اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۳ آذر ۰۰، ۱۷:۴۶ - حسن مجیدیان
    احسنت

۴۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

حال یک هنرمند خراب است

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۲۱ ب.ظ


س م ح یکی از برجسته ترین نویسندگان کشوری است.

این نویسنده مازندرانی که بارها در سطح ملی در عرصه ادبیات درخشیده و در حوزه دفاع مقدس نیز نزدیک به صد اثر را منتشر نموده به خاطر مبلغی بدهی با شکایت شاکی خصوصی پایش به زندان کشیده شده است.

استان مازندران استانی فرهنگی است و برای وجهه این دیار پسندیده نیست که چنین شخصیت ماندگاری به خاطر بدهی مالی راه به زندان پیدا کند. امیدوارم مسئولان فرهنگی استان و فعالان عرصه دفاع مقدس و خیّران فرهنگ دوست این خطه، دستی بجنبانند و برای این هنرمند موفق و پرافتخار استانمان کاری نیک انجام دهند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روزخوش در آسایشگاه سالمندان به پایان رسید!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۲۶ ب.ظ

آخرین روزهای سال 77 و نخستین روزهای سال78 بود که خودمان را به کاروان پیاده حرم تا حرم رساندیم تا پس از طی مسیر با پای پیاده از اسلام آباد غرب تا مرز خسروی، دعای عرفه را همراه آزادگان و سید و سالارشان مرحوم سید علی اکبر ابوترابی در نزدیکترین نقطه کشورمان به کربلا زمزمه کنیم. از بچه های بابل من بودم و علی رنجبر و مجید قلی پور و حسین حبیبی و مرتضی سیدی و یک نفر دیگر که نامش را نمی دانم. اندکی بعد البته متوجه شدیم دوستان دیگری از بابل به خصوص از روستاها هم حضور دارند.

صفای همنفسی با اهل دل به خصوص سید آزادگان از شیرین ترین خاطرات عمرمان است که جایی به آن خواهم پرداخت.

در بین آزادگانی که با آنها آشنا می شدیم، پیرمرد اهل حالی بود به نام حاج عباس روزخوش، اهل خوزستان. او به دلیل کهولت سن دو سال قبل از آزادی رسمی آزادگان به ایران تحویل داده شده بود.

تا فهمید اهل بابلیم زود آمد سراغمان و احوال حسین مسود را پرسید!! هر چه فکر کردیم چنین نامی را به خاطر نیاوردیم. شروع کرد به نشانی دادن. گفت مرا بعد از آزادی آوردند به بابل تا هدیه ای را به رسم قدردانی به همسر این اسیر اهدا کنم. این اسیر و همسرش در حقیقت با هم نامزد بودند. حسین بعد از اسارت به نامزدش در نامه ای اجازه داد که به وکالت از او به این پیوند خاتمه داده و با توجه به نامشخص بودن آینده اسارت، دنبال زندگی خودش برود. اما این شیرزن ایستاد و گفت دست از صبر و بردباری تا بازگشت همسرش نخواهد کشید....

فهمیدیم منظورش حسین منصف است. ذوق کرد و گفت درست است همان که گفتید؛ حسین مسود!

علی فردوس را هم گویا می شناخت و از او تعریف می کرد.

پیرمرد که از او با عنوان علمدار کاروان یاد می کردند دیگر هر وقت فرصتی دست می داد بچه های بابل را پیدا می کرد و می آمد پیشمان و سعی می کرد در حد توانش هوای ما را داشته باشد.

بعد از عرفه دیگر خبری از حاج عباس نداشتیم اما هر وقت حسین منصف را می دیدیم یادی از آن پیرمرد باصفا هم برایمان زنده می شد.

دیروز به طور اتفاقی منتوجه شدم حاج عباس روزخوش به تازگی در گوشه آسایشگاه سالمندان به رحمت حق رهسپار شد و در بیستم فروردین امسال در شهر بهبهان تشییع گردید. روحش شاد. بخشی از تصاویری که وبلاگ کوچه شهید به عنوان گزارشی از تشییع پیکر آن مرحوم منتشر کرده است را خدمتتان تقدیم می کنم:


  • سیدحمید مشتاقی نیا

ستاره ای بدرخشید

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۴، ۱۰:۳۲ ق.ظ


شب گذشته میهمانی ارزشمند داشتم. حضرت آیت الله توکل در ادامه سرکشی به شاگردان خود این بار به منزل حقیر تشریف آوردند. در این جلسه که دو تن از نمایندگان محترم مجمع طلاب شهرستان بابل نیر حضور داشتند؛ اینجانب ضمن ارائه گزارشی از حال و هوای فاطمیه در بابل در خصوص نیاز مبرم برخی مساجد سطح شهرستان به روحانی مستقر، توضیحاتی را محضر ایشان ارائه نمودم. یک قول هم از حاج آقا گرفتم که در فرصتی مناسب (احتمالا تابستان)  در یکی از سلسله نشست های بصیرت که توسط انصارحزب الله بابل برگزار می شود شرکت نمایند. درباره هیئت علمدار حسین علیه السلام آقا مجید رضانژاد و حرکت خوب و موفقی که این مجموعه در جذب جوانان و تأثیرگذاری بر فضای شهر آغاز کرده هم توضیحاتی عرض کردم. حاج آقا علاقمند بودند در فرصتی مغتنم، با دوستان این هیئت دیدار داشته باشند. ایشان از دور یا نزدیک با اغلب هیئت های مطرح شهرستان آشنایی داشته و از فعالیت های آنان در مجموع اعلام رضایت نمودند. درباره لزوم توجه بیشتر به حدود پنجاه شهید مدافع حرم در قم نیز نکاتی مطرح شد.

در خصوص برخی مسائل مهم فرهنگی، اجتماعی و سیاسی شهرستان، استان و کشور هم مسائلی طرح گردید که اجازه انتشار آن را ندارم. به جاست از این استاد فرزانه بابت عنایتی که نسبت به شاگردان خود دارند تشکر کنم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تله انفجاری در یک امامزاده!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۰۷ ب.ظ


یکی از خبرهای مربوط به آخرین روزهای سال گذشته که با توجه به ایام نوروز و تعطیلی رسانه ها تقریباً مورد توجه قرار نگرفت در خصوص کشف عملیات تروریستی در ناحیه ای از شمال کشور است.

پیش از خواندن خبر لازم است توجه داشته باشید که اهل سنت مقیم ایران از برادران اصیل هموطن ما محسوب می شوند. در این بین اهل سنت مناطق شمال و شمال شرق، محبت خاصی نسبت به برادران شیعی خود دارا هستند. زندگی مسالمت آمیز و برادرانه شیعه و سنی در این مناطق، تروریست های ناجوانمرد وابسته به آل سعود خبیث را به خشم واداشته است:

تله انفجاری درآستان امامزاده روستای ساورکلاته علی آباد کتول با کمک دوربین های مدار بسته شناسایی وخنثی شد.
سخن نیوز:/به گزارش ساجدنیوز/یک منبع آگاه دراداره کل اطلاعات گلستان به واحد خبری صداوسیما گفت : عاملان این اقدام همچنین برای افزایش شدت انفجار، گازشهری را هم باز گذاشته بودند که سربازان گمنام امام زمان (عج) ازاین مسئله به موقع با خبرشدند.
این منبع آگاه همچنین اضافه کرد، پیش بینی می شود عامل یا عوامل طراحی این اقدام خرابکارانه قصد داشتند با توجه به ازدحام پنج شنبه آخرسال آستان امامزاده روستای ساورکلاته علی آباد کتول ، تلفات حادثه راهم افزایش دهند. 
این منبع درخاتمه افزود: تحقیقات جهت شناسایی ودستیری عامل یا عوامل بصورت گسترده ادامه دارد.
روستای ساورکلاته علی آبادکتول با 400 نفر جمعیت در 45 کیلومتری شمال شرق گرگان مرکزگلستان قراردارد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قم و شهدای پاکستانی مدافع حرم

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۲۵ ب.ظ

عصر پنج شنبه در آستانه میلاد بانوی دو عالم، هفت شهید پاکستانی مدافع حرم از تیپ زینبیون در قم تشییع و خاکسپاری شدند. 

یکی از شهدایی که تشییع شد، شهید «جمیل حسین» معروف به «چمچه مار» است که پیش از این دلاوری‌های زیادی را در منطقه پاراچنار پاکستان نشان داد و در ‌‌نهایت در حین دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسید.

«چَمچه مار»

سهیل کریمی از مستندسازان برجسته ایران است. او چندین سفر به پاکستان، سوریه، افغانستان و کشورهای مختلف داشته و با حضور در میان مردمان این کشور‌ها مستندهای زیادی با محوریت اقوام و جبهه مقاومت اسلامی ساخته است.

 یکی از دوستان پاراچناری او با نام «چمچه مار» چند روز پیش در سوریه به شهادت رسید.

سهیل کریمی در یادداشتی کوتاه در صفحه اجتماعی خود وصفی درباره روزهای رزم و صلابت او به زبان نزدیک به محاوره نوشته است که در ادامه می‌خوانید:

غیور راست مى‌گفت. تو تموم مدتى که رو یال کوه و در پناه خاک‌ریز و کانال کم‌عمق، دو لّا دو لّا این ور اون ور مى‌رفتیم، چمچه مار شَق و رَق و ایستاده، بدون کوچک‌ترین ترسى از تیر خصم، راه مى‌رفت و مواضع دشمن رو برانداز مى کرد. چشم تو چشم دشمن. عین مار کبرا. عین چمچه مار.

بهش می‌گفتند چَمچَه مار. خیلى زمخت بود و عبوس. لااقل تو اولین دیدارمون این جور مى‌نمود. بالاى کوه هاى خِیواص. در مجاورت روستاى تازه آزادشدهٔ شلوزان. در شرقی‌ترین نقطهٔ منطقهٔ پاراچنار پاکستان و کمى قبل از مرز افغانستان. برعکس همهٔ پشتون‌های شیعهٔ پاراچنار، دستار طالبى سرش بود و نه کلاه چترالى. صورتش هم صاف بود از تیغ اصلاح. یه شاخه گل داودى زرد رنگ هم گذاشته بود روى گوش سمت راستش. نمى دونم چرا. و همین من رو گول زد.

وقتى دوربین رو سمتش آوردم با غیظ و به پشتون گفت نگیر. از من تصویر نگیر! اصلاً باهاش بحث نکردم. اصرار به تصویر گرفتن هم نداشتم.

تازه ناهار خورده بودیم. پایین کوه و تو مسجد حضرت زهرا شلوزان. البته من نخوردم. مزاجم با آب پاراچنار سازگار نبود. کم می‌خوردم و هر چیزى رو هم نمی‌خوردم. حالا اینجا سفرهٔ نون و پنیر و چاى پهن کرده بودند. دقیقاً تو خط مقدم جبهه و کمى عقب‌تر از یال کوه مشرف به مواضع طالبان. چمچه مار همین‌طور که داشت لقمهٔ درشتى واسه خودش می‌گرفت رو به بقیه به من اشاره کرد و گفت؛ خارجیه؟ هلال آقا گفت؛ ایرانیه! گل از گل چمچه مار شکفت. لقمه تو دهنش تمام قد در مقابلم ایستاد. به زور سر سفره نشوند و برام یه لقمهٔ نون و پنیر گرفت. به پشتون گفت چرا پس نمى‌گى ایرانى هستى؟! لب خندى شیرین تحویلش دادم. گفت دوربینت رو روشن کن و دنبالم بیا.

از یه خاک‌ریز کم‌عرض و کم‌عمق به سنگرى بردمون که از دریچه‌اش موضع طالبان تو تیررسمون بود. گفت اون جا رو بگیر. بعد نشست پشت تیربار و یه باکس تیر رو تو سرشون خالى کرد. ول وله اى اون ور راه افتاد. گفت دوربینت رو بذار کنار و بیا اینجا. دوربین رو دادم به اسد على و گفتم لنزش رو بگیر طرف ما. هنوز نمى‌دونستم چه‌کار داره. رو به هلال آقا گفت: مى‌خوام این جوون ایرانى دِین ش رو به دین ش ادا کنه! بعد تیربار رو سپرد به من.

سنگر اصلى طالبان پاکستانی رو دقیق نشون‌ام داد. بعد گفت امون شون رو بِبُر. بسم اللهى گفتم و تموم قطار توى باکس رو ریختم سرشون. یکى که با دوربین اون ور رو زیر نظر داشت داد می‌زد خورد خورد! حالا دیگه نفهمیدم اغراق می‌کرد یا خواست مهمون نوازى رو در حق من تموم کرده باشه! تو مسیر برگشت از این سنگر هم، طالبان لطف ما رو بى پاسخ نذاشتند و اگر اقدام سریع و به جاى چمچه مار نبود و هُل دادن من روى زمین، لحظه آب کش مى شدم. شاخه گل داودى از لاى لاله ى گوشش به زمین افتاده بود. اون رو برداشتم و وقتى به سمت من مى چرخید به طرفش بردم. خنده شیرینى رو لبش نشست و به فارسى گفت: دوستى! بعد دست رو شونه من گذاشت و فشرد.

 لاغر بود و قد بلند. ابهتى خاص داشت. یه جورایى من رو یاد حاج احمد متوسلیان مینداخت. با همون صلابت فرماندهى. از هم راه دیگه مون غیور پرسیدم چرا بهش مى‌گید چمچه مار؟ غیور همون جور که شیفته، قد و بالاى چمچه مار رو تماشا مى‌کرد گفت: مثل مار کبرا می‌مونه. با همین هیبت میره تو مواضع طالبان و چند روزى باهاشون سر می‌کنه، تو جلسات شون شرکت می‌کنه. نظر میده و نظر مى‌گیره. بدون اینکه کوچک‌ترین شکى از شیعه و پاراچنارى بودنش ایجاد کنه. بعد خیلى خون سرد میاد این ور و عملیات بچه‌ها رو فرماندهى می‌کنه. به همین راحتى. نه پنهون شدنى، نه استتارى، نه حتا خم شدنى. مثل یه مار کبرا. مثل چمچه مار.

غیور راست می‌گفت. تو تموم مدتى که رو یال کوه و در پناه خاک‌ریز و کانال کم‌عمق، دو لّا دو لّا این ور اون ور مى‌رفتیم، چمچه مار شَق و رَق و ایستاده، بدون کوچک‌ترین ترسى از تیر خصم، راه مى‌رفت و مواضع دشمن رو برانداز می‌کرد. چشم تو چشم دشمن. عین مار کبرا. عین چمچه مار.

و امروز صبح غیورحسین برام پیغام فرستاد: چمچه مار رو یادت می‌اد؟ سر ارتفاعات خِیواص؟ دیروز تو سوریه شهید شد. مثل شیر…

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه های فاطمیه بابل (18)

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۱۹ ب.ظ

این آخرین قسمت سریال حاشیه های فاطمیه است. بسیاری از خوانندگان غیربابلی اشک آتش از این رویه وبلاگ انتقاد کرده و اصرار داشتند که در خصوص مسائل فراگیر و غیر بومی مطالبی را منتشر کنم.

دیگر مجالی نیست از مصاحبت با دوستان همراهی چون آقایان محمدعلی کرامتی و حسین حسین زاده نوری و سایر سروران بنویسم. برخی از بزرگواران را هم که توفیق زیارت نداشتم. حاج آقا مؤیدی بزرگوار در سفر قم تشریف داشت. قدم نوه نورسیده شان به نام آقا علی رضا را به ایشان تبریک می گویم. خدمت امام جمعه محترم بابل حاج آقا روحانی و حجت الاسلام پوراکبر مدیر مدارس علمیه بابل هم رفتم که تشریف نداشتند. در چند جلسه انتخاباتی هم شرکت داشتم. متأسفانه بعضی آقایان صدها میلیون تومان تا کنون برای تبلیغات غیررسمی خود خرج کرده اند و معلوم نیست با ورود به مجلس قرار است چه سودی از این سرمایه گذاری خود به دست آورند. مردم بابل انصافاً باید در این مسائل با پرهیز از آفت طایفه گرایی به رصد و تحلیل بی طرفانه وقایع و عملکردها بپردازند.

خدمت چند تن از ائمه جمعه محترم برخی شهرها هم مشرف شدم. یکی از این ائمه جمعه را برای اولین بار زیارت کردم. انسان بسیار شریف و خوش خلقی بود. تنها ضعف مشهود او دوری از مبانی دین و بی مایگی در عرصه فکر و تدبیر بود. او به راحتی و بی پروا افرادی از منتقدین خود را اسم می برد و آنها را بی دین می نامید. یا این که مثلاً معتقد بود مانور تجمل مسئولین آنهم از کیسه بیت المال یک ارزش برای جامعه محسوب می شود! مجبور شدم چند تذکر برادرانه به او داده و از باب امر به معروف از ایشان بخواهم سعی کند افکارش را به مبانی دین نزدیک تر کند. به قم که رسیدم بلافاصله مسئله را از طریق نهاد نظارتی مرتبط با ائمه جمعه پیگیری کردم. تردیدی ندارم در مورد انتخاب این فرد برای چنین امر خطیری کوتاهی و شتابزدگی صورت گرفته است. این فرد دومین نفری بود که در عید امسال از مصاحبت با او احساس خسران نمودم. پیش از این یک روحانی در ساری به من فهماند که می شود با ریش سفید نیز همه داشته های علمی و معنوی خود را به افراد یا مجموعه های قدرت طلب فروخت و برای جلب رضایت بندگان خدا، خدا را به معامله گذاشت. لحظات همکلامی با چنین اشخاصی، یک نوع عذاب چندش آور محسوب می شود. دعا کنیم خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند. بگذریم.

 پیشرفت مادی و معنوی شهرستان بابل یا هر شهر و نقطه دیگر در گرو عدم رضایت نسبت به وضع موجود است. به شرطی دو روزمان مساوی نخواهد بود که به وضع امروزمان قانع نبوده و درصدد پیشرفت خود باشیم. این نوع نگاه، مسئولان و افراد مؤثر در جامعه را وا می دارد که برای خیر رساندن به مردم منتظر صدور بخشنامه از بالا نبوده و به حد توان از هر اقدام سازنده ای که برایشان مقدور است کوتاهی نورزند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه های فاطمیه بابل (17)

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۰۲ ب.ظ


کار فرهنگی فقط برگزاری مراسم جشن و عزا در مناسبت های رسمی نیست. یکی ازموثرترین و ماندگارترین رویکردهای فرهنگی در جامعه، دقت در نوع معماری مبتنی بر آداب و رسوم و ارزش های اعتقادی است. شهر بابل به رغم ماهیت مذهبی آن از این منظر دارای ضعف هایی مشهود است. تقریباً هیچ برنامه و سند چشم اندازی برای حفظ هویت بومی و اسلامی این شهرستان در عرصه معماری و شهرسازی وجود ندارد.

به تعبیر ظریف یکی از دوستان نکته سنج، بابل دارد تبدیل به گاراژی (شما بخوانید تابلو)ازجلوه های  تمدنی غرب در قالب معماری می شود و کسی که از بیرون پا به جغرافیای این شهر می گذارد حتی نمی تواند احساس کند که وارد شهری از خطه شمال ایران گردیده چه برسد به آن که باور کند این شهر از نظر معماری دارای هویت ایرانی و اسلامی است.

وبلاگ اشک آتش پیش از این نسبت به بی اعتنایی مسئولان شهری برای ساخت ساختمان هایی با نمادهای اسلامی در سطح شهر و در عوض به چشم آمدن برخی نمادهای معماری غربی در ساختمان تعدادی از مراکز تجاری ، مسکونی و حتی آموزشی با ذکر مصادیق آن هشدارهایی را بیان کرده بود.

در ایام انتخابات شورای اسلامی شهر هم خوب به یاد دارم که بعضی از کاندیداهای ارزشی وعده داده بودند که نسبت به نمای شهری مبتنی بر آموزه های دینی که در فرمایشات مقام معظم رهبری بارها مورد تأکید قرار گرفته، حساسیت خواهند داشت. ظاهراً در این خصوص کم لطفی دوستان بسیار محرز است.

جلوه های بومی، ایرانی واسلامی شهرستان بابل در عرصه معماری همچنان در بعضی محله های قدیمی شهر به چشم می آید. بخشی از این بافت ها و بناهای سنتی با همت مسئولان و البته با تلاش چشمگیر بعضی خیّرین، حفظ و مراقبت می شود و انبوهی دیگر هم در معرض نابودی و تخریب قرار دارد. بعید می دانم مسئولان محترم برنامه ای برای حرکت در این راستا داشته باشند. بد نیست بعضی مسئولان عزیز شهرستان به جای شرکت در تور کیش و ... سفری به شهر یزد داشته و از تجربه بهره گیری مسئولان دارالعباده از بناهای سنتی این شهر در جذب گردشگر وتوریست مذهبی استفاده نمایند. هنوز حتی یک بنای قدیمی و مبتنی بر معماری اسلامی در شهرستان بابل به عنوان مرکزی فرهنگی مورد بهره برداری قرار نگرفته است.

نکته دیگر در خصوص حفظ ظاهر ایرانی شهر، لزوم نظارت بر به کارگیری اسامی و نام های خارجی در تابلوها و در دیوار مغازه ها و مراکز تجاری است. با این که نهادهایی موظف به صیانت از زبان فارسی و ممانعت از به کارگیری اسامی و آرم های خارجی بر تابلوی فروشگاه ها هستند؛ اما گردشی کوتاه در خیابان ها و بازار شهر نشان می دهد گویا این قانون به حال خود رها شده است. بی جهت نیست که تنها دیدبان فرهنگی کشور نگران زبان پارسیست !

در آخر باز تعبیر دوست نکته سنج خود را تکرارمی کنم : بابل دارد تبدیل به گاراژی( شما بخوانید تابلو )ازجلوه های تمدنی غرب در قالب معماری می شود اگر کسی این حرف را قبول ندارد پیشنهاد میکنم لطف کند به شهرک تندست، توحیدهای ده ها گانه، شهرک شهاب نیا، خیابانهای اصلی و با پراکنش کمتر در کوچه پس کوچه های دیگرمحلات شهر سری بزند ومشاهداتش را با من و دیگرخوانندگان وبلاگ به اشتراک بگذارد!!!!!!!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه های فاطمیه بابل (16)

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ب.ظ


یکی از زیباترین فعالیت های تبلیغی مناسب با ایام فاطمیه در بابل و البته استان مازندران نصب بنرهای زیبا در سطح معابر موسوم به "مادرانه ترین عید" بود که طرح هایی هنری در خصوص تلاقی نوروز و ایام فاطمیه را به نمایش می گذاشت و جلوه ای دیدنی به مناظر شهری هدیه داده بود. این کار نیک از سوی قرارگاه فرهنگی علویون و با همکاری نهادهایی چون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سازمان تبلیغات اسلامی، سازمان اوقاف و نیروی انتظامی صورت گرفت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه های فاطمیه بابل (15)

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۱۲ ب.ظ


در ایام فاطمیه، شهرستان هزار سنگر آمل، افتخاری دیگر نصیب خود ساخت. هادی جعفری جوان رعنای آملی در شب شهادت بانوی دو عالم در دفاع از حریم آل الله شهد شهادت نوشید. او بعد از شهیدان اصغری و رمضانی سومین شهید آملی مدافع حرم محسوب می شود.

هادی جعفری مهندس پاسداری که در آستانه سی سالگی داوطلبانه به جبهه دفاع از حریم اهل بیت پیوست متولد سوم فروردین بود و درست در سومین فروردین به شهادت رسید. آن گونه که گفته اند این مهندس جوان در زمینه پهباد تخصص داشت و در بمباران هواپیماهای آمریکایی به شهادت رسید و از پیکر سوخته اش، تکه ای گوشت و استخوان به جای ماند. شهادت این دلاور مازنی سند دیگری از تزویر دولت خبیث آمریکاست که در ظاهر ادعای مبارزه با تروریسم را داشته اما حامی جدی دست پرورده های خون آشام خود است. خواهرانی که از بابل به مراسمات این شهید رفته بودند می گفتند مادر و همسر جوان این شهید بسیار محکم و صبور بودند و به شهادت او با دیده افتخار و غرور می نگریستند. او وعده داده بود که نخستین شهید روستایشان خواهد بود. روحش شاد.

بابلی ها اگر چه در نبرد با گروهک مزدور پژاک، دو شهید جوان و برومند را تقدیم اسلام و انقلاب نمودند اما هنوز شهیدی از تبار مدافعان حرم نداشته اند. در هر حال حاضر البته رزمندگانی از این خطه در جبهه دفاع از حق حضور دارند که برایشان آرزوی توفیق و سلامت داریم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه های فاطمیه بابل (14)

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ق.ظ

امام نقی


صندوق قرض الحسنه توسعه عصر شمال (ولی عصر عج) در صفحات نخستین سررسید تبلیغاتی خود ذیل عنوان سایر خدمات صندوق آورده است:

" ساخت مدرسه علمیه روحیه بابل برای فراهم کردن تسهیلات در آموزش دانشجویان علوم دینی و رفع مشکل و تسهیل در بازگشایی خیابان آیت الله سعیدی (از چهاره شهدا به چهارراه گنجینه)، که اجرای طرح تعریض خیابان سبب تخریب آشپزخانه و سرویس بهداشتی مدرسه قدیم می شد و یکی از موانع بززرگ اجرای طرح بیش از 40 سال قبل بوده است. "

خوب دیگر همه همشهریان ما می دانند مسیر مورد نظر هنوز هم بازگشایی نشده است. ساختمان قدیم مدرسه روحیه دست نخورده باقی مانده است. پانزده شانزده سال پیش بود که شورای شهر و شهرداری وقت با ادعای طرح تعریض خیابان، باعث شدند مدرسه علمیه روحیه تخلیه شده و به مکانی نوساز منتقل شود. البته قطعاً این انتقال و ساخت مکان جدید و وسیع به نفع این مدرسه علمیه بوده که از دوستان صندوق توسعه عصر شمال باید تشکر کرد.

نکته این جاست آن چنان که در این سررسید ثبت شده طرح تعریض خیابان مذکور مربوط به بیش از چهل سال پیش است! طرح نه چندان بزرگی که شاید چهل سال بعد به ثمر بنشیند. عیار کارآمدی برخی مسئولان را خودتان بسنجید. به قول یکی از شخصیت های عروسکی سیما، من دیگر حرفی برای گفتن ندارم! 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه های فاطمیه بابل (13)

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۲۴ ق.ظ


آخرش هم نفهمیدیم دسته گل بقیع سازی قبور شهدا شاهکار کدام نهاد و ارگانی بوده است. به این موضوع بارها اعتراض نموده و مطالبی را در وبلاگ و دیگر نشریات رسمی کشور منتشر کرده ام. پیش از این وقتی به آرامگاه معتمدی بابل می رفتیم سر هر مزاری از شهدا تأملی نموده و پیامی که روی سنگ قبرها نوشته بود را می خواندیم. چینش و نوع آرایش تصاویر و قاب روی قبرها هم داستانی جذاب و منظره ای زیبا و یادآور رشادت و غربت فرزندان خمینی را در خود نهفته داشت.

اگر قرار نیست مسئولان محترم قدمی در راه تأسیس یک موزه و گنجینیه کوچک از آثار حجمی به جا مانده از شهدای شهرستان بابل لااقل در اتاقکی از گنجینه فعلی این شهر بردارند دستکم اجازه می دادند همان تکه میراث به جامانده از تاریخ دهه ایثار و شهادت و مقاومت مردم این شهرستان در اختیارشان باقی می ماند و سنگنبشته های گلزار لاهوتیان، پیامبر رسالات فراموش شده مان قرار می گرفت.

کل مزار شهدای آرامگاه معتمدی را سه بار زیر و رو کردم و نتوانستم بفهمم الان اگر نوجوانی جبهه و جنگ ندیده، وارد این محدوده از بهشت بشود چه پیام و برداشت سازنده ای از ابیات موزون قصیده شهادت دریافت خواهد کرد.

تنها مزار یک شهید بود که پیامی یک خطی آن هم نه از وصیت و راه شهید بلکه از داغ فروخورده مادر و پدری مهجور به ثبت رسانده بود. همین یک جمله حک شده بر مزار شهید موسی ممدوحی طبرستانی، سوغات نسل پر و بال سوخته سال های عاشقی برای معاصران دوران تغافل و نسیان خواهد بود، انشاءالله:

"تنها پسر عزیز من بود" 

  • سیدحمید مشتاقی نیا