اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۵ ارديبهشت ۰۰، ۱۲:۴۸ - حمدان مقدم
    احسنت

۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گنجینه دفاع مقدس» ثبت شده است

متن کامل وصیتنامه شهید سید علی اکبر شجاعیان

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۳:۴۴ ق.ظ

 

با این که دانشجوی شهید سید علی اکبر شجاعیان از مشهورترین و محبوبترین شهدای شهرستان بابل به خصوص در محافل دانشجویی است و نیز امسال به عنوان شهید شاخص استان مازندران شناخته شده متاسفانه نتوانستم در فضای مجازی و جستجوی در اینترنت متن کامل وصیتنامه آموزنده و پربار و تامل برانگیز او را پیدا کنم.

ماجرا را به برادر خوبم آقا محسن علیجانزاده گفتم و ایشان زحمت تایپ متن مذکور را کشید و هم اینک در سالروز شهادت آن عزیز تقدیم علاقمندان طریقت عشق و رستگاری می شود:

 

وصیت نامه دانشجوی شهید سید علی اکبر شجاعیان

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا به نام تو و به یاد تو و به امید تو

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ  أَرَضِیتُمْ بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الْآخِرَةِ  فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ[1]

چون مرگ همچون حیات با انسان است و هرحیاتی را مماتی است و همچنین دستور به نوشتن وصیت داریم بر خود لازم دانستم که وصیت نامه‌ای برای خود داشته باشم به تبعیت از جدم و مولایم حسین J وصایایم را با شهادتین آغاز می‌کنم.

‌‌‌‌‌أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسولُ الله واَشهَدُ اَنَّ عَلیّا وَلیُّ الله واَشهَدُ اَنَّ حُسَین بن علی ثارِ الله

شهادت می‌دهم که همه بدانند کیم، از چه‌ام، در کجایم و از برای که‌ام. شهادت می‌دهم به وحدانیت الله به یگانگی معبود و به یکتایی پروردگار خود. شهادت می‌دهم که محمد a آخرین رسول حق علی J جانشین رسول الله رهبر حزب شیعه، امام من رهبر حزب مظلوم تاریخ است و شهادت می دهم حسین بن علی Fخون خدا است. ای آنانکه ایمان آورده اید چه شده است که وقتی شما را برای جهاد و هجرت در راه خدا می خواهند به زمین می چسبید.

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما [2]

ای آنانکه ایمان آورده‌اید استجابت‌کنید خدا را به دعوت خدا لبیک گویید .

ای مومنین، مسلمین، شیعیان،مظلومین ومحرومین به ندای حق آری گویید به فریاد حق طلبانه ملت مظلوم و مسلمان ایران و ملل مسلم جهان گوش دهید و دعوت رسولان حق برای جهاد و مبارزه با کفر و نفاق و شرک را بپذیرید که اگر پذیرفتید زنده خواهید شد و حیات واقعی می‌یابید.

سلام بر محمد a رسول حق،آخرین پیامبرآسمانی ،سلام بر ائمه معصومین D اختر های‌تابناک آسمان ولایت و امامت، سلام بر نائب به حق مهدی موعود Q روح خدا و سلام بر امت دلاور و شهیدپرور و مبارز ایران، سلام بر شهدا حاضران در تمامی صحنه های نبرد علیه‌کفر و شر‌ک و نفاق۰ سلام بر مجاهدان فی سبیل الله یاران ابا عبدالله حسینb و درود بر جانبازان ومجروحین انقلاب و جنگ تحمیلی آنانی‌که رنج ودرد را به خاطر خداوند و رضای مولا به جان خریدند و قله های صبر و استقامتند، درود بر خانواده های محترم وعزیز شهدا.

 اینک سخنی با شما مردم:

مردم برخیزید که صدای هل من ناصرحسین  Jمی‌آید. این طنین پرخروش انقلاب اسلامی است، این فریاد مظلومیت شیعه در تاریخ است، این طغیان علیه ظلم است.ای انسان های به خواب رفته بیدار شوید دیگر وقت هوشیاری است. نکندکه در خواب مرگ گریبان شما را بگیرد، زنده شدن شما بستگی به لبیک‌گفتن به ندای‌حق دارد و بسته به آری‌گفتن به حسین بن علیF دارد نه‌آنکه فکرکنید اگر به جنگ نروید زنده می‌مانید. نه، نه، هر‌گز.

شمایی‌که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب نموده اید در قبال آخرت که دار باقی است شما مرده‌اید، مرده‌ای متحرک. این جسمتان است که حرکت می‌کند و غذا می‌خورد و می‌خوابد. شما مرده‌اید، برای همین است که گوش دلتان حق را نمی‌شنود و چشم دلتان نور الهی جلوه گر شده در انقلاب اسلامی ایران و در ملت مسلم ایران را نمی‌بیند و قلبهایتان بر اثرگناه ترک جهاد و عدم یاری مظلوم در مقابل ظالم، کدرشده، سیاه شده.

مردم بیایید اندیشه‌کنید. نکند مصداق این حدیث حسین بن علیF قرارگیرید که ‏النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا[3]. نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبرتنگ و تاریک نهاده شدید، بیدارشوید، امت اسلام اندیشه‌کنید که ازکجا آمده‌اید.‏

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

عزیزان درشما نورخدا جلوه‌گر است، شما مال بهشتید، شما از نسل آدمی‌هستید که در بهشت زیست و برای شما تمام عالم خلق گردید، همه چیز دنیا برای شماست تا انسان شوید، در کجایید؟ بیندیشید در کجایید، زندان، در زندان تن، زندانی در قفس تنگ دنیا. فکرکنید دنیا با همه زرق و برقش برای چیست برای اینکه تو از خاک به خدا برسی، از دنیا برای تکاملت برای انسان شدنت استفاده‌کنی نه اینکه به این دنیای دنی پست بچسپی و دل به دو روز دنیا ببندی. دنیایی که موقع مرگت هیچ چیزی از آن مال تو نیست شاید حتی‌کفنی هم به تو نرسد.

چرا تمام هم و غمتان تعلقات دنیایی است؟ مردم حلقه های زنجیری که شیطان شما را به دنیا متصل‌کرده بشکنید و از قفس تنگ دنیا برهید، پرواز کنید، از قفس تنگ تنتان و به سوی معبودتان الله پر کشید و اندیشه کنید که به کجا خواهید رفت. بدانید که به‌کجا خواهید‌ رفت، عاقبت، مرگ شما را در برخواهد گرفت حتی اگر در برج های مستحکم و دژهای آهنین باشید قیامت برپا خواهد شد.

وای ازآن روزی‌که‌کوچکترین اعمال ما ثبت شده است‏. وای از روزی که به یوم حسرت معروف است، به یوم تبل السرائر معروف است. روزی که رسول الله و علی بن ابیطالب F به امت خود می‌نگرند، زهرای اطهر Eبه شیعه نظر دارد. مردم نمی‌ترسید از روزی که از شما پرسیده شود چرا به ندای هل من ناصر حسین بن علیF پاسخ ندادید؟ نمی‌ترسید از روزی که پرسیده شود چرای ندای مظلومیت و حق طلبی فرزند زهرا  E،خمینی، نائب به حق مهدی Q را نه‌گفتید؟  نمی‌ترسید از روزی که سرهای درون، راز‌های نهانی شما فاش شود و نمی‌ترسید از روزی که رسوای خاص و عام شوید؟ نمی‌ترسید از شرمنده شدن در مقابل چهره رسول الله J ؟ نمی ترسید که به شکل حیوانات در محشر گرد آیید؟ انسان شویدمردم . به صرف اینکه‌گفتید ایمان آوردیم کافی است؟ آیا کافی است؟ خدا البته امتحانتان خواهد نمود. جنگ امتحانی بزرگ است برای آنان که ادعای ایمان دارند، میدان جنگ محل آزمایش مؤمنین است جنگ به ما عزت داد و میان ملت های دنیا سرافرازمان نمود و نشان داد اسلام تسلیم پذیر نیست. جنگ جوهر وجودی انسان را نشان داد جنگ ما را از خمودی بی حالی و اسارت نجات داد و به تلاش و پیگیری واداشت که نتیجه آن رشد و حرکت به طرف استقلال از سلطه شرق و غرب بود.

اما خانواده محترم شهدا، مجروحین و جانبازان :

خوشا به حال شما که پیش زهراE رو سفید خواهید بود و می‌توانید جلوی زینب E، زینبی که در یک روز تا ظهر داغ ۱۷ شهید به دل دید سر بلندکنید. می توانید به زهرای اطهرE بگویید که ما هم درد تو را، درد زینبE را می دانیم خوشا به حالتان خانواده های شهدا که امانت دار خوبی بودید، خوشا به حالتان که معامله خوبی با خدایتان نمودید .

اما خانواده عزیزم:

 پدر ومادرگرامیم و بهتر از جانم ابتدا از شما عذر می‌خواهم به خاطر اینکه هیچ نتوانستم فرزند خوبی برای شما باشم. مادر جان درست است که داغ محمد و زهرا قلب پاکت را به درد آورد ولی مادر جان بر زینبE چه‌گذشت؟ مادر جان اکبرت از روزی که جبهه آمد زنده شد ومتولد شد. مادر جان دوست داشتم در کنار شما باشم ولی مادرم تو دوست داشته باش که با هم در کنار و جوار زهرای اطهر   Eباشیم تا تو هم سربلند باشی در روزی که همه سر افکنده هستند .مادر جان اگر جسد ناقابلم آمد، خودت خاکم کن.

هرچند که بد حال و پریشانم ولی من با اشک ریختن برای عشق اعظمم، برای جان جانانم، برای حسینم خود را شستم. من با اشک حسین غسل نمودم ، طاهر شدم و پاک شدم و زهرا نیز مرا دوست خواهد داشت. چون برای جگرگوشه زهرا ،حسین نالیدم و برای آزادی ارض مقدسش، مشهدش یعنی کربلا جان دادم، برای اینکه به هل من ناصر پسرش لبیک گفتم، برای اینکه در راه این ارض مقدس جان عزیز دادم، رنج سفر پذیرفتم، برای اینکه به ندای حسین زمانم، آرامش جان و جسمم، روح خدا خمینی عزیز لبیک گفتم.

تورا به صبری توصیه می‌کنم که زینب E داشت. تو نیز باید پیام خون من و محمد را به گوش همه برسانی و بگویی که هدفمان برپایی نظام اسلام و گرفتن حق مظلوم از ظالم بود. مادرجان دوستانم و شهدا، از همه مهمتر حسین بن علیF منتظرما هستند. آیا جایز است من مهمترین واجب الهی را ترک کنم؟ آیا می‌توانم شاهد به خاک و خون کشیده شدن بهترین عزیزانم و بهترین دوستانم و شاهد به خاک و خون کشیده شدن اطفال بی گناه دزفولی و بروجردی و میانه و دیگر شهرهای ایران باشم و در بستر خود خوش بخوابم؟

 

خانواده محترم و عزیزم! من سالهاست که عاشق مرگ شده‌ام. من سالهاست که عاشق کشته شدن در این راه شده‌ام ولی حال دیوانه شهادت شدم. درست است که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید.

بعد از شهادتم چون سیدم، پرچم سبز آل محمدD بردرخانه بزن و افتخارکن که اکبر عزیزت به آرزوی دیرینه اش رسید. مادرجان، من آتش سلاح دشمن را، آتش تانکها و توپخانه ها و خمپاره های دشمن را، آتش هواپیماهای دشمن را ، آتش سلاح های سنگین دشمن را، به جان می‌خرم. ولی نمی‌توانم آتش جهنم را، آتش قهر خدا وغضب خدا را بپذیرم.

اما برادران و خواهرانم :

صبر پیشه کنید. تقوا پیشه کنید که چراغ راه بشرهمین است. من عاصی را ببخشید که برایتان برادر خوبی نبودم و مهمتر از همه این مسائل، شما وظیفه ابلاغ پیام حرکت مرا دارید و حفظ سنگرهایی که درجبهه و پشت جبهه داشتم. سعی در تقویت آن سنگرها کنید. همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام صحنه های نبرد رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضر و ناظر بر حرکتتان.

 

خدای من! آیا می‌شود پرکشید؟ آیا می‌شود شاهد عشق را به آغوش‌کشید؟ مرگ را می‌گویم. شش سال است که منتظر این عشقم، منتظر این وصالم، وصالی‌که دلم را به آتش‌کشید. آیا می‌شود از قفس تنگ و کوچک تن‌رهید؟ آیا توانایی پروانه شدن را داریم؟ پروانه را سوختنی است به دورشمع. مهم این است که وجودمان پروانه گردد. مهم این است که دوران به خود لولیدن و خاکی بودن را با تحولی اساسی به محتوای اصلی رسانید. ولی توان هست ، ابتدا باید با اشک ندامت چهره و بدن خاک آلود را که غبار معصیت فرا گرفته، شست. آنگاه است که پرواز شروع شد و حرکت به سوی شعله ها، شعله های فروزان عشق الهی است.

باید آنقدر دور شمع‌گشت تا عشقت کامل شود، تا لذت وصل را درک کنی، لحظه وصل را با شوق و اشتیاق بپذیری و به قولی سبقت گیری. آنگاه که عشق کامل شد، پروانه عاشق شد؛ به آتش عشق، پروانه خواهد سوخت.

خدای من! | لذت وصلت چون است؟ شیرینی وصلت چگونه است ؟ می‌دانم و بدانید که تکه تکه شدن و سوختن در راه الله و معبود درد و رنج ندارد، نه، لذت دارد لذت. خدایا، خودت می دانی که نسبت به مادرم زهرا E چقدرعشق می ورزم، می دانی که با نامش حالم دگرگون می شود، می دانی که تحمل مصیبت زهرا E را ندارم . خدای من ، مولای من ، عشق من ، دوست دارم مرا به پیش مادرم، غم پرورم، پیش مادراطهرم رسانی.

هرچندکه بدحال و پریشانم ولی‌من با اشک ریختن برای عشق اعظمم، برای جان جانانم، برای حسینمJ خود را شستم. من با اشک حسین J غسل نمودم ، طاهر شدم و پاک شدم و زهرا E نیز مرا دوست خواهد داشت. چون برای جگرگوشه زهرا E،حسین J نالیدم و برای آزادی ارض مقدسش، مشهدش یعنی کربلا جان دادم، برای اینکه به هل من ناصر پسرش لبیک گفتم، برای اینکه در راه این ارض مقدس جان عزیز دادم، رنج سفر پذیرفتم، برای اینکه به ندای حسین زمانم، آرامش جان و جسمم، روح خدا خمینی عزیز لبیک گفتم.

آری زهرا E نیز دوستم خواهد داشت. چون نتوانستم در خانه اش را آتش زده ببینم؛ برای اینکه نتوانستم علیJ  را ریسمان بر گردن ببینم، برای اینکه نمی‌توانم بدن حسین J  و یارانش را جولانگاه ستوران ببینم، مهدی Q را بی یاور و خمینی را بی یار ببینم؛ برای اینکه نمی توانم کربلا را در دست یزید، دربند ببینم؛ چون خانه های برسر شیعه خراب واطفال زیرآوررا، مدرسه و کودکستان برسر شاگردان خراب ببینم؛ چون شیعه را حزب مظلوم میدانم؛ چون عاشق اهل بیتم.

توصیه ای به دوستان عزیز و بزرگوارم :

دوستان خوبم از شما می‌خواهم نکند دنیا شما را فریب دهد. نکند ما را فراموش‌کنید. منظورم راهم و هدفم می‌باشد. یاران، یارانم نکند زنجیره‌های وابستگی به دنیا شما را به بند بکشد و نکند فرزند و زن، زنجیر شما شود. دوستان خوبم اسلام در خطر کفر است، نکند صدای یاری خواستن امام را بشنوید و بگویید که منظور امام ما نیستیم. ما در سنگر کارخانه، سنگر اداره، سنگر مسجد و یا دیگر سنگرهای پشت جبهه هستیم. نه امروزسنگر اصلی باید حفظ شود، سنگر عزت اسلامی. اگر خدای ناخواسته، سنگراصلی سقوط کند دیگر چیزی برای سنگرهای پشت جبهه نخواهد ماند.

دوستان خوبم می‌دانم که برای شما دوستی وفادار نبودم. یارانم، خطاهایم را به بزرگواری خودتان چشم بپوشید. تنها تقاضایم از شما این است که سلاح به زمین افتاده ام را بگیرید و همواره حاضردر صحنه های انقلاب اسلامی عزیزمان باشید و به دقت به کلام ملکوتی امام امت، خمینی کبیرگوش فرا دهید، اطاعت ولی فقیه بنمایید که آخرت شما را اطاعت از ولایت تضمین می‌کند. اگر می‌خواهید حیات جاودان بیابید همواره مطیع رهبری باشید. دوستانم، دوست دارم دست به تجارت سودمندی زنید و جانهای خود را به بهای کسب رضای خداوند متعال بفروشید.

دوستان خوبم، رزمندگان همسنگرم:

 از آتش دشمن نهراسید که‌آتش جهنم چندین مرتبه و چندین هزار مرتبه سنگین تر و خطرناک‌تر است. ازآتش‌جهنم بترسیدکه ذره‌ای از آن آب اقیانوس‌های‌جهان را به‌جوش‌خواهدآورد. دوستان، برادران، ما پیروزیم. وعده حق تخلف ناپذیر است. هرگزکافران با اعمالشان نخواهندتوانست نورالهی را که در ملت ایران جلوه گر شده است، خاموش کنند. خدا دینش را حفظ خواهد نمود. چقدر خوب است که شما دین خدا را یاری‌کنید و از در جهاد که در مخصوص اولیا خداست وارد جنت شوید.

سخنی با آنانکه به خدا پشت کرده اند:

ای انسان هایی که خالق خود را فراموش نموده اید، اگر میزان اشتیاق خداوند متعال را نسبت به خود می‌دانستید همان دم از شوق دیدار حق جان می‌دادید. بیچاره‌هایی که به خدا پشت کرده‌اید برگردید که خداوند منتظر شماست. خداوند منتظراست که انسان شوید و به جوارا و درآئید و به او نظرکنید.

سخنی با دوستان دانشجویم:

برادرانم سعی‌کنیدکه پرورش روحی را مقدم بر همه‌کارهایتان قراردهید . دوستان سعی نکنیدکه علم را برای علم بیاموزید، از علم وسیله ای برای قرب به خدا و نردبان تکامل انسانیت استفاده‌نمایید. علم وسیله ای عالی برای شناخت حق است. برادران دانشجویم از یاد خدا غافل نباشید. به یاد‌ داشته باشید که غیر از خدا فانی است، پس باید دل به باقی سپرد؛ پس باید دل به باقی بست. چون شما برای بقا آفریده شدید نه برای فنا، شما برای عالم آخرت آفریده شده اید نه برای دنیا. همواره درفکر خدمت در جهت رضای خدا باشید.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 سید علی اکبر شجاعیان

22/12/1365

 

 


[1] : سوره توبه آیه 38

 [2] : سوره انفال آیه 24

[3] :  امام علی J  مردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند بیدار می‌شوند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روایت صورتی!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۲۴ ب.ظ

گفتگویی اینستایی پیرامون حواشی روایت عاشقانه های شهدا

محمد مهدی آقاجانی

سید حمید مشتاقی نیا

 

https://www.instagram.com/tv/CE4sgv-p8k1/?igshid=1b9vsypmc9m5w

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برای امروز، برای فردا

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۴۵ ب.ظ

یک فرقی هست بین مفهوم آزادی با معنای آزادگی. در این فایل یک دقیقه ای تلاش کرده ام فرق این دو واژه را مستند به خاطرات آزادگان بیان کنم:

 

خیلی ها آزاد هستند اما آزاده نیستند! فرق آزادی با آزادگی را در یک دقیقه بشنوید.

#فرهنگازادگی #سیدحمیدمشتاقینیا #اشکآتش #تابستانداغ۶۹ #اسارت #آزادی #آزادگی #آزادگان #گنجینهدفاع_مقدس

https://www.instagram.com/p/CD8SORNJZON/?igshid=k86znioin36

 

دو سه باری توفیق داشتم سید آزادگان مرحوم ابوترابی را از نزدیک ملاقات کنم. اما خاطرات بسیاری را از دوستان آزاده شنیده ام که بسیار برایم آموزنده بود. خیلی دلم می خواهد همه مردم ایران و جهان با شخصیت دوست داشتنی و خدمت رسان این روحانی بی ادعا و خاکی؛ اما آسمانی آشنا شوند. در این فایل کمتر از یک دقیقه به معرفی اجمالی این سید بزرگوار و اسوه اخلاق عملی پرداختم:

 

#اشکآتش #سیدحمیدمشتاقینیا #فرهنگازادگی #اسارت #ابوترابی #سیدآزادگان #تابستانداغ۶۹ #تبادلاسرا #رهبریدراسارت #گنجینهدفاعمقدس #ولایتفقیهدراردوگاه

https://www.instagram.com/p/CD84BxFJxkG/?igshid=wjpq68quwiws

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یعنی انتخاب شده!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۳۴ ب.ظ

 

در آمریکا، کعبه آمال اهل دنیا، همه چیز برای خودش داشت. صاحب خانه ای بود بزرگ و دو طبقه و مجهز به استخر. استاد تمام دانشگاه برکلی بود در رشته فیزیک پلاسما. به جایی رسیده بود که خیلی ها در سراسر دنیا در رویای یک لحظه آن عمر خویش را سپری می کنند. آن وقت پول و امکانات مادی و جایگاه علمی را رها کرد آمد جنوب لبنان وسط ویرانه های بیروت یتیم خانه زد و بچه های بی سرپرست را سرپرستی کرد. خودش می گفت دوست دارم به همه قله های عالم مادی برسم و بعد از دنیا و تعلقاتش دست شسته و همه چیز را برای خدا رها کنم. دوست داشت بهترین هدیه را به محبوب خویش نثار کند.

غاده از او خواست لااقل یکی دو روزی از تعطیلات عید یتیم خانه را رها کرده و با او به میهمانی برود. استدلال جالبی داشت. اگر دنبال عرفان عملی هستید این نگاه مصطفی را در خاطر بسپارید:

می گفت بچه های یتیمی که اینجا هستند به دو دسته تقسیم می شوند. بعضی هایشان خاله یا دایی یا عمو و عمه ای دارند، بعضی هایشان هیچ کس را در این عالم ندارند. آنهایی که خاله و دایی و عمه و عمو دارند این ایام چند روزی به دیدار بستگان رفته و وقت بازگشت از خاطرات شاد تفریح و گردش در کوه و جنگل و دریا و دشت و دمن تعریف خواهند کرد؛ من اینجا می مانم با این بچه هایی که کسی را ندارند بازی و خنده و شوخی میکنم؛ فوتبال بازی می کنم و کشتی می گیرم، برایشان خاطره بشود تا وقتی دوستانشان برگشتند اینها هم چیزی برای گفتن داشته باشند.

راستش من هر بار که به این قسمت روایت از حیات قدسی مصطفی می رسم این آیه به ذهنم خطور می کند: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.

چقدر شیرین است یاد چمران. نقل از امام است که گفت دلم برای چمران تنگ شده است.

غاده می گفت یک روز جنوب خیلی شلوغ شد. یک زد و خورد شدید با اسراییل. بچه ها خیلی تلفات دادند. حالم گرفته و دگرگون بود. دیدم مصطفی نیست. انگار غیب شده و رفته توی زمین. گفتم لابد ترسیده و فرار کرده! خیلی گشتم تا کنار آب پیدایش کردم. لم داده بود گوشه ای با چهره تکیده و زخمی و چشم دوخته بود به غروب آفتاب. نزدیک شدنم را حس کرد. گفت چقدر غروب خورشید زیباست. داشتم شاخ در می آوردم. گفتم این همه آدم درب و داغان شده اند تو از زیبایی ها حرف می زنی؟ گفت درد و رنج و زخم و مصیبت هم اگر برای خدا باشد زیباست.

جانم چمران که ما رایت الا جمیلای زینبی را در وجودش نهادینه ساخته بود.

یک بار فقط این اتفاق در عمر جمهوری اسلامی رخ داد که بک نفر هم وزیر باشد هم نماینده مجلس هم نماینده ولی فقیه. هنوز قانون قوام نیافته بود. چمران وزیر دفاع بود هم نماینده مردم تهران در مجلس هم نماینده امام در شورای عالی دفاع. یک عنوان از این مسئولیت ها کافی است تا یک نفر بار چند نسل بعد از خودش را هم ببندد.

همسرش می گوید شما مستضعف مستضعف که می گویید مستضعف لااقل قاشق و چنگال دارد. ما در زیر زمین نخست وزیری زندگی می کردیم یا گوشه ای از استانداری خوزستان و جندی شاپور و ... و حتی قاشق و چنگال هم نداشتیم.

می گفت می خواهم راه علی را بروم. او نمونه کوچک علی بود. دنیا برایش به اندازه آب بینی بز ارزش نداشت مگر ان که برای خدا قدمی بردارد.

چمرانی که در سوسنگرد یکه و تنها دشمن متجاوز را به ستوه آورده و می گفت گاه احساس می کنم مرگ از من می هراسد نقاش عاشق پیشه ای بود که در خلوت با خدا قطره جا مانده از دریا بود که دریایی شدن را در تار و پود وجودش می تنید و شعاعی از نور خدا در نفس قدسی اش انعکاس می یافت. می گفت تا کودکی گرسنه در نقطه ای دور دست از قاره آفریقا نمی تواند خوشحال و شاد باشد من هم از ته دل نخواهم خندید.

راستی می دانید همین چمرانی که همه زندگی اش را برای خدا در راه دفاع از میهن صرف کرد مغضوب بعضی جریان های سیاسی بود و گاه در نشریاتشان کاریکاتور او را می کشیدند که از عینکش لوله تانک بیرون زده است!

منطق کنشگری چمران را باید در یکی از آثار نقاشی اش جستجو کرد. شمعی کوچک کشیده بود در دل صفحه ای سیاه. زیرش نوشت من اگر چه شمعی کوچک در مقابل انبوه سیاهی ها هستم اما به اندازه خودم که می توانم نور ببخشم و پیرامونم را روشن سازم.

اگر هیچ جلوه ای از گنجینه هشت سال دفاع مقدس بیان نشود مگر همین خاطرات چمران و زوایای زندگی تابناک او برای همه نسل ها کفایت می کند که بدانند مردانگی و عشق و غیرت و عرفان چگونه تفسیر می شود.

شب آخر ناگهان از در آمد تو و گفت این بار فقط به خاطر تو آمده ام. غاده باورش نشد. مصطفی داشت وداع می کرد. مثل همیشه ایستاد به نماز و اشک هایش جاری شد اما وقتی غاده کفش هایش را ردیف کرد مثل همیشه نبود که مانعش بشود. صبح که خبر جراحت مصطفی را به غاده دادند و او را ببه بیمارستان بردند راهش را کج کرد و صاف رفت طرف سردخانه. گفت مصطفی رفتنش را با من در میان گذاشته بود. جنازه مصطفی را بوسید و رو کرد به آسمان و خواند: اللهم تقبّل منّا هذالقربان

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روح بزرگ

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۲ ق.ظ

 

تانک های دشمن آنقدر به ما نزدیک شده بودند که لوله هایشان از پایین خاکریز دیده می شد. درگیری

به شدت ادامه داشت. بچه ها بعد از چند روز عملیات، تازه داشتند استراحت می کردند که عراقی ها با

نیروهای تازه نفس، برای چندمین بار پاتک زدند.

من کمک آرپی چی زن بودم . با هیجان می دویدم ، مهمات می آ وردم و به بچه ها می رساندم. پریشان

و مضطرب به این سو و آن سو می رفتم.

در همان گیرو دار چشمم به برادر مجروحی افتاد که دو دست و پایش قطع شده بود و خون به شدت از

بدنش فوران می کرد . رنگش به سفیدی گرایید. دیگر کارش تمام بود. با دیدن او حالم دگر گون شد. اما

خودش با درد کنار آمده بود . تبسم بر لب داشت و ذکری را زیر لب زمزمه می نمود . خیلی برایم عجیب

بود. گاهی هم به زور صدایش را بلند می کرد و به بچه هایی که در کنارش بودند روحیه می داد.

  حالت او باعث شد احساس کنم چند برابر قدرت پیدا کرده ام . آن برادر مجروح به ما نشان داد که تا

آخرین نفس رزمنده بودن یعنی چه. آنروز بچه ها تا توانستند تانک شکار کردند.

مجموعه ی روز های ماندگار

سید حمید مشتاقی نیا

https://narjes-sari.kowsarblog.ir/

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مرد و درد (قسمت آخر)

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ۰۷:۵۲ ب.ظ

 

مرد و درد

 

متن زیر سیری است واقعی بر اساس زندگی طلبه شهید ابوالقاسم بزاز از شاگردان برجسته و ممتاز حضرت آایت الله مشکینی که برای سن جوان و نوجوان تهیه و تدوین شده است.                                سیدحمید مشتاقی نیا 6/7/83

 

 

3

روی خاک نشست. زانوهایش را بغل زد و به چشمان او خیره شد. دوست داشت بپرد و او را آغوش بگیرد و مثل آن روزها آن قدر فشارش دهد تا صدای استخوان هایش را بشنود. می خواست ببوسدش؛ اما می ترسید. می ترسید این بار دیگر تحویلش نگیرد. نگران بود که نکند دیگر حتی نیم نگاهی هم به او نیندازد. مرد، مشتی خاک را در دستش فشرد. خاک از لای انگشتانش بیرون زد. مشتش را بالا برد و بازش کرد. با فوتی محکم خاک ها را در هوا پاشید. فوتش هم داغ بود، مثل صورتش که گُر گرفته بود. خودش این را به خوبی حس می کرد. مرد، رویش را برگرداند تا شاید او متوجه خیسی چشمانش نشود. پیش از این بارها او را بغل زده بود، سر بر روی شانه هایش می گذاشت و می گریست؛ اما حالا دوست نداشت او حتی اشک هایش را هم ببیند. عمامه اش را در آورد و روی خاک گذاشت. موهایش به پوست سر چسیبده بود. آن ها را با دست نوازشی کرد و چشم به آسمان دوخت. دوست داشتن آسمان را هم از او  یاد گرفته بود. هم آبی زلالش و هم تیرگی ابرهایش را دوست می داشت. همه چیز را از او یاد گرفته بود. حتی طلبه شدنش را. در ایلام بود که با او آشنا شد. ساواک ایلام را که می خواستند بگیرند، او را دیده بود که پیشاپیش بقیه حرکت می کرد و زودتر از همه وارد ساختمان شد. همان وقت بود که مجذوبش شد. بعدها که فهمید او به کردستان رفته، راه افتاد و خودش را به او رساند. سنندج آن موقع دست کومله ها بود. آن ها به کسی رحم نمی کردند. اگر پاسداری را می دیدند، حمله می کردند. یک بار راننده ای که برای پاسدارها غذا می آورد را گرفتند و یک چشم و یک دست و یک پایش را جدا کردند. خیلی ها اسم سنندج را که می شنیدند مو برتنشان سیخ می شد؛ اما شنید که او خودش داوطلب شده و با هفت هشت تا از بچه های مازندران آمده به سنندج. مرد این را می دانست. می دانست که او از آن طلبه های پردل و جرات است. شنیده بود او از هواپیما که پیاده شد وصیت نامه اش را هم داد به دوستانش. می دانست که دیگر بازگشتی در کار نیست. به او گفتند« تو متاهل هستی، نباید در کردستان بمانی.» اما او ذوق و شوقش از مجردها هم بیشتر بود. آن قدر اصرار کرد تا با ماندنش موافقت کردند. قبل از اعزام، اسم پنجاه شصت نفر از فقرا را داد دست دوستانش. حتی آن پیرمرد کاروانسرای مستعد را هم فراموش نکرده بود.

سفارش های لازم را کرد. خانواده را به خدا سپرد و رفت کردستان. به دوستانش نماز میت یاد می داد و می گفت: «هر کی شهید شد براش بخونیم.» اما خودش می دانست که آنجا فقط منتظر او هستند.

مرد خودش را روی خاک جا به جا کرد. نفسی  از سینه بیرون داد. یادش آمد شب آخر را که به او گفته بود: « تو واسه چی اینجا اومدی؟  حیف نیست؟» او، که از این نصیخت ها خسته شده بود این بار با ناراحتی نگاهی کرد و زیر لب خواند: «لقاء الله عند الملیک المقتدر.» مرد چند بار این جمله را در دهانش مزمزه کرد. تنش لرزید. آخرش هم ته دلش شنید که انگار یکی می گفت: انا لله و انا الیه راجعون.

مرد اشک  چشمانش را با آستین پاک کرد. به درختی تکیه داد و باز به فکر فرو رفت. دوست نداشت خاطراتش را به همین راحتی فراموش کند. او با این خاطرات زندگی می کرد. همین خاطرات او را از غرب تا شمال کشانده بود. یادش آمد آن موقع بچه های قدیمی تر خیلی از او تعریف می کردند. می گفتند او با آقای ناطق در کمیته ی استقبال از امام بود. بعد هم شد جزو محافظین مخصوص امام. اما با آن سوابقی که داشت هیچ مسئولیتی را قبول نکرد. آمد و شد عضو ساده سپاه بابل. فکر می کرد این طوری بهتر می تواند به انقلاب خدمت  کند. هم مسئول فرهنگی بود و هم گزینش. می گفتند خیلی سختگیر است. دوست داشت فقط بچه های مخلص انقلاب بتوانند لباس سپاه را تن کنند.

خودش مثل بقیه، نگهبانی می داد. لباس های سبز سپاه را می پوشید. عمامه را سر می گذاشت و اسلحه را محکم  به دست می گرفت و قدم می زد. این طور مواقع، خیلی جدی بود. تمام اصول انظباطی را رعایت می کرد. هر چند قدم که بر می داشت، بر می گشت و پشت سرش را می پایید.

یک شب در سنندج از خاطرات همراهی اش با امام تعریف می کرد. شب هایی که به عنوان محافظ، پشت بام خانه امام قدم می زد و زیر چشمی، امام را تماشا می کرد.  پیرمرد را می دید که به راحتی و با آرامش، وسط حیاط، روی تخت می خوابد. نیمه های شب بلند می شود و نماز می خواند. او این ها را که تعریف می کرد، گریه اش می گرفت. می گفت: «امام فرشته است. ما نگران جان امام بودیم؛ اما خودش بیخیال می خوابید. انگار نه انگار که این همه دشمن داره.»

چند بار رفته بود نزدیک امام. می خواست دست ایشان را ببوسد؛ اما ابهت نگاه امام باعث شد که دست و پایش را گم کند و اصلا یادش برود که برای چه جلو رفته است.

او به خاطر شکستگی قفسه ی سینه اش دیگر نتوانسته بود به محافظت از امام ادامه دهد و این موضوع، از تلخ ترین خاطرات زندگی او بود.

پایش را که به سنندج گذاشت، روحیه ی بچه ها را هم عوض کرد. با همه شوخی می کرد. می گفت و می خندید. به موقعش هم، همه را جمع می کرد و با کمیل و ندبه و توسل، اشکشان را در می آورد. روزها لباس کردی می پوشید و می رفت داخل دکه ای که مقابل سپاه سنندج کاشته بودند. آن جا می نشست و با مردم صبحت می کرد. از اسلام و انقلاب می گفت و سوال های آنان را جواب می داد. حقیقت آمریکا و اسراییل را افشا می کرد. خیلی وقت می گذاشت و با ضد انقلاب ها سر و کله می زد. خیلی از جوان های کُرد از رفتار او خوششان می آمد. می گفتند: « کومله ها شما را خون خوار می دونن؛ اما شما به راحتی با ما صحبت می کنین و می خندین.»

ضد انقلاب این چیز ها را می دانست. جاسوس ها این اخبار را به کومله ها می رساندند.

او مردم سنندج را خیلی دوست داشت. می گفت: « کُردها آدم های پاکی هستن... دشمن روی ذهن این ها کار کرده.» روزش را این طور می گذراند. شب ها، همه که می خوابیدند، او تازه بر می خاست و خلوت می کرد. می رفت گوشه ای و نماز می خواند. بعد، طوری که نگاهش به آسمان بیفتد، قرآن کوچکش را از جیب پیراهن در می آورد و زمزمه ای شیرین، سر می داد. می گفت: «این قرآن، خیلی شب ها تو بیابان ها تنها همراه من بوده است.» قرآن را می بوسید و بر سرش می گذاشت. طوری مناجات می کرد که انگار، روزهای آخرش را می گذراند. اصلا آمده بود برای آن که دیگر بر نگردد. در شهر، احساس غربت داشت؛ اما در خط مقدم پیش رزمنده های سپاه و کرد های وفادار انقلاب، احساس خوبی داشت. آرزویش این بود که همه چیزش را برای اسلام بدهد. یک بار قرار بود با یک جیپ ارتشی به اطراف شهر بروند. چون احتمال داشت ضد انقلاب به آن ها حمله کند، لازم بود یک نفر آماده فداکاری باشد و برای اینکه بقیه سالم بمانند، زود خودش را روی او بیندازد. سر این موضوع، دعوایشان شد. همه داوطلب بودند. آخرش کار به قرعه کشید. اسم او بیرون آمد. نیشخندی زد. بقیه از این که باز هم پیروزی او را می دیدند، حسودی شان می شد! وقتی برگشتند، به سرشان زد کاغذها را باز کنند. روی همه شان اسم او نوشته شده بود!

اوایل انقلاب، دو طرز فکر در طلبه ها وجود داشت. عده ای می گفتند که باید بچسبیم به درس و بحث. عده ای هم معتقد بودند که با شرایطی که نظام دارد باید با چنگ و دندان از انقلاب دفاع کرد. او از  دسته ی دوم بود . آن موقع، حتی بعضی از انقلابی ها هم می گفتند:« آخوندها ترسو هستند.» اما وقتی او را می دیدند که بی پروا، پا به سنندج گذاشت، حرف شان را پس گرفتند. می دانستند هرکس به کردستان برود، دیگر معلوم نیست که سالم برگردد.

رفتارش برای همه جالب بود. با تمام مشغله ای که داشت، ریز ترین مسائل اطرافش را زیر نظر داشت. هرچه می خواست بخرد، جنس ایرانی اش را انتخاب می کرد. به دوستانش هم سفارش می کرد که «باید از اقتصاد کشورمان حمایت کنیم.» در منزل هم این گونه بود. به خانواده اش خیلی توجه می کرد. با بچه ها کشتی می گرفت تا روحیه شان به خاطر دوری او خراب نشود. در اوج گرفتاری هایش روی تربیت بچه ها حساسیت نشان می داد. به همسرش سپرده بود که  نگذارد بچه ها برای بازی، خانه همسایه هایی بروند که زیاد به مسائل دینی پایبند نیستند.

*****

باد که وزید، چند تا از برگ ها، چرخی زدند و روی پاهای مرد افتادند. مرد، برگی را برداشت و جلوی صورتش برد. بوی پاییز می داد. احساس کرد سردش شده. عبایش را دورش پیچید. یاد آن زمستان یخ زده سنندج افتاد. چند سالی از آن حادثه تلخ می گذشت. اما مرد همه چیز را خوب به یاد می آورد.

آن روز صبح، روی تختش نشسته بود و همان طور که ریش های کم پشتش را شانه می کرد، به آینده خود می اندیشید. دوست رو حانی اش به او گفته بود که برای آینده اش باید برنامه داشته باشد. راست می گفت. شاید از این مهلکه، جان سالم به در ببرد، آن موقع چه؟

جوان بود و با استعداد، از آن بچه های پرکار ایلام بود. برای انقلاب زحمت کشیده بود. حالا هم به خاطر دوست روحانی اش به سنندج آمده بود. دوستی که برایش الگویی از یک جوان متدین و انقلابی بود. حالا همین دوستش از او خواسته بود تا برای آینده زندگی اش تصمیمی بگیرد. ته دلش می خواست اگر زنده ماند، همراه او به مازندران برود. فکر می کرد کنار او بهتر می تواند دینش را بشناسد.

از جایش بلند شد. خواست برود آینه را از جیب اورکتش در بیاورد که صدایی مهیب او را سر جایش میخکوب کرد. شیشه های ساختمان به شدت می لرزید. صدا برایش آشنا بود. فهمید که به مقر، حمله شده. ته دلش شور می زد. اسلحه را برداشت و به طرف پنجره رفت. از آن بالا کلی از نیروهای ضدانقلاب را دید که از چند طرف، در حالی که دست هایشان را به نشانه خوشحالی تکان می دادند، به سرعت می دوند و از اطراف سپاه دور می شوند. جوان معطل نکرد. اسلحه را از ضامن خارج کرد. سریع دوید و خودش را به محوطه رساند. دکه تبلیغات را دید که منهدم شده بود. گوشه و کنار، خون و تکه های استخوان، پخش شده بود. بچه های دیگر هم خودشان را رساندند و زود بر اوضاع، مسلط شدند. گویا چند نفر مجروح و یکی دو تا هم شهید شده بودند.

یکی از بچه ها آمبولانس را روشن کرد تا مجروحان و شهدا را سریع به عقب برساند.

جوان در همان حال که مراقب اوضاع بود، از یکی پرسید که « چه خبر شده؟» آن پاسدار سرش را تکان داد و با حالتی پریشان  که نشان می داد حادثه را با چشمان خودش دیده، توضیح داد که ضد انقلاب ها دست یکی از کودکان کُرد، جعبه ای شیرینی داده بودند تا به بهانه جشن بدهد دست پاسدارها. آن بچه هم از همه جا بی خبر جعبه را آورد جلو. یکی از پاسدارها خواست آن را باز کند که حاج قاسم دوید تا مانعش شود. اما دیگر دیر شده بود. چاشنی بمب عمل کرد... .

جوان، یک لحظه ماتش برد. ناباورانه فریاد زد« کدام حاج قاسم؟!»

مرد پاسدار، سرش را پایین انداخت. جوان دو دستی به سرش زد. سرش گیج می رفت. همان طور دور خودش می چرخید و زار می زد. در گوشه ای  از خیابان، چشمش به دو پای خون آلود افتاد که کنار جوی آب، دراز شده بود.

افتان و خیزان، خودش را به آنجا رساند. عمامه ای سرخ رنگ را دید که قِل خورده بود داخل جوی آب . زانو زد. دستش می لرزید. بدنش سست شده بود. آرام چفیه را از صورت او کنار زد. چشمانش را بست و خودش را روی جنازه انداخت. نمی خواست آن چه را که دیده باور کند. سینه اش را می بوسید و می خواند: لقاء الله عند الملیک المقتدر.

نفسش بند آمده بود. بادی سرد، زمستان را به رخ او می کشید. خیالش راحت شد. دید بالاخره او هم خوابید. همان جا دراز کشید. دوست داشت همان لحظه، خوابش ببرد. برای همیشه. مرد آهی کشید و اشک هایش را با آستین پاک کرد. لباسش را با دست به آرامی تکاند.

مردمی که از کنارش رد می شدند، زیر چشمی نگاهش می کردند و در گوش هم چیزهایی می گفتند. مرد بی اعنتا به همه آن ها، عمامه اش را برداشت و رفت خودش را به سنگ قبر چسباند. سنگ را بویید و بوسید. بعد هم رفت جلوتر. نشست و قاب عکس را با دست نوازش کرد. زل زد به چشم های آبی او. عمامه را با احترام گذاشت روی سنگ قبر.

اولش می ترسید؛ اما تردید را کنار گذاشت. آهسته گفت: « منم قاسم... با معرفت! تحویلم بگیر.» لبخندی زد. چشمانش را بست. دلش می خواست قاسم با همان دست های سفیدش عمامه را بر سر او بگذارد. با همان دست های نورانی، دست هایی که تاج خورشید را نوازش می کرد... .

  • سیدحمید مشتاقی نیا

"من"، مهم هستم!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۲۲ ق.ظ

 

یکی آمد به شهید علمدار گفت: حاجی! شما مداحی می کنی اصلا گریه م نمی گیره.

سید مجتبی آهی با حسرت کشید و جواب داد: به خاطر گناهان زیاد منه، دلم سیاهه، تو جوونی دعا کن بتونم دلمو صاف کنم و به خدا نزدیک بشم.

طرف از این جواب سید خوشش آمد. گفت: تا به حال به هر کی می گفتم خوندنت حال نمیده و اشکم در نمیاد، می گفت به خاطر گناهاته که دلت سیاه شده و سوز روضه روش اثر نمیذاره، برو خودتو بساز و ... اما این سید خدا اولین نفریه که خودشو مقصر میدونه و ...

ژاکلین ذکریای ثانی دختری ارمنی است که با سوز نوحه های علمدار، به اسلام ایمان آورد و ...

امام هم که حرف می زد، کلماتش کن فیکون می کرد. نواب صفوی هم این گونه بود و سید مرتضای آوینی هم. نیمه های شب بلند می شد وضو می گرفت، نمازی می خواند و بعد می نشست پای میز کارش و متن مستندهایش را می نوشت. برای همین است که هنوز هم وقتی روایت فتح را می بینی و صدای راوی را می شنوی، کلماتش انگار روح دارد و دل انسان را زیر و رو می کند.

من، مهم هستم؛ اما نه برای منیّت و خودمحوری. باید از خودمان بگذریم تا گفتار و رفتارمان جان بگیرد و تأثیرگذار باشد. راز بی نتیجه بودن بعضی فعالیت های فرهنگی ما همین یک نکته است. بالاخلاص یکون الخلاص! خود را که بگذاریم کنار و خودمان را بسازیم، می شویم مصداق من کان مع الله، کان الله معه. آن وقت فقط واسطه خدا هستیم و بس، سخنمان از دل بر می آید ولاجرم بر دلها خواهد نشست.

دیروز یازده دی، سالروز تولد و شهادت سید مجتبی علمدار بود؛ شادی روحش صلوات.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یک پله بالاتر

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۲۹ ب.ظ

 

ساعت 11 شب بود. توی قرارگاه نشسته بودیم و حرف می زدیم، صحبت از اراده انسان بود.

کسی پرسید: "برای تقویت اراده چه باید کرد؟ مثلاً اگر کسی بخواهد شب ها کمتر بخوابد یا هر ساعتی که خواست بیدار شود، چه کار باید بکند؟"

شهید محمد بروجردی هم در جمع ما بود. او گفت: "هر کس آیه آخر سوره کهف را قبل از خواب بخواند، هر ساعتی که بخواهد از خواب بیدار می شود!"

حرفش برایمان جالب بود. تصمیم گرفتم این مطلب را همان شب امتحان کنم. آیه را چند بار خواندم و خوابیدم.

صبح بیدار شدم، اوایل اذان بود. شهید بروجردی را دیدم که زودتر از من بلند شده بود و به  نماز ایستاده بود.  نمازش را که تمام کرد، گفت: "مگر شما دیشب آیه آخر سوره کهف را نخواندی؟"

گفتم: چرا !

گفت: پس چرا خواب ماندی؟

- تصمیم داشتم اول اذان بیدار شوم، که شدم! چطور مگه؟

- آخه من فکر کردم می خواهید برای نماز شب بیدار شوید.

گفته ی ایشان کنایه از این داشت که چرا برای نماز شب بیدار نشده ام، در دلم غوغایی به پا شد. خیس عرق شدم و شرمنده این همه بزرگی و جوانمردی.

سردار غلامرضا جلالی، آرشیو خاطرات لشگر 17 علی ابن ابی طالب (ع(

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهدا اهل رانت نبودند!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۴۵ ق.ظ

چند سال پیش بابت پیگیری کار چند تن از طلاب عدالتخواه به دادگاه ویژه روحانیت تهران در محله زعفرانیه رفتم.

قاضی محترمی که طرف صحبتم بود پیرمردی روحانی بود بنام نصرت آبادی (اگر اشتباه نکنم) که هم از نظر علوم حوزوی انسان با سواد و مسلطی بود و هم این که بر اعصابش تسلط داشت!

او وقتی فهمید دستی بر نگارش آثار دفاع مقدس دارم هر وقت بیکار می شد از همان طبقه بالا داد می زد: مشتاقیییی!

من هم سریع خودم را می رساندم کنارش، چای می گذاشت جلوی من و از خاطرات جبهه اش تعریف می کرد. یک بار پیرمردی لباس شخصی وارد اتاق شد. قاضی معرفی اش کرد. بازنشسته ارتش و راننده شهید صیاد شیرازی بود که حالا در زندان اوین مشغول به کار شده بود.

کمی صحبت کرد و گفت یک خاطره ای از صیاد دارم حتما جایی بنویس و تعریف کن.

می گفت: اعلام کرده بودند به ارتشی ها بیست هزار تومان وام می دهند. شرایط جنگ بود و منابع بانکی هم محدودیت داشت. صیاد به این وام نیاز داشت. رفت ثبت نام کرد و اسمش را قرار داد توی نوبت. هر چه گفتیم و گفتند که شما فرمانده نیروی زمینی ارتش هستید و نیاز نیست مثل یک گروهبان بروید در نوبت وام ماه ها معطل بایستید. اراده کنید وام را تقدیمتان می کنند و ... فایده ای نداشت.

زیر بار این حرف ها نرفت. صبر کرد و مراقب بود که یک وقت نوبتش را جلو نیندازند. چند ماه طول کشید تا بالاخره آن بیست هزار تومان را دریافت کرد.

البته صیاد یک استثنا در ارتش نبود. خاطرات شهدایی چون عباس بابایی، اردستانی، آبشناسان، منفرد نیاکی، اقارب پرست، یاسینی و ... مملو از نشانه هایی است که روح بزرگ این غیورمردان ارتش حزب الله را به نمایش می گذارد.

این روزها در فضای مجازی اخباری درباره وام نجومی فرزند یکی از امرای بازنشسته ارتش منتشر می شود که باعث زیر سوال رفتن جایگاه فرماندهان این نیروی توانمند نظام شده است. با راست و دروغ این اخبار کاری ندارم. خواستم به این بهانه یادی از مردان بزرگ تاریخ کشورمان داشته باشم.

راستی صیاد فرزندان خوبی هم تربیت کرد. از پایگاه های نمونه بسیج کشور تا جبهه دفاع از حریم آل الله می توانید رد پای فرزندان با غیرت این شهید عارف را پیدا نمایید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پسری با کفش های کتانی!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۱ ق.ظ

 دفعه آخری که آمد، کفش کتانی اش توی ذوق می زد. راستش، دیگر اصلاً شبیه کفش نبود.

پدر خواست برایش کفشی نو بخرد، نگذاشت. می‌گفت: ولش کن بابا! این پا خیلی عمر کنه یه ماه دیگه. برای یه ماه که دیگه کفش عوض نمی‌کنن ...!

 پدر اخمی کرد و چیزی نگفت. روز آخر موقع خداحافظی در گوش پدر، حرفی زد و رفت.

 یکی دو روز بعد پرسیدم: محمدعلی چی ‌گفت؟

پدر آهی کشید: گفت پدر جان! این بار که بر می‌گردم، دیگر نه سر دارم و نه پیکر، توکلت به خدا.

 عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. درست یک ماه بعد، ما را برای شناسایی بدن برادرم، خواستند. یک کیسه نایلونی نشانمان دادند و دیگر هیچ... نه سری و نه پیکری. کمی از استخوان پایش باقی بود. فقط یک نشانی برای شناسایی اش داشتیم، همان کفش کتانی پاره که دیگر توی ذوقمان نمی زد.

راوی: خواهر طلبه شهید محمدعلی صادقی، قائمشهر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درد و لبخند!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۴:۰۸ ب.ظ

دست مجروحش را فرو کرد توی گل! انگار نه انگار دارد از آن خون می چکد. بعد هم طوری لبخند زد که فکر کنی دارد خوش می گذراند و ملالی نداشته است جز دوری شما!

پاهایش انگار برای دویدن ساخته شده بود. می دوید تا گره ای از کار کسی باز کند. غم دیگران را غم خودش می دانست. پیش از آن که جهاد سازندگی شروع به کار کند، جهاد سازندگی را شروع کرده بود.

پول جمع کرد تا خانه بی بضاعت ها را سر و سامانی بدهد. به هر کس رو می زد در حد توانشان کمکش می کردند. دیگر همه می دانستند علی اکبر، دارد درد دیگران را مرهم می گذارد. یک بار برای خانواده ای بی بضاعت غذا برد. دید سقف اتاقشان چکه می کند و مادر مجبور است کودکانش را که در خواب بودند جا به جا کند تا خیس نشوند. دلش به درد آمد و غم بر چهره اش نشست. هیچ گاه از غم های خودش با کسی چیزی نگفت و اخمی بر چهره نیاورد؛ اما از غصه دیگران غصه می خورد و درد می کشید. خانه خواهرش همان طرف ها بود. رفت و گفت: تو دست هایت پر از النگو باشد و یکی در همسایگی تو زیر سقفی بخوابد که باران از آن روی بچه هایش می چکد؟

پول جمع می کرد برای ساخت و تعمیر خانه های مردم بی بضاعت که هیچ، خودش آستین بالا می زد و دست به کار می شد و در و دیوار خانه شان را می ساخت یا تعمیر می کرد.

آن روز دستش به چیزی گیر کرد و زخمی شد. خون داشت از آن بیرون می زد که صاحبخانه در حیاط را باز کرد و به خانه آمد. علی اکبر نخواست که مرد با دیدن دست زخمی او شرمنده شده و خجالت بکشد. نه به تشکرشان دل خوش بود و نه به خجالت و شرمندگی شان راضی. زود دست مجروحش را در گل فرو برد و لبخند زد. انگار خوشی های عالم در وجودش موج می زد.

علی اکبر قصابیان

تولد: 26 تیرماه 1334 قاضی محله بابلسر

شهادت: 4 دی ماه 1359 آبادان

مزار: گلزار شهدای امامزاده ابراهیم علیه السلام بابلسر

  • سیدحمید مشتاقی نیا