اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۱۵۰۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید حمید مشتاقی نیا» ثبت شده است

خدا را شکر که تو خدایی!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۸ خرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۵۷ ب.ظ

گفتگو با خدا

 

"خدایی" هم شغل سختی است. من بودم تا به حال استعفا داده بودم. میرفتم پی کار دیگر...

حوصله کنی بخواهی حرف این همه آدم را بشنوی، یکی و دوتا و ده تا و صدتا که نیستند...

تمام هم نمیشوند هی میآیند و میروند.

یکضرب حرف میزنند و فهرست خواسته هایشان هم ته ندارد. همه هم طلبکار و حق به جانب. جواب ندهی یا بگذاری برای بعد، فحش و بد و بیراه میشنوی. جواب بدهی شاید معدودی یک "دستت درد نکند" خشک و خالی بگویند ولی همه شان میروند سراغ تقاضای بعدی. جواب ندهی باز هم یقه ات را میگیرند و اصلاً یادشان میرود برایشان چه کرده ای و دوباره تو میشوی بدهکار و روز از نو...

حوصله باید داشته باشی. حالا مهربان هم که باشی و دلت بخواهد همه را خوشحال کنی؛ اما میدانی که این نفهم نمیفهمد گاهی لطفت میشود همینکه خواسته اش را ندهی، نفع خودش را نمیداند... نمیداند که باید برای آنچه از نعماتت که ندیده هم سپاسگزار باشد و صبور.

بدترین قسمت ماجرا هم مال آنجاست که طرف میآید جلوی ملت برایت نوشابه باز می کند؛ ولی خودش تا ته شیشه را سر میکشد. از نام تو نان میخورد. تو باطنش را میشناسی و میدانی که خودش نیست. حقش یک افشاگری مشتی است. پته اش را بریزی روی آب، بزنی پس کله اش که بیشعور، خودتی، تو انسانی یا تخم کدو؟ دوست داری چلغوزت کنم؟... اما باید به اعصابت مسلط باشی و صلوات بفرستی، چرا؟ چون خدایی و خدایی هم دردسرهای خودش را دارد. شغل سختی را انتخاب کردی دیگر.

این جماعت هزار فرقه را میبینی که دم از تو میزنند و خلاف مسیری که تو گفتی میروند، توبه میکنند و میزنند زیرش، کار دستی هایت را ویران میکنند و از تو انتظار لبخند هم دارند. من بودم می گفتم دندان لق همه تان. شما میدانید و دنیای خودتان گند بکشید و بروید... پشه هم میتواند شما را خاک کند؛ برای من شاخ و شانه میکشید؟

خدا بودن سخت است، خدایی شدن هم سخت. برای آدمیزادی که هر آن ممکن است سراب را آب پنداشته، از اشتباه عبرت نگیرد، زیر قولش بزند و پشت پا به هر آنچه که بوده، هر لحظه مردد بین خیر و شر است؛ اشرف مخلوقات هم باشد و بخواهد شبیه تو بشود.

باز تو چه دل خجسته ای داری که امید داری همینها بشوند جانشینت روی زمین. که میشوند معدودی و رنگ تو را میپذیرند و دلت را میبرند و نظر میکنند به صورت و راهت؛ اما اکثریت چه؟ دمت گرم که اینهمه با جنبه ای. خدا بمان و باز هم برایمان خدایی کن که فقط خودت لایق این جایگاهی.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید سید روح الله خمینی!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۳ خرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۱۳ ب.ظ

با خاطراتی از امام خمینی(ره) / می‌خواهید از من رضاشاه درست کنید؟‏

 

پدرش سید مصطفی، مجتهدی مبارز بود، شهید شد و پیکرش را به نجف بردند. پسرش سید مصطفی نیز عالم بود و مبارز که به شهادت رسید و در نجف ماندگار گردید.

پدرش که شهید شد 22 بهمن بود 1281؛ خدا انقلاب او را نیز سالها بعد در 22 بهمن به ثمر نشاند 1357.

خودش اما دلش با خرداد گره خورده بود که گفت انتظار فرج از نیمه خرداد کشم. دلش پیش شهدای بی نام و نشان پانزده خرداد بود و گفت این روز را تا ابد عزای عمومی اعلام می کنم. آخرش هم نیمه خرداد پر گشود و به یاران صدیقش پیوست.

عشق می کرد بسیجی ها را می دید. دلش می خواست دست و بازوی این بچه ها را ببوسد. بالاترین دستاورد نهضت را تربیت انسان هایی در تراز بسیجی هایی می دانست که کم از صحابه رسول الله و سربازان جانبرکف اباعبدالله نداشتند.

قیامش با شهادت امام صادق سر زبانها افتاد. روزی که درِ فیضیه را بستند و از امام خواستند گوشه ای خودش را مخفی کند، در خانه اش را گشود بساط روضه به پا کرد و فریاد برآورد که می دهم گوش این نوکران اجنبی را بپیچانند. رفت فیضیه ایستاد وسط حیاط و دوباره روضه برای غربت اسلام و سربازان شهید ولی عصر سر داد که ما هر چه داریم از همین روضه هاست از سیلاب اشک هایی که کاخ ستم را ویران خواهد نمود.

با عاشورای 42 اما ستون خیمه ظلمت طاغوت را نشانه رفت که سه چهار روز بعد تبعید شد و ...

انقلابش شد عاشورایی. همین شد که گفت هر چه داریم از محرم و صفر است و می گفت ما مثل حسین وارد جنگ شدیم و مثل حسین خارج می شویم. می گفت تکلیف ما را اباعبدالله مشخص کرده است.... سر زبانها افتاد: ندای هل من ناصر حسینی لبیک یا خمینی...

یازده ماه آخر عمرش را اما سکوت کرد. بعد از نوشیدن جام زهرنامه دیگر هیچ سخنی در دیدارهای عمومی بر زبان نیاورد. می نشست روبروی مردم به نقطه ای خیره می شد. امام غصه می خورد. پیام داد و از خانواده های شهدا بابت زخم زبانها عذرخواهی و بابت اینکه از قافله شهادت جا مانده اظهار تأسف کرد. آرزویش این بود که با بسیجیانش محشور شود. زهری که امام نوشید کاری بود. سالها بعد اما درست در شب رحلتش، پته آنکه جام زهر را تعارف کرده بود، مقابل چشم مردم روی آب ریخت و هیمنه پوشالی اش شکست. سالهایی بعد فرزندانش که پیشتر شاهزاده ای بودند زندانی شدند و مدتی دیگر خودش به زیر آب رفت و یادش تا ابد با نام فرح گره خورد.

امام را ملی گراها دق دادند. بابت ساده لوحی های منتظری طلب مرگ کرد. از حجتیه ای ها خون دل خورد. داد می زد رفاه طلبی با مبارزه همخوانی ندارد. خمینی ویلا نداشت. از آخوندهای فاسد عصبانی بود. از هر چه که رنگ شیطان و منیّت داشت اعلام انزجار می کرد، به غیر خدا نه گفته بود... امام را دنیازدگان حیله گر و منفعت طلبان زیاده خواه کشتند.

روح الله اما به سیاق همه شهدایی که تربیت شده مکتب نورانی اش بودند؛ ماندگار شد و روح جاری در کالبد زمان گردید. احیای مسلک و مرامش به زودی انقلابی دیگر را در گام دوم حرکت به سوی حاکمیت خورشید، زمینه ساز تمدن جهانی مستضعفین و قیام بر ضد مستکبران داخلی و خارجی در پهنه گیتی قرار خواهد داد؛ بأذن الله.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

امام رضا با شما کار دارد!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۰ خرداد ۱۴۰۱، ۰۳:۱۱ ب.ظ

گنبد و گلدسته حرم امام رضا (ع)

 

امام رئوف هم خنثی نیست؛ عالم نباید خنثی باشد و مؤمن نیز!

بگذارید از جای دیگری شروع کنم.

گفتند لزومی ندارد حسین علیه السلام را الگوی خودمان قرار دهیم ما می خواهیم از سایر ائمه الگو بگیریم! مداد العلماء افضل من دماءالشهداء!! اصلاً سندش کجاست اینکه گفته اند ان الحیاة عقیدةٌ و جهاد! امام رضا را ببینید با حاکم زمانه اش ساخت و جانشینش شد! رفت داخل دستگاه حکومت طاغوت و پست گرفت!

استغفرالله!

خدایا مرا ببخش.

گفتند اسلام که همه اش نباید نیزه و شمشیر و قتلگاه و محراب مسجد کوفه باشد! بگذارید زندگی مان را بکنیم. ما حامی اسلام رحمانی هستیم...! جواب این شبهات را تاریخ داده است. حرف دیگری دارم.

عیبی ندارد؛ شما زندگی تان را بکنید؛ بخورید و بیاشامید و در چنبره تغافل و غلبه غریزه بر فطرت، جام نسیان و بی عملی را به سلامتی سلسله عافیت طلبان سر بکشید و خوش باشید؛ اما یادتان نرود تمامی امامان ما که برتر از همه علما و مومنین ادیان و اعصار هستند با می ناب شهادت به سرمستی وصال با معبود رسیدند.

امام وقتی امام است دیگر فرقی میان ضربت شمشیر یا اشک و دعا یا مکتب علم یا تدبیر سیاسی اش وجود ندارد. علی باشی و حکومت کنی، حسن باشی و صلح نمایی، حسین باشی و قیام کنی، زینت عابدان باشی یا شکافنده گنجینه دانش و عالم آل محمد و...

برای دشمن؛ دشمنی وقتی می داند ذات مرام و مسلکت ظلم ناپذیری است و درس مکتب خانه وجودت، بیداری و رنگ ناپذیری در برابر طغیان ثروت و افسون شهوت و حاکمیت جور و تباهی است.

اینگونه است که امام هادی نیز که بنیانگذار شبکه نیابت و نقابت است و معدن ناتمام جامعه کبیره را مخزن صدور معارف طریقت حق قرار داده، بعد از هزار و چهارصد سال همچنان خار چشم حق ستیزان و هدف ثابت هجوم لشکر تباهی و ظلمت است. امام رئوف ما نیز تا قیام قائم آل محمد(ص) سد راه زیاده خواهی مکتب حیوانیت و غریزه پرستی خواهد بود.

مهم نیست مقابل دشمن شمشیر می کشی یا نه؛ اما مهم است که دشمن از علم و سیاست و مرام و مسلکت، از نجوای شبانه ات، از لحظه به لحظه نفس کشیدنت احساس خطر کند. رهرو اهل بیت خنثی نیست. وجودش هم سوهان روح دشمنان بشریت است. هیچ امامی با هیچ ظالمی نساخت و شرک و الحاد و نفاق را تأیید نکرد تا به شهادت رسید و یاد و نام و بارگاهش نیز بعد از قرنها هنوز روح ایستادگی در برابر مظاهر جور را در کالبد جوامع بشری می دمد. تو نیز اگر خواب رهپویان طریق ضلالت و مستکبران و منافقان را آشفته می سازی بدان مرید حقیقی ائمه هستی.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در اسارت کلمه!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۷ خرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۱۸ ق.ظ

 

کلمات، زندان معانی هستند

گاهی آنچه می خواهی بگویی در آنچه که می گویی نمی گنجد

کلمات وکیل خوبی برای مفاهیم نیستند

اصلاً تفسیر، از همین جسم فرتوت و نارس کلمات است که سری میان سرها درآورده

در دادگاه ذهن دیگری محکوم می شوی

بی آنکه آن چه او دریافته

آن چیزی باشد که تو اراده کرده ای، کلمات پیام بران امینی نیستند. شانه هایشان تحمل این بار سنگین را ندارد.

بیان، ریشه در پرواز روح دارد و کلمات در انحصار حروفی خشک و بی انعطاف، زمین گیر می کند و زمینی می سازد پرنده آسمانی شعر و شعورت را

تا دلها به هم گره نخورد و چشمها خط سبز عاشقی را بین سرخی قلبها جا به جا نکنند

اسیر کلمات ناتوان و پای در بند، محکوم به نقص و ضعف و وهن خواهی ماند؛ مظلوم و بی اراده

23/1/1401

  • سیدحمید مشتاقی نیا

هر افسرده ای عارف نیست

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۷ خرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۴۶ ق.ظ

آسمان

 

عرفان با افسردگی فرق دارد.

عارف از همه مولفه ها، عناصر و تعلقات مادی عبور کرده، با اراده و مصمم و دیگر به عقب نگاه نمی کند.

افسرده اما به جبر شکست، علقه ای را رها ساخته و گاه به یادش آه می کشد؛ هرچند این افتادگی، او را از سایر شیرینی های عالم ماده نیز دور نگاه دارد. بیم آن می رود که باز هم به جذبه ای دیگر دل سپرده و حال خوش انزوا و خلوت دل را به شلوغی بازار وابستگی برگرداند.

افسرده، عارف نیست؛ اما رشحاتی از آن را در عمق وجودش حس نموده و مستعد دل کندن از همه تعلقات و پای نهادن به وادی معرفت است؛ اگر به قدرت ادراک و اراده از این مرحله گسسته و بی ارزشی عناصر این جهانی را نه منحصر که مطلق و قابل تعمیم بداند و آه حسرت را به حسرت آه بدل ساخته و گاه به جای آه، نگاه کند به وجه الله؛ به آنچه که نادیدنی است به حقیقتی که تعلق نپذیرد و نمرده ست و نمیرد و... بی نهایت را دریابد و آزاد شود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

علیمٌ بذات الصدور

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۷ خرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۲۴ ق.ظ

آسمان را تا به حال این‌ طور دیده اید؟ (عکس)

 

اقرأ و ربک الاکرم

بخوان بنام عشق، به نام آن که تو را سرسری نیافرید.

بخوان بنام پروردگاری که کریم کریمان است و تو را نیز صاحب کرامت دانست.

بخوان بنام آنکه دلت را زنده کرد به عشق.

بخوان غزل دلدادگی و سرور را به قیمت حزن و فراق.

بخوان برای جدایی، برای وداع بخوان به ساز عاشقی و وفا.

بخوان و بگذر از هر آن چه که تو را در بند دلت ذلیل و نشسته می خواهد؛ بگذر که  خدای تو اکرم است.

این نیز بگذرد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

و کرامتنا الشهاده

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۷:۵۹ ب.ظ

باب مدینه علم بود

پیشتاز عمل 

یگانه اخلاص

و جهاد

و ایثار

و عدالت

و...

همه چیز تمام بود

اما

شمشیر خصم که بر فرقش نشست و رایحه شهادت که به مشامش رسید بانگ برآورد:

به خدای کعبه رستگار شدم.

شهادت هنر مردان خداست؛ اللهم ارزقنا.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بعضی ائمه جمعه را باید ریخت دور!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۵۰ ب.ظ

بهتر بود می نوشتم بعضی ائمه جمعه را باید تغییر داد یا برکنار کرد؟ خوب این حرف که تکراری است و دیگر گوش آقایان از این حرفها پر شده و تأثیر چندانی رویشان ندارد.

چند سال پیش با امام جمعه ای در شهری کوچک دچار مشکل شدم. یک طلبه کم سواد اطلاعاتی خواست میانه ما را بگیرد. با هم رفتیم منزل آن بابا. از در دوستی وارد شدیم که دیدم لا به لای حرف هایش گفت: وقتی لباس یک روحانی روی جا رختی آویزان هست هم مردم باید به آن احترام بگذارند و حساب ببرند! با خنده و شوخی جوابش را دادم که نه همین لباس زیباست نشان آدمیت و ... کمی بعد اسم بعضی ها را می برد که چون مرا به فلان مجلس دعوت نکرده اند پس دین ندارند! یک خورده بعد افاضه فرمود: هر چقدر مسئولین یک شهر مثلا شهردار و ... ماشین گران قیمت تری سوار شوند ولو از پول بیت المال نشانه پیشرفت و ترقّی آن شهر است و ...! شرایط طوری شد که همان طلبه جوانی که آمده بود واسطه شود ریخت به هم و با او دهان به دهان شد و ... وقتی آمدیم بیرون گفت: تو را به خدا ببین چه کسانی را برای جایگاه به این مهمی انتخاب می کنند. آن فرد مدتی بعد به شهری بزرگتر منتقل شد و بعدش هم انگار سقوط کرد و محو گردید.

منکر این نیستم که امام جمعه های خوبی در خیلی از نقاط داریم اما منکر هم نمی شوم که بعضی امام جمعه ها را اصلا باید ریخت دور و هیچ منصبی به آنها نداد. مسئول محترم گزینش ائمه جمعه کشور از نزدیک مرا می شناسد و می داند این حرف را الکی نمی زنم.

امام جمعه باید نمایشگر شکوه و فهم و ایمان و درایت و تقوای رهبری در یک شهر باشد. بعضی ها به هیچ وجه این خصلت را ندارند.

رسم است در خطبه های هر هفته باید این جمله مهم و سازنده تکرار شود که اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم.

این جمله برای بعضی گوینده ها در حکم متلک به خودشان است. امام جمعه ای که محور اختلاف بین امت باشد، دغدغه ای جز فامیل بازی و کسب قدرت و مال بیشتر نداشته باشد، امام جمعه ای که ضعف شخصیتی داشته و در مقابل هر طیف مطابق میل همان ها سخن بگوید، امام جمعه ای که دروغ در رفتار و گفتارش تنیده شده باشد نمی تواند نمایشگر شخصیت و چهره ولی امر مسلمین باشد. تقوا که هیچ نظم در امور یعنی هر چیزی سر جای خودش. بعد می بینیم این بابا خودش که سر جای خودش نیست و از اساس با رانت به جایگاهی رسیده کسانی را هم حمایت کرده و  بر سر کار می آورد که آنها هم لیاقت جایگاهشان را ندارند و اینگونه می شود که یک شهر به راحتی از روند تمدن اسلامی عقب مانده، مردمانش به واسطه مدیران کوچک و ناکارآمد به نظام بدبین شده و آبرو و حیثیت تاریخی دیارشان نیز دگرگون جلوه می نماید.

نظام اسلامی نظام بیست بیست و پنج سال پیش نیست. مردم هم آن مردم نیستند. فضای جامعه هم فضای دو سه دهه قبل نیست. امام جمعه ای که تئوری انقلاب را نفهمیده و نتواند پا به پای اهداف و اقتضائات انقلاب جلو بیاید باید کنار زده شود بدون هیچ مصلحت سنجی و توجیه گری کسالت بار.

آقای حاج علی اکبری ابتدای کارش را خوب شروع کرد. در خوزستان و آذربایجان و ایلام و ... تغییرات مثبت و سازنده ای صورت گرفت اما انگار ترمزش را کشیدند یا باطری خودش تمام شد؛ نشست سر جایش و به همان نگاه ملال آور کارمندی سابق دلخوش ماند.

پنجم مرداد را به غلط روز برگزاری اولین نماز جمعه کشور نام نهاده اند. پنج مرداد اولین نمازجمعه بعد از انقلاب به امامت آیت الله طالقانی برگزار شد، وگرنه پیش از انقلاب هم در بسیاری از شهرهای کشور نمازجمعه برگزار می شد. شاه هم با نماز جمعه مشکل ندارد اگر تریبون آن تریبون تقوا و نظم و صدای محرومان و ضعفا نباشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

با پای دل

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۲۷ ب.ظ

محیط نظامی برای خودش قواعد و اصولی دارد. شاید خیلی ها تصور کنند یک پاسگاه انتظامی آن هم در منطقه حساس مرزی، دارای فضایی خشک و بی روح است. البته جدیت در کار لازمه موفقیت در انجام صحیح مأموریت های محوله است؛ اما پاسگاه انتظامی حتی در منطقه حساس مرزی هم یک مجموعه انسانی با حاکمیت عقل و منطق و عواطف است؛ آنهم در کنار دوست و همرزمی چون شهید معراج آیینی.

معراج معاون پاسگاه بود، یک پلیس وظیفه شناس و با انگیزه که در راستای اجرای قانون و اطاعت از دستورات سازمانی، کوتاهی نشان نمی داد. عنصری سالم و دلسوز که هیچ گاه پایش در مقابل وسوسه های مادی قاچاقچیان نلرزید و همیشه دست رد بر سینه عناصر وابسته ای می زد که به او پینشهاد رشوه می دادند. جوان بود و در ابتدای راه زندگی قرار داشت، وضع مالی او و خانواده اش هم تعریف چندانی نداشت. شاید یک بار اگر اسیر هوای نفس می شد و چشم بر تخلف قاچاقچیان می بست وضعش از این رو به آن رو می شد و می توانست به خیلی از آرزوهای دوران جوانی دست پیدا کند؛ اما معراج انسانی شریف و با خدا بود.

در برابر قاچاقچی ها و متخلفین، یک پلیس مقتدر بود؛ اما در برابر مردم، دوستان و همکاران و زیر دستان، رفیقی دوست داشتنی و محجوب و متواضع به شمار می آمد.

معاون پاسگاه باید به عناصر زیر دستش امر و نهی کند. گاهی این امر و نهی ها باعث دلخوری بعضی از زیر دستان می شود؛ اما هیچ گاه هیچ کس از دستورات معراج ناراحت نمی شد. همه می دانستند او حضور در نیروی انتظامی را به عنوان یک تکلیف نگاه کرده و انگیزه ای جز جلب رضایت حق ندارد و کارها و برنامه هایش برای پیشبرد بهتر اهداف است.

با همکاران و نیروهای زیر دستش رفیق بود. این رفاقت و محبت و عواطف نه تنها محیط کار را دوست داشتنی تر می کرد بلکه از او فردی می ساخت که بر قلب ها حکومت می کند.

گاه از خانه غذا و میوه و تنقلات و دیگر وسایلی که در پاسگاه نیاز بود را با خود می آورد. همسرش در این کار همراه و همدوش او بود.

یک بار گربه آمد و شام شب سربازها را خورد. معراج معطل نکرد. زود به خانه رفت و غذایی گرم و لذیذ را با کمک همسرش آماده کرد و به پاسگاه آورد.

در کمین ها صبور و استوار بود. شرایط کمین شرایط راحتی نیست. گاه مجبور بودیم در دل کوه و در شرایطی که برف و سرما بدن انسان را به لرزه می انداخت دو روز را در مضیقه آب و غذا به سر کنیم. معراج هیچ گاه از این وضعیت زبان به شکوه باز نکرد. جالب است او در اوج سختی کار حتی در حساس ترین شرایط کمین، مقیّد بود که نمازش را اول وقت بخواند. گاهی به شوخی می گفت: کمین هم لو بره من باید نمازمو اول وقت بخونم!

عشق او به کار، باعث افزایش نیرو و انیگزه همکاران می شد و عزم و جدیت آنها را دوچندان می ساخت.

گاهی داوطلبانه خودش را به کمین می رساند تا با دوستانش در سختی و خطر همراه باشد.

آن روز هم پنج صبح داوطلبانه خودش را به پاسگاه رساند تا همراه ما به کمین بیاید. خبر رسیده بود کاروان بزرگی از قاچاق مشروبات الکی قرار است وارد مرز شود. قاچاقچی های بزرگ و حرفه ای  برای خودشان دم و دستگاه مجهزی دارند. از دیده بان و تجهیزات رصد و دوربین تا انواع سلاح و مهمات نظامی را با خودشان همراه می کنند تا آسیبی نبینند. برای همین کمین زدن به کاروان های بزرگ با آن تشکیلاتی که دارند نیازمند یک برنامه ریزی کامل و اشراف اطلاعاتی و پیش دستی در استقرار و مراقبت است.

آن روز وقتی به کاروان حمله کردیم خیلی از قاچاقچی ها موفق به فرار شدند. دو محموله قاچاق مشروبات الکلی را توقیف کردیم. داشتیم محموله ها را به عقب منتقل می کردیم که قاچاقچی ها از اطراف به سمتمان تیراندازی کردند. معراج پشت فرمان نشسته بود و من در کنارش. او در رانندگی آنهم در مناطق صعب العبور تسلط داشت و ماشین را به خوبی و آهستگی هدایت می کرد. شکر خدا هیچ کدام از گلوله ها به ما اصابت نکرد.

ناگهان یک ماشین مرتبط با قاچاقچیان که پشت درختان استتار کرده بود از پشت سر مان بیرون آمد و محکم به ماشین ما کوبید. جاده شیب تندی داشت و ضربه محکمی که از عقب به ما خورد، تعادل خودروی ما را بر هم زد. یک آن متوجه شدم ماشین به سمت دره در حال سقوط است. کاری از دستمان ساخته نبود. فقط یک جمله از معراج شنیدم که گفت: جناب سروان، خودتو نجات بده...

دیگر چیزی نفهمیدم. بعد که به خودم آمدم متوجه شدم معراج از ماشین به بیرون پرت شده و جانش را از دست داده است. شهادت درّ گرانی است که نصیب هر کس نمی شود. معراج با آن ویژگی های اخلاقی اش شایسته شهادت بود.

راوی: سروان محمد رضایی فرمانده وقت پاسگاه دول ارز، همرزم شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برادر هم دوست به!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۸، ۰۶:۵۴ ق.ظ

انگار ما دو تا را بر خلاف جهت هم خلق کرده بودند! برادر بودیم، از یک خون، از یک رگ و ریشه؛ اما خلق و خوی مان با هم فرق می کرد. هر چه معراج آرامش داشت و سر به زیر بود، من ناآرام و شلوغ بودم! هر چه او خونسرد بود و در مقابل مشکلات صبوری به خرج می داد، من زود از کوره در می رفتم و در پیچ و خم زندگی، بی تابی نشان داده و عصبانی می شدم. او حرف گوش کن بود و مطیع پدر و مادر و من درست در نقطه مقابلش، لج باز و بهانه جو!

او کار را عار نمی دانست. هر وقت می توانست به یاری پدر شتافته و در تأمین معاش خانواده تن به کارگری می داد و من از نگاه خود، جز کارمندی و پشت میز نشینی را کار نمی دانستم. گاهی وقت ها احساس می کردم دیواری ضخیم بین من و معراج وجود دارد. او انگار در عالمی دیگر سیر می کرد و من دنیای خودم را داشتم. برخلاف برادر دیگرم که با او حسابی عیاق شده بود من بین خودم و معراج فاصله ای را احساس می کردم و برای همین دنبال راه خودم بودم.

با این حال به حکم برادری و بزرگتری، محبتش را از من دریغ نمی کرد. از همان کودکی سعی می کرد هوای مرا داشته باشد. با همه خواهر برادرها این طور بود. با همه رابطه ای مخصوص داشت و مراقبشان بود.

پدر یکبار از دستم عصبانی بود و می خواست کتکم بزند! معراج زود آمد، دستم را محکم گرفت و کشید و گفت: فرار کن!

با هم دویدیم. دستم در دستم او بود و می دویدم تا سایه تهدید و غضب پدر از سرم دور بماند.

او اصلاً به فاصله ای که من بین خودمان احساس می کردم توجهی نشان نمی داد. هر جا که می توانست دستم را می گرفت.

پدر رسم نیکی در خانواده بنا گذاشته بود. او مردی معتقد بود و دوست داشت شئونات اخلاقی و آداب و رسوم دینی در خانه اش برجسته باشد. شب های جمعه می نشستیم با صدای بلند قرآن می خواندیم. معراج تسلط خوبی به متون و قرائت قرآن و قواعد صوت و لحن داشت. صدایش هم خوب و زیبا بود. جوری قرآن می خواند که به دلمان بنشیند و به فراگیری آن علاقمند شویم. هر بار از قرائت او نکته ای را می آموختم. همین مسأله باعث شد که در دوران تحصیل همیشه نفر اول مسابقات قرآنی مدرسه باشم.

معراج خودش اهل شوخی و خنده بود. جایی می نشست لبخند را بر لبها می نشاند. همنشینی با او برای همه لذت بخش بود. با این حال مواظب بود لابه لای شوخی و خنده و بذله گویی هایش کسی را نرنجاند و گناهی مرتکب نشود. گاهی که حواسم نبود و شوخی را به تمسخر و تحقیر کسی کشانده و یا غیبتی انجام می دادم، رنگ و رویش عوض می شد. گاهی جمع را به بهانه ای ترک می کرد. گاهی مرا کناری می کشید و به آرامی و دوستانه تذکر می داد. او با رفتارش به ما می آموخت می توان شاد بود؛ اما گناه نکرد.

حجب و حیایش واقعاً دیدنی بود. به همه احترام می گذاشت، حتی کسانی که لایق احترامش نبودند. نام هر یک از دوستانش را که می خواست صدا بزند با پیشوند "آقا" همراه بود، حتی اگر همان ها او را فقط به نام کوچک صدا می زدند.

بعد از اتمام تحصیلات متوسطه تصمیم گرفتم وارد نیروی انتظامی شوم. برادر دیگرم از من خواست با معراج مشورتی داشته باشم. به هر حال او چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده بود و تجربه کار در نیرو را داشت. فکرش را هم نمی کردم با این تصمیم من مخالفت کند. معراج وقتی فهمید از من خواست چند ساعتی با هم قدم بزنیم. دستم را در دستش گرفت. درست مثل ایام کودکی که می خواست مرا از کتک خوردن نجات بدهد، خیلی ساده و صمیمی بی آنکه احساس کند فاصله ای بین ما وجود دارد. چقدر آن لحظات شیرین بود. دست در دست هم قدم زدیم. دو سه ساعتی در مزار باباطاهر، گفتگو کردیم. معراج از تجریباتش می گفت. پیشنهادش این بود که درسم را ادامه بدهم، مدرک تحصیلی مناسبی که گرفته و مدارج علمی بالا را که طی کردم بعد بروم سراغ استخدام در نیروی انتظامی تا اینطوری از موقعیت شغلی بهتری برخوردار شوم. او رو حیات مرا می شناخت و می دانست تحمل بعضی سختی ها را ندارم. حرفهایش درست و منطقی بود. هر چند توی گوش من فرو نرفت و به آن عمل نکردم و بعدها وقتی سختی های دوره آموزش را چشیدم پی به نصیحت خیرخواهانه او بردم و حسرت خوردم. به این نتیجه رسیدم هر جای زندگی که به دلسوزی های او توجه نکردم، ضرر کردم.

این اواخر پول هایش را جمع کرده و ماشین دست دومی خریده بود. ماشینش ضبط و پخش نداشت. دلم می خواست برایش کاری کنم. دوستی داشتم که وعده داد ضبط بی استفاده ای که دارد را به من می رساند. من هم خوشحال و خندان که بالاخره توانسته ام برای برادرم کاری انجام دهم خبرش را به معراج رساندم. چند روزی گذشت این دوست من هر بار بهانه ای آورد و آخر هم به قولش عمل نکرد.

نمی خواستم شرمنده معراج شوم. او توقعی نداشت؛ اما خودم روی این قولم حساب باز کرده بودم. دلم نمی آمد حرفم را پس بگیرم. رفتم و از کسی پولی قرض کردم. بی آنکه به معراج چیزی در این باره بگویم ضبط ماشین را خریدم و به او هدیه دادم.

مدتی از شهادت معراج گذشت که یک شب آمد به خوابم! یکی آن طرف، کار مرا لو داده بود!! ناراحت بود که چرا به خاطر تهیه ضبط، خودم را به قرض و بدهی انداخته ام. آنجا هم به فکر من بود و هوایم را داشت.

راوی: مجید آیینی برادر شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دم مهدی ترابی گرم!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۴۹ ب.ظ

یک زمانی استادیوم فوتبال، ابزار اپوزسیون بود. دشمن تلاش می کرد از دورهمی جماعت تماشاگر که اغلب از اقشار ضعیف جامعه بودند بهره برده و گوشه ای از اهدافش را به کرسی بنشاند. یادمان نمی رود اوایل دهه هفتاد گاهی کارگردان تلویزیونی مجبور بود صدای پخش مستقیم بازی های مهم فوتبال را قطع کند تا مثلا صدای اکبرشاه گفتن های مردم به گوش نرسد.

صحنه اما عوض شد.

در اوج فتنه کور 88 دشمن نتوانست از صندلی های صدهزار نفری استادیوم طرفی ببندد.

شعار خلیج فارس ایران، ندای جمعی لشکر علاقمندان فوتبال در حمایت از سیاست های کشورشان قرار گرفت.

یکی مثل شایان مصلح پرچم یا رقیه را در زمین دور می داد.

یکی مثل علی علی پور بعد از هر گلی که میزد تصویری از شهدا به خصوص شهدای مدافع حرم را به نمایش می گذاشت.

مهدی طارمی برای دشمن خط و نشان می کشید.

یکی مثل محمد انصاری هم یاد و نام شهدا را هر جا که رسید بر سر دست گرفت.

مهدی ترابی شعار حمایت از رهبری را در اوج سیاه نمایی و مسموم سازی رسانه ای دشمن به رخ جهانیان می کشد و ...

دم همه ورزشکاران با غیرت و وطن دوست گرم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا