اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۵۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

قاسم بهترین شاگردم بود

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ

n00570585-b_Copy قاسم بهترین شاگردم بود


چند سالی بود، به بهمن‌ماه که می‌رسیدیم، به مناسبت پیروزی انقلاب، علاوه بر تزئینات و جشن‌های معمول، مسابقات فوتبال هم در مدرسه برگزار می‌کردیم.

بهمن‌ماه سال 1365 سومین سالی بود که مسابقات فوتبال را، بانام جام فجر برگزار می‌کردیم؛ گروه سوم تجربی الف که قاسم هم در آن گروه بازی می‌کرد، یکی از اصلی‌ترین شانس‌های قهرمانی آن سال مدرسه بود؛ بیشتر بچه‌های گروه سوم تجربی الف از کلاس اول دبیرستان باهم بودند و فوتبالشان حرف نداشت؛ آن‌ها همان سال اول هم بااینکه از بچه‌های سال بالایی ریزه میزه تر بودند تا فینال آمدند، ولی فینال را به بچه‌های چهارم انسانی باختند و دوم شدند؛ سال قبل هم اول شده بودند و امسال هم شانس اصلی قهرمانی بودند؛ بچه‌های مدرسه هم همین نظر را داشتند؛ بخصوص این‌که محمدرضا هم که سال سوم تجربی بود و بازی خوبی داشت امسال انتقالی‌اش را از مدرسه‌ی دیگری گرفته بود و همکلاس قاسم شده بود.

علیرضا برادر بزرگ‌تر محمدرضا بود که کلاس چهارم ریاضی بود که او هم خوب بازی می‌کرد؛ از همان روزهای اول که کلاس‌ها اسامی بازیکنانشان را به من می‌دادند، بین علیرضا و بچه‌های سوم، بخصوص کاپیتانشان، قاسم، کری خوانی گرمی شروع‌شده بود؛ برای مسابقات آن سال چهارده گروه ثبت‌نام کرده بودند؛ بازی‌های خوبی بود و بااینکه در همه‌ی گروه‌ها بازیکن‌های خوبی داشتیم، از همان بازی‌های اول می‌شد فهمید که شانس اول قهرمانی، سوم تجربی الف و چهارم ریاضی الف بودند؛ از بین این دو گروه هم با توجه به این‌که بچه‌های سوم، چند سال کنار هم بودند و بیرون از مدرسه هم‌گروه داشتند و هر هفته با گروه‌های دیگر مسابقه می‌دادند، بازی یکدست‌تر و روان‌تری داشتند؛ همان‌طور که بازی‌ها جلو می‌آمد، گروه‌های ضعیف‌تر غربال می‌شدند و قوی‌ترها بالا می‌آمدند؛ گروه‌های نیمه‌نهایی که مشخص شدند، هم‌گروه قاسم و هم‌گروه علیرضا بینشان حاضر بودند.

بازی اول بین چهارم ریاضی ب و چهارم انسانی الف بود؛ گروه چهارم ریاضی جلو افتاده بود؛ اواخر بازی، موقع دریبل، ضربه‌ای به ساق پای علیرضا خورد و مصدوم شد؛ ولی گروهشان بازی را برد و به فینال رسید؛ بازی بعد را هم سوم تجربی از چهار انسانی ب برد و در فینال حریف چهارم ریاضی شد که قرار بود دو روز بعد، روز شنبه، بیست و یکم بهمن برگزار شود؛ فردا علیرضا با پای گچ گرفته وارد مدرسه شد؛ قاسم و بچه‌های سوم، کلی سربه‌سرش گذاشتند؛ می‌گفتند علیرضا از ترس باخت خودش را به مصدومیت زده است؛ قاسم می‌گفت: علیرضا از ترس باخت پاشو گچ گرفته؛ بابا بازی درنیار، قول می دم بهتون کم گل بزنیم.

محمدرضا هم که زیر بغل علیرضا را گرفته بود، گفت: آره! منم همینو بهش گفتم؛ گفتم تو که دیگه داداشمی، خودم هوا تو داشتم، این کارا لازم نبود؛ علیرضا هم چیزی نمی‌گفت و فقط می‌خندید؛ بیست و یکم بهمن شد و نوبت مسابقه‌ی فینال رسید؛ همه‌ی کلاس‌ها برای تماشای بازی فینال تعطیل‌شده بودند و مدیر و ناظم و معلم‌ها هم کناری ایستاده بودند و بازی را تماشا می‌کردند؛ جام، جوایز و مدال‌ها را، مرتب، روی میزی که کنار زمین گذاشته بودند چیده بودند تا بعد از بازی به گروه‌های برتر اهدا کنند؛ علیرضا با پای گچ گرفته کنار زمین ایستاده بود و با بچه‌های گروهش صحبت می‌کرد و برای بازی نقشه می‌کشید؛ قاسم هم که خودش را گرم می‌کرد، گاهی سری به آن‌ها می‌زد و متلکی می‌انداخت و فضا را عوض می‌کرد وبرمی گشت؛ می‌گفت: بچه‌ها به حرفش گوش ندید، اون اگه بازی بلد بود که این بلا سرش نمی اومد؛ بچه‌های مدرسه هم هرکدام گوشه‌ای جمع شده بودند و یکی از گروه‌ها را تشویق می‌کردند؛ حتی دانش‌آموزانی که علاقه‌ای هم به فوتبال نداشتند، به خاطر هیجان و حساسیتی که این چندروزه در مدرسه به وجود آمده بود برای تماشای بازی آمده بودند؛ بین بچه‌های مدرسه، گروه سوم و کاپیتانش، قاسم که علاوه بر بازی خوب، اخلاق خوبش هم باعث محبوبیتش شده بود، طرفدار بیشتری داشت.

بازی که شروع شد، همان اولین توپی که به قاسم رسید، زیر پای قاسم رفت؛ قاسم زمین خورد و از درد به خودش پیچید؛ بازی چند دقیقه متوقف شد؛ قاسم طوری درد می‌کشید که نمی‌توانست تکان بخورد. با زحمت او را به کنار زمین بردند، صندلی برایش آوردند و روی صندلی نشست؛ مدیر هم مثل من خیلی ترسیده بود و مدام با خودش می‌گفت عجب جام پردردسری شد جام امسال؛ درد قاسم به حدی بود که می‌خواستیم قاسم را ببریم دکتر که نگذاشت و کناری نشست تا بازی ادامه پیدا کند؛ بازی دو گروه، بدون علیرضا و قاسم، بهترین بازیکنان دو گروه، ادامه پیدا کرد؛ همین هم باعث شده بود شور و حال بازی کمتر شود؛ من داور بازی بودم و مدام در طول زمین حرکت می‌کردم؛ یک‌بار که از کنار قاسم رد می‌شدم، متوجه علیرضا شدم که کنار قاسم ایستاده بود و باهم حرف می‌زدند؛ با خودم گفتم دو تا مصدوم‌ها باهم گرم گرفته‌اند؛ نزدیک‌تر که شدم حرف‌های علیرضا را شنیدم که بازی گروهش را ول کرده بود و با قاسم صحبت می‌کرد؛ می‌گفت: من می دونم که اینا همش فیلمه، اتفاقی برای تو نیفتاد که نتونی بازی کنی؛ دست قاسم را گرفته بود و سعی داشت او را به بازی برگرداند، اما قاسم زیر بار نمی‌رفت و با آخ‌واوخی که مشخص بود فیلم است، سربه‌سرش می‌گذاشت؛ می‌گفت: برو گروه تو تشویق کن، برو که وقتی باختید بهانه‌ای نداشته باشی؛ برو؛ نکن، دردم می یاد؛ وای وای.

خودم هم از این‌که قاسم، باآن‌همه آمادگی، به این سادگی و بی‌مقدمه مصدوم شده باشد تعجب کرده بودم؛ با خودم گفتم اگر واقعاً حق با علیرضا باشد، قاسم خیلی مرد است، بااینکه خیلی ما را، بخصوص آقای مدیر را ترسانده بود؛ بازی را بچه‌های سوم بردند؛ علیرضا هم تا آخر بازی کنار قاسم ماند و بعد از بازی قاسم را بغل گرفت و پیشانی‌اش را بوسید؛ بعدها فهمیدم که قاسم و بچه‌های گروهش توافق کرده بودند که برای این‌که بازی مردانه و برابر باشد، بهتر این است که قاسم هم در بازی نباشد و برای این‌که به غرور بچه‌های چهارم برنخورد، بهتر دیده بودند قاسم اول بازی خودش را به مصدومیت بزند و از بازی خارج شود. همان‌که اتفاق افتاد.

موقع اهدا جوایز، قاسم بااینکه سعی می‌کرد خودش را مصدوم نشان بدهد، اما مشخص بود اتفاقی برایش نیفتاده است؛ مسئله‌ای که باعث خوشحالی مدیر شده بود و مدام می‌گفت خدا را شکر؛ خدا را شکر؛ فکر کنم اگر می‌فهمید قاسم فیلم بازی کرده، بدجور تنبیهش می‌کرد؛ آن مسابقه باعث شد دوستی عمیقی بین بازیکنان دو گروه به وجود بیاید؛ بخصوص بین قاسم و علیرضا؛ آن سال تعدادی از بچه‌ها امتحانات نهایی را داده و نداده، برای جبهه ثبت‌نام کردند؛ قاسم، محمدرضا و علیرضا هم که ازقضا از شاگردهای زرنگ و درس‌خوان مدرسه هم بودند هم جزءشان بودند؛ دوره‌ی آموزشی‌شان را باهم طی کردند؛ با توجه به این‌که ورزشکار هم بودند، فرمانده ی آموزشی‌شان هم از آن‌ها راضی بود.

بچه‌ها آنجا هم بساط فوتبال را راه انداخته بودند و آنجا هم باهم کُری می‌خواندند؛ بعد از آموزش آن‌ها را فرستاده بودند جنوب. عملیاتی در پیش بود و از بین آن‌ها به محمدرضا اجازه‌ی حضور نداده بودند؛ می‌گفتند از یک خانواده فقط یک نفر می‌تواند در عملیات شرکت کند؛ مهرماه بعد که مدرسه باز شد، از محمدرضا خواستیم برای بچه‌های مدرسه سخنرانی کند؛ می‌گفت شب عملیات بچه‌ها خداحافظی گرمی باهم کردند و راهی شدند؛ گروهانشان خوب پیش رفته بود، اما یگان کناری لنگ زده بود و آن‌ها قیچی شده بودند؛ بچه‌ها محاصره‌شده بودند و تا امروز پیکر خیلی‌هایشان همان‌جا، در خاک عراق مانده است.‌

آن سال، جای چند نفر در دبیرستان ما خالی بود؛ دبیرستان ما، دو شهید داده بود و دو مفقودالاثر؛ بیست‌وهشت سال از آن روز گذشت و علیرضا و قاسم بالاخره از محاصره بیرون آمدند؛ همان‌طور که باهم محاصره‌شده بودند، باهم هم از محاصره خارج شدند؛ پیکر هردوی شان را که کنار هم افتاده بودند شناسایی کرده بودند؛ دیروز تشییع‌جنازه‌ی شان بود؛ توی راه مدیر را هم دیدم؛ پیر شده بود؛ پرسیدم بچه‌ها را یادش مانده یا نه؛ بغض کرد؛ گفت: مگه می شه بچه‌های خودمو نشناسم؛ اونم عجوبه هایی مثل اینا رو؛ این پسره همون موقع هم مرد بود؛ همون روز که به خاطر شکستن پای رفیقش، خودشو زد به مصدومیت؛ این مگه همون نیست؟ گفتم: چرا، هردو شونن؛ مدیر سری تکان داد و گفت: حق شون همین بود؛ دنیا جای همچین آدمایی نیست، باید شهید می‌شدن؛ پرسید: محمدرضا چیکار می کنه؟ گفتم: هیچی، بعد از اون سال، دیگه فوتبالو گذاشت کنار؛ تابوت علیرضا و قاسم را کنار هم تشییع کردند؛ انگار اول یکی‌شان شهید شده بود و آن‌یکی برای این‌که مردانگی‌اش را ثابت کند، این‌همه سال خودش را به شهادت زده بود. (1)


پی‌نوشت:

1) مجتبی صفدری

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عضو مساله دار شورا دنبال چیست؟

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ

‍محمدحسین منصف، آزاده و پژوهشگر دفاع مقدس و مدیر کانال تلنگر نوشت: 

آقای بیژنی❗چرا شما این قدر ناسپاس هستید⁉


✅مدیر کانال تلنگر روز چهارشنبه ۲۴ بهمن با فرمانده مودب و با اخلاق پلیس فتای بابل جناب سرهنگ‌ حسین بازچی و جناب سرگرد علیجان زاده دیدار کرد ؛ در این جلسه صمیمی ریس پلیس فتا اعلام کردند که در جواب استعلام قوه قضاییه فقط نوشته اند که کانال تلنگر و وبلاگ‌ اشک و آتش متعلق به آقای سید حمید مشتاقی نیا مثل سایر کانالها و گروهها تعدادی از مطالب کانال بابلستان را فوروارد کرده اند.

✅اما آقای جواد بیژنی عضو شورای شهر بابل.: 

کانال بابل روز از قول شما نوشته است:

" به گفته این عضو شورا ؛پاسخ  استعلام دستگاه قضایی از پلیس فتا مبنای شکایت وی از این طلبه بابلی بوده است "


✅جناب بیژنی:

شما فقط بدلیل فوروارد مطالب منتسب به یک کانال دیگر بجای شکایت از ادمین کانال بابلستان ؛از آقای مشتاقی نیا شکایت کرده اید⁉

✅این روزها رفتارتان عجیب نشده⁉

✅بجای تمرکز بر پرونده تان در مورد آن افتضاح شورایی چرا بی جهت به پرو پای دیگران میپیچید⁉

✅آیا به دلایل خاص از سوی مقاماتی خاص مامور به این شکایت شده اید تا باعث اذیت و آزار فعال عدالت خواه و طلبه انقلابی و شجاع آقای مشتاقی نیا و دوستان او شوید⁉

✅آیا قصد دارید با این شکایت و موج آفرینی موضوع پرونده خودتان را در اذهان عمومی پاک‌کنید⁉

✅آقای بیژنی : دوربین بدست گرفتید /با عکسهایتان هنرنمایی کردید /پالتو پوشیدید و تحت حمایت شهردار اسبق که هم نام و فامیلتان بود؛کاندیدای نسل جوان شدید / با کت و شلوار مرتب دوچرخه سواری کردید و خودتان را در معرض دید مردم خصوصا جوانان قرار دادید ؛اما قضیه آتلیه عکاسباشی و حضور شما در آن؛ همه آن تلاشها و شخصیت سازی را نابود کرد و باعث نا امید شدن بیش از ده هزار نفری شد که به شما رای دادند.

✅آقای بیژنی: الان برای دیده شدن وقت هست. فعلا بجای جنجال آفرینی با این شکایت ؛بفکر دفاع از خود باشید تا در پرونده افتضاح شورای شهر بابل کارتان ختم بخیر شود.

✅شاید فشارهایی که در این شرایط به دلیل تبعات اجتماعی قضیه افتضاح شورای شهر بشما وارد شده توازن فکری شما را بهم ریخته که اینگونه ناشیانه و غیر عقلانی عمل میکنید❗

✅آقای بیژنی : اگر میخواستیم هم توانایی و هم شجاعت آن را داشتیم که با کلمات ویرانگر و نابود کننده ای با شما و عوامل پشت پرده شکایت مسخره شما برخورد کنیم ؛اما قصد ما این نیست و قصد دشمنی نداریم ‌و حداقل در تشر کانال تلنگر به ریاست شورا ابوالحسنی در فشار غیر منطقی به شما در روزهای اول پس از بازگشت شما از زندان بابت به جریان انداختن استعفای قبلی شما به رییس شورا تذکر دادیم که کاسه داغ تر از آش نشود و بگذارد قوه قضاییه به سیر پرونده شما رسیدگی کند.حتما مقاله تلنگر را که در آن روزهای سخت و نا امید کننده باعث خوشحالی شما شد را به یاد دارید⁉

✅چرا شما و آن دوست سخنگوی پر حجم شما با این همه ادعای دانایی؛ این قدر ناسپاس هستید⁉


تلنگر🌺

پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷


تلنگر🔴🔴🔵🔵🔴🔴

تلنگر هشداری است برای بیداری

اما آنان که خود را بخواب زده اند چگونه میشود بیدار کرد؟!


ارتباط با مدیر کانال :

 @monsef_babol

پیج اینستاگرام

hosseinmonsef

https://t.me/mhm_talangor

◀عکس زیر را حتما ببینید🔽

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عصر بهلوی؛ همجنسگرایی و بهائیت

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۰۳:۳۷ ب.ظ

94c550212539b428e915b05ddcc2551c_S_Copy عصر بهلوی؛ همجنسگرایی و بهائیت

دو پدیده بارز در زمان پهلوی، همجسگرایی و بهایی‌گری است؛ سران مملکتی باید جلوی فساد را بگیرند، نه اینکه به آن دامن بزنند؛ کشوری که پیدا کند، فتح آن کار آسانی است؛ این مسئله چیزی بود که مراجع و مردم از آن باخبر شده بودند و هر طور که می‌شد باید جلوی این مسئله می‌ایستادند؛ افراد در صدر قدرت مبتلابه همجنسگرایی بودند و این کار را انجام می‌دادند افرادی همچون شخص شاه و هویدا؛ هویدا را شخصی مخنث می‌دانستند؛ یعنی بین حالات زنانگی و مردانگی سردرگم بود. (1)


پی‌نوشت:

1) دخترم فرح، صفحه 296 و 306

 سایت روشنگری

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از امروز، تحصن!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ق.ظ

lxk_2bc86fdd-f0cb-46d8-b5c9-1ee6f15a1964.jpg


#تحصن‌بزرگ و اعتراضی اقشار مختلف "شهرستان‌بابل" در حمایت از "عدم‌تصویب" لوایح #استعماری FATF ، CFT و پالرمو


🗓 از پنجشنبه ۲۵ بهمن ماه | ساعت ۱۴ | مسجد امام حسن مجتبی (ع) بابل


#تحصنمردمعلیه_استعمار


🇮🇷@Tahason_Enghelabion_Babol

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دعا کنید اعدام نشود!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ق.ظ

دوست خوبم سید مرتضی سیدی نوشت:

به اجرای حکم اعدام یکی از جوان های خوش نام محله ای در همین گوشه کنار که چهار سال پیش در یک نزاع موجب قتل شخصی شد چند روزی بیشتر نمانده...

بعد از پیگیری های بسیار زیاد با دستگاه قضا موافقت شد تا اجرای حکم از بیست و هشتم این ماه ، یک ماه به تعویق بیفتد تا فرصت برای التماس کردن های مجدد جهت رضایت گرفتن از خانواده مقتول همچنان باقی بماند.

محمد طه ی نازنین پسری هفت سال است که اگر خدا دعای مان را نشنود چیزی به یتیم شدن اش باقی نمانده.

اشکانه این بار نیاز به کمک مالی شما عزیزان ندارد ، فقط دعا کنید قدم ها و زبان های مان از دردهای خانواده مقتول اندکی کم کرده تا موجب ترحم قلب داغدارشان گردد تا با رضایت دادن عدم قصاص موافقت کنند.


پی نوشت: جهت اطلاع دقیق و ازائه توضیحات بیشتر با آسید مرتضی سیدی تماس بگیرید: 09111143042

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در فتا چه میگذرد؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ق.ظ

قصد داشتم پست قبلی با عنوان در فتا چه می گذرد را به شکل سلسله وار ادامه بدهم. دوستانی تماس گرفتند وخواستند که از این کار صرف نظر کنم.

عزیزان حفاظت اطلاعات هم قول پیگیری دادند.

باید مشخص شود چه کسی و با چه انگیزه ای در پلیس فتا، به جای آن که توهین های روزانه بعضی کاربران فضای مجازی نسبت به ارزش ها را پیگیری کند با ارائه گزارشی ناقص و بی ربط بر ضد نیروهای انقلابی، به حمایت تلویحی از عنصر فاسد شورا می پردازد؟

وقتی پلیس فتا توانایی شناسایی گردانندگان یک کانال را ندارد باید با صراحت به اعلام آن پرداخته و با ارائه گزارشی بی ربط به همراهی اشرار نپرداخته و موجب ایذاء مومنین نشود.

چهره فاسد معروف شهر همواره به دنبال ایجاد تنش و تقابل بین نیروهای ارزشی بوده. با این وصف باید دید چه کسی خواسته یا ناخواسته در دام حیله او گرفتار آمده و با پرونده سازی به رودررویی نیروهای انقلاب با نیروی انتظامی دامن زده است؟

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در فتا چه می گذرد؟ (قسمت اول)

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۴۷ ب.ظ

au10_d45908fc-3841-47b6-b20e-033c123054d7.jpg

u2yv_412ac7cd-9c5b-4816-b295-b23a376edff8.jpg


وقتی یک عنصر معلوم الحال، آزادانه مدعی می شود که در جمهوری اسلامی آزادی نیست و بر ضد اسلام و انقلاب، لجن پراکنی می کند،  پلیس فتا خواب است یا مشغول ارائه گزارشی ناقص و بی ربط بر ضد بچه های حزب اللهی تا عرصه دادگاه، جولانگاه خودنمایی چهره ای فاسد و بدنام شود.

حفاظت اطلاعات ناجا، بیشتر دقت کند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

هوس های گران!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۳۷ ب.ظ

d3ce7dc8c6e117e02ce7f18448b37130_S_Copy هوس‌های گران


محمدرضا در طول زندگی‌اش با زن‌های زیادی رابطه داشت؛ او برای این رفیقه های یک‌شب یا چندماهه پول و جواهرات زیادی را صرف کرد؛ البته ازدواج‌های محمدرضا از بی‌بندوباری او جلوگیری نمی‌کرد؛ او برای چند ملاقات با یک دختر آرتیست تئاتر جواهراتی به ارزش یک‌میلیون دلار پول داد یا به فوزیه تقریباً پانصد هزار تومان بعد از جدایی داد؛ او حتی حاضر بود برای یک رابطه یک‌ماهه ده میلیون تومان به زنان بدهد؛ از این موارد بسیار زیاد است. این در حالی بود که در آن ایام حقوق یک ستوان 55 تومان بیشتر نبوده.

سایت روشنگری

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دروغ رسانه ای درباره خانم دهقان شاد برملا شد

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۴:۱۱ ب.ظ

برخلاف ادعای یکی از کانال های مغرض درباره بازگشت این استاد دانشگاه به کرسی تدریس و رجزخوانی پیاپی معدودی از اطرافیان وی، کاشف به عمل آمد این خبر از اساس کذب بوده است.

گفتنی است خانم دهقان شاد از اساتید سابق دانشگاه آزاد اسلامی تهران، چندی پیش درپی اعتراض جمعی از دانشجویان مبنی بر توهین وی نسبت به ارزش ها و مقدسات دین مبین اسلام، نشر افکار غیرعلمی و فمنیستی با بررسی های دقیق کمیته انتظامی  اعضای هیأت علمی و هیأت امنای دانشگاه آزاد اسلامی از ادامه تدریس منع شد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وزیر یا مأمور خوشگذرانی؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۳۱ ب.ظ

2655776_Copy وزیر یا مأمور خوش‌گذرانی


واقعاً باید برای ایران و مردم ایران دل سوزاند که در آن برهه از زمان یک همچنین حاکمان و پادشاهانی داشتند؛ واقعاً جای بسی تأسف و ننگ است.

فریدون هویدا درباره علم و خوش‌گذرانی با شاه می‌گوید: چند تن از همکارانم به من خبر دادند که اردشیر زاهدی و اسدالله علم مأمور ترتیب دادن مجالس خوش‌گذرانی برای ارباب خود هستند؛ ولی بااین‌حال نمی‌توانستم این مسئله را باور کنم تا در نیویورک، در آن سال، با یک زن آمریکایی که چند سال در تهران زبان انگلیسی درس می‌داد، ملاقات کردم و از او شنیدم که موقع اقامتش در تهران، یک‌شب علم او را برای شرکت در میهمانی به منزل خود دعوت کرد و در آنجا ضمن یک پذیرایی مفصل و احترام فراوانی که برایش قائل شد، او را به یک اتاق پذیرایی برد که هیچ‌کس در آن نبود و بلافاصله بعدازآن که علم از اتاق بیرون رفت در دیگری باز شد و شاه به درون آمد. (1)


پی‌نوشت:

1) دربار به روایت دربار، صفحه9

سایت روشنگری 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عضویت عنصر فاسد در شورا، فاقد مشروعیت است

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۷:۱۳ ب.ظ

مقام معظم رهبری در توصیف گناه مسئولان و بیان قبح آن می فرماید:

"چه شرکت داشتن در یک فساد - العیاذباللَّه و خدای نخواسته - چه دیدن و چشم بستن بر یک فساد؛ یا کشاندن مردم به فساد؛ نوع ادبیات، نوع حرف و کاری که مردم را نسبت به مسائل مفسدانه جَری و گستاخ کند - چه فساد مالی، چه فساد امور جنسی و امثال اینها - کُند کردن حرکت کشور است."  1385/07/18


ایشان در بیانی دیگر می فرماید: "مشروعیت من و شما وابسته به مبارزه با فساد، تبعیض و نیز عدالت‌خواهی است. این، پایه مشروعیت ماست." 1382/06/05

 

با این وصف آیا عنصری که مشهور به فساد اخلاقی است صلاحیت حضور در مناصب دولتی را داراست؟ مطابق کلام مقام معظم رهبری مسئولی که با فساد مبارزه نکند فاقد مشروعیت است چه برسد به مسئولی که خودش فاسد باشد. از نگاه رهبر انقلاب چنین افرادی خود به خود از مقامشان عزل می شوند و طبعاً ادامه فعالیت و درآمدشان نیز مشروع نیست:


"در نظام اسلامی، اعتبار همه مسؤولان به این است که خود را کمربسته دین خدا و مجری قوانین و متعهّد به قانون اساسی بدانند. مردم این را میخواهند و انتخاب کرده‌اند. اگر کسی قدم را کج بگذارد و از این راه منحرف شود - چه رهبری باشد، چه رئیس جمهور باشد و چه دیگر مسؤولان - قبل از آن‌که ساز و کار اجرایی برای کنار گذاشتن آنها به کار بیفتد؛ چون فاقد شرط میشوند، خودشان منعزل و کناررفته‌اند."

1380/05/11

"هر عمل خلاف و گناه و ترک وظیفه‌یی، عدالت را از والی سلب میکند. وقتی هم که عدالت سلب شد، او از آن منصب منعزل میشود."

1370/04/10

  • سیدحمید مشتاقی نیا