اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۳۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

 

اپلیکیشنی متفاوت از زیارت عاشورا

شما هم هر روز اباعبدالله را زیارت کنید

ویژگی‌ها:
- رابط کاربری استاندارد، ساده و زیبا 
- صوت دلنشین و باکیفیت استاد فرهمند
- ترجمه فارسی ، English و Turkish 
- امکان تنظیم یادآوری روزانه
- حالت مطالعه در شب
- دو نوع فونت ( نسخ و شبنم )
- تم رنگی ( قهوه‌ای ، سبز و قرمز )

و صفحاتی درباره‌ی توصیه‌ی علما و بزرگان، فواید قرائت زیارت عاشورا و همچنین توضیح درباره سند زیارت و چله‌ی آیت الله حق شناس(ره)

هدف ما از ساخت این محصول، با وجود تعداد زیادی اپلیکیشن در این موضوع، احساس نیاز به طراحی برنامه‌ای با رابط کاربری ساده، زیبا و متن خوانا بود، به گونه‌ای که سبک طراحی آن برای مخاطب ایرانی دلنشین باشد و سایر زوائد بصری ( تبلیغات زیاد، رنگ بد متن و ترجمه، شلوغ بودن تم گرافیکی و .. ) در آن نباشد و همچنین استفاده از صوتِ باکیفیت مدنظر بوده است.

ان شاالله با مدد اباعبدالله و با استقبال و بازخورد کاربرهای عزیز، این اپلیکیشن با بخش‌های گالری طرح‌های گرافیکی، افزایش صوت‌های مختلف زیارت عاشورا از مداح‌های معروف و امکانات جذاب دیگر .. به روز خواهد شد.

دانلود از کافه بازار :
https://cafebazaar.ir/app/ir.tavabin.ziyarat

پیشنهاداتتون رو برامون بفرستید؛

کانال تلگرام و بله و ایتا :
@ir_tavabin

پیج اینستاگرام :
http://instagram.com/tavabin

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مدرسه عشق

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۱۹ ق.ظ

می رفت پایگاه و وقت می گذاشت. شب و روز برایش فرق نمی کرد. کار کردن برای انقلاب را دوست داشت، بی مزد و بی منّت. شب خاطره بود یا ایست و بازرسی، برنامه های قرآنی بود یا اردو ... هر کاری که برای رضای خدا می توانست در بسیج انجام می داد. معراج یعنی انقلاب و انقلاب یعنی معراج! دنبال اسم و رسم نبود. چشم به تشکر و تقدیر کسی نداشت. انگار وظیفه اش است که یک تنه بار انقلاب را به دوش بکشد. بسیج شده بود خانه دومش. فرصتی دست می داد خودش را می رساند مسجد تا کاری روی زمین نماند. این که مسئولیت داشته باشد یا نه، شرح وظایفش شامل آن کار بشود یا نه اصلاً مهم نبود. کار برای خدا که تعارف و معطلی ندارد. زرنگ کسی است که بیشتر از دیگران بدود و برای رضای خدا کار کند. روحیه بسیجی درست بر عکس بعضی روحیات کاری است. بعضی ها گمان می کنند زرنگ کسی است که کمتر کار کند و بیشتر در بیاورد!

معراج چشم داشتی به کار در بسیج نداشت. اخلاص او زبانزد بچه های پایگاه بود. بزرگترها به حالش غبطه می خوردند و کوچک تر ها سعی داشتند چیزی از او یاد بگیرند.

رفته بود دنبال کار استخدام و جذب در نیروی انتظامی. باید پرونده اش را تکمیل می کرد و مدارکش را تحویل می داد تا بعد از ارزیابی و تحقیق درباره جذبش تصمیم گیری شود. با سابقه درخشانی که در بسیج داشت می توانست به راحتی و بی دردسر و معطلی از پیچ و خم تحقیقات و بررسی ها عبور کرده و زود جذب نیرو شود.

انگار نه انگار که این همه سال، شب و روز وقت گذاشته و در بسیج کار کرده است. انگار نه انگار این همه شب را بی خوابی کشیده، روزها استراحت و تفریح را از خودش دریغ کرده و ایستاده پای انقلاب و بسیج. نه مدرکی نه نامه ای نه حتی سفارش یا ادعایی!

گفتم: داداش! بر دار یک نامه ای مدرکی چیزی از فعالیت هات توی بسیج ببر برای گزینش. اینطوری راحت تر جذب میشی ها!

لبخندی زد: تو بسیج کار نکردم که امتیاز و بهره ای ازش ببرم. طرف حساب من کس دیگه ای بود! توکّلتُ علی الله.

راوی: خواهر شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برسد به دست سفارشی نویس های انقلابی نما

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۵۱ ب.ظ

برای خدا دروغ می گوید

برای خدا تهمت می زند

و چون کلمه آقا را غلیظ تلفظ می کند خودش را مجاز به تخریب و وهن دیگران می داند

هر که با افکار او و طرفهای قراردادش همراه نباشد مستحق هر غیبت و تهمتی است؛ قربة الی الله. سر سوزنی تحمل مخالف، برایش معنی ندارد.

یک نفر به ناموس دیگران هتک حرمت کرد. حالا آمد وسط و داد از تکثر آرا و ضرورت تحمل مخالف سر داد و ...!! به خطوط قرمز اخلاق که رسید اهل سعه صدر شد.

درست مثل اینکه وقتی از رواج مفاسد حرف می زنید یا گزارش می دهید از نگاه حضرات قابل اغماض است اما امام جمعه دارقوزآباد یا آبدارچی بیت را که زیر سوال ببرید همه می ریزند سرت و ندای وا اسلاما سر می دهند.

وقتی قدرت تبدیل به یک اصل می شود و نه واسطه ایصال حق، هر خباثتی برای رسیدن به آن اصل، حق تلقی می گردد.

یادمان نرود نه انقلاب بدون اسلام معنا می دهد و نه اسلام منهای انقلابی گری. نظام را در پول و میز و سیاست خلاصه نکنیم و شرافت و غیرت را به پوزخند صاحبان قدرت نفروشیم. نظام اسلامی فقط در چارچوب اسلام است که تعریف می شود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بابل، حذف واژه شهید، از نگاهی دیگر

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۵۴ ق.ظ

روابط عمومی راست گوی شهرداری مدعی شده که حذف واژه شهید از روی تابلوی برخی معابر، در دوره قبل اتفاق افتاده و نیز افزوده که خانواده های شهدا هر از گاه از عملکرد شهرداری متشکر هستند و ...

بعضی از ساکنین محلی نیز البته بر این مطلب پافشاری می کنند که این تابلوها در تابستان همین امسال نصب شده و ...

راقم این سطور بی هیچ قضاوتی در باره میزان صحت و سقم این موضوع از زاویه ای دیگر به ماجرا خواهد پرداخت:

یک. مجتبی حکیم، هر عیب و ایرادی داشته باشد آدمی نیست که بخواهد در مقابل شهدا قد علم کرده و به ساحت حماسه سازان این آب و خاک، بی حرمتی نشان بدهد. او البته بهتر از هر کسی به وجود بعضی عناصر واداده فرهنگی و به اصطلاح نفوذی جریان های خودباخته در بدنه شهرداری واقف است. به نظر می رسد سیر توافقاتی که منجر به سکانداری او در بلدیه گردیده تا موعد انتخابات، دست و پای او را برای حذف این طیف بیمار بسته باشد. پیش بینی می شود در ابتدای سال بعد با توجه به عدم اقبال عمومی نسبت به انتخاب سردار پلاستیکی و حذف جریان لیبرال فرهنگی از محاسبات سیاسی شهر، شاهد روی کارآمدن نیروهای متعهد بیشتری در مناصب شهرداری باشیم.

دو. فارغ از این که حذف واژه شهید در همین یکی دو ماه اخیر اتفاق افتاده و یا به ادعای شهرداری در یکی دوسال اخیر، جای این پرسش باقی است که اگر سر و صدای چند رسانه مجازی مستقل نبود، نباید در این مدت هیچ یک از نهادهای فرهنگی اعم از شهرداری و یا مجموعه های ارزشی مرتبط با فرهنگ ایثار و شهادت از خود واکنشی نشان می دادند؟

برادرمان آقا علی رضا مرادی مسئول محترم هیأت رزمندگان که توفیق سالها شاگردی ایشان را در بسیج داشته ام متوجه این اتفاق نشد؟ آقا مرتضی رمضانی فرمانده غیور سپاه که به یقین نام او در تاریخ تحولات این شهر تا ابد زنده می ماند، نباید پاسخگوی این نقص آشکار نظارتی در زیرمجموعه خود باشد؟ آیا پایگاه های محلی بسیج از کنار این ماجرا به سادگی عبور کردند و یا کسی به گزارشات آنها وقعی ننهاد؟ بنیاد شهید و امور ایثارگران که بعد از گذشت چهل و یک سال از عمر انقلاب هنوز نتوانسته یک سامانه کامل و بی عیب از خاطرات و اطلاعات و تصاویر شهدا در اختیار علاقمندان قرار دهد در کجای این قصه قرار دارد؟

  • سیدحمید مشتاقی نیا

هزار و یک شب

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۲۴ ب.ظ

کسی که در نیروی انتظامی کار می کند باید منتظر هر اتفاقی باشد. به آمار شهدا و جانبازان نیروی انتظامی در همین سال های اخیر دقت کنید متوجه این حرف من می شوید. از درگیری با اوباش و تعقیب و گریز با دزدان و قاچاقچیان و گروهک های ضدانقلاب تا سوانح جاده ای و ... هر از گاه از بدنه نیروی انتظامی که بازوان توانمند اجرای نظم و قانون و ثبات در جامعه است، تلفات می گیرد.

عضویت در نیروی انتظامی از این دست اتفاقات را به همراه دارد؛ اما حضور در مناطق مرزی و مبارزه با قانون شکنی گروه های مسلح و تروریستی احتمال مواجهه با خطر و اتفاقات ناگوار را بیشتر می سازد.

یک روز حوالی ساعت یازده صبح در ایستگاه تاکسی مثل هر روز منتظر مسافر بودم که همسرم تماس گرفت و گفت باید همین الان برویم به کوخان! خیلی محکم و جدی می خواست که زود برگردم و راه بیفتیم. دیشب خواب بدی دیده بود و نگران سلامت معراج بود. از همدان تا کوخان که روستایی در نزدیکی شهر بانه است، چند ساعتی راه است. هر چه سعی کردم آرامش کنم تا راضی شود که لااقل فردا برویم کوخان، زیر بار نمی رفت. پاهایش را کرده بود در یک کفش که الّا و بلّا همین الان باید راه بیفتیم و برویم.

بسم الله را گفتم و زدیم به جاده. در راه همه اش از نگرانی ها و دلواپسی هایش می گفت. صلوات و دعا از لبانش قطع نمی شد. مادر است دیگر. از سختی شغل پسرش خبر دارد و دلش برای او شور می زند.

عصر بود که رسیدیم به خانه معراج. عروسم ژاله در را باز کرد. انگار یکی از آمدنمان با خبرش ساخته بود. منتظر ما بود. حوصله استراحت و پذیرایی را نداشتیم. فقط سراغ معراج را می گرفتیم. چیزی نگذشت که معراج به خانه آمد. مادرش تنها با دیدن او بود که آرام گرفت و یک جا نشست و از ته دل گفت: الحمدلله.

یک ساعتی مانده بود به اذان مغرب. توی در حیاط نشسته بودیم و چای می نوشیدیم که تلفن منزلشان به صدا در آمد. ژاله گوشی را دست معراج داد. حرف هایی بین معراج و یکی از همکارانش رد و بدل شد که محتوایش را متوجه نشدیم. تماسش که تمام شد توضیح خاصی نداد. خداحافظی کرد. زود موتور قدیمی اش را برداشت و رفت پاسگاه.

شب شد. فکر می کردیم الان است که پیدایش شود. خیلی منتظر ماندیم. دیگر وقت شام بود. دیدیم از معراج خبری نیست. از ژاله خواستیم تماس بگیرد و ببیند کی بر می گردد. چندباری زنگ زد، موفق نشد پیدایش کند.

دوباره دلمان شور افتاد. تازه داشت همه چیز یادمان می رفت که دوباره به همان حالت بر گشتیم. اضطراب افتاده بود به جانمان. مادرش حرص می خورد که نکند کابوس دیشبش تعبیر شود. بلند شد و قدم زد. من هم سعی داشتم او را آرام کنم؛ اما راستش را بخواهید خودم هم دیگر داشتم نگران می شدم. شب از نیمه گذشت و خبری از معراج نیامد. ژاله اما آرام بود. گویا این نبودن ها و غیبت های ناگهانی و بی خبری برایش عادی شده بود.

نمی دانید آن شب تا صبح چه بر ما گذشت. من که احساس می کردم چند سالی پیرتر شده ام. توی دلم خدا خدا می کردم خواب مادرش به اصطلاح چپ باشد. حرف مادرش هم همین بود. خودش هم دلش می خواست خوابش تعبیر نشود. دلش می خواست یکی به او بگوید دلشوره هایش بی دلیل است و همه چیز به خیر و خوبی پیش می رود. اما این رفتن ناگهانی و غیب شدن و بی خبری داشت ما را از پا در می آورد. کلافه بودیم. طاقتمان طاق شده بود. این طور وقت ها که می دانید زمان هم به کندی می گذرد. هر ثانیه اش انگار ساعت ها به طول می انجامد.

تماس های ما بی فایده بود. هیچ چاره ای جز صبر نداشتیم. توکل کردیم به خدا و از او کمک خواستیم. فقط خدا می توانست از معراج محافظت کند. آن شب به هر تقدیری بود، گذشت و بالاخره صبح از راه رسید. خواب به چشمانمان نمی رفت. چشم دوخته بودیم به در که شاید معراج از راه برسد و قلبمان آرام بگیرد.

حوالی ساعت نه صبح بود که معراج به خانه آمد. صورتش خسته و خواب آلود بود. خستگی در سراسر وجودش موج می زد. موهایی به هم ریخته و نامرتب و لباسی خاکی و کثیف داشت. آنجا بود که فهمیدیم دیشب را در کمین گذرانده است. به قول خودش مهمانی که نرفته بود! کمین زدن، بی خوابی و سینه خیز رفتن و کثیفی لباس و ... را هم دارد. این اقتضای شغل او بود. با خطر و خستگی مأنوس بود.

دلشوره ما بی دلیل بود و شکر خدا اتفاقی برای معراج نیفتاد. خیالمان راحت شد و به همدان برگشتیم؛ اما این فقط یکی از شب ها و روزهایی بود که یک مادر و پدر برای فرزند رزمنده شان در نگرانی و دلهره سپری می کردند. از این شب ها و روزها زیاد داشتیم. این ها را گفتم که بدانید به پدر و مادرهایی که فرزندشان در مرزها به سر برده و حافظ جان و مال وامنیت مردم است و هر آن ممکن است با دشمن یا عناصر وابسته به آن مواجه شود، هر شب و روز چه می گذرد.

معراج در راهی که انتخاب کرده بود ثابت قدم ماند و جانش را هم مشتاقانه در این مسیر تقدیم کرد. تنها عامل صبر و آرامش من همین است که می دانم فرزندم در راهی درست پا گذاشت و در مسیر حق جان داد و به شهادت رسید.

راوی: پدر شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

راننده اتوبوس و تلفن همراه!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۳۰ ق.ظ

من که به این نتیجه رسیدم اغلب مسئولین برای اینکه شناخته نشن میان میشینن پشت فرمون اتوبوس شرکت واحد!

ببین راننده ها رو یک ضرب دارن با موبایلشون صحبت میکنن. آدم کاره ای نباشه که اینقدر تماس نداره!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یک مرد واقعی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۵۴ ب.ظ

کار برایش عار نبود که هیچ، از سختی های کار هم گله نمی کرد. هدفش این بود در شرایط سخت اقتصادی، کمک حال پدرش باشد و باری از دوش او بردارد. روزها می رفت کارگری فضای سبز در دانشگاه آزاد. یکسال کار هر روزش شده بود همین. عصر می رفت کارهای فنی مهندسی آنجا را انجام می داد. شب ها هم می رفت باشگاه. خستگی برایش معنی نداشت.

زیر فشار کار، دستش زخم برداشته بود. چزی نمی گفت. گله ای از این وضع نداشت. حتی به من که با او راحت بودم حرفی نزد. بیست سال از او بزرگتر بودم. رابطه ای صمیمی بین ما برقرار بود. معراج آن قدر دوست داشتنی بود که دیگر به فاصله سنی بینمان نگاه نمی کردم. مثل دو تا دوست بودیم. او هم حواسش بود که حریم ها را نگه دارد. همیشه احترام بزرگتری مرا حفظ می کرد.

خیلی از جوان ها در سن و سال او که هستند به اقتضای طبیعت جوانی می روند دنبال بازیگوشی و شیطنت. ته بازیگوشی معراج همین ورزش و شوخی و خنده های زیبایش بود. مواظب بود شیطنت و اقتضائات جوانی، دین و نجابتش را از بین نبرد.

حواسش بود جوانی اش را با بازی و تفریح های نا به جا هدر ندهد. شادی اش را در این می دید که کار کند و باری از روی دوش خانواده بر دارد. جوهر مرد، کار است و معراج یک مرد واقعی بود. این که بتواند موفقیت برادران و خواهرانش را ببیند به اندازه همه شادی های دنیا برایش ارزش داشت.

کارهای مختلفی را امتحان کرده بود. آدمی بود که با فکر و تدبیر تصمیم می گرفت. در میان همه شغل ها دلش می خواست وارد نیروی انتظامی شود. از سر اعتقاد و باور به این تصمیم رسیده بود. برای همین ایامی که در شُرُف پذیرش و استخدام بود، چند روز را روزه گرفت تا با کمک و عنایت خدا جذب نیروی انتظامی شود. برای همین در نیروی انتظامی هم که بود فراتر از انتظار، خدمت می کرد.

راوی: اسماعیل آیینی (عموی شهید معراج آیینی)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی درک درستی از شهادت نداری

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۰۲ ب.ظ

e226_photo_2019-07-13_22-31-53.jpg

 

نگاهت را که به آسمان بدوزی بالاتر از سرخی شهادت رنگی نیست و افتخاری برتر از واژه شهید نخواهی یافت.

زمینی که شوی و همه چیز را در چارچوب نگاه اداری تفسیر کنی و میز را یک اصل بدانی، جور دیگری خواهی شد.

لفظ شهید را حذف کردند با این وهم که واژه سردار بالاتر از آن است! هر شهیدی سردار است اما هر سرداری سربدار و شهید نیست.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

معراج آیینی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۵۵ ق.ظ

نام شهید "معراج آیینی" را نخستین بار از همسر یکی از جانبازان مدافع حرم شنیدم. نامش خاص بود و در ذهنم حک شد. پیشنهاد او برای نوشتن کتاب خاطرات شهید را به دلیل مشغله فراوان رد کردم. درباره شهید، تحقیقی کوتاه در فضای مجازی داشتم و همان خاطره معروف که درباره شهادت او و عنایت امام عصر(عج) است را خواندم. این خاطره زیبا هم در ذهنم حک شد و چندباری در بعضی یادداشت ها و یا روایتگری ها از آن بهره بردم.

سفری فراهم شد به مناطق مرزی شمالغرب. زیارت قبور مطهر شهدای مرزبان و منظره کوهستان های مرزی، یاد شهید معراج را دوباره در ذهنم زنده کرد. طبق عادتی که در بازی با کلمات دارم شروع کردم به جمله سازی: از شهید "آوینی" تا شهید "آیینی"! "آوینی" آوای وصال و شهادت را از جبهه به شهرها آورد و "آیینی" آیین نسل جنگ را در مرام خود احیا کرد. آوینی و آیینی هر دو شهید بعد از جنگ هستند. رسالت آوینی این بود که پیام شهدا را به نسل بعد برساند، رسالت آیینی این بود صدق وعده امام را نشان دهد که  "خدا می داند راه و رسم شهادت کور شدنی نیست." شهدا به معراج رسیدند، آوینی پیام شهدا را به آیینی رساند تا معراج به شهدا برسد! و...

سفر تمام شد. هنوز یکروز نگذشت که پیامی از فرستنده ناشناس به دستم رسید که باز هم دعوت به بازنویسی خاطرات شهید آیینی بود. پیام از طرف همسر بزرگوار شهید بود.

خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید کار بازنویسی خاطرات شروع شد. می گویم بازنویسی چون به عنوان کسی که توفیق داشته ام کتاب های متعددی درباره شهدا بنویسم اقرار می کنم کار اصلی کتاب در زمینه جمع آوری و تنظیم و روان نویسی خاطرات را همسر محترم شهید انجام داده و من فقط به بازنویسی خاطرات پرداختم. نیّت همسر شهید این است که لبخند رضایت بر چهره پدر و مادر شهید نشانده و از این رهگذر، فیض قرب الی الله را بیشتر نصیب خود سازد. بی شک رسالت زینبی این بانوی بزرگوار به تأسی از پیام رسان بزرگ نهضت عاشورا، مکمّل راه و پیام شهید است؛ به امید شادی دل نازنین ام الشهداء فاطمه زهرا سلام الله علیها.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

انسان فقط جسم نیست!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۱۰ ب.ظ

در کربلا، کم سخت گذشت؟! تحمل فاجعه ای به این عظمت، کار آسانی است؟ زین العابدین علیه السلام همه این صحنه های دردناکی که شنیدنش هم اشک ما را در می آورد در روز عاشورا دیده و خون گریسته بود.

اما

وقتی از ایشان سوال می شود در ماجرای کربلا، کدام اتفاق برای شما سخت تر بوده، مثل کسی که دست روی نقطه دردش گذاشه باشند، از ته دل آه می کشد و سه بار پشت سر هم می گوید: الشام الشام الشام!!

چرا؟

امام دلیل می آورد: در شام، دورشان حلقه زدند و شمشیر آخته را به نمایش گذاشتند، مقابلشان به هلهله و شادی پرداختند، از بالای بام بر سرشان آب و آتش ریختند، آنها را به محله یهودیان بردند و گفتند: اینها خانواده قاتلان پدران شما در خیبر بودند، سرهای شهدا را درمیان زنان و دختران شهدا به نمایش گذاشته و  گاه لگدمال می ساختند، در خرابه ای بی سقف نگاهشان داشتند و در شب از سرما و روز از گرما آزار دیدند و ...

از نگاه مادی، جان با ارزش ترین کالای حیات است و همین که انسان زنده بماند می ارزد که مدتی درد و مشقّت و تحقیر و شکنجه را تحمل کند. حفظ جان بر همه چیز اولویت دارد؛ اما از نگاه معنوی، انسان شخصیت و عزت خود را برتر از جان دانسته و اسارت در دست ناجوانمردان هتّاک را بدتر از مرگ می داند. آسمانی ها مرگ با عزت را بهتر از زندگی با ذلت می دانند و دنیازدگان و فرومایگان، خورد و خواب و راحتی چند روزه را به انسانیت و شخصیت و عزت خویش ترجیح می دهند.

باید دید انسان را در چه قالبی تعریف می کنیم، جسم خاکی و حیوانی و یا روح آسمانی و الهی؟

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آبروی اهل بیت را نبریم!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۴۰ ق.ظ

گفته اند هر شهیدی را که از میدان می آوردند، زینب سلام الله علیها پیشاپیش جماعت حرکت می کرد تا حسین بداند شریکی برای غمهایش و مرهمی بر زخم غربتش دارد.

زینب بود که دوید و پیکر شش ماهه برادر را از دستش گرفت و به گوشه ای برد، مبادا که حسین با بدن غرق به خون علی اصغر، چشم در چشم رباب، اشک شرمندگی بریزد.

یک جا بود که از میدان شهید آوردند؛ اما زینب از خیمه تکان نخورد و بیرون نیامد. آنگاه که پیکر دو فرزند شهیدش محمد و عون را به دوش می کشیدند، زینب خود را نشان نداد مبادا که حسین از نگاه او ، خجالت بکشد.

پای مان را جای پای شهدا اگر می گذاریم و دم از حسین و یازانش می زنیم، خدا کند مراقب باشیم رفتار و گفتارمان باعث خجالت اباعبدالله نشود. "کونوا لنا زینا ..." صورتمان شبیه شهدا بشود، سخت نیست؛ مرد آن است که سیرتش رنگ و بوی شهدا را داشته و رفتارش دیگران را به یاد خدا و دوستان خدا بیندازد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خود حسین را عشق است!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۲۴ ب.ظ

می گوید: هیأت و هیأتی را چه به این حرف ها؟ ما فقط امام حسینی هستیم و بس، سیاسی نیستیم!

گفتم: اشکالی ندارد، همان امام حسینی بودن کفایت می کند. شما امام حسینی باشی یزیدیان دنیا تحملت نمی کنند. اگر دیدی آمریکا و اسرائیل و انگلیس کاری به کارت ندارند، در امام حسینی بودن خودت شک کن.

امام حسینی که باشی، درد کودکان گرسنه یمن و زخم آوارگان فلسطین و عراق و سوریه و لبنان و افغانستان و کشمیر و نیجریه و ... درد توست. اگر دیدی نسبت به آنچه بر مظلومین عالم می گذرد، بی تفاوت نیستی، امام حسینی هستی. سیاسی بازی را بی خیال!

حسین مصداق تجمیع دین و سیاست است، عشق به نماز و قرآن و عبودیت و مقاومت و ذلت ناپذیری تا آخرین نفس، غایت تربیت مریدان حقیقی اباعبدالله است. حسین علیه السلام آموزگار قرائت فردی و اجتماعی از مکتب اسلام است. در خلوت و جلوت، مسلمان واقعی که باشی، امام حسینی شده ای.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی خدا هست

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۲۱ ق.ظ

آنچه حسین از آن گذشت فقط جان و مالش نبود که این البته خود، کاری بزرگ و بی مانند است. دل بریدن از زندگی و خریداری مرگی سخت با عطش و غربت و آتش، آسان نیست.

حسین علیه السلام از محبت همسر و فرزند و اهل و عیال نیز گذشت و می دانست با رفتنش، دستکم چهل روزی گرد اسارت و آوارگی بر وجودشان خواهد نشست.

حسین از آبرویش نیز گذشت. قیام بر ضد حاکمی ناجوانمرد که همه رسانه ها را برای تخریب شخصیت او بسیج کرده و تهمت ها روانه اش می ساختند، شهادت روح در مقتل شبهات و زخم زبان ها بود.

حسین از دشمن خود هم گذشت. حرّ همانی بود که با سپاهش راه را بر او بست و او و خانواده اش را بیابان نشین ساخت و از آب دورش نگاه داشت و ...بی هیچ منّت و سرزنشی او را هم بخشید.

حسین از داغ دلش نیز گذشت و نشکست. همه خون جگرهایی که از مصیبت عزیزانش خورد، یک جا در قطرات زلال خون شش ماهه اش جمع کرد و به آسمان ریخت و گفت: هوّن علیّ ما نزل بی، انه بعین الله. همه آنچه بر من گذشت گواراست چون خدا می بیند.

دلت را که به خدا بدهی زندگی فقط محل گذر است و در پیچ و خم شدائد دنیا و فشارهای زندگی، بی تاب نمی شوی. رمز آرامش و استحکام و مقاومت در برابر سختی ها این است که بدانی هدف داری و هدفت فراتر از همه تعلقات مادی دنیاست. خدا که باشد چیزی کم نداری و کم نمی آوری.

إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ *الاحقاف13*

همین منطق است که شهادت را در کام یک نوجوان، احلی من العسل می سازد و طومار تکبر و ضعیف کشی یزیدیان را با سحر کلام بانویی اسیر در هم می پیچد که تمام قد ایستاد و ایستادگی سرخ خویش را اینگونه معنا داد: وما رأیتُ الّا جمیلا.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دست در دست که داری؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۸، ۰۴:۳۲ ب.ظ

دعوا، دعوای شخصی که نبود! یک حسینی باشد و یک یزیدی و با هم نسازند و آواز جنگ سر بدهند.

قیام و جهاد فقط تکلیف حسین علیه السلام نبوده و یک طریقت ماندگار و خط و مشی جاودان برای مسلمین حقیقی است. برای همین است که فرمود: مثل منی با مثل یزید بیعت نمی کند.1

هم حسین علیه السلام مصداق یک راه است و هم یزید برآمده از یک مسیر مشخص.

حق و باطل با هم جمع نمی شوند مگر در کالبد نفاق. راه حسین را اگر می جویی ببین دستت در دست چه کسی است؟ ظلم را تأیید نکن تا ادعای سلم لم سالمکم و حرب لمن حاربکم تو صادقانه باشد.

انتخاب با خودت است. کدام راه را می پسندی؟

1- مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَهُ /اللهوف، ص 22

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عزاداری در ساعت اداری ممنوع!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۳۷ ق.ظ

به فتوای مراجع و البته به حکم عقل، عزاداری کارمندان در ساعات اداری اگر موجب تضییع حقوق ارباب رجوع شود جایز نیست.

بعضی نهادهای مهم که با زندگی مردم سر و کار دارند مثل دادگستری و نیروی اننظامی و شهرداری و ... باید مراقب باشند به بهانه عزاداری، امور مردم معطل نمانده و حق الناسی بر گرده شان سنگینی نکند.

اگر واقعا عشق به اهل بیت در سینه این عزیزان موج می زند در ساعات غیر اداری و قربتا الی الله و بدون دریافت حقوق دور هم جمع شده و عزاداری کنند. 

اینکه یک اداره را به حالت تعطیل یا نیمه تعطیل دربیاوریم و داد مردم را بلند کنیم خدمت به دستگاه اباعبدالله تلقی نمی شود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خودِ گمشده!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۷ ق.ظ

بعضی کارها هستند که ذاتشان پلید است و انسان ها بی هیچ راهنما و مرشد و پیامبری هم می توانند بنا بر حکم باطن خویش (عقل یا همان پیامبر درون)، قبح آن را درک نمایند.

دزدی، چپاول، خیانت، دروغ، تجاوز، تهمت، مردم آزاری و زورگویی و ضعیف کشی و بی رحمی و ... از جمله اموری است که حتی اگر هیچ دینی هم درباره عیوب آن حرفی نزده باشد، انسان ها به حکم انسانیت و فطرت، بدی آن را متوجه می شوند.

پیامبر بیرون (نبی) در واقع عنصر کمکی و یاور پیامبر درون بوده و عامل محرّک، مکمل و احیاگر فطرت و وجدان بشر محسوب می شود.

در همه اعصار و در بین همه اقوام، دزدی و چپاول و خیانت و دروغ و تجاوز و تهمت و مردم آزاری و زورگویی و ضعیف کشی و بی رحمی، امری نکوهیده و ناموّجه به شمار آمده است.

ظاهر واقعه عاشورا، نبرد مسلمین با مسلمین بود. سربازان یزید هم مدعی دین مداری و معنویت و عبودیت بودند. هر دو طرف میدان، نماز می خواندند.

عده ای از لشکریان یزید از سر دنیاپرستی و رفاه طلبی به جنگ با حسین رفتند و عده ای نیز از سر غفلت و بی خبری. حتی اگر ادعای دسته دوم را بپذیریم؛ اما آنچه در عاشورا گذشت نشان داد دین تنها لقلقه زبان و پوسته ای سطحی برای مدعیان اسلام اموی بوده است.

ممانعت از دسترسی به آب، قتل طفل شش ماهه، آتش زدن خیمه زنان و کودکان و ... می توانست دل هر انسانی را به درد آورده و ذهن او را در مقابل این همه ناجوانمردی و حیوان صفتی به سوال وا دارد.

همین است که حسین علیه السلام در لحظات آخر عمر شریفش، جانش را در حلقوم خویش آورد و فریاد مردانگی و غیرت و شرف سر داد که: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.

این پیام تنها افشاگر ماهیت سپاهیان سیاه یزید نیست؛ خط روشنی است در تعیین مرز انسانیت با پلشتی و ددمنشی.

انسان اگر انسان باشد و تنها به پیامبر درونش رجوع کند و از وجدانش پیروی نماید شاهد این همه فجایع بشری و غارتگری و خیانت و سبعیت نبوده و نخواهیم بود.

مشکل بشریت در ارتکاب جنایت و نامردی، فاصله گرفتن از اصالت انسانی خویش است. از نهضت کربلا اگر همین یک پیام هم به جهانیان برسد، راه حسین تا ابد زنده می ماند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دم بعضی از دوستان گرم!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ق.ظ

از دوستانی که لطف می کنند بعضی مطالب وبلاگ را با ذکر منبع در گروه ها و شبکه ها و صفحات مجازی خود منعکس می کنند سپاسگذارم.

بعضی دوستان هم بدون ذکر منبع به ارسال مطالب وبلاگ اقدام می کنند که باز هم دستشان درد نکند.

بعضی عزیزان متأسفانه تعدادی از مطالب را به نام خود در صفحات دیگر ثبت کرده اند که کار درستی نیست.

خودم تا الان هر مطلبی را از کس دیگری در وبلاگ قرار داده ام با ذکر مأخذ بود.

بعضی دوستان مثل پسر فلان امام جمعه هم نشسته اند پای وبلاگ که از لا به لای مطالب چیزی برای گزارش دادن و پرونده سازی عایدشان شود که به آنها هم خدا قوت عرض می کنم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روضه محمدحسین

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۲۴ ب.ظ

 

محرم برایش شکارگاه بود. چطور؟

عرض می کنم خدمتتان.

هر جا که می خواست خانه اجاره کند به صاحب خانه می گفت: این منزلی که به من اجاره می دهید قرار است پاتوق تعدادی جوان مجرد دانشجو بشود. هر از گاه دور هم جمع می شویم و روضه و اشک و سینه زنی داریم.

اینها را می گفت که صاحبخانه از ته دل راضی باشد.

دم محرم، سرتاسر خانه را پرچم سیاه می چسباند. خانه می شد حسینیه.

توی دانشگاه هم یک هیأت راه انداخته بود. آن جا یک هیأت عمومی بود. جوان های دانشجو را یکی یکی جذب می کرد. با آنها رفیق می شد و به بهانه روضه و رزق اباعبدالله آرام آرام تبدیلشان می کرد به یک جوان صالح و عاشق حسین علیه السلام.

هیأتی که در خانه داشت انگار خصوصی بود. نه این که خصوصی باشد عده ای بیایند عده ای نه؛ خیر! هر کس دلش می خواست می توانست بیاید. سینه زنی و روضه هایش اما برای بچه های اهل حال بود.

دم محرم برای بچه ها عدسی درست می کرد. می گفت عدس، اشک چشم ها را زیاد می کند.

صدایش زببا نبود. اما می خواند. ساده و صمیمی. 

این وسط با روضه علی اکبر حال خوشی داشت.

داد می زد: انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی جگری داشته باشی

انگار بنا نیست که ای پیر محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی.

 

شادی روح شهید مدافع حرم محمدحسین محمدخانی صلوات.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در فتا و دادگستری بابل چه خبر است؟

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۰۶ ب.ظ

نامه سرگشاده به ریاست دادگستری استان

ریاست محترم دادگستری استان مازندران با سلام و تسلیت ایام سوگواری حضرت اباعبدالله علیه السلام

احتراما به استحضار می رساند:

سال گذشته پلیس فتای بابل با شکایت از یک کانال تلگرامی مدعی شد که توانسته ادمین آن را شناسایی کند.

پلیس فتا ادمین شناسایی شده! را احضار و لوازم ارتباطی از جمله سیم کارت او را ضبط نمود و گزارش تکمیلی را با همین مستندات به دادگاه فرستاد. با این حال این کانال همچنان به فعالیت خود ادامه داده است.

کسی که کمترین شناختی از امور فنی مرتبط با فضای مجازی داشته باشد می تواند متوجه شود که یا ادعای کشف ادمین کانال مزبور اشتباه بوده و یا استمرار فعالیت آن به رغم در اختیار داشتن سیم کارت و توانایی در انحلال، نکته دیگری را به ذهن ها متبادر می سازد! جالب این که این فرد با همین گزارش غیرتخصصی به طور غیابی در دادگاه به حبس محکوم شد.

چندی پیش بعد از انتشار تصاویر هنجارشکنی سد لفور و واکنش عجیب مقامات قضایی، تحقیق غیر فنی و میدانی برای شناسایی ادمین یکی دیگر از کانال ها آغاز شد و به رغم ضبط وسایل شخصی دو خبرنگار و بازرسی از خانه و چند بار بازجویی و ... هیچ دستاوردی عاید عزیزان متخصص ما نگردید و آن کانال نیز توانست در سطحی وسیع تر به فعالیت خود ادامه دهد.

در این بین اما هر از گاه در سایه غفلت و بی اطلاعی بعضی حضرات شاهد انتشار رسمی تصاویر هنجارشکنانه توسط صفحات مجازی بعضی گالری ها، باشگاه ها و تورهای گردشگری هستیم. هنوز از میزان محکومیت این قماش اراذل هنجارشکن مجازی خبری به گوش نرسیده است.

اخیراً یکی از بسیجیان شهر که در جمعی، پلیس فتا را با استناد به همین مسائل، فشل نامیده بود نیز به دادگاه احضار شد و باید دید قرار است با ضربه ای که به خاطر این انتقاد به اسلام و انقلاب وارد آورده به چه سرنوشتی دچار شود!

چرا با کنایه حرف زدم؟

چون چندی پیش نیز یک پاسدار آزاده عدالتخواه بابت مطلبی که در قالب طنز درباره بعضی قضات نوشته بود یه حبس و شلاق و کار اجباری و محرومیت از بعضی فعالیت های اجتماعی محکوم گردید! این حکم دشمن شکنانه در حالی صادر شد که اگر این برادر پاسدار در قالب عضویت شورای شهر به آتلیه ای می رفت و زنی نامحرم را در آغوش می کشید و آبروی یک شهر را در بین همه ایرانیان سراسر عالم به دستمایه طنز و تمسخر تبدیل می ساخت هم به چنین مجازاتی نرسیده و می توانست با ادامه حضور در شورا همچنان به ریش ملت پوزخند حواله کند.

انتقاد از سرعت عمل آقایان در برخورد با منتقدان انقلابی به این دلیل است که فی المثل پرونده شکایت یک بسیجی آمر به معروف که بیش از یک ماه پیش مورد حمله اوباش قرار گرفته هنوز به جایی نرسیده است.

غرض آنکه شما هر نمره ای به این عملکرد دستگاه قضا و فتا و بازتاب اجتماعی رفتارها و تدابیرشان می دهید ما هم همان را قبول داریم.

والسلام التماس دعا.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حمله دختران اوباش به یک بسیجی در بابل!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۴۱ ق.ظ

سه شنبه یکم مرداد، بابل میدان جمهوری اسلامی، ساعت 22- 22:30 ، چهار دختر سوار بر خودروی پراید اقدام به رفتارهای هنجارشکنانه و کشف حجاب نمودند که با تذکر لسانی یکی از بسیجیان مواجه شدند.

این چهار دختر جوان که حالتی غیرطبیعی داشتند ماشین خود را به خودروی این بسیجی کوبیده و لحظاتی بعد با چاقو به وی حمله نمودند که تنها موفق شدند به ماشین او صدماتی وارد کنند.

گزارش این هنجارشکنی همراه با مستندات آن به نهادهای انتظامی و قضایی شهر ارائه گردید که متأسفانه همچنان در انتظار اقدام مسئولان ذی ربط به سر می برد!! علت رسانه ای نشدن این ماجرا، انتظار واکنش درخور و پیگیری مسئولان ذی ربط بود که ظاهرا فایده ای در بر نداشت.

 دردمندانه باید گفت بعضی سهل انگاری ها منجر به بی پروایی و شهامت اوباش گردیده که علاج آن اهتمام ویژه مسئولان قضایی و انتظامی را طلب می کند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا