نگاه می کند دارد اثبات مبانی غرب انجام می دهد یا حتی خیلی ها کتاب می نویسند آیه و روایت هم می آورند اما آیه و روایت را می آورند که مؤید آن نظرات باشد، این جاهل است نسبت به مبانی غرب یعنی به کفر پنهان جاهل است! 

مجری: برای رفع این جهل باید واحد دانشگاهی پاس کند چکار کند؟ 

ش: نه بحث من همین است که من اصلا نمی خواهم بگویم که کجا برود کجا نرود! ببینید این بحث فراتر از سیستم آکادمیک و دانشگاهی و این چیزها است! یعنی اصلا به اینها ربطی ندارد. چون کاش این بحث را می شد اینجا انجام بدهیم یک بحث عمیقی ما داشتیم من چند جلسه هم خدمت بعضی آقایان بودیم و توضیح می دادیم، فرق بین متون دینی با متون آموزشی کلاسیک و غیرکلاسیکش حتی متون دینی و آموزشی، اینها چیست؟ فرق واقعا عجیب و غریبی هست. 

اصلا شما در سیره اهل بیت علیهم السلام چه نوع تربیت می بینید چه نوع آموزش می بینید؟ هیچگاه در متون دینی و سیره اهل بیت علیهم السلام و انبیاء علیهم السلام آموزش صرف نیست! یعنی همیشه آموزش آمیخته به تربیت است به پرورش هم هست. 

اما در متون درسی که مثلا الان دارد رقم می خورد در سطح جامعه بشری آموزش است هیچکسی هم ادعا ندارد که من دارم پرورش می دهم می گوید من دارم آموزش می دهم کاری هم ندارد که آن انسان کجا دارد می رود این هم ما می گوییم جاهل به خیلی چیزها هست. 

مثلا نگاه می کنیم طرف همین که پسرش یا دخترش قبول شده در دانشگاه فلان خیلی خوشحال است اما حالا چه اتفاقی برای این می افتد برایش مهم نیست مثلا روحش نابود می شود نابود نمی شود انگیزه هایش چه می شود! تدینش کمالش اینده اش اصلا اینها برایش مهم نیست همین که بیاید بگوید دختر من یا پسر من دکترای فلان دارد! این خیلی نسبت به خیلی حقایق جاهل است! ولی اینجا خیلی آگاهی دارد. 

اینها تقسیم بندی نشده متاسفانه در این مساله خیلی خلط شده! پس یک گروهی ما داریم جاهل. 

یک گروهی داریم آگاه هستند نسبت به جاهل می داند که شاه بد است نظام سلطه بد است نظام استکبار بد است آمریکایی ها بد هستند اما می گوید، شما در این تقسیم بندی هایی که عرض می کنم خدمتتان ببینید افراد جایشان، هم قاسم سلیمانی را جایش را پیدا بکن هم دیگران را هم ردیف های ایشان را همرزمان ایشان را همسنگری های ایشان را همسن های ایشان را سیاسی هم می توانیم جایگزین بکنیم در این چیزی که می گوییم. 

می گوید اینها بد هستند اما ما نمی توانیم کاری بکنیم اینهل قدرت دارند توان دارند علم دارند آگاهی دارند تسلط دارند برنامه دارند نمی دانم همه اینها حساب کتاب دارد نمی توانیم با اینها مبارزه بکنیم این هم یک گروه هستند آگاه هست اما نمی تواند درست. 

گروه سوم کسانی هستند که اینها خودآگاه هستند او آگاه بود این خودآگاه است، جهل و آگاهی و خودآگاهی. این می گوید که، هر کسی من را خلقم کرده خالق من، یا اصلا من که خلق شدم فراتر از این هستم که در این سیستم بگنجم بخواهم برده این نظام بشوم در این نظام مثلا نوکری بکنم بردگی بکنم اسیر بشوم نه، من فراتر از این حرف ها هستم. نه من من نوعی اصلا انسان فراتر از این حرف ها هست نباید اینطور باشد ما برای چه سلطه بپذیریم و اسیر باشیم؟ چیزهای دیگر مختلف تا آخر. 

وارد مبارزه هم می شود منتهی به دلیل اینکه مبانی او تا یک حدی هست می خواهد خودش را از زیر سلطه نجات بدهد خودش مطرح است منیتش مطرح است حتی حریتش مطرح است وجدانش مطرح است این تا یک جایی می آید اگر از این نظام سلطه آمد بیرون تمام می شود دیگر می گوید من می خواستم از آنجا بیایم بیرون من نمی خواستم، ما می خواستیم شاه ساقط بشود شد، می خواستیم تحت تسلط سلطه داخلی نباشیم شدیم. یا مثلا از سیر سلطه آمریکا بیاییم بیرون حالا دیگر بیاییم تکنوکرات باشیم طوری نیست خودمان هستیم دیگر می خواستیم از زندگی لذت ببریم خودمان یک کاری داریم می کنیم این هم تا یک جایی می آید از این به بعد نمی توانند جلو بروند، چرا نمی توانند؟ چون مبانی اش را ندارند ابزار لازمش را ندارند! 

گروه چهارم چه کسانی هستند؟ دل آگاه هستند این دل آگاه ها کسانی هستند که فراتر از علم چیز بلد هستند! فراتر از علم استدلالی علم مفهومی علم انتزاعی، علم دارند اما علمشان علم انتزاعی نیست مثلا یک مادری به بچه خودش عشق دارد علاقه دارد ایمان دارد علم دارد استدلال هم نمی تواند بکند شاید هم بتواند استدلال بکند انتزاع هم نکرده. اگر به او بگوییم تعریف کن بچه ات را دوست داری این دوست داشتن را به ما نشان بده تعریف کن می گوید نمی توانم به شما نشان بدهم، همین که خیلی دوستش دارم! درست است یا نه؟ 

برای اینکه کمی روشن بشود مثلا شما خواب می بینید خوابتان هم صادق است رؤیای صادقه است بعد هم به آن می رسی وقتی می خواهی برای کسی تعریف کنی نمی توانی می گویی یک طوری بود، چطور بگویم؟ خودت می دانی، این می شود علم حضوری این می شود علم حقیقی یعنی به حقیقت شما رسیدی حقیقت را نمی شود برای کسی توضیح بدهی ولی چکار می توانی بکنی؟ با اشاره می توانی به آن اشاره. 

مثلا می توانی بگویی فلان چیز را دیدی؟ خوردی؟ فلان حال به تو دست داده؟ یک چیزی شبیه آن! داری به آن اشاره می کنی اصلا به او مفهوم منتقل نمی کنی چون در مفهوم نمی آید! 

خدا در مفهوم نمی آید قیامت در مفهوم نمی آید امام معصوم در مفهوم نمی آید یعنی مفهوم محدود است دیگر! مفهوم محدود است قلمرو مفهوم حد دارد در مفهوم نمی ایند اینها. 

از اینطرف هم شما می دانید هست. حالا اینکه به دل آگاهی رسیده چون به اصل حقیقت رسیده حقیقت که دیگر حد و مرزی ندارد که بگوییم مثلا حقیقت تا کجا هست؟ اگر کسی به سرچشمه رسید اگر کسی فناء در خدای تبارک و تعالی و معارف الهی شد این حدش کجا است؟ کجا برسد خسته می شود؟ حدی ندارد دیگر. 

اگر کسی به امیرالمومنین علیه السلام به امام حسین علیه السلام متصل شد اگر تا کجا رسید خسته می شود؟ اینکه بپرسیم تا کجا رسیدی سوال غلط است! چون حدی آنجا نیست نفس ناطقه انسان حدی ندارد که، اگر انسان به یک مرحله ای رسید به دل آگاهی رسید که من عرف نفسه فقد عرف ربّه فهمید که این وجود این وجودش نه هیکلش نه، اصل وجودش این اصل وجود از یک جایی سرچشمه گرفته است خودش هم می شود نامحدود وقتی نامحدود بشود آنجا برسد اصلا دیگر خستگی معنا ندارد. 

فقط یک گریز کوچکی می زنیم تا بعد ان شاء الله، می توانیم بگوییم اصلا همین است غیر از این هم کسی بگوید غلط است قاسم سلیمانی به متن واقع رسیده به حقیقت رسیده شجاعت اصلا دیگر در مقابلش چیزی نیست! ایثار، اگر کسی به متن واقع برسد به حقیقت برسد با آن حقیقت دارد زندگی می کند می فهمد که او انتهاء ندارد حدی ندارد که تمام بشود اگر ده مرتبه هم کشته بشود باز هم می خواهد کشته بشود صد مرتبه هم بشود. مثل همان شهداء کربلا که به امام حسین علیه السلام عرض کردند یابن رسول الله ما اگر چند دفعه هم، چرا؟ چون به یک مرحله ای رسیدیم آنوقت آن مرحله دیگر ببینید این مرحله توضیحی توصیفی نیست این مرحله مرحله ای است که دیدنی است لمس کردنی است لمس حسی هم نه لمس وجودی است درک کردنی است دیگر. 

مثل همین عشق مادر که به بچه اش علاقه دارد نمی تواند هم توضیح بدهد برای کسی! تجربگی خود انسان است تجربه خود انسان است منتهی تجربه مادی نیست تجربه معنوی است. این تجربه معنوی که نمی شود بیاییم برای کسی توضیح بدهیم که پس چکار ما می توانیم بکنیم؟ ما می توانیم لایه های بحث را باز بکنیم لایه های بحث را اشاره بکنیم که این حقیقت هم هست حقائقی هست. این حالا یک مقداری می تواند که بله… 

ولی باز هم شاهد مثال این است همه ما می گوییم آقا خدای تبارک و تعالی قرآن را فرستاده برای هدایت انسان ها پیامبر هم ارسال کرده برای هدایت انسان ها. اما بگوییم اینطرف آیه را ما این تیکه آیه را توجه نمی کنیم لانزلنا الیک الذکر ذکر یعنی چه؟ یعنی قرآن ای پیامبر ما این قرآن را بر شما نازل کردیم درست است یا نه؟ لتبین للناس برای اینکه بیان کنیم برای مردم، چه چیزی بیان بکنیم؟ آیا ذکر را بیان بکنیم؟ لتبین للناس ما نزل الیهم آنچه که بسوی مردم نازل کردیم برای مردم نازل کردیم چه برای ما نازل کرده؟ پس یک حقیقی قرآن شد یک چیزی هم به ما نازل کرده! 

آنچه به ما نازل کرده آن حقیقت است آن حقیقتی که در باطن انسان هست  اینکه می گوییم انقلاب اسلامی ذاتش توحید ناب هست برگشت توحید ناب است یعنی فطرت انسان هست! حقیقت انسان هست! 

حالا اگر من در خودشناسی در انقلاب شناسی در معرفت شناسی در پیامبر شناسی در معاد شناسی در اسلام شناسی در خداشناسی در هر زمینه شناسی اگر دچار مفهوم شدم مفهوم قلمرویش مشخص است و معلوم که مثالش را من زدم راجع به سیب. 

رسیدن به حقیقت، ضمیر حق طلب مردم را غلیان وا می دارد

اما اگر از اینجا از این عبارات و مفاهیم عبور کردم به اندازه عبورم حقیقتی را پیدا کردم حقیقتی را پیدا کردم یعنی چه؟ یعنی وجودم اصالت پیدا کرد! ثبوت پیدا کرد سریع ثابت شد جایی ماندگاری اش، ماندگاری اش برای همین است. بخاطر همین بعد گفتیم اشاره بکنیم که اینکه در تشییع جنازه قاسم سلیمانی اینهمه جمعیت می آیند فکر می کنیم احساسات است بعضی ها می گویند احساسات بوده صدا سیما بوده تبلیغ کرده، اصلا این حرف ها نیست این حرف ها نیست که. فقط در پرانتز بگویم تا بعد اشاره بکنیم. به دلیل اینکه قاسم سلیمانی با تمام وجودش به آن حقیقت رسیده بود آن حقیقت هم در فطرت همه انسان ها هست همه انسان ها می دانند بعد خدا به آنها نازل کرده چون به آن حقیقت رسیده بود آن حقیقت به صحنه آوردن خدا بود وقتی شهید شد همه احساس کردند که یک چیزی در درونشان غلیان پیدا کرد تحریک شد یک چیزی در وجودشان تکان خورد! از بیرون چیزی نبود ما فکر می کنیم از بیرون است تصور ما این است از بیرون است این حرکت صدا و سیما تاثیر گذاشت، نه این نیست! طرف اصلا در این باغ نبود اصلا حزب اللهی نبود اصلا انقلابی نبود اصلا به نظام بد می گفت ولی آمد بیرون، ما این را باید کشف بکنیم اینجا این را باید روشن بکنیم که اینکه آمد در تشییع جنازه شهید سلیمانی چه وجه مشترکی یعنی وجه مشترک این با قاسم سلیمانی چه بود؟ و قاسم سلیمانی چطور توانست در وجود این تاثیر بگذارد؟ از همین راهی که خدمتتان عرض می کنیم که از این مفاهیم عبور کردن و حقایقی که حالا هست. 

این هم روشن شد؟ 

مجری: یعنی معتقد هستید که هر کسی که بر مبنای فطرت خودش در مسیر حق حرکت کند طبق آیه جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا هم راه حق را پیدا می کند هم بقیه هم بابت زلالی فطرت به او گرایش پیدا می کنند. 

ش: همین است اصلا فلسفه انبیاء آمدند چکار بکنند؟ انبیاء آمدند به ما چیز اضافه بکنند یا نه انبیاء می گویند همان فطرت خدایی شما داشته باشید. من این را خیلی جاها گفتم نسل اولیه انقلاب که تربیت شده امام خمینی هستند امام خمینی چقدر برای ما کلاس گذاشت چند تا جلسه برای ما گذاشت؟ پس چرا این جوانی که کف خیابان بود در کاباره اینطرف آنطرف حالا قبل از انقلاب خیلی وضع خوبی نداشت با صحبت امام آمد در خیابان از کف خیابان رفت مسجد و بسیج و از مسجد رفت جبهه و شهید شد، کلاسی نبود. یا نه ایشان با فطرتش برگشت به امام خمینی دیگر با امام فاصله ای ندارند. 

اینکه بچه ها می آیند می گویند روح منی خمینی بت شکنی خمینی چه در امام می بینند ظاهر امام را دارند می بینند قیافه امام را دارند می بینند؟ یا خودش را دارد امام می بیند می بیند امام تجسم خودش است تجسم حقیقت خودش است. 

مجری: خیلی ها هستند که در ظاهر شبیه هستند یعنی ما الان شاید قیافه ما را کنار عکس شهداء بگذارند صورت ما شبیه باشد شعارها سخنرانی ها شبیه است اما اینها در دل مردم اثر نمی کند شاید از همان باب باشد که کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم! یعنی چیزی که مردم می بینند در امثال حضرت امام در آقا یا امثال شهید سلیمانی بحث این هست که اینها در فعل و عمل خودشان هم مقید بودند. 

ش: حالا می گویم باید یکبار جلسه دیگر گذاشت اینجا بحثش را باز نکردم که یک جلسه دیگر این را مطرح بکنیم. 

اما ببینید امام خمینی مگر چند تا سخنرانی کرد اول انقلاب؟ که اینهمه طرف یک شهید رضایی نامی است حالا اسم کوچکش یادم نیست سال اوایل ١٣٥٨ بلند می شود می گوید من امام فرموده است ما باید انقلابمان را به جهان صادر بکنیم حالا من باید چکار بکنم؟ یک بچه بیست و دو ساله که سربازی هم نرفته بلند می شود می رود در روستاهای افغانستان انقلاب را صادر می کند! بعد هم شهید می شود همانجا دفنش می کنند و بعد مدتی می آیند می گویند شهید شد و برادرش می رود قبرش را پیدا می کند مادرش باورش نمی شود. 

چطور ما این شهید را می توانیم تحلیل بکنیم این کجا را دارد می بینید که دنبال اینکه می مانم نمی مانم جنازه ام برمی گردد برنمی گردد این به چه متصل شده؟ غیر از این است که این به یک حقیقتی دسترسی پیدا کرده است که دیگر حاضر نیست با چیزی عوض بکند از عبارات و کلمات و قیافه و اینها رد شده عبور کرده غیر از این است مگر؟ 

مجری: الان شما معتقد هستید که قاسم سلیمانی چون متصل شد از باب قلبی و باصطلاح فطری به منبع فیض به خدا به راه اهل بیت ذوب در این راه شد ولایت اهل بیت را پذیرفت در این مسیر هم رفت و اثرگذار بود. 

اگر کسانی دیگر بخواهند راه سلیمانی را بروند باید قطعا باید …

ش: یک مسیر بیشتر نیست ده تا مسیر هم نیست. 

تکثیر سلیمانی، احیای فطرتها، معارف انقلاب

ما در روایت داریم که می فرماید که اگر مثلا کسی رفت عیادت یک مریض! یا مثلا رفت مشکل و گرفتاری ای را حل بکند ثواب این کانه مثل این است که مثلا کنار پیامبر چند تا حج مقبول انجام داده. این مگر می شود همچنین چیزی که کسی یک عیادت مریض اینهمه ثواب داشته باشد؟ بله! منطقا همین است از نطر فلسفی هم دارد عقلی هم دارد چرا؟ منتهی یک معونه می خواهد یک هزینه می خواهد تحلیل این حرف یک ایدئولوژی می خواهد یک جهان بینی درست می خواهد جهان بینی ای که تعبدی هم نباشد جهان بینی عقلی می خواهد این است خلاصه اش این است. 

ما می گوییم که حالا نگویم این بحث ها درهم نشود. اما چون لازم است این بحث چون بحث باز نشده اگر ما آخرش هم بگوییم به دل طرف نمی نشیند تعبدی می خواهد قبول بکند. 

الان من و شما که اینجا نشستیم می گوییم علم خدا در صحنه هست یا نیست؟ علم خدا در صحنه هست یا نیست؟ باید باشد علم خدا. ولی ما علم خدا را کجا می توانیم پیدا بکنیم؟ شما هیچ ملحدی هم پیدا نمی توانی بکنی هیچکسی را نمی توانی پیدا بکنی که بگوید خدا علم ندارد یا اصلا خالق علم ندارد نگوید خدا! بگوید اینکه این نظام هستی را بوجود آورده علم نداشته چون علم مقدم بر خلقت است اول باید کسی که می خواهد یک چیزی را خلق بکند باید علم داشته باشد یک مهندس باید علم داشته باشد بعد بنشیند نقشه بکشد بعد یک ساختمان بسازد علم مقدمه است. حالا بسازد یا نسازد خلق بکند یا نکند به این کار نداریم. 

پس سازنده این نظام سازنده این کاغذ سازنده این خودکار اول علم دارد هر که می خواهد باشد هر چه می خواهد باشد پس علم در صحنه هست. حالا ما می گوییم آنکه این نظام هستی را بوجود آورده علم دارد علمش در صحنه هست الان علمش هست. 

علم هم یک چیزی نیست که ظرف نخواهد علم حتما ظرف می خواهد یعنی یک مظروفی است که ظرف می خواهد. شما نشستید اینجا صد سال هم نشستید اینجا هیچ چیزی نمی گویید هیچ کسی متوجه نمی شود شما علم دارید یا چه علمی دارید باید چکار بکنید؟ باید این را در ظرفی بریزید یا در بیان! یا در نوشته یا در قالب هنری و حرکتی درست است یا نه؟ یعنی شما باید سخنرانی کنی باید حرف بزنی اظهار نظر بکنی بنویسی تا بگوییم ایشان این را بلد است اما اگر ننویسی چطور؟ اگر نپرسی چطور؟ هیچی نیست. 

بالاخره این خالق این نظام علمش … محقق می شود علمش که در صحنه هست نمی توانیم بگوییم علم نیست حالا این علم کجا باید تجسم پیدا بکند؟ عرض کردم علم شما در کلام است در رفتار است در نوشتن است و در حرکت است. حالا که علم خدا در صحنه هست کجا باید در صحنه باشد؟ یا در قالب کتاب است نوشته مثلا قرآن است، الان این قرآن مفسر می خواهد یا نمی خواهد؟ اینکه کلام صامت است مفسر می خواهد یا نمی خواهد؟ می گوییم علم خدا در یک شخصی باید تجلی بکند در یک انسانی باید تجلی بکند یعنی از نظر فلسفی من دارم این را می گویم از نظر عرفانی دارم می گویم اصلا نمی شود یک موجودی روی این کره زمین باشد بنام ممکن الوجود و نیازمند نمی تواند باشد نیازمند باشد و بین این و خدا که این را خلق کرده بعنوان خالقش خلقش کرده واسطه ای نباشد! فرض این محال است. این یک جای دیگر باید بحث بشود مفصل هم هست که هر نقصی دلیل بر وجود کمالش است. 

در این ماجرا می گوییم آن انسان، انسان در صحنه است ما الان هستیم زنده ایم! ولو اینکه اصلا کمال من انسان کامل است! من یک حرکتی می کنم بروم مشکل کسی را حل بکنم بروم گرفتاری کسی را حل بکنم. چون من از طریق انسان کامل با آن کمال مطلق ارتباط دارم چون انسان ممکن الوجود بوسیله یک انسان کامل ارتباط دارد با کمال مطلق وقتی من حرکت می کنم اولین کسی که از نظر علمی متوجه می شود که این کار من بخاطر کمک کردن به یک انسان دیگر است کیست؟ انسان کامل متوجه می شود قلب انسان کامل متوجه می شود. چون انسان کامل واسطه بین خالق و مخلوق است واسطه بین اینها هست از طریق این امام زمان از طریق این انسان کامل تمام موجودات به همدیگر ارتباط دارند! درست است تا اینجا یا نه؟ 

وقتی قلب امام زمان یا همان انسان کامل قلبش شاد می شود تمام ما سوی الله شاد می شوند! باز هم مثال بزنیم تا کمی روشن بشود. اگر شما در خانه نشستی مثلا بچه ات یک کاری کرد جلوی شما که شاد شدی این شاد شدن یک لحظه شما چه اتفاقی در وجود می افتد که تمام سیستم بدنت به وجد می آید؟ چطور می شود از چه طریقی این اتفاق می افتد؟ یا مثلا برعکسش نگاه می کنیم دندان شما درد می کند دندان من درد می کند نمی توانم بخوابم اگر دندان را نگاه بکنید مثلا نیم سانت است کمتر از نیم سانت است دردش هم خیلی محدود است به چه دلیلی؟ بعضی ها می گویند بخاطر عصب، اگر عصب باشد اگر صرف عصب باشد که حالا طرف می گوید عصب است خیلی خوب به فرض اینکه قبول می کنیم کسی که از دنیا رفته چشمش باز است چرا نمی بیند؟ چرا گوشش نمی شنود؟ سیستم عصبی اش هم مرده؟ چطور مرده به چه شکل مرده؟ چه شده که مرده؟ 

پس صرف عصب نیست عصب هم خودش یک ابزار است مثل چشم، بخاطر آن نفس انسان است آن نفس ناطقه انسانی است روح الهی انسان است. از طریق این روح الهی انسان تمام اعضاء بدن انسان به همدیگر مرتبط است بدون استثناء شما اینجا بچه یک کاری می کند شاد می شوی همه بدنت به وجود می آید! یعنی آن روح که شاد شد همه بدن شما را تحت تاثیر قرار داد. 

این حرکتی که شما اینجا انجام می دهی که مشکل کسی را حل می کنی از طریق روح کلی که انسان کامل است که شاد می شود تمام نظام هستی شاد می شود ده تا حج مقبول را گفتند یک چیزی ما بفهمیم، وگرنه باید بگویند همه هستی شاد می شود حدی ندارد. 

حالا همین مساله اگر بیافتد جای دیگر اتفاق بیافتد یک کسی در هدایت بشر این دغدغه را داشته باشد در نجات انسان این دغدغه را داشته باشد این دیگر چقدر می شود؟ یک وقت مثلا شما می روی یک انسان را نجات بدهی یک انسان را می روی نجات بدهی یک وقت شما می روی یک مشکلی را حل بکنی یک وقت شما در خانه ات نشستی می خواهی نماز بخوانی بعد می گویی چکار بکنم که این نمازم را خدا قبول بکند این کار را بکنم آن کار را بکنم! چکار بکنم که خدا نمازم را قبول بکند چکار بکنم که خدا در من تجلی بکند چکار بکنم که خدا قلبم را هدایت بکند چرا بکنم که مثلا صفای باطن داشته باشم این هم یک حدی دارد. 

اما یک وقت نه یک وقت شما می گویی چکار بکنم، خدا رحمت بکند شهید برادران را می گفت  به شهید نظافت گفتم برادر نظافت تا کی در جنگ می مانی؟ کمی فکر کرد و گفت تا وقتی یک مستضعف روی کره زمین باشد. 

این را من نمی توانم تحلیل بکنم واقعا این در دستگاه فکری نمی دانم مدرنیته اصلا قابل تعبیر نمی شود تعبیرش بکنی تفسیرش بکنی آن هم جنگی که مشخص نیست اول جنگ است! ببین افق زندگی کجا رفته؟ بی نهایت شده می گوید تا وقتی یک مستضعف روی کره زمین باشد. این را چگونه پیدا کرده چگونه حل کرده برای خودش با کدام دو دو تا چهارتا؟ با کدام معادله شما می توانی این را به او تفهیم کنی با کدام استدلال می توانی این را حالی اش بکنی؟ 

ببینید این شهید نظافت کجا را دارد می بیند می گوییم که ایشان مثلا در درس چه کسی اینها را یاد گرفته؟ پای حرف که نشسته یاد گرفته که من تا وقتی یک مستضعف روی کره زمین، کره زمین! در ایران سر مرز ما اشغال شدن خاک ما اصلا این حرف ها دیگر نیست، شیعه بودن اهل سنت بودن یک مستضعف. 

اگر انقلاب در شما حلول کند، سلیمانی می شوید

این را در کدام قالب می توانیم بیانش بکنیم؟ از کجا یاد گرفته مثلا؟ اگر بخواهیم جمع بندی بکنیم حرف هایی که من تا الان زدم یک مقدمه ای بود که بتوانیم وارد بحث اصلی خودمان بشویم می توانیم بگوییم که ما حقایقی در عالم هستی داریم که این حقایق فراتر از عبارات و استدلال ها و حرف های روزمره ما و کتاب و نوشتن و خواندن و گفتن است! این را نمی توانیم انکار بکنیم. اگر ما آمدیم این حقایق را فدای امور مفهومی کردیم امور ظاهری کردیم هم خودمان را به حجاب بردیم هم حقایق در حجاب ماند. اما اگر نه حداقل قبول کردیم که یک حقایقی فراتر از این حرف ها هست این اولین چیزی که باید بپذیریم که متاسفانه ما خیلی ها کنار گذاشتیم! انقلاب اسلامی خاطره گویی راجع به شهداء که آقا می فرماید که خاطره گویی درست حسابی راجع به شهداء نشده این را آقا در دیدارش با نویسندگان کتاب لشکر خوبان این را فرمودند که خاطره گویی درست حسابی نشده اینطور به صراحت دارند می گویند، شما باید خیلی به… 

اگر از اینها عبور نکردیم نمی گوییم اصلا کاری نکردیم کردیم حرف هم زدیم تا یک حدی اما، حالا اگر قبول کردیم که نه حقایقی بالاتر از این هست تازه اول کلام می شود که ما با این حقایق چگونه برخورد کنیم! حقایق را چطور برخورد بکنیم. 

آیا بیاییم حقایق را بریزیم در قالب از مفاهیم درش بیاوریم مفاهیم احساسی و مفاهیم روزمرگی و مفاهیم اینها بیاوریمش بیرون؟ می گوییم نه می خواهیم مفاهیم را علمی کنیم حالا مثلا می خواهیم دفاع مقدس را علمی بحث کنیم شهید را علمی بیاییم بحث بکنیم. 

آیا باز هم ما می توانیم با این علمی برخورد کردن و این را استدلالی کردن دو مرتبه به این حقایق برسیم یا نباید برسیم؟ بحث اینجا شروع می شود. این چالشی است که داریم اینجا. 

مجری: این در پی حقیقت بودن همان توصیفی است که اول آیه سوره بقره است که یؤمنون بالغیب. 

ش: یؤمنون بالغیب ولی این ایمان به غیب کجا می گوید که چطور مثلا به شما چطور گفته است که ایمان به غیب که آوردی باید این را بخوانی! همانجا می گوید باید شما دستت را، ایمان به غیب فطری است الذین کتاب را هدایت را برای کسانی هدی للمتقین! اگر این متقین است برای چه هدایت است؟ اینکه متقی است هدایت شده دیگر. 

اگر این متقی است چرا دیگر باید هدایت بشود اگر هدایت می خواهد بکند چرا غیر متقین را که هدایت بکند؟ اینجا متقین به که برمی گردد؟ هدایت است برای کسانی که فطرت خودشان را انکار نکرده باشند. یعنی هدایت است برای کسانی که می خواهند بر حقایق با وجود خودش با من عرف نفسه خودشان ارتباط برقرار بکنند این را متوجه بشوند این هدایت است برای کسانی که علم حضوری به خودشان پیدا می کنند نه به علم حصولی نه به استدلال نه به عبارات نه این کلمات نه به همین مسائل ظاهری. 

یعنی ما باید تکلیفش را مشخص بکنیم که آیا ما می خواهیم انقلاب اسلامی را اینکه شاید این چوبی که ما خوردیم در این شش هفت ساله به دست دولتی که آمد سر کار اینجا باشد که حتما هم همین است اگر این دولت می آمد می گفت که من می خواهم بیایم کاندید بشوم رای بیاورم رئیس جمهور بشوم مشکل فضای دینی شما را حل بکنم مثلا چون ما اینجا این گرفتاری دینی را داریم این گرفتاری انقلابی را داریم این مشکل توحیدی را داریم منجر شده به چه؟ به تحریم! من می خواهم بیایم این را حلش بکنم تا مشکل حل بشود تا برسیم به کار عبادی خودمان و توحید و انقلابی گری خودمان. شاید این اتفاق برایمان نمی افتاد. اما چون اینها آمدند گفتند می خواهیم بیاییم مشکل ما در تحریم ها است تحریم ها هم بخاطر چیست؟ برخورد با آمریکا من می خواهم این تحریم ها را بردارم. یعنی چون وعده مادیت و شکم و امور دنیایی به ما دادند ما که سیصد هزار یا دویست هزار شهید دادیم که معنویت و توحیدمان را درست کنیم ما آمدیم به این وعده دلخوش شدیم رای دادیم که این کار را انجام بده. 

یعنی یک پشت کردن به مبانی دینی خودمان کردیم. 

مجری: خیلی ها اینجا یک دوگانه ای مطرح کردند می گویند اینکه مسولین برای اینکه رای بیاورند نظر مردم را جلب کنند مجبور هستند بیایند وعده های شکمی بدهند بخاطر این است که مردم رفتند بسمت شکم محوری این باعثش هست آنها هم دارند خودشان را بهرحال با همین رویه مطابقت می دهند که رای بیاورند یا نه چون مسوولین بطرف این مسائل دغدغه های مادی و شکم بارگی و این حرف ها رفتند مردم هم ذائقه شان عوض شده و بالطبع نمی پذیرند کسی بخواهد با شعارهای الهی و خالصانه و اینها نظرشان را جلب کند، مقصر کدام طرف هستند؟ 

ش: هر دو تا بالاخره من که می خواهم به کمال برسم در این ماجرای کمال موانعی دارم یا ندارم؟ حجاب هایی دارم یا ندارم؟ از یک طرف می خواهم به کمال برسم از یک طرف هم می خواهم موانع نداشته باشم اینکه نمی شود این اتفاقا محال است در سنن الهی هم که نگاه می کنید فرضش هم محال است وجودش که اصلا دیگر، تحققش که اصلا، فرضش هم محال است. 

ولایت پذیری، مسئولیت می آورد

من می خواهم قهرمان دومیدانی بشوم ولی می خواهم اصلا تمرین نکنم ندوم می خواهم بیخوابی نکشم نمی شود باید این کارها را انجام بدهم. این مال این قسمت که اینجا مردم هم یک امتحان بدی دادند. 

باضافه اینکه ما در این چهل ساله در این سی ساله که گذشته کجا از ولی خطا دیدیم گوش کردیم به حرفش و خطا دیدیم یا مثلا به آن نرسیدیم که ایندفعه این کار را کردیم؟ اینجا باید چوبش را بخوریم یا نباید بخوریم؟ 

اما اینکه این رویکرد غلط است جهان بینی این غلط است این هم یک بحث جدایی است اینها بجای اینکه… اینطرف را من نمی خواهم بحث بکنم حالا این هم مقصر است ولی اینطرف من هم مقصر هستم من که جانباز شدم رزمنده بودم در انقلاب بودم انقلاب را قبول کردم توحید را قبول کردم امیرالمومنین علیه السلام را قبول کردم امام حسین علیه السلام را قبول کردم قبول کردیم که اینها بروند شهید بشوند تا   سبک زندگی ظالمانه تغییر بکند و بیاییم دین خدا را بیاوریم در صحنه دین را بیاوریم در صحنه فرهنگ اهل بیت را بیاوریم در صحنه اینها را برای مردم توضیح بدهیم من (١:٠٩:١٨) پس من باید در این مساله چوبش را بخورم و کفاره اش را بدهم اینجا. 

یعنی من موقتا دو مرتبه گفتم بیاییم حقایق دینی را اسیر مفاهیمش نکنیم! این باید اینجا روشن بشود. اگر این روشن نشود ما هر چه بحث هم بکنیم نمی توانیم برسیم به جایی همان می شود که دو مرتبه می آید می گوید قاسم سلیمانی شجاع بود دلاور بود حالا این را می گویند که ما دهانمان را ببندیم بقیه حرف خودشان را بزنند. 

شما که می گویی ولایت پذیر بود بیایید برای من معنا کنید ولایت پذیر بود یعنی چه؟ یعنی ایشان سبک زندگی اش سبک زندگی ولی فقیه بود نه اینکه ولی فقیه را دور بزند یعنی چه؟ این را اشاره می کنم که برای جلسه بعد باشد یعنی وقتی می گوید ولایت پذیر بود قاسم سلیمانی اینطوری باید تعبیر که آقا ولایت یک امر وجودی است نه یک امر شعاری یعنی چه امر وجودی؟ شما اگر توانستی در قرآن پیدا بکنی یک آیه بیاورید که گفته باشد نماز بخوانید یا مثلا یک آیه بیاورید که گفته باشد، ما به چه دلیل نماز می خوانیم؟ می توانیم بگوییم؟ ما نداریم که گفته باشد اقرأ الصلاة، اصنع الصلاة أقرا الصلاة نیست! ولی در قرآن می گوید که اقم الصلوة اقیموا الصلاة درست است یا نه؟ ما اگر آمدیم نماز را مفهومی کردیم نماز را برویم بخوانیم، نماز را بجا بیاوریم مفهوم می شود دیگر، ما را این نماز هیچ جا نمی رساند. چقدر کتاب راجع به نماز نوشته شده چقدر نماز جماعت انجام می شود؟ من اصلا منکر حداقلی اش نیستم منکر حداقلی هایش نیستم من می خواهم به حقیقت اشاره بکنم. 

می گوید که اقم الصلاة اگر می گفت اقرا الصلاة نباید … باید نماز را بوجود می آوردم. اگر می گفت اقم الصلاة اصنع الصلاة، ولی وقتی قرآن می فرماید که اقم الصلاة اقامه کجا معنا پیدا می کند؟ اقامه به امر وجودی اشاره دارد می گوید شما مثلا می گویید معمار گفته آقا بیا ستون را بلند کنیم! بیاییم ستون را بلند کنیم یعنی ستونی وجود دارد اینجا قرار دارد برویم این ستون را عمودش کنیم این افقی است برویم عمودش کنیم. 

اما اگر ستون نبود چطور؟ می گفت برویم این ستون را بسازیم بعد عمودش کنیم. قرآن که این را نمی گوید که قرآن می فرماید که اقم الصلاة یعنی صلاة وجود دارد بروید اقامه اش کنید مگر معنای ظاهری اش نیست؟ این معنای ظاهری اش است که داریم می گوییم. 

پس ما چرا می گوییم بروم نماز را بخوانم؟ معنای باطنی اش چه می شود؟ حقیقت نماز که وجود دارد کیست؟ کیست الان قائم است در نظام هستی؟ غیر انسان کامل چه کسی الان قائم است؟ امام زمان مگر قائم نیست؟ پس حقیقتش این است که شما بروید این امام زمان را یاری کنید بروید به امام زمان توسل پیدا بکنید بروید اقتداء به امام زمان بکنید. 

یعنی چه اقتداء به امام زمان پیدا بکنیم؟ یعنی شما به اندازه ای که به امام زمان تاسی کردی نماز خواندی یعنی به اندازه ای که امام زمان شدی زندگی ات رفتارت کردارت امام زمان شدی. هر چه هم گریه بکنی زاری بکنی توسل بکنی هر چه هم ادعا بکنی هر چه هم قیافه بگیری اما شما وجودت جنست جنس امام نشده باشد نشدی. قاسم سلیمانی این را می خواست به ما بگوید که من به اندازه ای که مثل امام خامنه ای شدم اینجا می گوید که والله والله والله یکی از شروط عاقبت بخیری تاسی کردن به رهبری است دارد عمدا این را می گوید می گوید ایشان یک امر وجودی است نه قیافه اش نه ظاهرش! حقیقتش یک امر وجودی است. 

در واقع دارد می گوید که راه نجات امروز روی کره زمین جز از راه ایشان دیگر نیست راهی، ما این را نمی توانیم خیلی جاها بگوییم الان شما خیلی جاها بگویید می گویند چرا داری این حرف ها را می زنی؟ خیلی از این انقلابی ها به ما اعتراض می کنند چرا این حرف را داری می زنی؟ اگر قاسم سلیمانی اینطور تحلیل نکنیم چطور دیگر می خواهیم تحلیلش کنیم که بگوییم (١:١٣:٤٤) باشد؟ این می شود که خلاصه من بحثم این است که اگر ما قاسم سلیمانی که نه انقلاب اسلامی که نه توحید هم که بیاییم در مفاهیم خلاصه اش بکنیم هیچ برای ما مشت پرکن نیست ما اگر خواستیم تکثیر قاسم سلیمانی داشته باشیم و بتوانیم قاسم سلیمانی را تحلیل درست بکنیم حتما باید از عبارات و این چیزها رد بشویم به اشارات و حقایقش توجه بکنیم که ان شاء الله جلسه دیگر. 

 

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درباره حاج قاسم/ حجت الاسلام کتابی/ قسمت دوم

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۳ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۱۴ ق.ظ

لحظاتی عجیب از آخرین حضور حاج قاسم سلیمانی در دفتر کارش + فیلم

 

مجری: سلام علیکم و رحمة الله حاج آقای کتابی دومین جلسه است که در خدمت شما هستیم با موضوع و محوریت مکتب شهید سلیمانی که در آستانه سالگرد شهادت این بزرگوار هم قرار داریم. 

چند روز پیش که در خدمتتان بودیم بحث درباره خود مکتب سلیمانی بود و اینکه چه کنیم که سلیمانی ها تکثیر بشوند. 

این جلسه می خواهیم بعنوان شروع بحث یک گذری داشته باشیم به مقوله عرفان در سیره و مکتب شهید سلیمانی. 

من بعنوان مقدمه که حالا شروع بحث بشود یک اشاره ای می کنم به اینکه در طول تاریخ مدعیان عرفان زیاد داشتیم و داریم خیلی ها هستند مدعی هستند که یک سلوک معنوی را در پیش گرفتند و به خدا هم نزدیک هستند. 

اغلب اینها هم عرفان و معنویت را در تضاد با تمام مظاهر عالم مادی و دنیایی می دانند. شاید یک مثالی بخواهم بزنم برای شروع بحث آن روایتی که نقل شده شهید مطهری درباره ربیع بن خثیم می گوید همین خواجه ربیع خودمان اگر باشد. که وقتی حتی خبر شهادت امام حسین را هم به او رساندند بعد جمله ای که گفت که خدا نیامرزد مردمی که مثلا فرزد رسول الله را شهید کردند باز استغفار می کرد که من چرا یک حرفی زدم که رنگ و بوی دنیایی داشت، یکسری از عرفا یا مدعیان عرفان به این سمت رفتند بسمت گوشه نشینی بریدن از دنیا و معتقد هستند که اصلا نمی شود شما زندگی معمولی در جامعه داشته باشید و به مقامات عالیه عرفان برسید. 

یک قدمی دیگر ما افراد دیگری داریم که اصلا مدعی هستند که بر فرض هم اگر بشود در جامعه شما کفاش باشید لحافدوز باشید به عرفان برسید نظامی که باشید دیگر اصلا نمی رسید چون بهرحال کشتار و خون و اینها در تضاد است دیگر یک روح لطیفی می خواهد با خدا بودن چطور می شود مثلا شما بیاییذ با دشمن ولو گلاویز بشوید اینها را بکشید. 

من یک اشاره ای کنم مقاله ای که اواخر دهه هفتاد نوشته شده بود که خون به خون شستن محال آمد محال که اصلا آمده بودند گفته بودند اینها قیام مختار همه اینها خون شویی نباید این روال پیش برود یعنی عملا می خواستند به بهانه عرفان و معنویت یا تجربه یا هر چیزی به اینجا برسانند که ما حتی اگر توسری هم خوردیم از دشمن باید منفعل باشیم یعنی یک وقت هایی ته این عرفان ها به اینجا می کشاند. 

اما از اینطرف ما شخصیتی مثل همه شهداء ما که امام آن تعبیر را بکار برد که اینها راهی که خیلی از عرفا مدعیان سلوک باید صد ساله طی می کردند یک شبه طی کردند داریم. و قاسم سلیمانی که می آید در دوره ای که مادیات دارد حرف اول را می زند رسانه ها تبلیغات هر کس بیشتر بخرد برنده تر است همه احساس می کنند کم دارند یعنی دیدیم ما طرف پیش من گله می کرده واقعی است این قضیه دارم عرض می کنم خدمتتان کارمند یک اداره ای بود اداره فرهنگی بود در تهران پیش من گله می کرد که من وضعم خوب نیست گفتم دردت چیست؟ گفت چرا من نمی توانم سالی دو بار با خانواده سفر خارج کشور بروم؟ گفتم این چه مشکلی است؟ 

ما بخواهیم یک جابحا بشویم می گردیم که ماشین دارد سوار بشویم ارزان تر در بیاید این حالت ها پیش می آید در این دنیا که طرف واقعا احساس می کند که باز هم کم دارد. حس فقر ایجاد شد تا خود فقر. 

در این دنیا در این فضا یک نفر دسترسی هم دارد بالاخره جایگاه سرداری و فرماندهی یک لشکر برای شما احترام بگذارند شما هر چه وام بخواهی می توانی برسی اضافه کاری و پول ها و چیزهای دیگر بخواهی می توانی بگیری حق ماموریت خانه ویلا خلاصه می توانی غرق دنیا باشی ولو وظایفتان را هم بشکل صوری و اداری انجام بدهید. 

اما ما درباره سلیمانی می شنویم و می بینیم که نه این شهید بزرگوار علاوه بر اینکه چه عرفان فردی اش بمعنای نماز شبش و اینها را بگیریم داشت و ترک نمی شد چه عرفان اجتماعی او! در رفتار با مردم در جبهه با دشمن و این حرف ها. 

می خواهم اینطور بپرسم چطور می شود گفت جنگ و عرفان جنگ یک مقوله خشن عرفان یک مقوله لطیف این دو تا چطور با هم منافات ندارد. 

ک: بسم الله الرحمن الرحیم اعوذ بالله من همزات الشیاطین. 

عرض ادب و احترام دارم خدمت همه دوستان و عزیزان که زحمت می کشند در این رادیو و تسلیت عرض می کنم شهادت سردار جبهه علمی فرهنگی انقلاب اسلامی را شهید فخری زاده واقعا جای درد و تاسف دارد که اینقدر راحت ما این سرمایه های عظیم را از دست بدهیم البته شهادت افتخار هست برای این عزیزان و حتما هم تاثیرات عظیم اجتماعی خودش را دارد ولی واقعا فقدان این عزیزان برای ما مصیبت هست. 

من تشکر می کنم خیلی خوب تبیین کردید بحث را. من برای ورود به این بحث باید بدون تعارف بگویم که من از عرفان چیزی نمی دانم بدون تعارف بخواهم بگویم. 

چیزی که حالا شنیدیم و خدمت شما عرض کنم که از بزرگان حالا بازگو می کنیم وگرنه از خودمان واقعا چیزی در این وادی نه بلد هستیم نه قدم زدیم. 

ببینید شما خیلی خوب تبیین کردید بحث را، عرفان حاج قاسم سلیمانی و اینکه واقعا این عارف مسلح که حتی آنهایی هم که همچین همسو نبودند با حاج قاسم هم می فهمند یعنی قبل از شهادت حاج قاسم آن مسعود بهنود هست مصاحبه می کند این مسعود بهنود نسبتی با انقلاب ندارد ولی بهرحال مصاحبه می کند می گوید که در رابطه با حاج قاسم می گوید ایشان از نسل آن عارفان سرداران عارف هست که فرض کنید شهید چمران سردار عارف بود این را یکی دو سال قبل از شهادت حاج قاسم می گوید می گوید از نسل سرداران عارف است! که هم سردار هستند هم عارف هستند. 

خدمت شما عرض کنم که یک لحظه بیاییم عقب بعد بحث را تبیین کنیم بررویم جلو همانطور که شما فرمودید. حاج قاسم اولین پیامی که حضرت آقا داد چه فرمود؟ گفت ایشان شاگرد مکتب امام خمینی است! یعنی عرفان حاج قاسم عرفان اسلام ناب عرفان امام خمینی است عرفانی است که در انقلاب ظهور و بروزش ما قبل از این عرفان اجتماعی که فرمودید حالا قبل از  انقلاب اسلامی ظهور و بروز ندارد. قبل از امام ظهور و بروز آنچنانی ندارد داشتیم بزرگان عرفایی که کارهای اجتماعی هم انجام می دادند ولی در این مقیاس امام که در مقیاس درگیری با کل جامعه جهان با جامعه کفر باشد نه. 

ببینید در شاید آن وجه غالب عرفان قبلش عرفان فردی بوده که حالا عرفان فردی هم بهرحال بعضی هایشان مطلق گوشه نشینی و انزوا و از جامعه دور بودن است و بعضی ها هم نه همین عرفان همه اهمیتش این است که شما در میان مردم باشی در جمع باشی و بعد در جامعه باشی اما آلوده به زخارف دنیا نشوی. 

که طبیعتا بهرحال مباحث عرفان نظری عرفان عملی مباحث مفصلی داشته که بزرگان به اینها پرداختند. و با تهذیب نفس شاید عزیزان سال ها زحمت می کشیدند کار می کردند طول می کشیده تا به مقاماتی برسند. که البته عرفان همان بحث عبودیت خدا است دیگر یعنی چیزی در مقابل آن نیست نه عرفان عبودیت خدا یعنی کسی به مقاماتی برسد در واقع در بندگی خدا رشد کند پیشرفت کند عبد خالص تری باشد عبد مخلص تری باشد یعنی این سفارش شدیم به بندگی خدای متعال دیگر. 

… جبهه ای که کارخانه آدم سازی بود، و چون آن سلوکش با بلا بود سلوکش با سلوک یعنی بلا هم که دیگر عاشوراء بود دیگر یعنی در متن عاشوراء قرار گرفتن امام حسینی عمل کردن این از، چرا سرعت بالا است؟ چون سفینة الحسین اسرع و اوسع یعنی سوار کشتی خودش می خواست پارو بزند برود یک موقع سوار کشتی امام حسین بشود مشخص است با حسینی عمل کردن با سلوک امام حسین عمل کردن با سلوک عاشوراء عمل کردن و در متن بارش آن امداد و رحمت الهی قرار گرفتن. 

رشدش با عرفان فردی اصلا قابل قیاس نیست عرفان پس عرفان جهاد است عرفان مبارزه است عرفان شهادت است اینها با این ابزارها حرکت کردن خیلی سریع تر. 

حالا شما ببین حاج قاسم را می خواهی بشناسی بسیجی هایی که یک مدت کوتاه آمدند به آن قله های بالا رسیدند که امام فرمود پنجاه سال عبادت کردید بیایید وصیتنامه اینها را بخوانید حالا حاج قاسم کسی است که چهل یک دو سال در متن این مبارزه و جهاد است در آن متن باران رحمت و امداد الهی است فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما وقتی خدا می گوید عظیما اجر عظیم ثواب نوشتن که نیست تو ثوابت اینقدر نه، اجرا عظیما و بشر الصابرین کسانی که در وسط میدان صبر می کنند حاج قاسم چهل سال در این کانون رشد است به کجا رسیده به چه مقاماتی رسیده مگر شوخی است؟ اینهمه فتح القلوب؟ میلیون ها آدم را بیاوری بنشانی پای تشییع جنازه مگر شوخی است؟!! 

بعد از امام بی سابقه بود دیگر درست است؟ جایگاه حاج قاسم را ما نمی فهمیم در عالم وجود در عالم هستی یک جایگاه خاصی دارد کسی که چهل سال در متن مبارزه متن جهاد مورد در واقع آن فتح بابی که خدای متعال برایش انجام داده در این نقطه رسیده. 

مجری: خدمت شما عرض شود که ما کسان دیگری هم داشتیم که در متن انقلاب بودند در جنگ هم بودند آتش و خون و تشنگی و مصیبت ها و سختی ها و جهاد را دیدند لمس کردند و چه بسا اصلا منابع ما آنها هستند که برای ما تعریف می کنند. اما بعد از مدتی راهشان کج شد و غرق دنیا شدند اینها نمی دانم یا از اول شل بودند در این مسیر یا فریب دنیا را خوردند بعدها ولی حاج قاسم اینطور نشد! 

می خواستم صریح تر سوال کنم دوستان پخش مستقیم هستیم الان؟ عباس آخوندی حسن روحانی اینها مال همین انقلاب هستند اینها چرا قاسم سلیمانی نشدند؟ 

ک: حالا یک بحث انگیزه ها که شما فرمودید انگیزه ها را خدا می داند که افرادی با چه انگیزه هایی وارد این صحنه شذند آدم ها با انگیزه های مختلفی وارد شده باشند البته آدم هایی که نام بردید نمی دانم تا چقدر در صحنه خطر بودند از گلف جلوتر آمدند یا نه نمی دانم حقیقتش ما عکس های گلفشان را دیدیم ولی حالا جای دیگر را نمی دانم. حضرت آقا را می دانیم که خط مقدم بوده حالا بعضی های دیگر خیلی خبر نداریم. 

حالا بحث انگیزه ها کنار ولی بهرحال یک میدان مبارز مستمر است دیگر شیطان قسم خورده که تا آخرین لحظه دست برنمی دارد. یک آدم در هر لحظه اش یعنی در بار و هر بار که می خواهد تصمیم بگیرد در هر میدان جدید که می خواهد وارد بشود همه تعلقات هست… شیطان هست دعوت به دنیا هست چرب و شیرین دنیا هست و شیطان مرتب سعی می کند این دنیا را بقول معروف شیرین تر بکند آن تنگه های احد هست! که بقول استاد بزرگواری فرمود این احد همیشه هست همیشه هم نفس به تو می گوید که دست تو خالی شده همه دارند غنیمت جمع می کنند تو هم برو غنیمت جمع کن درست است؟ اینها هست دیگر. 

بعضی وقت ها جلوتر که می آییم تنگه های احد سخت تر می شود! درست است؟ یک زمانی همه ساده زیست هستند همه خانه ساده زندگی ساده ازدواج ساده بعد یکدفعه یک مقطعی اتفاق می افتد متاسفانه یک تحولاتی اتفاق می افتد یک ریل گذاری های غلط در واقع به اسم توسعه و اینها اتفاق می افتد آنموقع ارزش ها عوض می شود حالا که گفته بسیجی باید مثلا ساده باشد وزارتخانه های ما ساختمان های ما باید شأن وزارتخانه ای داشته باشد با همین نگاه های غلط یکدفعه عوض می شود آن کسی که به زور حقوق می گرفت حالا یکدفعه حقوق های کلان حقوق های سنگین و مانور تجمل چرب و شیرین دنیا بعدش هم مثلا از این به بعد آن پدیده آقازادگی به میان آمدن و فرصت هایی که برای آقازاده ها به میان می آید که اینها می شوند فتنه دیگر اینها می شوند ابتلاء آدم دیگر. کار سخت است همه عظمت حاج قاسم هم همین است دیگر یعنی چهل سال پای کار ایستادن چهل سال با نفس مبارزه کردن چهل سال دست از آن اهداف و آرمان ها برنداشتن چهل سال شکار دنیا نشدن. 

بدون آدم هایی که وسط میدان بودند در صدر اسلام هم همین است کمی که فتح باب شد یک مقدار که دنیا روی کرد یک مقدار که چرب و شیرین دنیا را چشیدند دیگر نتوانستند دست بردارند آن خدم و حشم و غلام و کنیز و محصولات و پول و سکه و درهم و دینار که آمد کمی این طعم دنیا مزه دنیا آمد زیر زبانشان کارشان به جایی رسید جلوی ولایت ایستادند و همه هنر و عظمت امثال حاج قاسم ها و شهید فخری زاده ها همین بود که وفادار نسبت به آرمان های انقلاب اسلامی ماندند وفادار نسبت به ولایت ماندند. به تعبیر آیت الله حسن زاده آملی دنیا نتوانست شکارشان کند این عظمت اینها بود. 

مجری: من یک سوال فقهی هم می خواهم بپرسم، خدمت شما عرض شود که در اسلام گفتند که دو تا شغل هست که مکروه است یکی قصابی است یکی هم گفتند مرده شوری و کفن و دفن و تجهیز میت. دیده بودیم در فقه که گفتند مکروه است علتش هم این است که ظاهرا آدم را قسی القلب می کند بسمت عادی سازی نسبت به این چیزها حالت عادی ما اگر یک. جنازه ببینیم تشییعی ببینیم متاثر می شویم یا حیوانی را دارند ذبح می کنند. این رقت قلب را ظاهرا دوست دارند گفتند خیلی بسمت آن صحنه ها نروید که عادی نشود. بعد چطور جهاد از این موضوع استثناء است؟ 

ک: واقعا جنس شهادت فرق می کند جنس شهادت و آن حیات طیبه لم تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا فرق می کند بین مرده و شهید بین کسی که در بستر مرده و بشهادت اتفاقا شهید یک فضای نورانی دارد یک فضای هدایتی دارد شهید چون گریه بر شهید اتفاقا رقت قلب می آورد انس با شهید از یک طرفی برای انسان ارتقاش وجدان ایجاد می کند معنویت ایجاد می کند انسان خودش را مقایسه می کند با آن میسر گاهی بعنوان الگو سمبل کسی که موفق شد بر این زخارف دنیا بر این دعوت های دنیا غلبه بکند کسی که الگویی که در آرمان های انقلاب اسلامی و خدمت شما عرض کنم که جهان اسلام صبر کرد یک الگوی خیلی قشنگی هست و شهید هم ما می گوییم زنده است دیگر عند ربهم یرزقون است! یعنی رزقش را با آن کسانی که همراهش باشند تقسیم می کند هدایت می کند! 

ما اعتقاد داریم شهداء از امام حسین علیه السلام ارث می گیرند اولیاء الله هستند اولیاء الله و احبائه اصفیاء الله و اودائه! بهرحال شعاعی از آن حب خدا دوستی خدا در دوستی با شهداء به جان انسان سرازیر می شود. 

و جهاد هم همینطور اینکه جهاد اگر خدای ناکرده اگر برای حب نفس باشد اگر برای تثبیت قدرت باشد اگر برای کشورگشایی باشد اگر اینها باشد نشخص است لحظه به لحظه اش قساوت می آورد لحظه به لحظه اش قساوت می آورد. 

از آنطرف لحظه به لحظه گفتیم رشد می آورد نورانیت می آورد از اینطرف لحظه به لحظه اش قساوت می آورد ضلالت می آورد گمراهی می آورد. 

ولی وقتی که این جهاد برای خدا شد دست شستن از آن زخارف دنیوی شد این مسیر جهاد و شهادت برای احیاء دین خدا و امر خدا شد برای تغییر در واقع قدرت موازنه بنفع اسلام شد این همان می شود که فتح الله لخاصة اولیائه! این همان است که لحظه به لحظه اش در زیر امداد الهی است. 

بنابراین نگاه می کنیم یک نکته را هم که بیشتر پررنگش کنیم گفتیم امام در دفاع مقدس کارخانه آدم سازی راه انداخت تولید انبوه عارف و در واقع انسان هایی با این شاخص شد از آنطرف هم قدرت اسلام در جنگ تثبیت شد موازنه قوا و موازنه قدرت بنفع اسلام در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس تغییر پیدا کرد. قبلش نگاه کنید قبل از این تحولات به تعبیری که حضرت آقا هم در پیام میدانی گام دوم دارند می گوید که دو قطبی بود عالم شرق و غرب بود قطب اسلام و انقلاب اسلامی هم آمد شد شرق و غرب و جمهوری اسلامی. بعد از مدتی اردوگاه شرق که بجرات می توانیم بگوییم مهم ترین عامل سقوط شوروی انقلاب اسلامی بود بله شوروی سقوط می کرد انّ الباطل کان زهوقاً اما آن چیزی که به آن سرعت داد و تسریع کرد حالا بحثش جدا است انقلاب اسلامی بود. دوو قطبی تبدیل به سه قطبی بود و بعد دوباره سه قطبی تبدیل به دو قطبی شد قبلا می گفتند شرق و غرب حالا شد اسلام و غرب آمریکا و شوروی، حالا آمریکا و ایران. 

این تغییر موازنه قدرت و موازنه قوا به نفع اسلام و انقلاب اسلامی و جهان اسلام با چه شد؟ با این جنگ شد با این شهادت ها شد لذا جایگاه حاج قاسم خیلی بلند است. 

حاج قاسم و حاج قاسم ها جایگاهشان خیلی عظیم است خیلی رفیع است کلاه ما می افتد اگر بخواهیم بلند کنیم! 

از یک طرفی آن جایگاه عظیمشان که عرض کردیم با سلوک بلا سلوک شهادت سلوک جهاد در متن رحمت و بارش الهی قرار گرفتن آن جهادی که به تعبیر بزرگان قله های عرفان ره صد ساله را یک شبه رفتن وقتی چهل و دو سال در متن این جهاد باشی و با عملت و با فعلت و با مجاهدت تو اینقدر برکت کند که موازنه قدرت به نفع اسلام در منطقه عوض بشود! و جنگ های نیابتی به نفع انقلاب اسلامی رقم بخورد و یک جبهه عظیمی از جامعه اسلامی عراق یمن لبنان فلسطین سوریه  اینها احساس عزت و اقتدار بکنند از آن توطئه دشمن و دام دشمن نجات پیدا بکنند و روز به روز هم این توسعه پیدا می کند ان شاء الله همینطور نمی ماند قطعا این خون برکت پیدا می کند این جایگاه عظیم حاج قاسم سلیمانی. 

مجری: این جهاد با پسوند فی سبیل الله است که یک ترکیب… 

ک: بله واقعا نگاه در واقع جبهه ای خیلی مهم است یخرجهم من الظلمات الی النور محصول این جبهه نورانیت است محصول ولایت اولیاء طاغوت چیست؟ ظلمت است. 

ببینید کسی که شهید شوشتری را بشهادت رساند من فیلمش را دیدم یک جوان بیست و چهار ساله ای بود همه اش قرآن می خواند همه اش نماز می خواند! شهید شوشتری را به شهادت رساند بعلاوه سی چهل نفر بچه کوچک در اینجا! کشته شدن شهید شدند و کسی که تمام یک… 

هشت سال در دفاع مقدس به این مرز و بوم خدمت کرده بود و از آنطرف سال ها داشت به مناطق محروم سیستان بلوچستان خدمت می کرد چرا آن قرآن و نمازی که آن بابا می خواند به کارش نیامد؟ آیا آن نماز و قرآن مگر هدایت کننده نیست؟! درست است؟ اما چه شد؟ از او یک قاتل و یک عامل انفجاری و انتحاری ساخت که یکی از بهترین بندگان خدا را به شهادت رساند! پس در محیط ولایت بودن مهم است نماز پشت سر معاویه که نورانیت نمی آورد قرآن خواندن در جبهه معاویه که نورانیت نمی آورد نماز در جبهه ولایت اولیاء نور هست که نور می آورد قرآن نماز عمل صالح انجام دادن اینطرف است این است که برکت پیدا می کند وگرنه قرآن و نماز با این عظمتش در محیط ولایت طاغوت نه تنها زرقاوی می گویند ابومصعب زرقاوی شب تا صبح می نشست قرآن می خواند صبح می رفت سرمی برید! 

ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر اما آن صلاتی که با پذیرش ولایت باشد آن قرآنی که القرآن مع العلی و العلی مع القرآن! اگر خارج از دایره ولایت باشد سودی نمی بخشد! 

تعارف ندارد شوخی ندارد جهادی که برای با انگیزه های الهی برای توسعه قدرت اسلام و ایمان باشد این جهاد همان چیزی است که فتح الله لخاصة اولیائه اگر خدای ناکرده ضدش باشد در مقابلش باشد برای امیال دنیوی باشد برای توسعه کشورگشایی باشد نه، بدتر آدم را تاریک می کند سیاه می کند در واقع می برد به حضیض ذلت و ضلالت. 

یک نکته ای هم اینجا بگویم که شهادت سردار فخری زاده هم این را ثابت کرد که جهاد و شهادت جنگ طلبی نیست، حاج آقا چرا همه اش بحث جنگ طلبی مطرح می کنید؟ مسیر تکثیر سلیمانی از مسیر جهاد و شهادت و توسعه انقلاب اسلامی حضور انقلاب اسلامی در میدان های جدید می گذرد، چرا جنگ طلبی می کنید؟ این شهادت اثبات کرد که اگر ما حواسمان نباشد اگر ما نزنیم می خوریم! 

ببینید حالا بهتر بگویم جنگ وجود دارد درگیری دائم بین دو جبهه حق و باطل هست! الان ما که برجام را قبول کردیم ایشان دانشمند هسته ای بود درست است؟ قبلش می گقتند که مثلا دانشمندان هسته ای را زدند چون آنها داشتند توسعه می دادند الان که تعطیل شده بود الان که همه چیز خوابیده بود چرا الان زدند؟ تعارف ندارد شوخی ندارد دشمن، جنگ جنگ همه جانبه است کوچک ترین توسعه و قدرت نمایی ما را برنمی تابد. 

داانشمند در واقع هسته ای ما بود اما در حوزه های دیگر هم بود دانشمند علمی بود در حوزه کرونا داشت کار می کرد هر کسی که از نگاه دشمن یک مقدار به توسعه قدرت انقلاب اسلامی کمک کند او باید حذف بشود حالا در صحنه سیاسی باشد نظامی باشد در صحنه علمی باشد می زند. حالا شما بعدا خواهید دید اگر کسانی بودند در حوزه تئوری ها علوم انسانی اتفاقاتی بیافتد که دشمن احساس کند یک رشدی دارد اتفاق می افتد تحولی اتفاق می افتد همان دانشمند علوم انسانی را هم می آید می زند! 

پس بحث جهاد و شهادت یک حرکت در واقع یک نگاه روشن بینی است یک نگاه بصیرتی است دشمن بیدار است تو اگر خواب باشی دشمن خواب نیست! پس بحث این نگاه نگاه جنگ طلبانه نیست بلکه نگاه بصیرتی است نگاه هوشیارانه است. که اقا این جنگ هست واقعی هست دشمن هم بیدار است دشمن دارد سرمایه گذاری می کند دشمن از تو غافل نیست پس تو غافل اگر تو تلاش نکنی آن ولایت شیطان و ظلمت شیطان است که بر عالم حاکم می شود. 

اگر تو به جهاد بروی اگر تو به مصاف دشمن بروی اگر تو شهادت را رقم بزنی این نوری می شود که آن ظلمت آنها را کنار می زند. 

مجری: نکته ای هست یا من سوال بپرسم؟ 

در بحث عرفان من برداشتی که از صحبت های حضرتعالی داشتم ببینید بعضی ها آمدند عرفان را بشکل فردی و کهف اعتکاف و یک گوشه ای بنشینید و فقط ذکر بگویید به این معنا آوردند خالی کردند. 

 و حتی آمدند گفتند راه رشد هم به این است که شما از همه دنیا ببرید ذکر می گویید نماز می خوانید عبادت می کنید و علامتش هم این است که مثلا درهای عالم غیب به روی شما باز بشود حتما یک خبر غیبی بدهید یا باطن یکی را ببینید که طرف شبیه چیست. بردند در این فاز، این جدا شاید ما الان در زندگی شهید سلیمانی ما نشنیده باشیم که مثلا ایشان خبر غیبی نکته ای چیزی از عوالم این ژست هایی که الان بعضی مدعیان عرفان البته بیان می کنند. 

از اینطرف هم یک نگرش دیگری در آمد که نه مثلا اینها مشابهه آن حرفی که می گفتند که دین افیون ملت ها است این عرفان ها یا معنویت خیلی مهم نیست مهم این است که ما وظیفه عمل کنیم وظیفه چیست؟ دستور می آید و می رویم این کار را انجام می دهیم کم کم بعضی ها کمرنگ کردند این معنویت و نماز شب و یا نماز صبحشان دیر شد و این حرف ها. 

حاج قاسم می شوذ گفت یک معنویت اعتدالی بمعنای درستش حالا اعتدال بین حق و باطل است که این غلط است اعتدال یک وقت بین افراط و تفریط است یک عرفان اعتدالی منطقی داشتند که در جزء به جزء زندگی خودشان خدا را وارد کردند ولو اینکه ژست عرفانی هم نداشتند نمی دانم برداشت من درست است یا نه اگر نکته ای هست در اینباره. 

ک: بله ببینید ما در فضای نگاه کنید همه اش بحث عرفان عرض کردم عرفان بحث عبودیت خدا است یعنی دعوت به بندگی خدا توسعه عبودیت خدا. 

و این ابعاد مختلفی دارد یعنی هم فردی است هم اجتماعی است درست است؟ حالا یک بحث تاریخی… یعنی در مقابل همدیگر نیست حالا آن کسی، در کنار همدیگر هست ولی نکته این است که ببینید هنر امام و هنر حاج قاسم که این هر دو را توجه داشتند یعنی اگر کسی فقط به ذکر و نماز و آن مباحث فردی بپردازد اما ولی طاغوت بر جامعه حاکم هست درست است؟ توسعه ولایت طاغوت در جامعه دارد اتفاق می افتد و این بتواند خودش را حفظ بکند. 

در فضای مثلا قبل از انقلاب نگاه کنید حوزه های ما هستند علماء هستند اما نسل عظیم جوان های ما را نگاه کنید فضایی ایجاد کرده بستری ایجاد کرده که واقعا دارد می برد. خیلی ها ما می بینیم می آیند صحبت می کنند می گویند امام ما را زنده کرد امام ما را احیاء کرد ما قبل از انقلاب در فضاهای دین و مذهبی نبودیم و حتی مثلا گاهی اوقات می خواستیم تظاهرات دینی داشته باشیم خجالت می کشیدیم، ببینید کاری می کند بعد هم بحث ایران نیست یعنی توسعه غربی اتفاق می افتد در دل مدرنیته این اتفاق می افتد تئوری سازی می شود عرض کردم می آید می گوید دین برای دوران کودکی ما بود الان که ما بلوغ پیدا کردیم الان که ما به علم رسیدیم دیگر علم می تواند آن سوال ها و خلأهای ما را جواب بدهد دیگر ما نیاز به دین نداریم! ما زمانی نیاز به دین داشتیم و نیاز به پیامبران داشتیم که کودک بودیم نابالغ بودیم! نادام بودیم الان که با علم می توانیم خودمان سوال ها را جواب بدهیم مساله ها را جواب بدهیم نیای به پیامبر و دین نداریم. طراحی می کند فلسفه برایش درست می کند عرض کردم اصلا تئوری… 

در آن فضا دینداری می شود چه؟ دین می شود افیون توده ها! که دین نهایتش یک امر فردی است می خواهی نمازت رر بخوان بخوان اما طراحی های اجتماعی برنامه ریزی های اجتماعی سکلاوریسم! اصلا دین نه می تواند در این اندازه ها است این قد و قواره ها است و نه حق دارد که بیاید طراحی برنامه ریزی اجتماعی و مدل های اجرایی بقول معروف زندگی ما را به دست بگیرد سیاست فرهنگ اقتصاد سبک زندگی را خودم تعیین می کنم با عقلانیت خودبنیاد خودم! در نگاه اومانیسم أنچه که خودم دوست دارم. 

حالا شما بیا در این فضا می خواهی دین را حفظ کنی می گویند دین افیون توده ها است دینداری اصلا محصول… در واقع مشکلات اقتصادی در جامعه است مردم سراغ دین می روند آدم های امل اهل دین هستند اصلا خود دینداری سخت می شود در همین خاطرات هست در دانشگاه ها طرف می خواست چادر سر کند خجالت می کشید می خواست نماز بخواند یک جاهایی خجالت می کشید! معنویت خودش را من کسانی دیدم مثلا حتی اسم ها مثلا فرض کنید طرف رویش نمی شد اسم مذهبی روی بچه اش بگذارد یا مثلا اسم مذهبی داشت اسمش را عوض می کرد. 

مرحوم کافی یک نواری دارد رفتم دهات سراغ دوستم گفتم که حسین آقا کجا است؟ گفت حسین آقا کیست؟ گفتم حسین آقا پسرتان، گفت آها هوشنگ خان را می گویی! اسمش را گذاشته هوشنگ! 

ببینید در این فضا هست درست است؟ شما فقط با ذکر گفتن نمی توانید هدایت کنید فقط گلیم خودت را از آب بیرون بکشی اما برای اینکه جامعه را هدایت بکنی آن نسل جوان را نجات بدهی انجا باید با این اولیاء طاغوت و با این ساختارهای حاکم باید درگیر بشوی. حالا از یک طرف ساختاری سیاسی اش را بفرستی هوا بعدش بگویی فقط ساختار سیاسی نیست ساختار فرهنگی و علمی و اقتصادی أنها را هم ما باید تغییر بدهیم. 

آنطرف یک نکته ای که هست حاج قاسم که فرمودید جمع اینها بود آن کسی، این نکته مهم است، کسی می تواند آن تحول عظیم را در جامعه ایجاد بکند و فتح الفتوح و فتح القلوب در جامعه ایحاد بکند و بت شکنی در جامعه ایجاد بکند چهل سال مقابل این هیمنه عظیم دنیای غرب که یک موقع حاج قاسم می ایستد در میدان یک موقع هست مثلا من ساده ممکن است بروم که نرفتم چرا؟ چون حاج قاسم همه امکانات آنها را می داند می داند چه قدرتی دارد چه امکاناتی دارد با علم با قدرت و امکانات او وسط میدان است. 

من یک جا در صحنه خطری بروم که نفهمم واقعا چه خطری من را تهدید می کند ولی با علم دارد می رود کسی می تواند بت شکنی بیرونی بکند که در درون بت شکنی کرده باشد. 

امام خمینی وقتی توانست آن فتوحات عظیم را در فضای جامعه و جامعه را تهذیب بکند اینهمه سیل عظیم عارف درست بکند که سال ها و سال ها و سال ها تهذیب نفس کرد خودش را ساخت یک ظرفیت عظیم درونی معنوی در خودش ایجاد کرد خودش را ساخت تا توانست آن بت شکنی بیرونی را انجام بدهد. 

مجری: اگر قرار است هر چه ک عقل فهمید مثل شرع باشد پس برای چه می گوییم دین خدا به عقل ها نمی رسد بین اینها تضاد هست؟ 

ک: ببینید مباحث چالشی است دیگر، این مباحث از مباحث چالشی است که سال ها است در خدمت شما حوزه میان اندیشمندان و حکماء و فلاسفه و اینها دارد بحث می شود بحث نسبت در واقع جایگاه عقل تعریف عقل نسبت عقل و وحی بهرحال اینها از آن مباحثی است که دارد سال ها بحث می شود از مباحث چالشی است و طبیعتا نظرات مختلفی در این زمینه وجود دارد. 

حالا ما فکر کنم خیلی جایش نیست که در اینجا باشیم. 

مجری: ما الان یک عده ای داریم که به بهانه خردورزی و عقل گرایی کلا دنبال منفع طلبی هستتد حتی با دین و شرع و اینها کاری ندارند دنبال این هستند که بارشان را ببندند این قشر را الان کاری نداریم. 

یک قشر دیگری هستند که نه اتفاقا ظاهر مذهبی و ظاهر انقلابی هم دارند یعنی طرف نماز جمعه شرکت می کند رای هم می رود اول وقت می دهد در راهپیمایی ها هم قشنگ شعار می دهد صف اول مسجدش هم نماز می خواند همین جلوتر نمی آید می گوید عقل همین است من الان آخرتم را دارم عقل هم فقط  عقل معاش دنیایی نیست من دنیایم را دارم آخرتمم را هم دارم دیگر دارم نمازم را می روم با انقلاب خوب هستم یادواره شهداء می روم گریه می کنم. هزینه نی دهد برای انقلاب شعار می دهد جنگ جنگ تا پیروزی این قسمت شعارش هست ولی مینی بوس بیاورید در مصلا تهران که بلند بشوید برویم منطقه نمی آید می گوید ما تا اینجا بودیم. 

بعد توجیهش هم این است که ما کار عاقلانه ای دااریم انجام می دهیم کار ما عاقلانه هست بعد عقل هم به هر چه برسد شارع هم که امضاء می کند نیازی نیست ما مسیر قاسم سلیمانی برویم و قاسم سلیمانی و قاسم سلیمانی ها از نگاه اینها اقرادی هستند که دنبال مثلا کارهای متهورانه هستند! مثلا شجاعتشان یک شجاعت خسارت بار غیر ضروری هست. 

می خواستم یک تفکیکی بشود بین عقلانیت این قشر افراد و عقلانیت حاج قاسم سلیمانی این هم بعنوان شروع بحث است. 

ک: بسم الله الرحمن الرحیم 

حالا بحث عقلانیت حاج قاسم از مباحث مفصلی است که اگر بخواهیم مکتب حاج قاسم روشن و آشکار بشود آن فضای عقلانیتش و معنای عقلانیت حاج قاسم را باید مقداری بشکافیم. 

بهرحال ما عقل را عرض کردم در توضیح عقل مباحث مفصلی و تعاریف گوناگونی هست حالا نمی خواهم وارد آن حوزه بشویم ولی بهرخال می شود بصورت کلی و کلان گفت که، عقلانیت ایمانی ما داریم یک عقلانیت در واقع سکولار داریم. 

دنیای غرب سعی کرده که در واقع آن عقلانیت خودش را یک عقلانیتی دارد دیگر حالا که از آن تعبیر می کند به ناسیونالیسم عقلانیت هم عقلانیت خودبنیاد است خودش هر چه دوست دارد و آنگونه که خودش می فهمد با آن روش خاص خودش یعنی دنبال این نیست که آن فهمش را آن تعقل ورزی اش را عقلانیتش را آن فهمش را مستند کند به وحی درستی اش را می گویذ آقا من این را این گمانه را زدم این اندیشه را کردم این سنجش را کردم حالا این آیا درست بود یا نبود؟! این قلاب را انداختم به دریا ماهی صید کردم یا لنگه کفش آمد بیرون صید فکری در نظر بگیریم. 

ولی یک کاری که کرده و مقداری هم توفیق بوده آن عقل معاش و آن عقلی که انسان را بقول معروف برای زندگی دنیایی و  آن عقل سکولار این را بعنوان عقل جا انداخته. لذا مثلا در خود بچه مذهبی، رفته کربلا این کار کار عشق است ربطی به عقل ندارد حالا بعضی ها شوخی می کنند ربطی به دین ندارد یعنی مثلا آیا این کار عاقلانه نیست این کاری که انجام دادیم عاقلانه نیست اما دلی است. در حالیکه این حرف حرف درستی نیست اتفاقا آن کار عاقلانه است یعنی آن عملی که شما انجام دادیم این عملت در جهت مثلا زیارت امام حسین در خطر می گوید أقا این کار عاقلانه نیست کار عاشقانه است، نه اتفاقا کار عاقلانه است! یعنی عقل را باید شما در سیستم خودتان تعریف کنید! العقل ما عبد به الرحمن اتفاقا شما داری یک عملی انجام می دهی که هم عاشقانه است هم عاقلانه است کاری که تو در واقع آن تضمین می کند آخرت تو را عاقبت تو را تو را محبوب خدا می کند و تو مثلا با این زیارت با این جهاد با این شهادت طلبی با این ریسک خطر قدرت اسلام را توسعه می دهی موازنه قدرت را بنفع دین رقم می زنی اتفاقا این کار در نگاه دینی این کار کار کاملا عقلانی است. 

اما این عقلانیت دینی عقلانیت ایمانی نه عقلانیت دنیایی عقلانیت سکولار، بهرحال ما باید این را تفکیکش بدهیم. 

مجری: در تایید حرف شما می خواهم یک نکته ای بگویم بعد از شما سوال می پرسم. 

تازه که این بحث مدافعین حرم و اینها دااغ شده بود یادم هست بهشت معصومه قم تازه چهارده تا شهید مدافع حرف الان نزدیک چهارصد تا شهید آنجا است ولی آنموقع چهارده تا شهید مدافع حرم بود. خانواده یکی از اینها را پیدا کردیم سید محمد حسینی افغانستانی بود رفتیم پیش پدرش دیدیم خیلی جوان است و می خندد!! 

به او گفتم به شما نمی آید پدر شهید باشی باید مثلا فکر کردیم شکسته هستی ناراحت هستی، گفت که مگر آرزوی یک پدر جز این است که پسرش موفق باشد سربلند باشد؟ پسر من رفت شهید شد و سربلند شد موفق شد چه از این بالاتر من چرا خوشحال نباشم. خیلی برایم جالب بود از نظر سواد و تحصیلات آکادمیک و اینها سطح پایینی داشت یعنی اینها کارگر دمپایی سازی بودند ولی عقل اینها این را برداشت می کند. 

ک: یعنی رشد عقلی پیدا کرده در سایه چه؟ در سایه آن عبودیتش در سایه معنویتش. 

متاسفانه عرض کردم در دنیای غرب مدرنیته آدم عاقل مثلا کسی که دارای عقل است کسی است که این علوم را خوانده باشد مفاهیم ما را خوانده باشد تخصص بر مقاهیم ما پیدا کرده باشد او می شود یک آدم عاقل کسی است که. 

بعد مثلا من به شوخی می گفتم که حاج عبدالحسین برنسی همه اینها را معادلات را بهم می ریزد یعنی یک آدم کاملا عقلانی، عاقل، تیزهوش، متخصص، خط شکن، متخلق دارای خلاقیت ابتکار در حوزه خودش و موفق، علوم مدرنیته را مثلا مباحث علم کلاسیک امروز را چهار کلاس بیشتر نخوانده چهار کلاس خوانده. 

پس در واقع نقشه غرب است واقعا توطئه مدرنیته است که به ما بگوید که آدم عاقل و کارشناس متخصص کسی است که در حوزه در واقع ما کار کند و علوم ما را خوانده باشد متوسطه کاردانی کارشناسی کارشناسی ارشد مثلا لیسانس فوق لیسانس ارشد دکتری بعد او هست که حق دارد بیاید مدیریت کند فرماندهی کند منصب های سطح بالا را در دست بگیرد. 

مجری: می خواهید یک توضیح بیشتری بدهید در خصوص تفاوت های عقل سکولار و عقلانیت دینی. 

ک: همین هست دیگر کلیتش را عرض کردم که در واقع عقلانیت سکولار و عقلانیت خودبنیاد ربطی به تعبد ندارد! در مقابلش عقلانیت معنوی عقلانیت دینی سعی می کند آن تعقل خودش را اندیشه ورزی خودش را گمانه زنی و تولیدات فکری خودش را مقنن کند یعنی روش در واقع صحیح فکر کردن. البته در حوز های مختلفی است مثلا فضای زندگی سبک زندگی زندگی اجتماعی، فقه اجتماعی که پیش می آید و شیوه زندگی در حوزه های بحث فردی و هم در حوزه زندگی فردی خودش هم در حوزه زندگی اجتماعی خودش در سیاست خودش فرهنگ خودش اقتصاد خودش   به گمانه های خودش تکیه نمی کند سعی می کند آن تولیدات فکری خودش را بیاورد در کنار شاقولی بنام وحی ترازی بنام وحی قرار بدهد اگر هماهنگ بود می پذیرد اما هماهنگ نبود با اینکه خودش تولید کرده ساخته عقلانیت خودش هست می گوید نه این با قرآن با آیات با روایات با عبودیت سازگاری ندارد لذا من این را می گذارم کنار. 

اما ما می گوییم که مدرنیته تمدن غرب ساخته آن ناسیونالیسم و در واقع آن خودبنیادی بشر است یعنی در گام اول با اومانیسم گردن کشی کرده مقابل خدای متعال گفته این خدا این انسان اگر تو خدا هستی من هم آدم هستم من انسان هستم من خودم می خواهم سجده کنم بر ارزش های خودم سجده کنم من مقابل این خدا تکلیفی ندارم خودم صاحب حق هستم آنطور که دوست دارم می خواهم زندگی کنم لذا طراحی های برنامه ریزی های زندگی فردی اجتماعی ام را با عقلانیت خودم هست کاری به وحی ندارم.قواعد اجتماعی زندگی خودم مدیریت اجتماعی خودم طراحی می کنم خود می چینم کاری به وحی ندارم! 

مجری: فرق تهور و شجاعت را هم یک توضیحی می دهید ما قهرمان هایی داریم طرف مثلا یک کار خارق العاده ای انجام داده بعنوان قهرمان ولی شجاعت را ما به عقل نزدیک تر می دانیم. 

ک: بله! تهور خیلی چیز درستی نیست چون آدم متهور یک تهور ذاتی دارد خودش را مثلا به خطر می اندازد محاسبه نمی کند شاید ممکن است سر یکسری در واقع اهداف  و یکسری مسائل جزیی و یک چیزی که واقعا ارزش فداکاری نداشته باشد کاری انجام بدهد. 

اما آدمی که در واقع در شجاعت نه، همراه با تدبیر هست همراه با عقلانیت هست خدمت شما عرض کنم که همراه با محاسبات خاص هست و در دلش واقعا یک جاهایی ترمزی هست که مثلا سرش را بیاندازد زیر برود یک کاری انجام بدهد نه، همراه با تدبیرها آن محاسبات یک جاهایی ترمز هست یک جاهایی نیاز به عقب نشینی هست بهرحال این محاسبات و در واقع آن دخیل بودن انگیزه های ایمانی در شجاعت مهم است. 

دخیل بودن مثلا آن شجاعت مثلا می تواند ریشه در واقع شجاعت ریشه در معنویت داشته باشد اما بنظرم می رسد که حالا آنچه که در ذهن خودم هست اگر بخواهیم جواب دقیق تر بدهیم مطالعات بیشتر می خواهد ولی بیشتر همان عقلانیت و تدبیر محاسبات آن سنجش هایی که در شجاعت هست گاهی یک عمل متهورانه خیلی درونش احساس می شود که خیلی آن سنجش ها و آن دقت ها و آن محاسبات لازم درونش نیست. 

مجری: بحث عقلانیت این شهید بزرگوار هست. 

با توجه به تمامی حواشی که مقدماتی یک صحبتی داشتیم برداشت های متفاوتی که از عقل ارایه شده درباره عقلانیت حاج قاسم توضیح بفرمایید ممنون می شویم. 

ک: بسم الله الرحمن الرحیم 

سوال سختی کردید، عقلانیت حاج قاسم باید خود آقا توضیح بدهد واقعا ما یک کاری می توانیم بکنیم فقط، با تحلیل رفتار او دو تا کلمه بهم ببافیم تحلیل رفتار حاجی. 

عقلانیت یعنی چه باید این را، عقلانیت حاج قاسم خود عقلانیت منظورمان چیست؟ عقلانیت را تعریف می کنیم به سنجش، ارزیابی، محاسبه، سبک و سنگین کردن، تا به یک تصمیمی رسیدن. 

عقلانیت حاج قاسم اگر بخواهیم نگاه کنیم معنای عقلانیت این است اینکه بگوییم حاج قاسم آدم عاقلی بود اهل فکر بود اهل تفکر بود اهل مطالعه بود بسیار کتاب می خواند بسیار می نوشت مثل حسن باقری که نوزده هزار صفحه مطلب دارد دستنویس خیلی عجیب است. علیرغم مسوولیت های سنگین کل مطالب را می نوشته امیر عبداللهیان می گفتند که ده ها دفترچه صدبرگ من مطلب دارم خاطره دارم. 

بعد کتاب های مختلفی را ایشان می خواند مطالعه می کرد اهل مطالعه بود اهل تفکر بود اهل تعقل بود! منتهی منظورمان از عقلانیت حاج قاسم آن نیست یک چیز دیگر می خواهم بگویم آن سبک سنگین کردن های حاج قاسم آن سنجشش آن محاسبه اش تا به یک تصمیم رسیدن. 

با چه محاسبه می کرد با چه می سنجید سنجشش با چه بود ترازش چه بود؟ عقلانیتش عقلانیت ایمانی و انقلابی بود یعنی حاج قاسم می شود گفت که برای تصمیمات خودش برای کارشناسی خودش برای محاسبات خودش دو تا ترازو داشت یکی اسلام، ایمان و انقلاب اسلامی اهداف امقلاب اسلامی آرمان های انقلاب اسلامی مصالح انقلاب اسلامی. اینها را حاجی با اینها می سنجید هر تصمیمی که می خواست بگیرد در دو تا ترازو ایمان اسلام انقلاب اسلامی. 

این شد عقلانیت ایمانی و انقلابی و در طول زندگی اش ما این را می بینیم خصوصا بعد از دفاع مقدس که کم کم نقش حاج قاسم کم کم پررنگ تر می شود یک جاهایی که انسان در دوراهی تصمیم است از این به بعد چکار کنیم با سرداری خودمان به تعبیر امروزی ها بیاییم کیف کنیم بیاییم از مواهبش بهرمند بشویم ما که زحمت خودمان را کشیدیم برای انقلاب واقعا کشیدیم هشت سال جنگیدیم هشت سال خون دل خوردیم جانباز شدیم ما دینمان را اداء کردیم تکلیفمان را اداء کردیم الان کمی برویم به زن و بچه خودمان برسیم به زندگی خودمان برسیم. 

محاسباتی می کند بین تکلیف خودش با آن اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی با آن مسیری که باید برود آن قله هایی که باید فتح بشود با اینهمه بار مانده به زمین تصمیم چه می گیرد؟ تصمیم می گیرد دنبال دنیا نمی رود دنبال پول نمی رود دنبال رفاه نمی رود. 

خود حاجی می گوید دیدید در محاسبه اش هست می گوید هر وقت خواستم مثلا یک کاری بکنم یا خسته بشوم صفی از شهیدان در مقابلم حاضر بودند و من نمی توانستم خارج از این فضا فکر کنم و حرکت بکنم. آن میراث دفاع مقدس و انقلاب اسلامی جلوی چشمش است. 

لذا شما در همه جا در حوزه فرهنگ در حوز سیاست در حوزه اقتصاد در حوزه دیپلماسی در حوزه نظامی آن عقلانیت حاج قاسم را دارید مشاهده می کنید! البته عقلانیت حاج قاسم فقط حاجی نیست عقلانیت ایمانی و انقلابی قبل از حاج قاسم ما نمادش را در حسن باقری می دیدیم با آن طراحی های خاص خودش. 

حضرت آقا بحث عقلانیت حاج قاسم را مطرح کردند گفتند مثلا ایشان شجاعت را با تدبیر یعنی در قالب مثال و توضیح می خواهند این عقلانیت تا جایی که می فهمیم جا بیافتد. 

ایشان آدم شجاعی بود بسیار شجاع بود اما این شجاعت را با تدبیر درآمیخته بود متهورانه عمل نمی کرد بدون حساب و کتاب عمل نمی کرد سر را بیانداز زیر برو نه، با حساب و کتاب با محاسبه با تدبیرهای لازم با مصلحت سنجی های لازم بهترین تصمیمات را می گرفت درست است؟ 

در حوزه سیاسی حضرت آقا به سیاسیون می گفتند نگاه کنید به حاج قاسم مثل ایشان عمل کنید! عقلانیت سیاسی خودتان را نزدیک کنیذ و شبیه کنیذ به حاج قاسم سلیمانی. حاج قاسم در خیلی ساده اش مثلا بخواهم بگویم در حوزه سیاست حاجی چکار می کرد؟ یک نکته مهمش این است که با اینکه ظرفیت و پتانسیل ریاست جمهوری را داشت بسمت قدرت نیامد این عقلانیت است دیگر یک محاسبه می کند بین اینکه بیاید در کاندیدای ریاست جمهوری بشود یا کاندیدای چه بشود؟ جبهه و شهادت و تیر و گلوله باشد! خودش عقلانیت است دیگر. 

عقلانیتی که در عاشوراء حر این عقلانیت را به آن رسید بین دنیا و آخرت بهشت و جهنم آخرت و بهشت را انتخاب کرد و بعد عقلانیت مادی عمرسعد او را زمین زد هر کار کرد نتوانست بر آن هواهای خودش غلبه کند آخرش گفت می گویند یک آخرتی هست می گویند یک بهشتی هست نتوانست بر آن تعلقاتش خودش نسبت به ملک ری و حکومت غلبه کند عقلانیتش عقلانیت درستی نبود عاقل نبود حر عاقل بود. 

حاج قاسم عاقل بود گفت من کاندیدای تیر و ترکش و گلوله و شهادت هستم با اینکه اگر مثلا می آمد در انتخابات ریاست جمهوری قطعا می شکست آمار رای های تمام تاریخ ریاست جمهوری ایران را. 

این وقتی که محاسبه می کند علیرغم تاکیداتی که به او می شود و از او می خواهند بیاید در میدان و نمی آید یعنی چه؟ یعنی یک عقلانیت سیاسی ایمانی و امقلابی دارد که می گوید من کارهای مهم تری دارم مسوولیت های مهم تری دارم و بعد جذابیت های قدرت سیاسی او را فریب نمی دهد! 

حتی به این معنا نیست کسی که آمد مسوولیت سیاسی پذیرفت کسی بگوید پس این فریبش داد نه، یک موقع هست یک کسی دیگر عین تکلیفش این هست که بیاید اینجا مسوولیت سیاسی قبول کند بیاید کاندیدای ریاست جمهوری بشود اصلا تکلیفش است یک بحث دیگر است من دارم با تراز حاج قاسم می گویم جایگاه حاج قاسم و کارهایی که حاج قاسم میدانی که حاج قاسم داشت. چون میدانی که حاج قاسم داشت خیلی مهم تر بود کاری که حاج قاسم داشت انجام می داد خیلی مهم تر بود. 

بعد در تعاملاتش با سیاسیون نگاه کنیم اصلا هیچکس نتوامست حاج قاسم را منتسب کند به جناح سیاسی، این عقلانیت سیاسی است که بگوید آقا چپ است راست است اصولگرا است اصلاح طلب است نه، حاج قاسم یک آدم انقلابی است آدم جهادی است مجاهد فی سبیل الله مجاهد انقلابی ولایی. کسی نتوانست! 

بعد اسیر این درگیری های چپ و راست و اینها هم نشد نگاه می کنیم می بینیم تعاملاتش با همه آقایان تعامل داشت تعاملاتش هم نه از جهت اینکه همه را با هم جمع بکند چون بعضی ها اینطور هستند دم همه را داشته باشیم! همه را دور خودمان جمع کنیم نه، عقلانیت حاجی این نبود که دم همه را داشته باشیم همه را دور خودمان جمع کنیم نه. 

شاخصش شاخص ایمانی و انقلابی بود یعنی رفاقت هایش بخاطر انقلاب اسلامی بود حتی با کسانی که موضع گیری انقلابی نداشتند حاجی با اینها آدم های غیرانقلابی یا در فضای انقلابی ضعیف بودند با اینها تعامل داشت! و نگاه می کنیم می بینیم چرا با اینها تعامل داشت؟ به اینها محبت می کرد چرا؟ می گفت بعضی هایشان بخاطر اینکه بیاورد سوار قطار انقلاب کند نگاه نگاه هدایتی است چون حاج قاسم می گویذ که وقتی که فرض کن دو تا آدم بی حجاب هستند می گوید بچه ما است اگر او بدحجاب است این تقصیر ما است تقصیر را گردن او نمی اندازد می گوید تقصیر ما است ما کم کاری کردیم ما ضعف داریم اگر ما خوب عمل کرده بودیم این الان اینطور نبود ما ضعیف بودیم ما مشکل داریم. 

بعد آنجا می آید به آدمی که در موضع گیری انقلابی هم ضعف دارد با او رفاقت می کند برای چه؟ سوار قطار انقلاب کند یا اینکه حداقل می داند این سوار قطار نمی شود حالا بدتر نکند خراب تر نکند بدعاقبت از دنیا نرود موضع گیری های سیاسی اش، لذا بعد اگر می خواهی اصل نگاهش را بسنجی همان حرفی که در جلسه قبل گفتم خطاب می کند به اصلاح طلب اصولگرا به گروه های سیاسی که اگر  شما درگیری های شما مثلا مناظره های شما انقلاب را تضعیف کند آقایان سیاسی مبغوض رسول مکرم اسلام هستید مبغوض خون شهداء هستید مورد بغض اینها قرار می گیرید. 

عقلانیت سیاسی خودش باز برای همانطور که از عقلانیت نظامی خودش برای قدرت اسلام بهره می گیرد از دیپلماسی نظامی و دیپلماسی سیاسی خودش هم قدرت قوت مذاکره و ظرفیت سیاسی باز برای انقلاب بهره می گیرد. 

خیلی آدم ها و گروه ها جناح ها طوایف متعددی را می آید با همدیگر جمع می کند سر یک سفره با اینها می نشیند اینها را جذب می کند می آورد پای کار انقلاب پای وحدت اسلامی پای پروژه امت اسلامی. 

یعنی عقلانیت سیاسی جواب می داد می آید یک دیپلماسی سیاسی دیپلماسی نظامی راه می اندازد و از این ظرفیت به نفع جبهه اسلام و به نفع امت اسلامی و وحدت اسلامی بهره می گیرد. 

که همه چیز را فرض کنید یک جایی که واقعا با برش سیاسی می تواند کار را ببرد جلو می برد جلو یک جایی هست نه فقط با فضای نظامی با فضای نظامی می برد جلو. 

در حوزه فرهنگی نگاه می کنیم می بینیم عقلانیت خاص خودش را دارد حاج قاسم دقیقا می فهمد که، آن بحث فضای تکثیر فضای تربیت خوب عمق این دفاع مقدس را فهمیده لذا مهم ترین کار فرهنگی ای که در عقلانیت حاج قاسم سلیمانی اتفاق می افتد چیست؟ کار روی فرهنگ دفاع مقدس و شهداء است! می شود بجرات بگویی هیچکدام از سرداران ما حالا نمی خواهم مطلقش کنم ولی می خواهم بگویم آن حاج قاسم در این زمینه اهتمامش در قله بود در اوج بود. 

از سال ها قبل استان کرمان و لشکر ثارالله یک نمونه و الگو بود برای اینکه ما سطح عقلانیت جهادی فرهنگی، فرهنگ دفاع مقدس، حاج قاسم عقلانیت در واقع فرهنگی او برای بسط فرهنگ اسلام می آمد دفاع مقدس را پررنگ می کرد لذا از سال ها قبل شاهد بودیم که حمایت می کرد از ترویج فرهنگ دفاع مقدس معرفی شهداء بعنوان الگوها کتاب نوشتن در واقع کارهای فرهنگی انجام دادن لشکر ثارالله و حاج قاسم پیشتاز بودند. و نه تنها آنها را پشتیبانی می کرد لجستیک می کرد بلکه خیلی جاها حتی در قم از پشتیبانی او بهرمند بودند حداقل از پشتیبانی روحی او پشتیبانی فکری مشاوره ای و تا آنجایی هم که بشود مسایل مالی کمک می کرد به آدم هایی که در این قضیه اهتمام داشتند. 

اجازه بدهید مقداری چون وجه غالب حاج قاسم نظامی هست بیشتر نظامی اش را مثلا توضیح بیشتر در عقلانیت حاج قاسم عقلانیت ایمانی و انقلابی او. 

از جهتی می شود واقعا بجرات گفت که یک تیر برای غیر خدا شلیک نکرد هر جایی که ایشان حضور داشت صحنه دفاع از اسلام و انقلاب و توسعه قدرت اسلام بود. 

تفاوت حاج قاسم مثلا با یک فرمانده نظامی دیگر با فرماندهان نظامی طرف مقابل چه بود چه چیزی را مثلا ایشان رعایت می کرد در عقلانیت نظامی خودش که آن دیگران نمی دیدند؟ نگاه می کنیم می بینیم که مثلا شهداء ما و سراداران ما مثل حسن باقری همه داشتند دیگر، در جنگ نظامی امروز توکل بر چیست؟ بر امکانات است یعنی مثلا می گویند فرض کن شما می خواهی با دشمن مقابلت بجنگی باید او اگر مثلا فرض کن صد تا تانک داشته باشد تو هم باید صد تا تانک داشته باشی! او اگر صد تا هواپیما دارد تو هم هن باید صد تا هواپیما داشته باشی اگر او فرض کن سیصد هزارتا نیرو دارد تو هم باید سیصد هزارتا نیرو داشته باشی. 

اگر تو می خواهی تک بکنی. حمله بکنی علیه طرف مقابل باید امکانات و نفراتت سه برابر باشد اگر او سیصد هزار تا دارد تو باید نهصد هزار تا داشته باشی این قانون در واقع جنگ های کلاسیک و دافوس است درست است؟ 

اینطرف نگاه می کنید یک عقلانیت دیگر حاکم است می گوید نه این حرف ها نیست توکل بر امکانات درست نیست توکل بر خدا! تکیه بر نیروی مؤمن! که کار جنگ ما را برد جلو همین بود اگر ما می خواستیم آنطور فکر کنیم دافوسی و کلاسیکی فکر کنیم اصلا نباید می جنگیدیم. 

یک تعبیری حضرت آقا دارد گفتیم که اگر آنطرف صد تا تانک دارد اینطرف نیاز نیست حتما صد تا تانک داشته باشد اینطرف صد تا دل آماده صد تا نیروی مومن جهادی شهادت طلب ایثارگر توکل به خدا جای چه را می گیرد؟ توکل به امکانات را می گیرد. 

بعد در این عقلانیت انقلابی خودش عقلانیت ایمانی خودش بر محاسبات نظامی خودش یک تصمیمی می گیرد یک محاسباتی می کند که اصلا در عقلانیت در واقع جنگ دافوسی و کلاسیک و این حرف ها معنا ندارد! یعنی بر اساس قواعد و سنن الهی اینطرف دارد فرماندهی می کند! 

آنطرف اگر نیرویش سه برابر نباشد حمله نمی کند اما اینطرف چه می گوید؟ می گوید مگر قرآن نگفته یک نفر از شما در برابر ده نفر از آنها؟ مگر قرآن نمی گوید کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله مگر قرآن نمی گوید ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم؟ یعنی عقلانیت عقلانیت قرآنی است. 

اگر ما مثلا در دفاع مقدس اگر می خواستیم بر عقلانیت دافوسی جنگ کلاسیک عمل کنیم ما اصلا نباید در اروند عملیات می کردیم ما نباید در جزایر مجنون عملیات می کردیم آن عقلانیت ایمانی بود که آن عملیات را طراحی کرد روی امدادهای الهی محاسبه می کرد اصلا محاسبه روی امدادهای الهی در جنگ های بیرون اصلا معنا ندارد. 

رعایت اخلاق در جنگ های بیرون معنا نذارد لذا شما ببینید برایش مهم نیست که تمام امکانات و خانه های مردم و آدم ها کشته بشوند در جنگ کلاسیک بزن نابود کن داغون کن مطمئن هستی دیگر کاملا نابود شد آن منطقه بعد نیروی نظامی بر پناه این تانک ها می رود آنجا مستقر می شود. 

اما اینطرف شما می گوییذ سعی کن کمترین تلفات را از دشمن بگیری حتی در نگاه حسن باقری می گوید این نیروهایی که در عراق هستند فردا نیروهای انقلاب اسلامی می شوند مواظب باشید تا می شود از آنطرف کمتر کشته بشود. 

حتی حضرت آقا اینجا سفارش می کنند می گوید آقا در همین داعشی ها و در همین جبهه النصره تا می توانید سعی کنید کمتر کشته بشوند چرا؟ چون خیلی از اینها واقعا نمی دانند اشتباه کردند نمی فهمند! قدرت تشخیص ندارند اسیر جو شدند. اینها شاید آینده برگردند شاید متوجه خطای محاسباتی و اشتباهشان بشوند. 

لذا شما می بینید حاج قاسم در این چهل و چند سال جنگ در این مدیریت خودش با عقلانیت در واقع دافوسی و کلاسیک و سکولار و این حرف ها عملیات نمی کند دارد بر اساس عقلانیت ایمانی البته بعد هم در این عقلانیت ایمانی دیگر ابتکار دارد خلاقیت دارد جنگ نامتقارن درست می کند لذا شما می بینیذ فرض کنید هیمنه داعش آمده دارد کل عراق را می گیرد آمده کردستان را گرفته می آید در اربیل با شصت تا نیرو بلند می شود می رود دفاع می کند با صد تا نیرو مثلا یک جاهای حساس می رود خودش هم آن وسط دفاع می کند. 

و همان بحث عرفان یعنی اینجا ریسک خطر پای خودش هم وسط می آید مدیریت حاج قاسم مدیریت چیست؟ در عرفانش در مدیریتش در عقلانیت در واقع فرماندهی اش مدیریت هم مدیریت بیا هست نه برو بقول حاجی همیشه می گفت فرماندهی ما تفاوتش این است بیا اول خود فرمانده می رود حتی از خط مقدم هم جلوتر می رود می گوید بیایید. در بوکمال چنین چیزی گفته می شود که کار قفل کرده حاجی با هواپیما از خط مقدم می رود جلو در دروازه های بوکمال می گوید ما در دروازه های شهر هستیم بیایید. خودش در صحنه خطر وسط کانون خطر است کانون انفجارات است کانون انتحاری ها آن وسط میدان را مدیریت می کند. مشخص است فرماندهی که او را آنجا می بیند شارژ می شود جرات می گیرد قدرت می گیرد. 

مجری: یک رابطه لازم و ملزومی انگار این وسط هست بین عقلانیت و عرفان شهید سلیمانی یعنی این جلوه هایی که شما از عقلانیت ایشان گفتید کاملا مصادیقی از عرفان ایشان هست مباحثی که پیرامون عرفان ایشان داشتید کاملا عقلانی بود. 

ک: آن توکل به خدا در تک تک رفتارهایش هست کار برای خدا آن جهتگیری برای خدا این عرفان در عقلانیتش وجود دارد گفتم تراز تصمیماتش ایمان است یعنی عرفان راهبر او هست! راهبری کار او با همان عرفان و با آن معنویت عظیم متراکم است! یک مکتب است دیگر در مکتب دیگر همدیگر را نقض نمی کند افعالش، اعمالش همدیگر را نقض نمی کند در این راستا دارد می رود جلو احسنت نکته قشنگی شما اشاره کردید. 

خدا، جهتگیری، برای خدا! در راه خدا برای اسلام برای انقلاب در همه کارهایش هست! لذا این عقلانیت عقلانیت موفقی هم هست خودش را نشان می دهد بقیه را هم جلب می کنذ فطرت ها را بیدار می کند حتی در دشمن تزلزل ایجاد می کند یک جاهایی حتی دشمن را هم به تحسین وامی دارد. 

پس ببینید عقلانیت حاج قاسم در همه حوزه ها حوزه های سیاسی فرهنگی حتی فضای اقتصادی مشکلات مملکت و پررنگش مسائل نظامی در تصمیم گیری ها در محاسبات در سنجش کردن ها سبک سنگین کردن ها که تصمیم می گیرد شاخص خدا هست شاخص دین اسلام هست شاخص مصالح انقلاب و منافع انقلاب هست و از طرفی هم مثلا فرض کنید که این هم به همان روح انقلابی و ایمانی او برمی گردد شاخص هدایتگری! سوز دارد برای دغدغه دارد سوز برای هدایت مردم برای نجات انسانیت! یعنی فقط موحدین نیستند مستضعفین! وقتی که می خواهد نیرویش را آماده کند برای جنگ می گوید نگاه کن آنطرف منطقه یکسری زن و بچه هستند که گرگ ها اینها را محاصره کردند باید بروید این زن و بچه را از دل این گرگ ها در بیاورید حتما معلوم نیست شیعه باشند نه، اهل تسنن هستند! ایزدی ها هستند! 

چرا مسیحی های لبنان و سوریه به حاج قاسم عشق می ورزند؟ چون امنیت خودشان را عزت خودشان را ناموس خودشان را مدیون او می دانند. 

پس ببینید حاج قاسم با این عقلانیت است که چیزهای به ظاهر متضادی را در کنار همدیگر جمع می کند شجاعت را با تدبیر صلابت و قاطعیت را با مهربانی با عطوفت! اشداء علی الکفار را با رحماء بینهم! 

آن شدت انقلابی گری خیلی عنصر اصلی اش در ای عقلانیت واقعا امقلاب برایش محور محاسبه است درست است؟ این برایش مهم است انقلاب خواندم مطالبش را والله والله والله والله والله والله مهم ترین محور محاسبه قیامت انقلاب اسلامی است خیمه حسین بن علی حرم حسین بن علی انقلاب اسلامی است دور این خیمه بگردید اگر این خیمه شکست بخورد چیزی از اسلام و مکه و مدینه و عتبات اینها باقی نمی ماند. 

اما همین آدم یکدفعه می رود با کسانی قدم می زنند که بچه انقلابی ها حاضر نیستند بروند کنارش بنشینند! آیا او از اصول انقلابی خودش پایین آمده؟ نه، در عین جهتگیری قوی و شدیذ انقلابی آمده تا این را هم دست این را بگیرد ببرد در خیمه انقلاب یا یک کاری بکند که بیشتر خرابکاری نکند یعنی نگاه هدایتی هم دارد. خیلی سخت است! واقعا سخت است! 

لذا نگاه کنیم در حوزه های مختلف ظرفیت محاسباتی او مدیریتی او تصمیم گیری او دقیقا همه اینها آن جهتگیری ایمانی شدت ایمان و جهتگیری انقلابی درونش حضور دارد با ترکیبی از اینها حاج قاسم به تصمیم می رسد به محاسبه می رسد. 

سوال اینجا پیش می آید، که این عقلانیت از کجا آمد منشا این عقلانیت کجا است؟ چرا همه این عقلانیت را ندارند؟! عرض کردم یک نکته اش یک فضایش را گفتم چه بود؟ اینکه محور محاسبه و این سبک سنگین و این سنجش کردن ها آن ایمان است اسلام است! و بعد آن عشق به انقلاب اسلامی و آرمان های انقلاب اسلامی است و آن بصیرت عمیقی که نسبت به انقلاب اسلامی و اهداف انقلاب اسلامی دارد و جایگاه اسلامی درباره تغییرات معادلات عالم تا ان شاء الله برسد به عصر ظهور. 

اما آن چیزی که حاج قاسم را این وسط کمک می کند و اشتباه محاسباتی نمی کند و به هدف می رساند یک نکته محوری است که خیلی از این محروم بودند یعنی خودشان خودشان را در واقع محروم کردند ریشه عقلانیت موفق و کارآمد کجا است؟ کسی نمی تواند بگوید عقلانیت و راهبرد حاج قاسم موفقیت آمیز نبود، در حوزه فرهنگی در حوزه سیاسی همه آدم های سیاسی را جذب کرده. رئیس جمهور عراق و خیلی از سیاسیون عراق شیعه سنی همه اینها جذبش شدند تعریفش می کنند فقط هم شیعه نیست نه، آزادگان عالم. 

کسی نمی تواند حاج قاسم را تحسین نکند واقعا نمی تواند تحسین نکند حتی آدم هایی هستند انقلابی هم نیستند اما مجبور هستند تحسین کنند دیدیم دیگر. این ریشه اش کجا است؟ از کجا رسیده به این غیر از همان جهتگیری هایی که عرض کردم محکم روی اینها ایستاده؟ با مثال هایش. 

ریشه اش در تولی است! تولی به ولی! تولی به ولایت، ریشه موفقیت حاج قاسم اینجا است! چون یک جاهایی اینقدر امتحان سخت می شود سنگین می شود کار پیچیده می شود که محاسبات تو دیگر جواب نمی دهد تجربه تو دیگر جواب نمی دهد اینجا باید چکار کنیم؟ باز تکیه می کنی به همان محاسبات تجربیات خودت ممکن است اشتباه کنی. 

ریشه توفیق حاج قاسم این است که آبشخور این عقلانیتش و این توفیقش در تولی به ولی است یعنی چه؟ یعنی خودش در این سال ها یک تجربه عظیم متراکمی در وسط میدان بدست آورده یک ظرفیت کارشناسی بدست آورده خودش صاحبنظر شده اما یک جاهایی یکدفعه می بینیم تصمیم خودش خدمت شما عرض کنم که سنجش خودش تصمیم خودش آن تشخیص خودش نسخه خودش را که متناسب با آن کار کارشناسی و تجربه متراکم چهل ساله خودش هست آنجا کنار می گذارد تصمیم و تشخیص ولی را قبول می کند و عمل می کند به آن عمل می کند پافشاری روی نگاه و نظر خودش نمی کند! 

حاجی خودش تعریف می کند در جنگ سی و سه روزه چه می گوید؟ می گوید وقتی که جنگ شروع شد من رفتم چند رروز گذشت آمدم تهران گزارش بدهم به آقا گزارش دادم آقا در آمد گفت که چه؟ حضرت آقا فرمود ان شاء الله همه سختی ها فشارها این حرف ها، حضرت آقا حرف از پیروزی حزب الله زد درست است؟ خود حاجی چه می گوید؟ می گوید من در دلم یک لحظه گفتم کاش این حرف را آقا می زد چرا؟ چون من دارم وسط صحنه میدان دارم می بینم نشانه ای از فتح و ظفر نیست کاش نمی گفت فردا شکست می خوریم آنجا بعد آقا اینطور گفته بد می شود زشت می شود! 

اما حاجی یعنی تشخیص او کارشناسی او محاسبات سنجشی او چه بود؟ این بود که خبری از فتح و پیروزی نیست آدم عاقل در عقلانیت غیر مثلا حاج قاسمی می گوید آنطرف خبر پیروزی نیست من هم که بعنوان فرمانده لازم نیست که حتما بروم وسط میدان باشم من از اینجا هدایت لجستیک می کنم اما نگاه به کارشناسی خودش نمی کند می پذیرد با اینکه پیش خودش استبعاد دارد می گوید من نشانه ای از فتح نمی بینم آقا چرا این حرف را می زند کاش نمی زد اما اعتماد می کند! می رود دوباره وسط میدان خطر! 

سی و سه روز زیر شدیدترین بمباران ها می ایستد یک اتاق جنگ سه نفره با عماد مغنیه سید حسن نصرالله و خودش درست می کند و این استقامت او این تولی او نتیجه اش می شود نصرت الهی فتح الهی که بعد از آن دیگر معادلات منطقه عوض می شود. 

شاید حاج قاسم در وسط صحنه عملیات پیش خودش می گفت جنگ سوریه مغلوبه شد تمام شد کار بشار تمام شد تجربه این را می گفت! خیلی ها می گفتند کسانی که هشت سال جنگیده بودند می شناختم از رفقاء می گقتند کار دیگر تمام شد اعلام نمی شود بشار سقوط کرد تمام شد. 

یکدفعه ولی می آید که او هم چرا ظرفیت این ولی را اینقدر داریم بزرگ می کنیم؟ او هم به یک نقطه بالاتری تولی دارد به یک جایگاه بلندتری تکیه دارد. می آید می گوید نه بشار می ماند و باید بماند شما بروید بجنگید و بعد علیرغم اینکه، ببینید ورود به آن صحنه ای که تیرهای کلاش معارضین و معاندین به کاخ بشار اسد می رسد ورود به آن صحنه خطرناک است دیگر باید گذشته باشی از جان خودت بلند می شود می رود به آن صحنه اعتماد می کند به نگاه ولی به نظر ولی و خدای متعال نصرت را چکار می کند؟ جاری می کند امداد می کند. 

یعنی یک شاخص هایی دارد حاج قاسم محورهایی دارد برای محاسبه خودش از اینطرف یک اعتمادی به و یک تولی ای به ولی جامعه دارد. این تولی کار را می برد جلو! اینکه نگاه کارشناسی خودت را بگذاری کنار و به آن اصرار نکنی و ببری نگاه کارشناسی ولی را بخواهی عملیاتی کنی خدا به او چکار می کند؟ نگاه می کند نظر می کند امداد می کند و همین جا بگویم واقعا یکی از مهم ترین مشکلات و دلایل اصلی اصلی اصلی مشکلات جامعه ما این است که متاسفانه ساختار سیاسی ما ساختار دولت های ما و نوع نگاه و رویکردشان با نگاه ولی هماهنگ نیست! یعنی آنطرف یک نگاه توسعه ای و تکاملی در انقلاب اسلامی و جهتگیری هایی که دارد اگر این ساختار در واقع کلان ما و ساختار خورد ما خودش را هماهنگ کند با آن ساختار تکاملی با آن جهتگیری های استراتژیک که رهبری تنظیم می کند واقعا برکات نازل می شود. ولی وقتی که مسیر را متاسفانه هماهنگ نیست همراهی نمی کند راهبرد رهبری را و ولایت را قبول نمی کند و خودش یک سیستم و سامانه و یک راهبرد دیگری را می چیند کار گره می خورد کار برکت پیدا نمی کند. 

مجری: رشد حاج قاسم در زمینه های مختلف آیا بشکلی مقدمه مقدمه بوده مثلا ایشان اول در مسایل معرفتی و عرفانی رشد می کند به عقلانیت هم عقلانیت الهی می رسد یا نه همه اینها با هم همزمان است می شود قاسم سلیمانی که در سیاست بسیار منطقی و پخته دارد عمل می کند به فرموده شما نمی شود منتسبش کرد به جناح ها نگاه پدری دارد نسبت به همه اقشار جامعه ولو آنهایی که زاویه دار هستند در عرصه نظامی خوش می درخشد در عرصه باصطلاح عرفان و اینها هم برخلاف تمام تعابیر و تفاسیر غلطی که از عرفان هست جزء جزء حیات خودش چه در عرصه رزم چه در عرصه مواجهه با مردم خدا را جاری می کند. 

اینها اگر بخواهیم بعنوان یک نسخه به کسی ارایه بدهیم بگوییم شما این مکتب است که در جنبه های مختلف یک نمونه کوچک این تعبیری که قادر جابر درباره مصطفی چمران دارد می گوید مصطفی نمونه کوچک علی بود! در واقع حضرت علی بعضی ها گفتند اینها تناقض است مگر می شود شما زاهد شب باشی و شیر روز اینکه نمی شود که! عرفان بهرحال حرف هایی که اول با هم داشتیم جنسش لطیف است آن جنسش خشن است خون قساوت می آورد. 

اما اینها می بینیم که مثلا برای قاسم سلیمانی حل شده است در همه مباحثش در مباحث بصیرتی رشد می کند در سیاست داخلی و خارجی رشد می کند دیپلماسی سلیمانی بسیار ارزنده است که سران کشورها را با ما همراه می کند در منطقه کردستان عراق جاهای دیگر بسیار تاثیرگذار هست در عرصه رزم و نظامی گری یک فرمانده شجاع است و عرفان. 

ک: آن حضوری که حاجی در کاخ کرملین دارد خیلی کار بزرگ است. 

مجری: می خواستم بدانم که ما اگر بخواهیم این را بعنوان یک نسخه بدهیم افراد دیگر که علاقمند هستند که مدل حاج قاسم را رشد کنند چه باید بگوییم؟ بگوییم اول بروند عرفانشان را بسازند بیایند عقلانیتشان ساخته می شود؟ یا نه اینها همه با همدیگر است؟ 

ک: ببینیذ خدای متعال مثلا اینکه بگوییم کسی به این سادگی ها البته زمین خدا بدون حجت نمی ماند ولی واقعا حاج قاسم قله هایی را فتح کردند که مشخص است دیگران به این سادگی به آن نمی رسند. جایگاه خاص است خیلی رفیع است خیلی عظیم است نه اینکه اصلا کسی نمی رسد نه اینطور نیست واقعا من تعبیری دارم می گویم مادر انقلاب اسلامی عقیم نیست یعنی ما یک زمانی گفتند دیگر بالاتر از چمران نمی آید بالاتر از بعضی شهدا بزرگوار دیگر نمی آیند بعد آمد. قبل از حضرت امام می گفتند بالاتر از آیت الله بروجردی نمی آید! امام آمد همینطور. زمین خدا بدون حجت نیست امدادهای الهی قطع نمی شود مادر انقلاب اسلامی عقیم نیست ولی اینطور هم نیست که حالا هر کسی بتواند به این قله ها برسد. این قله ای هست که مثلا بگوییم ما حرکت کنیم به سمت این قله در دامنه قله هم ما برویم خیلی است در دامنه اش هم بخواهیم برویم. ولی واقعا رشد هم رشد چیز هست مثلا تدریجی است دیگر یعنی یکدفعه ای نیست یعنی یک رشد هماهنگ است کودک که رشد می کند همزمان جسمش روحش عقلش کم کم به بلوغ می رسد حرکت می کند به میزانی که این عبودیت الهی را انسان در خودش جریان بدهد همین شاخص هایی که گفتم شاخص های حاجی چه بود عبودیت معنویت توسل آن در واقع آرمان گرایی زندگی را وقف، وقف بودن زندگی برای آرمان های الهی از غیر از خدا نترسیدن دشمن شناس بودن. یکی از وجوه حاج قاسم که در عقلانیتش باید به آن بپردازیم بحث همان بحث این را من فراموش کردم بحث دشمن شناسی حاج قاسم است خیلی مهم است یکی از وجو عقلانیت حاج قاسم شناخت دشمن است مرزهایش را با دشمن قاطی نکردن است شما بحث های دشمن شناسی حاج قاسم را ببینید. 

بزرگ ترین خیانت کوچه دادن به دشمن است دو صدا نباید از جبهه ما بلند بشود در برجام این برجام سه ضلعی است یک ضلع ندارد! دو ضلع دیگر هم دارد اگر می خواهی با دشمن راه بیایی دو ضلع دیگر هم از تو می خواهد بعدش می آید برجام موشکی بعد برجام منطقه ای بعد می گوید که از جریان مقاومت دفاع نکن بعدش می آید برجام اعتقادی شما اعتقادات شرعی و اسلامی خودت حقوق زنان و اینها اصلا پافشاری نکن آخرش یک توبه نامه از انقلاب اسلامی بنویس که بیخود کردی انقلاب کردی. لن ترضی عنک الیهود و النصاری حتی تتبع ملتهم. 

هیچوقت نگاه مثبت به دشمن ندارد، گول دشمن را نمی خورد دقیقا می فهمد دشمن کدام نقطه را هدف گرفته این از وجوه عقلانیت است اگر آقایون سیاسی این یک نقطه را عقلانیت انقلابی حاج قاسم را در فضای دشمن شناسی اش بفهمند و درک کنند خیلی به نفعشان هست. 

ولی به تعبیری بهرحال حاج قاسم اسوه حسنه همان که رسول الله صلی الله علیه و آله اسوه برای امت اسلامی هست شهداء ما ستارگان هدایت هستند و بالنجم هم یهتدون حاج قاسم ستاره بسیار پررنگ و درخشان انقلاب اسلامی است با این ستاره ها می شود راه را پیدا کرد با این قله در واقع می شود قله بلند را دامنه قله حرکت کرد. مسیر هم همان مسیر تعبد است عبودیت است بندگی است خاکساری است مردم داری است استبکار ستیزی است اینکه انسان روی ظرفیت های خودش کار کند روی ظرفیت های جسمی خودش روی ظرفیت های فکری خودش ظرفیت های روحی خودش اهل تهذیب نفس باشد اهل مطالعه باشد اهل تقویت قدرت تفکر عقلانیت خودش باشذ اهل تقویت و مدیریت جسم خودش و رفتارهای در واقع خودش باشد. اینها از یکطرفی ظرفیت های منابع اسلام و معارف اسلام را داریم از آنطرف راهبری ولایت اجتماعی ولایت فقیه در جامعه داریم و الگوهای حاج قاسم امثال حاج قاسم که در مقابل چشم ما هستند انسان با اینها می شود راه را پیدا کرد اینها را داریم می توانیم مسیر را ببریم جلو. 

مجری: یک تعبیر الان در صحبت های شما من متوجه شدم حرف درستی هم هست حاج قاسم می فهمید که دارد چکار می کند یک موقع هست در ارتش های جهان طرف می گوید من پول می گیرم می جنگم مزدور است فرمانبر است مطیع است دستور آمد من بروم اما حاج قاسم در عین اینکه ولایت پذیر هست اما همین ولایت پذیری او بر اساس یک فهمی صورت گرفته که استدلال پشتش خوابیده یعنی به یک درک و نور باطنی رسیده که اگر دارد می جنگد اگر دارد در سیاست تحلیل می دهد که برای دشمن کوچه باز نکنید وحدت داشته باشید همه اینها بر اساس صرفا تعبد نیست نسبت به ولایت خودش فهمیده از راه همان اطاعت امری که داشته به این رشد رسیده. 

ک: واقعا فهمیده خودش به یک کارشناسی و ظرفیت عظیم فهمی رسیده اما اهمیتش اینجا است چرا ضریب توفیقش خیلی بیشتر از اینها است؟ بحث تولی اش گفتیم مهم است. 

علاوه بر اینکه به این رشد رسیده حاج قاسم اگر اهل تولی به امام نبود اصلا به اینجا نمی رسید اگر اهل تولی به ولایت نبود به اینجا نمی رسید این تولی کمکش کرده اما یک جاهایی در یک حوزه هایی تصمیمات سخت کارشناسی شما جاهایی می رسید که دیگر ظرفیت و تجربه جواب نمی دهد. 

ببینید مووقعی که به حسن طهرانی مقدم حضرت آقا می گوید موشک از تو می خواهن دو هزار کیلومتر بزند این با ظرفیت های قبلی و کارشناسی های قبلی تجربیات قبلی سازگار نیست چیز فراتر از اینها می خواهد یعنی در نگاه اول باید بگوید نه نمی شود همانطور که آقایان نفتی گفتند نمی شود خود آقا دو بار گفتند من به این آقایان تکنوکرات گفتم یک کاری بکنید که ما از اقتصاد تک محصولی نجات پیدا بکنیم شیر نفت دست خودمان باشد دشمن نبندد ما خودمان اگر خواستیم ببندیم آقایان تکنوکرات لبخند انکار زدند گفتند مگر می شود؟ نمی شود. 

اما آقای طهرانی مقدم نگفت نمی شود تمام ظرفیت خودش را تلاش خودش را گفت که نائب امام زمان می گویذ پس می شوذ ما اصلا می گوییم خذایا ما می خواهیم اقتدار اسلام را رقم بزنیم می خواهیم حرف ولی خدا روی زمین نماند ما را امداد کن کمک کن می آید توسل می کند توکل می کند تسلیم حرف ولی می شود تمام تلاش خودش را بکار می برد خدا تمام درهای رحمت و امداد را به رویش باز می کند به این ظرفیت می رسد. 

که امروز به تعبیر سید حسن نصرالله تمام خانم هایی که در ضاهیه لبنان دارند قدم می زنند مدیون در امنیت مدیون حسن طهرانی مقدم هستند. تمام جامعه جهان اسلام دارد نان امنیت را می خورد و متاسفانه آقایان گوش نکردند امروز ما داریم چوبش را می خوریم ملت کار خودش را کرد اما ابزار نیروی زیر دستش طهرانی مقدم باشد به نتیجه می رسد تکنوکرات باشد به نتیجه نمی رسد. 

آن روز که به امثال حاجی زاده گفت موشک های بالستیک را نقطه زن بکنید  کجای دنیا این تجربه بود کجا شده بود؟ نگفتند نمی شود گفتند وقتی که ولی می گوید یک حکمتی دارد پس می شود زحمت می کشد یک روز دو روز هم نه ماه ها تلاش می کند طراحی می کند تا به مثلا. 

بعد از چندین بار کم می کند کم می کند تا مثلا نقطه زن می کند یک متر سه مترش می کند یک شبهه که نرسیده که نه. 

ولی اگر می خواست اعتماد به حرف ولی نداشته باشد اصلا در نگاه کارشناسی می گفت نمی شود انجام نمی داد. 

یک ظرفیتی خودشان ایجاد کردند یک ظرفیتی خدادادی است زحمت کشیدند استعدادها را شکوفا کردند و جاهایی هم هست واقعا با تولی به ولایت کار را عمیق بردند جلو. 

مجری: اگر بعنوان جمع بندی نکته خاصی هست چه در بحث عرفان شهید چه در بحث عقلانیت. 

ک: بله بنظرم آنچه عقل ناقص ما می رسید تا یک اندازه ای که ما دور وجود حاج قاسم بگردیم و خدمت شما عرض کنم و بگوییم این شخصیت بزرگوار یک مکتبی دارد یک مرامی دارد که مکتب او مکتب همان انقلاب اسلامی است آن اصول حاکم بر انقلاب اسلامی است مکتبی است که شاخصه های انقلابی گری است، در وجود حاج قاسم ما می بینیم. 

و این به علت این است که در خودش یک ظرفیت عظیم در واقع روحی فکری و خدمت شما عرض کنم که رفتاری عملی ایجاد کرده تا لایق این لقب باشد لایق این مدال باشد و از عقلانیت واقعا لازمش هم برخوردار است یعنی این عقلانیت را در خودش ایجاد کرده و این محور در واقع چرا حاج قاسم به اینجا رسید؟ چون واقعا محورهای محاسبه درستی داشت! محورهای محاسبه اش چه بود؟ خدا بود! اسلام بود ایمان بود! انقلاب اسلامی بود. با این و بعد در کنار اینها آن اعتمادی که به ولایت داشت! و آن عشقی که به آرمان های انقلاب اسلامی داشت همه اینها روی همدیگر  در کنار آن ظرفیت عظیم عرفانی و ایمانی که در مکتب امام خمینی آموزش دید و پرورش پیدا کرد و شاگرد ممتاز مکتب امام بود! در خودش آن ظرفیت را ایجاد کرد و چهل سال با اخلاص با اخلاص با اخلاص برای خدا برای خدا برای خدا در وسط این میدان فداکاری کرد با بصیرت با وفاداری با آرمان گرایی با خلوص با مراقبت از خودش با دست رد زدن بر آن دعوت های شیطانی و امیال نفسانی و آن دعوت های دنیا شهوت دنیا قدرت دنیا ثروت دنیا همه اینها با همدیگر و با عنایت الهی به این نقطه ای رسید که صاحب مکتب سلیمانی باشذ و آن قله ای که خیلی ها می توانند به سمت این دامنه قله حرکت کنند آن الگو سمبل اسوه حسنه انقلاب اسلامی که. حالا مطلق که نمی کنیم حاج قاسم را قدیس تراشی که نمی کنیم ولی حاج قاسم را در جایگاه ولی جامعه نمی نشانیم که! درست است؟ اما در جایگاه خودش یک ظرفیت بسیار عظیم بسیار عظیم، معصوم که نیست اما با تولی به معصوم با تولی به ولی فقیه نائب امام زمان نائب معصوم به یک ظرفیتی رسیذه مه صاحب مکتب شذه و این را مفت بدست نیاورده در چهل سال مجاهدت با عنایت خدا با امداد الهی بدست آورده ظرفیتی بسیار درخشان سرمایه ای بسیار عظیم و درخشان که نه تنها سرمایه انقلاب اسلامی و ایران اسلامی است بلکه و جوانان ایران بلکه سرمایه عظیم در واقع تمدن اسلامی است حاج قاسم سرمایه مستضعفین است سرمایه موحدین است لذا موحدین و حتی غیرموحدین و مستضعفین عالم هم به حاج قاسم عشق می ورزند و می تواند حاجی الگوی همه اینها باشد ان شاء الله برای تحقق آن اهداف و آن قله هایی که هنوز فتح نشده که نهایتش ان شاء الله به تمدن اسلامی ختم بشود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا