اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۹۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایثار و شهادت» ثبت شده است

خودش را نمی دید!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۵۱ ق.ظ

شهید میرهادی خوشنویس

 

برای نوجوانی پانزده شانزده ساله، در شهری کوچک که خیلی ها با یک دیگر آشنا هستند، ورود به عرصه پر خطر انقلاب و در افتادن با عمّال رژیم و مرگ بر شاه گفتن ها و اعلامیه های امام را پخش کردن و تحریک هم کلاسی ها برای تعطیلی کلاس و پیوستن به تظاهرات و تعقیب و گریز و ... آسیب زا و پر مخاطره است. از کجا معلوم انقلاب مردم پابرهنه با دست های خالی به ثمر رسیده و نتیجه بدهد؟

شب ها با خستگی اما پرانرژی راه می افتاد همراه بزرگ تر ها می رفت سراغ قمارخانه ها و مشروب فروشی ها و کاباره ها، بساط فساد را به هم می ریخت. رژیم روی بابلسر حساب ویژه ای باز کرده بود. یک سرمایه گذاری اقتصادی و فرهنگی در پس پرده طرح های سیاسی طاغوت برای اشاعه فساد و تباهی در کنار سواحل زیبای شمال به خصوص شهر مشهور و پر جاذبه بابلسر در جریان بود. امثال میرهادی در چنین فضایی دنبال جلسات قرآن و دعا و وعظ بودند و اراده کردند تا بساط هر آن چه که جوان پاک شیعه را به لجنزار غفلت و سیاهی می کشاند از عرصه شهر محو کنند.

میرهادی به حکم آن چه که فطرتش می گفت و آن چه که در بیانات امام و آثار مطهری و مفتح و هاشمی نژاد و دستغیب خوانده بود خودش را در مقابل دیگران مسئول می دانست. نمی توانست بنشیند گوشه ای و گسترش فساد و پر پر شدن روح زلال جوانان و نوجوانان شهرش را ببیند و واگذار کند به تیر غیب!

وقت می گذاشت و با هم سن و سال هایش صحبت می کرد. طرح دوستی می ریخت و از راه و رسم اسلام برایشان می گفت و جلوه های نورانی حیات قرآنی را برایشان ترسیم می کرد.

فرزند هشتم خانواده بود. شکر خدا پدر کسب و کار به راهی داشت. از پول توجیبی هایش سهمی هم برای نیازمندان کنار می گذاشت. گاهی همه اش را می داد به فقیری که در اطراف شهر می شناخت یا دل کودک یتیمی را شاد می کرد یا دوستی تازه را به سمت خود جذب می نمود وپایش را می کشاند به جلسات مذهبی.

به سپاه هم که رفت احساس کرد بیشتر می تواند به مردم خدمت کند و فایده بیشتری به دیگران برساند. در جبهه هر جا که کار سخت می شد خودش را می رساند. فرمانده بود اما ژست فرماندهی نمی گرفت. کمتر می خورد که به دیگران سهم بیشتری برسد. سنگر را جارو می کرد. غذا را زودتر به دست همرزمانش می رساند و شهردارشان می شست. ناغافل پوتین هایشان را واکس می زد و لباس های کثیف شان را می شست. بچه ها می دویدند کار را از دستش بگیرند؛ اما مجالشان نمی داد. این مرد نجیب پر کار خدمت رسان، همان فرمانده قاطعی بود که دستوراتش را کسی پشت گوش نمی انداخت. جسم میرهادی انگار با آن غذای کم و ساده و انبوه کار، خستگی را به خود راه نمی داد که نیمه های شب، روح بیدارش را در گوشه ای خلوت یاری حضور رسانده و سجده های طولانی و قنوت های نورانی اش را تاب می آورد. سرخی چشمانش اما راوی شب زنده داری ها و جنب و جوش هایش بود. آخرین روز ماه مبارک رمضان بود که دمای پنجاه درجه جنوب و فشار کار و تحرک بالا و غذای ساده و ... یک بار او را راهی اورژانس نمود.

می آمد پشت جبهه هم غذای خوب نمی خورد و جای راحت و گرم و نرم نمی خوابید. دلش پیش بچه ها بود. پیش دوستان و همرزمان و نیروهایش که در گرما و سرما و کم غذایی و خطر، روی خاک پاک جبهه دراز می کشند و زیر سقف آسمان به خواب فرو می روند. دوست داشت با آنها همراه باشد و لحظه ای از یادشان غافل نماند.

مجروح شد و او را بردند بیمارستانی در مشهد. غربت و تنهایی را تحمل کرد؛ اما نگذاشت کسی متوجه شود. مبادا که خانواده اش به زحمت بیفتند.

روزها مغازه پدر می ایستاد در فروش لوازم خانگی کمک کارش باشد. همان جا هم دوستانش به او سر می زدند و اگر می دید گره ای در کارشان است برایشان قدمی بر می داشت. سر فرصت می رفت سراغ بچه های شهدا. با کودکان خردسال و یتیم شهدا هم بازی می شد و دلشان را به دست می آورد و لبخندی روی لبشان می نشاند.

آن موقع در شرایط سخت تحریم اقتصادی، بعضی ها از سفر حج که بر می گشتند در حد یک وانت، بار و سوغات با خودشان می آوردند. میرهادی از سفر حج فقط یک اسباب بازی آورد و داد دست فرزند یک شهید.

نشستند زیر پایش، تو که در مدرسه و درس و بحث موفق بودی و حریف کتاب هایت می شدی و مغزت کشش بالایی داشت ومطالعات جنبی و معلومات عمومی ات هم نشان از فکر پویا و قدرت ذهنی ات داشته بلند شو همتی کن و درست را ادامه بده دانشگاهی برو و ...

گفت به یک شرط می روم دانشگاه آن هم این که تا آخر عمر کار فرهنگی کنم و مزدی در ازایش نگیرم و شما هم مخالفتی با این راه من نداشته باشید. دوست ندارم باری روی دوش بیت المال بگذارم. دانشگاه دولتی که درس می خوانم باید چند برابرش به مردم نفع برسانم. در جبهه یک بار ماشینش چپ کرد. خسارتش را تا ریال آخر داد و خوب و سرپایش کرد تا اندک دینی از بیت المال بر گرده اش باقی نماند.

رفت فردوسی مشهد رشته فیزیک. به شهر که می آمد وقتی می گذاشت و به درس و بحث نوجوان ها کمک می کرد. می شناخت یا نمی شناختشان فرقی نمی کرد. دوباره نشستند زیر پایش تو که این قدر خوب با نوجوان ها ارتباط برقرار می کنی و این قدر خوب درس را برایشان هجی می کنی و دستشان را می گیری، خب همین جا بنشین پشت جبهه کار علمی و فرهنگی کن. خط می روی که چه بشود؟ آن جا بچه های دیگر هستند. بمان اصلا به مادر پیرت خدمت کن...

می گفت: برادرها و خواهرهای دیگر من می توانند به مادر کمک کنند، سنگر درس و تحصیل هم بی محصل و آموزگار نمی ماند؛ اما جبهه ها نباید خالی باشد. بچه های مردم آن جا جلوی گلوله و خمپاره، سینه سپر می کنند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و تنهایشان بگذارم.

زیر لب می گفتند: همه اش دیگران؟ پس خودت چه؟!

خودش را به هر مشقتی بود با خودروهای عبوری، تکه تکه از مشهد به جنوب می رساند و در عملیات شرکت می کرد. والفجر هشت، کربلای پنج و کربلای ده و ... عرصه حماسه آفرینی این جوان دانشجو و فرمانده غیور جنگ بود.

در کربلای پنج وقتی بچه های گردان باید عقب نشینی تاکتیکی می کردند، با یک نفر دیگر ایستاد، پوشش ایجاد کرد تا دشمن مشغول شود و بچه ها راحت تر به عقب بروند. تن مجروحش را داشتند به عقب می آوردند. در راه، نگاهی به اطراف انداخت. دید مجروحان دیگری هم هستند. خودش را فراموش کرد. گفت بروید کمک آنها. به حرف و توصیه اکتفا نکرد. خودش هم به یاری شان شتافت با این که خون از سرتاسر بدنش جاری بود.

بهار زیبای سال شصت و شش، داشت با چند نفر از مسیری عبور می کرد برای بازدید از محوری که به دستشان سپرده بودند. بچه های جهاد مشغول فعالیت بودند، جایی میان بانه و سردشت در غرب کوهستانی کشور. صدای تیر و گلوله و انفجار بالا گرفته بود. بچه های جهاد از دیدن آنها خوشحال شدند. پردیدند جلوی شان را گرفتند. تعدادشان زیاد نبود اما در این وانفسای تک غافلگیر کننده دشمن، همین تعداد رزمنده هم می توانستند جهادی ها را از حجم آتش مهاجمین رهایی ببخشند.

با دوستانش از ماشین به پایین جست. باید می رفتند بالای کوه. بچه های جهاد آن جا را با دست نشان می دادند که دشمن معبری پیدا کرده و می خواهد روی ارتفاعات مستقر شود و جاده را بگیرد زیر آتش سنگین و بعد بیاید پایین، منطقه را تصرف کند و زحمت رزمنده ها و این همه خونی که برای آزادی این سرزمین ریخته شد را هدر بدهد و ... درنگ جایز نبود.

بچه ها خودشان را با بالای کوه می رساندند. میرهادی کمی عقب مانده بود. از او بعید بود. فرمانده ای جسور و چابک نباید از هم رزمانش جا بماند. فرصت برای فکر کردن باقی نمانده بود. تیر دشمن از همه طرف فرود می آمد. باید بچه ها به نوک قله می رسیدند تا دشمن را عقب زده و منطقه را نجات دهند. تا آمدن نیروهای کمکی ممکن بود دیر بشود. گاهی بر می گشتند به عقب، نیم نگاهی به میرهادی می انداختند که آهسته و با طمأنینه گام بر می داشت. عقب مانده بود اما معلوم بود که به هر سختی هست می خواهد خودش را به آن بالا برساند. می داند اگر در بین راه بماند شاید بقیه هم سست شوند. شاید به تردید بیفتند. شاید انگیزه شان از بین برود و جلوی آتش دشمن کم بیاورند.

بالاخره بچه ها رسیدند آن بالا و نیروهای دشمن را نشانه گرفتند. پیش خودشان گفتند میرهادی به رسم معمول، کم غذا خورده و زیاد کار کرده و بدنش خالی شده و کم آورده است. همین که دارد می آید بالا یعنی حالش خوب است. بیاید کمی استراحت کند کنار هم دشمن را می زنیم عقب. حجم آتش دشمن داشت کمتر می شد. حضور بچه ها آن بالا موثر بود و بعثی ها را عقب راند. بچه های جهاد حالا می توانستند به دور از خطر آتش دشمن به کارشان ادامه دهند و جاده بزنند در دل کوه.

میرهادی تلو تلو خوران به بالای قله رسید. رنگ رخسارش زرد و زار شده بود. به بالا که رسید و لبخند همرزمانش را دید و از پیروزی شان مطمئن شد، تبسمی سخت بر لبانش نقش بست و خودش اما نقش بر زمین شد. دویدند طرفش. روی کمرش جای چند گلوله حک شده بود. تیر خورده بود اما نخواست روی خاک بیفتد. بدن نحیفش را کشان کشان به ارتفاعات رسانده بود. نیفتاد تا پای کسی شل نشود. آن بالا پیکر بی جانش روی خاک نقش بست، اما کوه به ایستادگی اش سر تعظیم فرود آورد. باد لباس هایش را به حرکت وا می داشت. درست مثل پرچمی که بعد از فتح قله برافراشته می ماند.

"تو اگر مسلمانی چگونه یاور مسلمان نیستی... مگر مسلمان یاور ضعیفان نیست؟"1

1- فرازی از وصیت شهید میرهادی خوشنویس

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حبیب الله لطیفی

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۴۸ ق.ظ

929ebaf3-51dc-4110-946c-4e9450a599f6_btd8.jpg

 

بایدها

تمام زندگی اش در یک اتاق دوازده متری جا می شد. با همان درآمد اندک برای خودش سال خمسی داشت و وقتش که می رسید می نشست به حساب و کتاب که بدهکار امام زمان نباشد. به همان میزان که در انجام واجبات جدی و مصمم بود در انجام مستحبات اولویت بندی می کرد. عاشق زیارت بود؛ اما به استناد حرف امام که مبادا جبهه خالی بماند اولویت اولش را گذاشته بود برای کارهای جنگ؛ مگر اینکه فرصتی و فراغی ایجاد شود. عاشق زیارت خانه خدا بود؛ اما باز هم جبهه را ترجیح داد و نرفت.

 از پشت میز نشینی دل خوشی نداشت. با این که به فکر و نبوغش نیاز داشتند و مسئولیت های خوب و بی خطری برایش فراهم بود؛ اما آن قدر اصرار می کرد تا مسئولیتی به او بدهند که حتما در خطوط اصلی جنگ با دشمن باشد.

 

پیشتاز

نبوغ فقط این نیست که در خواندن و نوشتن و یادگیری و سخن گفتن سرآمد جمع باشی.

نبوغ فقط این نیست که در ورزش بدرخشی و مثلا بشوی عضو تیم منتخب فوتبال شهر که اگر روزی نباشی کار تیم گره بخورد.

نبوغ فقط این نیست که از کودکی داغ مادر ببینی و شرایط تجدید فراش پدر به گونه ای باشد که مجبور شوی در اتاقی مجردی، روی پای خودت بایستی و کم نیاوری.

نبوغ فقط این نیست که در کارت ابتکار و استعداد نشان بدهی و همان اول ورودت چنان همه را خیره توانایی هایت کنی که دوره ویژه برایت بگذارند و زود به جایگاهی بالا برسی و مسئولیتی سنگین به تو بسپارند.

اما اگر اینها علامت نبوغ است، حبیب از همه این ویژگی ها برخوردار بود. از مقطع راهنمایی که وارد عرصه مبارزه شد، شعر و سرود می سرود و هنر را به میدان نبرد با ظلم می آورد، حرفهایش عالمانه و دلنشین بود، منتخب فوتبال شهر، بی حضور او لنگ می زد؛ از کودکی روی پای خودش ایستاد و کم نیاورد، همان ابتدای ورود به سپاه، استعداد فوق العاده اش کشف شد و او را برای دوره های خاص به تهران فرستادند و ...

یک نبوغ دیگر هم داشت که مکمل همه ویژگی هایش بود. مواظب بود خدا از او نرنجد! آن روزها حرف و حواشی درباره امام جمعه زیاد شده بود. یک شب توی سپاه همین بحث مطرح شد و بررسی جوانب موضوع نشان داد که این شایعات دروغ بوده. حبیب معطل نکرد. همان نیمه شب راه افتاد و رفت از امام جمعه حلالیت طلبید. بعضی ها هم او را به خاطر شتابش دست انداختند. گفتند: حالا صبر می کردی صبح می شد. اما همین جدیت او در عمل به تقوای الهی، درسی شد برای سایر نیروها و خط پایانی برای حرف ها و شایعه ها که دیگر به راحتی پشت سر کسی چیزی نگویند و نشنوند.



 

 

کارگاه انسان سازی

اگر فکر و حرفی اشتباه در کلام و رفتار کسی می دید با حوصله و متانت می ایستاد و با او بحث می کرد. از قرآن و نهج البلاغه و احادیث، دلیل می آورد و هیچ گاه از کوره در نمی رفت.

فرمانده بود؛ اما اگر از زیردستانش خطایی می دید و لازم بود از باب امر به معروف و نهی از منکر حرفی بزند، آنها را به کناری می کشید و به آرامی تذکر می داد. خودش هم می خندید تا فضا تلطیف شود. آخرش آهسته با دست به صورت طرف می زد و می گفت: چله! 1 هیچ کس از تذکر دادنش ناراحت نمی شد و همه این اصطلاح با مزه اش را دوست داشتند. این رفتارش باعث می شد نیروها شرمنده محبتش شده و دیگر اشتباه قبلی را تکرار نکنند.

1- یعنی دیوانه!

 

 

مسأله شناسی

صحبت های حبیب برای همه تحسین برانگیز بود. اصلا به سن و سالش نمی آمد بتواند اینطور مسلط و مستدل در جمع بایستد و سخنرانی کند. بچه های مدرسه قرار هفتگی داشتند، چهارشنبه ها جمع می شدند میدان امام اسدآباد و نماز وحدت می خواندند. آن روز حبیب میکروفن را دست گرفت و ایستاد به سخنرانی. هم محتوای حرف هایش جذاب و آموزنده بود هم نحوه بیانش گیرا و شنیدنی و تحسین برانگیز.

حاج آقا هدایتی هم آن جا نشسته بود. ایشان قبل از انقلاب از قم به اسدآباد تبعید شده و با مردم این شهر خو گرفته بود. روحانی فاضل و خوش بیانی بود. از سخنرانی حبیب مبهوت شد. از اول تا آخر حرف هایش را با دقت و حوصله گوش داد. آخرش هم بلند شد و برای تشویق و تشکر از حبیب، کتاب فروغ ابدیت را به او هدیه داد.

نمی دانم چندمین باری بود که حاج آقا حبیب را کناری می کشید و تشویقش می کرد برود حوزه و درس بخواند و استعدادش را بیشتر شکوفا کند و بشود مبلّغ اسلام و .... درست هم می گفت. حبیب نبوغ فراوانی در یادگیری تعالیم دینی و ذوق بسیاری در بیان و شرح و تبلیغ آموخته هایش داشت. می رفت حوزه سری بین سرها در می آورد. جواب جبیب اما همیشه فقط یک جمله بود: امام گفته مسأله اصلی ما جنگ است. الان اولویت من حضور در جبهه هاست. این تکلیف را که خوب انجام دادم انشاءالله بعد از جنگ می آیم حوزه، درس و بحث را هم شروع می کنم...

 

 

 

برای دل حبیب

هوا، هوای عملیات بود. سپاه در آماده باش کامل قرار داشت. من آن روزها در سپاه شهر همدان مستقر بودم و مثل همه همرزمان، گوش به زنگ اعزام و شرکت در عملیات.

این وسط، حبیب هم داشت عروسی می گرفت. تماس گرفت و گفت: قرار شده مراسم عروسی را ساده برگزار کنیم. هفت نفر از طرف داماد و هفت نفر هم از جانب خانواده عروس. هفت نفری که از طرف داماد باید امشب حضور داشته باشند یکی اش خودتی! یکی هم احمد صفی، صادق، شهریار، محمد خزائی و ...

تعجب کردم: الان؟! توی این شرایط جنگی؟ حبیب جان می دانی که وضعیت حساس است. هر آن ممکن است خبرمان کنند اعزام شویم خط. بعید است اجازه بدهند اصلا از سپاه خارج شویم و ...

حبیب مکثی کرد. کمی در فکر فرو رفت. لحن صدایش ملایم تر شد. هیجان اولیه اش رنگ باخته بود؛ اما با همان صدای ملایم هم دوباره تقاضا کرد که هر طور شده خودمان را به جشن کوچکش برسانیم.

قولی ندادم ولی گفتم تلاشم را می کنم. باید می رفتم سراغ فرمانده و راضی اش می کردم. راضی کردن فرمانده ها برای خروج از سپاه در شرایط آماده باش تقریبا بعید به نظر می رسید. حق داشتند مسئولیت آنها هم سنگین بود. دلم پیش حبیب بود. روی ما حساب کرده بود. مرد هست و یک شب عروسی. دوست دارد بهترین رفقایش کنارش باشند. اگر نمی رفتیم احساس تنهایی می کرد. دلم نمی آمد رفیق خوبم شب عروسی اش را با دلتنگی طی کند. دل به دریا زدم و با توکل بر خدا رفتم پیش برادر شادمانی، فرمانده عملیات. قضیه را صاف و صادق برایش مطرح کردم. هر لحظه احتمال می دادم حرفم را قطع کرده و مخالفتش را با صراحت بیان کند. عجیب بود. انگار خدا توی دلش انداخته بود که با ما راه بیاید. شب جمعه بود و دم اذان مغرب. گفته بودم امشب را اجازه بدهند برویم آخر شب بر می گردیم. دلم نمی خواهد حبیب ناراحت شود.

شادمانی دستی به شانه زدم. با رویی گشاده گفت: امشب را همان جا بمانید. جمعه هم پیشش باشید و تنهایش نگذارید. شنبه اول وقت خودتان را برسانید اینجا. سلام گرم مرا هم به حبیب برسانید و حسابی به او تبریک بگویید...

اصلاً برایم باور کردنی نبود. زود بچه ها را خبر کردم. با عجله راه افتادیم و نیم ساعته خودمان را رساندیم اسدآباد، خانه حبیب.

چقدر لباس دامادی به او می آمد. زیبا و نورانی شده بود در لباس سبز و خوش رنگ سپاه. با خوشحالی از جایش کنده شد و ما را یکی یکی در آغوش کشید و بوسید. بعد مرا کناری کشید و گفت: کلی با خدا راز و نیاز کردم و از او خواستم شما را برساند. داشتم پیش خانواده عروس خجالت می کشیدم. الحمدلله که الآن اینجایید. خودش همه چیز را ردیف کرد، الحمدلله...

 

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عاقبت بخیر شد

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۰۹:۵۸ ق.ظ

شهید حسین آخربین

تولد: اردبیل- 25/10/1366

شهادت: انفجار مین-  ارتفاعات کلاشین منطقه سر برد اشنویه- 20/5/1390

مزار: گلزار شهدای اردبیل

 

=علاقه به اهل بیت از کودکی در وجودش ریشه دوانده بود. خادمی می کرد در مجلس عزای اهل بیت. می‌گفت: «می خوام خادم عزادارای امام حسین باشم.»

=اهل روزه مستحبی بود. بعضی اعیاد مذهبی را روزه می گرفت. روزهای شهادت را هم. شاید سِرِّ اینکه ماه مبارک رمضان آسمانی شد همین بود. آخرِ زندگی حسین آخر بین را ببینید. با دهان روزه فدایی معبودش شد.

=هر چه می گذشت تواضعش بیشتر می شد. شبیه درختی که بارورتر می شود و شاخه هایش افتاده‌تر. ندیدم کسی را نصیحت کند. رفتارش بهترین زبان بود، بهترین زبان نصیحت گر.

 =شانزده سالش بود که سفر معنوی حج نصیبم شد. پیش از رفتن گفتم: «حسین جان زن عمو، چی می‌خوای برات سوغات بیارم؟» نگاهم کرد و جواب داد: «هیچی، فقط برام دو رکعت نماز بخونید و دعا کنید عاقبت به‌خیر شم.»

عاقبت به‌خیر شد...

 

=درسش که تمام شد، مشورت گرفت و رفت برای آزمون دانشگاه امام حسین (ع). هم آزمون را قبول شد هم مصاحبه، پزشکی و تحقیقات را. توی دوران تحصیلی اش همیشه یکی از برترین ها بود. تشویقی های زیادی هم گرفت. شاهکار همه این تشویقی ها، تشویقی بود که از دستان مبارک حضرت آقا دریافت کرد.

 

=سه سالی می شد که سرپرستی یک دختر یتیم را برعهده داشت. پنهانی پنهانی. نگذاشته بود اجر و ثواب کارش کم شود. کسی از این قضیه بو نبرد تا شهادتش. تازه قصد داشته پس از بازگشت از منطقه، سرپرستی یک یتیم دیگر را هم بپذیرد که شهید شد.

=هر سال شبهای احیاء، توی مصلای اردبیل سقایی می کرد. نذری بود بین خودش و امام مظلومش علی (ع). هفته پیش از شهادتش مرخصی داشت. لغوش کرد توی منطقه ماند تا بتواند شب‌های احیا بیاید. عمرش کفاف نداد.

 سقایی که یک عمر عزاداران امیرالمومنین را سیراب کرد، با شربت گوارای شهادت سیراب شد.

 

=وقتی حرف ازدواجش شد تماس گرفت و گفت: «من برای انتخاب همسر آینده‌ام شرطایی دارم که باید روز خواستگاری گفته بشه.» پرسیدیم: «خب حالا این شرطا چی هست؟» جواب داد: «مهریه به نیت 14 معصوم 14تا سکه باشه، طرفی که انتخاب می کنید با حجاب باشه و اهل نماز. والسلام.»

=بد حجابی های درون جامعه را که می دید غصه می خورد. راضی نبود از این وضع. می گفت: «با این طرز پوشش ارزش و اعتبار زن توی جامعه پایین می یاد.»

 

=خواستگاری‌ام که آمد قبولش کردم. درست است که سن کمی داشت؛ اما معلوم بود دلش، اخلاقش و  ایمانش طوری است که می شود در کنارش سعادتمند شد. سعادتمند دنیا شد و آخرت.

=وقتی پرسیدم: «برای چی وارد سپاه شدین؟» گفت: «من سپاه رو خیلی دوست دارم. اینجاست که می‌تونم به رهبرم خدمت کنم.»

خدمت به نظام و انقلاب را وظیفه می دانست برای خودش. سر همین وظیفه شناسی‌اش بود که بارها مرا سفارش به صبر می کرد. به صبر بر نبودنش. به صبری که برای اعتلای نظام بود و انقلاب اسلامی. به صبری که پشتیبانش بود تا با خیال راحت خدمت کند.

=به حضورش در سپاه یک جور دیگری نگاه می کرد. خودش را یک خدمتگزار می دانست برای اسلام  و انقلاب. یک شب که مسئول شب گردان بود، آمد کنارم و گفت: «اگه می‌خوای توی وجودت احساس آرامش و سبکی کنی با خودت زمزمه کن؛ همه ما فقط به امام زمان خدمت می کنیم.»

امام زمانی بود. ارادت خاصی به آقا داشت. می گفت: «می خوام تا آخر عمرم جوری زندگی کنم که اول خدا بعد هم امام زمان ازم خوشنود باشن.»

 

=جهیزیه عروسش را که آوردند چقدر با سلیقه و منظم آنها را حمل می کرد. بی خبر از اینکه تا چند روز دیگر باید ساکن خانه آسمانی اش باشد. شاید هم می دانست...

 

=مگر نه اینکه گفته اند دوست باید طوری باشد که انسان را به یاد خدا بیاندازد. حسین آخر بین همین طور بود. صبر عجیبی داشت. همیشه با همین صبرش بود که قوت قلب می داد به ما. حالا که رفته همه افتخارمان این است که با چنین انسانی هم نشین بوده ایم.

=توکل بالایی داشت. می گفت: «اگه همیشه توی هر کاری به خدا توکل کنید، حتماً موفق می شین.»

 

=آخرین تصویری که از حسین توی ذهنم مانده تصویری است که قرآن کوچکش را دست گرفته بود و می‌خواند. خبرش که آمد سنگین و گران بود برایمان. یاد روزی افتادم که توی مراسم تحلیف دانشجویی با حضور حضرت آقا پیمان بستیم. چقدر زیبا به پیمانش عمل کرد.

=نه اینکه ازدواج نیمی از دین را کامل می کند، انگار فقط می خواست با ایمان کامل برود به ملاقات خدا. سال 89 عقد کرد و نیمه شعبان سال 90 عروسی. دهم ماه رمضان همین سال هم به شهادت رسید. بین عروسی تا شهادتش بیست و پنج روز هم فاصله نیفتاد.

یک ماه نشده هم لباس دامادی به تن کرد هم لباس شهادت.

=تازه قرآن خواندنش تمام شده بود که برای تأمین جاده رفتیم. منطقه مه غلیظی داشت.کار سخت شده بود. چند دقیقه از جدایی‌مان نگذشته بود که صدای انفجاری بلند شد. حسین رفته بود روی مین. رفتم بالای سرش. مجروح شده بود. خون زیادی ازش می رفت. خواستیم به بهداری منتقلش کنیم که توی راه پر کشید.

 

=وقتی شهید شد خیلی ها آمدند برای تسلای دل داغدیده مان. با خودم فکر کردم و گفتم حضرت زینب تسلیت گو نداشت که هیچ، با آن همه مصیبت و بلا مورد اهانت هم قرار گرفت؛ اما باز صبر پیشه کرد.

توی مصیبت حسین، از خدا طلب صبر کردم. خواستم ذره‌ای از صبر بی بی دو عالم زینب کبری را به من عنایت کند تا بتوانم داغش را تحمل کنم.

حسین من فدای امام حسین(ع)، فدای جوان رعنای ام لیلا،  علی اکبر. فدای امام زمان و تقدیم به اسلام و انقلاب.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قلب ها، کتابخانه مفاتیح!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۰۹:۵۴ ق.ظ

خواندن دعا و توسل به ائمه معصومین و اولیای خداوند یکی از پناهگاهها و یکی از راههای نجات انسان در زمان احتیاج، اضطرار و اضطراب میباشد. با توجه به این اصل اعتقادی، برادران اسیر دعا در محیط اسارت را انیس و همراه و باعث آرامش روح خود میدانستند. روحانیون اسیر نیز همیشه بچهها را به خواندن دعاها به خصوص تعقیبات توصیه مینمودند؛ اما مشکلی که در این میان وجود داشت عدم دسترسی به کتاب مفاتیح بود.

هر کسی به دعا اعتقاد قلبی داشت و به آن پناه میبرد، از نظر روحی و جسمی سالم مانده و از نظر اعتقادی دچار تزلزل نمی گردید و هیچ وقت فکر خیانت به مملکت و انقلاب و هموطنانش در آن شرایط دشوار اسارت به ذهن او خطور نمی کرد. بلکه همیشه خود را در همه مواقع، حتی در بحبوحه خطر فدای دیگران کرده و به قیمت ساعت ها گرسنگی و تشنگی و شکنجه و ... دغدغه تأمین آسایش دیگران را داشت.

از این رو برادران همیشه به فکر دعاها و ادعیهای میبودند که از بزرگان دین و ائمه معصومین علیهم السلام به دست ما رسیده است. اسراه چند سالی بود که انتظار می کشیدند تا از طریقی بتوانند مفاتیح الجنان که یکی از  برجسته ترین کتب ادعیه است را به دست بیاورند. در فقدان این کتاب ارزشمند، دوستان اسیر بر مبنای محفوظات ذهنی خود از دعاهایی که پیش از این در خاطر سپرده بودند بهره گرفته و رابطه معنوی خود با مکتب اهل بیت را این گونه تقویت می نمودند.

اسرا همیشه از نمایندگان صلیب سرخ تقاضا میکردند که این کتاب را برای شان بیاورند؛ اما به علت عدم اعتقاد نمایندگان صلیب به این موضوع و نیز ممانعت اداره استخبارات عراق، توفیقی در این زمینه حاصل نشد. بعد از سه چهارسال که از اصرار مداوم بچه ها برای دریافت کتاب مفاتیح می گذشت ناگهان به طور معجزه آسایی در یکی از بازدیدهای نمایندگان صلیب، این کتاب گرانسنگ در اختیار اسرا قرار گرفت. اقدام غیرمنتظره صلیب، شور و حالی وصف ناشدنی را در سراسر اردوگاه حاکم ساخت. مسئولین آسایشگاهها کتاب های مفاتیح را همراه با نامههای برادران از صلیب تحویل گرفته و تقسیم کردند. نکته جالب این جا بود به رغم آن که برای یک اسیر در کشور غریب که از خانواده و عزیزان خود دور و بی خبر است، دریافت یک خط نامه و یا یک عکس کوچک هم می تواند بسیار شعف انگیز و شادی آور باشد؛ اما هم زمانی ورود نامه ها و کتاب مفاتیح، باعث شده بود دوستان آزاده، نامه های شخصی خود را از یاد برده و به دنبال مطالعه کتاب مفاتیح باشند. هر کس تلاش داشت برای چند لحظه هم که شده این کتاب را در دست گرفته و صفحاتی از متون روح افزای آن را به کام دل بنشاند. بارها با چشم خود دیده بودم که اسرا تصاویر اراسلی از خانواده هایشان را به چشم و صورت خود کشیده و قطرات اشک از چشمانشان سرازیر می شد. آن روز اما انگار همه این احساسات شخصی در اقیانوس بی کران محبت اهل بیت، ذوب شده بود و دیگر به چشم نمی آمد.

تعداد مفاتیح ها کم بود و به هر آسایشگاه یک جلد بیشتر نمی رسید. ارشد آسایشگاه بلند و توضیح داد که ان شاءالله به زودی تعداد دیگری از این کتاب شریف در اختیار اسرا قرار خواهد گرفت و فعلاً باید جوری برنامه ریزی کرد که همه اسرا بتوانند به نوبت از آن بهره بگیرند.

به دور از چشم عراقی ها محافل دعای کمیل و ندبه و توسل و زیارت عاشورا در ایام هفته، رونقی تماشایی گرفت. با این حال چون بسیاری از اسرا علاقمند بودند که در خلوت خود با مفاتیح انس گرفته و یا دعاهایی را حفظ نمایند چاره ای جز تکثیر این کتاب با توجه به محدودیت تعداد آن وجود نداشت.

برای نسخه برادری، از ورقهای وسط دفتری که ماهیانه از طرف نمایندگان صلیب سرخ به اسرا میدادند، بهره گرفتیم. البته طبق قانون باید یان دفترها را دو ماه بعد حتی از سفید هم می ماند به صلیبی ها تحویل می دادیم. از این رو باید بی آن که جلب توجه شود فقط چند ورق از برگه های میانه دفترها را جدا می کردیم. روش دیگر استفاده از کاغذهای روی قوطی رب گوجه بود که می شد از سفیدی یک طرف آن استفاده کرد. کنارههای سفید روزنامه حقیقت که به فارسی هم چاپ میشد و همیشه مطالبش راجع به ایران و انتقاد از دولت ایران و انقلاب اسلامی بود و محتوایش از طریق منافقین تهیه میشد نیز به کارمان می آمد. این روزنامه از جهتی منبع خبری خوبی برای اسرا بود و با تحلیل وارونه! مطالب آن می شد به اخبار واقعی مربوط به ایران پی برد. کاغذ این روزنامه هم بسیار مرغوب بود و از کناره های سفید آن حتی می شد دفترچه هایی را تولید کرد. دوستان آزاده در این خصوص تبحّری مثال زدنی داشتند و در این دفترچه ها دعاهای مخصوص را مینوشتند. به تدریج اکثر اسرا برای خود از آن دفترچهها داشتند. برادرانی که خوش خط بودند تا مدتی وقت گذاشتند و روی این دفترچه ها به دعا نویسی مشغول شدند.

اسرا با دفترچه های مربوط به خود حال و هوایی داشتند. تا این که عراقی ها متوجه شدند هر بار که اسرا را تفتیش می کنند دست کم یکی از این دفترچه ها را به دست می آورند. سربازان عراقی در یک حمله غیر منتظره مثل و مور و ملخ به داخل آسایشگاه ها ریختند و هر چه دفترچه حاوی ادعیه مفاتیح را پیدا کردند با خود بردند و در پشت دیوار اردوگاه به آتش کشیدند. لا به لای این دفترچه ها البته دفترچه خاطرات و یادداشتهای شخصی بعضی از اسرا هم بود که با اقدام وحشیانه دشمن از بین رفت. سوزاندن آنها بیشک برای ما سختتر از سوزاندن کتابهای کتابخانه عظیم اسکندریه توسط سربازان وحشی اروپا بود! از آن جا می گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، این اقدام خصمانه سربازان دشمن هم به مرور، تأثیر مثبت خود را نشان داد. با توصیه روحانیون اردوگاه، اسرا شروع کردند به حفظ دعاهای مهم کتاب مفاتیح. این اقدام باعث می شد دیگر حتی اگر عراقی ها می خواستند کتاب های مفاتیح را هم از بین ببرند، متن دعاها از اسرا جداشدنی نبود. در نتیجه تعداد زیادی از برادران کلیه دعاهای مفاتیح را حفظ کردند.

 یادم نمی رود برادر جوانی بود از شهر کلاردشت مازندران. این جوان با همت، کلیه دعاهای کتاب مفاتیح را به خوبی حفظ کرد؛ در حالی که به نظر میرسید حفظ مفاتیح به مراتب از حفظ قرآن مشکلتر باشد.تجربه ثابت کرد وقتی منشأ ارتباط با کسی از سر عشق راستین باشد هیچ گااه خللی در آن ایجاد نخواهد شد. اسرا سربازان راستین اسلام بودند و رابطه ای عمیق و عاشقانه با اهل بیت برقرار کرده بودند. این رابطه عاطفی با هیچ مانعی سد نمی شد. مسابقات حفظ دعا بین اسرا به یکی از برنامههای ثابت و مهیّج فرهنگی اردوگاه تبدیل شد.

حجت الاسلام سید احمد رسولی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بهانه رجعت شهید مالامیری

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۴۵ ق.ظ

کشف پیکر مطهر شهید مالامیری پس از 6 سال

 

از این دست طلبه هایی نبود که سوسول بازی دربیاورد؛ اوا خواهری باشد. درس خوانده و نخوانده صاحب فتوا شود. بخواهد این طرف و آن طرف جای پایی برای خودش باز کند. سلبریتی شود و... استاد کفایه بود با همین سن کمش.

جهاد را شعار نمیدانست. روح و جسمش را مهیای پرواز کرده بود.

می گفت از کودکی آرزو داشتم در نبرد با اسراییل شهید شوم. اصرار داشت او را به نقطه ای از عرصه نبرد بفرستند که به مرزهای رژیم غاصب نزدیک تر باشد. گفت دوست دارم همان طرفها شهید شوم در آرزوی آزادی قدس.

گفتند 45 روز ماموریتت به اتمام رسیده آماده شو که بر گردی. دل زن و بچه ت برایت تنگ شده دل تو هم لابد.

گفت حرف شما درست اما من یک عهدی هم با خودم و همسرم دارم. 45 روز که ماموریتم بود و باید می ایستادم.

به خانمم گفتم آقا مرد جهاد بوده و در دفاع مقدس پیشتازی می کرد. الان رهبر است و نمی تواند به جنگ برود. 15 روز هم می ایستم به نیت و نیابت آقا. ثواب این چند روز جهاد و نبرد با تکفیری ها پیشکش آستان ولایت.

بچه های فاطمیون قیچی شدند. یک عده جا ماندند وسط دشمن. نفربری رفت که مجروحین را بیاورد. پشت بیسیم گفتند او را هم بیاورید. با این عمامه گیر دشمن نیفتد...

نگاهی به صورت زرد و چشمان خسته و مظلوم رزمنده های افغانستانی انداخت.

یکی گفت شیخ! می روی دیگر فرمانده گفته دستور است. ما هم می مانیم توکل بر خدا. شاید دیگر کسی سراغ ما را نگیرد.

تبسمی کرد: من بروم شما را اینجا تنها بگذارم؟!

ماند. تا حالا که بعد از شش سال بازگشت. امروز روی شانه های شهر، عطر حرم زینبی را برای کبوتران بارگاه کریمه به ارمغان آورده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جناح بازی سیاسی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۰ مرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۵۹ ق.ظ

درباره سردار قاسم سلیمانی

 

رقابت ها و تعلقات جناحی علاوه بر اغواگری و ایجاد سردرگمی در فضای سیاسی جامعه، خسارت های مادی و معنوی دیگری نیز برای کشور به ارمغان می آورد. جناح بازی در واقع در تقابل با واقع گرایی است. در مناقشات سیاسی بارها دیده شد که تعصبات و علقه های گروهی مانع از گرایش به حق گردیده و عده ای بر اساس رویکردهای جناحی سعی در قلب واقعیت ها می نمایند. این اتفاق ناخوشایند در شأن نظام دینی و حاکمیت اخلاق محور نیست. این که عیب های رقیب را بزرگ ببینیم و ضعف های خود را بپوشانیم و خوبی ها و امتیازهای طرف مقابل را نادیده بگیریم به دور از تربیت سیاسی مطلوب دین است. هیچ جناح و جریان سیاسی بر اصل نظام تقدم ندارد. از این رو اگر جناح بازی و رقابت های سیاسی فراتر از ایام انتخابات به خصومت تبدیل شده و ادامه آن منجر به تضعیف نظام اسلامی شود امری مذموم و نامبارک است.

حقیقت بینی در عرصه سیاست، مستلزم انقلابی گری است. قاسم سلیمانی یک انقلابی بود و هیچ گاه منافع نظام را به گرایش های سیاسی ترجیح نداد. برای همین است که او را نمی توان در قالب هیچ یک از جناح ها گنجاند. هدف او انقلاب اسلامی و پیگیری اهداف آن و حفظ حریم جمهوری اسلامی بود. از این رو با پرهیز از ورود به مناقشات فرسایشی جناح ها، صرفاً از ظرفیت های موجود سیاسی برای تقویت اهداف انقلاب و پیشبرد وظایف دینی خود در عرصه های داخلی و بین المللی بهره می گرفت. ترویج این نگرش می تواند جامعه ای بالنده و فاقد دعواهای بچگانه سیاسی رقم زده و اتحاد همگانی در راستای دفاع از ارکان انقلاب و اسلام و تأمین آرمان های مکتب اسلام را به دنبال داشته باشد.

راهکار: انقلابی گری

مقام معظم رهبری: یک نکتهی مهم این است که در مسائل داخل کشور -چون این حرفها غالباً ناظر به مبارزات منطقهای و فعّالیّتهای منطقهایِ او بود- اهل حزب و جناح و مانند اینها نبود، لکن بشدّت انقلابی بود. انقلاب و انقلابیگری خطّ قرمزِ قطعیِ او بود؛ این را بعضیها سعی نکنند کمرنگ کنند، این واقعیّتِ او است؛ ذوب در انقلاب بود، انقلابیگری خطّ قرمز او بود. در این عوالم تقسیم به احزاب گوناگون و اسمهای مختلف و جناحهای مختلف و مانند اینها نبود امّا در عالَم انقلابیگری چرا، بشدّت پایبند به انقلاب، پایبند به خطّ مبارک و نورانیِ امام راحل (رضوان الله علیه) بود.(دیدار با مردم قم 18/10/98)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

کاظم جان من!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۵۷ ق.ظ

متن هفته دفاع مقدس

 

این اولین دیدار دوتایی شان بود در فضای باز. وسط حیاط امامزاده ابراهیم. بعد از زیارت، از همسرش نشانی قبر مادر او را پرسید. با هم رفتند آن جا و فاتحه ای خواندند. بعدش رفتند مزار شهدا. خیلی از دوستان کاظم آن جا بودند و قبرستان را به گلزار تبدیل نمودند. کاظم یکی یکی آنها را زیارت کرد؛ همسر جوانش نیز پا به پای او. آخر ایستاد و نگاهی انداخت به پرچم هایی که بالای هر مزار با وزش باد به رقص می آمدند. چشمانش را تنگ کرد و آهسته گفت: جایگاه من این جاست.

تازه عروس خواست نشنیده بگیرد؛ اما یاد حرفی افتاد که کاظم در همان دیدار اول و موقع خواستگاری به او زده بود. بعد از این که خودش و شغل و تفکراتتش را بیان کرد گفت که شاید این دور هم بودنشان بیشتر از دو سال طول نکشد.

آنچه تعلق نپذیرد خداست؛ اما انسان های الهی هم می توانند به سیاق "صبغةالله"، رنگ و بوی خدایی بگیرند. آزادگی وتعلق ناپذیری هم مثل مهربانی و گذشت و عطاء و خیرخواهی و عدل و ... از صفات بارز الهی است که در وجود انسان های تربیت شده مکتب وحی نیز انعکاس پیدا می کند.

کاظم، همسر و فرزندانش را دوست داشت، جواد را دید، طاهره را نه. به همه آنها عشق می ورزید؛ اما سعی کرد وابسته نباشد. این طوری بیشتر از سایر رزمنده ها در جبهه می ماند و بیشتر در صحنه جهاد حاضر می شد و دلتنگی او را از پا در نمی آورد. از سال 59 در گروه های چریکی و جنگ های نامنظم به فرماندهی دکتر چمران حضور داشت. در عملیات ذوالفقار، میمک، ارتفاعات کله قندی و ... سختی نبرد در کوهستان های غرب را تجربه نمود. در عملیات های رمضان، بیت المقدس، محرم، والفجر ۶، قدس 1و 2و 3، کربلای ۱، کربلای ۴، عملیات صاحب الزمان و کربلای 5 رزمنده و فرماندهی خط مقدمی بود.

چندباری که مجروح شد هم آه و ناله و بی تابی نمی کرد. انگار داشت از تعلق به جسم نیز رها می شد.

سختی های جبهه وجنگ برایش عادی شده بود. جمعی تازه آمده بودند به جبهه. داخل سنگری نشسته بودند برای جلسه و توجیه موقعیت و شرح وظایف. هوا گرم و شرجی و آزار دهنده بود. یکی به شوخی گفت: شما عجب سعادتی دارید که این جا این گرما را تحمل می کنید!

کاظم پاسخی داد که عمق ایمان و باور قلبی او به راهی که انتخاب کرده بود را نمایان می ساخت. گفت: غیر از گرما و حرارت، عقرب و رتیل هم داریم که شب ها می زنند بیرون و می آیند سر وقت رزمنده ها، تیر و آتش وگلوله هم داریم. این جا ماندن فقط توفیق و سعادت نمی خواهد، مرد می خواهد! داخل خانه هم می شود نشست و تسبیح زد و مرگ بر آمریکا گفت و... اما این جا وسط معرکه جهاد با همه رنج ها و خطرهایش ایستادن و با دشمن سینه به سینه شدن مرد می خواهد و صداقت ادعاها و شعارها را اثبات می کند. گر مرد رهی میان خون باید رفت...

نمازهایش ساده و با صفا بود. اول وقت را از دست نمی داد و خلوت نیمه های شب را. سجاده اش گاه با اشک چشم هایش غسل داده می شد.

این اواخر، جوادش را کمتر بغل می گرفت و می بوسید. داشت آماده می شد آخرین زنجیره های دلبستگی مادی را نیز از بال و پر روحش بگشاید. دلتنگی اش را اما در وصیتنامه اش به زبان قلم جاری ساخت: "اما به خانواده کوچک و مظلوم و به تو ای همسر با وفایم و به تو ای فرزند بی گناهم به شما که در نهایت تنهایی بسر بردید و دم برنیاوردید...."

کربلای پنج، معراج او بود. 13 دی ماه 63 تاریخ پیوند زمینی او بود و 21 دی ماه 65 تاریخ پیوند آسمانی اش. درست همان دو سالی که پیش بینی کرده بود.

بلافاصله بعد از عقد به جبهه رفته بود. در این دو سال شاید کمتر از چند ماه در کنار هم بودند؛ اما همسرش هنوز هم بعد از گذشت چند دهه، اسم او را با عزت وعشق به زبان می آورد. "کاظم جان من" از زبانش نمی افتد. تمام این سال ها در خواب و رویا هم صحبت و مونس او بود. این اواخر کاظم جان را می دید که می گفت: من در سوریه هستم. کنار بچه ها مشغول جنگ و دفاع از حرم خانم.

شهید کاظم علیزاده/ بابلسر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

متن کامل وصیتنامه شهید سید علی اکبر شجاعیان

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۳:۴۴ ق.ظ

 

با این که دانشجوی شهید سید علی اکبر شجاعیان از مشهورترین و محبوبترین شهدای شهرستان بابل به خصوص در محافل دانشجویی است و نیز امسال به عنوان شهید شاخص استان مازندران شناخته شده متاسفانه نتوانستم در فضای مجازی و جستجوی در اینترنت متن کامل وصیتنامه آموزنده و پربار و تامل برانگیز او را پیدا کنم.

ماجرا را به برادر خوبم آقا محسن علیجانزاده گفتم و ایشان زحمت تایپ متن مذکور را کشید و هم اینک در سالروز شهادت آن عزیز تقدیم علاقمندان طریقت عشق و رستگاری می شود:

 

وصیت نامه دانشجوی شهید سید علی اکبر شجاعیان

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا به نام تو و به یاد تو و به امید تو

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ  أَرَضِیتُمْ بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الْآخِرَةِ  فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ[1]

چون مرگ همچون حیات با انسان است و هرحیاتی را مماتی است و همچنین دستور به نوشتن وصیت داریم بر خود لازم دانستم که وصیت نامه‌ای برای خود داشته باشم به تبعیت از جدم و مولایم حسین J وصایایم را با شهادتین آغاز می‌کنم.

‌‌‌‌‌أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسولُ الله واَشهَدُ اَنَّ عَلیّا وَلیُّ الله واَشهَدُ اَنَّ حُسَین بن علی ثارِ الله

شهادت می‌دهم که همه بدانند کیم، از چه‌ام، در کجایم و از برای که‌ام. شهادت می‌دهم به وحدانیت الله به یگانگی معبود و به یکتایی پروردگار خود. شهادت می‌دهم که محمد a آخرین رسول حق علی J جانشین رسول الله رهبر حزب شیعه، امام من رهبر حزب مظلوم تاریخ است و شهادت می دهم حسین بن علی Fخون خدا است. ای آنانکه ایمان آورده اید چه شده است که وقتی شما را برای جهاد و هجرت در راه خدا می خواهند به زمین می چسبید.

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما [2]

ای آنانکه ایمان آورده‌اید استجابت‌کنید خدا را به دعوت خدا لبیک گویید .

ای مومنین، مسلمین، شیعیان،مظلومین ومحرومین به ندای حق آری گویید به فریاد حق طلبانه ملت مظلوم و مسلمان ایران و ملل مسلم جهان گوش دهید و دعوت رسولان حق برای جهاد و مبارزه با کفر و نفاق و شرک را بپذیرید که اگر پذیرفتید زنده خواهید شد و حیات واقعی می‌یابید.

سلام بر محمد a رسول حق،آخرین پیامبرآسمانی ،سلام بر ائمه معصومین D اختر های‌تابناک آسمان ولایت و امامت، سلام بر نائب به حق مهدی موعود Q روح خدا و سلام بر امت دلاور و شهیدپرور و مبارز ایران، سلام بر شهدا حاضران در تمامی صحنه های نبرد علیه‌کفر و شر‌ک و نفاق۰ سلام بر مجاهدان فی سبیل الله یاران ابا عبدالله حسینb و درود بر جانبازان ومجروحین انقلاب و جنگ تحمیلی آنانی‌که رنج ودرد را به خاطر خداوند و رضای مولا به جان خریدند و قله های صبر و استقامتند، درود بر خانواده های محترم وعزیز شهدا.

 اینک سخنی با شما مردم:

مردم برخیزید که صدای هل من ناصرحسین  Jمی‌آید. این طنین پرخروش انقلاب اسلامی است، این فریاد مظلومیت شیعه در تاریخ است، این طغیان علیه ظلم است.ای انسان های به خواب رفته بیدار شوید دیگر وقت هوشیاری است. نکندکه در خواب مرگ گریبان شما را بگیرد، زنده شدن شما بستگی به لبیک‌گفتن به ندای‌حق دارد و بسته به آری‌گفتن به حسین بن علیF دارد نه‌آنکه فکرکنید اگر به جنگ نروید زنده می‌مانید. نه، نه، هر‌گز.

شمایی‌که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب نموده اید در قبال آخرت که دار باقی است شما مرده‌اید، مرده‌ای متحرک. این جسمتان است که حرکت می‌کند و غذا می‌خورد و می‌خوابد. شما مرده‌اید، برای همین است که گوش دلتان حق را نمی‌شنود و چشم دلتان نور الهی جلوه گر شده در انقلاب اسلامی ایران و در ملت مسلم ایران را نمی‌بیند و قلبهایتان بر اثرگناه ترک جهاد و عدم یاری مظلوم در مقابل ظالم، کدرشده، سیاه شده.

مردم بیایید اندیشه‌کنید. نکند مصداق این حدیث حسین بن علیF قرارگیرید که ‏النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا[3]. نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبرتنگ و تاریک نهاده شدید، بیدارشوید، امت اسلام اندیشه‌کنید که ازکجا آمده‌اید.‏

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

عزیزان درشما نورخدا جلوه‌گر است، شما مال بهشتید، شما از نسل آدمی‌هستید که در بهشت زیست و برای شما تمام عالم خلق گردید، همه چیز دنیا برای شماست تا انسان شوید، در کجایید؟ بیندیشید در کجایید، زندان، در زندان تن، زندانی در قفس تنگ دنیا. فکرکنید دنیا با همه زرق و برقش برای چیست برای اینکه تو از خاک به خدا برسی، از دنیا برای تکاملت برای انسان شدنت استفاده‌کنی نه اینکه به این دنیای دنی پست بچسپی و دل به دو روز دنیا ببندی. دنیایی که موقع مرگت هیچ چیزی از آن مال تو نیست شاید حتی‌کفنی هم به تو نرسد.

چرا تمام هم و غمتان تعلقات دنیایی است؟ مردم حلقه های زنجیری که شیطان شما را به دنیا متصل‌کرده بشکنید و از قفس تنگ دنیا برهید، پرواز کنید، از قفس تنگ تنتان و به سوی معبودتان الله پر کشید و اندیشه کنید که به کجا خواهید رفت. بدانید که به‌کجا خواهید‌ رفت، عاقبت، مرگ شما را در برخواهد گرفت حتی اگر در برج های مستحکم و دژهای آهنین باشید قیامت برپا خواهد شد.

وای ازآن روزی‌که‌کوچکترین اعمال ما ثبت شده است‏. وای از روزی که به یوم حسرت معروف است، به یوم تبل السرائر معروف است. روزی که رسول الله و علی بن ابیطالب F به امت خود می‌نگرند، زهرای اطهر Eبه شیعه نظر دارد. مردم نمی‌ترسید از روزی که از شما پرسیده شود چرا به ندای هل من ناصر حسین بن علیF پاسخ ندادید؟ نمی‌ترسید از روزی که پرسیده شود چرای ندای مظلومیت و حق طلبی فرزند زهرا  E،خمینی، نائب به حق مهدی Q را نه‌گفتید؟  نمی‌ترسید از روزی که سرهای درون، راز‌های نهانی شما فاش شود و نمی‌ترسید از روزی که رسوای خاص و عام شوید؟ نمی‌ترسید از شرمنده شدن در مقابل چهره رسول الله J ؟ نمی ترسید که به شکل حیوانات در محشر گرد آیید؟ انسان شویدمردم . به صرف اینکه‌گفتید ایمان آوردیم کافی است؟ آیا کافی است؟ خدا البته امتحانتان خواهد نمود. جنگ امتحانی بزرگ است برای آنان که ادعای ایمان دارند، میدان جنگ محل آزمایش مؤمنین است جنگ به ما عزت داد و میان ملت های دنیا سرافرازمان نمود و نشان داد اسلام تسلیم پذیر نیست. جنگ جوهر وجودی انسان را نشان داد جنگ ما را از خمودی بی حالی و اسارت نجات داد و به تلاش و پیگیری واداشت که نتیجه آن رشد و حرکت به طرف استقلال از سلطه شرق و غرب بود.

اما خانواده محترم شهدا، مجروحین و جانبازان :

خوشا به حال شما که پیش زهراE رو سفید خواهید بود و می‌توانید جلوی زینب E، زینبی که در یک روز تا ظهر داغ ۱۷ شهید به دل دید سر بلندکنید. می توانید به زهرای اطهرE بگویید که ما هم درد تو را، درد زینبE را می دانیم خوشا به حالتان خانواده های شهدا که امانت دار خوبی بودید، خوشا به حالتان که معامله خوبی با خدایتان نمودید .

اما خانواده عزیزم:

 پدر ومادرگرامیم و بهتر از جانم ابتدا از شما عذر می‌خواهم به خاطر اینکه هیچ نتوانستم فرزند خوبی برای شما باشم. مادر جان درست است که داغ محمد و زهرا قلب پاکت را به درد آورد ولی مادر جان بر زینبE چه‌گذشت؟ مادر جان اکبرت از روزی که جبهه آمد زنده شد ومتولد شد. مادر جان دوست داشتم در کنار شما باشم ولی مادرم تو دوست داشته باش که با هم در کنار و جوار زهرای اطهر   Eباشیم تا تو هم سربلند باشی در روزی که همه سر افکنده هستند .مادر جان اگر جسد ناقابلم آمد، خودت خاکم کن.

هرچند که بد حال و پریشانم ولی من با اشک ریختن برای عشق اعظمم، برای جان جانانم، برای حسینم خود را شستم. من با اشک حسین غسل نمودم ، طاهر شدم و پاک شدم و زهرا نیز مرا دوست خواهد داشت. چون برای جگرگوشه زهرا ،حسین نالیدم و برای آزادی ارض مقدسش، مشهدش یعنی کربلا جان دادم، برای اینکه به هل من ناصر پسرش لبیک گفتم، برای اینکه در راه این ارض مقدس جان عزیز دادم، رنج سفر پذیرفتم، برای اینکه به ندای حسین زمانم، آرامش جان و جسمم، روح خدا خمینی عزیز لبیک گفتم.

تورا به صبری توصیه می‌کنم که زینب E داشت. تو نیز باید پیام خون من و محمد را به گوش همه برسانی و بگویی که هدفمان برپایی نظام اسلام و گرفتن حق مظلوم از ظالم بود. مادرجان دوستانم و شهدا، از همه مهمتر حسین بن علیF منتظرما هستند. آیا جایز است من مهمترین واجب الهی را ترک کنم؟ آیا می‌توانم شاهد به خاک و خون کشیده شدن بهترین عزیزانم و بهترین دوستانم و شاهد به خاک و خون کشیده شدن اطفال بی گناه دزفولی و بروجردی و میانه و دیگر شهرهای ایران باشم و در بستر خود خوش بخوابم؟

 

خانواده محترم و عزیزم! من سالهاست که عاشق مرگ شده‌ام. من سالهاست که عاشق کشته شدن در این راه شده‌ام ولی حال دیوانه شهادت شدم. درست است که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید.

بعد از شهادتم چون سیدم، پرچم سبز آل محمدD بردرخانه بزن و افتخارکن که اکبر عزیزت به آرزوی دیرینه اش رسید. مادرجان، من آتش سلاح دشمن را، آتش تانکها و توپخانه ها و خمپاره های دشمن را، آتش هواپیماهای دشمن را ، آتش سلاح های سنگین دشمن را، به جان می‌خرم. ولی نمی‌توانم آتش جهنم را، آتش قهر خدا وغضب خدا را بپذیرم.

اما برادران و خواهرانم :

صبر پیشه کنید. تقوا پیشه کنید که چراغ راه بشرهمین است. من عاصی را ببخشید که برایتان برادر خوبی نبودم و مهمتر از همه این مسائل، شما وظیفه ابلاغ پیام حرکت مرا دارید و حفظ سنگرهایی که درجبهه و پشت جبهه داشتم. سعی در تقویت آن سنگرها کنید. همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام صحنه های نبرد رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضر و ناظر بر حرکتتان.

 

خدای من! آیا می‌شود پرکشید؟ آیا می‌شود شاهد عشق را به آغوش‌کشید؟ مرگ را می‌گویم. شش سال است که منتظر این عشقم، منتظر این وصالم، وصالی‌که دلم را به آتش‌کشید. آیا می‌شود از قفس تنگ و کوچک تن‌رهید؟ آیا توانایی پروانه شدن را داریم؟ پروانه را سوختنی است به دورشمع. مهم این است که وجودمان پروانه گردد. مهم این است که دوران به خود لولیدن و خاکی بودن را با تحولی اساسی به محتوای اصلی رسانید. ولی توان هست ، ابتدا باید با اشک ندامت چهره و بدن خاک آلود را که غبار معصیت فرا گرفته، شست. آنگاه است که پرواز شروع شد و حرکت به سوی شعله ها، شعله های فروزان عشق الهی است.

باید آنقدر دور شمع‌گشت تا عشقت کامل شود، تا لذت وصل را درک کنی، لحظه وصل را با شوق و اشتیاق بپذیری و به قولی سبقت گیری. آنگاه که عشق کامل شد، پروانه عاشق شد؛ به آتش عشق، پروانه خواهد سوخت.

خدای من! | لذت وصلت چون است؟ شیرینی وصلت چگونه است ؟ می‌دانم و بدانید که تکه تکه شدن و سوختن در راه الله و معبود درد و رنج ندارد، نه، لذت دارد لذت. خدایا، خودت می دانی که نسبت به مادرم زهرا E چقدرعشق می ورزم، می دانی که با نامش حالم دگرگون می شود، می دانی که تحمل مصیبت زهرا E را ندارم . خدای من ، مولای من ، عشق من ، دوست دارم مرا به پیش مادرم، غم پرورم، پیش مادراطهرم رسانی.

هرچندکه بدحال و پریشانم ولی‌من با اشک ریختن برای عشق اعظمم، برای جان جانانم، برای حسینمJ خود را شستم. من با اشک حسین J غسل نمودم ، طاهر شدم و پاک شدم و زهرا E نیز مرا دوست خواهد داشت. چون برای جگرگوشه زهرا E،حسین J نالیدم و برای آزادی ارض مقدسش، مشهدش یعنی کربلا جان دادم، برای اینکه به هل من ناصر پسرش لبیک گفتم، برای اینکه در راه این ارض مقدس جان عزیز دادم، رنج سفر پذیرفتم، برای اینکه به ندای حسین زمانم، آرامش جان و جسمم، روح خدا خمینی عزیز لبیک گفتم.

آری زهرا E نیز دوستم خواهد داشت. چون نتوانستم در خانه اش را آتش زده ببینم؛ برای اینکه نتوانستم علیJ  را ریسمان بر گردن ببینم، برای اینکه نمی‌توانم بدن حسین J  و یارانش را جولانگاه ستوران ببینم، مهدی Q را بی یاور و خمینی را بی یار ببینم؛ برای اینکه نمی توانم کربلا را در دست یزید، دربند ببینم؛ چون خانه های برسر شیعه خراب واطفال زیرآوررا، مدرسه و کودکستان برسر شاگردان خراب ببینم؛ چون شیعه را حزب مظلوم میدانم؛ چون عاشق اهل بیتم.

توصیه ای به دوستان عزیز و بزرگوارم :

دوستان خوبم از شما می‌خواهم نکند دنیا شما را فریب دهد. نکند ما را فراموش‌کنید. منظورم راهم و هدفم می‌باشد. یاران، یارانم نکند زنجیره‌های وابستگی به دنیا شما را به بند بکشد و نکند فرزند و زن، زنجیر شما شود. دوستان خوبم اسلام در خطر کفر است، نکند صدای یاری خواستن امام را بشنوید و بگویید که منظور امام ما نیستیم. ما در سنگر کارخانه، سنگر اداره، سنگر مسجد و یا دیگر سنگرهای پشت جبهه هستیم. نه امروزسنگر اصلی باید حفظ شود، سنگر عزت اسلامی. اگر خدای ناخواسته، سنگراصلی سقوط کند دیگر چیزی برای سنگرهای پشت جبهه نخواهد ماند.

دوستان خوبم می‌دانم که برای شما دوستی وفادار نبودم. یارانم، خطاهایم را به بزرگواری خودتان چشم بپوشید. تنها تقاضایم از شما این است که سلاح به زمین افتاده ام را بگیرید و همواره حاضردر صحنه های انقلاب اسلامی عزیزمان باشید و به دقت به کلام ملکوتی امام امت، خمینی کبیرگوش فرا دهید، اطاعت ولی فقیه بنمایید که آخرت شما را اطاعت از ولایت تضمین می‌کند. اگر می‌خواهید حیات جاودان بیابید همواره مطیع رهبری باشید. دوستانم، دوست دارم دست به تجارت سودمندی زنید و جانهای خود را به بهای کسب رضای خداوند متعال بفروشید.

دوستان خوبم، رزمندگان همسنگرم:

 از آتش دشمن نهراسید که‌آتش جهنم چندین مرتبه و چندین هزار مرتبه سنگین تر و خطرناک‌تر است. ازآتش‌جهنم بترسیدکه ذره‌ای از آن آب اقیانوس‌های‌جهان را به‌جوش‌خواهدآورد. دوستان، برادران، ما پیروزیم. وعده حق تخلف ناپذیر است. هرگزکافران با اعمالشان نخواهندتوانست نورالهی را که در ملت ایران جلوه گر شده است، خاموش کنند. خدا دینش را حفظ خواهد نمود. چقدر خوب است که شما دین خدا را یاری‌کنید و از در جهاد که در مخصوص اولیا خداست وارد جنت شوید.

سخنی با آنانکه به خدا پشت کرده اند:

ای انسان هایی که خالق خود را فراموش نموده اید، اگر میزان اشتیاق خداوند متعال را نسبت به خود می‌دانستید همان دم از شوق دیدار حق جان می‌دادید. بیچاره‌هایی که به خدا پشت کرده‌اید برگردید که خداوند منتظر شماست. خداوند منتظراست که انسان شوید و به جوارا و درآئید و به او نظرکنید.

سخنی با دوستان دانشجویم:

برادرانم سعی‌کنیدکه پرورش روحی را مقدم بر همه‌کارهایتان قراردهید . دوستان سعی نکنیدکه علم را برای علم بیاموزید، از علم وسیله ای برای قرب به خدا و نردبان تکامل انسانیت استفاده‌نمایید. علم وسیله ای عالی برای شناخت حق است. برادران دانشجویم از یاد خدا غافل نباشید. به یاد‌ داشته باشید که غیر از خدا فانی است، پس باید دل به باقی سپرد؛ پس باید دل به باقی بست. چون شما برای بقا آفریده شدید نه برای فنا، شما برای عالم آخرت آفریده شده اید نه برای دنیا. همواره درفکر خدمت در جهت رضای خدا باشید.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 سید علی اکبر شجاعیان

22/12/1365

 

 


[1] : سوره توبه آیه 38

 [2] : سوره انفال آیه 24

[3] :  امام علی J  مردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند بیدار می‌شوند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مکتب پویا

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۵۴ ق.ظ

 

ماجرای شهادت حاج قاسم، دل همه ایرانیان را به تلاطم واداشت. مردم در بطن باورهای خود، قاسم سلیمانی را به عنوان یک قهرمان ملی پذیرفته و شهادت او توسط تروریست های امریکایی را موجب خدشه دار شدن غرور ملی خویش دانستند.

از این رو شهادت سردار بزرگ ایران موجی از خروش و ابراز عواطف و غلیان احساسات مردم را در مراسم تشییع و نیز در روزها و ماه های پس از آن به دنبال داشت. این فرصت تبلیغاتی منحصر به فرد برای جمهوری اسلامی در واقع مجالی برای تبیین بیش از پیش آرمان ها و اهداف نهضت جهانی اسلام در راستای دفاع از جبهه حق و حمایت از محرومان و تقابل با مستکبران و گسترش منطق صلح و حاکمیت انسانیت در مسیر تحقق آرمان تمدن بزرگ اسلامی به شمار می آید.

با توجه به تعبیر راهبردی مقام معظم رهبری با عنوان "مکتب شهید سلیمانی" ضرورت تحلیل و بازشناسی این شخصیت بزرگ و اسطوره تربیت یافته مدرسه جهاد و ایثار و شهادت، تکلیف همه دلسوزان و فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی است.

بی تردید تقویت اندیشه حاج قاسم و تکثیر خطوط فکری و آرمانی این شهید عاشورایی، موج سهمگین احساسات به غلیان افتاده مردم ایران و سایر آزادی خواهان جهان را به ذخیره ای ماندگار برای استحکام بنیه های فکری جبهه مقاومت و بالطبع، سست نمودن بنیان فکری جبهه باطل تبدیل خواهد ساخت.

شناخت و معرفی و تبلیغ مکتب سلیمانی در حقیقت، رسالتی زینبی برای تکمیل حرکت عاشورایی حاج قاسم و یاران صدیقش به شمار می آید.

در این خصوص استخراج سرفصل ها و شاخصه های شخصیتی و رفتاری این سردار بزرگ در وهله نخست، اقدامی لازم و بایسته به نظر می رسد.

الف: مولفه های برجسته

بعضی از شاخصه های سیرت شهید سلیمانی که البته نیازمند بحث و تأمل و مطالعه ای گسترده است را می توان اینگونه برشمرد:

1- عینیت بخشی به وصف مومنان در آیه شریفه اشداء علی الکفار رحماء بینهم

2- اعتقاد به امت واحده

3- برادری و ایثار در مواجهه با اهل سنت و اهل کتاب و ... مانند ایزدی ها (به گونه ای که بیشترین مناطق آزاد شده توسط حاج قاسم، مناطق مسکونی اهل سنت بوده و ایشان خود را سپر برادران اهل سنت می دانست. در قیاس با وهابیت و تکفیری ها که جنایاتی بیشمار در حق اهل سنت و علمایشان رقم زدند.)

4- وحدت و همگرایی سیاسی در داخل

5- مواجهه رئوفانه با جریان اپوزیسیون

6- نقش حاج قاسم در صدور انقلاب اسلامی

7- دور ساختن سایه تهدید از مرزهای ایران اسلامی و گسترش عمق استراتژیک جمهوری اسلامی در دل کشورهای متخاصم

8- دیپلماسی سلیمانی در اقناع دولت های دوست برای همراهی در نبرد با جبهه تکفیر

9- شجاعت

10- شهادت طلبی

11- ارائه الگوی مدیریتی در تواضع و قاطعیت

12- رسوایی آمریکا به عنوان مدعی حقوق بشر و صلح و مبارزه با تروریسم که در نهایت با شهادت حاج قاسم بیش از پیش آشکار شد.

و .....

ب: قالب های ارائه

1- برنامه های گفتگو محور صدا و سیما با حضور کارشناسان خبره

2- ساخت کلیپ جهت توزیع در فضای مجازی

3- انتشار کتاب

4- انتشار یادداشت های متنوع در سطح رسانه های مکتوب و مجازی

5- ارائه بروشورهای راهبردی به منظور جهت دهی و غنی سازی محتوایی صاحبان تریبون و قلم

 6- سرود و نماهنگ

7- فراخوان مقالات و آثار هنری با موضوع مکتب سلیمانی و نگاه فرا احساسی به شخصیت جامع این شهید والامقام

8- تهیه آرشیو غنی از آثار مرتبط با حاج قاسم و تولید نرم افزار برای دسترسی آسان فعالان فرهنگی انقلاب اسلامی به منابع مورد نیاز.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خوش آمدی مادر!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۳۲ ب.ظ

مسافرملکوت

 

دقیقاً همین اتاق را گفت. اتاقی که بیشتر شب ها، نیمه های شب آن جا می ایستاد و نماز می خواند. همین جا را گفت حاج خانم!

گفت داخل همین اتاق، یک تشت آب بگذارید. دختر معلولم را آن جا بگذارید و شما که مادر شهید هستید روی بدن دخترم آب بریزید. چه کار کنم حاج خانم؟! من به پسر شما اعتقاد دارم. او آن موقع که زنده بود با همه مردم فرق داشت. من اوصافش را زیاد شنیده بودم. رمضان آخر را که یادتان هست؟ وقتی صحبت می کرد حرف هایش، چهارچوب بدنم را می لرزاند. چند روز است می روم سر مزارش و زار می زنم تا خدا به آبروی این شهید، دخترم را شفا بدهد. دیشب آمد توی خوابم. گفت این کارها را انجام بدهم ....

حاج خانم، حرف پسرش را گوش کرد. تشت را گذاشت داخل همان اتاق که او گفته بود. بسم الله گفت و روی بدن دخترک آب ریخت. آب ریخت، آب ریخت ....

یاد پسرش افتاد. یاد زمزمه های زیر لبش، یاد قرآن خواندن دلنشینش. وجعلنا من الماء کل شی ء حیّ ....

صدای جیغِ زن را که شنید به خودش آمد. کودک از تشت بیرون آمده بود و با پای خودش به آغوش مادر رفت.

 

 

 

 

مادر شهید محمد زمان ولی پور چند روزی است که به فرزند عارفش پیوست. این خاطره را از کتاب مسافر ملکوت با موضوع شخصیت طلبه شهید محمد زمان ولی پور انتخاب کردم. این کتاب را با قیمتی نازل می توانید از فروشگاه های اینترنتی تهیه و مطالعه کنید. 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید بزاز در این روزهای طوفانی قم

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۱۵ ق.ظ

هر چقدر گفتند تدریس در حوزه و مدارس، کمتر از مبارزه مسلحانه ...

 

از در دیوار شهر فریاد بر می خاست. همهمه ای در کوچه ها و خیابان ها، شنیده می شد. قم آبستن فاجعه ای خونین بود. چهارراه بیمارستان (شهدا)، مقابل کلانتری مملو از جمعیت بود. جمعیتی خشمگین که در عصر هجدهم دیماه هزار و سیصد و پنجاه و شش، خود را برای صبح خون بار فردا آماده می کردند. با دخالت پلیس و همدستی ساواک، جمعیت به تلاطم در آمد.

سرهنگ جوادی، بلندگو را دست گرفت و دستور داد مردم پراکنده شوند. عده ای به این سوی و آن سوی می دویدند تا در صورت درگیری، بتوانند از خودشان محافظت کنند. سرهنگ، بادی به غبغب انداخت. او مغرورانه به تماشا ایستاده بود. گاهی با دست و گاه با فریاد، مردم را به عقب می راند. از این که می دید برخی با سر و صدای او صحنه را ترک می کنند بیشتر کیف می کرد. درلابه لای جمعیت، چشمش به جوانی خوش سیما افتاد که سر جایش ایستاده بود و همچنان شعار  می داد. چند بار داد و بیداد کرد تا شاید جوان بترسد؛ اما تاثیری نداشت. او به روی خودش هم نمی آورد. سرهنگ، خشمگین شد. کلتش را درآورد و به سمت او نشانه گرفت. فکر می کرد با این کار می تواند او را فراری دهد. چشم غرّه ای رفت. لبش را گزید: « برو پسر تا نزدم بدبختت نکردم...» جوان با خشم به او نگاهی انداخت. دستش را مشت کرد و به طرفش راه افتاد. سرهنگ، یکه خورد. رفتار جوان برایش غیر منتظره بود. انگشتش را روی ماشه، چسباند و با حیرت به او چشم دوخت. جوان در یک قدمی او قرار گرفت. سینه اش را به لوله چسباند و با صلابت فریاد زد: « بزن نامرد! بزن منو بکش. وقتی به مراجع ما توهین می کنن، همون بهتر که کشته بشیم.»

سرهنگ بک قدم به  عقب رفت. دستانش احساس سستی می کرد.  شاید صلابت او بود که تردید را در دل سرهنگ حاکم کرد. شاید اگر می دانست این طلبه جوان که با پیراهن سفید و یقه شیخی و نعلین زرد، رو به رویش ایستاده همان کسی است که مدت ها دنبالش بودند، تصمیم دیگری می گرفت. اگر می دانست این همان قاسم معروف است که صبح همین روز با لهجه شمالی فریاد می کشید و طلبه ها را تحریک می کرد و به خیابان می کشاند، به این راحتی اسلحه را کنار نمی گذاشت.

عصر هفده دی که روزنامه اطلاعات با مقاله ای توهین آمیز نسبت به امام(ره) در سطح کشور توزیع شد، هیچ کس گمان نمی کرد که تا دو روز دیگر، خشم مردم، دستگاه حکومت را این طور بلرزاند.

صبح هجده دی، کلاس های درس، تعطیل بود. طلبه ها وقتی برای کسب خبر، به مدرسه خان ( آیت الله بروجردی) – که بعد از تعطیلی فیضیه محل تبادل تازه ترین اخبار بود- رفتند، طلبه ای سفید رو را دیدند که با تمام قدرت داد می زد: « چرا نشستید؟ مگه نمی دونید به رهبرتون توهین کردن؟...» کمی بعد، خودش با بیست نفر دیگر از طلبه ها به میدان آستانه رفت و شعار داد. قاسم برای تحریک بقیه، پایش را به زمین می کوبید  و از عمق جان فریاد می کشید. درگیری که شروع شد، مردم هم به آنها ملحق شدند. بعد هم به خانه مراجع رفتند. اما نوزده دی، جمعیت طور دیگری بود. رییس ساواک ترسیده بود، دستور داد مردم را به گلوله ببندند.

قاسم، شجاع تر از آن بود که با این قیل و قال ها از میدان به در رود. او دیگر آبدیده شده بود. او یک انقلابی بود. بارها در شدیدترین درگیری ها حضور داشت. یک بار وقتی ساواک و کماندوهای مذدور، به تجمع متعرضین در حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) حمله کردند؛ قاسم با دیدن مظلومیت زائرین، خونش به جوش آمد. افسری را دید که گوشه ای ایستاده. دوید و با یک حرکت سریع، او را به زمین انداخت. مامورین دنبالش دویدند؛ اما او لا به لای جمعیت رفت و ناپدید شد. کمی  بعد دوباره به مقابل حرم رفت. فرجی را دید که بی سیم به دست، نیروهایش را فرماندهی می کند. مردم قم او را به خوبی می شناختند. فرجی از خون آشام ترین روسای ساواک بود که در شکنجه و قتل بسیاری از مبارزان دست داشت. قاسم خیلی عادی خود را به او رساند و ناگهان در یک فرصت مناسب با لگد به زیر شکم او زد.

فریاد فرجی به آسمان رفت. مردمی که زیر باتوم مامورین به شدت کتک می خوردند با دیدن این صحنه، با صدای بلند،  الله اکبر گفتند و جوان را تشویق کردند. مامورین خشمگین شدند و دنبالش دویدند. یکی از آنها، باتوم را محکم بر سرش کوبید. قاسم بی هوش روی زمین افتاد. مردم به دادش رسیدند و از چنگال ساواک نجاتش دادند. به هوش که آمد، می خندید دیگر به این چیز ها عادت کرده بود. چندبار در بابل و قم از دست مامورین کتک خورده بود و هر بار نیز مردم نجاتش داده  بودند. یک بار، موقع فرار، بالای دیوار رفته بود که تیری به پایش اصابت کرد. یک بار هم در خیابان چهارمردان قم، مامورین دنده های سینه اش را خورد کردند، ولی نتوانستند دستگیرش کنند. قاسم از این موضوع تا آخر عمر رنج می برد. می دانست که این درد، یک روز، کار دستش می دهد....

  • سیدحمید مشتاقی نیا