اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۹ دی ۰۱، ۲۰:۴۶ - م ج الف
    متشکر

۷۳ مطلب در آذر ۱۴۰۱ ثبت شده است

مشکل ریشه ای تر از این حرفهاست!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۱، ۰۷:۳۵ ب.ظ

تأملی بر اشتراکات بعضی مسئولان و آشوبگران

به این چند گزاره، صرفا از باب نمونه توجه کنید:

1- آزادی

اغتشاشگران می گویند همه باید در رفتار و بیان نظرات خود آزاد باشند. هیچ کس نباید مانع از اظهار نظر دیگران شود. در حالی که خودشان از گفت و گو فراری بوده و در جلسات سخنرانی مسئولانی که قصد پاسخگویی به پرسشهای آنها را دارند جنجال راه می اندازند و "هو" می کنند و مانع از طرح دیدگاه مخالف خود میشوند.

بعضی مسئولان هم خود را طرفدار گفتگو نشان می دهند؛ اما بر خلاف توصیه رهبری همواره از مردم و دانشجویان فاصله داشته و تنها در این شرایط که جامعه دچار التهاب شده از باب حفظ ظاهر و رفع تکلیف به جلسات پرسش و پاسخ با دانشجویان می روند. بعضی مسئولان تحمل نقد را نداشته و با پرونده سازی و عزل و اتهام تشویش اذهان و شکایت و فیلتر و سرک کشیدن به حریم خصوصی دیگران درصدد بستن دهان منتقدان بر می آیند.

2- قانون

اغتشاشگر وقتی به خیابان می آید و نظم جامعه را بر هم میزند یعنی قانون و مطالبه گری قانونی را قبول ندارد؛ اما وقتی وسط اغتشاشات دچار سانحه ای می شود به قانون پناه برده، شکایت می کند و در رسانه ها ننه من غریبم بازی در می آورد که چرا قانون به دادم نرسیده و از مظلومیت من دفاع نمی کند؟! معلوم نیست بالاخره قانون را فصل الخطاب می داند یا نه؟

بعضی مسئولان همه را توصیه به قانون می کنند؛ اما به قوانینی که مثلا خودشان برای حقوق سرباز تعیین کرده اند پایبند نیستند، دم از حفظ محیط زیست میزنند اما هزاران تن زباله شهری را در لب ساحل یا وسط جنگلها دپو میکنند، تمایلی به صدور مجوز تجمعات قانونی ندارند، مدعی حمایت از سوت زنی و کشف ظلمه هستند اما دهها تخلف آشکار صاحبان قدرت از قراردادهای زیان بار نفتی، حقوقهای نجومی، شکاف طبقاتی، زد و بندهایی چون واگذاری عجیب پتروشیمی میانکاله تا ترک فعلها و ساختار چاق و فشل ادارات و خرج های غیرضروری و ... را پشت گوش می اندازند.

3- نقد پذیری

کدام کارمند منتقدی توانسته در ساختار اداری کشور رشد کند؟ به طور معمول پیشرفت اداری مخصوص کارمندان سر به زیر و مجیزگو است. انتقاد از مافوق یا مسئولان ولو در رده های میانی یا پایین دستی اغلب با واکنش منفی آنها مواجه می شود. نه مسئول و صاحب میز تحمل آن را دارد که مخاطب امر به معروف و نهی از منکر دیگران قرار بگیرد نه آن بانویی که حجابش با قانون و شرع انطباق ندارد چنین ظرفیت و اخلاقی دارد. هر دو از اینکه تذکری بشنوند ناراحت شده و گاه به تقابل و پرخاش روی می آورند و هر دو نیز البته معتقد هستند که نقد و تذکر به رعایت قانون در حق دیگران بسی لازم و ضروری است!

4- سبک زندگی

عده ای میگویند ما ایرانی هستیم نباید شبیه اعراب باشیم. اسم مذهبی شان را عوض می کنند، سعی میکنند مثلا جای سلام از درود استفاده کنند، مجموعه نمادها و واژگان فارسی کهن را بر الفاط مشابه عربی-فارسی و نمادهای دینی ترجیح می دهند. در حالی که هیچ گاه به این موضوع اعتراض نمی کنند که چرا سبک معماری خانه هایشان ایرانی نیست، ایرانی های باستان هم سگ و حیوانات را در اتاق نگهداری نمیکردند، حاضر نیستند از ایرانی های قبل از اسلام که اهل عفاف و حجاب بودند تقلید کنند، حاضر نیستند لباسشان طرح و سیاق ایرانی داشته باشد، گوششان به دهان رسانه هایی است که از شیوخ متخاصم عرب بودجه می گیرند، حاضرند کشورشان را دو دستی تقدیم غرب کنند اگر نفعی مادی در آن ببینند و... ادعای ملی گرایی شان حرفی پوچ است.

بعضی از مسئولان هم که دم از ترویج سبک زندگی اسلامی و تمدن سازی می زنند برخلاف آموزه های دین، زندگی اشرافی دارند، اهل تجمل و رانت هستند، بانکداری و اقتصاد و آموزش و احکام جزاء و ... را به تبعیض آلوده می سازند. به شکاف طبقاتی و رانت دامن می زنند و...

5- دروغ

بسیاری از آمارها و اطلاعاتی که درباره آشوبها در شبکه های مجازی و رسانه های مرتبط با جریان آشوب پمپاژ میشود مثل فرار مسئولان و فروپاشی یک ماهه نظام و اعتصابات گسترده بازار و کشته سازی و ... دروغ محض است. کما اینکه وعده های انتخاباتی و آمار سازی های اجرایی و بیلان کارها و... بعضی مسئولان نیز با واقعیتهای جامعه فاصله ای شگرف دارد و گاه مصداق بارز دروغ و فریب است.

ذکر همین پنج نمونه فعلا کفایت میکند برای یادآوری وجود آسیب زای تناقضات مشترک گفتاری و رفتاری لایه های مختلف جامعه، برای آنکه ثابت شود بسیاری از مشکلات جاری کشور ورای طبقات اجتماعی و دسته بندی های سیاسی و ... ریشه در بعضی فرهنگهای غلط جاری در فکر و ذهن مردم اعم از فرا دست یا فرو دست، رئیس یا مرئوس دارد و تا زمانی که باورها و عملکردها اصلاح نشود، هر طیف و دسته ای با هر ظاهر و ادعایی روی کار بیاید و عنان قدرت را بر کف بگیرد، جامعه رنگ و بوی پیشرفت و آبادانی و آزادگی را به طور مطلوب نخواهد دید. مهم تر از هر اصلاح سیاسی و اقتصادی و ... اصلاح فرهنگ عمومی است. تحول در نگرشها و رویکردهاست که میتواند تعالی و سعادت دنیوی و اخروی جامعه مظلوم ایرانی را تضمین نماید. همانقدر که در سالهای نخست پیروزی انقلاب، مردم و مسئولان در سطح معیشت و مراوده و حقوق عمومی و... نزدیک به هم بودند لایه هایی از آنها این سالها در بی صداقتی و هنجارشکنی و منفعت طلبی و کام جویی و... شبیه هم شده اند.

منتقد نجیب و دلسوز و واقع بین و عدالتخواه، همه را بی تعارف و لکنت به رعایت چارچوبهای انسانی و عقلانی و قانونی دعوت میکند، خواه مسئولین باشند یا مردم، توجیه گر وضع موجود باشند یا معترض و آشوبگر و...

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دیکتاتوری صهیون

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۱، ۱۰:۲۷ ق.ظ

الف الف پاریس

 

مستندی دیشب پخش شد از شبکه مستند سیما با نام اوین پاریس به کارگردانی حسین شمقدری که محوریت آن بر مدار تجربیات و سرگذشت و نگرشهای جدید حمزه غالبی قرار داشت. غالبی در سال 88 مسئول کمیته جوانان و دانشجویان ستاد انتخاباتی موسوی بود. فارغ از برخی نظرها و مسائل مطرح شده در این فیلم، یک تکه جالبی داشت که بسیار قابل تأمل است.

حمزه غالبی که در دانشگاه پاریس درس خوانده بود می گفت: یک بار قرار شد جلسه ای با موضوع نسبت اسرائیل با آپارتاید در دانشگاه برگزار شود. ریاست دانشگاه پاریس با این بهانه که بعضی دانشجوها مخالف این موضوع هستند و ممکن است جلسه با تنش همراه شود مجوز برگزاری آن را صادر نکرد. طراحان جلسه توانستند حدود 2800 امضا از دانشجویان در موافقت با برگزاری آن جمع آوری کنند که عدد قابل ملاحظه ای بود. ریاست دانشگاه که دید چاره ای جز موافقت با آن ندارد دو روزی که قرار بود سمینار برگزار شود در ورودی دانشگاه را قفل زد و دانشگاه را به طور کامل تعطیل کرد! در فرانسه ای که نقد بالاترین مقامات سیاسی آزاد است نقد رژیم صهیونیستی با ممانعت و سانسور مواجه می شود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

معده های پولادین!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۱، ۰۷:۳۸ ب.ظ

 

یک دسته کلید شامل هفت عدد کلید از معده مردی در بیمارستان 22 بهمن نیشابور خارج شد. حال این مرد خوب است و پس از یک روز به سلامت از بیمارستان مرخص شد.

هیچ توضیحی درباره اینکه چطور هفت عدد کلید به شکل پیوسته از حلق این مرد عبور کرده و به معده اش رسیده منتشر نشده است.

چشم نزنیم بنده خدا را، معده اش از جنس فولاد است. البته قوی تر از معده این مرد، شکم ها و معده هایی هستند که از میلیاردها تومان پول ناحق و حرام پر شده اند و هیچ پزشک جراحی هم توان استخراج آن را ندارد، مگر دست غیب انتقام الهی یا کرم های فربه و مورهای گزنده گورستان.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خاطرات شخصی از دوران جنگ

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۱، ۰۴:۱۹ ب.ظ

 

اساسا یکی از کارکردهای وبلاگ و وجوه برتری آن نسبت به سایر شبکه های مجازی را در همین قابلیت دسترسی عمومی و آرشیو سازی و تحقیق از طریق موتورهای جستجوگر میدانم. از این باب معتقد هستم انتشار هر متن مفید در فضای رایگان و ماندگار وب، خدمتی به گنجینه منابع اسلامی یا انقلابی و انسانی به شمار می آید. همواره دوستان اهل مطالعه و قلم و پژوهش را به راه اندازی یک وبلاگ شخصی تشویق نموده ام. وبلاگ اگر چه ممکن است به طور روزانه از بازدید قابل توجهی برخوردار نباشد اما به مرور با جستجو و تحقیق علاقمندان به هر موضوع میتواند مورد استفاده آنان قرار گرفته و اثر خود را در عرصه ای دیگر به نمایش بگذارد.

خود نیز کوشیده ام هر از گاه، آثار قابل استفاده دیگران (دفاع مقدس یا هر موضوع دیگر البته با ذکر منبع و رسم امانتداری) را نیز در فضای مجازی منتشر نموده تا در تنوع بخشی به منابع و غنای گنجینه متون فارسی سهمی کوچک داشته باشم. اخیرا در لابلای یادداشتهای تعدادی از اساتید دانشگاه فرهنگیان، خاطره خودنوشتی از یکی از عزیزان به چشمم خورد که ترجیح دادم در اختیار مخاطبان وبلاگ در حال و آینده قرار بگیرد. دلم نیامد سادگی و صداقت متن را با قلم ویرایش مورد دستبرد و تغییر قرار دهم. همانطور که نوشته تقدیم شما دوستان:

 

بهاری که در فصل گل، قدرش را ندانستم

دوران نوجوانی بود و شور رفتن به جبهه را داشتم اما به خاطر سن کم (14 سال) سپاه اجازه نمی داد. تا اینکه شنیدم اگر دوران آموزش نظامی را طی کنید آن وقت برای رفتن به جبهه مانع نمی شوند. اعزام به جبهه ماهانه بود. فرصت خیلی خوبی پیش آمد. امتحانات دوم راهنمایی در خردادماه 1366 تمام شد و به اتفاق چند نفر از بچه­های هم سن و سال به بهانۀ کار کردن در تابستان از خانواده جدا شدیم. به خاطر این که شک نکنند یکی دو روز زودتر از اعزام، خانه را ترک کردیم.

روز اعزام (شانزدهم تیرماه) فرا رسید. با قیافه­ای حق به جانب به مسئولان اعزام به جبهه گفتیم: ما که نمی­خواهیم به جبهه برویم. ما می­خواهیم به دورۀ آموزشی برویم.

آنها هم قبول کردند و با خوشحالی وصف­ناپذیری جهت گذراندن دوران آموزشی یک ماهه به پادگان امام حسین علیه­السلام شهرستان فسا اعزام شدیم و مطمئن بودیم که پس از طی این دوره ما را به جبهه اعزام خواهد کرد.

گرمای وحشتناک تیرماه هیچ خللی در ارادۀ ما ایجاد نکرد و با تمام وجود مشغول یاد گرفتن آموزش­های لازم شدیم. هرچند دوره بسیار فشرده بود و تقریباً به جز خواب معمول –که آن هم با گشت­های شبانه بعضاً برخورد می­کرد و از آن هم محروم می­شدیم- تقریباً در بقیۀ ساعات مشغول امور آموزشی بودیم اما فشردگی فعالیت­ها و رفتن در میدان­های تیر و دو صبحگاهی و بسیاری دیگر فعالیت­ها هیچ تأثیر منفی در روح مشتاق نوجوانی نگذاشت و حتی برای یک لحظه هم پشیمان نبودم. علاوه بر انگیزۀ بالای شخصی شاید یکی از اساسی­ترین علل آن بدن آماده­ای بود که به لطف روستایی بودن و کوهنوردی­های طولانی و مکرر و طالقت­فرسا مرا آبدیده کرده بود و واقعاً از نظر بدنی تجربۀ آن را در گذشته داشتم.

یک ماهی گذشت. روزی رسید که خبر دادند امروز دیگر دوره تمام شده و نیروها یا باید به منطقۀ جنگی اعزام شوند و یا اینکه به خانه بروند.

هرگز فراموش نمی­کنم که پاسدارانی که در این مدت مسئول آموزش نظامی بودند همه را در میدان صبجگاه به خط کردند. نمی­دانستم برنامه چیست. بعد از به خط کردن همۀ نیروها وقتی دیدم همۀ مربیان یک جا حضور دارند احساس کردم که به خاطر خداحافظی است ولی دقیقاً نمی­دانستم چه برنامه­ای دارند. گفتند هم روی زمین بنشینید طوری که سرتان را روی زانو و دست چپ بگذارید و دست راست شما به سمت جلو دراز باشد. با توجه به دستور نظامی، حق نداشتیم سرمان را بالا بیاوریم ولی یک دفعه دیدم صدای گریه از سمت راست گردان بلند شد و همهمه­ای شد.

وقتی سرم را بلند کردم و به سمت راست نگاه کردم دیدم صحنه­ای دیدم که قابل توصیف نبود. پاسدارانی که مسئول آموزش نظامی بودند و در این مدت خیلی با جدیت به ما آموزش نظامی می دادند و حتی برخی را در ذهن خودم خشن می دیدم دارند یکی یکی دست بسیجیان را می بوسند و چلو می آیند و صحنه­ای که ای کاش فیلم­برداری شده بود. حِق­حِق گریه­های پاسداران مربی و بسیجیان یکی شده بود. آری لحظۀ وداع بود و این بسیجیان داشتند به جبهه اعزام می­شدند و اینها می دانستند که بسیاری از همین جمع در آینده در خیل شهدا خواهند بود.

افسوس که آن روز خیلی عظمت این کارها و تواضع پاسداران را خیلی درک نمی کردم. کاش رفته بودم پای آنها را بوسیده بودم و دست و چشمان خودم را متبرک می­کردم؛ اما گذشت و فقط حسرت آن لحظه به دلم ماند که ای کاش یک بار دیگر آن صحنه تکرار می شد و الأن نمی دانم بعد از این همه سال آن جمع با صفا به کجا رفته اند.

هنوز نیم­نگاهی به درس و مدرسه داشتم و دلم نیامد مستثیماً به چبهه بروم. تصمیم گرفتم که بر گردم و فعلاً دنبال مدرسه را بگیرم تا در فرصت بعدی به جبهه بروم. این تلخ­ترین و فکر می کنم بدترین تصمیمی بود که گرفتم و ای کاش همان موقع مستقیم به جبهه می رفتم. درد جانکاه برخی حسرت­ها همیشه همراه انسان می­ماند و برای من این اتفاق افتاد.

پاییز 1366 شروع شد و راهی مدرسه شدم اما هنوز نیم­نگاهی به سمت جبهه داشتم. با پایان پاییز در اوایل زمستان یعنی 6 دی ماه بود که مجدداً به سپاه مراجعه کردم اما این دفعه دیگر خیالم راحت بود که مانعی نیست. از شهرستان به شیراز اعزام شدیم. در شیراز لحظۀ اعزام و سوار بر اتوبوس شدن ناگهان عمویم را دیدم و فهمیدم به دنبال من آمده است. به سمتش رفتم و بی­معطلی مچ دستم را گرفت و فهمیدم که قصد برگرداندن من را دارد. ناگهان فکری به ذهنم آمد. بی­معطلی او را به خون عموی شهیدم (شهید خسرو رضایی که در عملیات فتح­المبین به شهادت رسیده بود) قسم دادم. خیلی سریع دستم را رها کرد. مقداری پول به من داد. خدا حافظی کردم و با بسیجیانی دیگر به سمت پادگان امام خمینی اهواز که مقرّ لشکر 33 المهدی بود حرکت کردیم.

روزها در پادگان سپری شد و منتظر اعزام به جبهه. آموزش­ها و دوره­هایی را هم داشتیم تا اواخر زمستان که ما را به پیاده­روی 30 کیلومتری بردند. یکی از صحنه­های به یاد ماندنی این پیاده­روی یک روزه این بود که یکی از نوجوانان شهر گراش فارس که 13 سال بیشتر نداشت در اواخر مسیر با توجه به جثۀ کوچکی که داشت از نظر بدنی کم آورد و نمی توانست به پیاده روی ادامه دهد. در این لحظه صحنه ای دیدم که این صحنه­ها فقط در محیط­های با اخلاص تمام قابل مشاهده است. فرماندهی گروهان آقای عبدالله آذر آن نوجوان را بر پشت خود قرار دادند و تا مسافتی طولانی آن نوجوان را کول کردند. این نوجوان را به خاطر داشته باشید تا در ادامه برسیم به دل شیر این نوجوان.

یادم هست در همان دوران که در پادگان بودم پدرم به ملاقاتم آمده بود و در کمال ناباوری دیدم گفتند شما ملاقات دارید. درست این اتفاق زمانی رخ داد که به ما اسلحه داده بودند تا به منطقۀ جنگی اعزام شویم هرچند در آخرین لحظات این قضیه متوقف شد و باز به منطقۀ جنگی اعزام نشدیم.

به ملاقات پدر رفتم و هنوز افسوس می خورم که ای کاش آن روز اندکی احساسات یک پدر را درک می کردم و وقت بیشتری پیش او می ماندم. چند دقیقه بیشتر پیش او نماندم و با شوق و ذوق گفتم ما الأن قرار است به منطقه اعزام شویم و اصلاً نمی فهمیدم که او چه حسی پیدا می کند. نمی دانستم او ناراحت می شود و وقتی به چشم خود می بیند فرزند دلبندش از او جدا می شود چقدر سخت است. هر قدر این صحنه برای پدر سخت و سنگین بود من به همین نسبت خام و جاهل و بلد نبودم که رعایت حال پدر را بکنم ولی چه فایده که آن روز هیچ از احساسات یک پدر چیزی متوجه نبودم. پدرم از روی دغدغه­ای که نسبت به درسم داشت کتابهایم را آورده بود تا بلکه در همین جا هم اگر فرصت داشتم درسم را بخوانم. با این اتفاق که قرار بود به منطقۀ جنگی اعزام شویم پدرم مجدداً کتاب ها را برگرداند و افسوس دیگرم الأن این است که ای کاش اندکی احساسات پدرم را درک می کردم و حداقل تشکری می کردم.

اواخر زمستان بود که بقه هر حال به منطقۀ شلمچه اعزام شدیم. وقتی شب پشت ماشین لندکروز در روشنایی ماه اولین بار اصابت خمپاره به اطرافمان را به چشم دیدم باور کردم که اینجا جبهه است.

پس از مدت زمانی ما را پیاده کردند ولی نمی دانستم که با چه شرایطی مواجه می شویم. در ذهن خودم می گفتم ما را در یک سالن جمع می کنند و پس از توجیه به سنگرها می رویم.

در ادامۀ آن پیاده­روی شبانه در زیر آتش مستقیم دشمن، به تونلی رسیدیم و نیروها وارد تونل شدند. تونل و تاریکی مطلق. تنها چیزی که می فهمیدم افرادی در همین تونل سرپوشیده جلوتر از من در حال حرکت هستند. دستم را به بذنۀ تونل می گرفتم و متوجه شدم که زیر پای ما بلوک های سیمانی است و در بسیاری از نقاط تونل، آب جمع شده است. این کار دقایقی طولانی ادامه پیدا کرد تا اینکه نهایتاً به انتهای تونل رسیدیم. اینجا بود که متوجه شدم بقیۀ نیروها در سنگرهایی درون تونل مستقر شده­اند و نصیب ما هم سنگری با ارتفاع نیم متر شد که بماند و در مقابل خود نیزارهایی بزرگ را دیدم که صدای قورباغه در آن می­پیچید.

به هر حال صبح شد. هنوز از موقعیت خود اطلاع دقیقی نداشتم. به اتفاق چند نفر از نیروها نسشته بودیم و داشتیم صحبت می­کردیم که یکی از دوستان به من تذکر دادند یواش­تر صحبت کنم. علت را که پرسیدم گفتند اینجا کمین است. من با این اصطلاح آشنا نبودم و پرسیدم که کمین یعنی چه؟

گفتند کمین یعنی فاصله با عراقی­ها 50 متر!

چشمانم گرد شد و گفتم یعنی ما الأن در فاصلۀ 50 متری هستیم؟

گفت: بله آن سنگر نیروهای عراقی است. ایشان موقعیت کمین را توضیح دادند که کمین نزدیک­ترین نقطه به دشمن است و وظیفۀ ما اینجا دیده­بانی است و حق تیراندازی هم نداریم و باید خیلی دقت کنیم که آنها متوجه حضور ما نشوند و اگر خواستند اقدامی کنند سریع این مطلب به نیروهای خط اول و پشت خط منتقل شود. راه ارتباطی ما هم همان کانال سرپوشیده بود و چون در معرض دید مستقیم دشمن بود و فاصله بسیار کم بود از طریق کانال، نیروها در سنگرهای کمین رفت و آمد داشتند که زیرزمینی بود. منطقه­ای که در آن قرار داشتیم داخل حاک عراق بود و با فاصلۀ زیادی ساختما­های شهر دوعیجی عراق را می­دیدیم.

روزها به همین منوال گذشت. یادم هست که با رادیو کوچکی که داشتیم خبر آزادی حلبچه و خرمال را در کمین شنیدیم.

عصر یک روز مانده به عید نوروز 67 برای عوض کردن لباس به داخل کانال رفتم که متوجه شدم آب به شکلی گسترده و ناگهانی وارد کانال می­شود. سریع به نیروهای مهندسی رزمی خبر دادیم ولی تلاش آنها بی فایده بود و آب ظرف نیم ساعت کل کانال را پر کرد. از چهار سنگری که در انتهای کانال به سمت نیروهای عراقی قرار داشت سه سنگر را آب گرفت و همۀ جا برای ماندن چندان نبود. کم­کم شب شد و شب را هر طور بود سپری کردیم و روز عید رسید.

آب نه تنها کانال بلکه کل منطقه را گرفت و حتی سنگرهای خط اول نیز به زیر آب رفت. بعد از ظهر روز عید آتش عراقی­ها سنگین شد و از فاصلۀ بسیار کم به سمت نیروهای ما تیراندازی می­کردند و زیر انواع آتش از جمله آتش خمپاره، قناسه، خمپاره و غیره قرار گرفتیم. صحنۀ تلخی بود. نه جا برای سنگر گرفتن داشتیم و نه به راحتی امکان برگشت بود چون همه جا پر از آب بود و نیروها برای برگشت مجبور بودند در معرض دید مستقیم دشمن برگردند.

به ناچار دستور عقب­نشینی صادر شد ولی قرار شد نیروها دو نفر دو نفر برگردند تا کمتر در معرض خطر قرار گیرند و از طرفی در صورت بروز حادثه نیز بتوانند به همدیگر کمک کنند.

دو صحنۀ زیبا خلق شد. یکی اینکه یک قبضه اسلحۀ آرپی­جی در سنگر کمین که بسیار در نقطۀ خطرناکی                 قرار گرفته بود و رفتن به آن نقطه خطر خیلی زیادی داشت. در بالا گفتم که در پیاده­روی آمادگی که چندی قبل در اطراف اهواز داشتیم یکی از بچه­های بسیجی اهل گراش فارس از نظر توان بدنی کم آورد و فرماندۀ متواضع ولی با روح بزرگ ما آقای عبدالله آذر (اهل شهرستان فسا از استان فارس) ایشان را به پشت گرفتند و تا مسافتی ایشان را حمل کردند.

در این لحظه، همان نوجوان 13 ساله گفت من اجازه نمی­دهم حالا که قرار است برگردیم حتی یک اسحلۀ ما نیز در دست نیروهای دشمن قرار گیرد و با شجاعتی مثال­زدنی رفتند و در اوج خطر آن آر­پی­جی را آوردند و همه دیدیدیم که یک نوجوان کم سن و سال که روزی در پیاده­روی توان حرکت نداشت حال در این صحنه دل شیر دارد و غیرت خود را نشان داد.

صحنۀ دیگری که جلو چشمم رخ داد این بود که تیر قناسه قسمتی از پیشانی یکی از بسیجی­ها را مجروح کرد و خون فوران می­کرد. مرتب در همین آب باتلاقی بسیار کثیف به زیر آب می­رفتند و دو مرتبه به بالا می­آمدند. ایشان تعادل و شرایط خوبی نداشتند. ناگهان دیدم یکی از فرماندهان به نام آقای علی­قربان رضایی از شهرستان فیروزآباد فارس، همین که صحنه را دید از سمت خاکریز اصلی دفاعی رو به سمت دشمن و روی خاکریز دوان­دوان به سمت کمین و آن فرد زخمی آمدند. هنوز صحنۀ تیرهایی که به سمت او می­آمد جلو چشمم است و بهتم زده بود که چطور ایشان بی هیچ ترسی در زیر این آتش شدید به سمت ما می­آید. لطف خداوند را به چشم دیدم و ایشان با این که به شدت به سمتش تیراندازی می­کردند آمدند و آن بسیجی زخمی را در گوشه­ای نشاندند و بی اعتنا به این همه تیراندازی شروع به پانسمان سر او نمودند و او به پشت خط منتنقل شد. گفتن این صحنه­ها هرگز نمی تواند صحنۀ واقعی آن را به تصویر بکشد. ان­شاء­الله خداوند به مردم این مرز و بوم توفیق قدردانی از آن ایثارگری­ها و همچنین عزت ابدی عنایت فرماید.

 

علیرضا رضائی آب­گلی

دانشگاه فرهنگیان قم

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روح مارادونا شاد!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۵۶ ب.ظ

تصویری از کلافگی مکرون پس از پایان فینال جام‌جهانی!

 

جام جهانی فوتبال با قهرمانی آرژانتین به پایان رسید. مارادونا روحیه ضداستکباری و ضد استعماری داشت. امشب اگر بود از کلافگی ماکرون خنده اش می گرفت.

راستی تیم آرژانتین که حالا رتبه نخست جهان را برای چهارسال به خودش اختصاص داده در بازی اول مقابل عربستان سعودی باخت. عربستانی ها از خوشحالی این برد، یک روز اداری را در این کشور تعطیل کردند. الان عربستان کجاست؟ و آرژانتین؟

هیچ شکستی مانع پیروزی های بعدی نیست. هیچ قهرمانی غیرقابل شکست نیست. آدمهایی که زود ناامید میشوند، آدمهایی که زود غرّه میشوند بدانند دنیا بالا و پایین بسیار دارد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اینم یه نظره!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۱، ۱۱:۰۵ ق.ظ

فک کنم آخرش نظام به اینجا برسه که کاش احمدی نژادو لاریجانی رو تایید صلاحیت میکرد، درسته چیزی به رییسی نمی ماسید؛ اما در عوض آمار مشارکت نجومی می شد و اعتبار نظام میرفت بالا، ملتم تو مناظره ها و بحثا سرگرم میشدن، خونه پرشم درگیری و بزن بزن میشد تو چارچوب انقلاب نه لااقل تو چارچوب اسلام بود از یه حدی جفتک زدنها بالاتر نمی رفت، نمی شد وضعیت امروز که مطالبه گری بیفته دست یه مشت زامبی هرزه و روسپی هرجایی که ورای محدوده ناف و حومه دغدغه ای ندارن.

اومدیم جلوی دوقطبی چپ و راستو بگیریم، گرفتار دوقطبی حیوانیت و انسانیت شدیم. وقتی فکر و راهبرد ذهنی جامعه دست انبوه رسانه های دشمنه، لااقل با پیش دستی، حوادث روزگارو مدیریت کنیم!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آشی که خدا برایمان می پزد، آشی که ما برای خدا می پزیم!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۱، ۱۰:۲۱ ق.ظ

طرز تهیه آش رشته خوشمزه جا افتاده و مجلسی خانگی مرحله به مرحله

 

ایستاده بودم صف توزیع آش نذری و چشم دوخته بودم به ملت.

بعضی ها یک کاسه آش بر می داشتند، تشکر می کردند، پولی هم آنجا می گذاشتند که این سفره در فرصتهای دیگر نیز ادامه داشته و پهن باشد.

بعضی ها یک کاسه آش را می گرفتند تشکر می کردند و می رفتند.

بعضی ها یک کاسه آش را می گرفتند و می رفتند.

بعضی ها دو کاسه آش بر می داشتند.

یک عده سطل آورده بودند و جر و بحث یا خواهش و تمنا داشتند همان را پر کنند و با خود ببرند.

بعضی هم بدون صف داخل جمعیت شدند و...

طبعا به یک عده اصلا آش نرسید.

ما در مقابل نعمت های خدا هم دچار همین تنوع رفتار هستیم. عده ای طلبکاریم؛ یک تشکر خشک و خالی هم نمی کنیم. عده ای حتی برای خدا جفتک می اندازیم. به بهانه و به واسطه نعمتهایی که خدا داده حقی از بندگانش ضایع می کنیم و مرتکب ظلم می شویم.

عده ای هم البته شکر گذار خدا هستند که هیچ، دیگران را نیز از آنچه نصیبشان است بهره مند ساخته و خیرشان به خلق الله می رسد.

ما باشیم جای خدا. اصلا فکر کنیم حدیث و آیه و روایتی نداریم. ما باشیم و عقل خودمان، کدام دسته برایمان قابل تحسین و تشویق هستند؟

بزرگواری و عظمت از آن کسانی است که با بخشش و کرامت و خیر و نیکی، به خالق یگانه و منعِم بی همتا، شبیه تر هستند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

متنی خوب از داوود مدرسی یان

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۵۹ ق.ظ

mobarezeh-ba-fesad

 

🔴 ‏درگیری اصلی اینجاست!

🔹محکومیت ‎#وحید_اشتری در موضوعات ‎#سیسمونی_گیت، آقازاده منتظری دادستان کشور، داماد شمخانی و ‎#سرباز_بابلی در واقع انتقام طبقه قدرتمند، سرمایه‌دار، پرخور و برنده‌ی جامعه از جریان عدالتخواهی و حامی طبقه مستضعفین است. به نظر من درگیری اصلی و مسئله اصلی جامعه این است.‏

🔸بارها گفتیم اعتراضات و اغتشاشات اخیر در کشور، بسترها و ریشه‌هایی داشته که باید آنها را ببینیم. ام‌المصائب کشور، تبعیض و بی‌عدالتی است؛ ابربحران جدی جمهوری اسلامی این است. سیاست‌های تبعیض آلود اقتصادی، سیاسی، منطقه‌ای و بین‌استانی، آموزشی، درمانی و ... جامعه را به دو طبقه تبدیل کرده است.‏

🔹یک اقلیت که بالای ۸۰ درصد معوقات بانکی متعلق به آنان است، ثروت‌های هزارمیلیاردی، خانه‌ها و خودروهای آنچنانی و یک اکثریتی که به دو طبقه متوسط و ضعیف تبدیل شده. این سبک زندگی، طبقه اشرافی از مدیران و سرمایه‌سالاران و اقشار بوجود آورده که اتفاقاً هیچ پایبندی به نظام سیاسی ندارد!‏

🔸و توده‌هایی که سال‌هاست از وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور ناراضی شده‌اند. قریب 20 میلیون بیکاری نسبی، 40 درصد مستاجر، 38 درصد زیر خط فقر نسبی، حدود 18 میلیون نفر حاشیه‌نشین وسایر آمارهای خطرناک که کشوررا به جد تهدید می‌کند. این‌ها زخم‌های عمیقی است که اینروزها نتیجه‌اش را دیده‌ایم.‏

🔹این روزها می‌بینیم چگونه دشمنان دیرینه ایران و اسلام، دندان تیز کرده و با تجهیز تروریست‌ها و تجزیه‌طلبان خیابان‌ها را ناامن کرده‌اند و بخشی از نوجوانان و جوانان وطن را چگونه برای فروپاشی کشور فریب داده‌اند! در این میان هم برخی از اصلاح ناامید و دست به خشونت زده‌اند.‏ این زخم‌ها و عقب‌افتادگی‌ها منجر به این شده تا برخی را به لجبازی با ارزش‌های الهی و احکام اسلام هم بکشاند. 

🔸سالهاست جوانانی در سرتاسر کشور، با دغدغه پای کار آمدند تا از امثال علی شمخانی دبیر شورای عالی امنیت ملی بپرسند: این همه ثروت را خودت و فرزندانت و دامادت ‎#از_کجا_آورده‌اید؟‏ و شجاعانه از امثال منتظری، دادستان کشور بپرسند که درباره ماجرای بیمه پرسنل قوه قضائیه با هزینه چندده و چندصد میلیاردی توضیح دهد که چرا این رانت میلیاردی برای شرکتی در نظر گرفته شده که دختر جناب‌شان نائب رئیس هیئت مدیره آن است؟ و چرا برخی امورات را به پسرش واگذار کرده؟!‏

🔹جوانانی که محکم از محمدباقر قالیباف بپرسند نقش وی در ماجرای ‎#هولدینگ_یاس و ‎#املاک_نجومی چیست و چرا وی را محاکمه نمی‌کنند؟ اگر بی‌گناه است در یک دادگاه شفاف و علنی معلوم شود!

🔺والله نارضایتی بالای ۹۰ درصد جامعه، مسئله حجاب و همجنس‌بازی نبود و نیست و مسئله اصلی همین دردهاست!‏

🔹البته من از سکوت برخی دوستان عدالتخواه در ماه‌های اخیر ناراحتم و انتظار داشتم جبهه‌بندی بین المللی و داخلی را ببینند. مستکبران و اشرار جهانی وطبقات سرمایه‌دار و اشراف داخلی که از انحصار و رانت وتبعیض به این جایگاه رسیدند در ماه‌های گذشته، رسماً برای فروپاشی ایران تلاش کردند.‏ در ماه‌های اخیر برخی جریانات سیاسی که بیشترین سال‌ها در رئوس قدرت بودند، دولت‌ها و مجالس را در اختیار داشتند، هنوز هم در صنایع مادر و نفت و فولاد و پتروشیمی‌ها حاکمند و بصورت حزبی و پادگان‌ها عناصر حزبی خود را در این جاها استخدام و مدیر کرده‌اند، نانجیبانه شمشیر برکشیدند!‏

🔸و شاید به یک سوژه موضوعی یا ادبیات بچه‌های عدالتخواه نقد داشته باشیم اما معتقدم این بچه‌ها، دست گذاشته‌اند روی مسائل اصلی و جدی کشور؛ بدون دعوت به خشونت، بدون اینکه بخواهند نظم جامعه را برهم بزنند با حفظ ماهیت اسلامی و هویت ایران و مرزبندی با دشمنان، دنبال اصلاح از درون بوده‌‌اند.‏

🔹این برخورد تند برخی عناصر قضایی با وحید اشتری را به همه مسئولین و موثرین و قضات قوه قضا و سیستم امنیتی تعمیم نمی‌دهم اما معتقدم این برخوردها کار همان جریانات طبری مسلکِ حامی طبقه سرمایه‌دار وبرنده جامعه است و هدفشان هم ناامیدی جریانات مختلف عدالتخواهی است.میخواهند ناامید کنند.‏

🔸امروز مطالبه همه ما، ورود شخص رئیس قوه قضائیه جناب اژه‌ای به این پرونده‌هاست. این احکام ناعادلانه است. به جهت حقوقی و قانونی ایرادات جدی دارد و زمینه اِعمال سلایق سیاسی را در احکام قضایی بیشتر فراهم می‌کند. امیدواریم جناب اژه‌ای با درخواست اعاده دادرسی موافقت نماید.


✅ #داود_مدرسی_یان:
http://eitaa.com/joinchat/3604742157Cf3fa1341d3

  • سیدحمید مشتاقی نیا

می خواهی نور را تماشا کنی؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۵ آذر ۱۴۰۱، ۰۱:۰۹ ب.ظ

photo_2022-12-16_11-53-31_w3b4.jpg

 

بعضیها با دلشان زندگی می کنند. با دلشان می بینند و با دلشان می شنوند و با دلشان سخن می گویند.

مهربانند و اهل گذشت. محبت دارند و دلشان می خواهد همه را خوشحال کنند. همه جا دوستی و آشتی باشد. سیاهی نباشد و همه جا از نور صفا و صمیمیت آکنده شود. وجود این طور آدمها غنیمتی است و آشنایی با آنها مایه افتخار.

بعضیها اما با دلشان حکومت می کنند. آه شان، اشکشان، دعایشان، دانه های تسبیحشان، لرزش قلبشان، اخمشان، لبخندشان، نفس قدسی شان، نگاهشان، سکوتشان و... در این عالم اثر دارد و مقدرات روزگار را تغییر می دهد.

سید رمضان علمدار، پدر شهید عارف واصل سید مجتبی علمدار که ساعاتی پیش به دیار ابدیت و خلد برین رضایت حق شتافت از این دسته حکمرانان نورانی ارض خدا بود، دلیل موجّه رحمت پروردگار و بهانه تبسم دایره خلقت.

پیش خدا که هستی ما را دعا کن پیرمرد.

شادی روحش صلوات.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

چرا بعضی زنها اینقدر ساده اند؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۱، ۰۷:۰۹ ب.ظ

پسر عاشق زنش را به قیمت یک ماشین و خانه فروخت!

 

ماجرای دوبار ازدواج ناموفق این خانم را بی کم و کاست و بدون هیچ نظر و تحلیلی بخوانید و خودتان قضاوت کنید:


زن ۳۳ ساله که مدعی بود همسرش او را از خانه بیرون انداخته و چون کسی را در مشهد ندارد عازم شمال کشور است تا نزد پدر و مادرش بازگردد، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری قاسم آباد مشهد گفت: وقتی در رشته رایانه (نرم افزار) وارد دانشگاه شدم در پوست خودم نمی گنجیدم. بالاخره در رشته‌ای که سال ها آرزویش را داشتم پذیرفته شده بودم و بین فامیل زبانزد شدم. آن روز بار و بندیلم را بستم و به مشهد آمدم.
از همان ترم اول که تحصیل در دانشگاه را آغاز کردم جذب نگاه های بهروز شدم. او به هر بهانه ای سر صحبت را با من باز می کرد و جزوه های درسی را در اختیارم می گذاشت؛ چرا که بهروز در هنرستان تحصیل کرده بود و آشنایی کاملی با رایانه داشت به همین دلیل هم شاگرد اول کلاس شد. هنوز سال تحصیلی به پایان نرسیده بود که او به عنوان مهندس یک شرکت خصوصی راه اندازی کرد و به درآمدزایی رسید.

در این میان من هم آرام آرام به او علاقه مند می شدم که روزی «بهروز» عشقش را به من ابراز کرد و این گونه ماجرای عشق و عاشقی من و او در کلاس درس سرزبان همکلاسی هایمان افتاد. بالاخره این ارتباط عاشقانه به خواستگاری و در نهایت ازدواج انجامید، اما خانواده بهروز که از نظر اقتصادی در سطح بالایی بودند، از همان روزهای اول خواستگاری به شدت با این ازدواج مخالفت می کردند؛ چرا که من و خانواده ام را در شأن خودشان نمی دانستند و از سوی دیگر هم مخالف این نوع عشق و عاشقی ها بودند!
با وجود همه این مخالفت ها من و بهروز یکدیگر را دوست داشتیم و به همین دلیل هم زندگی مشترک خودمان را در حالی آغاز کردیم که آن ها مدعی بودند «شما به درد هم نمی خورید!» اما من فکر می کردم فقط عشق و علاقه برای ادامه یک زندگی مشترک کافی است و هیچ گاه به ذهنم خطور نمی کرد که بسیاری از این عاشقی ها بر پایه احساس و هوس بنا می شود و بعد از مدتی همه این ابراز علاقه ها و مردن برای یکدیگر به قصه ای تلخ بدل خواهد شد.
خلاصه زندگی من و بهروز به گونه ای ادامه یافت که او ادعا کرد باید به خانواده ام ثابت کنم که تو را چقدر دوست دارم و تو هم به خاطر ثروت با من ازدواج نکرده ای! او چند روز بعد نزد من آمد و گفت: «بیا مهریه ات را ببخش! تا خانواده ام بدانند که تو به دنبال مادیات زندگی نیستی و عشق و علاقه برایت اهمیت دارد! من هم بدون تامل قبول کردم و همه ۱۰۰ سکه طلا را به او بخشیدم! تا عشقم را اثبات کنم!

ولی هنوز یک سال بیشتر از این ماجرا سپری نشده بود که روزی بهروز با چهره ای غمگین و گرفته به خانه آمد و از من سوال کرد ،مرا دوست داری؟ گفتم ،این چه حرفیه! تو همه زندگی من هستی! خیلی راحت گفت: اگر به من علاقه مند هستی باید از زندگی من بیرون بروی! چرا که خانواده ام شرط کرده اند اگر تو را طلاق بدهم، خانه و خودرو را به من بازمی گردانند. بالاخره زن پیدا می شود اما در این شرایط اقتصادی نمی شود خانه و خودرو خرید!
با این حرف ها از تعجب و حیرت چشمانم گرد شده بود، باورم نمی شد کسی که برای اثبات عشقم به او، حتی مهریه ام را بخشیدم اکنون مرا به یک خانه و خودرو می فروشد! آیا این همان بهروز بود که روزی در دانشگاه چشم از من برنمی داشت! تازه فهمیدم دیگران راست گفته اند! این عشق و عاشقی ها فرجام تلخی دارد.
به همین دلیل به مرکز مشاوره رفتم، ولی آن ها هم مرا ترغیب به جدایی کردند. این گونه بود که از بهروز به صورت توافقی طلاق گرفتم و برای آن که آرامش خودم را بازیابم یک واحد آپارتمانی اجاره کردم.
چند ماه بعد نگهبان مجتمع مسکونی به من پیشنهاد ازدواج داد. به درخواست من، خانواده اش به طور سنتی به خواستگاری ام آمدند و به این ترتیب من با «فرید» در حالی ازدواج کردم که او مدعی بود بعد از جدایی از همسرش، تنها فرزند او نزد پدربزرگش زندگی می کند و دخالتی در زندگی مشترک ما نخواهد داشت اگرچه می دانستم «فرید» سیگاری است و آهی در بساط ندارد، اما به دلیل شکست در زندگی با «بهروز» به چیزی جز ازدواج اهمیت ندادم، اما خیلی زود ورق برگشت و آن روی سکه نمایان شد.

«فرید» نه تنها مردی مشروب خوار و خشن بود بلکه پسر ۱۸ ساله اش نیز چند روز بعد از ازدواج به خانه ما آمد و سر ناسازگاری با مرا گذاشت. حالا باید از سوی دو نفر تحقیر و سرزنش می شدم و کتک می خوردم.
در این شرایط بود که فهمیدم همسرم دچار مشکلات اخلاقی است و همسر سابق او هم به همین دلیل جدا شده بود!
خلاصه رفتارهای خشن «فرید» به جایی رسید که بعد از چهار ماه مرا از خانه بیرون انداخت! اکنون به کلانتری آمده ام تا به صورت قانونی ماجرای ترک منزل را به پلیس اطلاع بدهم و خودم نیز به شمال کشور می روم تا نزد خانواده ام زندگی کنم.
با صدور دستوری ویژه از سوی سرهنگ احمد زمانی (رئیس کلانتری قاسم آباد) بررسی های کارشناسی و روان شناختی درباره ادعاهای این زن جوان توسط مشاوران زبده کلانتری آغاز شده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وحید اشتری و سرباز بابلی

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۱، ۰۶:۴۵ ب.ظ

وحید اشتری

 

آنطور که در رسانه های مجازی نقل شده وحید اشتری از فعالان عرصه عدالتخواهی بابت افشاگری مربوط به موضوع سیسمونی گیت قالیباف به بیش از یکسال زندان قطعی محکوم شده. در گوشه ای از حکم آمده که بابت جریان سرباز بابلی هم به سه ماه حبس قطعی تعزیری محکوم گردیده است.

جریان قالیباف و رویکردی که نظام هر چند وقت یکبار نسبت به محوریت و صیانت از یک شخص به خود میگیرد، یک روز هاشمی رفسنجانی، یک روز ناطق نوری، یک روز علی لاریجانی و یک روز قالیباف تبدیل به تابو می شوند بحث مفصل و مستقلی طلب می کند که فعلا واردش نمیشوم.

اما درباره سرباز بابلی باید یاداور شوم که بعد از ادعای سرباز مبنی بر سیلی خوردن از بازپرس در دادگستری بابل، سرهنگ نیروی انتظامی حامی وی نیز بلافاصله از مسئولیت خود در دادگستری عزل شد. ریاست دادگستری مازندران با تدبیر خود جلسه ای تشکیل داد و بازپرس مذکور اقدام به عذرخواهی از سرباز بابلی با نام محمدحسن کریمی نمود. محمد حسن و پدرش که دکتر داروساز است با عذرخواهی بازپرس و وساطت حجت الاسلام اکبری رییس دادگستری مازندران که فردی پخته و دارای تدبیر است از شکایت خود گذشتند.

ستاد کل نیروهای مسلح نیز بیانیه ای رسمی صادر کرد و نسبت به برخورد بد بعضی کارکنان نهاد قضا با سربازان اظهار تاسف کرد. سیمای جمهوری اسلامی در چند برنامه پر بیننده اقدام به تقبیح رفتار بازپرس و دلجویی از سرباز بابلی نمود.

سرباز بابلی در مراسمی که توسط حوزه هنری گرفته شد مورد تجلیل قرار گرفت.

از ابتدا تا انتهای ماجرای سرباز بابلی، تیم مستحکم و یکپارچه فعالان مجازی انقلابی شهرستان بابل و استان مازندران به طور قاطع به حمایت و پوشش رسانه ای واقعه پرداختند تا جایی که یکی از اعضای فاسد شورای سابق این شهر که همواره کینه نیروهای انقلاب را به دل داشته و در نقش اپوزیسیون خودنمایی میکرد این بار برای تشکیک در ماجرا و تضعیف انقلابیها چاره ای جز حمایت از نهاد قضا نداشت که البه مضحکه عام و خاص واقع شد. بارها فعالان انقلابی استانهای مختلف این تعبیر را به کار بردند که برای اولین بار کنش گری نیروهای حزب اللهی فعال در فضای مجازی توانست با پیش دستی نسبت به رسانه های بیگانه و اجانب منجر به مطالبه گری و دفاع از حقوق یک مظلوم در مقابل لایه هایی منتسب به نظام شود.

با این حال با مرور زمان شاهد آن هستیم دلخوری و لجبازی بعضی عزیزان قضایی بالاخره تبدیل به حکم قضایی علیه وحید اشتری شد که ورودش به ماجرای سرباز بابلی ضریب فوق العاده ای به پوشش این خبر داده بود. حالا او به اتهام نشر اکاذیب!! در ماجرای این سرباز باید به زندان برود! سیاهه ای از بعضی احکام قضایی نسبت به فعالان مطالبه گر جبهه انقلاب مانند طلبه سیرجانی و... حتی خودی ها را در عدالت و انصاف و منطق بعضی حضرات دچار شک و شبهه نموده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا