اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۵۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گنجینه دفاع مقدس» ثبت شده است

مردانگی به ریش یا سبیل نیست

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ دی ۱۴۰۱، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نحوه شهادت بهنام محمدی,درباره شهید بهنام محمدی,وصیت نامه شهید بهنام محمدی

 

بهنام محمدی نوجوان ریز اندام و چابک خرمشهری وقتی دید بعثی ها روی یکی از ساختمان های بلند شهر، پرچم عراق را برافراشته اند طاقت نیاورد.

به هر زحمتی بود خطر کرد و خودش را بالای ساختمان رساند؛ پرچم بیگانه را پایین کشید و پرچم ایران را به اهتزاز درآورد.

وقتی برگشت عقب، دستانش بابت سرعت عملی که در بالا و پایین کشیدن طناب ضخیم پرچم داشت زخم شده و خون از آن بیرون می زد. یکی آمد دستانش را پانسمان کند، اجازه نداد. گفت باندها را نگه دارید برای رزمنده هایی که تیر و ترکش می خورند، این بچه ها واجب ترند.

.........

آنهایی که همنوا با اجانب به پرچم و نشان کشور خود بی حرمتی کرده و به هویت خویش لگد می زنند؛

و

آنهایی که بر سفره بیت المال چنبره زده و خودشان را طلب کار مردم می دانند؛

بهنام محمدی فقط سیزده سال داشت؛

اما

مرد بود و غیرت داشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خاطرات شخصی از دوران جنگ

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۱، ۰۴:۱۹ ب.ظ

 

اساسا یکی از کارکردهای وبلاگ و وجوه برتری آن نسبت به سایر شبکه های مجازی را در همین قابلیت دسترسی عمومی و آرشیو سازی و تحقیق از طریق موتورهای جستجوگر میدانم. از این باب معتقد هستم انتشار هر متن مفید در فضای رایگان و ماندگار وب، خدمتی به گنجینه منابع اسلامی یا انقلابی و انسانی به شمار می آید. همواره دوستان اهل مطالعه و قلم و پژوهش را به راه اندازی یک وبلاگ شخصی تشویق نموده ام. وبلاگ اگر چه ممکن است به طور روزانه از بازدید قابل توجهی برخوردار نباشد اما به مرور با جستجو و تحقیق علاقمندان به هر موضوع میتواند مورد استفاده آنان قرار گرفته و اثر خود را در عرصه ای دیگر به نمایش بگذارد.

خود نیز کوشیده ام هر از گاه، آثار قابل استفاده دیگران (دفاع مقدس یا هر موضوع دیگر البته با ذکر منبع و رسم امانتداری) را نیز در فضای مجازی منتشر نموده تا در تنوع بخشی به منابع و غنای گنجینه متون فارسی سهمی کوچک داشته باشم. اخیرا در لابلای یادداشتهای تعدادی از اساتید دانشگاه فرهنگیان، خاطره خودنوشتی از یکی از عزیزان به چشمم خورد که ترجیح دادم در اختیار مخاطبان وبلاگ در حال و آینده قرار بگیرد. دلم نیامد سادگی و صداقت متن را با قلم ویرایش مورد دستبرد و تغییر قرار دهم. همانطور که نوشته تقدیم شما دوستان:

 

بهاری که در فصل گل، قدرش را ندانستم

دوران نوجوانی بود و شور رفتن به جبهه را داشتم اما به خاطر سن کم (14 سال) سپاه اجازه نمی داد. تا اینکه شنیدم اگر دوران آموزش نظامی را طی کنید آن وقت برای رفتن به جبهه مانع نمی شوند. اعزام به جبهه ماهانه بود. فرصت خیلی خوبی پیش آمد. امتحانات دوم راهنمایی در خردادماه 1366 تمام شد و به اتفاق چند نفر از بچه­های هم سن و سال به بهانۀ کار کردن در تابستان از خانواده جدا شدیم. به خاطر این که شک نکنند یکی دو روز زودتر از اعزام، خانه را ترک کردیم.

روز اعزام (شانزدهم تیرماه) فرا رسید. با قیافه­ای حق به جانب به مسئولان اعزام به جبهه گفتیم: ما که نمی­خواهیم به جبهه برویم. ما می­خواهیم به دورۀ آموزشی برویم.

آنها هم قبول کردند و با خوشحالی وصف­ناپذیری جهت گذراندن دوران آموزشی یک ماهه به پادگان امام حسین علیه­السلام شهرستان فسا اعزام شدیم و مطمئن بودیم که پس از طی این دوره ما را به جبهه اعزام خواهد کرد.

گرمای وحشتناک تیرماه هیچ خللی در ارادۀ ما ایجاد نکرد و با تمام وجود مشغول یاد گرفتن آموزش­های لازم شدیم. هرچند دوره بسیار فشرده بود و تقریباً به جز خواب معمول –که آن هم با گشت­های شبانه بعضاً برخورد می­کرد و از آن هم محروم می­شدیم- تقریباً در بقیۀ ساعات مشغول امور آموزشی بودیم اما فشردگی فعالیت­ها و رفتن در میدان­های تیر و دو صبحگاهی و بسیاری دیگر فعالیت­ها هیچ تأثیر منفی در روح مشتاق نوجوانی نگذاشت و حتی برای یک لحظه هم پشیمان نبودم. علاوه بر انگیزۀ بالای شخصی شاید یکی از اساسی­ترین علل آن بدن آماده­ای بود که به لطف روستایی بودن و کوهنوردی­های طولانی و مکرر و طالقت­فرسا مرا آبدیده کرده بود و واقعاً از نظر بدنی تجربۀ آن را در گذشته داشتم.

یک ماهی گذشت. روزی رسید که خبر دادند امروز دیگر دوره تمام شده و نیروها یا باید به منطقۀ جنگی اعزام شوند و یا اینکه به خانه بروند.

هرگز فراموش نمی­کنم که پاسدارانی که در این مدت مسئول آموزش نظامی بودند همه را در میدان صبجگاه به خط کردند. نمی­دانستم برنامه چیست. بعد از به خط کردن همۀ نیروها وقتی دیدم همۀ مربیان یک جا حضور دارند احساس کردم که به خاطر خداحافظی است ولی دقیقاً نمی­دانستم چه برنامه­ای دارند. گفتند هم روی زمین بنشینید طوری که سرتان را روی زانو و دست چپ بگذارید و دست راست شما به سمت جلو دراز باشد. با توجه به دستور نظامی، حق نداشتیم سرمان را بالا بیاوریم ولی یک دفعه دیدم صدای گریه از سمت راست گردان بلند شد و همهمه­ای شد.

وقتی سرم را بلند کردم و به سمت راست نگاه کردم دیدم صحنه­ای دیدم که قابل توصیف نبود. پاسدارانی که مسئول آموزش نظامی بودند و در این مدت خیلی با جدیت به ما آموزش نظامی می دادند و حتی برخی را در ذهن خودم خشن می دیدم دارند یکی یکی دست بسیجیان را می بوسند و چلو می آیند و صحنه­ای که ای کاش فیلم­برداری شده بود. حِق­حِق گریه­های پاسداران مربی و بسیجیان یکی شده بود. آری لحظۀ وداع بود و این بسیجیان داشتند به جبهه اعزام می­شدند و اینها می دانستند که بسیاری از همین جمع در آینده در خیل شهدا خواهند بود.

افسوس که آن روز خیلی عظمت این کارها و تواضع پاسداران را خیلی درک نمی کردم. کاش رفته بودم پای آنها را بوسیده بودم و دست و چشمان خودم را متبرک می­کردم؛ اما گذشت و فقط حسرت آن لحظه به دلم ماند که ای کاش یک بار دیگر آن صحنه تکرار می شد و الأن نمی دانم بعد از این همه سال آن جمع با صفا به کجا رفته اند.

هنوز نیم­نگاهی به درس و مدرسه داشتم و دلم نیامد مستثیماً به چبهه بروم. تصمیم گرفتم که بر گردم و فعلاً دنبال مدرسه را بگیرم تا در فرصت بعدی به جبهه بروم. این تلخ­ترین و فکر می کنم بدترین تصمیمی بود که گرفتم و ای کاش همان موقع مستقیم به جبهه می رفتم. درد جانکاه برخی حسرت­ها همیشه همراه انسان می­ماند و برای من این اتفاق افتاد.

پاییز 1366 شروع شد و راهی مدرسه شدم اما هنوز نیم­نگاهی به سمت جبهه داشتم. با پایان پاییز در اوایل زمستان یعنی 6 دی ماه بود که مجدداً به سپاه مراجعه کردم اما این دفعه دیگر خیالم راحت بود که مانعی نیست. از شهرستان به شیراز اعزام شدیم. در شیراز لحظۀ اعزام و سوار بر اتوبوس شدن ناگهان عمویم را دیدم و فهمیدم به دنبال من آمده است. به سمتش رفتم و بی­معطلی مچ دستم را گرفت و فهمیدم که قصد برگرداندن من را دارد. ناگهان فکری به ذهنم آمد. بی­معطلی او را به خون عموی شهیدم (شهید خسرو رضایی که در عملیات فتح­المبین به شهادت رسیده بود) قسم دادم. خیلی سریع دستم را رها کرد. مقداری پول به من داد. خدا حافظی کردم و با بسیجیانی دیگر به سمت پادگان امام خمینی اهواز که مقرّ لشکر 33 المهدی بود حرکت کردیم.

روزها در پادگان سپری شد و منتظر اعزام به جبهه. آموزش­ها و دوره­هایی را هم داشتیم تا اواخر زمستان که ما را به پیاده­روی 30 کیلومتری بردند. یکی از صحنه­های به یاد ماندنی این پیاده­روی یک روزه این بود که یکی از نوجوانان شهر گراش فارس که 13 سال بیشتر نداشت در اواخر مسیر با توجه به جثۀ کوچکی که داشت از نظر بدنی کم آورد و نمی توانست به پیاده روی ادامه دهد. در این لحظه صحنه ای دیدم که این صحنه­ها فقط در محیط­های با اخلاص تمام قابل مشاهده است. فرماندهی گروهان آقای عبدالله آذر آن نوجوان را بر پشت خود قرار دادند و تا مسافتی طولانی آن نوجوان را کول کردند. این نوجوان را به خاطر داشته باشید تا در ادامه برسیم به دل شیر این نوجوان.

یادم هست در همان دوران که در پادگان بودم پدرم به ملاقاتم آمده بود و در کمال ناباوری دیدم گفتند شما ملاقات دارید. درست این اتفاق زمانی رخ داد که به ما اسلحه داده بودند تا به منطقۀ جنگی اعزام شویم هرچند در آخرین لحظات این قضیه متوقف شد و باز به منطقۀ جنگی اعزام نشدیم.

به ملاقات پدر رفتم و هنوز افسوس می خورم که ای کاش آن روز اندکی احساسات یک پدر را درک می کردم و وقت بیشتری پیش او می ماندم. چند دقیقه بیشتر پیش او نماندم و با شوق و ذوق گفتم ما الأن قرار است به منطقه اعزام شویم و اصلاً نمی فهمیدم که او چه حسی پیدا می کند. نمی دانستم او ناراحت می شود و وقتی به چشم خود می بیند فرزند دلبندش از او جدا می شود چقدر سخت است. هر قدر این صحنه برای پدر سخت و سنگین بود من به همین نسبت خام و جاهل و بلد نبودم که رعایت حال پدر را بکنم ولی چه فایده که آن روز هیچ از احساسات یک پدر چیزی متوجه نبودم. پدرم از روی دغدغه­ای که نسبت به درسم داشت کتابهایم را آورده بود تا بلکه در همین جا هم اگر فرصت داشتم درسم را بخوانم. با این اتفاق که قرار بود به منطقۀ جنگی اعزام شویم پدرم مجدداً کتاب ها را برگرداند و افسوس دیگرم الأن این است که ای کاش اندکی احساسات پدرم را درک می کردم و حداقل تشکری می کردم.

اواخر زمستان بود که بقه هر حال به منطقۀ شلمچه اعزام شدیم. وقتی شب پشت ماشین لندکروز در روشنایی ماه اولین بار اصابت خمپاره به اطرافمان را به چشم دیدم باور کردم که اینجا جبهه است.

پس از مدت زمانی ما را پیاده کردند ولی نمی دانستم که با چه شرایطی مواجه می شویم. در ذهن خودم می گفتم ما را در یک سالن جمع می کنند و پس از توجیه به سنگرها می رویم.

در ادامۀ آن پیاده­روی شبانه در زیر آتش مستقیم دشمن، به تونلی رسیدیم و نیروها وارد تونل شدند. تونل و تاریکی مطلق. تنها چیزی که می فهمیدم افرادی در همین تونل سرپوشیده جلوتر از من در حال حرکت هستند. دستم را به بذنۀ تونل می گرفتم و متوجه شدم که زیر پای ما بلوک های سیمانی است و در بسیاری از نقاط تونل، آب جمع شده است. این کار دقایقی طولانی ادامه پیدا کرد تا اینکه نهایتاً به انتهای تونل رسیدیم. اینجا بود که متوجه شدم بقیۀ نیروها در سنگرهایی درون تونل مستقر شده­اند و نصیب ما هم سنگری با ارتفاع نیم متر شد که بماند و در مقابل خود نیزارهایی بزرگ را دیدم که صدای قورباغه در آن می­پیچید.

به هر حال صبح شد. هنوز از موقعیت خود اطلاع دقیقی نداشتم. به اتفاق چند نفر از نیروها نسشته بودیم و داشتیم صحبت می­کردیم که یکی از دوستان به من تذکر دادند یواش­تر صحبت کنم. علت را که پرسیدم گفتند اینجا کمین است. من با این اصطلاح آشنا نبودم و پرسیدم که کمین یعنی چه؟

گفتند کمین یعنی فاصله با عراقی­ها 50 متر!

چشمانم گرد شد و گفتم یعنی ما الأن در فاصلۀ 50 متری هستیم؟

گفت: بله آن سنگر نیروهای عراقی است. ایشان موقعیت کمین را توضیح دادند که کمین نزدیک­ترین نقطه به دشمن است و وظیفۀ ما اینجا دیده­بانی است و حق تیراندازی هم نداریم و باید خیلی دقت کنیم که آنها متوجه حضور ما نشوند و اگر خواستند اقدامی کنند سریع این مطلب به نیروهای خط اول و پشت خط منتقل شود. راه ارتباطی ما هم همان کانال سرپوشیده بود و چون در معرض دید مستقیم دشمن بود و فاصله بسیار کم بود از طریق کانال، نیروها در سنگرهای کمین رفت و آمد داشتند که زیرزمینی بود. منطقه­ای که در آن قرار داشتیم داخل حاک عراق بود و با فاصلۀ زیادی ساختما­های شهر دوعیجی عراق را می­دیدیم.

روزها به همین منوال گذشت. یادم هست که با رادیو کوچکی که داشتیم خبر آزادی حلبچه و خرمال را در کمین شنیدیم.

عصر یک روز مانده به عید نوروز 67 برای عوض کردن لباس به داخل کانال رفتم که متوجه شدم آب به شکلی گسترده و ناگهانی وارد کانال می­شود. سریع به نیروهای مهندسی رزمی خبر دادیم ولی تلاش آنها بی فایده بود و آب ظرف نیم ساعت کل کانال را پر کرد. از چهار سنگری که در انتهای کانال به سمت نیروهای عراقی قرار داشت سه سنگر را آب گرفت و همۀ جا برای ماندن چندان نبود. کم­کم شب شد و شب را هر طور بود سپری کردیم و روز عید رسید.

آب نه تنها کانال بلکه کل منطقه را گرفت و حتی سنگرهای خط اول نیز به زیر آب رفت. بعد از ظهر روز عید آتش عراقی­ها سنگین شد و از فاصلۀ بسیار کم به سمت نیروهای ما تیراندازی می­کردند و زیر انواع آتش از جمله آتش خمپاره، قناسه، خمپاره و غیره قرار گرفتیم. صحنۀ تلخی بود. نه جا برای سنگر گرفتن داشتیم و نه به راحتی امکان برگشت بود چون همه جا پر از آب بود و نیروها برای برگشت مجبور بودند در معرض دید مستقیم دشمن برگردند.

به ناچار دستور عقب­نشینی صادر شد ولی قرار شد نیروها دو نفر دو نفر برگردند تا کمتر در معرض خطر قرار گیرند و از طرفی در صورت بروز حادثه نیز بتوانند به همدیگر کمک کنند.

دو صحنۀ زیبا خلق شد. یکی اینکه یک قبضه اسلحۀ آرپی­جی در سنگر کمین که بسیار در نقطۀ خطرناکی                 قرار گرفته بود و رفتن به آن نقطه خطر خیلی زیادی داشت. در بالا گفتم که در پیاده­روی آمادگی که چندی قبل در اطراف اهواز داشتیم یکی از بچه­های بسیجی اهل گراش فارس از نظر توان بدنی کم آورد و فرماندۀ متواضع ولی با روح بزرگ ما آقای عبدالله آذر (اهل شهرستان فسا از استان فارس) ایشان را به پشت گرفتند و تا مسافتی ایشان را حمل کردند.

در این لحظه، همان نوجوان 13 ساله گفت من اجازه نمی­دهم حالا که قرار است برگردیم حتی یک اسحلۀ ما نیز در دست نیروهای دشمن قرار گیرد و با شجاعتی مثال­زدنی رفتند و در اوج خطر آن آر­پی­جی را آوردند و همه دیدیدیم که یک نوجوان کم سن و سال که روزی در پیاده­روی توان حرکت نداشت حال در این صحنه دل شیر دارد و غیرت خود را نشان داد.

صحنۀ دیگری که جلو چشمم رخ داد این بود که تیر قناسه قسمتی از پیشانی یکی از بسیجی­ها را مجروح کرد و خون فوران می­کرد. مرتب در همین آب باتلاقی بسیار کثیف به زیر آب می­رفتند و دو مرتبه به بالا می­آمدند. ایشان تعادل و شرایط خوبی نداشتند. ناگهان دیدم یکی از فرماندهان به نام آقای علی­قربان رضایی از شهرستان فیروزآباد فارس، همین که صحنه را دید از سمت خاکریز اصلی دفاعی رو به سمت دشمن و روی خاکریز دوان­دوان به سمت کمین و آن فرد زخمی آمدند. هنوز صحنۀ تیرهایی که به سمت او می­آمد جلو چشمم است و بهتم زده بود که چطور ایشان بی هیچ ترسی در زیر این آتش شدید به سمت ما می­آید. لطف خداوند را به چشم دیدم و ایشان با این که به شدت به سمتش تیراندازی می­کردند آمدند و آن بسیجی زخمی را در گوشه­ای نشاندند و بی اعتنا به این همه تیراندازی شروع به پانسمان سر او نمودند و او به پشت خط منتنقل شد. گفتن این صحنه­ها هرگز نمی تواند صحنۀ واقعی آن را به تصویر بکشد. ان­شاء­الله خداوند به مردم این مرز و بوم توفیق قدردانی از آن ایثارگری­ها و همچنین عزت ابدی عنایت فرماید.

 

علیرضا رضائی آب­گلی

دانشگاه فرهنگیان قم

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آیا از جده ام حضرت زهرا هم نا امید شده اید؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۳ آذر ۱۴۰۱، ۱۲:۱۲ ب.ظ

 

... من این حرفها را متوجه می شدم. تحمل این شرایط و این حرفها بسیار برایم سخت بود.

روزها گذشت تا اینکه یک روز با اشاره به مادرم گفتم: مرا رو به قبله بخوابان. دیگر از همه چیز خسته شده بودم. مدتی بود که سربار دیگران شده بودم.

با دلی شکسته، متوسل به مولا امیرالمومنین علیه السلام شدم. با گریه و با زبان بی زبانی به آقا عرض کردم: من خسته شده ام. یا شفای مرا از خدا بگیرید، یا از خدا بخواهید مرا از این دنیا ببرد.

با حالت عنابه و استغاثه خوابدیم. در عالم رویا دیدم، گوشه دیوار ترک برداشت و یک فرد نورانی سوار بر اسب وارد شد. ایشان چیزی شبیه نقاب بر صورت داشت.

با تعجب پرسیدم: شما چه کسی هستید؟

ایشان پرسید: شما چه کسی را خواسته بودی؟

گفتم: من مولا و سرورم حضرت علی بن ابی طالب امیرالمومنین علیه السلام را خواسته بودم.

گفت: من علی هستم.

رکاب اسبش را گرفتم و گفتم: شفای من را از خدا بگیرید. اگر خوب نمی شوم من را از دنیا ببرید. خسته شدم...

حضرت فرمود تو را شفا دادیم. اما باید به دیدار امام خمینی بروید.

به محض اینکه این کلام را شنیدم از خواب پریدم. تمام بدنم خیس عرق شده بود. نفس نفس می زدم.

فقط گریه می کردم. همه دور تخت من جمع شده بودند و می پرسیدند چی شده؟...

بعد از نیم ساعت متوجه شدند من خواب دیده ام. با چشم و ابرو عکس امام را نشان می دادم.1

++++++

آن روز وقتی در خدمت حضرت امام در قم بودیم، بحث پزشکان ایرانی و خارجی به میان آمد و بعد هم پدر ما گفت: همه آنها از درمان پسرم ناامید هستند.

حضرت امام مکثی کردند و فرمودند:

"خب از جده ام حضرت فاطمه زهرا هم ناامید شده اید؟ من قول می دهم که خوب شود. شما صبر کنید."

حضرت امام در این مدتی که با پدرم صحبت می کرد چایی را هم می زد. همین جور که چای را هم می زد، دقایقی هم بر آن دعا خواند. بعد استکان چای را از روی زمین برداشت و مقداری از آن را میل کرد. بعد با دست مبارکشان باقیمانده چای را به دهان غلامرضا نزدیک کرد و از او خواست چای بخورد.

غلامرضا نمی توانست چیزی بخورد. وقتی چای یا آب می خورد از اطراف دهانش به پایین می ریخت. آب دهانش و چای شُره می کرد و به پایین می ریخت.

حضرت امام دستمالی را از جیبش در آورد و لب های غلامرضا را تمیز  کرد. بعد به مادرم فرمودند: این قندها را بگیرید و همراهتان ببرید و بدهید به مریض های اسلام. اینها تبرک حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست.

مادرم قندان قند را برداشت و در گوشه چادرش خالی کرد و با خودش آورد.

پدرم از حضرت امام تشکر کردند و گفتند: ما اینجا نیامده بودیم تا شما را اذیت کنیم. ما آمده بودیم تا غلامرضا شما را از نزدیک زیارت کند.

زمان زیادی طول کشید تا از محضر امام مرخص شدیم. شاید نیم ساعت تا چهل دقیقه.

موقع خداحافظی دوباره حضرت امام فرمودند: "بروید و توسل کنید به جده ام حضرت فاطمه زهرا سلام الله. من به شما قول می دهم بچه شما خوب شود."

بعد از دیدار با حضرت امام، ما از قم به تهران برگشتیم. غلامرضا در منزل پدرم دوران نقاهت را می گذراند.

چند روز بعد از آن دیدار، سیزده رجب سال 1358 یعنی سالروز تولد حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام بود.

من متأهل بودم و از پدر و مادرم جدا زندگی می کردم. مادرم به مغازه سر کوچه ما زنگ زد و از صاحب مغازه خواست محمد عالی را بگویید بیاید با من صحبت کند.

شاگرد مغازه دوان دوان آمد و به من گفت: محمدآقا! مادرتان تلفن کرده و با شما کار دارد.

ترسیدم. با خودم گفتم: نکند که غلامرضا...

سریع آمدم. گوشی تلفن را گرفتم و به مادرم سلام کردم.

مادر با یک هیجان خاصی گفت: محمد! پا شو بیا که غلامرضا به صحبت افتاده و دارد حرف میزند. بیا که داداشت شفا گرفته ....

فوری به خانه پدرم آمدم و دیدم غلامرضا پشت سر هم می گوید: علی علی علی.2

1- شهید غلامرضا عالی

2- محمد عالی، برادر شهید

کتاب شب چهلم/ ص 65- 75/ انتشارات شهید ابراهیم هادی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جنایت در اندیمشک

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۳ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۰۹ ب.ظ

روز ایثار و مقاومت اندیمشک

 

پنجاه و چهار فروند هواپیمای جنگنده دشمن به مدت یک ساعت و نیم بر فراز شهر اندیمشک به پرواز درآمدند و خیابانهای این شهر را شخم زدند. چند هواپیمای جنگی دیگر البته این بمباران را تا چهار ساعت ادامه دادند تا رکورد طولانی ترین جنایت جنگی هوایی بعد از جنگ جهانی دوم در شهری مسکونی و برای مردمی بی دفاع رقم بخورد.

چهارم آذر روز اندیمشک است.

مردم غیور و دوست داشتنی اندیمشک و دزفول تمام سالهای دفاع مقدس زیر سنگین ترین آتش تهاجم دشمن مقاومت نموده و شهر را ترک نکردند. این مساله هم باعث یأس و سرخوردگی دشمن هم موجب امید و دلگرمی رزمندگان اسلام بود.

برای دشمن اندیمشک و شوش و... مهمتر از شهرهای مرزی دیگر بود. زیرا میتوانست با اشغال آن گلوگاه ارتباطی خوزستان با ایلام و لرستان و پایتخت را قطع نموده و عقبه نیروهای مقاوم را در هم بشکند. ایران نیز با درک این موضوع پیش از آزادسازی خرمشهر درصدد عقب راندن دشمن در غرب شوش و ... برآمد و عملیاتهایی چون طریق القدس و فتح المبین را قبل از الی بیت المقدس طراحی و اجرا نمود. ارتش بعث با ناامیدی از تصرف خوزستان، حملات وحشیانه به مردم را تشدید نمود.

اگر چه کاروانهای زیارتی راهیان نور اغلب از کنار شهرهای اندیمشک و دزفول به راحتی عبور کرده و گاه صرفا در گلزار شهدای این شهرها و یا در پادگانها جهت استراحت مستقر میشوند اما حقیقت امر این است که وجب به وجب اغلب خیابانها و کوچه پس کوچه های این شهرهای مقاوم شاهد حملات ناجوانمردانه دشمن و شهادت زن و بچه و پیر و جوان این آب و خاک بوده است. هر بار دشمن پست در جبهه و جنگ مستقیم شکست میخورد به بمباران وحشیانه مردم بی پناه روی می آورد.

حیف است روز چهارم آذر را از یاد ببریم.

حیف است خاطرات مقاومت قهرمانانه مردم در زیر حملات جنایتکارانه دژخیمان که از برجسته ترین صفحات کتاب حماسه و ایثار این مرز و بوم است به درستی و کامل و جذاب ثبت و نقل نشده و در آثار هنری و فرهنگی و درسی به خوبی انعکاس نیافته است.

حیف است حتی نسل جدید جوانان خوزستان با تاریخ سه دهه قبل شهر و دیار خود ناآشنا بوده و از پایمردی و استقامت مثال زدنی پدران و مادرانشان بی خبر باشند.

کار نکرده زیاد داریم. در حق تاریخ ایران سرافراز بسیار کوتاهی کرده ایم.

ویکی پدیا درباره چهارم آذر اینگونه نوشته است:

بمباران اندیمشک در روز ۴ آذر ۱۳۶۵ و در جریان جنگ ایران و عراق اتفاق افتاده‌است. در این حملهٔ هوایی، شهر اندیمشک به مدت یک ساعت و سی دقیقه، توسط ۵۴ فروند جنگنده به صورت مستمر بمباران شده‌استاز این واقعه به عنوان طولانی‌ترین بمباران بعد از جنگ جهانی دوم یاد می‌شودآنچه مسلم است اینکه این بمباران، طولانی‌ترین و مرگبارترین حملهٔ هوایی نیروی هوایی عراق در طول جنگ هشت ساله با ایران به‌شمار می‌رود.

جزئیات واقعه

صدام حسین، رئیس‌جمهور عراق از حمله در روز به اندیمشک و حمله مجدد در شب خبر داده بود۵۴ جنگنده و بمب‌افکن عراقی از ساعت ۱۱:۴۵ صبح روز چهارم آذرماه سال ۱۳۶۵ به مدت ۱۰۰ دقیقه شهر اندیمشک را زیر آتش خود قرار دادندبا کاهش تعداد هواپیماها، این حملات تا چهار ساعت ادامه یافته‌است. اگرچه تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها به‌طور دقیق مشخص نبوده‌است اما برخی گزارش‌ها حاکی از آنند که در این حادثه بیش از سیصد نفر از مردم اندیمشک کشته و هفتصد نفر زخمی شده‌انددر این حمله علاوه بر بمباران پایگاه چهارم شکاری و مناطق مسکونی، میدان راه‌آهن و ایستگاه راه‌آهن اندیمشک، بازار روز کالا و تره‌بار، پادگان دوکوهه، دبیرستان شریعتی، سد و نیروگاه دز اندیمشک، رادار موشکی سد دز، پادگان سفینه النجاه، ایستگاه بالارود، اداره پست و مخابرات و بیمارستان شهید بهشتی بمباران شده‌اند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

گنجی که هدر میدهیم!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۳ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۲۰ ق.ظ

خلاصه بازی آلمان 1 - ژاپن 2 - تابناک | TABNAK

 

ژاپن را مسخره میکردیم آن موقع که بچه بودیم. هم سن و سالهای من یادشان هست از سریال اوشین و بعدها هانیکو چه طنزها که ساخته نمی شد. کالای ژاپنی را حتی برنامه های طنز صدا و سیما به سخره می گرفتند و تأسف میخوردیم از اینکه کار ما به جایی رسیده باید کالای بنجل ژاپنی را مصرف کنیم همین نگاهی که حالا به بار چینی داریم آن زمان نسبت به محصولات ژاپن داشتیم و تحقیرشان می کردیم و ناراحت بودیم از مصرفشان.

حالا یکی جنس ژاپنی میخرد همه جا پز می دهد و کلاس میگذارد و با دست نشانش میدهد که ژاپنی اصل است!

همان ژاپنی که مردانش با هواپیماهای مرگ علیه ارتش آمریکا عملیات انتحاری انجام می دادند بالاخره توانست در اقتصاد و صنعت حرف مهمی برای زدن داشته باشد. همان روحیه را در ورزش هم تعمیم داد و تیم فوتبال آلمان مدعی قهرمانی جهان را در قطر دو بر یک به گوشه رینگ برد و شکست داد.

معروف است یکی از مهم ترین علتهای خودکشی در مردم ژاپن حس قصور و کم کاری در قبال میهن و هم میهنان است. معروف است ژاپنی ها بعد از جنگ حتی در پشت بامها و گلدانها محصولات کشاورزی می کاشتند و محاسبه میکردند که هر نفر دو کیلو محصول تولید کند کشورشان در سال چقدر جلو می افتد.

ما می توانیم و باید بتوانیم، روح همت و ایستادگی و پر کاری را در مقابل فرهنگ راحت طلبی و عافیت جویی و رفاه زدگی در وجود مردان و زنان ژاپنی دمید و آنها را در عرصه های مختلف به کشوری شگفتی ساز تبدیل نمود.

ما در دوره جنگ تحمیلی توانستیم با اتکا بر توان خود و بی اعتنا به مشکلات و بی توجه به توان دشمن روی پا بایستیم قد علم کنیم و به رغم همه تحریمها وجبی از خاک کشور را دست دشمن نسپاریم. اما بعد از جنگ دیگر از فرهنگ دفاع مقدس که به قول آقا یک گنجینه است غافل شدیم و با دامن زدن به فرهنگ مصرف گرایی و رقابت بر سر منفعت جویی و باندبازی و رفاه طلبی و بی عاری که در سیرت بسیاری از مسئولان مشهود بوده و هست جامعه را عقب و طلبکار نگاه داشتیم. دستاوردهای موشکی و فضایی و هسته ای ما قابل تقدیر است اما ایران با جایگاهی که در شأن و تراز کشوری انقلابی و متمدن و اسلامی است فرسنگ ها فاصله دارد. شکاف طبقاتی و حقوقهای نجومی به همراه بزرگ نمایی دشمن و ضعف تبلیغی داخل، مردم را به سمتی سوق داد که همه احساس میکنند به حقشان نرسیده اند و به ازای چند ساعت برو بیای بین منزل و محل کار باید از زمین و آسمان برایشان پول ببارد و با این تلقی غلط، دچار بی انگیزگی شده علاوه بر آن که اعصاب خود و اطرافیان را خورد و سیاه میسازند از کیفیت کارشان نیز کاسته و احساس مسئولیتشان سست تر میگردد و همیشه هم از کم کاری و فقدان دلسوزی و بی تعهدی دیگران ناله و شکوه دارند!

تقویت روح خودباوری و تقابل با فرهنگ خودتحقیری، مقابله با شکاف طبقاتی، مبارزه با فرهنگ مصرف گرایی و تجمل پرستی، ساده زیستی مسئولان، نظارت کامل بر محصولات داخلی و ارتقای کیفیت صنایع تولیدی و... نقش اساسی در تحقق ایران قوی و مستقل خواهد داشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

گزارش جنگی/ دستنوشته ای ناب و مستند اثر شهید رضا سینایی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۶:۳۰ ب.ظ

 

شهید رضا سینایی فرزند شهید علی سینایی اهل شهرستان بابل است. او در یادداشتی به ثبت گزارش حضور خود در مناطق عملیاتی جنوب پرداخته. از ویژگی های این یادداشت، صداقت در روایت ماجراهایی است که کمتر به قلم نویسندگان ادبیات پایداری جاری شده است. سالها پیش این متن به همراه واگویه و خاطراتی از مادر بزرگوار این شهید در قالب کتابی با عنوان "خط سبز" منتشر گردید:

 

بسمه تعالی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرومی‌رود ممد حیاتست و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهدة شکرش بدر آید (سعدی)

مدتها بود که می‌خواستم خاطرات جنگ را با خامه ناقص خویش به رشتة تحریر درآورم تا شاید در آینده‌ای روشن به روشنی قلب جوانانی که با خون پاک خویش درخت پیروزی انقلابمان را هر چه بیشتر بارورتر می‌سازند یادآور باشد. انشاء الله (مریوان ـ زمستان 60)سال سوم راهنمایی بودم تازه دو سال از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گذشت. ناگهان شوق عجیبی به جنگ و جهاد در من پیدا شد. در بسیج ثبت نام کرم. بعد از مدتی در دی ماه 60 ما را به آموزش در رامسر بردند. من که 16 سال بیشتر نداشتم خیلی برایم سخت بود. آموزش ما تقریباً بدین صورت بود که صبح بعد از نماز صبحگاه به ورزش که در دو و تمرین عضلاتی داشتیم خلاصه می‌شد که نزدیک به یک ساعت طول می‌کشید و بعد از آن نیم ساعت برای صبحانه وقت داشتیم و سپس صبحگاه مشترک که تمامی گردان‌های آموزشی می‌آمدند و روی هم 6 گروهان بودیم. داشتیم بعد از آن گروهان ما که گروهان 5 از گردان 3 بودیم تا ساعت 10 کلاس تاکتیک داشتیم. مربی ما شخصی به اسم آقای رضایی که ساکن قائمشهر بود می‌بود مرد خشن و سختگیر بنظر می‌رسید. در این کلاس ما نرمشهایی از کونگ‌فو ـ کاراته و جنگ‌های تن به تن و سرنیزه آموزش می‌دیدیم و بعد به کلاس آموزش عقیدتی می‌رفتیم که چون خسته بودیم اکثر بچه‌ها چرت می‌زدند. روی هم رفته کلاس پرمحتوایی بود. بعد از نهار ساعت 2 به کلاس اسلحه شناسی می‌رفتیم و بعدش به کلاس تکنیک می‌رفتیم من از کلاس تکنیک خوشم می‌آمد.ما در این کلاس جنگ‌های چریکی و کلاسیک را دوره می‌دیدیم. رویهم رفته حدود یک ماه آموزش دیدیم. بعد از آن ما را به اسلام آباد پادگان الله اکبر بود. جایی خلوت و غمناک. اسلام آباد شهر کثیفی بود . مرا به یاد شهر مرده‌ها می‌انداخت. شاید زمستان سخت آن خط باعث این امر می‌بود ولی تنها چیزی که در آنجا به چشم نمی‌خورد زیبایی شهری بود. ساختمانهای بلند، خیابانهای زیبا، ماشین‌های شیک تنها چیزی بود که به چشم کم می‌خورد. اسلام آباد در حدود 50 کیلومتری باختران (کرمانشاه) قرار داشت. بهرحال از اسلام آباد بعد از دو روز به سوی کردستان حرکت کردیم. کامیاران اولین شهر کردستان است. البته از طرف باختران مقصد بعدی ما سنندج بود. این را شاید بتوان گفت که سنندج تمیزترین و زیباترین شهر کردستان باشد. بهرحال ما یک روز را در اردوگاه دانش‌آموزی جنب کاخ قاسملو رهبر حزب دمکرات بودیم. ساختمانی تقریباً شیشه‌ای جلوی حیات استخری بزرگ داشت و بغل دستش یک پل هوایی که نمی‌دانم به کجا می‌رفت روبروی کاخ یک تپه بسیار بزرگ قرار داشت که قبلاً دست حزب دمکرات بود که برای آزادی آن کشته های فراوانی دادیم . صبح روز بعد به سوی مریوان حرکت کردیم. جاده‌های کردستان شبها بین مخالفین تقسیم می‌شد. از دمکرات گرفته تا کومله و رزگاری و غیره. روز هم زیاد امن نبود. سر هر پیچ بچه‌های ارتش و سپاه و بسیج روی تپه‌ها و گردنه‌ها نگهبانی می‌دادند. هنگام حرکت ما یک ماشین تویوتا که روی آن یک مسلسل دوشکا کالیبر 75 جهت حفاظت حرکت می‌کرد پشت سر ما هم به همین صورت . جاده سنندج مریوان جاده‌ای خاکی با گردنه‌های فراوان و خطرناک بود و من که درون یک کامیون ارتشی ایفانشسته بودم برایم خیلی سخت بود. بهرحال بعد از پشت سر گذاشتن جاده نگل به سرو آباد حدود 200 کیلومتری مریوان رسیدیم. بعد از آنهم به مریوان که با سنندج 125 کیلومتر فاصله داشت رسیدیم. شهری با قومیتی ناشناخته برایمان. شهری که می‌بایست حدود سه ماه را در آنجا می‌گذراندیم. مریوان یک شهر مرزی بود که با میله مرزی حدود 35 الی 40 کیلومتر فاصله داشت. ما را در همانروز به یک روستای مرزی که با جبهه حدود کمتر از 10 کیلومتر فاصله داشت بردند. اسم روستا دزلی بود، که از طرف جاده سرو آباد می‌روند. یک سه راهی به نام سه راه حزب الله قرار دارد که بعد از حدود 15 کیلومتر به دزلی می‌رسند. جمعیت دزلی حدوداً 1000 نفر می‌شد. با یک مسجد که در حیاط مسجد چشمه‌ای زیبا و بزرگ قرار داشت با چند دستشویی و یک حمام حدود 5/1 در 2 بدون دوش با چند شیر . مخزن این حمام یک بشکه حدود 400 لیتری آب بود که توسط چوب گرم می‌شد. در وسط مسجد یک بخاری هیزمی قرار داشت که اتاق را تبدیل به کوره نانوایی می‌کرد که در سرمای شدید آن منطقه احتیاج بود. کردها خانه‌هایشان را بر روی کوهها و تپه‌ها و بلندی‌ها می‌ساختند. در کردستان تنها چیزی که زیاد بچشم می‌خورد کوههای سر به فلک کشیده بود. زمستان کردستان واقعاً وحشتناک بود. و از بخت خوب ما می‌بایست سه ماه زمستان را در آنجا می‌گذراندیم. بهرحال تقدیر چنین بود.بعد از چند روزی که آنجا بودیم ما را برای حمل نفت به قله دالانی یکی از بزرگترین قله‌های آن منطقه بود بردند. بهرحال بعد از شش ساعت کوهپیمایی به نوک قله رسیدیم. یعنی خط مرزی و این اولین باری بود که به جبهه اول رفته بودیم. پائین قله به سمت عراق دشت وسیعی قرار داشت و شهرهای عراق کاملاً مشخص بود. نزدیکرین آنها شهر خرمال بود.  سمت راست شهر سید صادق و سمت چپ شهر طویله و بالاتر از خرمال شهر حلبچه و آن دورترها شهر پنجوین قرار داشت و از نظر استراتژیکی این را باید گفت که این قله‌ هم برای ما و هم برای عراق بسیار حائز اهمیت بود. چرا که ایران راههای نظامی این جاده‌های منتهی شده به جبهه‌های عراق را زیر نظر داشت و از آنطرف عراق شهر مریوان جاده سروآباد اورامانات و حساسترین نقاط مریوان را زیر نظر می‌گرفت و این خود پیروزی بزرگی می‌توانست باشد. بهرحال بعد از مدتی ما را به همین قله دالانی فرستادند. و این را باید بگویم که صعود به قلة دالانی کاری بس مشکل و طاقت فرسا بود چه بسا بارها اتفاق می‌افتاد که عده‌ای در بین راه برگشته یا از سرما یخ می‌زدند. بهرحال این قله 7 سنگر داشت. یکی سنگر ما که در آن 8 نفر زندگی می‌کردیم‌ یکی سنگر دیدبان و بی‌سیم چی یکی سنگر خمپاره و دیگری سنگر مهمات و سنگر تدارکات و دو سنگر دیگر که افراد دیگری در آن ساکن بوده رویهم رفته در این قله نزدیک به 25 نفر به حراست مشغول بودیم. شب یک ساعت نگهبانی می‌دادیم. در سرمای شدید روی قله که شاید بیش از 20 درجه زیر صفر بیش از یک ساعت نمی‌شد نگهبانی داد سر پست که می‌رفتی نیم ساعت اول طاقت می‌آوردی و نیم ساعت دوم دیگر دست و پای انسان یخ می‌زد. طوری که اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد از اسلحه نمی‌شد استفاده کرد. برای همین همیشه ضامن نارنجک را در انگشت گذاشته و نارنجک را در دست داشتیم. بعلت سرمای شدید همیشه پاسبخش چای را حاضر داشته تا بچه‌ها بر سرما بهتر فائق آیند. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. 15 روز از حضور ما در قلةدالانی می‌گذشت ساعت حدود ظهر 12 بود که با بی‌سیم به ما اطلاع دادند که از پائین برای ما نیرو تعویضی می‌آید. روز وحشتناکی بود. هوای کوهستان مه آلود با سرمای شدید بود طوری که 5 متر جلوتر را نمی‌دیدی. نیروی تعویضی ما راه را گم کرده بود. من به اتفاق 4 نفر دیگر یک طناب بزرگ را برداشته و بطرف آنها حرکت کردیم و خنده‌دار تر اینکه خود ما راه را گم کرده بودیم. نیروی تعویضی ما بهرحال از همان راهی که آمده بود برگشت و ما همان بعد از یک ساعت سردرگمی راه را با صدای تیر پیدا کرده و برگشتیم. بهرحال 15 روز دیگر در آنجا بودیم و ما را بعد از یکماه مأموریت در قله به پایین آورده و به دژبانی بردند. حدود یک هفته در آنجا بودیم و رویهمرفته می‌توان گفت که بیش از همه جا به ما خوش گذشت. کارمان در آنجا بیش از هر چیز تفریح و سرگرمی‌های مختلف بود. اکثر اوقات به شکار کبک می‌رفتیم. در ضمن در روبروی ما گردان ظاهراً 313 توپخانه مراغه مستقر بودند و من در آنجا بیش از هر کس دوست و آشنا داشتم که یکی از آنها علی اصغر چالشگر بچه اراک بود. رویهم رفته مردی خوشرو و خندان و مهمتر مؤمن و متّقی بود. که عکسی به یادرگار از او دارم. ما در روز افرادی را که از ده به شهر و یا بر عکس تردد داشتند را زیر نظر داشتیم. هیچ کس حق ورود به روستا را بدون جواز عبور همان منطقه نداشت و هیچ کس حق خروج از روستا را بدون برگه خروج نداشت. کاری بس مشکل بود. زیرا در آنجا دوست و آشنا مشخص نبودند و این را به یقین می‌توان گفت که دمکراتها یا کومه‌له‌ها براحتی در بین اهالی وُل می‌خوردند. آنچه که در اینجا قابل ذکر است نیروئی به نام قیاده بود که رهبرشان فرزند ملامصطفی یعنی ملامحمد بارزانی بود که همه عراقی بودند و برای ایران کار می‌کردند. واضح تر گفته شود کومله یا دمکراتی بودند بر علیه عراق. بهرحال بعد از مدتی ما را به روستای دمیو منتقل کردند و این روزهای آخر مأموریتمان بود دمیو روستائی بود که حدود 200 الی 300 نفر جمعیت روستایی کوچک با مناظری تفریحی از این روستا قله دالانی ـ روستای درکی قلعة دکل و جاده تته معلوم بود. روز سوم بود که در سر پست نگهبانی بودم که مریض شدم و مرا به دزلی برده و مدتی را در آنجا به استراحت پرداختم و روزی که به دمیو رفتم روز پایان مأموریتمان بود. فردا صبح از دمیو به سوی دزلی حرکت کردیم . هوای آنروز بسیار سرد و بورانی بود. بهرحال بعد از 3 ساعت پیاده روی در هوای خشن کوهستان به دزلی رسیدیم و این روزهای آخر مأموریت ما در دزلی بود. بهرحال بعد از چند روز اسلحه و مهمات دریافتی را تحویل دادیم. روز24 اسفند آخرین روزی بود که در مریوان بودیم و فردا می‌بایست به سوی بابل حرکت کنیم.تو ماشین اکثر افکارم متوجه حال و هوای کوهستان دزلی بود. بیاد روزهای تلخ و شیرین روزی که سوار بر یک پلاستیک شده و در سراشیبی روی برف سثر می‌خوردیم و با سرعت بیش از 50 کیلومتر کاری بس خطرناک می‌کردیم بهرحال همانطور که زمستان وسائل خویش را جمع کرده بود ما نیز مریوان را با خاطراتش پشت سر گذاشته و از آنجا جز خاطرات تلخ و شیرین چیزی برای یادگار نیاوردم. به امید روزی که جشن پیروزیمان را بر خصم در مکانهای مقدسی چون مریوان و اهواز و خرمشهر و غیره که جای جای آن مکان عروج خونین رزمنده‌ای از تبار حسین است را برگزار کنیم. انشاء الله بیت المقدس (بهار 1360)یا علی ابن ابیطالب روز دوم عید بود که ایران دست به یک حمله بزرگ زد. حمله‌ای که یکی از بزرگترین پیروزیها را برای ایران به ارمغان آورد. در همین موقع دوباره به سوی جبهه حرکت کردم. در این سفر رضا داوودی، شعبان کاظمی و اسماعیل ابوطالب زاده هم بودند. بعد از چند روزی که در رامسر جهت گرفتن کارت جنگی بودیم ما را به تهران بردند. باید این را بگویم که از رامسر تا تهران درون یک ایفا بودیم. بهر حال شب به تهران رسیدیم. ما را به پادگان امام حسین علیه السلام بردند. قبلاً این پادگان پیست اسب سواری فرح آباد بود. بعد از دو روز که در این پادگان بودیم ما را جهت اعزام به جنوب اهواز به راه آهن بردند. غروب سوار قطار شدیم. قطار ما اکسپرس و یکی از قشنگترین و تمیزترین قطارهای ایران بود. در کوپه ما همه دوست و یکدست بودیم. این را باید گفت که اگر تو سفر مخصوصاً چنین جاهائی که می‌بایست مدتی طولانی باشی اگر همه یکرنگ نباشند چقدر سخت خواهد گذشت و این چیزی بود که در ما پیدا نمی‌شد و همه یکی بودیم. بهرحال فردا ساعت 2 بعداز ظهر اهواز بودیم. وای چه هوای گرمی ْ45 چیزی که برای ما بسیار سخت بود. همانروز به پادگان شهید باهنر رفتیم. پادگانی که درختهای بلند نخل به زیبائیش می‌افزودند. پادگان حدود 500 متر جلوتر از ساختمان زیبای آب بود. در این پادگان 3 گردان نیرو بود که اکثراً بابلی بودند. فرمانده گروهان ما آقای گلریز بود. مردی به تمام معنای واقعی. با تقوایی باورنکردنی.ما صبحها حدود  1 ساعت صبحگاه داشتیم که اکثراً در دومیدانی خلاصه می‌شد و بعد از این اکثر اوقات بیکار بوده و کاری جز رفتن به شهر و شنا در رودکارون یا شیطنت نداشتیم. در یکی از همین روزها بود که من برای شوخی همراه با قاسم ‌ پورمشهدی با شامپو پاوه شربت درست کرده و دادیم بچه‌ها خوردند. هر کی می‌خورد بجای صحبت کف از دهنش بیرون می‌آمد. آنروز آنقدر خنده کردیم که حد نداشت و در این میان رضا داوودی مریض شد. بهرحال ما روزها را پشت سر می‌گذاشتیم و آنچه که باقی می‌ماند خاطره‌ای بیش نبود. در یکی از همین روزها بود که یکمرتبه با صحنه‌ای غیرقابل قبول روبرو شدم. بله پدرم اُمد پیش ما البته نه برای ملاقات بلکه در کنار ما و همرزم ما پدرم در پادگان شهید بودو بعداً به قرارگاه قدس رفت در منطقه سوسنگرد حمیدیه بعد از چند روز که در پادگان بودیم ما را مسلح کرده و به خط فرستادند. امروز روزی فراموش نشدنی بود ما را به جبهه نورد در فارسیات چپ جاده اهواز خرمشهر بردند. حدود 90 کیلومتر خرمشهر عراقیها با اهواز 30 کیلومتر فاصله داشتند. تقریباً بیش از یک کیلومتر در دست گروهان ما بود. دسته ما حدوداً آخر خط بود. یکی از سخت‌ترین جاها بود وقتی که مستقر شدیم شروع به تمیز کردن سنگر شدیم. در همان ابتدا 2 عقرب در سنگرمان بود و این برای ما ترسناک تر از هر چیز دیگری خیلی از بچه‌ها حاضر بودند بروند و سر عراقی را بیاورند در عوض عقرب بگیرشان نیفتد. در سنگر ما 6 نفر زندگی می‌کردیم. رحمت محسنیان، حسین یحیی نژاد، رضا داوودی و من و یکی اهوازی به اسم علیرضا که مسئول کالیبر 50 بود. شب اول نگهبانی من و طهماسب پور بود که بعداً شهید شد نگهبانی در باتلاق کاری بسیار مشکل و طاقت فرساست چرا که 5 متر جلوتر را بخوبی نمی‌بینی و دشمن بخوبی می‌توانست بیاید و خلع سلاحت کند. البته این کار از عراقیها کمتر بر می‌آمد. در باتلاق ماهیها واردک‌ها بسیار مزاحم بودند. زیرا همیشه در باتلاق سر و صدا بود و نمی‌فهمیدی این عراقی است یا اردک و ماهی و دشمن بعدیمان پشه و این را اگر بگویم شاید باور نکنید که در همان شب اول جای صد پشه خوردگی در بدنمان وجود داشت. و این را باید گفت که شب‌های بعد راه این را هم پیدا کردیم و آن یک پماد چربی بود که به جاهای حساس می‌زدیم و از پشه در امان بودیم. نگهبانی در جنوب و غرب بسیار فرق می‌کند در غرب تیراندازی اکیداً ممنوع است چرا که موقعیت لو می رود در جنوب چنین چیزی نیست چرا که یک لحظه تیراندازی قطع نمی‌شود و چتر منور عراقی دائماً در هوا و یکی از سرگرمی‌های ما در سنگر نگهبانی زدند چتر منور عراقی بود من و شهید طهماسب پور در مدت 3 ساعت نگهبانی مان که از ساعت 11 الی 2 شب دهها چتر منور را مورد هدف قرار دادیم. و برای همین بود که عراقیها به ما می‌گفتند چتر منور دزد چرا که چتر منور بسیار زیبا و قشنگ بود. یکی دیگر از خوش شانسیهای ما که در هوای بالای 40 درجه جنوب وجودش بس غنیمت بود وجود رودخانه‌ای با ماهیهای فراوان بود که از آن بی نصیب نبودیم. صبح که هوا سپیده می‌زد کارمان رفتن به آب و شنا بود طوری که هر که را می‌خواستی ببینی در آنجا می‌بایست می‌دیدی‌اش و این را باید بگویم که این محل یکی از بهترین و زیباترین مناطق جنگی بود که تا به حال دیده بودم. بهرحال اگر 2 سال در آنجا می‌بودی احساس خستگی نمی‌کردی. البته این بدان معنی نبود که پایبند به مادیات گشته باشیم بلکه در کنار آن معنویات افرادی همچون گلریزها ـ چام‌ها و حاج غلامعلی زاده‌ها و صفائیان ها و امثالهم بود که انسان در مکانی بسیار  روحانی و ملکوتی قرار می‌گرفت و بدا به حال افرادی ضعیف النفس همچون من که نتوانستم از آن مکان استفاده‌ای ببریم. بیاد دارم صحبت‌های شهید گلریز را با آن گیراییش آنچنان در دل اثر می‌کرد که … بقول شاعر هر آنچه از دل برآید در دل نشیند. یکی از سخنان شهید بود که می‌گفت برادران تا این سفره باز است (منظور معنویات جبهه و اجر جهادگران در راه خدا) بیائید استفاده کنید که اگر بسته شد دیگر کار مشکل تر از الآن است و دیگر دیر است. بیاد دارم سخنان پیر چریک شهید حاجی غلام زاده که به شوخی به من گفت چرا سیگار می‌کشی اگر به پدرت نگفتم. آخر او و پدرم آشنایی قبلی داشتند و شهید رحمت محسنیان که اکثر غروبها بچه‌ها دسته 3 کنار سنگرش می‌نشستیم و همراه با صرف چای سقوط جبهه‌های سوسنگرد را که خود او شاهدش بود و حماسه‌ها آفریده بود را تعریف می‌کرد. از نکته‌های قابل ذکر دیگر بازی فوتبال آنهم در خط مقدم جبهه است. به جای دروازه دو عدد پوکه بزرگ توپ 106 بود که دروازه خوبی بود. همراه با یک توپ پلاستیکی که بچه‌ها از شهر خریده بودند داشتیم و اکثر روزها بازی می‌کردیم و بیشتر اوقات بخاطر آتش توپهای عراقی متأسفانه بازی مدتی متوقف می‌شد و اگر خدای نکرده یکی از آن گلوله‌ها به جمع ما وارد می‌شد ... روز نهم اردیبهشت بود با یک مرخصی قلابی همراه با حسین یحیی نژاد به شهر رفتیم. شهر اهواز با گفتنی‌های فراوانش و این رود کارون بود که همراه با پل زیبایش مناظری زیبا خلق می‌کرد. آنروز بعد از شنا در رود کارون به حمیدیه و قرارگاه قدس که پدرم در آنجا بود رفتم. در این قرارگاه افراد رده بالا زیاد بودند و تقریباً مقر فرماندهی بود. آنروز ما ناهار را با هم خوردیم. جای شما خالی بعد از ناهار چند تا از اون پرتقال‌های درشت بسیار چسبید. بهرحال بعدازظهر خیلی زود حرکت کردم چرا که می‌بایست حدود 45 دقیقه با ماشین تااهواز راه بود و از آنجا بعد از رفتن به قرارگاه اگر شانس داشتی ماشین بود تا به خط مقدم که حدود 25 کیلومتر فاصله بود می‌رفتی بعد از مصیبت فراوان به اهواز رسیدم البته با یک کانتینر ارتشی نزدیکیهای ساعت 4 بود که به قرارگاه رسیدم وضع عجیبی بود. مسیر تیپ بسیار شلوغ بود. علیرضا نیروی اهوازی که در سنگر ما بود را دیدم از اون پرسیدم که چه خبره؟ گفت که امشب حمله داریم. اصلاً باور نمی‌کردم. بله شب حمله داشتیم با شور و شوق زیاد با یک آمبولانس به خط رفتم ولی برای اینکه عراقیها متوجه نشوند جلو هیچ خبری نبود. یعنی این را می‌توانم بگم که تو بچه‌های ما هیچکس زودتر از من خبردار نبود. نزدیکیهای غروب بود که دستور رسید که اسلحه‌ها را بازرسی کنیم و مهمات لازم را آماده سازیم. آنچه را که لازم بود برداشتیم. غروب خیلی زود نماز را خوانده و شام را صرف کردیم و به طرف کانال که پشت اون جای آبتنی همیشگی‌مان بود حرکت کردیم وسایلی که من همراه داشتم یک اسلحه کلاش با 4 خشاب 120 تیر و 5 نارنجک و مأموریت محافظ و کمک آرپی‌جی بود. البته همراه با رضا داوودی . همه دور کانال نشسته بودیم. آقای گلریز مسائل لازم به گفتن را توضیح داد و بعد از روبوسی منتظر ماندیم تا دستور حرکت داده شد. من و رضا داوودی و همراه با بروبچه‌ها نشستیم و یک سیگار کشیدیم که دستور حرکت آمد به طرف عراقیها حرکت کردیم. ساعت نزدیک به 9 شب بود. شب 10 اردیبهشت 61 شب جمعه . کانال بسیار پیچ در پیچ در داخل نیزار جلو می‌رفت و هیچ چیز برایمان سخت تر از نیشهای پشه‌های موذی نبود. حدود 200 متر به سنگر عراقیها کانال قطع می‌شد و مجبور بودیم که تا کمر در آب برویم. بهرحال پشت سنگر عراقیهاموضع گرفتیم. ساعت 12 شب بود. صدای صحبت عراقیها بوضوع به گوش می‌رسید گویی که عربده‌های مستانه می‌کشند. ناگهان بی‌سیم شروعبه صحبت کرد رمز عملیات بگوش رسید. آقای گلریز برخاست و با صدایی غرا گفت: یا علی ابن ابیطالب (ع) الله اکبر ناگهان برخاستیم. بچه‌ها در میدان مین مسابقه می‌دادند واقعاً صحرای محشر بود. رگبار از هر طرف می‌بارید. شب تاریک تبدیل به روز شده بود. گلوله‌ها از هر طرف پشت سر هم می‌دوئیدند و صفیرکشان بر تن دوست و دشمن فرود می‌آمد. خط شکسته شد. رضا داوودی همان ابتدا تیر به پایش خورد و افتاد وضع عجیبی بود. ناگهان متوجه شدم که بیش از یک خشاب ندارم. این بسیار بد بود. چرا که تا جلوی سنگر عراقیها خیلی راه بود. خدا رحمت کند شهید حاجی غلامزاده را یک خشاب از اون گرفتم. با اولین سنگر چیزی حدود 200 متر فاصله بود و این در حالی بود که رضا داوودی و حسین یحیی نژاد زخمی شدند. از پشت سنگر عراقی نارنجکی انداختیم. صدای تیراندازی خاموش شد بالای خاکریز رفتیم ناگهان چهار عراقی را روبروی خود دیدیم من و بچه‌ها قدمی به عقب برداشتیم. ناگهان متوجه شدیم که همه می‌گویند الدخیل خمینی. آنها را اسیر کردیم. اُمدن جلو ناگهان یکی از آنها که کلت در دست داشت و در تاریکی شب مشخص نبود تیری به سوی مان شلیک کرد و خورد به یکی از بچه‌های ما و این درحالی بود که تنها من و 4 عراقی فقط یکی از آنها مسلح بود آنهم به سلاح کمری روبروی هم قرار داشتیم. بسویشان تیراندازی کردم و آن که مسلح بود به خون غلطید و به زمین افتاد. دیگر تیراندازی نکردم و بقیه عراقیها فرار کردند. در حالی که می‌توانستم همه را بکشم این اولین باری بود که آدم می‌کشتم. ولی دشمن کشتن فرق می‌کند. عملیات همچنان ادامه داشت و ماکه بعنوان خط شکن انتخاب شدیم می‌بایست تا آخرین نفر کشته می‌شدیم تا خط اول از عراقیها پاک می‌شد و این نکته لازم به گفتن است هر که آنجا بود داوطلب بوده برای شهادت. بهرحال ساعت همچنان می‌گذشت و کار ما نیز در حال اتمام نزدیک به 80 کشته و اسیر دادیم. دیگر گروهان مطهری نبود. خدا رحمت کند شیهد گلریز را ساعت 2 صبح بود ناگهان نارنجکی زیر پایمان منفجر شد. بزمین افتادیم. اکثراً به تن آقای گلریز فرو نشست. صدای قرانش هنوز در گوشم است. لا اله الا الله. بغلش گرفتم حسین آقا و او با صدایی بریده بریده می‌گفت یا مهدی یا مهدی ـ برین جلو… تمام شد او نیز شهید شد. من و رضا چام نمازمان را درحالی که در سنگری که کنده بودیم و همانطور که به سوی عراقی‌ها تیراندازی می‌کردیم خواندیم.بسمه تعالی«خط سبز» گزارشی ناب و مستند از حضور مردان گمنامی است که در بطن آثارشان امواجی از صداقت و اخلاص به چشم می‌آید.آری این بار، برای شهیدان نیز فرصتی باید تا خود، شرح دلدادگی‌شان را روایت کنند.رضا سینایی در سال 1345 در شهرستان بابل متولد شد. پدرش علی سینایی متولد 1319 از بسیجیان غیور این شهر بود که در سال های آغازین  جنگ تحمیلی، برای دفاع از دین خویش به جبهه شتافت و در 23 تیر 1361 در عملیات رمضان و در خاک گلگون شلمچه، آسمانی شد.رضا در 15 سالگی عزم سفر کرد و راهی مناطق عملیاتی غرب و جنوب شد و تحصیلات خود را با اتمام دورة راهنمایی رها نمود.فتح المبین، بیت المقدس و چند عملیات دیگر را تجربه کرد و بارها مجروح شد.در اواسط شهریور 1365 در منطقه موسیان ، جراحات شدید او را به بیمارستانی در شیراز کشاند و سرانجام در بیست و سوم همان ماه، او نیز دست در دست پدر در وادی عشاق، جاودانه شد.از میان دست نوشته‌های ساده و بی پیرایة او که می‌توانست درجرگة اسناد ماندگار تاریخ جنگ ثبت شود، تنها همین چند برگ باقی مانده و بقیه گویا در قفسه‌های بایگانی برخی از مؤسسه‌های فرهنگی ناشناس، همدم خاک شده است.گروه فرهنگی روایت عشق، در راستای رسالت ذاتی خود این بار ، دریچه‌ای به حال و هوای ناب سال‌های عاشقی، آن هم با قلم یکی از نویسندگان گمنام این عرصة مقدس گشوده است. این دفتر را با خاطره‌ای از زبان مادر بزرگوار ایشان گشوده و با وصیت نامه و تصاویری از آن شهید به اتمام می‌رسانیم. به رغم برخی اشتباهات انشایی و املایی ، نهایت امانتداری در چاپ اثر رعایت شده است . بی‌تردید پیروی از «خط شهیدان» راه حق را پیش روی مان خواهد گشود.خیلی مراقب رفتارش بود. از تظاهر می‌ترسید. جانباز بود اما به کسی نمی‌گفت. به سپاه رفت اما به ما چیزی نگفت. اولین حقوقش را آورد و داد به من . گفت کار کرده‌ام. بعد از شهادت پدرش نگذاشت بیش از چند روز، پارچه‌ای روی در بماند. دوست داشت گمنام باشد. کارهایش به همین صورت بود. می‌رفت جبهه و می‌آمد؛ اما هیچ چیزی تعریف نمی‌کرد. انگار نه انگار رزمنده است. عبادتش هم همین طوری بود.حالا هم که سال ها از رفتنش می‌گذرد؛ پرچم جمهوری اسلامی را ـ که لااقل نشانة شهادتش باشد ـ بالای در نزده‌ایم. شاید رضای من این طوری راضی‌تر باشد.چند روز قبل از آن که برای آخرین بار برود، دوربین را روی پایه تنظیم کرد. تا بیاید زیر کرسی و پیش من عکس بیندازد دوربین فلاش زد. اولش عصبانی شد. گفت « یک حلقه فیلم گرفته‌ام، هر بار می‌آیم با تو یادگاری بیندازم مشکلی پیش می‌آید. این هم آخری‌اش بود » بعد کمی فکر کرد و انگار که چیزی را کشف کرده باشد گفت « فهمیدم .... چون بعد از شهادت من این عکس‌ها داغ تو را بیشتر می‌کند خدا نمی‌خواهد که عکس‌مان با هم بیفتد » اخم‌هایم درهم رفت. گفتم « مادرجان مگر شهادت به همین راحتی است؟ » خندید و گفت « آره به همین راحتی است. روی پیشانی من نوشته شهید».وقتی رفت، کابوس‌های من هم شروع شد. یک شب خواب دیدم مردی سیاهپوش آمد و گفت « زودباش خانه را مرتب کن پسرت شهید شده » صبح که شد، حالم گرفته بود؛ امّا خدا به من نیرویی داد که بی اختیار تمام اتاق‌ها را تمیز کردم. حیاط را هم شستم. مادرم گفت: من هم خواب دیدم رضا شهید شده.رفتم دم در نشستم. خانم بهاور آمد گفت « چرا اینجا نشستی؟ » گفتم « همه دارند خواب می‌بینند رضای من شهید شده » کمی دلداری‌ام داد. شب شده بود. دم در پر از سرباز و ماشین‌های نظامی بود. قبلاً شنیده بودم که در محلة ما خانة تیمی کشف شده است.دیدم در می‌زنند. خانم سجودی و خانم کاکا بودند. گفتند « خانه ساختی برایت کادو آوردیم » دستشان خالی بود. آمدند بالا. داشتند پچ پچ می‌کردند. چیز‌هایی به گوشم خورد. دلم شور زد. یکی‌شان به آن یکی گفت « تا کی معطل کنیم، باید به او بگوییم.» در نگاهم همه چیز موج می‌زد. کدامشان بود نمی‌دانم؛ گفت « آمادگی داری خبری را به تو بدهم… » سرم گیج رفت. خیلی بی‌قراری کردم. خانم کاکا پس از گذشت سال‌ها، گاهی به شوخی می‌گوید جیغی که آن روز کشیدی هنوز زیر گوشم شنیده می‌شود.من هم حق داشتم. بعد از همسرم دلخوشی ام به رضا بود. او هم رفت. عیبی ندارد. فدای آقا . وصیت نامه اش را که آوردند دیدم چند جای آن با کبریت داغ ، سوراخ شده است . به دوستش گفته بود « قلب مادر من هم با شنیدن خبر شهادتم این طوری سوراخ می شود. » به خدا راست می گفت آن روز‌ها خیلی دلم می‌گرفت. روی پله‌ها می‌نشستم و همه‌اش غصه می‌خوردم. با این که فرزندان دیگری هم دارم اما احساس تنهایی می‌کردم. بی‌سواد بودم ولی یک روز احساس کردم می‌توانم قرآن بخوانم. حالا دیگر تنها نیستم. مونس خود را پیدا کرده ام . دیگر تنها نیستم حتی اگر کسی زنگ خانة مان را به صدا در نیاورد. بسمه تعالی و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها سوگند بنفس (ناطقه) انسان و آنکه او را نیکو بیافرید و به او شر و خیرش را الهام کرد. رستگار شد آنکه پاک کرد آنرا از گناه و هر کس آنرا بکفر و گناه، پلید  گردانید زیانکر شد. (قرآن کریم)عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش خدمت شما مادر عزیز برادران و خواهرم سلام علیکم امیدوارم که همیشه صحیح و سالم بوده و از جور زمانه هیچ منالید و همیشه در سختیها به خدا پناه برید که تنها اوست که پشتیبان صابران است مادرم تصمیم گرفتم که در این اواخر عمر نکاتی را که احتیاج به گفتن است با سخنان درهم و ناموزون برایت بر صفحه کاغذ آورم هر چند که میدانم نمیتوانم حق مطلب را  ادا کنم . مادرم جریان کربلا را که خوب میدانی امشب شب چهارم محرم است و امام حسین بدعوت اهالی کوفه و به خاطر مسائلی مراسم حج را ناتمام رها کرده و به سوی کوفه حرکت می‌کند ولی بعداً آنها پشت به امام کرده سفیر امام را در میان دشمن تنها گذاشتند و ما بقی ماجرا ... اما منظور اینکه انقلابمان جواب به ندای هل من ناصر حسین است ما ملت ایران به ندای رهبر انقلابمان جواب داده و حال اگر در این بهبوئه جنگ با تمام فشاری که دشمنان به انقلاب ‌مان می‌آورند اگر ما با مسائلی مانند اینکه چرا جنگ چرا این همه شهید مجروح اسیر و هزاران چرای دیگر بجای اینکه بخواهیم انقلابمان را یاری کرده باشیم با گفتن این چرا خود سنگی خواهیم بود در مقابل و زیر چرخ این انقلاب مادرم بدان که از این نکته نیز غافل نیستم که دشمنان اصلی مان در داخل خودمان هستند که یا نمی‌شناسیم و یا اگر می‌شناسیم آنچه که از دست مان بر می‌آید نمی‌‌توانیم بکنیم. آنهایی که باعث گرانی برنج و گوشت و وسائل ضروری این مردم محروم می‌شوند.آنهایی که در ادارات و غیره که کار را در یک لحظه انجام می‌شود به فردا واگذار می‌کنند و با مسائل پوچ کاغذ بازی باعث اذیت این مردم این ملت مسلمان می‌شوند اینان هستند دشمنان واقعی‌مان پس بیائید و مواظب باشید که ناخودآگاه با حرکات و صحبتهایمان خودتان در صف دشمنان این انقلاب قرار نگیرید. مادرم نمی‌خواستم این مطالب را بر کاغذ آورم ولی چکنم که این افکارم است که بر قلم حکومت می‌کند. و منظور اینکه یک وقت در صف کوفیان قرار نگیرید. مادم می‌دانم که از جور زمانه چه می‌کشی ولی این را بدان که خداوند مهربان هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر او را آزمایش می‌کند و با سختیها او را می‌آزماید. پس اگر حیات آخرت را می‌خواهی اگر ملاقات حضرت رسول (ص) را می‌خواهی اگر دیدار حضرت فاطمه (ع) و زینب علیها السلام را می‌خواهی اگر زیارت حضرت رقیه (ع) را می‌خواهی که جانم بقربانش که بعد از واقعه کربلا چه بر سرش آمد و چه مصائبی را همراه با عمه گرامی‌اش کشید باید شکیبا باشی و صبر کنی و غم روزگار را تنها به خداوند بگویی و از او یاری بجویی که خداوند با صابران است . مادرم از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و مرا عفو کنی که بسیار قلبت را شکستم و غرور جوانی این اجازه را به من نداد که در زندگی غمخوار تو باشم. برادران و خواهرم از شما می‌خواهم که صبور باشید و مرا ببخشید و به جای این دنیا زندگی آخرت را طلب کنید. و در همینجا بعد از عرض ادب خدمت کلیه فامیل و دوستان و آشنایان می‌خواهم که مرا حلال کنند و مرا ببخشند و آنی اینکه از خدا و حیات آن دنیا غافل نباشند. همگی‌تان را به خدا می‌سپارم. به امید دیدار و زیارت مولایمان حضرت علی (ع) و اباعبدالله الحسین (ع) .

5 محرم الحرام مصادف با شب پنجشنبه 19/6/65رضا سینایی.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عملیات نفوذ و خشم منافقان کور دل

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۳ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۳۴ ق.ظ

این حرکتی که سایت منافقین برای حمله به کتاب عملیات نفوذ و نویسندگانش زد سوژه دوستان شد.

بعبضیا گفتن اینوریا بهت میگن منافق اونوریا میگن پاسدار!

بعضیا گفتن دعا کن امریکا شما رو تو لیست تحریم قرار نده و ...

بعضی هم البته درباره ضرورت توجه بیشتر به نقش کتاب در بین رسانه ها و لزوم ثبت وقایع تاریخی نکاتی بیان کردن.

از لطف دوستان سپاسگزارم.

کتاب عملیات نفوذ شرحی کوتاه و مختصر از نفوذ طلبه شهید محمد تورانی به بدنه اصلی و کادر رهبری منافقین در استان مازندران در سالهای نخست پیروزی انقلابه که نقش بسزایی در گسستن زنجیره فعالیت های وحشیانه این گروهک منحوس و خون آشام داشت.

 

27322479-e1b0-41fb-9f53-65df6f6d2c47_49mk.jpg

ca1bedd8-318b-412b-b7c1-8a8b9782ab4a_dbrh.jpg

59785f42-03c3-44f1-9750-41890a9cea9a_566i.jpg

 

من البته پاسدار نیستم ولی پاسدارها رو دوست دارم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

متن کامل وصیتنامه شهید سید علی اکبر شجاعیان

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۳:۴۴ ق.ظ

 

با این که دانشجوی شهید سید علی اکبر شجاعیان از مشهورترین و محبوبترین شهدای شهرستان بابل به خصوص در محافل دانشجویی است و نیز امسال به عنوان شهید شاخص استان مازندران شناخته شده متاسفانه نتوانستم در فضای مجازی و جستجوی در اینترنت متن کامل وصیتنامه آموزنده و پربار و تامل برانگیز او را پیدا کنم.

ماجرا را به برادر خوبم آقا محسن علیجانزاده گفتم و ایشان زحمت تایپ متن مذکور را کشید و هم اینک در سالروز شهادت آن عزیز تقدیم علاقمندان طریقت عشق و رستگاری می شود:

 

وصیت نامه دانشجوی شهید سید علی اکبر شجاعیان

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا به نام تو و به یاد تو و به امید تو

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ  أَرَضِیتُمْ بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الْآخِرَةِ  فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ[1]

چون مرگ همچون حیات با انسان است و هرحیاتی را مماتی است و همچنین دستور به نوشتن وصیت داریم بر خود لازم دانستم که وصیت نامه‌ای برای خود داشته باشم به تبعیت از جدم و مولایم حسین J وصایایم را با شهادتین آغاز می‌کنم.

‌‌‌‌‌أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسولُ الله واَشهَدُ اَنَّ عَلیّا وَلیُّ الله واَشهَدُ اَنَّ حُسَین بن علی ثارِ الله

شهادت می‌دهم که همه بدانند کیم، از چه‌ام، در کجایم و از برای که‌ام. شهادت می‌دهم به وحدانیت الله به یگانگی معبود و به یکتایی پروردگار خود. شهادت می‌دهم که محمد a آخرین رسول حق علی J جانشین رسول الله رهبر حزب شیعه، امام من رهبر حزب مظلوم تاریخ است و شهادت می دهم حسین بن علی Fخون خدا است. ای آنانکه ایمان آورده اید چه شده است که وقتی شما را برای جهاد و هجرت در راه خدا می خواهند به زمین می چسبید.

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما [2]

ای آنانکه ایمان آورده‌اید استجابت‌کنید خدا را به دعوت خدا لبیک گویید .

ای مومنین، مسلمین، شیعیان،مظلومین ومحرومین به ندای حق آری گویید به فریاد حق طلبانه ملت مظلوم و مسلمان ایران و ملل مسلم جهان گوش دهید و دعوت رسولان حق برای جهاد و مبارزه با کفر و نفاق و شرک را بپذیرید که اگر پذیرفتید زنده خواهید شد و حیات واقعی می‌یابید.

سلام بر محمد a رسول حق،آخرین پیامبرآسمانی ،سلام بر ائمه معصومین D اختر های‌تابناک آسمان ولایت و امامت، سلام بر نائب به حق مهدی موعود Q روح خدا و سلام بر امت دلاور و شهیدپرور و مبارز ایران، سلام بر شهدا حاضران در تمامی صحنه های نبرد علیه‌کفر و شر‌ک و نفاق۰ سلام بر مجاهدان فی سبیل الله یاران ابا عبدالله حسینb و درود بر جانبازان ومجروحین انقلاب و جنگ تحمیلی آنانی‌که رنج ودرد را به خاطر خداوند و رضای مولا به جان خریدند و قله های صبر و استقامتند، درود بر خانواده های محترم وعزیز شهدا.

 اینک سخنی با شما مردم:

مردم برخیزید که صدای هل من ناصرحسین  Jمی‌آید. این طنین پرخروش انقلاب اسلامی است، این فریاد مظلومیت شیعه در تاریخ است، این طغیان علیه ظلم است.ای انسان های به خواب رفته بیدار شوید دیگر وقت هوشیاری است. نکندکه در خواب مرگ گریبان شما را بگیرد، زنده شدن شما بستگی به لبیک‌گفتن به ندای‌حق دارد و بسته به آری‌گفتن به حسین بن علیF دارد نه‌آنکه فکرکنید اگر به جنگ نروید زنده می‌مانید. نه، نه، هر‌گز.

شمایی‌که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب نموده اید در قبال آخرت که دار باقی است شما مرده‌اید، مرده‌ای متحرک. این جسمتان است که حرکت می‌کند و غذا می‌خورد و می‌خوابد. شما مرده‌اید، برای همین است که گوش دلتان حق را نمی‌شنود و چشم دلتان نور الهی جلوه گر شده در انقلاب اسلامی ایران و در ملت مسلم ایران را نمی‌بیند و قلبهایتان بر اثرگناه ترک جهاد و عدم یاری مظلوم در مقابل ظالم، کدرشده، سیاه شده.

مردم بیایید اندیشه‌کنید. نکند مصداق این حدیث حسین بن علیF قرارگیرید که ‏النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا[3]. نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبرتنگ و تاریک نهاده شدید، بیدارشوید، امت اسلام اندیشه‌کنید که ازکجا آمده‌اید.‏

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

عزیزان درشما نورخدا جلوه‌گر است، شما مال بهشتید، شما از نسل آدمی‌هستید که در بهشت زیست و برای شما تمام عالم خلق گردید، همه چیز دنیا برای شماست تا انسان شوید، در کجایید؟ بیندیشید در کجایید، زندان، در زندان تن، زندانی در قفس تنگ دنیا. فکرکنید دنیا با همه زرق و برقش برای چیست برای اینکه تو از خاک به خدا برسی، از دنیا برای تکاملت برای انسان شدنت استفاده‌کنی نه اینکه به این دنیای دنی پست بچسپی و دل به دو روز دنیا ببندی. دنیایی که موقع مرگت هیچ چیزی از آن مال تو نیست شاید حتی‌کفنی هم به تو نرسد.

چرا تمام هم و غمتان تعلقات دنیایی است؟ مردم حلقه های زنجیری که شیطان شما را به دنیا متصل‌کرده بشکنید و از قفس تنگ دنیا برهید، پرواز کنید، از قفس تنگ تنتان و به سوی معبودتان الله پر کشید و اندیشه کنید که به کجا خواهید رفت. بدانید که به‌کجا خواهید‌ رفت، عاقبت، مرگ شما را در برخواهد گرفت حتی اگر در برج های مستحکم و دژهای آهنین باشید قیامت برپا خواهد شد.

وای ازآن روزی‌که‌کوچکترین اعمال ما ثبت شده است‏. وای از روزی که به یوم حسرت معروف است، به یوم تبل السرائر معروف است. روزی که رسول الله و علی بن ابیطالب F به امت خود می‌نگرند، زهرای اطهر Eبه شیعه نظر دارد. مردم نمی‌ترسید از روزی که از شما پرسیده شود چرا به ندای هل من ناصر حسین بن علیF پاسخ ندادید؟ نمی‌ترسید از روزی که پرسیده شود چرای ندای مظلومیت و حق طلبی فرزند زهرا  E،خمینی، نائب به حق مهدی Q را نه‌گفتید؟  نمی‌ترسید از روزی که سرهای درون، راز‌های نهانی شما فاش شود و نمی‌ترسید از روزی که رسوای خاص و عام شوید؟ نمی‌ترسید از شرمنده شدن در مقابل چهره رسول الله J ؟ نمی ترسید که به شکل حیوانات در محشر گرد آیید؟ انسان شویدمردم . به صرف اینکه‌گفتید ایمان آوردیم کافی است؟ آیا کافی است؟ خدا البته امتحانتان خواهد نمود. جنگ امتحانی بزرگ است برای آنان که ادعای ایمان دارند، میدان جنگ محل آزمایش مؤمنین است جنگ به ما عزت داد و میان ملت های دنیا سرافرازمان نمود و نشان داد اسلام تسلیم پذیر نیست. جنگ جوهر وجودی انسان را نشان داد جنگ ما را از خمودی بی حالی و اسارت نجات داد و به تلاش و پیگیری واداشت که نتیجه آن رشد و حرکت به طرف استقلال از سلطه شرق و غرب بود.

اما خانواده محترم شهدا، مجروحین و جانبازان :

خوشا به حال شما که پیش زهراE رو سفید خواهید بود و می‌توانید جلوی زینب E، زینبی که در یک روز تا ظهر داغ ۱۷ شهید به دل دید سر بلندکنید. می توانید به زهرای اطهرE بگویید که ما هم درد تو را، درد زینبE را می دانیم خوشا به حالتان خانواده های شهدا که امانت دار خوبی بودید، خوشا به حالتان که معامله خوبی با خدایتان نمودید .

اما خانواده عزیزم:

 پدر ومادرگرامیم و بهتر از جانم ابتدا از شما عذر می‌خواهم به خاطر اینکه هیچ نتوانستم فرزند خوبی برای شما باشم. مادر جان درست است که داغ محمد و زهرا قلب پاکت را به درد آورد ولی مادر جان بر زینبE چه‌گذشت؟ مادر جان اکبرت از روزی که جبهه آمد زنده شد ومتولد شد. مادر جان دوست داشتم در کنار شما باشم ولی مادرم تو دوست داشته باش که با هم در کنار و جوار زهرای اطهر   Eباشیم تا تو هم سربلند باشی در روزی که همه سر افکنده هستند .مادر جان اگر جسد ناقابلم آمد، خودت خاکم کن.

هرچند که بد حال و پریشانم ولی من با اشک ریختن برای عشق اعظمم، برای جان جانانم، برای حسینم خود را شستم. من با اشک حسین غسل نمودم ، طاهر شدم و پاک شدم و زهرا نیز مرا دوست خواهد داشت. چون برای جگرگوشه زهرا ،حسین نالیدم و برای آزادی ارض مقدسش، مشهدش یعنی کربلا جان دادم، برای اینکه به هل من ناصر پسرش لبیک گفتم، برای اینکه در راه این ارض مقدس جان عزیز دادم، رنج سفر پذیرفتم، برای اینکه به ندای حسین زمانم، آرامش جان و جسمم، روح خدا خمینی عزیز لبیک گفتم.

تورا به صبری توصیه می‌کنم که زینب E داشت. تو نیز باید پیام خون من و محمد را به گوش همه برسانی و بگویی که هدفمان برپایی نظام اسلام و گرفتن حق مظلوم از ظالم بود. مادرجان دوستانم و شهدا، از همه مهمتر حسین بن علیF منتظرما هستند. آیا جایز است من مهمترین واجب الهی را ترک کنم؟ آیا می‌توانم شاهد به خاک و خون کشیده شدن بهترین عزیزانم و بهترین دوستانم و شاهد به خاک و خون کشیده شدن اطفال بی گناه دزفولی و بروجردی و میانه و دیگر شهرهای ایران باشم و در بستر خود خوش بخوابم؟

 

خانواده محترم و عزیزم! من سالهاست که عاشق مرگ شده‌ام. من سالهاست که عاشق کشته شدن در این راه شده‌ام ولی حال دیوانه شهادت شدم. درست است که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید.

بعد از شهادتم چون سیدم، پرچم سبز آل محمدD بردرخانه بزن و افتخارکن که اکبر عزیزت به آرزوی دیرینه اش رسید. مادرجان، من آتش سلاح دشمن را، آتش تانکها و توپخانه ها و خمپاره های دشمن را، آتش هواپیماهای دشمن را ، آتش سلاح های سنگین دشمن را، به جان می‌خرم. ولی نمی‌توانم آتش جهنم را، آتش قهر خدا وغضب خدا را بپذیرم.

اما برادران و خواهرانم :

صبر پیشه کنید. تقوا پیشه کنید که چراغ راه بشرهمین است. من عاصی را ببخشید که برایتان برادر خوبی نبودم و مهمتر از همه این مسائل، شما وظیفه ابلاغ پیام حرکت مرا دارید و حفظ سنگرهایی که درجبهه و پشت جبهه داشتم. سعی در تقویت آن سنگرها کنید. همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام صحنه های نبرد رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضر و ناظر بر حرکتتان.

 

خدای من! آیا می‌شود پرکشید؟ آیا می‌شود شاهد عشق را به آغوش‌کشید؟ مرگ را می‌گویم. شش سال است که منتظر این عشقم، منتظر این وصالم، وصالی‌که دلم را به آتش‌کشید. آیا می‌شود از قفس تنگ و کوچک تن‌رهید؟ آیا توانایی پروانه شدن را داریم؟ پروانه را سوختنی است به دورشمع. مهم این است که وجودمان پروانه گردد. مهم این است که دوران به خود لولیدن و خاکی بودن را با تحولی اساسی به محتوای اصلی رسانید. ولی توان هست ، ابتدا باید با اشک ندامت چهره و بدن خاک آلود را که غبار معصیت فرا گرفته، شست. آنگاه است که پرواز شروع شد و حرکت به سوی شعله ها، شعله های فروزان عشق الهی است.

باید آنقدر دور شمع‌گشت تا عشقت کامل شود، تا لذت وصل را درک کنی، لحظه وصل را با شوق و اشتیاق بپذیری و به قولی سبقت گیری. آنگاه که عشق کامل شد، پروانه عاشق شد؛ به آتش عشق، پروانه خواهد سوخت.

خدای من! | لذت وصلت چون است؟ شیرینی وصلت چگونه است ؟ می‌دانم و بدانید که تکه تکه شدن و سوختن در راه الله و معبود درد و رنج ندارد، نه، لذت دارد لذت. خدایا، خودت می دانی که نسبت به مادرم زهرا E چقدرعشق می ورزم، می دانی که با نامش حالم دگرگون می شود، می دانی که تحمل مصیبت زهرا E را ندارم . خدای من ، مولای من ، عشق من ، دوست دارم مرا به پیش مادرم، غم پرورم، پیش مادراطهرم رسانی.

هرچندکه بدحال و پریشانم ولی‌من با اشک ریختن برای عشق اعظمم، برای جان جانانم، برای حسینمJ خود را شستم. من با اشک حسین J غسل نمودم ، طاهر شدم و پاک شدم و زهرا E نیز مرا دوست خواهد داشت. چون برای جگرگوشه زهرا E،حسین J نالیدم و برای آزادی ارض مقدسش، مشهدش یعنی کربلا جان دادم، برای اینکه به هل من ناصر پسرش لبیک گفتم، برای اینکه در راه این ارض مقدس جان عزیز دادم، رنج سفر پذیرفتم، برای اینکه به ندای حسین زمانم، آرامش جان و جسمم، روح خدا خمینی عزیز لبیک گفتم.

آری زهرا E نیز دوستم خواهد داشت. چون نتوانستم در خانه اش را آتش زده ببینم؛ برای اینکه نتوانستم علیJ  را ریسمان بر گردن ببینم، برای اینکه نمی‌توانم بدن حسین J  و یارانش را جولانگاه ستوران ببینم، مهدی Q را بی یاور و خمینی را بی یار ببینم؛ برای اینکه نمی توانم کربلا را در دست یزید، دربند ببینم؛ چون خانه های برسر شیعه خراب واطفال زیرآوررا، مدرسه و کودکستان برسر شاگردان خراب ببینم؛ چون شیعه را حزب مظلوم میدانم؛ چون عاشق اهل بیتم.

توصیه ای به دوستان عزیز و بزرگوارم :

دوستان خوبم از شما می‌خواهم نکند دنیا شما را فریب دهد. نکند ما را فراموش‌کنید. منظورم راهم و هدفم می‌باشد. یاران، یارانم نکند زنجیره‌های وابستگی به دنیا شما را به بند بکشد و نکند فرزند و زن، زنجیر شما شود. دوستان خوبم اسلام در خطر کفر است، نکند صدای یاری خواستن امام را بشنوید و بگویید که منظور امام ما نیستیم. ما در سنگر کارخانه، سنگر اداره، سنگر مسجد و یا دیگر سنگرهای پشت جبهه هستیم. نه امروزسنگر اصلی باید حفظ شود، سنگر عزت اسلامی. اگر خدای ناخواسته، سنگراصلی سقوط کند دیگر چیزی برای سنگرهای پشت جبهه نخواهد ماند.

دوستان خوبم می‌دانم که برای شما دوستی وفادار نبودم. یارانم، خطاهایم را به بزرگواری خودتان چشم بپوشید. تنها تقاضایم از شما این است که سلاح به زمین افتاده ام را بگیرید و همواره حاضردر صحنه های انقلاب اسلامی عزیزمان باشید و به دقت به کلام ملکوتی امام امت، خمینی کبیرگوش فرا دهید، اطاعت ولی فقیه بنمایید که آخرت شما را اطاعت از ولایت تضمین می‌کند. اگر می‌خواهید حیات جاودان بیابید همواره مطیع رهبری باشید. دوستانم، دوست دارم دست به تجارت سودمندی زنید و جانهای خود را به بهای کسب رضای خداوند متعال بفروشید.

دوستان خوبم، رزمندگان همسنگرم:

 از آتش دشمن نهراسید که‌آتش جهنم چندین مرتبه و چندین هزار مرتبه سنگین تر و خطرناک‌تر است. ازآتش‌جهنم بترسیدکه ذره‌ای از آن آب اقیانوس‌های‌جهان را به‌جوش‌خواهدآورد. دوستان، برادران، ما پیروزیم. وعده حق تخلف ناپذیر است. هرگزکافران با اعمالشان نخواهندتوانست نورالهی را که در ملت ایران جلوه گر شده است، خاموش کنند. خدا دینش را حفظ خواهد نمود. چقدر خوب است که شما دین خدا را یاری‌کنید و از در جهاد که در مخصوص اولیا خداست وارد جنت شوید.

سخنی با آنانکه به خدا پشت کرده اند:

ای انسان هایی که خالق خود را فراموش نموده اید، اگر میزان اشتیاق خداوند متعال را نسبت به خود می‌دانستید همان دم از شوق دیدار حق جان می‌دادید. بیچاره‌هایی که به خدا پشت کرده‌اید برگردید که خداوند منتظر شماست. خداوند منتظراست که انسان شوید و به جوارا و درآئید و به او نظرکنید.

سخنی با دوستان دانشجویم:

برادرانم سعی‌کنیدکه پرورش روحی را مقدم بر همه‌کارهایتان قراردهید . دوستان سعی نکنیدکه علم را برای علم بیاموزید، از علم وسیله ای برای قرب به خدا و نردبان تکامل انسانیت استفاده‌نمایید. علم وسیله ای عالی برای شناخت حق است. برادران دانشجویم از یاد خدا غافل نباشید. به یاد‌ داشته باشید که غیر از خدا فانی است، پس باید دل به باقی سپرد؛ پس باید دل به باقی بست. چون شما برای بقا آفریده شدید نه برای فنا، شما برای عالم آخرت آفریده شده اید نه برای دنیا. همواره درفکر خدمت در جهت رضای خدا باشید.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 سید علی اکبر شجاعیان

22/12/1365

 

 


[1] : سوره توبه آیه 38

 [2] : سوره انفال آیه 24

[3] :  امام علی J  مردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند بیدار می‌شوند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روایت صورتی!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۲۴ ب.ظ

گفتگویی اینستایی پیرامون حواشی روایت عاشقانه های شهدا

محمد مهدی آقاجانی

سید حمید مشتاقی نیا

 

https://www.instagram.com/tv/CE4sgv-p8k1/?igshid=1b9vsypmc9m5w

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برای امروز، برای فردا

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۴۵ ب.ظ

یک فرقی هست بین مفهوم آزادی با معنای آزادگی. در این فایل یک دقیقه ای تلاش کرده ام فرق این دو واژه را مستند به خاطرات آزادگان بیان کنم:

 

خیلی ها آزاد هستند اما آزاده نیستند! فرق آزادی با آزادگی را در یک دقیقه بشنوید.

#فرهنگازادگی #سیدحمیدمشتاقینیا #اشکآتش #تابستانداغ۶۹ #اسارت #آزادی #آزادگی #آزادگان #گنجینهدفاع_مقدس

https://www.instagram.com/p/CD8SORNJZON/?igshid=k86znioin36

 

دو سه باری توفیق داشتم سید آزادگان مرحوم ابوترابی را از نزدیک ملاقات کنم. اما خاطرات بسیاری را از دوستان آزاده شنیده ام که بسیار برایم آموزنده بود. خیلی دلم می خواهد همه مردم ایران و جهان با شخصیت دوست داشتنی و خدمت رسان این روحانی بی ادعا و خاکی؛ اما آسمانی آشنا شوند. در این فایل کمتر از یک دقیقه به معرفی اجمالی این سید بزرگوار و اسوه اخلاق عملی پرداختم:

 

#اشکآتش #سیدحمیدمشتاقینیا #فرهنگازادگی #اسارت #ابوترابی #سیدآزادگان #تابستانداغ۶۹ #تبادلاسرا #رهبریدراسارت #گنجینهدفاعمقدس #ولایتفقیهدراردوگاه

https://www.instagram.com/p/CD84BxFJxkG/?igshid=wjpq68quwiws

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یعنی انتخاب شده!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۳۴ ب.ظ

 

در آمریکا، کعبه آمال اهل دنیا، همه چیز برای خودش داشت. صاحب خانه ای بود بزرگ و دو طبقه و مجهز به استخر. استاد تمام دانشگاه برکلی بود در رشته فیزیک پلاسما. به جایی رسیده بود که خیلی ها در سراسر دنیا در رویای یک لحظه آن عمر خویش را سپری می کنند. آن وقت پول و امکانات مادی و جایگاه علمی را رها کرد آمد جنوب لبنان وسط ویرانه های بیروت یتیم خانه زد و بچه های بی سرپرست را سرپرستی کرد. خودش می گفت دوست دارم به همه قله های عالم مادی برسم و بعد از دنیا و تعلقاتش دست شسته و همه چیز را برای خدا رها کنم. دوست داشت بهترین هدیه را به محبوب خویش نثار کند.

غاده از او خواست لااقل یکی دو روزی از تعطیلات عید یتیم خانه را رها کرده و با او به میهمانی برود. استدلال جالبی داشت. اگر دنبال عرفان عملی هستید این نگاه مصطفی را در خاطر بسپارید:

می گفت بچه های یتیمی که اینجا هستند به دو دسته تقسیم می شوند. بعضی هایشان خاله یا دایی یا عمو و عمه ای دارند، بعضی هایشان هیچ کس را در این عالم ندارند. آنهایی که خاله و دایی و عمه و عمو دارند این ایام چند روزی به دیدار بستگان رفته و وقت بازگشت از خاطرات شاد تفریح و گردش در کوه و جنگل و دریا و دشت و دمن تعریف خواهند کرد؛ من اینجا می مانم با این بچه هایی که کسی را ندارند بازی و خنده و شوخی میکنم؛ فوتبال بازی می کنم و کشتی می گیرم، برایشان خاطره بشود تا وقتی دوستانشان برگشتند اینها هم چیزی برای گفتن داشته باشند.

راستش من هر بار که به این قسمت روایت از حیات قدسی مصطفی می رسم این آیه به ذهنم خطور می کند: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.

چقدر شیرین است یاد چمران. نقل از امام است که گفت دلم برای چمران تنگ شده است.

غاده می گفت یک روز جنوب خیلی شلوغ شد. یک زد و خورد شدید با اسراییل. بچه ها خیلی تلفات دادند. حالم گرفته و دگرگون بود. دیدم مصطفی نیست. انگار غیب شده و رفته توی زمین. گفتم لابد ترسیده و فرار کرده! خیلی گشتم تا کنار آب پیدایش کردم. لم داده بود گوشه ای با چهره تکیده و زخمی و چشم دوخته بود به غروب آفتاب. نزدیک شدنم را حس کرد. گفت چقدر غروب خورشید زیباست. داشتم شاخ در می آوردم. گفتم این همه آدم درب و داغان شده اند تو از زیبایی ها حرف می زنی؟ گفت درد و رنج و زخم و مصیبت هم اگر برای خدا باشد زیباست.

جانم چمران که ما رایت الا جمیلای زینبی را در وجودش نهادینه ساخته بود.

یک بار فقط این اتفاق در عمر جمهوری اسلامی رخ داد که بک نفر هم وزیر باشد هم نماینده مجلس هم نماینده ولی فقیه. هنوز قانون قوام نیافته بود. چمران وزیر دفاع بود هم نماینده مردم تهران در مجلس هم نماینده امام در شورای عالی دفاع. یک عنوان از این مسئولیت ها کافی است تا یک نفر بار چند نسل بعد از خودش را هم ببندد.

همسرش می گوید شما مستضعف مستضعف که می گویید مستضعف لااقل قاشق و چنگال دارد. ما در زیر زمین نخست وزیری زندگی می کردیم یا گوشه ای از استانداری خوزستان و جندی شاپور و ... و حتی قاشق و چنگال هم نداشتیم.

می گفت می خواهم راه علی را بروم. او نمونه کوچک علی بود. دنیا برایش به اندازه آب بینی بز ارزش نداشت مگر ان که برای خدا قدمی بردارد.

چمرانی که در سوسنگرد یکه و تنها دشمن متجاوز را به ستوه آورده و می گفت گاه احساس می کنم مرگ از من می هراسد نقاش عاشق پیشه ای بود که در خلوت با خدا قطره جا مانده از دریا بود که دریایی شدن را در تار و پود وجودش می تنید و شعاعی از نور خدا در نفس قدسی اش انعکاس می یافت. می گفت تا کودکی گرسنه در نقطه ای دور دست از قاره آفریقا نمی تواند خوشحال و شاد باشد من هم از ته دل نخواهم خندید.

راستی می دانید همین چمرانی که همه زندگی اش را برای خدا در راه دفاع از میهن صرف کرد مغضوب بعضی جریان های سیاسی بود و گاه در نشریاتشان کاریکاتور او را می کشیدند که از عینکش لوله تانک بیرون زده است!

منطق کنشگری چمران را باید در یکی از آثار نقاشی اش جستجو کرد. شمعی کوچک کشیده بود در دل صفحه ای سیاه. زیرش نوشت من اگر چه شمعی کوچک در مقابل انبوه سیاهی ها هستم اما به اندازه خودم که می توانم نور ببخشم و پیرامونم را روشن سازم.

اگر هیچ جلوه ای از گنجینه هشت سال دفاع مقدس بیان نشود مگر همین خاطرات چمران و زوایای زندگی تابناک او برای همه نسل ها کفایت می کند که بدانند مردانگی و عشق و غیرت و عرفان چگونه تفسیر می شود.

شب آخر ناگهان از در آمد تو و گفت این بار فقط به خاطر تو آمده ام. غاده باورش نشد. مصطفی داشت وداع می کرد. مثل همیشه ایستاد به نماز و اشک هایش جاری شد اما وقتی غاده کفش هایش را ردیف کرد مثل همیشه نبود که مانعش بشود. صبح که خبر جراحت مصطفی را به غاده دادند و او را ببه بیمارستان بردند راهش را کج کرد و صاف رفت طرف سردخانه. گفت مصطفی رفتنش را با من در میان گذاشته بود. جنازه مصطفی را بوسید و رو کرد به آسمان و خواند: اللهم تقبّل منّا هذالقربان

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا