اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۲۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دفاع مقدس» ثبت شده است

حج

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۴ دی ۱۴۰۱، ۰۹:۵۰ ق.ظ

ابراهیم شیری، روحانی آذری زبانی بود که از قم به جبهه غرب اعزام شد. اسمش برای سفر حج درآمده بود اما گفت اول بروم جبهه پاک شوم بعد بروم حج. روزها می نشست گوشه ای از دل طبیعت، پشت میز چارپایه چوبی کوچک و طلبگی اش به درخت تکیه میداد، قرآن میخواند و تفسیر میگفت. بچه ها کیف میکردند از هم صحبتی با او. دیگر فرصت سر خاراندن هم نداشت. هر لحظه یکی میرفت پیشش سوالی میپرسید نصیحتی میخواست...

عملیات نزدیک شد. التماس کرد او را هم با خودشان ببرند. فرماندهان زیر بار نرفتند. آموزش کافی ندیده بود. هر چه اصرار کرد فایده ای نداشت.

روز اعزام آمد همه را بدرقه کرد و از زیر قرآن گذراند. دلش گرفته بود و بغض داشت. میپرسید چه کار کردم که خدا مرا لایق دیدار ندانست؟ نیروها که رفتند همه جا سوت و کور شد.  چند نفری مانده بودند که از چادرها و وسایل بچه ها مراقبت کنند.

داشتم با موتور از خط به سمت مقر بر می گشتم که هواپیمای دشمن را بالای سرم دیدم. آمد و مقرّ را بمباران کرد. وقتی رسیدم چادرها داشت در آتش می سوخت. یاد حاج آقا شیری افتادم. موتور را پرت کردم و دویدم این طرف و آن طرف داد میزدم حاج آقا شیری، شیری ... شیری...

خبری از او نبود. از چادرها فاصله گرفتم. از دور دیدم زیر همان درخت همیشگی تکیه داده و به میز کوچک چوبی اش نگاه میکند.

خیالم راحت شد. دویدم سمتش. عجیب بود وسط این همه سر و صدا هنوز سرجایش نشسته بود و سمت چادرها نیامد.

نفس نفس زنان نزدیکش شدم. یک لحظه ایستادم. کاش دوربینی بود عکس میگرفتم. همانطور آرام و با وقار نشسته بود مثل همیشه. ترکش خورده بود به گردنش. خون سرخ او آرام آرام لیز میخورد می ریخت روی دستش بعد از روی تسبیحی که هنوز در دست داشت قطره قطره می چکید روی صفحات قرآن... به آرزویش رسید و حاجی واقعی شد.

به روایت برادر یوسفی از رزمندگان سپاه اصفهان

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خاطرات شخصی از دوران جنگ

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۱، ۰۴:۱۹ ب.ظ

 

اساسا یکی از کارکردهای وبلاگ و وجوه برتری آن نسبت به سایر شبکه های مجازی را در همین قابلیت دسترسی عمومی و آرشیو سازی و تحقیق از طریق موتورهای جستجوگر میدانم. از این باب معتقد هستم انتشار هر متن مفید در فضای رایگان و ماندگار وب، خدمتی به گنجینه منابع اسلامی یا انقلابی و انسانی به شمار می آید. همواره دوستان اهل مطالعه و قلم و پژوهش را به راه اندازی یک وبلاگ شخصی تشویق نموده ام. وبلاگ اگر چه ممکن است به طور روزانه از بازدید قابل توجهی برخوردار نباشد اما به مرور با جستجو و تحقیق علاقمندان به هر موضوع میتواند مورد استفاده آنان قرار گرفته و اثر خود را در عرصه ای دیگر به نمایش بگذارد.

خود نیز کوشیده ام هر از گاه، آثار قابل استفاده دیگران (دفاع مقدس یا هر موضوع دیگر البته با ذکر منبع و رسم امانتداری) را نیز در فضای مجازی منتشر نموده تا در تنوع بخشی به منابع و غنای گنجینه متون فارسی سهمی کوچک داشته باشم. اخیرا در لابلای یادداشتهای تعدادی از اساتید دانشگاه فرهنگیان، خاطره خودنوشتی از یکی از عزیزان به چشمم خورد که ترجیح دادم در اختیار مخاطبان وبلاگ در حال و آینده قرار بگیرد. دلم نیامد سادگی و صداقت متن را با قلم ویرایش مورد دستبرد و تغییر قرار دهم. همانطور که نوشته تقدیم شما دوستان:

 

بهاری که در فصل گل، قدرش را ندانستم

دوران نوجوانی بود و شور رفتن به جبهه را داشتم اما به خاطر سن کم (14 سال) سپاه اجازه نمی داد. تا اینکه شنیدم اگر دوران آموزش نظامی را طی کنید آن وقت برای رفتن به جبهه مانع نمی شوند. اعزام به جبهه ماهانه بود. فرصت خیلی خوبی پیش آمد. امتحانات دوم راهنمایی در خردادماه 1366 تمام شد و به اتفاق چند نفر از بچه­های هم سن و سال به بهانۀ کار کردن در تابستان از خانواده جدا شدیم. به خاطر این که شک نکنند یکی دو روز زودتر از اعزام، خانه را ترک کردیم.

روز اعزام (شانزدهم تیرماه) فرا رسید. با قیافه­ای حق به جانب به مسئولان اعزام به جبهه گفتیم: ما که نمی­خواهیم به جبهه برویم. ما می­خواهیم به دورۀ آموزشی برویم.

آنها هم قبول کردند و با خوشحالی وصف­ناپذیری جهت گذراندن دوران آموزشی یک ماهه به پادگان امام حسین علیه­السلام شهرستان فسا اعزام شدیم و مطمئن بودیم که پس از طی این دوره ما را به جبهه اعزام خواهد کرد.

گرمای وحشتناک تیرماه هیچ خللی در ارادۀ ما ایجاد نکرد و با تمام وجود مشغول یاد گرفتن آموزش­های لازم شدیم. هرچند دوره بسیار فشرده بود و تقریباً به جز خواب معمول –که آن هم با گشت­های شبانه بعضاً برخورد می­کرد و از آن هم محروم می­شدیم- تقریباً در بقیۀ ساعات مشغول امور آموزشی بودیم اما فشردگی فعالیت­ها و رفتن در میدان­های تیر و دو صبحگاهی و بسیاری دیگر فعالیت­ها هیچ تأثیر منفی در روح مشتاق نوجوانی نگذاشت و حتی برای یک لحظه هم پشیمان نبودم. علاوه بر انگیزۀ بالای شخصی شاید یکی از اساسی­ترین علل آن بدن آماده­ای بود که به لطف روستایی بودن و کوهنوردی­های طولانی و مکرر و طالقت­فرسا مرا آبدیده کرده بود و واقعاً از نظر بدنی تجربۀ آن را در گذشته داشتم.

یک ماهی گذشت. روزی رسید که خبر دادند امروز دیگر دوره تمام شده و نیروها یا باید به منطقۀ جنگی اعزام شوند و یا اینکه به خانه بروند.

هرگز فراموش نمی­کنم که پاسدارانی که در این مدت مسئول آموزش نظامی بودند همه را در میدان صبجگاه به خط کردند. نمی­دانستم برنامه چیست. بعد از به خط کردن همۀ نیروها وقتی دیدم همۀ مربیان یک جا حضور دارند احساس کردم که به خاطر خداحافظی است ولی دقیقاً نمی­دانستم چه برنامه­ای دارند. گفتند هم روی زمین بنشینید طوری که سرتان را روی زانو و دست چپ بگذارید و دست راست شما به سمت جلو دراز باشد. با توجه به دستور نظامی، حق نداشتیم سرمان را بالا بیاوریم ولی یک دفعه دیدم صدای گریه از سمت راست گردان بلند شد و همهمه­ای شد.

وقتی سرم را بلند کردم و به سمت راست نگاه کردم دیدم صحنه­ای دیدم که قابل توصیف نبود. پاسدارانی که مسئول آموزش نظامی بودند و در این مدت خیلی با جدیت به ما آموزش نظامی می دادند و حتی برخی را در ذهن خودم خشن می دیدم دارند یکی یکی دست بسیجیان را می بوسند و چلو می آیند و صحنه­ای که ای کاش فیلم­برداری شده بود. حِق­حِق گریه­های پاسداران مربی و بسیجیان یکی شده بود. آری لحظۀ وداع بود و این بسیجیان داشتند به جبهه اعزام می­شدند و اینها می دانستند که بسیاری از همین جمع در آینده در خیل شهدا خواهند بود.

افسوس که آن روز خیلی عظمت این کارها و تواضع پاسداران را خیلی درک نمی کردم. کاش رفته بودم پای آنها را بوسیده بودم و دست و چشمان خودم را متبرک می­کردم؛ اما گذشت و فقط حسرت آن لحظه به دلم ماند که ای کاش یک بار دیگر آن صحنه تکرار می شد و الأن نمی دانم بعد از این همه سال آن جمع با صفا به کجا رفته اند.

هنوز نیم­نگاهی به درس و مدرسه داشتم و دلم نیامد مستثیماً به چبهه بروم. تصمیم گرفتم که بر گردم و فعلاً دنبال مدرسه را بگیرم تا در فرصت بعدی به جبهه بروم. این تلخ­ترین و فکر می کنم بدترین تصمیمی بود که گرفتم و ای کاش همان موقع مستقیم به جبهه می رفتم. درد جانکاه برخی حسرت­ها همیشه همراه انسان می­ماند و برای من این اتفاق افتاد.

پاییز 1366 شروع شد و راهی مدرسه شدم اما هنوز نیم­نگاهی به سمت جبهه داشتم. با پایان پاییز در اوایل زمستان یعنی 6 دی ماه بود که مجدداً به سپاه مراجعه کردم اما این دفعه دیگر خیالم راحت بود که مانعی نیست. از شهرستان به شیراز اعزام شدیم. در شیراز لحظۀ اعزام و سوار بر اتوبوس شدن ناگهان عمویم را دیدم و فهمیدم به دنبال من آمده است. به سمتش رفتم و بی­معطلی مچ دستم را گرفت و فهمیدم که قصد برگرداندن من را دارد. ناگهان فکری به ذهنم آمد. بی­معطلی او را به خون عموی شهیدم (شهید خسرو رضایی که در عملیات فتح­المبین به شهادت رسیده بود) قسم دادم. خیلی سریع دستم را رها کرد. مقداری پول به من داد. خدا حافظی کردم و با بسیجیانی دیگر به سمت پادگان امام خمینی اهواز که مقرّ لشکر 33 المهدی بود حرکت کردیم.

روزها در پادگان سپری شد و منتظر اعزام به جبهه. آموزش­ها و دوره­هایی را هم داشتیم تا اواخر زمستان که ما را به پیاده­روی 30 کیلومتری بردند. یکی از صحنه­های به یاد ماندنی این پیاده­روی یک روزه این بود که یکی از نوجوانان شهر گراش فارس که 13 سال بیشتر نداشت در اواخر مسیر با توجه به جثۀ کوچکی که داشت از نظر بدنی کم آورد و نمی توانست به پیاده روی ادامه دهد. در این لحظه صحنه ای دیدم که این صحنه­ها فقط در محیط­های با اخلاص تمام قابل مشاهده است. فرماندهی گروهان آقای عبدالله آذر آن نوجوان را بر پشت خود قرار دادند و تا مسافتی طولانی آن نوجوان را کول کردند. این نوجوان را به خاطر داشته باشید تا در ادامه برسیم به دل شیر این نوجوان.

یادم هست در همان دوران که در پادگان بودم پدرم به ملاقاتم آمده بود و در کمال ناباوری دیدم گفتند شما ملاقات دارید. درست این اتفاق زمانی رخ داد که به ما اسلحه داده بودند تا به منطقۀ جنگی اعزام شویم هرچند در آخرین لحظات این قضیه متوقف شد و باز به منطقۀ جنگی اعزام نشدیم.

به ملاقات پدر رفتم و هنوز افسوس می خورم که ای کاش آن روز اندکی احساسات یک پدر را درک می کردم و وقت بیشتری پیش او می ماندم. چند دقیقه بیشتر پیش او نماندم و با شوق و ذوق گفتم ما الأن قرار است به منطقه اعزام شویم و اصلاً نمی فهمیدم که او چه حسی پیدا می کند. نمی دانستم او ناراحت می شود و وقتی به چشم خود می بیند فرزند دلبندش از او جدا می شود چقدر سخت است. هر قدر این صحنه برای پدر سخت و سنگین بود من به همین نسبت خام و جاهل و بلد نبودم که رعایت حال پدر را بکنم ولی چه فایده که آن روز هیچ از احساسات یک پدر چیزی متوجه نبودم. پدرم از روی دغدغه­ای که نسبت به درسم داشت کتابهایم را آورده بود تا بلکه در همین جا هم اگر فرصت داشتم درسم را بخوانم. با این اتفاق که قرار بود به منطقۀ جنگی اعزام شویم پدرم مجدداً کتاب ها را برگرداند و افسوس دیگرم الأن این است که ای کاش اندکی احساسات پدرم را درک می کردم و حداقل تشکری می کردم.

اواخر زمستان بود که بقه هر حال به منطقۀ شلمچه اعزام شدیم. وقتی شب پشت ماشین لندکروز در روشنایی ماه اولین بار اصابت خمپاره به اطرافمان را به چشم دیدم باور کردم که اینجا جبهه است.

پس از مدت زمانی ما را پیاده کردند ولی نمی دانستم که با چه شرایطی مواجه می شویم. در ذهن خودم می گفتم ما را در یک سالن جمع می کنند و پس از توجیه به سنگرها می رویم.

در ادامۀ آن پیاده­روی شبانه در زیر آتش مستقیم دشمن، به تونلی رسیدیم و نیروها وارد تونل شدند. تونل و تاریکی مطلق. تنها چیزی که می فهمیدم افرادی در همین تونل سرپوشیده جلوتر از من در حال حرکت هستند. دستم را به بذنۀ تونل می گرفتم و متوجه شدم که زیر پای ما بلوک های سیمانی است و در بسیاری از نقاط تونل، آب جمع شده است. این کار دقایقی طولانی ادامه پیدا کرد تا اینکه نهایتاً به انتهای تونل رسیدیم. اینجا بود که متوجه شدم بقیۀ نیروها در سنگرهایی درون تونل مستقر شده­اند و نصیب ما هم سنگری با ارتفاع نیم متر شد که بماند و در مقابل خود نیزارهایی بزرگ را دیدم که صدای قورباغه در آن می­پیچید.

به هر حال صبح شد. هنوز از موقعیت خود اطلاع دقیقی نداشتم. به اتفاق چند نفر از نیروها نسشته بودیم و داشتیم صحبت می­کردیم که یکی از دوستان به من تذکر دادند یواش­تر صحبت کنم. علت را که پرسیدم گفتند اینجا کمین است. من با این اصطلاح آشنا نبودم و پرسیدم که کمین یعنی چه؟

گفتند کمین یعنی فاصله با عراقی­ها 50 متر!

چشمانم گرد شد و گفتم یعنی ما الأن در فاصلۀ 50 متری هستیم؟

گفت: بله آن سنگر نیروهای عراقی است. ایشان موقعیت کمین را توضیح دادند که کمین نزدیک­ترین نقطه به دشمن است و وظیفۀ ما اینجا دیده­بانی است و حق تیراندازی هم نداریم و باید خیلی دقت کنیم که آنها متوجه حضور ما نشوند و اگر خواستند اقدامی کنند سریع این مطلب به نیروهای خط اول و پشت خط منتقل شود. راه ارتباطی ما هم همان کانال سرپوشیده بود و چون در معرض دید مستقیم دشمن بود و فاصله بسیار کم بود از طریق کانال، نیروها در سنگرهای کمین رفت و آمد داشتند که زیرزمینی بود. منطقه­ای که در آن قرار داشتیم داخل حاک عراق بود و با فاصلۀ زیادی ساختما­های شهر دوعیجی عراق را می­دیدیم.

روزها به همین منوال گذشت. یادم هست که با رادیو کوچکی که داشتیم خبر آزادی حلبچه و خرمال را در کمین شنیدیم.

عصر یک روز مانده به عید نوروز 67 برای عوض کردن لباس به داخل کانال رفتم که متوجه شدم آب به شکلی گسترده و ناگهانی وارد کانال می­شود. سریع به نیروهای مهندسی رزمی خبر دادیم ولی تلاش آنها بی فایده بود و آب ظرف نیم ساعت کل کانال را پر کرد. از چهار سنگری که در انتهای کانال به سمت نیروهای عراقی قرار داشت سه سنگر را آب گرفت و همۀ جا برای ماندن چندان نبود. کم­کم شب شد و شب را هر طور بود سپری کردیم و روز عید رسید.

آب نه تنها کانال بلکه کل منطقه را گرفت و حتی سنگرهای خط اول نیز به زیر آب رفت. بعد از ظهر روز عید آتش عراقی­ها سنگین شد و از فاصلۀ بسیار کم به سمت نیروهای ما تیراندازی می­کردند و زیر انواع آتش از جمله آتش خمپاره، قناسه، خمپاره و غیره قرار گرفتیم. صحنۀ تلخی بود. نه جا برای سنگر گرفتن داشتیم و نه به راحتی امکان برگشت بود چون همه جا پر از آب بود و نیروها برای برگشت مجبور بودند در معرض دید مستقیم دشمن برگردند.

به ناچار دستور عقب­نشینی صادر شد ولی قرار شد نیروها دو نفر دو نفر برگردند تا کمتر در معرض خطر قرار گیرند و از طرفی در صورت بروز حادثه نیز بتوانند به همدیگر کمک کنند.

دو صحنۀ زیبا خلق شد. یکی اینکه یک قبضه اسلحۀ آرپی­جی در سنگر کمین که بسیار در نقطۀ خطرناکی                 قرار گرفته بود و رفتن به آن نقطه خطر خیلی زیادی داشت. در بالا گفتم که در پیاده­روی آمادگی که چندی قبل در اطراف اهواز داشتیم یکی از بچه­های بسیجی اهل گراش فارس از نظر توان بدنی کم آورد و فرماندۀ متواضع ولی با روح بزرگ ما آقای عبدالله آذر (اهل شهرستان فسا از استان فارس) ایشان را به پشت گرفتند و تا مسافتی ایشان را حمل کردند.

در این لحظه، همان نوجوان 13 ساله گفت من اجازه نمی­دهم حالا که قرار است برگردیم حتی یک اسحلۀ ما نیز در دست نیروهای دشمن قرار گیرد و با شجاعتی مثال­زدنی رفتند و در اوج خطر آن آر­پی­جی را آوردند و همه دیدیدیم که یک نوجوان کم سن و سال که روزی در پیاده­روی توان حرکت نداشت حال در این صحنه دل شیر دارد و غیرت خود را نشان داد.

صحنۀ دیگری که جلو چشمم رخ داد این بود که تیر قناسه قسمتی از پیشانی یکی از بسیجی­ها را مجروح کرد و خون فوران می­کرد. مرتب در همین آب باتلاقی بسیار کثیف به زیر آب می­رفتند و دو مرتبه به بالا می­آمدند. ایشان تعادل و شرایط خوبی نداشتند. ناگهان دیدم یکی از فرماندهان به نام آقای علی­قربان رضایی از شهرستان فیروزآباد فارس، همین که صحنه را دید از سمت خاکریز اصلی دفاعی رو به سمت دشمن و روی خاکریز دوان­دوان به سمت کمین و آن فرد زخمی آمدند. هنوز صحنۀ تیرهایی که به سمت او می­آمد جلو چشمم است و بهتم زده بود که چطور ایشان بی هیچ ترسی در زیر این آتش شدید به سمت ما می­آید. لطف خداوند را به چشم دیدم و ایشان با این که به شدت به سمتش تیراندازی می­کردند آمدند و آن بسیجی زخمی را در گوشه­ای نشاندند و بی اعتنا به این همه تیراندازی شروع به پانسمان سر او نمودند و او به پشت خط منتنقل شد. گفتن این صحنه­ها هرگز نمی تواند صحنۀ واقعی آن را به تصویر بکشد. ان­شاء­الله خداوند به مردم این مرز و بوم توفیق قدردانی از آن ایثارگری­ها و همچنین عزت ابدی عنایت فرماید.

 

علیرضا رضائی آب­گلی

دانشگاه فرهنگیان قم

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یک آمار جالب درباره شهدای مازندران

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۱۹ ب.ظ

گل لاله

 

خلبانی و طلبگی یک جورهایی شبیه هم هستند؛ لااقل از این بابت که هر دو سر و کارشان با آسمان است!

داشتم اطلاعاتی در باره شهدای مازندران دسته بندی می کردم. برایم جالب بود که بر اساس داده های رسمی، نخستین خلبان شهید، نخستین شهید هوانیروز، نخستین روحانی شهید دفاع مقدس و نخستین روحانی شهید مدافع حرم از خطه لاله گون مازندران هستند:

نخستین خلبان شهید دفاع مقدس اهل مازندران است.

شهید فیروز شیخ حسنی متولد 1331 تنکابن در روز 31 شهریور 1359 با حمله هواپیماهای متجاوز دشمن به پایگاه چهارم شکاری دزفول به مقام شهادت رسید.

شهید جعفر مهدوی ملک کلایی اهل قائمشهر نیز نخستین شهید هوانیروز جمهوری اسلامی است.

شهید حجت الاسلام ولی الله سلیمانی، اولین روحانی شهید دفاع مقدس، اهل مازندران است.

شهید حجت الاسلام محمد مهدی مالامیری اولین روحانی شهید مدافع حرم نیز مازندرانی است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

گفت و گو با پزشک نظامی عراق

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۹ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۴۳ ب.ظ

 

برای درمان از اردوگاه به بیمارستان شهر موصل اعزام شدم. همیشه از همان دم در اردوگاه، دست مریض را با دست بند فلزی و چشم مریض را با چشم بندهای مخصوص می‌بستند. بعد او را می‌بردند داخل ماشین‌های مخصوص. همراه با یک یا دو سرباز که همیشه سربازها نه فارسی بلد بودند نه انگلیسی او را به بیمارستان منتقل می کردند.

 به همین خاطر همیشه در بیمارستان برای ترجمه حرف هایمان مشکل داشتیم. در بیمارستان نظامی موصل در داخل اتاق، پزشک متخصص می خواست معاینه‌ام کند؛ اما سرباز عراقی بلد نبود که برایش ترجمه کند. کمی انگلیسی بلد بودم شاید بهتر از عربی، از پزشک معالج که یک سرلشکر بود خواستم دست و چشم مرا باز کند تا خودم دردم را برایش توضیح بدهم. تعجب کرد از این که دید می توانم انگلیسی صحبت کنم.

 بلافاصله به سرباز دستور داد چشم و دست مرا باز کرد و بعد به او گفت: برو بیرون!

 سرباز رفت بیرون و در اتاق را بست. از من شرح مریضی را خواست. به هر زحمتی بود با تلفیقی از انگلیسی و عربی به خوبی برایش توضیح دادم و او نسخه را نوشت.

در پایان پرسید از کجا انگلیسی یاد گرفتی، گفتم کمی در ایران؛ اما در اسارت کاملش کردم. گفت چرا به عراق حمله کردید؟ اسیر شدید؟ کمی سکوت کردم و سرم را به پایین گرفتم حرفی نزدم. سؤالش را تکرار کرد. باز هم به هر زحمتی بود به انگلیسی و عربی به او فهماندم که من نزدیک اهواز اسیر شدم. آن وقت به نظر شما ما به کشور شما حمله کردیم؟! گفت نه شما دروغ می‌گویید. گفتم پس در حمله به ایران شرکت نداشتید!

 از آن جایی که طلبه بودم و وظیفه دفاع از جمهوری اسلامی را داشتم و البته زمینه را هم کمی مناسب دیدم، با توکل به خدا لبخندی زدم و گفتم من اسیر هستم با لطف و بزرگواری شما که نشان می دهید آدم بزرگی هستید در اینجا چشم و دست من باز شد، ولی حرف‌های من سرم را به باد می‌دهد!

 هنوز حرف من تمام نشده لبخندی زد، مثل این که تعریف من ملایمش کرده بود. پرسید اول بگو چه کاره هستی؟ گفتم راننده شهرداری. چند بار سری تکان داد و گفت بگو نترس. گفتم ده‌ها تانک و نفربر سوخته شما در نزدیکی‌های اهواز، شوش، بستان، سوسنگرد هستند و من در شلمچه اسیر شدم این شهرها و مناطق در نقشه جغرافی ایران هستند. چرا شما می‌گویید من دروغ می‌گویم. سکوت کرد و سرش را به پایین گرفت. چندین بار اظهار تأسف کرد؛ اما چیزی نگفت. هدفش را متوجه نشدم. انگار نشان می‌داد تا آن وقت از تمام حقیقت بی‌اطلاع بود. اما دیگر اجازه نداد حرفی بزنم. بلند شد در را باز کرد و سرباز آمد دوباره چشم و دست مرا بست و روانه اردوگاه شدم. فکر کردم شاید تأسفش برای این همه خسارتی بود که صدام به عراق وارد کرده است.

به روایت روحانی آزاده حجت الاسلام والمسلمین سید احمد رسولی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تونس، هم تونست هم نتونست!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۹ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۳۹ ب.ظ

photo_2022-11-30_20-33-58_ipey.jpg

 

بازی تونس و فرانسه بسیار جذاب بود. تونسی ها توانستند قهرمان جهان را در یک بازی تهاجمی و دلاورانه و پر هیجان یک بر صفر شکست دهند اما نتوانستند به مرحله بعدی جام جهانی صعود کنند.

یکی از حواشی جالب بازی، سیاه پوست بودن تعداد قابل توجهی از بازیکنان کشور اروپایی فرانسه و سفید پوست بودن بازیکنان کشور آقریقایی تونس بود. البته تونسی ها در آفریقای شمالی به سر می برند و سفید پوست بودن آنها طبیعی است اما فرانسوی ها که مدتها تونس و بعضی کشورهای آفریقایی را در اشغال و مستعمره خود نگه داشته و جنایتهای فراوانی در آنجا انجام داده بودند مدعی برتری نژاد اروپایی نسبت به سیاهان بودند. حالا همین کشور فرانسه برای اینکه در فوتبال جهان حرفی برای گفتن داشته باشد محتاج استفاده از بازیکنان سیاه پوست است.

مسابقه بین تونس و فرانسه البته بهانه ای است برای یاداوری شهید فرانسوی - تونسی دفاع مقدس که در گلزار شهدای قم دفن است.

کمال کورسل مادری فرانسوی و مسیحی و پدری تونسی داشت که البته در فرانسه به دنیا آمد و رشد کرد. گویا پدر زندگی جداگانه ای داشت و کمال بیشتر تحت تعلیم مادر قرار گرفت. او در ابتدای جوانی، اسلام را پذیرفت و مدتی بعد ضمن آشنایی با دعای کمیل و نهج البلاغه به مذهب شیعه گرایید. آشنایی او با انجمن اسلامی دانشجویان پاریس باعث دلبستگی اش به انقلاب اسلامی و امام خمینی گردید.

زمانی که عزم سفر و اقامت در ایران داشت، مادرش که یک مسیحی معتقد بود تنها یک سوال از او پرسید: آیا ایرانی ها خدا را قبول دارند؟!

کمال کورسل در قم به حوزه علمیه رفت و درس دین آموخت. دلش می خواست در جبهه نیز حضور پیدا کند که مسئولان امر مانع شدند. در نهایت با کنیه ای عربی توانست به تیپ بدر پیوسته و همراه نیروهای عراقی حامی جمهوری اسلامی در عملیات مرصاد شرکت کند. محاصره آنها در هوای گرم جبهه های غرب باعث گلایه بعضی نیروهای رزمنده مسلمان عراقی گردید. کمال در میانشان برخاست و رجز خواند و یادآور شد که عمری آرزو داشتند تشنگی اباعبدالله در صحرای کربلا را درک کنند و به یاران شهیدش بپیوندند.

کمال با تشنگی به شهادت رسید و به دلیل استفاده از نام مستعار، غریبانه در قم تشییع شد. معدودی از دوستان طلبه او با شناسایی وی مسئولان را از شهادت این رزمنده غیور فرانسوی آگاه نمودند و برایش مجلس یادبود گرفتند. پدر و مادر او چند سال بعد به ایران آمده و در قم به زیارت مزار فرزند دلبند خود رفتند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جنایت در اندیمشک

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۳ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۰۹ ب.ظ

روز ایثار و مقاومت اندیمشک

 

پنجاه و چهار فروند هواپیمای جنگنده دشمن به مدت یک ساعت و نیم بر فراز شهر اندیمشک به پرواز درآمدند و خیابانهای این شهر را شخم زدند. چند هواپیمای جنگی دیگر البته این بمباران را تا چهار ساعت ادامه دادند تا رکورد طولانی ترین جنایت جنگی هوایی بعد از جنگ جهانی دوم در شهری مسکونی و برای مردمی بی دفاع رقم بخورد.

چهارم آذر روز اندیمشک است.

مردم غیور و دوست داشتنی اندیمشک و دزفول تمام سالهای دفاع مقدس زیر سنگین ترین آتش تهاجم دشمن مقاومت نموده و شهر را ترک نکردند. این مساله هم باعث یأس و سرخوردگی دشمن هم موجب امید و دلگرمی رزمندگان اسلام بود.

برای دشمن اندیمشک و شوش و... مهمتر از شهرهای مرزی دیگر بود. زیرا میتوانست با اشغال آن گلوگاه ارتباطی خوزستان با ایلام و لرستان و پایتخت را قطع نموده و عقبه نیروهای مقاوم را در هم بشکند. ایران نیز با درک این موضوع پیش از آزادسازی خرمشهر درصدد عقب راندن دشمن در غرب شوش و ... برآمد و عملیاتهایی چون طریق القدس و فتح المبین را قبل از الی بیت المقدس طراحی و اجرا نمود. ارتش بعث با ناامیدی از تصرف خوزستان، حملات وحشیانه به مردم را تشدید نمود.

اگر چه کاروانهای زیارتی راهیان نور اغلب از کنار شهرهای اندیمشک و دزفول به راحتی عبور کرده و گاه صرفا در گلزار شهدای این شهرها و یا در پادگانها جهت استراحت مستقر میشوند اما حقیقت امر این است که وجب به وجب اغلب خیابانها و کوچه پس کوچه های این شهرهای مقاوم شاهد حملات ناجوانمردانه دشمن و شهادت زن و بچه و پیر و جوان این آب و خاک بوده است. هر بار دشمن پست در جبهه و جنگ مستقیم شکست میخورد به بمباران وحشیانه مردم بی پناه روی می آورد.

حیف است روز چهارم آذر را از یاد ببریم.

حیف است خاطرات مقاومت قهرمانانه مردم در زیر حملات جنایتکارانه دژخیمان که از برجسته ترین صفحات کتاب حماسه و ایثار این مرز و بوم است به درستی و کامل و جذاب ثبت و نقل نشده و در آثار هنری و فرهنگی و درسی به خوبی انعکاس نیافته است.

حیف است حتی نسل جدید جوانان خوزستان با تاریخ سه دهه قبل شهر و دیار خود ناآشنا بوده و از پایمردی و استقامت مثال زدنی پدران و مادرانشان بی خبر باشند.

کار نکرده زیاد داریم. در حق تاریخ ایران سرافراز بسیار کوتاهی کرده ایم.

ویکی پدیا درباره چهارم آذر اینگونه نوشته است:

بمباران اندیمشک در روز ۴ آذر ۱۳۶۵ و در جریان جنگ ایران و عراق اتفاق افتاده‌است. در این حملهٔ هوایی، شهر اندیمشک به مدت یک ساعت و سی دقیقه، توسط ۵۴ فروند جنگنده به صورت مستمر بمباران شده‌استاز این واقعه به عنوان طولانی‌ترین بمباران بعد از جنگ جهانی دوم یاد می‌شودآنچه مسلم است اینکه این بمباران، طولانی‌ترین و مرگبارترین حملهٔ هوایی نیروی هوایی عراق در طول جنگ هشت ساله با ایران به‌شمار می‌رود.

جزئیات واقعه

صدام حسین، رئیس‌جمهور عراق از حمله در روز به اندیمشک و حمله مجدد در شب خبر داده بود۵۴ جنگنده و بمب‌افکن عراقی از ساعت ۱۱:۴۵ صبح روز چهارم آذرماه سال ۱۳۶۵ به مدت ۱۰۰ دقیقه شهر اندیمشک را زیر آتش خود قرار دادندبا کاهش تعداد هواپیماها، این حملات تا چهار ساعت ادامه یافته‌است. اگرچه تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها به‌طور دقیق مشخص نبوده‌است اما برخی گزارش‌ها حاکی از آنند که در این حادثه بیش از سیصد نفر از مردم اندیمشک کشته و هفتصد نفر زخمی شده‌انددر این حمله علاوه بر بمباران پایگاه چهارم شکاری و مناطق مسکونی، میدان راه‌آهن و ایستگاه راه‌آهن اندیمشک، بازار روز کالا و تره‌بار، پادگان دوکوهه، دبیرستان شریعتی، سد و نیروگاه دز اندیمشک، رادار موشکی سد دز، پادگان سفینه النجاه، ایستگاه بالارود، اداره پست و مخابرات و بیمارستان شهید بهشتی بمباران شده‌اند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درآمدی بر آینده اغتشاشات در ایران

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۸ آبان ۱۴۰۱، ۰۵:۱۴ ب.ظ

فیلم ماجرای نیمروز 1 دانلود و تماشای رایگان | فیلیمو

 

ایران بعد از انقلاب بارها تجربه شورشهای خیابانی و حتی جنگ مسلحانه شهری را داشته که هر یک با مختصاتی ویژه در نهایت به شکست و تغییر وضعیت معارضین انجامید.

اغتشاشات اخیر که از آخر شهریور 1401 آغاز شده متفاوت از همه آشوبهای قبل، با رویکرد شهوانی و جنسی کلید خورد که همچنان جسته و گریخته ادامه دارد.

پیش بینی میشود استمرار وضع موجود، تغییراتی را در آینده کشور رقم خواهد زد که به بعضی از آنها اشاره میگردد:

1- اغتشاشات لااقل تا چهارشنبه آخر سال و نوروز 1402 ادامه خواهد داشت و بعد از آن با توجه به ایام عید و ماه مبارک رمضان موقتا فروکش خواهد کرد. دسیسه دشمن به علاوه سوءتدبیر نهادهای مسئول باعث قبح شکنی از هنجارها و جری شدن تعدادی از جوانهای تربیت یافته فضای مجازی گردیده و آشوبگری را به تفریح آنها بدل ساخته است. با توجه به عدم اقبال عمومی به مطالبات شهوانی این طیف و عدم برخورداری آشوبگران از بدنه اجتماعی، خشونت گرایی و ترور و آسیب زدن به اموال عمومی از طریق حرکتهای موقت چریکی تا مدتها ادامه خواهد داشت و به چیزی شبیه پدیده مانسون تبدیل خواهد شد که صرفا جنبه ویرانگری داشته و دستاورد قابل اعتنایی برای اپوزیسون حاصل نخواهد کرد.

2- نظام در محاسبات خود به اینجا خواهد رسید که بی توجهی به نیازهای غریزی جوانان و الگوبرداری از سیستم آموزشی غرب باعث تربیت جوانان و نوجوانانی شده که هویت خود را در بی هویتی می جویند، میوه کرم خورده فضای فاسد مجازی شده اند و به دلیل فقدان هویت و مسئولیت فردی و اجتماعی و غلیان شهوات جنسی، بالاترین مطالبه آنان در حیطه خشتکشان قرار گرفته و دغدغه ای جز رسیدن به یک تکه گوشت! ندارند. در نهایت با کوتاه تر شدن سالهای آموزش و ایجاد زمینه های ازدواج، درصدی قابل توجه از احتمال بروز آسیبهای اجتماعی و طغیان جنسی دختران و پسران تحریک شده؛ کاسته خواهد شد.

3- شهر قم که در سالهای بعد از انقلاب به رشدی چهاربرابری رسیده باز هم شاهد رشد فزاینده مهاجرت هموطنان و توسعه بیشتر شهر و استان خواهد بود. فضای آرام و معنوی آن برای مردم جذابیت بیشتری پیدا خواهد کرد. به نظر می رسد قم در آینده ای نه چندان دور به پایتخت رسمی کشور بدل شود. گسترش حریم شهری در نهایت دیوار قم و تهران را به هم متصل خواهد کرد.

4- میزان جذب و استخدام نیروهای مسلح افزایش پیدا میکند که این مسأله در کاهش آمار بیکاری نیز اثر مثبت دارد.

5- اشراف اطلاعاتی و تسلط امنیتی نهادهای نظارتی بر زندگی خصوصی مردم به خصوص منتقدان افزایش پیدا خواهد کرد. احتمالا تا مدتها سخن از عدالتخواهی در چارچوب نظام هم به دلیل قرار گرفتن در "برهه حساس کنونی" سرکوب خواهد شد و طبعا بستر مناسب تری برای رشد مخفیانه بعضی تخلفات اقتصادی مثل جریان پتروشیمی میانکاله و... فراهم میشود که البته موقت خواهد بود.

6- آسیب شناسی درباره وجود خلأهای فرهنگی باعث تقویت حرکتهای خودجوش و تازه نفس هنری و فرهنگی در چارچوب انقلاب و رشد و ظهور استعدادهای ناشناس اما بی حاشیه و سالم خواهد گردید. به زودی شاهد روی کار آمدن نسل جدید هنرمندان و تحولی شایان در عرصه آثار و محصولات فرهنگی و عقب رانده شدن طیف سلبریتی خودباخته و وطن فروش خواهیم بود.

7- گفتمان اصیل عدالتخواهی فارغ از برخی سوءاستفاده ها برخاسته از گفتمان اصیل انقلاب اسلامی و ادبیات و دغدغه های رهبری معظم انقلاب است که ریشه ای عمیق در منابع و اندیشه دینی دارد. بازخوانی گفتمان امام و رهبری و تقویت زیرساخت های فکری جریان انقلاب به مرور باعث تقویت باورهای علوی مردم در اقبال به حکمرانی سالم و جامع دینی در همه زمینه های اجتماعی خواهد گردید. به یقین در آینده با معرفی صحیح و کامل آداب و آیین دین در عرصه های اجتماعی و حاکمیتی، امربه معروف و نهی از منکر به عنوان اصل مترقی دین در اصلاح و رشد جامعه منجر به برجسته سازی قبح همه گناهان اجتماعی از رانت و تبعیض و غارتگری تا بی عفتی و کشف حجاب گردیده و زمینه سالم سازی محیط زندگی و دفع خبائث اجتماعی را فراهم می آورد.

حرف آخر:

سالها همه مسئولان و صاحبان تریبون اعلام نمودند که هدف دشمن در سالهای بعد از جنگ، اندلس سازی ایران برای فروپاشی حاکمیت اسلامی است اما هیچ نهاد و مرکزی برای پیشگیری از ظهور چنین پدیده ای برنامه عمقی و راهبردی نداشت و اغلب شعارها و ادعاها در سطح فعالیتهای روتین و بی تأثیر و روبنایی باقی ماند.

اگر کمی دیگر روند فعالیتهای مخرب دشمن در عرصه های هنری و خبری و فکری ادامه پیدا میکرد امکان ابتلای بخش عمده ای از بدنه نیروهای متدین به پوچی و بی تفاوتی و غوطه ور شدن در شهوات و کسب حرام و... بسیار بالا بود و به معنای واقعی کلمه، ایران به اندلس تبدیل میشد.

بلوای زودهنگام جنبش زیرشکمی معدود جوانان لمپن علاّف و شکم سیر و شهوت پرست با مطالبات مضحکی در سطح سلف مختلط و آغوش رایگان و بوسیدن جنس مخالف در خیابان فارغ از انحرافی که در جریان مطالبه گری مردم رنج کشیده ایجاد کرد و حتی مورد تمسخر فعالان کهنه کار سیاسی در طیف نهضت آزادی واقع شد، زنگ خطر تکرار دوباره واقعه اندلس را به صورت عینی به صدا درآورد که در نهایت باعث بیدار باش دلسوزان حقیقی انقلاب و رفع برخی آسیبها و بیمه شدن نظام برای سالهای متمادی خواهد گردید. بخش مهمی از وضعیت امروز نتیجه خروج نظام از آموزه های اسلام و خط انقلاب اسلامی است که در بلندمدت با احیای گفتمان عدالت و تسرّی احکام دین در همه اجزای حاکمیت و از بین رفتن فقر و فساد و تبعیض و رانت و تزویر اصلاح خواهد شد. تمدن اسلامی زمانی محقق میشود که رویکرد دینی نظام از حالت کج دار و مریز خارج شده و سبک زندگی اسلامی در دایره صاحبان قدرت و مکنت نهادینه شود.

فتنه به معنای عام به هر نوع امتحان و ابتلای اجتماعی اطلاق میشود. خدا رحمت کند مرحوم فلسفی را که در روز 12 بهمن 57 قبل از سخنرانی امام در جمع سران مبارز انقلاب در مدرسه علوی تهران به منبر رفت و بیانش را با این حدیث شریف امام صادق علیه السلام آغاز کرد:

تمنوا الفتنه، ففیها هِلاک الجبابره و طهارة الارض من الفَسِقَه...

ما  از فتنه های تند روزگار ترسی نداریم که غایت آن به نابودی دشمنان دین و ملت ختم خواهد شد اگر بر سر میثاق ایمانی خویش با خدا استقامت بورزیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

میشود کمی خجالت بکشید؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۲ آبان ۱۴۰۱، ۰۹:۱۶ ب.ظ

برنامه امشب ثریا را دیدید؟ روایت فتح دوباره ای بود با جان مایه وام گرفته از خلوص و نگاه فطری سید مرتضی آوینی.

22 دقیقه فیلم بود مستند اگر ندیدید حتما دنبالش باشید برای تماشا.

صدا و سیما همین یک برنامه را پخش کند و کرکره اش را پایین بکشد کفایت میکند.

دفاع مقدس که گذشت تهاجم نه، شبیخون نه، ناتوی فرهنگی دشمن آغاز شد. همان محاسبه ای که بعد از شکست در اشغال دائمی خرمشهر و فتح اهواز و آبادان و مهران و... استراتژیستهای ایالات متحده و بریتانیای مکار را به اینجا رساند که ورای همه تسلیحات و آمادگی های رزمی و تجهیزات مادی نیروهای مسلح ایران، قوه دیانت و ایمان و پای اراده و ایثار و فرهنگ شهادت است که نیرنگ بدخواهان را پشت دروازه های جمهوری مقدس اسلامی ناکام گذاشته است. کنت دمارانش هم که در پوشش نیروی صلیب به رصد فاتحان فاو در اردوگاههای حزب بعث پرداخت بر این حقیقت نورانی صحه گذاشت که شکست برای چنین مردانی معنا نخواهد داشت. پیام روح خدا را در فتح الفتوح بستان بخوانید پرورش جوانانی را معجزه انقلاب اسلامی دانست که بی اعتنا به جاذبه های فریبنده عالم مادی، سودای وصال حق و اتصال با معشوق یکتا را در سر پرورانده و در بزم فمنهم من قضی نحبه، جام می بندگی را سرکشیده و قهقهه مستانه عند ربهم یرزقون را سر داده اند.

بمباران رسانه ای و فرهنگی و انبوه آلاینده های تبلیغی جریان مادی گرایی اگر چه در سالهای بعد جنگ، در تخریب روح و ذهن لایه هایی از جوانان جامعه بی تأثیر نبود؛ اما ظهور جوانانی چون مسلم کیخا و محمد گلدوی در سیستان و اندکی بعد حسین غلام کبیری ها و علی خلیلی ها و مدافعان حرم چون محمود رادمهر و بیضایی و نوری و نوروزی و... نشان وعده صادق پیر خمخانه جماران بود که فرمود: خدا می داند راه و رسم شهادت کور شدنی نیست.

خیزش شیطانی جریان داعشی شهوانی دوماه اخیر که قله آمالشان بوسه جنس مخالف و سلف مختلط و آغوش رایگان است، گرد و غبار زودگذری است که خیر نطلبیده آن رونمایی از نسل زلال و مومنی از جوانان تربیت یافته مکتب قرآن همچون آرمان علی وردی و سید روح الله عجمیان و مهدی زاهدلویی و... است.

پدر سید روح الله، کارگری فصلی و روزمزد با سی ماه سابقه جبهه و جانبازی است که در فقیرترین محله استان البرز، مستاجر خانه ای ساده و بی آلایش است. دل پاک و رزق حلال او پرورش فرزندی چون سید روح الله را رقم زد که کارگری میکرد و دغدغه محرومان را داشت.

همه خانواده عجمیان، پدر و مادر و خواهر با لبخند افتخار قد برافراشته اند که ما بدهکار انقلابیم و سهممان از سفره انقلاب مهر و اطاعت رهبری است و... اللهم تقبّل منّا هذالقربان...

به امام عصر(عج) باید تبریک گفت که در آخرالزمانِ هجوم غرایز و حاکمیت عطش دنیا و در سراشیب سقوط معنای انسانیت، یارانی عاشورایی در قلمرو دلدادگی او پر و بال گرفته اند که سر در آسمان عشق و رستگاری و سعادت دارند.

تبریک باید گفت به سید علی خامنه ای که همت و باکری ها و خرازی و کاظمی و سلیمانی هایش دوباره جوانه زده اند که رجز عاشورایی شان از خیمه کوخ نشینان بی ادعا، کاخ های سیاه استکبار و استبداد را به لرزه می اندازد.

ماندگاری این نظام مرهون خون این بچه های پاپتی و دعای دل سوخته پدران و مادرشان است. آمریکا تا چنین جوانانی را میبیند هوس حمله به این مرز و بوم را نخواهد داشت.

آن دست از مسئولان خوش نشین رانت خوار طبقه بالایی خودبرتر بین یقه سفید عافیت طلبی که شعارهای انقلاب را فیش حقوقهای نجومی خود ساخته، تفاله های مفت خورشان باد آقازادگی به غبغب انداخته و آرمانهای سرخ اسلام و انقلاب را به سخره گرفته اند بروند زندگی سید روح الله عجمیان را ببینند، پای مکتب خانه مادر و پدر آرمان علی وردی زانو بزنند شاید از این حجم طلبکاری و چپاول قانونی خزانه اعتماد مردم خجالت بکشند.

تمدن نوین اسلامی را نه موسسات اقماری نفتی به ظاهر فرهنگی که بیوت محقر و نورانی مردان و زنانی رقم خواهد زد که انفاس قدسی آیات حق را مفاتیح الجنان حیات معنوی خویش ساخته و در خلوت شبانه با معبود، رزق هدایت و نعمت شهادت و فیض جهاد فی سبیل الله را طلب میکنند.

photo_2022-11-13_20-10-39_umnh.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قدرت بندگی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۴۳ ق.ظ

 

یادم هست یک روز تو بحبوحه کار، وقتی که ما ناامید شدیم، فرمانده شهید حسین دهستانی ، خاطر جمع و با اطمینان حرف هایی زد که ما را از این رو به آن رو کرد. او می گفت: ما اروند و کارون را به حول و قوه الهی تسخیر می کنیم؛ خداوند در قرآن فرموده که ما کوه و زمین و همه چیز را به تسخیر بندگان خودمان در آورده ایم.

تا حرفش بهتر جا بیفتد ادامه داد: بچه ها! همه ما باید بنده خدا بشیم تا این اروند و این کارون زیر پای ما مسخّر بشن؛ شرط مسخّر شدن، بندگی است. برین دنبال عبودیت، برین نماز شب بخونین تا به کمک و عنایت خداوند، موفق بشیم.

هنوز هم که هنوز است من معتقدم همین روحیه باعث شد که ما بتوانیم توی محور خودمان، از اروند وحشی رد شویم و تو عملیات ایذایی ام الرصاص پیروز شویم و آن پیروزی، کلید فتح فاو بود در عملیات والفجر هشت.

سعید عاکف/ اروند و خاطره اولین قایق/ ص126 /کنگره شهدای استان یزد

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تفکر مقاومت

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۲۰ ق.ظ

 

مقاومت فایده ای ندارد. ماندن در خرمشهر و آبادان حتی اهواز و اندیمشک هم به معنا ی خودکشی است  این شهرها را دیگر باید از دست رفته تلقی کنیم. نیروهای دفاعی باید در خرم آباد و روی ارتفاعات زاگرس مستقر شوند... اینها تفکرات بنی صدر بود که فرماندهی کل قوا را در دست داشت.

با تمام کمبودها و ناجوانمردی های داخلی، نیروهای مدافع، روحیه شان را از دست ندادند. به خصوص که می دیدند نماینده امام، آقا سیدعلی، همراه دکتر مصطفی چمران با گروه های کوچک سه یا چهار نفره، به جنگ چریکی و پارتیزانی با دشمن مهاجم می پردازند.

شهرهای مرزی خالی نشد. عراق که می خواست چند روزه خوزستان را تصرف کند و خودش را به تهران برساند، چهل – چهل و پنج روز در خرمشهر معطل ماند و حساب کار دستش آمد.

سردار شهید شوشتری

کتاب پرتویی از خورشید ص177

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تو مال ما هستی!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۱۰ ق.ظ

1518612939img_20180214_153309.jpg

 

دامنه کارهای پشت پرده علیه سیّد به محل کار او کشیده شده بود.عده‌ای علناً درحضورش به او بد می‌گفتند. به هیئت رهروان که آن زمان از لحاظ معنویت یکی از بهترین محافل مذهبی سطح کشور بود، می‌گفتند هیئت غشی‌ها و…

من را صدا کردند. رفتم دفتر آقای …. در سپاه، آن موقع من در تبلیغات سپاه ساری مسئولیتی داشتم. پرسید: «از سیّد مجتبی علمدار چه می‌دانی؟»

گفتم: «چطور؟»

گفت: «خواهش می‌کنم. مطلب مهمی پیش آمده، هر چه که می‌دانی بگو.»

گفتم: پشت سر او خیلی حرف می‌زنند. اما من از زمان جنگ با او دوست هستم. هیچ کدام این حرف‌ها صحیح نیست. سیّد مجتبی یک شهید زنده است.»

بعد ادامه دادم: «سید با سربازها خوب برخورد می‌کند. همه سربازها عاشق او هستند. اما برخی از پرسنل از این کار خوششان نمی‌آید. سیّد به برخی از افراد تذکر می‌دهد که کارشان را درست انجام دهند اما خیلی‌ها خوششان نمی‌آید. بنابراین پشت سر سیّد حرف می‌زنند و …»

آن مسئول یک به یک سؤال می‌کرد و من با دلیل جواب سخنان او را می‌دادم. در پایان گفت: «خیلی از تو ممنونم. مشکل مرا حل کردی!»

تعجب کردم. پرسیدم : «چه مشکلی؟!»

نمی‌خواست جواب دهد اما با اصرار من گفت: «برای سیّد پرونده درست شده بود. قرار بود من پرونده را امضا کنم و به تهران بفرستم. دیروز آخر وقت می‌خواستم امضا کنم. اما گفتم بگذار فردا پرونده را بخوانم بعد.»

دیشب در عالم خواب شهید محلاتی، نماینده امام (رحمه الله) در سپاه، را دیدم. ایشان فرمودند : «حضرت امام (رحمه الله) از تو راضی نیست!»

من گفتم: «چرا؟!»

گفتند: «این پرونده چیست که می‌خواهی امضا کنی؟!»

من از خواب پریدم. تنها پرونده‌ای که قرار بود امضا کنم همین پرونده سیّد مجتبی بود. برای همین شما را صدا کردم.

علمدار، جمعی از همکاران سید، ص ۱۴۳ و ۱۴۴٫

  • سیدحمید مشتاقی نیا

رجعت به فطرت

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۴۷ ق.ظ

اعطای نشان فداکاری به سرلشکر منفرد نیاکی، آبشناسان، سلیمی و ظهیرنژاد

 

شهید، دختری داشت که مریض بود و مدام ایشان را برای مداوا نزد پزشک می‌بردند تا زمانی که وضعیت جسمانی دختر شهید، بحرانی شد. حین عملیات فتح‌المبین بود که همسر شهید منفرد نیاکی به ایشان نامه نوشت که دخترمان به شدت بیمار است؛ شما هم به بالین دخترت بیا. شهید نیاکی نیز گفته بودند نزد دخترم، خاله‌، عمه و بستگان دیگر هستند که کمکش کنند و نیازی به وجود من نیست اما اینجا به من نیاز هست. پس از گذشت حدود یک ماه،  دختر شهید فوت کرد. تلگراف زدند که دخترمان فوت کرده خودت را برسان، شهید نیاکی جواب تلگراف را این‌طور داد که آنجا کسی هست که فرزند من را تشییع کند اما اینجا 12 هزار بچه هستند که کسی بالای سرشان نیست. شهید نیاکی عملیات را رها نکرد تا به عزیزان خود برسد بلکه بعد از اتمام عملیات و بعد از گذشت چهل روز از فوت فرزندش به خانه برگشت. این‌طور که تعریف کرده‌اند، شهید وقتی به خانه باز می‌گردد به اتاق دخترش می‌رود، در را باز می‌کند و در نجواهای خود با دخترش می‌گوید؛ دخترم ناراحت نباش! چیزی نمی‌گذرد که من هم به تو می‌پیوندم.
یک روز به امام خمینی(ره) خبر می‌دهند که دیدیم سرهنگی وسط تانک‌ها نشسته و هق‌هق گریه‌اش به گوش می‌رسد! به ایشان می‌گویند که این سرهنگ منفرد نیاکی است. امام‌(ره) می‌فرمایند که هنوز زود است که شما منفرد نیاکی و منفرد نیاکی‌ها را بشناسید.
سال 1361 بازنشسته شد، ولی بسیار پی‌گیری کرد تا در ارتش بماند؛ به همین خاطر به آیت‌الله‌ خامنه‌ای که آن زمان رئیس‌جمهور بودند، نامه‌ای نوشت که با ماندن ایشان موافقت نمایند.
حضرت آقا هم در جواب ‌نامه ایشان مرقوم داشتند: شایستگی خدمت ممتد وی در جبهه‌های نبرد مورد توجه قرار گیرد. بدین ترتیب در ارتش ماند و سه سال بعد به شهادت رسید.
شنیده‌ام که همسر ایشان نقل کرده که یکی از صفات بارز شهید منفرد نیاکی این بود که به مال دنیا بی‌اعتنا بود. همه اطرافیان می‌گفتند ایشان فرمانده بزرگی است، حتما پول فراوانی هم دریافت می‌کند، آن وقت شما در زندگی ترقی نمی‌کنید و همان پیکان مدل پایین را دارید.
بعد از شهادت ایشان، متوجه شدیم تمام مبالغی را که به عنوان فوق‌العاده دریافت می‌کرده یا به سربازان شهرستانی به عنوان پاداش خوب جنگیدن می‌داده یا برای گرفتن عکس از مناطق جنگی هزینه می‌کرده است. به طوری که در حال حاضر شاید بالغ بر هزار قطعه عکس از مناطق جنگی از ایشان به یادگار مانده است.

مصاحبه حاتم مظفری همرزم شهید منفرد نیاکی/ روزنامه کیهان 28 فروردین 1395

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قابی کوچک از حیات فکری آیت الله مرعشی نجفی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۰۷ ب.ظ

 

علاوه بر علم و اخلاق و معرفت تو عرصه عرفان، از کم نظیرترین چهره های عالم اسلامه
جریان شهریار و خواب مولا علی فقط یه نمونه ست
در بیداری محضر صاحب الامر رسید
محضر اباعبدالله مکاشفه داشت
خون دل خورد برای میراث مکتوب شیعه
با نماز و روزه استیجاری و کارگری پول جمع کرد و اثار خطی رو حفظ کرد
پولی دستش میرسید واسه فقرا و اهل علم خرج میکرد
در راه خدا فقر کشید
بیماری کشید
تهمت شنید
سختی دید
آثار علمی و فقهی ش محل رجوع اهل فضله دهها کتابخونه و مدرسه و درمانگاه ساخت و... درباره فضائلش میشه چند کتاب نوشت
اما
این بنده ناب خدا با همین جایگاه و علم و عمل، حسرت مقام شهدا رو میخورد.
تو وصیتنامه ش نوشت: خدایا اجر مجاهدانی که در راه پیکار با دشمنانت شهید شدن رو به من عطا کن.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

گزارش جنگی/ دستنوشته ای ناب و مستند اثر شهید رضا سینایی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۶:۳۰ ب.ظ

 

شهید رضا سینایی فرزند شهید علی سینایی اهل شهرستان بابل است. او در یادداشتی به ثبت گزارش حضور خود در مناطق عملیاتی جنوب پرداخته. از ویژگی های این یادداشت، صداقت در روایت ماجراهایی است که کمتر به قلم نویسندگان ادبیات پایداری جاری شده است. سالها پیش این متن به همراه واگویه و خاطراتی از مادر بزرگوار این شهید در قالب کتابی با عنوان "خط سبز" منتشر گردید:

 

بسمه تعالی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرومی‌رود ممد حیاتست و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهدة شکرش بدر آید (سعدی)

مدتها بود که می‌خواستم خاطرات جنگ را با خامه ناقص خویش به رشتة تحریر درآورم تا شاید در آینده‌ای روشن به روشنی قلب جوانانی که با خون پاک خویش درخت پیروزی انقلابمان را هر چه بیشتر بارورتر می‌سازند یادآور باشد. انشاء الله (مریوان ـ زمستان 60)سال سوم راهنمایی بودم تازه دو سال از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گذشت. ناگهان شوق عجیبی به جنگ و جهاد در من پیدا شد. در بسیج ثبت نام کرم. بعد از مدتی در دی ماه 60 ما را به آموزش در رامسر بردند. من که 16 سال بیشتر نداشتم خیلی برایم سخت بود. آموزش ما تقریباً بدین صورت بود که صبح بعد از نماز صبحگاه به ورزش که در دو و تمرین عضلاتی داشتیم خلاصه می‌شد که نزدیک به یک ساعت طول می‌کشید و بعد از آن نیم ساعت برای صبحانه وقت داشتیم و سپس صبحگاه مشترک که تمامی گردان‌های آموزشی می‌آمدند و روی هم 6 گروهان بودیم. داشتیم بعد از آن گروهان ما که گروهان 5 از گردان 3 بودیم تا ساعت 10 کلاس تاکتیک داشتیم. مربی ما شخصی به اسم آقای رضایی که ساکن قائمشهر بود می‌بود مرد خشن و سختگیر بنظر می‌رسید. در این کلاس ما نرمشهایی از کونگ‌فو ـ کاراته و جنگ‌های تن به تن و سرنیزه آموزش می‌دیدیم و بعد به کلاس آموزش عقیدتی می‌رفتیم که چون خسته بودیم اکثر بچه‌ها چرت می‌زدند. روی هم رفته کلاس پرمحتوایی بود. بعد از نهار ساعت 2 به کلاس اسلحه شناسی می‌رفتیم و بعدش به کلاس تکنیک می‌رفتیم من از کلاس تکنیک خوشم می‌آمد.ما در این کلاس جنگ‌های چریکی و کلاسیک را دوره می‌دیدیم. رویهم رفته حدود یک ماه آموزش دیدیم. بعد از آن ما را به اسلام آباد پادگان الله اکبر بود. جایی خلوت و غمناک. اسلام آباد شهر کثیفی بود . مرا به یاد شهر مرده‌ها می‌انداخت. شاید زمستان سخت آن خط باعث این امر می‌بود ولی تنها چیزی که در آنجا به چشم نمی‌خورد زیبایی شهری بود. ساختمانهای بلند، خیابانهای زیبا، ماشین‌های شیک تنها چیزی بود که به چشم کم می‌خورد. اسلام آباد در حدود 50 کیلومتری باختران (کرمانشاه) قرار داشت. بهرحال از اسلام آباد بعد از دو روز به سوی کردستان حرکت کردیم. کامیاران اولین شهر کردستان است. البته از طرف باختران مقصد بعدی ما سنندج بود. این را شاید بتوان گفت که سنندج تمیزترین و زیباترین شهر کردستان باشد. بهرحال ما یک روز را در اردوگاه دانش‌آموزی جنب کاخ قاسملو رهبر حزب دمکرات بودیم. ساختمانی تقریباً شیشه‌ای جلوی حیات استخری بزرگ داشت و بغل دستش یک پل هوایی که نمی‌دانم به کجا می‌رفت روبروی کاخ یک تپه بسیار بزرگ قرار داشت که قبلاً دست حزب دمکرات بود که برای آزادی آن کشته های فراوانی دادیم . صبح روز بعد به سوی مریوان حرکت کردیم. جاده‌های کردستان شبها بین مخالفین تقسیم می‌شد. از دمکرات گرفته تا کومله و رزگاری و غیره. روز هم زیاد امن نبود. سر هر پیچ بچه‌های ارتش و سپاه و بسیج روی تپه‌ها و گردنه‌ها نگهبانی می‌دادند. هنگام حرکت ما یک ماشین تویوتا که روی آن یک مسلسل دوشکا کالیبر 75 جهت حفاظت حرکت می‌کرد پشت سر ما هم به همین صورت . جاده سنندج مریوان جاده‌ای خاکی با گردنه‌های فراوان و خطرناک بود و من که درون یک کامیون ارتشی ایفانشسته بودم برایم خیلی سخت بود. بهرحال بعد از پشت سر گذاشتن جاده نگل به سرو آباد حدود 200 کیلومتری مریوان رسیدیم. بعد از آنهم به مریوان که با سنندج 125 کیلومتر فاصله داشت رسیدیم. شهری با قومیتی ناشناخته برایمان. شهری که می‌بایست حدود سه ماه را در آنجا می‌گذراندیم. مریوان یک شهر مرزی بود که با میله مرزی حدود 35 الی 40 کیلومتر فاصله داشت. ما را در همانروز به یک روستای مرزی که با جبهه حدود کمتر از 10 کیلومتر فاصله داشت بردند. اسم روستا دزلی بود، که از طرف جاده سرو آباد می‌روند. یک سه راهی به نام سه راه حزب الله قرار دارد که بعد از حدود 15 کیلومتر به دزلی می‌رسند. جمعیت دزلی حدوداً 1000 نفر می‌شد. با یک مسجد که در حیاط مسجد چشمه‌ای زیبا و بزرگ قرار داشت با چند دستشویی و یک حمام حدود 5/1 در 2 بدون دوش با چند شیر . مخزن این حمام یک بشکه حدود 400 لیتری آب بود که توسط چوب گرم می‌شد. در وسط مسجد یک بخاری هیزمی قرار داشت که اتاق را تبدیل به کوره نانوایی می‌کرد که در سرمای شدید آن منطقه احتیاج بود. کردها خانه‌هایشان را بر روی کوهها و تپه‌ها و بلندی‌ها می‌ساختند. در کردستان تنها چیزی که زیاد بچشم می‌خورد کوههای سر به فلک کشیده بود. زمستان کردستان واقعاً وحشتناک بود. و از بخت خوب ما می‌بایست سه ماه زمستان را در آنجا می‌گذراندیم. بهرحال تقدیر چنین بود.بعد از چند روزی که آنجا بودیم ما را برای حمل نفت به قله دالانی یکی از بزرگترین قله‌های آن منطقه بود بردند. بهرحال بعد از شش ساعت کوهپیمایی به نوک قله رسیدیم. یعنی خط مرزی و این اولین باری بود که به جبهه اول رفته بودیم. پائین قله به سمت عراق دشت وسیعی قرار داشت و شهرهای عراق کاملاً مشخص بود. نزدیکرین آنها شهر خرمال بود.  سمت راست شهر سید صادق و سمت چپ شهر طویله و بالاتر از خرمال شهر حلبچه و آن دورترها شهر پنجوین قرار داشت و از نظر استراتژیکی این را باید گفت که این قله‌ هم برای ما و هم برای عراق بسیار حائز اهمیت بود. چرا که ایران راههای نظامی این جاده‌های منتهی شده به جبهه‌های عراق را زیر نظر داشت و از آنطرف عراق شهر مریوان جاده سروآباد اورامانات و حساسترین نقاط مریوان را زیر نظر می‌گرفت و این خود پیروزی بزرگی می‌توانست باشد. بهرحال بعد از مدتی ما را به همین قله دالانی فرستادند. و این را باید بگویم که صعود به قلة دالانی کاری بس مشکل و طاقت فرسا بود چه بسا بارها اتفاق می‌افتاد که عده‌ای در بین راه برگشته یا از سرما یخ می‌زدند. بهرحال این قله 7 سنگر داشت. یکی سنگر ما که در آن 8 نفر زندگی می‌کردیم‌ یکی سنگر دیدبان و بی‌سیم چی یکی سنگر خمپاره و دیگری سنگر مهمات و سنگر تدارکات و دو سنگر دیگر که افراد دیگری در آن ساکن بوده رویهم رفته در این قله نزدیک به 25 نفر به حراست مشغول بودیم. شب یک ساعت نگهبانی می‌دادیم. در سرمای شدید روی قله که شاید بیش از 20 درجه زیر صفر بیش از یک ساعت نمی‌شد نگهبانی داد سر پست که می‌رفتی نیم ساعت اول طاقت می‌آوردی و نیم ساعت دوم دیگر دست و پای انسان یخ می‌زد. طوری که اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد از اسلحه نمی‌شد استفاده کرد. برای همین همیشه ضامن نارنجک را در انگشت گذاشته و نارنجک را در دست داشتیم. بعلت سرمای شدید همیشه پاسبخش چای را حاضر داشته تا بچه‌ها بر سرما بهتر فائق آیند. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. 15 روز از حضور ما در قلةدالانی می‌گذشت ساعت حدود ظهر 12 بود که با بی‌سیم به ما اطلاع دادند که از پائین برای ما نیرو تعویضی می‌آید. روز وحشتناکی بود. هوای کوهستان مه آلود با سرمای شدید بود طوری که 5 متر جلوتر را نمی‌دیدی. نیروی تعویضی ما راه را گم کرده بود. من به اتفاق 4 نفر دیگر یک طناب بزرگ را برداشته و بطرف آنها حرکت کردیم و خنده‌دار تر اینکه خود ما راه را گم کرده بودیم. نیروی تعویضی ما بهرحال از همان راهی که آمده بود برگشت و ما همان بعد از یک ساعت سردرگمی راه را با صدای تیر پیدا کرده و برگشتیم. بهرحال 15 روز دیگر در آنجا بودیم و ما را بعد از یکماه مأموریت در قله به پایین آورده و به دژبانی بردند. حدود یک هفته در آنجا بودیم و رویهمرفته می‌توان گفت که بیش از همه جا به ما خوش گذشت. کارمان در آنجا بیش از هر چیز تفریح و سرگرمی‌های مختلف بود. اکثر اوقات به شکار کبک می‌رفتیم. در ضمن در روبروی ما گردان ظاهراً 313 توپخانه مراغه مستقر بودند و من در آنجا بیش از هر کس دوست و آشنا داشتم که یکی از آنها علی اصغر چالشگر بچه اراک بود. رویهم رفته مردی خوشرو و خندان و مهمتر مؤمن و متّقی بود. که عکسی به یادرگار از او دارم. ما در روز افرادی را که از ده به شهر و یا بر عکس تردد داشتند را زیر نظر داشتیم. هیچ کس حق ورود به روستا را بدون جواز عبور همان منطقه نداشت و هیچ کس حق خروج از روستا را بدون برگه خروج نداشت. کاری بس مشکل بود. زیرا در آنجا دوست و آشنا مشخص نبودند و این را به یقین می‌توان گفت که دمکراتها یا کومه‌له‌ها براحتی در بین اهالی وُل می‌خوردند. آنچه که در اینجا قابل ذکر است نیروئی به نام قیاده بود که رهبرشان فرزند ملامصطفی یعنی ملامحمد بارزانی بود که همه عراقی بودند و برای ایران کار می‌کردند. واضح تر گفته شود کومله یا دمکراتی بودند بر علیه عراق. بهرحال بعد از مدتی ما را به روستای دمیو منتقل کردند و این روزهای آخر مأموریتمان بود دمیو روستائی بود که حدود 200 الی 300 نفر جمعیت روستایی کوچک با مناظری تفریحی از این روستا قله دالانی ـ روستای درکی قلعة دکل و جاده تته معلوم بود. روز سوم بود که در سر پست نگهبانی بودم که مریض شدم و مرا به دزلی برده و مدتی را در آنجا به استراحت پرداختم و روزی که به دمیو رفتم روز پایان مأموریتمان بود. فردا صبح از دمیو به سوی دزلی حرکت کردیم . هوای آنروز بسیار سرد و بورانی بود. بهرحال بعد از 3 ساعت پیاده روی در هوای خشن کوهستان به دزلی رسیدیم و این روزهای آخر مأموریت ما در دزلی بود. بهرحال بعد از چند روز اسلحه و مهمات دریافتی را تحویل دادیم. روز24 اسفند آخرین روزی بود که در مریوان بودیم و فردا می‌بایست به سوی بابل حرکت کنیم.تو ماشین اکثر افکارم متوجه حال و هوای کوهستان دزلی بود. بیاد روزهای تلخ و شیرین روزی که سوار بر یک پلاستیک شده و در سراشیبی روی برف سثر می‌خوردیم و با سرعت بیش از 50 کیلومتر کاری بس خطرناک می‌کردیم بهرحال همانطور که زمستان وسائل خویش را جمع کرده بود ما نیز مریوان را با خاطراتش پشت سر گذاشته و از آنجا جز خاطرات تلخ و شیرین چیزی برای یادگار نیاوردم. به امید روزی که جشن پیروزیمان را بر خصم در مکانهای مقدسی چون مریوان و اهواز و خرمشهر و غیره که جای جای آن مکان عروج خونین رزمنده‌ای از تبار حسین است را برگزار کنیم. انشاء الله بیت المقدس (بهار 1360)یا علی ابن ابیطالب روز دوم عید بود که ایران دست به یک حمله بزرگ زد. حمله‌ای که یکی از بزرگترین پیروزیها را برای ایران به ارمغان آورد. در همین موقع دوباره به سوی جبهه حرکت کردم. در این سفر رضا داوودی، شعبان کاظمی و اسماعیل ابوطالب زاده هم بودند. بعد از چند روزی که در رامسر جهت گرفتن کارت جنگی بودیم ما را به تهران بردند. باید این را بگویم که از رامسر تا تهران درون یک ایفا بودیم. بهر حال شب به تهران رسیدیم. ما را به پادگان امام حسین علیه السلام بردند. قبلاً این پادگان پیست اسب سواری فرح آباد بود. بعد از دو روز که در این پادگان بودیم ما را جهت اعزام به جنوب اهواز به راه آهن بردند. غروب سوار قطار شدیم. قطار ما اکسپرس و یکی از قشنگترین و تمیزترین قطارهای ایران بود. در کوپه ما همه دوست و یکدست بودیم. این را باید گفت که اگر تو سفر مخصوصاً چنین جاهائی که می‌بایست مدتی طولانی باشی اگر همه یکرنگ نباشند چقدر سخت خواهد گذشت و این چیزی بود که در ما پیدا نمی‌شد و همه یکی بودیم. بهرحال فردا ساعت 2 بعداز ظهر اهواز بودیم. وای چه هوای گرمی ْ45 چیزی که برای ما بسیار سخت بود. همانروز به پادگان شهید باهنر رفتیم. پادگانی که درختهای بلند نخل به زیبائیش می‌افزودند. پادگان حدود 500 متر جلوتر از ساختمان زیبای آب بود. در این پادگان 3 گردان نیرو بود که اکثراً بابلی بودند. فرمانده گروهان ما آقای گلریز بود. مردی به تمام معنای واقعی. با تقوایی باورنکردنی.ما صبحها حدود  1 ساعت صبحگاه داشتیم که اکثراً در دومیدانی خلاصه می‌شد و بعد از این اکثر اوقات بیکار بوده و کاری جز رفتن به شهر و شنا در رودکارون یا شیطنت نداشتیم. در یکی از همین روزها بود که من برای شوخی همراه با قاسم ‌ پورمشهدی با شامپو پاوه شربت درست کرده و دادیم بچه‌ها خوردند. هر کی می‌خورد بجای صحبت کف از دهنش بیرون می‌آمد. آنروز آنقدر خنده کردیم که حد نداشت و در این میان رضا داوودی مریض شد. بهرحال ما روزها را پشت سر می‌گذاشتیم و آنچه که باقی می‌ماند خاطره‌ای بیش نبود. در یکی از همین روزها بود که یکمرتبه با صحنه‌ای غیرقابل قبول روبرو شدم. بله پدرم اُمد پیش ما البته نه برای ملاقات بلکه در کنار ما و همرزم ما پدرم در پادگان شهید بودو بعداً به قرارگاه قدس رفت در منطقه سوسنگرد حمیدیه بعد از چند روز که در پادگان بودیم ما را مسلح کرده و به خط فرستادند. امروز روزی فراموش نشدنی بود ما را به جبهه نورد در فارسیات چپ جاده اهواز خرمشهر بردند. حدود 90 کیلومتر خرمشهر عراقیها با اهواز 30 کیلومتر فاصله داشتند. تقریباً بیش از یک کیلومتر در دست گروهان ما بود. دسته ما حدوداً آخر خط بود. یکی از سخت‌ترین جاها بود وقتی که مستقر شدیم شروع به تمیز کردن سنگر شدیم. در همان ابتدا 2 عقرب در سنگرمان بود و این برای ما ترسناک تر از هر چیز دیگری خیلی از بچه‌ها حاضر بودند بروند و سر عراقی را بیاورند در عوض عقرب بگیرشان نیفتد. در سنگر ما 6 نفر زندگی می‌کردیم. رحمت محسنیان، حسین یحیی نژاد، رضا داوودی و من و یکی اهوازی به اسم علیرضا که مسئول کالیبر 50 بود. شب اول نگهبانی من و طهماسب پور بود که بعداً شهید شد نگهبانی در باتلاق کاری بسیار مشکل و طاقت فرساست چرا که 5 متر جلوتر را بخوبی نمی‌بینی و دشمن بخوبی می‌توانست بیاید و خلع سلاحت کند. البته این کار از عراقیها کمتر بر می‌آمد. در باتلاق ماهیها واردک‌ها بسیار مزاحم بودند. زیرا همیشه در باتلاق سر و صدا بود و نمی‌فهمیدی این عراقی است یا اردک و ماهی و دشمن بعدیمان پشه و این را اگر بگویم شاید باور نکنید که در همان شب اول جای صد پشه خوردگی در بدنمان وجود داشت. و این را باید گفت که شب‌های بعد راه این را هم پیدا کردیم و آن یک پماد چربی بود که به جاهای حساس می‌زدیم و از پشه در امان بودیم. نگهبانی در جنوب و غرب بسیار فرق می‌کند در غرب تیراندازی اکیداً ممنوع است چرا که موقعیت لو می رود در جنوب چنین چیزی نیست چرا که یک لحظه تیراندازی قطع نمی‌شود و چتر منور عراقی دائماً در هوا و یکی از سرگرمی‌های ما در سنگر نگهبانی زدند چتر منور عراقی بود من و شهید طهماسب پور در مدت 3 ساعت نگهبانی مان که از ساعت 11 الی 2 شب دهها چتر منور را مورد هدف قرار دادیم. و برای همین بود که عراقیها به ما می‌گفتند چتر منور دزد چرا که چتر منور بسیار زیبا و قشنگ بود. یکی دیگر از خوش شانسیهای ما که در هوای بالای 40 درجه جنوب وجودش بس غنیمت بود وجود رودخانه‌ای با ماهیهای فراوان بود که از آن بی نصیب نبودیم. صبح که هوا سپیده می‌زد کارمان رفتن به آب و شنا بود طوری که هر که را می‌خواستی ببینی در آنجا می‌بایست می‌دیدی‌اش و این را باید بگویم که این محل یکی از بهترین و زیباترین مناطق جنگی بود که تا به حال دیده بودم. بهرحال اگر 2 سال در آنجا می‌بودی احساس خستگی نمی‌کردی. البته این بدان معنی نبود که پایبند به مادیات گشته باشیم بلکه در کنار آن معنویات افرادی همچون گلریزها ـ چام‌ها و حاج غلامعلی زاده‌ها و صفائیان ها و امثالهم بود که انسان در مکانی بسیار  روحانی و ملکوتی قرار می‌گرفت و بدا به حال افرادی ضعیف النفس همچون من که نتوانستم از آن مکان استفاده‌ای ببریم. بیاد دارم صحبت‌های شهید گلریز را با آن گیراییش آنچنان در دل اثر می‌کرد که … بقول شاعر هر آنچه از دل برآید در دل نشیند. یکی از سخنان شهید بود که می‌گفت برادران تا این سفره باز است (منظور معنویات جبهه و اجر جهادگران در راه خدا) بیائید استفاده کنید که اگر بسته شد دیگر کار مشکل تر از الآن است و دیگر دیر است. بیاد دارم سخنان پیر چریک شهید حاجی غلام زاده که به شوخی به من گفت چرا سیگار می‌کشی اگر به پدرت نگفتم. آخر او و پدرم آشنایی قبلی داشتند و شهید رحمت محسنیان که اکثر غروبها بچه‌ها دسته 3 کنار سنگرش می‌نشستیم و همراه با صرف چای سقوط جبهه‌های سوسنگرد را که خود او شاهدش بود و حماسه‌ها آفریده بود را تعریف می‌کرد. از نکته‌های قابل ذکر دیگر بازی فوتبال آنهم در خط مقدم جبهه است. به جای دروازه دو عدد پوکه بزرگ توپ 106 بود که دروازه خوبی بود. همراه با یک توپ پلاستیکی که بچه‌ها از شهر خریده بودند داشتیم و اکثر روزها بازی می‌کردیم و بیشتر اوقات بخاطر آتش توپهای عراقی متأسفانه بازی مدتی متوقف می‌شد و اگر خدای نکرده یکی از آن گلوله‌ها به جمع ما وارد می‌شد ... روز نهم اردیبهشت بود با یک مرخصی قلابی همراه با حسین یحیی نژاد به شهر رفتیم. شهر اهواز با گفتنی‌های فراوانش و این رود کارون بود که همراه با پل زیبایش مناظری زیبا خلق می‌کرد. آنروز بعد از شنا در رود کارون به حمیدیه و قرارگاه قدس که پدرم در آنجا بود رفتم. در این قرارگاه افراد رده بالا زیاد بودند و تقریباً مقر فرماندهی بود. آنروز ما ناهار را با هم خوردیم. جای شما خالی بعد از ناهار چند تا از اون پرتقال‌های درشت بسیار چسبید. بهرحال بعدازظهر خیلی زود حرکت کردم چرا که می‌بایست حدود 45 دقیقه با ماشین تااهواز راه بود و از آنجا بعد از رفتن به قرارگاه اگر شانس داشتی ماشین بود تا به خط مقدم که حدود 25 کیلومتر فاصله بود می‌رفتی بعد از مصیبت فراوان به اهواز رسیدم البته با یک کانتینر ارتشی نزدیکیهای ساعت 4 بود که به قرارگاه رسیدم وضع عجیبی بود. مسیر تیپ بسیار شلوغ بود. علیرضا نیروی اهوازی که در سنگر ما بود را دیدم از اون پرسیدم که چه خبره؟ گفت که امشب حمله داریم. اصلاً باور نمی‌کردم. بله شب حمله داشتیم با شور و شوق زیاد با یک آمبولانس به خط رفتم ولی برای اینکه عراقیها متوجه نشوند جلو هیچ خبری نبود. یعنی این را می‌توانم بگم که تو بچه‌های ما هیچکس زودتر از من خبردار نبود. نزدیکیهای غروب بود که دستور رسید که اسلحه‌ها را بازرسی کنیم و مهمات لازم را آماده سازیم. آنچه را که لازم بود برداشتیم. غروب خیلی زود نماز را خوانده و شام را صرف کردیم و به طرف کانال که پشت اون جای آبتنی همیشگی‌مان بود حرکت کردیم وسایلی که من همراه داشتم یک اسلحه کلاش با 4 خشاب 120 تیر و 5 نارنجک و مأموریت محافظ و کمک آرپی‌جی بود. البته همراه با رضا داوودی . همه دور کانال نشسته بودیم. آقای گلریز مسائل لازم به گفتن را توضیح داد و بعد از روبوسی منتظر ماندیم تا دستور حرکت داده شد. من و رضا داوودی و همراه با بروبچه‌ها نشستیم و یک سیگار کشیدیم که دستور حرکت آمد به طرف عراقیها حرکت کردیم. ساعت نزدیک به 9 شب بود. شب 10 اردیبهشت 61 شب جمعه . کانال بسیار پیچ در پیچ در داخل نیزار جلو می‌رفت و هیچ چیز برایمان سخت تر از نیشهای پشه‌های موذی نبود. حدود 200 متر به سنگر عراقیها کانال قطع می‌شد و مجبور بودیم که تا کمر در آب برویم. بهرحال پشت سنگر عراقیهاموضع گرفتیم. ساعت 12 شب بود. صدای صحبت عراقیها بوضوع به گوش می‌رسید گویی که عربده‌های مستانه می‌کشند. ناگهان بی‌سیم شروعبه صحبت کرد رمز عملیات بگوش رسید. آقای گلریز برخاست و با صدایی غرا گفت: یا علی ابن ابیطالب (ع) الله اکبر ناگهان برخاستیم. بچه‌ها در میدان مین مسابقه می‌دادند واقعاً صحرای محشر بود. رگبار از هر طرف می‌بارید. شب تاریک تبدیل به روز شده بود. گلوله‌ها از هر طرف پشت سر هم می‌دوئیدند و صفیرکشان بر تن دوست و دشمن فرود می‌آمد. خط شکسته شد. رضا داوودی همان ابتدا تیر به پایش خورد و افتاد وضع عجیبی بود. ناگهان متوجه شدم که بیش از یک خشاب ندارم. این بسیار بد بود. چرا که تا جلوی سنگر عراقیها خیلی راه بود. خدا رحمت کند شهید حاجی غلامزاده را یک خشاب از اون گرفتم. با اولین سنگر چیزی حدود 200 متر فاصله بود و این در حالی بود که رضا داوودی و حسین یحیی نژاد زخمی شدند. از پشت سنگر عراقی نارنجکی انداختیم. صدای تیراندازی خاموش شد بالای خاکریز رفتیم ناگهان چهار عراقی را روبروی خود دیدیم من و بچه‌ها قدمی به عقب برداشتیم. ناگهان متوجه شدیم که همه می‌گویند الدخیل خمینی. آنها را اسیر کردیم. اُمدن جلو ناگهان یکی از آنها که کلت در دست داشت و در تاریکی شب مشخص نبود تیری به سوی مان شلیک کرد و خورد به یکی از بچه‌های ما و این درحالی بود که تنها من و 4 عراقی فقط یکی از آنها مسلح بود آنهم به سلاح کمری روبروی هم قرار داشتیم. بسویشان تیراندازی کردم و آن که مسلح بود به خون غلطید و به زمین افتاد. دیگر تیراندازی نکردم و بقیه عراقیها فرار کردند. در حالی که می‌توانستم همه را بکشم این اولین باری بود که آدم می‌کشتم. ولی دشمن کشتن فرق می‌کند. عملیات همچنان ادامه داشت و ماکه بعنوان خط شکن انتخاب شدیم می‌بایست تا آخرین نفر کشته می‌شدیم تا خط اول از عراقیها پاک می‌شد و این نکته لازم به گفتن است هر که آنجا بود داوطلب بوده برای شهادت. بهرحال ساعت همچنان می‌گذشت و کار ما نیز در حال اتمام نزدیک به 80 کشته و اسیر دادیم. دیگر گروهان مطهری نبود. خدا رحمت کند شیهد گلریز را ساعت 2 صبح بود ناگهان نارنجکی زیر پایمان منفجر شد. بزمین افتادیم. اکثراً به تن آقای گلریز فرو نشست. صدای قرانش هنوز در گوشم است. لا اله الا الله. بغلش گرفتم حسین آقا و او با صدایی بریده بریده می‌گفت یا مهدی یا مهدی ـ برین جلو… تمام شد او نیز شهید شد. من و رضا چام نمازمان را درحالی که در سنگری که کنده بودیم و همانطور که به سوی عراقی‌ها تیراندازی می‌کردیم خواندیم.بسمه تعالی«خط سبز» گزارشی ناب و مستند از حضور مردان گمنامی است که در بطن آثارشان امواجی از صداقت و اخلاص به چشم می‌آید.آری این بار، برای شهیدان نیز فرصتی باید تا خود، شرح دلدادگی‌شان را روایت کنند.رضا سینایی در سال 1345 در شهرستان بابل متولد شد. پدرش علی سینایی متولد 1319 از بسیجیان غیور این شهر بود که در سال های آغازین  جنگ تحمیلی، برای دفاع از دین خویش به جبهه شتافت و در 23 تیر 1361 در عملیات رمضان و در خاک گلگون شلمچه، آسمانی شد.رضا در 15 سالگی عزم سفر کرد و راهی مناطق عملیاتی غرب و جنوب شد و تحصیلات خود را با اتمام دورة راهنمایی رها نمود.فتح المبین، بیت المقدس و چند عملیات دیگر را تجربه کرد و بارها مجروح شد.در اواسط شهریور 1365 در منطقه موسیان ، جراحات شدید او را به بیمارستانی در شیراز کشاند و سرانجام در بیست و سوم همان ماه، او نیز دست در دست پدر در وادی عشاق، جاودانه شد.از میان دست نوشته‌های ساده و بی پیرایة او که می‌توانست درجرگة اسناد ماندگار تاریخ جنگ ثبت شود، تنها همین چند برگ باقی مانده و بقیه گویا در قفسه‌های بایگانی برخی از مؤسسه‌های فرهنگی ناشناس، همدم خاک شده است.گروه فرهنگی روایت عشق، در راستای رسالت ذاتی خود این بار ، دریچه‌ای به حال و هوای ناب سال‌های عاشقی، آن هم با قلم یکی از نویسندگان گمنام این عرصة مقدس گشوده است. این دفتر را با خاطره‌ای از زبان مادر بزرگوار ایشان گشوده و با وصیت نامه و تصاویری از آن شهید به اتمام می‌رسانیم. به رغم برخی اشتباهات انشایی و املایی ، نهایت امانتداری در چاپ اثر رعایت شده است . بی‌تردید پیروی از «خط شهیدان» راه حق را پیش روی مان خواهد گشود.خیلی مراقب رفتارش بود. از تظاهر می‌ترسید. جانباز بود اما به کسی نمی‌گفت. به سپاه رفت اما به ما چیزی نگفت. اولین حقوقش را آورد و داد به من . گفت کار کرده‌ام. بعد از شهادت پدرش نگذاشت بیش از چند روز، پارچه‌ای روی در بماند. دوست داشت گمنام باشد. کارهایش به همین صورت بود. می‌رفت جبهه و می‌آمد؛ اما هیچ چیزی تعریف نمی‌کرد. انگار نه انگار رزمنده است. عبادتش هم همین طوری بود.حالا هم که سال ها از رفتنش می‌گذرد؛ پرچم جمهوری اسلامی را ـ که لااقل نشانة شهادتش باشد ـ بالای در نزده‌ایم. شاید رضای من این طوری راضی‌تر باشد.چند روز قبل از آن که برای آخرین بار برود، دوربین را روی پایه تنظیم کرد. تا بیاید زیر کرسی و پیش من عکس بیندازد دوربین فلاش زد. اولش عصبانی شد. گفت « یک حلقه فیلم گرفته‌ام، هر بار می‌آیم با تو یادگاری بیندازم مشکلی پیش می‌آید. این هم آخری‌اش بود » بعد کمی فکر کرد و انگار که چیزی را کشف کرده باشد گفت « فهمیدم .... چون بعد از شهادت من این عکس‌ها داغ تو را بیشتر می‌کند خدا نمی‌خواهد که عکس‌مان با هم بیفتد » اخم‌هایم درهم رفت. گفتم « مادرجان مگر شهادت به همین راحتی است؟ » خندید و گفت « آره به همین راحتی است. روی پیشانی من نوشته شهید».وقتی رفت، کابوس‌های من هم شروع شد. یک شب خواب دیدم مردی سیاهپوش آمد و گفت « زودباش خانه را مرتب کن پسرت شهید شده » صبح که شد، حالم گرفته بود؛ امّا خدا به من نیرویی داد که بی اختیار تمام اتاق‌ها را تمیز کردم. حیاط را هم شستم. مادرم گفت: من هم خواب دیدم رضا شهید شده.رفتم دم در نشستم. خانم بهاور آمد گفت « چرا اینجا نشستی؟ » گفتم « همه دارند خواب می‌بینند رضای من شهید شده » کمی دلداری‌ام داد. شب شده بود. دم در پر از سرباز و ماشین‌های نظامی بود. قبلاً شنیده بودم که در محلة ما خانة تیمی کشف شده است.دیدم در می‌زنند. خانم سجودی و خانم کاکا بودند. گفتند « خانه ساختی برایت کادو آوردیم » دستشان خالی بود. آمدند بالا. داشتند پچ پچ می‌کردند. چیز‌هایی به گوشم خورد. دلم شور زد. یکی‌شان به آن یکی گفت « تا کی معطل کنیم، باید به او بگوییم.» در نگاهم همه چیز موج می‌زد. کدامشان بود نمی‌دانم؛ گفت « آمادگی داری خبری را به تو بدهم… » سرم گیج رفت. خیلی بی‌قراری کردم. خانم کاکا پس از گذشت سال‌ها، گاهی به شوخی می‌گوید جیغی که آن روز کشیدی هنوز زیر گوشم شنیده می‌شود.من هم حق داشتم. بعد از همسرم دلخوشی ام به رضا بود. او هم رفت. عیبی ندارد. فدای آقا . وصیت نامه اش را که آوردند دیدم چند جای آن با کبریت داغ ، سوراخ شده است . به دوستش گفته بود « قلب مادر من هم با شنیدن خبر شهادتم این طوری سوراخ می شود. » به خدا راست می گفت آن روز‌ها خیلی دلم می‌گرفت. روی پله‌ها می‌نشستم و همه‌اش غصه می‌خوردم. با این که فرزندان دیگری هم دارم اما احساس تنهایی می‌کردم. بی‌سواد بودم ولی یک روز احساس کردم می‌توانم قرآن بخوانم. حالا دیگر تنها نیستم. مونس خود را پیدا کرده ام . دیگر تنها نیستم حتی اگر کسی زنگ خانة مان را به صدا در نیاورد. بسمه تعالی و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها سوگند بنفس (ناطقه) انسان و آنکه او را نیکو بیافرید و به او شر و خیرش را الهام کرد. رستگار شد آنکه پاک کرد آنرا از گناه و هر کس آنرا بکفر و گناه، پلید  گردانید زیانکر شد. (قرآن کریم)عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش خدمت شما مادر عزیز برادران و خواهرم سلام علیکم امیدوارم که همیشه صحیح و سالم بوده و از جور زمانه هیچ منالید و همیشه در سختیها به خدا پناه برید که تنها اوست که پشتیبان صابران است مادرم تصمیم گرفتم که در این اواخر عمر نکاتی را که احتیاج به گفتن است با سخنان درهم و ناموزون برایت بر صفحه کاغذ آورم هر چند که میدانم نمیتوانم حق مطلب را  ادا کنم . مادرم جریان کربلا را که خوب میدانی امشب شب چهارم محرم است و امام حسین بدعوت اهالی کوفه و به خاطر مسائلی مراسم حج را ناتمام رها کرده و به سوی کوفه حرکت می‌کند ولی بعداً آنها پشت به امام کرده سفیر امام را در میان دشمن تنها گذاشتند و ما بقی ماجرا ... اما منظور اینکه انقلابمان جواب به ندای هل من ناصر حسین است ما ملت ایران به ندای رهبر انقلابمان جواب داده و حال اگر در این بهبوئه جنگ با تمام فشاری که دشمنان به انقلاب ‌مان می‌آورند اگر ما با مسائلی مانند اینکه چرا جنگ چرا این همه شهید مجروح اسیر و هزاران چرای دیگر بجای اینکه بخواهیم انقلابمان را یاری کرده باشیم با گفتن این چرا خود سنگی خواهیم بود در مقابل و زیر چرخ این انقلاب مادرم بدان که از این نکته نیز غافل نیستم که دشمنان اصلی مان در داخل خودمان هستند که یا نمی‌شناسیم و یا اگر می‌شناسیم آنچه که از دست مان بر می‌آید نمی‌‌توانیم بکنیم. آنهایی که باعث گرانی برنج و گوشت و وسائل ضروری این مردم محروم می‌شوند.آنهایی که در ادارات و غیره که کار را در یک لحظه انجام می‌شود به فردا واگذار می‌کنند و با مسائل پوچ کاغذ بازی باعث اذیت این مردم این ملت مسلمان می‌شوند اینان هستند دشمنان واقعی‌مان پس بیائید و مواظب باشید که ناخودآگاه با حرکات و صحبتهایمان خودتان در صف دشمنان این انقلاب قرار نگیرید. مادرم نمی‌خواستم این مطالب را بر کاغذ آورم ولی چکنم که این افکارم است که بر قلم حکومت می‌کند. و منظور اینکه یک وقت در صف کوفیان قرار نگیرید. مادم می‌دانم که از جور زمانه چه می‌کشی ولی این را بدان که خداوند مهربان هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر او را آزمایش می‌کند و با سختیها او را می‌آزماید. پس اگر حیات آخرت را می‌خواهی اگر ملاقات حضرت رسول (ص) را می‌خواهی اگر دیدار حضرت فاطمه (ع) و زینب علیها السلام را می‌خواهی اگر زیارت حضرت رقیه (ع) را می‌خواهی که جانم بقربانش که بعد از واقعه کربلا چه بر سرش آمد و چه مصائبی را همراه با عمه گرامی‌اش کشید باید شکیبا باشی و صبر کنی و غم روزگار را تنها به خداوند بگویی و از او یاری بجویی که خداوند با صابران است . مادرم از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و مرا عفو کنی که بسیار قلبت را شکستم و غرور جوانی این اجازه را به من نداد که در زندگی غمخوار تو باشم. برادران و خواهرم از شما می‌خواهم که صبور باشید و مرا ببخشید و به جای این دنیا زندگی آخرت را طلب کنید. و در همینجا بعد از عرض ادب خدمت کلیه فامیل و دوستان و آشنایان می‌خواهم که مرا حلال کنند و مرا ببخشند و آنی اینکه از خدا و حیات آن دنیا غافل نباشند. همگی‌تان را به خدا می‌سپارم. به امید دیدار و زیارت مولایمان حضرت علی (ع) و اباعبدالله الحسین (ع) .

5 محرم الحرام مصادف با شب پنجشنبه 19/6/65رضا سینایی.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خط سبز

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۵۵ ق.ظ

خط سبز

گزارش جنگی . دست نوشته ای ناب و مستند اثر شهید رضا سینایی

به کوشش سید حمید مشتاقی نیا


بسمه تعالی

«خط سبز» گزارشی ناب و مستند از حضور مردان گمنامی است که در بطن آثارشان امواجی از صداقت و اخلاص به چشم می‌آید.آری این بار، برای شهیدان نیز فرصتی باید تا خود، شرح دلدادگی‌شان را روایت کنند.رضا سینایی در سال 1345 در شهرستان بابل متولد شد. پدرش علی سینایی متولد 1319 از بسیجیان غیور این شهر بود که در سال های آغازین  جنگ تحمیلی، برای دفاع از دین خویش به جبهه شتافت و در 23 تیر 1361 در عملیات رمضان و در خاک گلگون شلمچه، آسمانی شد.رضا در 15 سالگی عزم سفر کرد و راهی مناطق عملیاتی غرب و جنوب شد و تحصیلات خود را با اتمام دورة راهنمایی رها نمود.فتح المبین، بیت المقدس و چند عملیات دیگر را تجربه کرد و بارها مجروح شد.در اواسط شهریور 1365 در منطقه موسیان ، جراحات شدید او را به بیمارستانی در شیراز کشاند و سرانجام در بیست و سوم همان ماه، او نیز دست در دست پدر در وادی عشاق، جاودانه شد.از میان دست نوشته‌های ساده و بی پیرایة او که می‌توانست درجرگة اسناد ماندگار تاریخ جنگ ثبت شود، تنها همین چند برگ باقی مانده و بقیه گویا در قفسه‌های بایگانی برخی از مؤسسه‌های فرهنگی ناشناس، همدم خاک شده است.گروه فرهنگی روایت عشق، در راستای رسالت ذاتی خود این بار ، دریچه‌ای به حال و هوای ناب سال‌های عاشقی، آن هم با قلم یکی از نویسندگان گمنام این عرصة مقدس گشوده است. این دفتر را با خاطره‌ای از زبان مادر بزرگوار ایشان گشوده و با وصیت نامه و تصاویری از آن شهید به اتمام می‌رسانیم. به رغم برخی اشتباهات انشایی و املایی ، نهایت امانتداری در چاپ اثر رعایت شده است . بی‌تردید پیروی از «خط شهیدان» راه حق را پیش روی مان خواهد گشود.خیلی مراقب رفتارش بود. از تظاهر می‌ترسید. جانباز بود اما به کسی نمی‌گفت. به سپاه رفت اما به ما چیزی نگفت. اولین حقوقش را آورد و داد به من . گفت کار کرده‌ام. بعد از شهادت پدرش نگذاشت بیش از چند روز، پارچه‌ای روی در بماند. دوست داشت گمنام باشد. کارهایش به همین صورت بود. می‌رفت جبهه و می‌آمد؛ اما هیچ چیزی تعریف نمی‌کرد. انگار نه انگار رزمنده است. عبادتش هم همین طوری بود.حالا هم که سال ها از رفتنش می‌گذرد؛ پرچم جمهوری اسلامی را ـ که لااقل نشانة شهادتش باشد ـ بالای در نزده‌ایم. شاید رضای من این طوری راضی‌تر باشد.چند روز قبل از آن که برای آخرین بار برود، دوربین را روی پایه تنظیم کرد. تا بیاید زیر کرسی و پیش من عکس بیندازد دوربین فلاش زد. اولش عصبانی شد. گفت « یک حلقه فیلم گرفته‌ام، هر بار می‌آیم با تو یادگاری بیندازم مشکلی پیش می‌آید. این هم آخری‌اش بود » بعد کمی فکر کرد و انگار که چیزی را کشف کرده باشد گفت « فهمیدم .... چون بعد از شهادت من این عکس‌ها داغ تو را بیشتر می‌کند خدا نمی‌خواهد که عکس‌مان با هم بیفتد » اخم‌هایم درهم رفت. گفتم « مادرجان مگر شهادت به همین راحتی است؟ » خندید و گفت « آره به همین راحتی است. روی پیشانی من نوشته شهید».وقتی رفت، کابوس‌های من هم شروع شد. یک شب خواب دیدم مردی سیاهپوش آمد و گفت « زودباش خانه را مرتب کن پسرت شهید شده » صبح که شد، حالم گرفته بود؛ امّا خدا به من نیرویی داد که بی اختیار تمام اتاق‌ها را تمیز کردم. حیاط را هم شستم. مادرم گفت: من هم خواب دیدم رضا شهید شده.رفتم دم در نشستم. خانم بهاور آمد گفت « چرا اینجا نشستی؟ » گفتم « همه دارند خواب می‌بینند رضای من شهید شده » کمی دلداری‌ام داد. شب شده بود. دم در پر از سرباز و ماشین‌های نظامی بود. قبلاً شنیده بودم که در محلة ما خانة تیمی کشف شده است.دیدم در می‌زنند. خانم سجودی و خانم کاکا بودند. گفتند « خانه ساختی برایت کادو آوردیم » دستشان خالی بود. آمدند بالا. داشتند پچ پچ می‌کردند. چیز‌هایی به گوشم خورد. دلم شور زد. یکی‌شان به آن یکی گفت « تا کی معطل کنیم، باید به او بگوییم.» در نگاهم همه چیز موج می‌زد. کدامشان بود نمی‌دانم؛ گفت « آمادگی داری خبری را به تو بدهم… » سرم گیج رفت. خیلی بی‌قراری کردم. خانم کاکا پس از گذشت سال‌ها، گاهی به شوخی می‌گوید جیغی که آن روز کشیدی هنوز زیر گوشم شنیده می‌شود.من هم حق داشتم. بعد از همسرم دلخوشی ام به رضا بود. او هم رفت. عیبی ندارد. فدای آقا . وصیت نامه اش را که آوردند دیدم چند جای آن با کبریت داغ ، سوراخ شده است . به دوستش گفته بود « قلب مادر من هم با شنیدن خبر شهادتم این طوری سوراخ می شود. » به خدا راست می گفت آن روز‌ها خیلی دلم می‌گرفت. روی پله‌ها می‌نشستم و همه‌اش غصه می‌خوردم. با این که فرزندان دیگری هم دارم اما احساس تنهایی می‌کردم. بی‌سواد بودم ولی یک روز احساس کردم می‌توانم قرآن بخوانم. حالا دیگر تنها نیستم. مونس خود را پیدا کرده ام . دیگر تنها نیستم حتی اگر کسی زنگ خانة مان را به صدا در نیاورد.

 

 

بسمه تعالی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرومی‌رود ممد حیاتست و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهدة شکرش بدر آید (سعدی)

مدتها بود که می‌خواستم خاطرات جنگ را با خامه ناقص خویش به رشتة تحریر درآورم تا شاید در آینده‌ای روشن به روشنی قلب جوانانی که با خون پاک خویش درخت پیروزی انقلابمان را هر چه بیشتر بارورتر می‌سازند یادآور باشد. انشاء الله (مریوان ـ زمستان 60)سال سوم راهنمایی بودم تازه دو سال از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گذشت. ناگهان شوق عجیبی به جنگ و جهاد در من پیدا شد. در بسیج ثبت نام کرم. بعد از مدتی در دی ماه 60 ما را به آموزش در رامسر بردند. من که 16 سال بیشتر نداشتم خیلی برایم سخت بود. آموزش ما تقریباً بدین صورت بود که صبح بعد از نماز صبحگاه به ورزش که در دو و تمرین عضلاتی داشتیم خلاصه می‌شد که نزدیک به یک ساعت طول می‌کشید و بعد از آن نیم ساعت برای صبحانه وقت داشتیم و سپس صبحگاه مشترک که تمامی گردان‌های آموزشی می‌آمدند و روی هم 6 گروهان بودیم. داشتیم بعد از آن گروهان ما که گروهان 5 از گردان 3 بودیم تا ساعت 10 کلاس تاکتیک داشتیم. مربی ما شخصی به اسم آقای رضایی که ساکن قائمشهر بود می‌بود مرد خشن و سختگیر بنظر می‌رسید. در این کلاس ما نرمشهایی از کونگ‌فو ـ کاراته و جنگ‌های تن به تن و سرنیزه آموزش می‌دیدیم و بعد به کلاس آموزش عقیدتی می‌رفتیم که چون خسته بودیم اکثر بچه‌ها چرت می‌زدند. روی هم رفته کلاس پرمحتوایی بود. بعد از نهار ساعت 2 به کلاس اسلحه شناسی می‌رفتیم و بعدش به کلاس تکنیک می‌رفتیم من از کلاس تکنیک خوشم می‌آمد.ما در این کلاس جنگ‌های چریکی و کلاسیک را دوره می‌دیدیم. رویهم رفته حدود یک ماه آموزش دیدیم. بعد از آن ما را به اسلام آباد پادگان الله اکبر بود. جایی خلوت و غمناک. اسلام آباد شهر کثیفی بود . مرا به یاد شهر مرده‌ها می‌انداخت. شاید زمستان سخت آن خط باعث این امر می‌بود ولی تنها چیزی که در آنجا به چشم نمی‌خورد زیبایی شهری بود. ساختمانهای بلند، خیابانهای زیبا، ماشین‌های شیک تنها چیزی بود که به چشم کم می‌خورد. اسلام آباد در حدود 50 کیلومتری باختران (کرمانشاه) قرار داشت. بهرحال از اسلام آباد بعد از دو روز به سوی کردستان حرکت کردیم. کامیاران اولین شهر کردستان است. البته از طرف باختران مقصد بعدی ما سنندج بود. این را شاید بتوان گفت که سنندج تمیزترین و زیباترین شهر کردستان باشد. بهرحال ما یک روز را در اردوگاه دانش‌آموزی جنب کاخ قاسملو رهبر حزب دمکرات بودیم. ساختمانی تقریباً شیشه‌ای جلوی حیات استخری بزرگ داشت و بغل دستش یک پل هوایی که نمی‌دانم به کجا می‌رفت روبروی کاخ یک تپه بسیار بزرگ قرار داشت که قبلاً دست حزب دمکرات بود که برای آزادی آن کشته های فراوانی دادیم . صبح روز بعد به سوی مریوان حرکت کردیم. جاده‌های کردستان شبها بین مخالفین تقسیم می‌شد. از دمکرات گرفته تا کومله و رزگاری و غیره. روز هم زیاد امن نبود. سر هر پیچ بچه‌های ارتش و سپاه و بسیج روی تپه‌ها و گردنه‌ها نگهبانی می‌دادند. هنگام حرکت ما یک ماشین تویوتا که روی آن یک مسلسل دوشکا کالیبر 75 جهت حفاظت حرکت می‌کرد پشت سر ما هم به همین صورت . جاده سنندج مریوان جاده‌ای خاکی با گردنه‌های فراوان و خطرناک بود و من که درون یک کامیون ارتشی ایفانشسته بودم برایم خیلی سخت بود. بهرحال بعد از پشت سر گذاشتن جاده نگل به سرو آباد حدود 200 کیلومتری مریوان رسیدیم. بعد از آنهم به مریوان که با سنندج 125 کیلومتر فاصله داشت رسیدیم. شهری با قومیتی ناشناخته برایمان. شهری که می‌بایست حدود سه ماه را در آنجا می‌گذراندیم. مریوان یک شهر مرزی بود که با میله مرزی حدود 35 الی 40 کیلومتر فاصله داشت. ما را در همانروز به یک روستای مرزی که با جبهه حدود کمتر از 10 کیلومتر فاصله داشت بردند. اسم روستا دزلی بود، که از طرف جاده سرو آباد می‌روند. یک سه راهی به نام سه راه حزب الله قرار دارد که بعد از حدود 15 کیلومتر به دزلی می‌رسند. جمعیت دزلی حدوداً 1000 نفر می‌شد. با یک مسجد که در حیاط مسجد چشمه‌ای زیبا و بزرگ قرار داشت با چند دستشویی و یک حمام حدود 5/1 در 2 بدون دوش با چند شیر . مخزن این حمام یک بشکه حدود 400 لیتری آب بود که توسط چوب گرم می‌شد. در وسط مسجد یک بخاری هیزمی قرار داشت که اتاق را تبدیل به کوره نانوایی می‌کرد که در سرمای شدید آن منطقه احتیاج بود. کردها خانه‌هایشان را بر روی کوهها و تپه‌ها و بلندی‌ها می‌ساختند. در کردستان تنها چیزی که زیاد بچشم می‌خورد کوههای سر به فلک کشیده بود. زمستان کردستان واقعاً وحشتناک بود. و از بخت خوب ما می‌بایست سه ماه زمستان را در آنجا می‌گذراندیم. بهرحال تقدیر چنین بود.بعد از چند روزی که آنجا بودیم ما را برای حمل نفت به قله دالانی یکی از بزرگترین قله‌های آن منطقه بود بردند. بهرحال بعد از شش ساعت کوهپیمایی به نوک قله رسیدیم. یعنی خط مرزی و این اولین باری بود که به جبهه اول رفته بودیم. پائین قله به سمت عراق دشت وسیعی قرار داشت و شهرهای عراق کاملاً مشخص بود. نزدیکرین آنها شهر خرمال بود.  سمت راست شهر سید صادق و سمت چپ شهر طویله و بالاتر از خرمال شهر حلبچه و آن دورترها شهر پنجوین قرار داشت و از نظر استراتژیکی این را باید گفت که این قله‌ هم برای ما و هم برای عراق بسیار حائز اهمیت بود. چرا که ایران راههای نظامی این جاده‌های منتهی شده به جبهه‌های عراق را زیر نظر داشت و از آنطرف عراق شهر مریوان جاده سروآباد اورامانات و حساسترین نقاط مریوان را زیر نظر می‌گرفت و این خود پیروزی بزرگی می‌توانست باشد. بهرحال بعد از مدتی ما را به همین قله دالانی فرستادند. و این را باید بگویم که صعود به قلة دالانی کاری بس مشکل و طاقت فرسا بود چه بسا بارها اتفاق می‌افتاد که عده‌ای در بین راه برگشته یا از سرما یخ می‌زدند. بهرحال این قله 7 سنگر داشت. یکی سنگر ما که در آن 8 نفر زندگی می‌کردیم‌ یکی سنگر دیدبان و بی‌سیم چی یکی سنگر خمپاره و دیگری سنگر مهمات و سنگر تدارکات و دو سنگر دیگر که افراد دیگری در آن ساکن بوده رویهم رفته در این قله نزدیک به 25 نفر به حراست مشغول بودیم. شب یک ساعت نگهبانی می‌دادیم. در سرمای شدید روی قله که شاید بیش از 20 درجه زیر صفر بیش از یک ساعت نمی‌شد نگهبانی داد سر پست که می‌رفتی نیم ساعت اول طاقت می‌آوردی و نیم ساعت دوم دیگر دست و پای انسان یخ می‌زد. طوری که اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد از اسلحه نمی‌شد استفاده کرد. برای همین همیشه ضامن نارنجک را در انگشت گذاشته و نارنجک را در دست داشتیم. بعلت سرمای شدید همیشه پاسبخش چای را حاضر داشته تا بچه‌ها بر سرما بهتر فائق آیند. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. 15 روز از حضور ما در قلةدالانی می‌گذشت ساعت حدود ظهر 12 بود که با بی‌سیم به ما اطلاع دادند که از پائین برای ما نیرو تعویضی می‌آید. روز وحشتناکی بود. هوای کوهستان مه آلود با سرمای شدید بود طوری که 5 متر جلوتر را نمی‌دیدی. نیروی تعویضی ما راه را گم کرده بود. من به اتفاق 4 نفر دیگر یک طناب بزرگ را برداشته و بطرف آنها حرکت کردیم و خنده‌دار تر اینکه خود ما راه را گم کرده بودیم. نیروی تعویضی ما بهرحال از همان راهی که آمده بود برگشت و ما همان بعد از یک ساعت سردرگمی راه را با صدای تیر پیدا کرده و برگشتیم. بهرحال 15 روز دیگر در آنجا بودیم و ما را بعد از یکماه مأموریت در قله به پایین آورده و به دژبانی بردند. حدود یک هفته در آنجا بودیم و رویهمرفته می‌توان گفت که بیش از همه جا به ما خوش گذشت. کارمان در آنجا بیش از هر چیز تفریح و سرگرمی‌های مختلف بود. اکثر اوقات به شکار کبک می‌رفتیم. در ضمن در روبروی ما گردان ظاهراً 313 توپخانه مراغه مستقر بودند و من در آنجا بیش از هر کس دوست و آشنا داشتم که یکی از آنها علی اصغر چالشگر بچه اراک بود. رویهم رفته مردی خوشرو و خندان و مهمتر مؤمن و متّقی بود. که عکسی به یادرگار از او دارم. ما در روز افرادی را که از ده به شهر و یا بر عکس تردد داشتند را زیر نظر داشتیم. هیچ کس حق ورود به روستا را بدون جواز عبور همان منطقه نداشت و هیچ کس حق خروج از روستا را بدون برگه خروج نداشت. کاری بس مشکل بود. زیرا در آنجا دوست و آشنا مشخص نبودند و این را به یقین می‌توان گفت که دمکراتها یا کومه‌له‌ها براحتی در بین اهالی وُل می‌خوردند. آنچه که در اینجا قابل ذکر است نیروئی به نام قیاده بود که رهبرشان فرزند ملامصطفی یعنی ملامحمد بارزانی بود که همه عراقی بودند و برای ایران کار می‌کردند. واضح تر گفته شود کومله یا دمکراتی بودند بر علیه عراق. بهرحال بعد از مدتی ما را به روستای دمیو منتقل کردند و این روزهای آخر مأموریتمان بود دمیو روستائی بود که حدود 200 الی 300 نفر جمعیت روستایی کوچک با مناظری تفریحی از این روستا قله دالانی ـ روستای درکی قلعة دکل و جاده تته معلوم بود. روز سوم بود که در سر پست نگهبانی بودم که مریض شدم و مرا به دزلی برده و مدتی را در آنجا به استراحت پرداختم و روزی که به دمیو رفتم روز پایان مأموریتمان بود. فردا صبح از دمیو به سوی دزلی حرکت کردیم . هوای آنروز بسیار سرد و بورانی بود. بهرحال بعد از 3 ساعت پیاده روی در هوای خشن کوهستان به دزلی رسیدیم و این روزهای آخر مأموریت ما در دزلی بود. بهرحال بعد از چند روز اسلحه و مهمات دریافتی را تحویل دادیم. روز24 اسفند آخرین روزی بود که در مریوان بودیم و فردا می‌بایست به سوی بابل حرکت کنیم.تو ماشین اکثر افکارم متوجه حال و هوای کوهستان دزلی بود. بیاد روزهای تلخ و شیرین روزی که سوار بر یک پلاستیک شده و در سراشیبی روی برف سثر می‌خوردیم و با سرعت بیش از 50 کیلومتر کاری بس خطرناک می‌کردیم بهرحال همانطور که زمستان وسائل خویش را جمع کرده بود ما نیز مریوان را با خاطراتش پشت سر گذاشته و از آنجا جز خاطرات تلخ و شیرین چیزی برای یادگار نیاوردم. به امید روزی که جشن پیروزیمان را بر خصم در مکانهای مقدسی چون مریوان و اهواز و خرمشهر و غیره که جای جای آن مکان عروج خونین رزمنده‌ای از تبار حسین است را برگزار کنیم. انشاء الله بیت المقدس (بهار 1360)یا علی ابن ابیطالب روز دوم عید بود که ایران دست به یک حمله بزرگ زد. حمله‌ای که یکی از بزرگترین پیروزیها را برای ایران به ارمغان آورد. در همین موقع دوباره به سوی جبهه حرکت کردم. در این سفر رضا داوودی، شعبان کاظمی و اسماعیل ابوطالب زاده هم بودند. بعد از چند روزی که در رامسر جهت گرفتن کارت جنگی بودیم ما را به تهران بردند. باید این را بگویم که از رامسر تا تهران درون یک ایفا بودیم. بهر حال شب به تهران رسیدیم. ما را به پادگان امام حسین علیه السلام بردند. قبلاً این پادگان پیست اسب سواری فرح آباد بود. بعد از دو روز که در این پادگان بودیم ما را جهت اعزام به جنوب اهواز به راه آهن بردند. غروب سوار قطار شدیم. قطار ما اکسپرس و یکی از قشنگترین و تمیزترین قطارهای ایران بود. در کوپه ما همه دوست و یکدست بودیم. این را باید گفت که اگر تو سفر مخصوصاً چنین جاهائی که می‌بایست مدتی طولانی باشی اگر همه یکرنگ نباشند چقدر سخت خواهد گذشت و این چیزی بود که در ما پیدا نمی‌شد و همه یکی بودیم. بهرحال فردا ساعت 2 بعداز ظهر اهواز بودیم. وای چه هوای گرمی ْ45 چیزی که برای ما بسیار سخت بود. همانروز به پادگان شهید باهنر رفتیم. پادگانی که درختهای بلند نخل به زیبائیش می‌افزودند. پادگان حدود 500 متر جلوتر از ساختمان زیبای آب بود. در این پادگان 3 گردان نیرو بود که اکثراً بابلی بودند. فرمانده گروهان ما آقای گلریز بود. مردی به تمام معنای واقعی. با تقوایی باورنکردنی.ما صبحها حدود  1 ساعت صبحگاه داشتیم که اکثراً در دومیدانی خلاصه می‌شد و بعد از این اکثر اوقات بیکار بوده و کاری جز رفتن به شهر و شنا در رودکارون یا شیطنت نداشتیم. در یکی از همین روزها بود که من برای شوخی همراه با قاسم ‌ پورمشهدی با شامپو پاوه شربت درست کرده و دادیم بچه‌ها خوردند. هر کی می‌خورد بجای صحبت کف از دهنش بیرون می‌آمد. آنروز آنقدر خنده کردیم که حد نداشت و در این میان رضا داوودی مریض شد. بهرحال ما روزها را پشت سر می‌گذاشتیم و آنچه که باقی می‌ماند خاطره‌ای بیش نبود. در یکی از همین روزها بود که یکمرتبه با صحنه‌ای غیرقابل قبول روبرو شدم. بله پدرم اُمد پیش ما البته نه برای ملاقات بلکه در کنار ما و همرزم ما پدرم در پادگان شهید بودو بعداً به قرارگاه قدس رفت در منطقه سوسنگرد حمیدیه بعد از چند روز که در پادگان بودیم ما را مسلح کرده و به خط فرستادند. امروز روزی فراموش نشدنی بود ما را به جبهه نورد در فارسیات چپ جاده اهواز خرمشهر بردند. حدود 90 کیلومتر خرمشهر عراقیها با اهواز 30 کیلومتر فاصله داشتند. تقریباً بیش از یک کیلومتر در دست گروهان ما بود. دسته ما حدوداً آخر خط بود. یکی از سخت‌ترین جاها بود وقتی که مستقر شدیم شروع به تمیز کردن سنگر شدیم. در همان ابتدا 2 عقرب در سنگرمان بود و این برای ما ترسناک تر از هر چیز دیگری خیلی از بچه‌ها حاضر بودند بروند و سر عراقی را بیاورند در عوض عقرب بگیرشان نیفتد. در سنگر ما 6 نفر زندگی می‌کردیم. رحمت محسنیان، حسین یحیی نژاد، رضا داوودی و من و یکی اهوازی به اسم علیرضا که مسئول کالیبر 50 بود. شب اول نگهبانی من و طهماسب پور بود که بعداً شهید شد نگهبانی در باتلاق کاری بسیار مشکل و طاقت فرساست چرا که 5 متر جلوتر را بخوبی نمی‌بینی و دشمن بخوبی می‌توانست بیاید و خلع سلاحت کند. البته این کار از عراقیها کمتر بر می‌آمد. در باتلاق ماهیها واردک‌ها بسیار مزاحم بودند. زیرا همیشه در باتلاق سر و صدا بود و نمی‌فهمیدی این عراقی است یا اردک و ماهی و دشمن بعدیمان پشه و این را اگر بگویم شاید باور نکنید که در همان شب اول جای صد پشه خوردگی در بدنمان وجود داشت. و این را باید گفت که شب‌های بعد راه این را هم پیدا کردیم و آن یک پماد چربی بود که به جاهای حساس می‌زدیم و از پشه در امان بودیم. نگهبانی در جنوب و غرب بسیار فرق می‌کند در غرب تیراندازی اکیداً ممنوع است چرا که موقعیت لو می رود در جنوب چنین چیزی نیست چرا که یک لحظه تیراندازی قطع نمی‌شود و چتر منور عراقی دائماً در هوا و یکی از سرگرمی‌های ما در سنگر نگهبانی زدند چتر منور عراقی بود من و شهید طهماسب پور در مدت 3 ساعت نگهبانی مان که از ساعت 11 الی 2 شب دهها چتر منور را مورد هدف قرار دادیم. و برای همین بود که عراقیها به ما می‌گفتند چتر منور دزد چرا که چتر منور بسیار زیبا و قشنگ بود. یکی دیگر از خوش شانسیهای ما که در هوای بالای 40 درجه جنوب وجودش بس غنیمت بود وجود رودخانه‌ای با ماهیهای فراوان بود که از آن بی نصیب نبودیم. صبح که هوا سپیده می‌زد کارمان رفتن به آب و شنا بود طوری که هر که را می‌خواستی ببینی در آنجا می‌بایست می‌دیدی‌اش و این را باید بگویم که این محل یکی از بهترین و زیباترین مناطق جنگی بود که تا به حال دیده بودم. بهرحال اگر 2 سال در آنجا می‌بودی احساس خستگی نمی‌کردی. البته این بدان معنی نبود که پایبند به مادیات گشته باشیم بلکه در کنار آن معنویات افرادی همچون گلریزها ـ چام‌ها و حاج غلامعلی زاده‌ها و صفائیان ها و امثالهم بود که انسان در مکانی بسیار  روحانی و ملکوتی قرار می‌گرفت و بدا به حال افرادی ضعیف النفس همچون من که نتوانستم از آن مکان استفاده‌ای ببریم. بیاد دارم صحبت‌های شهید گلریز را با آن گیراییش آنچنان در دل اثر می‌کرد که … بقول شاعر هر آنچه از دل برآید در دل نشیند. یکی از سخنان شهید بود که می‌گفت برادران تا این سفره باز است (منظور معنویات جبهه و اجر جهادگران در راه خدا) بیائید استفاده کنید که اگر بسته شد دیگر کار مشکل تر از الآن است و دیگر دیر است. بیاد دارم سخنان پیر چریک شهید حاجی غلام زاده که به شوخی به من گفت چرا سیگار می‌کشی اگر به پدرت نگفتم. آخر او و پدرم آشنایی قبلی داشتند و شهید رحمت محسنیان که اکثر غروبها بچه‌ها دسته 3 کنار سنگرش می‌نشستیم و همراه با صرف چای سقوط جبهه‌های سوسنگرد را که خود او شاهدش بود و حماسه‌ها آفریده بود را تعریف می‌کرد. از نکته‌های قابل ذکر دیگر بازی فوتبال آنهم در خط مقدم جبهه است. به جای دروازه دو عدد پوکه بزرگ توپ 106 بود که دروازه خوبی بود. همراه با یک توپ پلاستیکی که بچه‌ها از شهر خریده بودند داشتیم و اکثر روزها بازی می‌کردیم و بیشتر اوقات بخاطر آتش توپهای عراقی متأسفانه بازی مدتی متوقف می‌شد و اگر خدای نکرده یکی از آن گلوله‌ها به جمع ما وارد می‌شد ... روز نهم اردیبهشت بود با یک مرخصی قلابی همراه با حسین یحیی نژاد به شهر رفتیم. شهر اهواز با گفتنی‌های فراوانش و این رود کارون بود که همراه با پل زیبایش مناظری زیبا خلق می‌کرد. آنروز بعد از شنا در رود کارون به حمیدیه و قرارگاه قدس که پدرم در آنجا بود رفتم. در این قرارگاه افراد رده بالا زیاد بودند و تقریباً مقر فرماندهی بود. آنروز ما ناهار را با هم خوردیم. جای شما خالی بعد از ناهار چند تا از اون پرتقال‌های درشت بسیار چسبید. بهرحال بعدازظهر خیلی زود حرکت کردم چرا که می‌بایست حدود 45 دقیقه با ماشین تااهواز راه بود و از آنجا بعد از رفتن به قرارگاه اگر شانس داشتی ماشین بود تا به خط مقدم که حدود 25 کیلومتر فاصله بود می‌رفتی بعد از مصیبت فراوان به اهواز رسیدم البته با یک کانتینر ارتشی نزدیکیهای ساعت 4 بود که به قرارگاه رسیدم وضع عجیبی بود. مسیر تیپ بسیار شلوغ بود. علیرضا نیروی اهوازی که در سنگر ما بود را دیدم از اون پرسیدم که چه خبره؟ گفت که امشب حمله داریم. اصلاً باور نمی‌کردم. بله شب حمله داشتیم با شور و شوق زیاد با یک آمبولانس به خط رفتم ولی برای اینکه عراقیها متوجه نشوند جلو هیچ خبری نبود. یعنی این را می‌توانم بگم که تو بچه‌های ما هیچکس زودتر از من خبردار نبود. نزدیکیهای غروب بود که دستور رسید که اسلحه‌ها را بازرسی کنیم و مهمات لازم را آماده سازیم. آنچه را که لازم بود برداشتیم. غروب خیلی زود نماز را خوانده و شام را صرف کردیم و به طرف کانال که پشت اون جای آبتنی همیشگی‌مان بود حرکت کردیم وسایلی که من همراه داشتم یک اسلحه کلاش با 4 خشاب 120 تیر و 5 نارنجک و مأموریت محافظ و کمک آرپی‌جی بود. البته همراه با رضا داوودی . همه دور کانال نشسته بودیم. آقای گلریز مسائل لازم به گفتن را توضیح داد و بعد از روبوسی منتظر ماندیم تا دستور حرکت داده شد. من و رضا داوودی و همراه با بروبچه‌ها نشستیم و یک سیگار کشیدیم که دستور حرکت آمد به طرف عراقیها حرکت کردیم. ساعت نزدیک به 9 شب بود. شب 10 اردیبهشت 61 شب جمعه . کانال بسیار پیچ در پیچ در داخل نیزار جلو می‌رفت و هیچ چیز برایمان سخت تر از نیشهای پشه‌های موذی نبود. حدود 200 متر به سنگر عراقیها کانال قطع می‌شد و مجبور بودیم که تا کمر در آب برویم. بهرحال پشت سنگر عراقیهاموضع گرفتیم. ساعت 12 شب بود. صدای صحبت عراقیها بوضوع به گوش می‌رسید گویی که عربده‌های مستانه می‌کشند. ناگهان بی‌سیم شروعبه صحبت کرد رمز عملیات بگوش رسید. آقای گلریز برخاست و با صدایی غرا گفت: یا علی ابن ابیطالب (ع) الله اکبر ناگهان برخاستیم. بچه‌ها در میدان مین مسابقه می‌دادند واقعاً صحرای محشر بود. رگبار از هر طرف می‌بارید. شب تاریک تبدیل به روز شده بود. گلوله‌ها از هر طرف پشت سر هم می‌دوئیدند و صفیرکشان بر تن دوست و دشمن فرود می‌آمد. خط شکسته شد. رضا داوودی همان ابتدا تیر به پایش خورد و افتاد وضع عجیبی بود. ناگهان متوجه شدم که بیش از یک خشاب ندارم. این بسیار بد بود. چرا که تا جلوی سنگر عراقیها خیلی راه بود. خدا رحمت کند شهید حاجی غلامزاده را یک خشاب از اون گرفتم. با اولین سنگر چیزی حدود 200 متر فاصله بود و این در حالی بود که رضا داوودی و حسین یحیی نژاد زخمی شدند. از پشت سنگر عراقی نارنجکی انداختیم. صدای تیراندازی خاموش شد بالای خاکریز رفتیم ناگهان چهار عراقی را روبروی خود دیدیم من و بچه‌ها قدمی به عقب برداشتیم. ناگهان متوجه شدیم که همه می‌گویند الدخیل خمینی. آنها را اسیر کردیم. اُمدن جلو ناگهان یکی از آنها که کلت در دست داشت و در تاریکی شب مشخص نبود تیری به سوی مان شلیک کرد و خورد به یکی از بچه‌های ما و این درحالی بود که تنها من و 4 عراقی فقط یکی از آنها مسلح بود آنهم به سلاح کمری روبروی هم قرار داشتیم. بسویشان تیراندازی کردم و آن که مسلح بود به خون غلطید و به زمین افتاد. دیگر تیراندازی نکردم و بقیه عراقیها فرار کردند. در حالی که می‌توانستم همه را بکشم این اولین باری بود که آدم می‌کشتم. ولی دشمن کشتن فرق می‌کند. عملیات همچنان ادامه داشت و ماکه بعنوان خط شکن انتخاب شدیم می‌بایست تا آخرین نفر کشته می‌شدیم تا خط اول از عراقیها پاک می‌شد و این نکته لازم به گفتن است هر که آنجا بود داوطلب بوده برای شهادت. بهرحال ساعت همچنان می‌گذشت و کار ما نیز در حال اتمام نزدیک به 80 کشته و اسیر دادیم. دیگر گروهان مطهری نبود. خدا رحمت کند شیهد گلریز را ساعت 2 صبح بود ناگهان نارنجکی زیر پایمان منفجر شد. بزمین افتادیم. اکثراً به تن آقای گلریز فرو نشست. صدای قرانش هنوز در گوشم است. لا اله الا الله. بغلش گرفتم حسین آقا و او با صدایی بریده بریده می‌گفت یا مهدی یا مهدی ـ برین جلو… تمام شد او نیز شهید شد. من و رضا چام نمازمان را درحالی که در سنگری که کنده بودیم و همانطور که به سوی عراقی‌ها تیراندازی می‌کردیم خواندیم....

 

 

وصیتنامه شهید

بسمه تعالی

و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها سوگند بنفس (ناطقه) انسان و آنکه او را نیکو بیافرید و به او شر و خیرش را الهام کرد. رستگار شد آنکه پاک کرد آنرا از گناه و هر کس آنرا بکفر و گناه، پلید  گردانید زیانکر شد. (قرآن کریم)عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش خدمت شما مادر عزیز برادران و خواهرم سلام علیکم امیدوارم که همیشه صحیح و سالم بوده و از جور زمانه هیچ منالید و همیشه در سختیها به خدا پناه برید که تنها اوست که پشتیبان صابران است مادرم تصمیم گرفتم که در این اواخر عمر نکاتی را که احتیاج به گفتن است با سخنان درهم و ناموزون برایت بر صفحه کاغذ آورم هر چند که میدانم نمیتوانم حق مطلب را  ادا کنم . مادرم جریان کربلا را که خوب میدانی امشب شب چهارم محرم است و امام حسین بدعوت اهالی کوفه و به خاطر مسائلی مراسم حج را ناتمام رها کرده و به سوی کوفه حرکت می‌کند ولی بعداً آنها پشت به امام کرده سفیر امام را در میان دشمن تنها گذاشتند و ما بقی ماجرا ... اما منظور اینکه انقلابمان جواب به ندای هل من ناصر حسین است ما ملت ایران به ندای رهبر انقلابمان جواب داده و حال اگر در این بهبوئه جنگ با تمام فشاری که دشمنان به انقلاب ‌مان می‌آورند اگر ما با مسائلی مانند اینکه چرا جنگ چرا این همه شهید مجروح اسیر و هزاران چرای دیگر بجای اینکه بخواهیم انقلابمان را یاری کرده باشیم با گفتن این چرا خود سنگی خواهیم بود در مقابل و زیر چرخ این انقلاب مادرم بدان که از این نکته نیز غافل نیستم که دشمنان اصلی مان در داخل خودمان هستند که یا نمی‌شناسیم و یا اگر می‌شناسیم آنچه که از دست مان بر می‌آید نمی‌‌توانیم بکنیم. آنهایی که باعث گرانی برنج و گوشت و وسائل ضروری این مردم محروم می‌شوند.آنهایی که در ادارات و غیره که کار را در یک لحظه انجام می‌شود به فردا واگذار می‌کنند و با مسائل پوچ کاغذ بازی باعث اذیت این مردم این ملت مسلمان می‌شوند اینان هستند دشمنان واقعی‌مان پس بیائید و مواظب باشید که ناخودآگاه با حرکات و صحبتهایمان خودتان در صف دشمنان این انقلاب قرار نگیرید. مادرم نمی‌خواستم این مطالب را بر کاغذ آورم ولی چکنم که این افکارم است که بر قلم حکومت می‌کند. و منظور اینکه یک وقت در صف کوفیان قرار نگیرید. مادم می‌دانم که از جور زمانه چه می‌کشی ولی این را بدان که خداوند مهربان هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر او را آزمایش می‌کند و با سختیها او را می‌آزماید. پس اگر حیات آخرت را می‌خواهی اگر ملاقات حضرت رسول (ص) را می‌خواهی اگر دیدار حضرت فاطمه (ع) و زینب علیها السلام را می‌خواهی اگر زیارت حضرت رقیه (ع) را می‌خواهی که جانم بقربانش که بعد از واقعه کربلا چه بر سرش آمد و چه مصائبی را همراه با عمه گرامی‌اش کشید باید شکیبا باشی و صبر کنی و غم روزگار را تنها به خداوند بگویی و از او یاری بجویی که خداوند با صابران است . مادرم از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و مرا عفو کنی که بسیار قلبت را شکستم و غرور جوانی این اجازه را به من نداد که در زندگی غمخوار تو باشم. برادران و خواهرم از شما می‌خواهم که صبور باشید و مرا ببخشید و به جای این دنیا زندگی آخرت را طلب کنید. و در همینجا بعد از عرض ادب خدمت کلیه فامیل و دوستان و آشنایان می‌خواهم که مرا حلال کنند و مرا ببخشند و آنی اینکه از خدا و حیات آن دنیا غافل نباشند. همگی‌تان را به خدا می‌سپارم. به امید دیدار و زیارت مولایمان حضرت علی (ع) و اباعبدالله الحسین (ع) .

5 محرم الحرام مصادف با شب پنجشنبه 19/6/65رضا سینایی.


 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سوخته دل

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۳۲ ق.ظ

بسمه تعالی

مقدمه:

آنچه در این سپید دفتر آمده نجوای عاشقانه ای است که نگارنده ی آن را و بر گرفته از عمق جان و بارقه ای از آخرین شعله های عشق فروخته خویش می پندارد.

بنای این متون بر خرابه های سوخته دل استوارمی باشد.

مجموعه حاضر ، تدوین دست نوشته های درد آلودی است که به فراخور هر موضوع به رشته ی غریر در آمده بدان امید که رضایت خاطر به جامانده قافله شهادت را به همراه آورد.   انشاءا...

سیدحمید مشتاقی نیا

روز مقدس بسیج 5/9/1378

 

«یاد زهیر»

ای خفته مزار دل که چهره در نقاب خزان فرو برده ای

سحاب مهر و عطوفت که رحمتت بردی

رهای بی کرانه محنت که رجعت گزیده ای

آی ... فروغ جاودان قلب من

       آتش غم بر نیستان عشق

       سجاده نشین عرش یزدان

       تنهای غربت خاک

زیر تازیانه ی نسیان خاطرم

زهیر آسمان دل خموش مباد

15/9/1377

 

«به بهانه میلاد ام الائمه حضرت فاطمه زهرا(س)و اولین سالگرد رجعت پیکر مطهر سرباز راستین ولی عصر(عج)شهید مهدی عباسی»

«نسلی از نور»

این بانگ نور کهکشانی سیمای کوثر است که مشعل توحید بر بام جهان افروخته .

این رعشه آسمان خلقت است کز قدوم کعبه هستی خلفت وجد پوشیده.

این نعره مستانه طور حراست که روح دوباره یافته.

این حافظ حرمت سجاده ملائک است که فلسفه هستی را بر عرش نمایان ساخته .

این طلعت نور حق است که نوید فجر کوثرمان را میدهد.

و این زهراست که بر کرسی لاهوت پرچم هدایت خلق برافراشته.

این فاطمه (س) دختر مظلوم پیغمبر است که چشمان نرگسین خویش را بر ظلمت دنیا گشوده.

وهمین ستاره درخشان حیدری است که بر تارک قلب هستی تکبیر«هل اتی» را در طریق راستین تشیع تلاتو بخشیده.

فاطمه(س) را که بر جهان اوردند نه فقط از بهر همسری علی(ع) یا دختری احمد(ص) بود و نه از برای انعام خدیجه و دلخوشی صحابه که خدا خودبه خوبی میدانست «گل طاقت بین در و دیوار ندارد».

رعدی که فرق آسمان را شکافت و بر قلب زمین فرود آمد طلیعه ماجرایی نوین را ترسیم نمود. آفرینش زهرا(س)مانور قدرت توحید است و اتمام حجت خالق بر مخلوق با خلقت زهرا(س) جهانی دیگر و البته برتر از پیش بر لوح عالم رقم خورد.

جهان قبل فاطمه(س) همه ظلمت بود و رنج و غربت و جهان بعد فاطمه(س)... هرچند بازهم توام با رنج و غربت بود اما نسلی از نور را بر قلوب هستی حاکم گشت که هزاران راه سرخ نجاتبخش ظلمت گریزان قرار داد.

از آن پس نسلی گره گشای عالم شد که طریق هدایت را بر معبر شفق رستگاری تداعی نمود واین براستی آغاز ماجرایی نوین است که تا آن زمان کل هستی از نظاره اش محروم مانده بود.

ماجرایی سرخ که بر سبیل محراب کوفه و کوچه های بنی هاشم و لبیک العطش طفلان علقمه استوار بود. نسلی از نور پدید آمد که در رگ حیاتش خون ولایت غلیان یافته بود. و از آن وقت بود که زمین و زمان شاهد رویش هزاران گلبرگ سرخ و پرپر از دل تفتیده ی روزگار گردید. از درخشش راس حقیقت برفراز نیزه کفر تا جام زهر خمینی و استخوانهای غبار گرفته ی مهدی عباسی.

و حال که مجال سخنمان داده اند و صحبت بدینجا کشید بهتر که بی تعلل نقبی به دل همیشه محزون شیعه بزنیم.

نثار خاکستر های سوخته ی کربلائیان گلستان خمینی.

از میان لایه های ضخیم غم که ده ها سال است درون شیعه را می سوزاند این نجوا به گوش می آید.آن شب که تمام خوبی های عالم را درون پارچه ای سفید پیچیدند و مخفیانه و غریبانه تشییع نمودند ما خفته بودیم.

آن زمان نیز که پیش چشم مولا زهرایش را کتک زدند ماخفته بودیم. ما صدای ناله فاطمه را از بین در و دیوار شنیدیم و گذشتیم. ما ضجه های سوزناک علی را نشنیده انگاشتیم.

آه دل شکسته حسن هنوز از کوچه های بنی هاشم تعقیبمان می کند.

اشک خموشانه حسین روضه غربت آل علی را نجوا نماید.

هنوز هم سوزش قلب زینب دل تاریخ را می سوزاند.

آری ما به تاریخ پیوسته ایم و در این ظلمت کده تنها نور اهل بیت است که ما را پیش می راند و آنان را که با شرمندگی الفت گرفته اند جز نظاره بر در سوخته علی چه چاره ایست؟ آن شب که فاطمه را غریبانه دفن می کردند ما خفته بودیم.

فضه ؛ تو را به خدا نگذار بچه های علی اشک توفنده بابای مظلوم خویش را بنگرند. بگذار کوه استقامت در خلوت و نهان خمیده گردد.

در جهان بی فاطمه که دیگر حیات معنایی ندارد و در عجبم که براستی ما را از چه روی خلق کرده اند؟ و پاسخ جزایی نیست که ما نسل ماتم و گریه ایم.

ما نسل اندوه وفراقیم ما میراث دار غم تاریخیم.

زینب که در سه سالگی مشق صبر آموخت و حسین و ام کلثوم که طعم ماتم همه نسل ها را به یکباره چشیدند گواهند بر دل خونین علی که تا سالها عقده طلعت فجر رمضان را تحمل می نمود!

آی مدینه...

آی مدینه... تو که شهر نبی خدا بودی...،

تو که نزول گاه آیات ربانی و فرودگاه فرشتگان الهی بودی...

تو دیگر چرا رسالت آئینه داری کوفه را بر دوش گرفتی ؟!

تو که فخر خاک کوچه هایت نثار بوسه بر قدوم پاک فرزندان پیغمبر می بود توکه آن همه نور را بر بیت مصطفی دیده بودی تو که قصه ی آل عباء را بارها و بارها مرور کرده ای و در خاطر خود ثبت نموده ای...

آخر تو دیگر چرا؟

آری مانسل حزن و ماتمیم و میراث دار عزای عالم.

به: پیر خمخانه ی عشق

 

«در آغوش پدر»

ای دریغا باغبان پیر باغ                       دیگر از گلها نمی گیرد سراغ

پدرجان... بشنو نوای حزنی را که از نی وجود غم بار فرزندان بسیجی است بر می خیزد. ای روح خدا آن گاه که اندوه هجر تو بر سکوی نخست فراق ایستاد مدال رنج و مصیبت بود که تا ابد برتارک دل مهجورمان درخشیدن گرفت.

پدر جان بعد از تو جا روی آهنگ کلام که جانمان را به تکاپو خواهد افکند تا در مجلس جشن وصال، رقص زیبای مرگ را بیافریند و آغوش چه کس پذیرای دستان کوچک اشکی که سرخی اش روی شفق را کم می  کند!

آی... پیر جماران ببین لرزش کوه صبر را کز تماشای غروب شمس تابناک رخت طاقت ثبات از کف داده، بعد از تو دیگر افق نگاه عشاق را توان فرا رفتن از بهشت فاطمی ات نیست.

آن وقت که بودی پدر جان پای درد ما را گچ می گرفتی و زخم فراخ دل مان را مرهم عشق خویش می نهادی.

آخر تو که بودی مرز جبهه کفر هم شفاف تر بود و مارا جهاد سهل تر می نمود چرا که در رکاب تو حتی در مقابل نیز کسی را تاب نبردت نبود چه رسد به خنجری از درون!

خمینی جان پس از تو هر که می کوشد تا در کاسه ی قلب بسیجی صدقه مهر خویش را افکند اما آن که را بیعت عشق تو نصییب شد جز با ولایت سیدعلی عقد بندگی نخواهد بست. مارا مقصدی غیر تونیست ای روح خدا.

خرداد 76

 

«لبخند عشق»

شهید...

ای کبوتر حرم کبریایی و ای شقایق به خون آراسته

آن گاه که گلوله کینه خصم، جبین نورانیت را می شکافت و آن زمان که عدو در خیال ، تو را به گودال عمیق کدورت و ظلمت کشانده و در مسلخ عشق، بیجانت می نمود تو، آرام و متین از تارک دنیا بر عرش ملائک حق چشم می دوختی که فرش نور گسترده بودند؛ تا زیباترین لبخند عاشقانه را پیشکش قدومت کنند. خوشا بحال افلاکیان که بوسه مهررا آذین حضورت ساختند.

ای فریاد مظلومیت

ای شهید...

شهریور75

«سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست»

به:منجی جهان بشریت قطب عالم امکان مهدی صاحب زمان(عج)

 

«انتظار عملی»

ای تلالو فروغ امامت ، ای زمزمه هدایت، ای نور درخشان شمس فضیلت، و ای تاج ولایت بیا که تورا انتظار می کشیم.

ای که تیر عشق را نشانی و در جسم شیعه همچوجانی و بر نور چون آسمان، ای مهدی صاحب زمان بیا که قلب تشنگان شراب وصال تو، از «ثبات» فراقت «متزلزل» گشته است.

آقا... بنگر این اسیران در بند دنیا و گرفتاران آفت سرای تمدن را.

اگر فریاد نیاز مارا لبیک نگویی ترسیم که در گرداب تغافل بدل به مرداری متحفن گردیم و آن قدر عفن شویم که فرشتگان لطف تو از آسمان دولتت، بر جبینمان ننگ فراق جاودانه ات را انگ زنند.

مهدی جان بیا و از قید تعض نفس رهایمان ساز.

با تمام وجود به آسمان چشم دوخته ایم و با گوش جان اتظار شنیدن صوتی آشنا و ازلی را داریم. ندای ملکوتی«جاء الحق و زهق الباطل»

در هجر تابناک تو مهدی جان اشک نیز مرثیه حزن فراق را سر داده است. بی شک  اشک گویا ترین بیان را در رثای غم جانسوز جدایی تو نجوا می کند.

ای آفتاب ظلمت سوز طلوع کن.

ای منتقم خون نسل هابیل نظاره کن بر جاده ی سرخ تشیع.

ای تعادل عدالت، نزدیک است کز تماشای شط سرخفام عدل، «فلق» نیز «شفق» آلود شود.

ای آئینه جمال قدسی حق. ای فروغ بارگاه کبرایی؛

در معصیت آباد کشور تمدن،«خداگریزی» فخر اهل عصیان گشته و همچون عصرجاهلیت، سوسمار های رایانه ای خوراک فکری دنیا زدگان شده و با اینهمه هنوز هم آیا زمینه ظهورت فراهم نشده است؟

مهدی جان در انتظار فرج ، پشتمان از کوله بار طعنه دشمنانت خمیده گشته است.

مولا جان... ای نور دل مستضعفین و ای فخر زمان و زمین.

ای میوه باغ رسول الله آجرک الله ای وارث انبیا..

ای گل سرسبد آل طاها نظر بنما به ما.

ای ضامن بقای نسل ولایت. ای کشتی نجات بشریت. ای ساقی می عدالت، ای اقیانوس بی کران رحمت، مارا نیز در تلاطم امواج لطف خویش غرق نما.

ای عصاره ی امامت و ای هادی امت.

ای عشق شهیدان و امید منتظران؛

غمگانه دم از انتظار تو میزنیم در حالی که منتظران واقعی ات  از شوق وصال تو و اجداد گرامی تو در مسلخ عشق بر بالینت سر سجده فروود آوردند.آری شهادت اوج انتظار است.

شهادت رکن اساسی اقامه ی توست ای صلاه عشق.

مهدیا... طوفان عشق تو عرشیان را نیز مجنون کرده است وای بر ما اگر جز با خون خویش طومار انتظارت را امضا نماییم.

انتظار عملی عین شهادت طلبی است.

«اللهم عجل لولیک الفرج»

دی /75

به: شهید قاسم اکبر نژاد

«ساغر وصال»

دلم از هجر یاران کرده یادی                           جنون کربلا در سینه دادی

تو پژواک حدیث عشق بازان                          ز نسل«قاسم» و «اکبر» نژادی

آن شب که پیک غم تحفه سرخ بهار می شد؛

بر تارک آسمان عشق تلالو گمنامی شماره دیگری را ثبت نمودند از نژاد عاشورایی حسین(ع)

قاسم جان:

آن هنگام که کاروان غربت منزل جنون می طلبید

این تنها پای ایمان تو بود که عزم هجر کرد و دامن سبز مادرت را شرف عزت بخشید.

و اینک ما؛

در پی رایحه ی حزن تو به جرعه نوشی ساغر وصال آمده ایم قاسم جان...

بر روح خمودمان نوری از عشق بیفشان.

فروردین 76

به: شهر خون

موج عشق

خرمشهر ای آسمان عنبار گرفته ی تاریخ....

ای بوسه گاه ملائک حق، شرارت آتش ایمان... ای خونین شهر. خمخانه ی خونین تو مقصود دل مهجور عاشقان و مراد حلقوم عطشناک تشنگان باده ی سرخ شهادت است.

ای دست نیایش خاک، ز آستان کبرایی افلاک جرعه ای از ساغر جنون را تحفه ی نگاه شفق بین عشاق گردان.

اینک که نغمه ی نینوایی یاد تو، رخت دنیایی ما برچیده و طنین آهنگ زندانه ات طبع خروش گرمان بر انگیخته، در انتظار طلعت ندای «هل من ناصر» دیگری از افق ولاییحقیم تا نمایشگر زیباترین رقص مرگ شویم.

و ما را چنین باد ... که گیسوی مهر یار را نشانه ی عشق خویش زنیم و شور نینوایی وصال را برپا کنیم که نوای طرب انگیز نی وجودمان را دم عاشورایی حسین(ع) به شور انداخته و... مارا جنین باد.

خرمشهر جلوه گاه غرش رعدآگین عشق است و مسجد جامع آن پادگان ملکوتی لشگر توحید . مسجد جامع علم مقاومت و پیروزی این شهر است و طراوت و آراستگی آن هنوز از رایحه ی حضور «سردار پایداری» شهید محمد جهان آرا است که سرچشمه می گیرد. خرمشهر پیشانی وطن است و مسجد جامع پیشانی بند سرخ آن که نشان مقدس یا زهرا(س) با ترکشهای اصابت کرده بر پهلوی مسجد ثبت گردیده است.

خرمشهر اگر خرم است مرهون صدها قلب بی تپش است که هم آغوش بستر خاک گشته اند...

و این موج عشق است که جاودانه خواهد تاخت.

خرداد 77

«خلیفه الله»

بسیجی ای محصول زراعت حسین( ع)

ای شمع پرفروغ جاده های لغزنده انقلاب

ای آغوش نشین ید روح الله

بسیجی ای ترنم آوای عشق ولایت

ای ذوب کننده ی یخ های بی دردی و ای سوزاننده ی خرمن بی عدالتی

برهوت دل را تنها تصویر آرمان توست که جلا می بخشد.

حسرت اهتزار پرچم سرخت بر بام جهان را هر صبح مرور می کنیم.

که ای کاش نهضت بسیج هرچه زود تر جهانی می شد.

ای کاش جهان، بسیج نهضت می شد.

ای کاش عطر بسیج فضای جامعه را آکنده می کرد و در و دیوار شهر از رنگ خاکی آن، آسمانی می شد.

کاش مجرمین و خائنین بیت المال و خاطیان از حدود الهی  را در دادگاه بسیج محاکمه می کردند.

کاش روسای ادارات به جای جلوس بر «صندلی تکبر» روی «فرش ساده بسیج» می نشستند.

کاش نماز امر به معروف و نهی از منکر به جماعت اقامه می گشت.

ای کاش بسیجی به جرم امر به معروف مواخذه نمی شد.

جبین بسیجی تنها جای بوسه گلوله است نه انگ اغتشاش.

کاش کسی به حزن بسیجی راضی نمی شد و انزوایش را نمی خرید.

کاش همه آنان که به مقامی دنیوی ومادی رسیده اند ارزش جایگاه معنوی بسیجی را درک می نمودند.

کاش...

و ای کاش همگان بسیجی را به چشم خلیفه الله می نگریستند.

السلام علی من اتبع الهدی

 

اردیبهشت76

«در انتظار کلام تو...»

ای جاودانه ترین نغمه تاریخ، ای قاری کتاب خلوص؛

ای اقامه گر صلاه شهادت.

ای شهید... ای ندای ملکوتی حق. ای نفس قدسی رضوان ...

ای باقی ترین بیان، ای شیرین نوا، ای والاترین کلام.

ای سلام جاودانه حق و ای مظهر عنایت الهی...

ای سپیده فلق و ای سرخی شفق؛ از عظمت ایثار توست ای شهید که این زمان هزاران علی در سحرگاه آسمان محراب، «فزت و رب الکعبه» می خوانند.

شهادت رکن اساسی نماز عشق است.

***

کجایی ای شهادت طلب، ای بسیجی ای طلبه ی عشق، ای آنکه «بوی تند» شرنگ جدایی از «بوفلفل» و زهر کشنده فراق شلمچه و داغ دوری از فکه تو را مجنون ساخته است به کدامین سوی خیره ای؟

در چه حالی بسیجی؟ بدان که افلاکیان در معراجگاه، آغوش گشوده و در باغ شهادت را بازگذارده اند...

برخیز و سوار شو، مرکب عشق مهیاست او تا اوج وصال خواهد تاخت.

درنگ جائز نیست... تا رهایی راهی نیست...

باید باهمه وداع کرد تا سریعتر به امام ملحق شد. او پیشاپیش شهیدان ایستاده و منتظر است.

مدیون زهرایی اگر بخوابی بسیجی.

خواب؟آن هم در این یخبندان؟!                                    فنای تورا در آستین دارد!

می دانم دلشکسته ای می دانم که وجودت را حرارت غربت ذوب می کند... اما مگر پدر پیرت دلشکسته و غریب نبود؟ مگر او زهر ننوشید؟

پس تو چرا از نوشیدن جام زهر طفره می روی؟

اگر روزی پشت در سوخته ی خانه رسول الله مادرت با ضربت دشمن دون قامتش خمید، روح الله نیز با ضربه ی قطعنامه – زهراگونه- قد خمیده گشت پس تو چرا قد خمیده نگردی بسیجی...

می دانم از آنانکه «کشتی» ساده و بی ریا و نوح گونه خمینی را رها کردند و به «قایق» زیبا و خوش نما اما«بی ناخدا» و شکسته«تمدن» پناه بردند گله داری...

اما مگر نمی خواهی که تار مخوف عنکبوتانی را که تنیدن هرچه بیشتر در کنج دنیای توسعه زده را بر راه حق تو ترجیح داده اند پاره نمایی؟

مگر نمی خواهی که کرمهای فربه و تن پرور باتلاق رفاه و تجمل که آرمانهایت را پایمال ساختند نابود کنی؟

بسیجی ای آخته ی رهبر؛ حلقوم شیاطین «ولایت گریز» را در خون کش آنان که کورند و نمیبینند ملت بسیجی مان را که مشروعیت حاکمیت خویش را مرهون ولایت است و برآنند تا رهبر را وامدار اعتبار مردم نشان دهند باید بدانند با که طرف هستند.

بسیجی ای کربلایی مزاج!

مگر نینوای خوزستان را از یاد برده ای آن ایام را که چشمانت با دیدن حماسه های هویزه و خونین شهر و شلمچه هر روز«غسل شهادت» می نمود.

دلت آیا برای عطرخوش جبهه تنگ نشده است؟

نمی خواهی به یاد شهیدان، مرثیه حزن انگیز فراق را فریاد نمایی؟

یکبار دیگر دیدگانت را در کوثر زلال معرفت شستشو ده...

تو پرچمدار فرهنگ شهادتی. فرهنگی که نه زائیده تمدن است و نه محصول گذشت زمان تو میراث دار«ارزش» ایثارگری نسل ها بیلیان هستی.

بسیجی ؛ سکوت تا به کی...؟

دی/75

به سید شهیدان اهل قلم

کدامین حلقوم؟!

سلام سید!

سلام برتو ای جوهر عشق قلم ولایت ، کالبد هنر مردان خدا، ای روح تعهد هنر... شاید تو هم مانند خیلی ها از رویت این چند سطر تراوش سیاه قلم کج اندیش ما آن هم در این زمان متعجب شده باشی ولی می دانم که فرقی است بین تعجب تو با دیگران؛ چرا که تعجب تو حیرتی است تو دم با خرسندی و دیگران اما...

اصلا مگر ما گنهکاران هیچ گاه برای ارتکاب معصیت دنبال مناسبتی بوده ایم که حال در تجلیل از تو و امثال تو چنین کنیم؟

بگذریم.

سید جان! ما را از شهادتت ملالی نیست و نیز از بی خبر رفتنتو ولی هنوز بیخ گوشمان طنین می اندازد نغمه آن حنجره ای که گفت:« سیداگر به اوج مقام نیز رسد ضعفای پایین تر  از خود را فراموش نخواهد کرد و می دانیم که چنین است... اما تو ای راوی فتح خون لااقل فروغ امید وصال را تا ابد در قلبمان جاودان کن آنچنان که خود بر شانه های شهادت به معراج رسیدی.

سید جان! به دوستانت بگو که لااقل عصر هر پنج شنبه فاتحه ای نثارمان کنند شاید که روحمان طراوت ازلی خویش را باز یابد.

***

نمی دانم وقتی امروز به اوضاع فرهنگی جامعه سابق خود می نگری چه حالی می یابی حال تو را که می بینم «آه» مخصوصی نیز از طرف شما می کشیم

سید جان! تبلیغات گسترده «کولرخمینم» برای نصب در کانون گرم خانواده ها را که دیدیم یقین حاصل نمودیم که سر انجام بر اثر ارتباط نا مشروع با فرهنگ غرب، ارزش های ما هم دچار ایدز فرهنگی شده اند.

سید جان امروز برخی از منادیان «اسلام ناب آمریکایی» و مدعیان برتری «هویج» بر«بسیج» از حساب قاب عکس شهدا نیز «اختلاس وجهه» می نمایند و آنان که چنین می کنند آیا از تحریف فلان نامه ات نیز واهمه ای دارند؟

با ایجاد« مناطق آزاد علمی» وتاسیس فروشگاههای «رفاه فرهنگی» سبد های مملو از تغافل و خموشی را به « ارزش جویان» «اشانتیون» می دهندو ...

سید جان؛ نفیر انزجارتو از کدامین  حلقوم بر میخیزد؟

فردین/75

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مادر شهیدان نجاریان

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۶ مهر ۱۴۰۰، ۰۲:۳۶ ب.ظ

ام البنین زمان ما + عکس

 

یکی از جلوه های ماندگار از بانوان حماسه آفرین و تاریخ ساز مازندارن، خانم خورشید حاجی شمس، مادر شهیدان شیخ عباس، مهدی، احمد و محمود نجاریان در شهر امیرکلا است.

هر بار که خبر شهادت یکی از پسرانش را می آوردند، الحمدلله می گفت. کسی از مادر این چهار شهید چیزی جز ما رأیت الا جمیلا نشنید.

می گفت: ما باید همانند حضرت ابراهیم علیه السلام، فرزندانمان را در راه خدا قربانی کنیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پاسداری از ارزشهای دفاع مقدس

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۶ مهر ۱۴۰۰، ۰۲:۲۲ ب.ظ

 چگونه از ارزش‌های دفاع مقدس پاسداری کنیم

سید منصور امامی میبدی

این نگرانی‌ هم اکنون تبدیل به یک مساله اجتماعی شده است پس مساله ما نحوه برخورد با این مساله اجتماعی است! در اینجا بین عارضه و مساله ما نحو برخورد با این مساله می‌بایست تفکیک قائل شویم زیرا در بسیاری از موقعیت‌ها نه تنها مردن عادی بلکه کارشناسان اجتماعی نیز ممکن است این دو را با یکدیگر اشتباه بگیرند. «تب» یک عارضه است که حکایتگر و نشانه یک مساله (عفوت ریه) می‌باشد.تلاش برای این باشد حساسیت‌ها و نگرانی‌ها بجای آنکه متوجه «عارضه» بشوند بر «مساله» متمرکز شوند. این امر لازمه‌اش این است که آسیب شناسی اجتماعی وارد مرحله کار علمی و کارشناسی شده و از دخالت سلیقه‌هاآزادشود.امید آن داریم تا در مقاله حاضر مصداقی از فرآیند معقول چرخش از عارضه به سوی مسئله را به نمایش بگذاریم.هم اکنون قشر عظیمی از ایثارگران نگران و درگیر دو مساله حیاتی هستن که هر دو ماهیت فرهنگی دارد:

-چگونه ارزش‌های فرهنگی متبلور شده در دوران دفاع مقدس را حفظ کنیم؟
-گروه‌هایی که حامل این ارزش‌های هستند چگونه علی‌رغم فشارهای اجتماعی مجددا وارد صحنه‌های فعالیت اجتماعی شوند بنحوی که به یک نوپیدایی اجتماعی مطلوب ختم شود. یعنی هم ارزشها در وجود آنان کمرنگ نشود و هم اینکه بتوانند این ارزشها را در سطح جامعه اشاعه دهند. زیرا رابطه حاملان ارزش‌ها با ارزش‌های مورد نظر مانند رابطه آینه است با تصویر. لذا سرنوشت این گروه‌های بزرگ اجتماعی با سرنوشت سرمایه و داراییارزشمند آنان به هم گره خورده است.برای یافتن پاسخ‌های مناسب ابتدا ادبیات مربوط به مفاهیم ارزش، ارزش اجتماعی و ارزش‌های دفاع مقدس را مرور می‌کنیم. سپس مباحث نظری مطروحه در علوم اجتماعی را با توجه به زمینه‌های موجود در جامعه ما که از طریق تجربیات ممتد حاصل از مشاهده همراه با مشارکت با قشر رزمنده و ایثار گر فراهم آمده است مورد بررسی و گزینش قرار می‌دهیم.
قبل از هر چیز رویکرد انتخابی نیز باید معین شود زیرا بحث از ارزشها یک بحث فرهنگی است و برخی از جامعه شناسان معتقدند اصولا فرهنگ قابل برنامه‌ریزی نیست. بر این مبنا سخن از چگونگی حفظ و حراست از ارزش‌ها امری بی‌معنا و دخالت بی‌حا در غیر مفید در روند طبیعی تکامل فرهنگی جامعه است. در این رابطه ما معتقدیم فرهنگ، برنامه‌پذیر است زیرا یک مقوله زمینی و سیاخته دست بشر است. منتها نوع برنامه زیری در این مقوله باید بلند مدت و میان مدت باشد. نهایت اینکه به عنوان یک حداقل در ارتباط با «زمینه‌های فرهنگی» می‌شود برنامه‌ریزی کرد یعین زمینه سازی و تسهیل حرکت فرهنگی جامعه به سوی اهداف معین.
نکته دیگر اینکه آیا مقوله پاسداری و حراست از ارزش‌های فرهنگی مخصوص جامعه تفکیک نشده و کودک و نابالغ است یا شامل حال جامعه مدنی و بلوغ نیز می‌شود؟بدیهی است در جوامع بدوی و تفکیک نشده میزان انسجام نظام فرهنگی فوق‌العاده بالا است لذا تعامل فرهنگی با محیط بیرون بسیار اندک است و در چنین شرایطی سخن از حفظ و حراست عناصر فرهنگی جایگاه ندارد لذا این مبحث در جوامع مدنی و تفکیک شده معنای بیشتری دارد اما این حفظ و حراست منحصر در ساختار حکومتی نبوده و نقش آن محوری نیست. نقش مهم را در اینجا نظارت هنگانی و نظارت نخبگان فرهنگی و فرهیختگان و اندیشمندان برعهده دارند. وظیفه حکومت در این جوامع حمایت از روند‌های مثبت فرهنگی، زمینه سازی برای رشد فضایل انسانی و ارائه خدمات پایه در حوزه فرهنگ و هنر و آموزش است.2- در اینجا موضوع مورد بحث این است که ارزشها دفاع مقدس که در عنوان مقاله مد نظر قرار گرفته‌اند چیستند و ویژگی‌ آنها چیست؟ از آنجا که معتقدیم ارزش‌های معنوی و فرهنگی دفاع مقدس در جامعه ما به سطح «ارزش اجتماعی» ارتقاء یافته‌اند ابتدا به طرح تعریف و ویژگی‌های ارزش اجتماعی می‌پردازیم.ارزش‌هیا اجتماعی از دیدگاه متفکرین علوم اجتماعی مقیاس یا امری است که: مورد اعتنای جامعه قرار دارند.2- بعنوان ملاک ارزیابیط هدف‌ها و اعمال افراد یا گروه‌ها پذیرفته شده‌اند. اساس اعطاء پاداش و کیفر می‌باشند. خاصیت التزام کنندگی دارند. بعنوان معیارهای عمل می‌کنند که غایت و اعمال بوسیله آنها انتخاب می‌شود.ارزش‌های دفاع مقدس مانند ایثار، شهادت طلبی و خداخواهی و خطرپذیری هر چند ارزش دینی عقلانی و عاطفی هم هستند اما تبلور و وجه غالب آنها از نوع ارزش اجتماعی است خصوصا در سال‌های میانی و پایانی دفاع مقدس که این ارزش‌ها شکل شفاف‌تر و عینی‌تر بخود گرفتند و تا اعماق‌لایه‌های اجتماعی و دورترین مناطق جغرافیایی حتی روستاهای دوردست گسترش یافتند. از طرفی این ارزش‌ها محصول مشارکت در حل یک مشکل اجتماعی (جنگ) بوده‌اند نه یک مشکل فردی یا گروهی.در چهارمین سمینار بررسی دفاع مقدس تعریف و ویژگی‌های این ارزش‌ها به صورت زیر ارائه و جمع‌بندی گردیدارزش‌های دفاع مقدس تجلی ریاضت کشانه و متاثر از شرایط جنگی ارزش‌های مذهبی و ملی است که ملت ایران، تحقیق آنها را در قالب انقلاب اسلامی آرزو کرد و دارای پنچ ویژگی هستند: این ارزشها دارای جنبه عینی‌اند. عمدتا ریشه در گذشته ملی و مذهبی ما دارند. طی دوره معینی (جنگ) تجسم یافتند. ارزش‌های دفاع مقدس به طور خاص و آرمانی در اقشاری تجسم و تبلور یافت که بیشترین ارتباط مختارانه را با جنگ بر قرار کردند. این ارزش‌ها درافراد حامل بار معرفتی خاص هستند.لازم به توضیح اسن که همانگونه که اصول اخلاقی مانند عدالت خواهی، احترام به دیگران و خدمت به خلق حنبه عینی و عقلاتی دارند و ارزشهایی نسبی و رابطه‌ای و موقعیتی و صرفا ذهنی نیستند، ارزش‌های دفاع مقدس نیز که از همین سنخ م‌باشند نیز حبنه عینی دارند. البته این عینیت به معنای سلب کامل جنبه‌های ذهنی این ارزش‌ها نیست. به هر حال قضایای ارزشی هر چند جنبه عاطفی هم دارند اما می‌توان آنها را مورد بررسی عقلانی قرار داد.از آنجا که ارزش‌ها از هر نوع و دسته‌ای که باشند زیر مجموعه‌ای از فرهنگ یک جامعه می‌باشند ناگزیر برای شناخت مکانیزم شکل گیری و اعتلا ارزشها و شیوه‌های گسترش و تعمیق آنها باید فرهنگ و ویژگی‌های آن را دقیقا بشناسیم وگرنه در اختیار راهبردها و ابزار‌های مناسب به بیراهه خواهیم رفت. حاملان ارزش‌های فرهنگی علاوه بر شناخت فرهنگی علاوه بر شناخت فرهنگ و ویژگی‌های آن سازگار نظام فرهنگی را نیز باید بشناسند تا صحنه تعامل فرهنگی را با صحنه تعامل فرهنگی را با صحنه تعامل سیاسی اقتصادی و نظامی خلط نکنند.
برای واژه فرهنگ حدود چهارصد تعریف ذکر شده است که تعریف ذیل شاید کاملترین و بهترین تعریف موجود می‌باشد: «فرهنگ نظامی است متشکل از سه بعد مادی سازمانی و معنوی که دارای اجزایی شامل باورها و اعتقادات اررزش‌ها، هنجارها، نهادها، هنرها، دانشها، ابزار و سایل و کالاهای مصریفی، گنجینه‌های فرهنگی و ... است و اکثریت بالایی از یک گروه یا جامعه در آن مشترک‌اند و به طور اکتسابی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.ویژگی مقوله‌های فرهنگی با توجه به تعریف فوق و سایر تعاریفی که به دلیل رعایت اختصار ذکر نکردیم عبارت است از: فراگرفتنی بودن- قابل انتقال بودن- تحول پذیر بودن- غیر محسوس بودن- انسانی و اجتماعی بودن- تعامل آرام و دراز مدن داشتن با زمینه‌های داخلی ارتباط داشتن و عدم وجود اجتماع نظر بین مردم و نخبگان جامعه در زمینه مصادیق آنها پیچیدگی و متعارف نبودن مسائل و ادراکات فرهنگی و سر و کار داشتن با بخش‌های سازماندهی نشده محیط.همانگونه که ملاحظه می‌شود نگرانی پیرامون حفظ ارزش‌ها و مواریث فرهنگی و نگرانی بی مورد نیست زیرا مواد خام تهاجم فرهنگی در دل تعریف فرهنگ نهفته است! اگر سیال بودن و تحول و انتقال اصلی ما می‌بایست این باشد که حال که تحول فرهنگی دلسوز و خودی می‌تواند بگونه‌ای زمینه سازی کنند که جریان تحول به سوی ارزش‌ها عمل کند؟ شیوه‌های فرهنگی ما چگونه باشد که در مقابل سیل خروشان تبادل اطلاعات و ایده‌ها و جب مسلمی بنام تحول فرهنگی به عبث مقاومت منفی نکنند بلکه فعالانه وارد عرصه شده و با تکیه بر پیشینه‌ها و موریث گرانسنگ اسلامی و ملی حریان رذا در بستر نیازهای خود یهدایت و مسابقه را با حضور رقیب به پیروزی ختم نماید؟آنچه که نا را به سوی نیل به استخراج شیوه‌ها و ابزارهای متناسب و معقول هدایت می‌کند نخست تامل در خصیصه‌های ذاتی و ساز و کار فرهنگی است و دیگری دقت نظر در تعالیم عالیه اسلام پیرامون تعلیم و تربیت. لذا قبل از پرداختن به راهکارها و شیوه‌های اساسی هر چند در کمال اجمال ون اختصثار نیم نگاهی به اصول و مبانی تعلیم و تربیت در اسلام می‌افکنیم.بعقیده صاحبنظران تعلیم و تربیت اسلامی سه اصثل کلی در نظام تربیتی اسلام به عنوان محور حرکت انسان مشخص شده است: اصل کمال خواهی و تحول نفس و تکیه بر انگیزه‌های درونی اصل اختیاز حریت، عزت، شناخت و انتخاب اصل حقیقت جویی و تعقل و تفقه
اکنون با الهام از این سه اصل نورانی اسلام و در همین چارچوب و فضا و راهکارهای اسای و کلان فرهنگی اجتماعی به منظور گسترش و تعمیق ارزش‌های دفاع مقدس می‌پردازیم: ارزش‌هی دفاع مقدس با توجه به جاذبه و عمق خاصی که دارند می‌توانند در فضای جدید با القابی مناسب وارد عرصه گفتمان فرهنمگی بشوند و این ارزش ها بدلیل عناصر قدرتمند و قابل جذبی که دارند برای ماندن و عمق یافتن و درونی شدن باید لزوما وارد فرآیند «اشاعه فرهنگی DILUTION» بشوند. عناصری را وام بدهند و عناصری را وام بگیرند وگرنه نه تنه پذیرفته نمی‌شوند بکه قیمت‌گذاری نیز نمی‌گردند. حاملان ارزش‌های معنوی نباید در عیر پرهیز از ورود به مزایده کالاهای فرهنگی انتظار خرید و فروش داته باشند زیرا قیمت گذاری مقوله‌ای نسبی و مقایسه‌ای اسن هر چند که اصل نیازهای فطری فرهنگی به قوت خود باقی باشد. حاملان ارزش‌های فرهنگی باید به این نکته توجه کنند «انتقال فرهنگ عین حیات فرهنگ است». و همچنانکه در تعریف ملاحظه شد انتقال مقوم تعریف فرهنگ بخشی از آن است پس حاملان ارزش‌های معنوی بدون هراس و وحشت از استحاله فرهنگی خود و بدون اینکه خود را گروه حاشیه‌ای بدانند و بدون اینکه خود را دست کم بگیرند می‌بایست فعالانه در جریان اشاعه فرهنگی دخالت کنند و صد البته متوجه باشند که جریان اشاعه یک جریان دو سویه است. پیچیدگی تغییرات فرهنگی در همین نکته است که تعادل موجود همیشه به وسیله عوامل خارجی به بی آدابی بحران بی‌سازمانی رهایی و تفرد می‌رسد و اینم پروسه در نهایت به سازگاری و شکل گیری یم تعادل جدید منتهی می‌شود. بنابراین ورود عناصر فرهنگی غیر خودی که تعادل موجود را به هم می‌زن و بعضا ممکن است ناخوشایند باشد در نهایت پس از تعامل با ارزش‌های متعالی ارائه شده توسط ما می‌تواند به یک تعادل مجدد و جدید برسد. بنابراین هم غنای ارزش‌های مورد نظر در تعامل است و هم اصل حیات آنها در گروه ورود به عرصه تحول است و گریزی از آن نیست.
همچنانکه می‌دانیم غنا ئو تعالی تمدن بزرگ اسلامی که از قرن دوم و سوم تا قرن پنجم و ششم هجری شاههد اوج گیری آن هستیم و در نتیجه جذب عناصر مثبت تمدن‌های همجوار ایرانی، مصری، یونانی، هندی، چینی و ... حاصل آمد. این مهم از طریق تماس فرهنگی فتوحاتئ ترجمه کتب و آثار علمی در بین الحکمه و دارالترجمه‌ها گفتگو و مناظرات بین الادیان مسافرت‌های علمی سیستم آموزشی استاد شاگردی و دهها فرآیند تعاملی فعال دیگر به دست آمد.این نتیجه مطلوب و شگرف محصولات قوت ارگانیسم فرهنگ بود که در نتیجه حضور معنوی ائمه اطهار و پیشوایان دین و حاکمیت فرهنگی قران و سنت پیامبر در قلوب اقشار جامعه فراهم آمده بود.همچنانکه اگر ارگانیسم فرهنگ را در برابر میکربهای مهاجم تقویت کنیم این ارگانیسم خود فعالانه وارد تعامل با عنصر خارجی و دفع آن می‌شود در جامعه امروز نا نیز چنانچه ارگانیسم فرهنگ را قوی کنیم و برنامه‌ریزیهایی برای توقیت زمینه‌های فرهنگی داشته باشیم در جریان اشاعه طرف پیروز خواهیم بود. توضیح اینکه در بسیاری از مواقع در هر دو طرف جریان اشاعخ فرهنگی پیروز خواهیم بود و از منافع آن بهره‌مند می‌شوند مثلا حاملان ارزش‌های معنوی دفاع مقدس می‌توانند در این جریان ابزاری را از کشورهای پیشرفته صنعتی بگیرند (مانند نظم- دقت- وقت شناسی- کار گروهی) و ارزش‌های معنوی را وارد این فرآیند کنند. البته این امر در صورتی میسر است که از ما یک دستگاه نظری برای ارائه چارچوب کلان این ارزشها نیز برخوردار باشیم که به حمدالله مواد خام عقیدتی آن در قالب آموزه‌های دینی فراهم است و می‌بایست به تناسب مخاطبان حدید بازنویسی و بازآفرینی شود.از رف دیگر باید ملاحظه نمود که در جریان جذب عنصر فرهنگی و ارزشی از ابزارهای غیر فرهنگی نیز نباید استفاده شود. آنچه که در این عرصه کشتری دارد «سخن اجتماعی شده» است مانند پرسش- پاسخ و ... و مواردی از قبیل پرخاش و طرد و ... نه تنها حریان گفتگو و تعامل فرهنگی را مخدوش می‌کند بلکه تا مدت‌ها این روند را دچار وقفه و بی اعتمادی و رکود خواهد کرد)توجه به مفهوم جدال احن در اسلام(
شهید مطهری در این باره می‌فرمایند« ترس و ارعاب و تهدید در انسان‌ها عامل تربیتی نیست. یعنی استعدادهای هیچ انسانی لرا از راه ترساندن زدن ارعاب و تهدید نمی‌شود پرورش داد همانطور که یک عنچه گل را نمی‌شود به زور به صورت گل درآورد مثلا غنچه را بشکنیم تا گل ششود یا نهالی را که به زمین کرده‌ایم و می‌خواهیم رشد بکمند با دست خودمان بگیریم و بزور بکشیم تا رشد بکند. رشد آن به کشیدن نیست. اعمال زور در آنحتا مفید نیست... در تربیت انسان‌ها هن ترس و ارعاب عامل پرورش نیست.
بدین منظور فضای فرهنگی کشور می بایست در اختیار نخبگان فکری قرار گیرد نه نخبگان ابزاری (فعالین) تا بتوانند این ساز کار پیچیده را به سامان رساند. همچنانکه شاهد بودیم در یک مقطیع تاریخی از تاریخ معاصر ایران امام راحل (ره) به عنوان یک نخبه فکری و فرهنگی توانستند
بگونه‌ای حرکت فرهنگی را سامان دهند که تمام آسیب‌های موجود فرهنگی اجتماعی را دور بزنند. شیوه منحصر به فرد ایشان روشنگری پیرامون مبانی معرفت دینی و آنهم آن چنان قدرتمند و شفاف که بدون واسطه به یک نظارت اجتماعی قوی ختم شد که محصول آن نیز تضامن اجتماعی در پیشبرد اهداف مقدس انقلاب اسلامی بود. شیوه‌هایی از این دست در صورتی قابلیت اجرا دارند که اقتدار فرهنگی خود را دست کم نگیریم. بدانیم که چه داریم و چگونه باید از ثروت‌های فکری- فرهنگی خود استفاده کنیم. خود‌باختگی و انفعال در جریان تحول فرهنگی محصول جهل ما نسبت به سرمایه‌های خودی است. بفرمایش حضرت علی(ع): الجاهل بقدر نفسه یکون بقدر غیره اجهل. آنکس که نسبت به سرمایه‌های خود جاهل است نسبت به ارزش سرمایه دیگران جاهل تر است.با بهره‌گیری از این دیدگاه و تلاش در راستای آن و دقت در ساز و کار پیچیده و فرهنگ است که قطعاً‌ نه از اقتباس عناصر فرهنگی مثبت بیگانه می‌هراسیم و نه از وام دادن عناصر مثبت فرهنگی خودی. از برخورد مکانیکی با مسایل فرهنگی پرهیز خواهد شد و توجهات به اصل مساله معطوف می شود نه عارضه. در چنین شرایطی مبارزه ما نیز مبتنی بر «پیش بینی و کنترل» خواهد بود. در این مقطع فرهنگی از تاریخ انقلاب اسلامی به «غرب شناسی»است. فرآیند این مطالعه در دل خود چهار گام اساسی را طلب می‌کند: شفاف‌تر نمودن چارچوب‌های نظری در حوزه فرهنگ
. شناخت ویژگی‌های فرهنگی بومی، ارزش‌های معنوی خودی و فرهنگ‌های بیگانه
. مقایسه ویژگیها و مظاهر ارزش‌ها و فرهنگ خودی با ارزش‌های بیگانه. اصلاح فرهنگی و تثبیت باورها و ارزشهای درست برای تمام کسانی که به حق نگران حفظ ارزشها هستند تلاش برای پیمودن این چهار گام در حوزه اندیشه و رفتار اجتماعی، مصداق بارز«رفتار توسعه یافته» از سوی حامیان و حاملان این ارزشهاست یعنی یک رفتار عقلانی معطوف به هدف. رفتاری که حتی در یک مقطع زمانی میان مدت نیز می‌تواند آثار و نتایج پربار خود را نشان دهد و ما را به دست پر و عزتمندانه وارد گفتمان فرهنگی با عناصر فرهنگی غیر خودی کند.در چنین شرایطی و با طی گامهای فوق حتی اگر رقیب (دشمن) از طریق فشارهای تبلیغاتی و سیاسی و اقتصادی جریان اشاعه فرهنگی را دستکاری و تبدیل به تهاجم فرهنگی کند می‌توان به قوت و قدرت بنیانهای فرهنگی خودی اعتماد کرد. جالب اینجاست که در چنین حالتی نیز تنها دارای ما برای مقابله با تهاجم فرهنگی همان ارزشهای ملی و مذهبی خواهد بود. این وضعیت اگر رقیب(دشمن) ارزش  را ارائه نماید ما باید ارزش  را به میدان بیاوریم و چنانچه ارزش  طرح کند ما ارزش  را ارائه خواهیم نمود. در این وضعیت نیز نه تنها اشکال انفعالی برخورد اجتماعی(انزوا- پرخاشگری) مثمر ثمر نخواهد بود بلکه نیروهای خودی باید صحنه تعامل فرهنگی را با طرح پی‌در‌پی سرمایه‌ها و آموزه‌های فرهنگی خودی به بیرون از نظام ارزشی خود بکشانند. به تعبیر حضرت علی(ع) فوالله ما غزی قوم قط فی عقر اردهم الا ذلوا ...
بخدا سوگند هیچ قومی در درون سرزمین خود با دشمن رو در رو نشد مگر اینکه خوار و ذلیل گردید.
در خاتمه این بخش از مطلب بی  مناسبت نیست به نمونه‌هایی از برخورد مسلمانان و جامعه اسلامی با جریان«اشاعه فرهنگی» و فرهنگ پذیری اشاره کنیم:
 
فرهنگ پذیری شکلی از تغییر فرهنگی است که در اثر سلطه سیاسی یا نظامی یک کشور بر کشور دیگر نظام فرهنگی متعلق به کشور غالب که از طریق استعمار یا پیروزی در جنگ یا مهاجرت وسیع سیطره یافته است به سرعت و در حد وسیع عناصر فرهنگی خود را در کشور دیگر رواج دهد.

بنابراین متوقع است که در عصر سلطه مغول‌ها یا ترکان سلجوقی بر ایران اسلامی فرهنگ پذیری رخ دهد. در حالی که ایران اسلامی توانست با برخورداری از دستمایه‌های قوی فرهنگی و فکری از وقوع چنین فاجعه‌ای جلوگیری نماید و فرهنگ نظام غالب را در خود هضم نماید و این دو قوم غالب را به آداب ایرانی- اسلامی مودب نماید!
2-
مرحوم شهید مطهری(ره) اثر ارزشمندی دارند بنام خدمات متقابل اسلام و ایران. همچنانکه عنوان این اثر نشان می‌دهد پیش فرض استاد شهید این است که در جریان تغییرات فرهنگی ک در اثر تماس مستقیم تمدن نو‌پای اسلامی قرن اول هجری با تمدن ایرانی رخ داد، هر دو طرف جریان تعامل فرهنگی برنده شدند(خدمات متقابل) بنابراین لزوماً یک طرف برنده و یک طرف بازنده نخواهیم داشت بلکه به تعبیر صاحبنظران «تئوری بازی‌ها» این بازی می‌تواند«غیر مجموع صفر» باشد و هر دو طرف از طریق اقتباس عناصر مثبت فرهنگی طرف دیگر می‌توانند برنده شوند. نمونه برخورد منفی مسلمانان با تماس فرهنگی نیز حمله و ویرانی کلسیای«قیامت» در بیت‌المقدس در سال 1010 میلادی بود که به دستور «الحاکم» خلیفه فاطمی رخ داد. این کلیسا نزد مسیحیان بسیار مقدس و دارای شان خاصی بود. همین برخورد نامناسب یکی از علل آغاز جنگهای صلیبی است که سه چهار قرن ویرانی و کشتار و عقب‌ماندگی برای مسلمانان ببار آورد. عامل دیگر وقوع جنگهای صلیبی ممانعت سلاجقه شام از رفت‌و آمد آزاد مسیحیان جهت زیارت اماکن مقدسه‌شان در بیت‌المقدس بود آنهم در شرایطی که روحانیون مسیحی شایع کرده بودند که ظهور مسیح نزدیک است.

4-
ارزش‌های دفاع مقدس در طول سالهای جنگ یک فرآیند«جذب و ارتقاء» را طی نموده‌اند. این ارزش‌ها در روزهای اولیه آغاز جنگ عمدتاً ارزش های فردی بوده‌اند. در سالهای آغازین دفاع مقدس به صورت ارزش‌های گروهی(گروه رزمندگان) ارتقا یافته‌اند. سپس با تعمیق و گسترش پیام شهدای دفاع مقدس و نفس گرم امام راحل (ره) و سایر عوامل دیگر به سطح«ارزش اجتماعی» و در نهایت «ارزش‌های ملی و مردمی» رسیده‌اند.


ارزش‌های ملی و مردمی

ارزش‌های اجتماعی

ارزش‌های گروهی

ارزش های فردی

در این فرآیند ارتقاء:

-
درجه وضوح ارزشها بالا می‌رود،

- التزام کنندگی آنها تقویت می‌شود.

-
عمومیت و فراگیری ارزشها ارتقا می‌یابد.

-
میزان توافق بر ارزشها بیشتر می‌شود و تعداد بیشتری از مردم این ارزشها را می‌پذیرند.

حال چنانچه نظام تبلیغی کشور یا حاملان ارزشها، این ارزشها را منحصراً به گروه رزمندگان نسبت دهند(طرح انحصاری ارزشها) دو مرحله بازگشت به عقب خواهیم داشت و روند معکوس تنزلی آغاز خواهد شد و در نهایت به نقطه ‌ای خواهیم رسید که واقعاً‌ تبلور ارزشها منحصر در گروه رزمندگان خواهد شد.

یکی از تعابیری که امام راحل(ره) فراوان از آن استفاده می‌نمودند لفظ«همه شما ملت» بود. حضرت امام «ره» از طریق ارتقا ارزش‌ها به سطح ملی و مردمی تلاش داشتند الگوهای شایع رفتار اجتماعی تولید کنند و در این راه کاملاً موفق و پیشتاز بودند.

راهبرد دیگر برای جلوگیری از تشدید روند معکوس یاد شده، زمینه سازی برای بالاتر رفتن «شان اجتماعی» ایثار‌گران است.

به همان میزان که شان اجتماعی ایثار‌گران و بسیجیان بالا می‌رود. نقش آنان یعنی انتظارات جامعه و رفتار مورد انتظار از آنان نیز ارتقا می‌یابد. بدیهی است نقش اجتماعی یک بسیجی که دارای مدرک سیکل است با نقش اجتماعی یک بسیجی با مدرک دکتری و سمت استادی دانشگاه با احتمال بیشتری بالاتر و موثرتر خواهد بود.

بنابراین به همان میزان که فعالیت موسساتی که وظیفه ارتقا و آگاهی و توانایی ایثار‌گران را بعهده دارند گسترده‌تر و بهینه‌تر می‌شود.، فرآیند جذب ارزشهای دفاع مقدس، سرعت و عمق بیشتری خواهد گرفت.

5-
ارزشها برای عمق و باروری خود نیازمندند که «اهمیت» پیدا کنند. بدین منظور مبانی عقلانی این ارزشها می‌بایست تبیین و ارائه شود. به همان میزان که درجه وضوح ارزشها بیشتر می‌شود، درجه وضوح بخشی آنها نیز ارتقا می‌یابدتجربه در شکل گیری ارزش‌ها و از جمله ارزشهای دفاع مقدس نقش دارد. مثلاً این گزاره که : «ایناثر و از خود‌گذشتگی در راه آرمانهای اسلامی و ملی خوب است» دارای بار تجربی و عینی است. تجربه نیز خود دو جنبه دارد:

جنبه احساسی و عاطفی   2- جنبه عقلانی

متاسفانه عمده توجه نظام تربیتی و تبلیغی ما متوجه جنبه احساسی و عاطفی تجربیات و ارزشهاست در حالی که تکیه به جنبه‌های احساسی در محیط‌هایی که توجیه عقلانی را می‌پسندد اثرات منفی بر جای خواهد نهاد.

راه دیگر برای اهمیت پیدا کردن ارزشهای دفاع مقدس این است که حرکت و جهت گیری دستگاه تربیتی به سمتی باشد که مدعیان و حاملان این ارزشها خود بر گردان عینی ارزشها باشند. آنها خود مانند یک تابلو نقاشی زیبا که عینیت دارد، جاذبه‌های معنوی دوران جنگ را در روح و جان نسل جدید منعکس نمایند.
- باور پذیر کردن ارزش‌های دفاع مقدس از دیگر راهبردهای ضروری برای اشاعه و تعمیق آنهاست. این ارزشها نباید بیش از حد تبلیغاتی شوند و بار فرهنگی خود را از دست بدهند. متولیان تبلیغات ممکن است تمایل داشته باشند که از قهرمانان و اسوه‌های دفاع مقدس، شخصیت‌های افسانه‌ای بسازند که در آن صورت این شخصیت‌ها قابل الگو‌سازی و الگو پذیری نخواهد بود. هر چند با بهره‌گیری از عواطف و احساسات بی شائبه مردم جیب عده‌ای از نظر مادی پر خواهد نمود.

دستگاه تبلیغی ما باید این وسواس را بخرج دهد که ارزشهای دفاع مقدس، تبلیغات جلوه نکنند. برای دریافت کننده خصوصاً نسل جوان مناسب و باور کردنی باشند با در نظر گرفتن ایده‌آل‌ها و زمینه‌ها و علایق او تنظیم شوند ساده و بدون تناقض باشند و با شرایط ملی محلی مطابقت داشته باشند.

 
برنامه ریزان و نخبگان فرهنگی و هنرمندان کشور می‌توانند از طریق طراحی نمادهای بدیل و جایگزین، نمادهای زیبا و کارآمد دفاع مقدس را حفظ نمایند. این فرآیند طراحی و اشاعه در نمادهایی که امکان بهره‌وری و اشاعه آنها به همان صورت که در عرصه جنگ بوده است وجود ندارد، کاربرد مهم‌تری دارد. علائم، نشانها، قهرمانها، داستانها، زبان مخصوص و سایر نمادهای موجود می‌توانند بازآفرینی فرهنگی شوند در عین حالی که تقدس آنها بر جای مانده و حتی افزایش یابد.این دستاورد در صورتی حاصل می‌شود که این فرآیند با دقت و وسواس طی شود و روح نمادها در بازآفرینی محفوظ بماند. آیا متولیان فرهنگی ما تاکنون برای مثال بفکر این نیفتاده‌اند که با بازآفرینی نمادی چون «چفیه» شاید بتوان دهها نماد زیبا و دوست داشتنی مشابه آن متناسب با الگوی لباس نسل جدید طراحی و اشاه دار بگونه‌ای که رگه‌هایی از نماد اصلی در نمادهای بدیل باقی بماند تا یادآور دوران حماسه و ایثار باشد؟


 از دیگر راهکارهای گسترش و ارتقاء ارزشهای دفاع مقدس، زمینه سازی بمنظور اعطاء نقش‌های بالاتر فرهنگی به حاملان این ارزشهاست. امروزه نقش«واسطه‌های فرهنگی» یعنی نقادان،‌ روزنامه نگاران، ‌روشنفکران و ... نقشی بسیار تعیین کننده است. در شرایط فعلی ایفای این نقش توسط ایثارگران عرصه‌های دفاع مقدس در کنار سایر افراد و گروههای اجتماعی که این نقش واسطه گری را بعهده دارند امری مناسب و مطلوب است. آنان می‌توانند یک حلقه واسط قوی بین تولید کنندگان فرهنگی(دانشمندان- هنرمندان- نویسندگان و...) و مصرف کنندگان کالاهای فرهنگی(جامعه) باشند. از طرفی از نظر اجتماعی این عناصر فعال و دلسوز و متعهد می‌توانند واسطه بین مردم و حاکمیت باشند و بدین ترتیب به استقرار و جذب برنامه‌های فرهنگی کمک نمایند. آنان در طرح این فرآیند، باز‌خور برنامه‌های فرهنگی را به متولیان منعکس و از طرفی زمینه اجرا و جذب برنامه‌ها را تسهیل خواهند نمود.

- آخرین راهکار مورد نظر تقویت و هدایت موثر فرآیند«کنترل اجتماعی» به سود ارزشهاست. مفهوم کنترل اجتماعی شباهت زیادی به مفهوم«امر به معروف و نهی از منکر» دارد. زیرا کنترل اجتماعی، تکمیل، جبر و تعهد در برابر ارزشها ایجاد می‌کند.در فرهنگ اسلامی نیز نظارت همگانی برای حراست از کیان اجتماعی و ارزش‌های معنوی توسط سه حوزه مختلف و به صورت هماهنگ اعمال می‌شود:

 
رهبری     2- مردم        3- دولت

دولت و فعالین از عناصر موثر فرهنگی و برنامه ‌ریزان اولاً می‌توانند از طریق رسانه‌های جمعی و جهت گیری کلان برنامه‌های فرهنگی، جوهره اصلی کنترل اجتماعی را به سمت دفاع از ارزشها زمینه سازی نمایند. ثانیاً الگوهای مناسبی را برای نیل به اجرای صحیح و دقیق و کارآمد آنچه بعنوان امر به معروف و نهی از منکر می‌شناسیم ترویج نمایند. به جامعه آموزش دهند که بر اساس روایات ماثور از ائمه اطهار(ع) ویژگی امر به معروف عبارت است از: نصح(خیر خواهی برای مخاطب) متانت، محبت و حسن نیت، آگاهی به فرآیند تحول روانی انسانها، دوری از تعصب، همراهی علم و عمل،‌ شکیبایی و ... ثانیاً برای تحقق موارد فوق مدیریت بخش فرهنگ را باید روز به روز کارآمد تر و عملی‌تر نمود تا بتوان باز‌‌خوردهای واقعی را در زمان مناسب و به موقع دریافت نمود. بدین منظور و در راستای پرهیز از خطر سطحی گرایی و روزمرگی در فعالیت‌های فرهنگی مرتبط با فرهنگ عمومی، ‌مراکز عالی فرهنگی می‌بایست همچون کوه یخ، در ورای ستادهای اجرایی خود، کمیته‌ها و مراکز پژوهشی متعدد تخصصی را به دنبال بکشند و این مراکز را نیز به موسساتی فعال و جامعه گرا با جهت گیری کاربردی تبدیل نمایند.

نتیجه:

ارزشهای دفاع مقدس در جامعه اسلامی ما نوعی ارزش اجتماعی تلقی می‌شوند که در یک مقطع زمانی به سطح ارزش ملی- مردمی رسیده‌اند. نگرانی برای حفظ این ارزشها هم اکنون یک مساله اجتماعی است. حاملان این ارزشها و برنامه‌ریزان فرهنگی به منظور برخورد مناسب با این مساله اجتماعی نخست می‌بایست با ساز و کار نظام فرهنگی دقیقاً آشنا و مسلط شوند. انتقال فرهنگ عین حیات فرهنگ و مقوم تعریف آن است بنابراین حاملان این ارزشها بدون اینکه خود را دست کم بگیرند باید با جریان«اشاعه فرهنگی» به نحو فعال برخورد کنند و وارد مزایده و مناقصه کالاهای فرهنگی بشوند و مطمئن باشند در صورت برخورداری از یک چارچوب شفاف و پرهیز از ابزارهای غیر فرهنگی، برنده این میدان خواهند بود.

راهکارهای دیگر مطرح شده برای حرست از ارزشهای دفاع مقدس عبارت بود از:


- پرهیز از آغاز و یا تشدید روند معکوس ارتقا ارزشها و تنزل این ارزشها از سطح ملی مردمی به سطح ارزش‌های گروهی(گروه رزمندگان) از طریق عدم طرح انحصاری ارزشها
- زمینه سازی برای اهمیت یافتن این ارزشها از طریق تبیین مبانی عقلانی آنها

- باور پذیر کردن ارزشهای دفاع مقدس و پرهیز از تبلیغاتی کردن آنها و توجه به دریافت کننده.

-
استفاده از طراحی نمادهای بدیل از طریق بازآفرینی فرهنگی نمادهای دفاع مقدس در عین حفظ روح کلی نمادها

- اعطاء نقش‌های فرهنگی بالاتر به ایثارگران بعنوان واسطه مردم و حکومت

- تقویت و هدایت موثر فرآیند کنترل اجتماعی به سود دفاع از ارزشها.

مجموعه موارد فوق یک چارچوب نظری را سامان می‌دهد تا پژوهشگران فرهنگی کشور بتوانند با انجام پژوهشهای پیمایشی ابعاد کاربردی‌تر این «کلان روش‌ها» را موشکافی و تبیین نمایند.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خودش را نمی دید!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۵۱ ق.ظ

شهید میرهادی خوشنویس

 

برای نوجوانی پانزده شانزده ساله، در شهری کوچک که خیلی ها با یک دیگر آشنا هستند، ورود به عرصه پر خطر انقلاب و در افتادن با عمّال رژیم و مرگ بر شاه گفتن ها و اعلامیه های امام را پخش کردن و تحریک هم کلاسی ها برای تعطیلی کلاس و پیوستن به تظاهرات و تعقیب و گریز و ... آسیب زا و پر مخاطره است. از کجا معلوم انقلاب مردم پابرهنه با دست های خالی به ثمر رسیده و نتیجه بدهد؟

شب ها با خستگی اما پرانرژی راه می افتاد همراه بزرگ تر ها می رفت سراغ قمارخانه ها و مشروب فروشی ها و کاباره ها، بساط فساد را به هم می ریخت. رژیم روی بابلسر حساب ویژه ای باز کرده بود. یک سرمایه گذاری اقتصادی و فرهنگی در پس پرده طرح های سیاسی طاغوت برای اشاعه فساد و تباهی در کنار سواحل زیبای شمال به خصوص شهر مشهور و پر جاذبه بابلسر در جریان بود. امثال میرهادی در چنین فضایی دنبال جلسات قرآن و دعا و وعظ بودند و اراده کردند تا بساط هر آن چه که جوان پاک شیعه را به لجنزار غفلت و سیاهی می کشاند از عرصه شهر محو کنند.

میرهادی به حکم آن چه که فطرتش می گفت و آن چه که در بیانات امام و آثار مطهری و مفتح و هاشمی نژاد و دستغیب خوانده بود خودش را در مقابل دیگران مسئول می دانست. نمی توانست بنشیند گوشه ای و گسترش فساد و پر پر شدن روح زلال جوانان و نوجوانان شهرش را ببیند و واگذار کند به تیر غیب!

وقت می گذاشت و با هم سن و سال هایش صحبت می کرد. طرح دوستی می ریخت و از راه و رسم اسلام برایشان می گفت و جلوه های نورانی حیات قرآنی را برایشان ترسیم می کرد.

فرزند هشتم خانواده بود. شکر خدا پدر کسب و کار به راهی داشت. از پول توجیبی هایش سهمی هم برای نیازمندان کنار می گذاشت. گاهی همه اش را می داد به فقیری که در اطراف شهر می شناخت یا دل کودک یتیمی را شاد می کرد یا دوستی تازه را به سمت خود جذب می نمود وپایش را می کشاند به جلسات مذهبی.

به سپاه هم که رفت احساس کرد بیشتر می تواند به مردم خدمت کند و فایده بیشتری به دیگران برساند. در جبهه هر جا که کار سخت می شد خودش را می رساند. فرمانده بود اما ژست فرماندهی نمی گرفت. کمتر می خورد که به دیگران سهم بیشتری برسد. سنگر را جارو می کرد. غذا را زودتر به دست همرزمانش می رساند و شهردارشان می شست. ناغافل پوتین هایشان را واکس می زد و لباس های کثیف شان را می شست. بچه ها می دویدند کار را از دستش بگیرند؛ اما مجالشان نمی داد. این مرد نجیب پر کار خدمت رسان، همان فرمانده قاطعی بود که دستوراتش را کسی پشت گوش نمی انداخت. جسم میرهادی انگار با آن غذای کم و ساده و انبوه کار، خستگی را به خود راه نمی داد که نیمه های شب، روح بیدارش را در گوشه ای خلوت یاری حضور رسانده و سجده های طولانی و قنوت های نورانی اش را تاب می آورد. سرخی چشمانش اما راوی شب زنده داری ها و جنب و جوش هایش بود. آخرین روز ماه مبارک رمضان بود که دمای پنجاه درجه جنوب و فشار کار و تحرک بالا و غذای ساده و ... یک بار او را راهی اورژانس نمود.

می آمد پشت جبهه هم غذای خوب نمی خورد و جای راحت و گرم و نرم نمی خوابید. دلش پیش بچه ها بود. پیش دوستان و همرزمان و نیروهایش که در گرما و سرما و کم غذایی و خطر، روی خاک پاک جبهه دراز می کشند و زیر سقف آسمان به خواب فرو می روند. دوست داشت با آنها همراه باشد و لحظه ای از یادشان غافل نماند.

مجروح شد و او را بردند بیمارستانی در مشهد. غربت و تنهایی را تحمل کرد؛ اما نگذاشت کسی متوجه شود. مبادا که خانواده اش به زحمت بیفتند.

روزها مغازه پدر می ایستاد در فروش لوازم خانگی کمک کارش باشد. همان جا هم دوستانش به او سر می زدند و اگر می دید گره ای در کارشان است برایشان قدمی بر می داشت. سر فرصت می رفت سراغ بچه های شهدا. با کودکان خردسال و یتیم شهدا هم بازی می شد و دلشان را به دست می آورد و لبخندی روی لبشان می نشاند.

آن موقع در شرایط سخت تحریم اقتصادی، بعضی ها از سفر حج که بر می گشتند در حد یک وانت، بار و سوغات با خودشان می آوردند. میرهادی از سفر حج فقط یک اسباب بازی آورد و داد دست فرزند یک شهید.

نشستند زیر پایش، تو که در مدرسه و درس و بحث موفق بودی و حریف کتاب هایت می شدی و مغزت کشش بالایی داشت ومطالعات جنبی و معلومات عمومی ات هم نشان از فکر پویا و قدرت ذهنی ات داشته بلند شو همتی کن و درست را ادامه بده دانشگاهی برو و ...

گفت به یک شرط می روم دانشگاه آن هم این که تا آخر عمر کار فرهنگی کنم و مزدی در ازایش نگیرم و شما هم مخالفتی با این راه من نداشته باشید. دوست ندارم باری روی دوش بیت المال بگذارم. دانشگاه دولتی که درس می خوانم باید چند برابرش به مردم نفع برسانم. در جبهه یک بار ماشینش چپ کرد. خسارتش را تا ریال آخر داد و خوب و سرپایش کرد تا اندک دینی از بیت المال بر گرده اش باقی نماند.

رفت فردوسی مشهد رشته فیزیک. به شهر که می آمد وقتی می گذاشت و به درس و بحث نوجوان ها کمک می کرد. می شناخت یا نمی شناختشان فرقی نمی کرد. دوباره نشستند زیر پایش تو که این قدر خوب با نوجوان ها ارتباط برقرار می کنی و این قدر خوب درس را برایشان هجی می کنی و دستشان را می گیری، خب همین جا بنشین پشت جبهه کار علمی و فرهنگی کن. خط می روی که چه بشود؟ آن جا بچه های دیگر هستند. بمان اصلا به مادر پیرت خدمت کن...

می گفت: برادرها و خواهرهای دیگر من می توانند به مادر کمک کنند، سنگر درس و تحصیل هم بی محصل و آموزگار نمی ماند؛ اما جبهه ها نباید خالی باشد. بچه های مردم آن جا جلوی گلوله و خمپاره، سینه سپر می کنند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و تنهایشان بگذارم.

زیر لب می گفتند: همه اش دیگران؟ پس خودت چه؟!

خودش را به هر مشقتی بود با خودروهای عبوری، تکه تکه از مشهد به جنوب می رساند و در عملیات شرکت می کرد. والفجر هشت، کربلای پنج و کربلای ده و ... عرصه حماسه آفرینی این جوان دانشجو و فرمانده غیور جنگ بود.

در کربلای پنج وقتی بچه های گردان باید عقب نشینی تاکتیکی می کردند، با یک نفر دیگر ایستاد، پوشش ایجاد کرد تا دشمن مشغول شود و بچه ها راحت تر به عقب بروند. تن مجروحش را داشتند به عقب می آوردند. در راه، نگاهی به اطراف انداخت. دید مجروحان دیگری هم هستند. خودش را فراموش کرد. گفت بروید کمک آنها. به حرف و توصیه اکتفا نکرد. خودش هم به یاری شان شتافت با این که خون از سرتاسر بدنش جاری بود.

بهار زیبای سال شصت و شش، داشت با چند نفر از مسیری عبور می کرد برای بازدید از محوری که به دستشان سپرده بودند. بچه های جهاد مشغول فعالیت بودند، جایی میان بانه و سردشت در غرب کوهستانی کشور. صدای تیر و گلوله و انفجار بالا گرفته بود. بچه های جهاد از دیدن آنها خوشحال شدند. پردیدند جلوی شان را گرفتند. تعدادشان زیاد نبود اما در این وانفسای تک غافلگیر کننده دشمن، همین تعداد رزمنده هم می توانستند جهادی ها را از حجم آتش مهاجمین رهایی ببخشند.

با دوستانش از ماشین به پایین جست. باید می رفتند بالای کوه. بچه های جهاد آن جا را با دست نشان می دادند که دشمن معبری پیدا کرده و می خواهد روی ارتفاعات مستقر شود و جاده را بگیرد زیر آتش سنگین و بعد بیاید پایین، منطقه را تصرف کند و زحمت رزمنده ها و این همه خونی که برای آزادی این سرزمین ریخته شد را هدر بدهد و ... درنگ جایز نبود.

بچه ها خودشان را با بالای کوه می رساندند. میرهادی کمی عقب مانده بود. از او بعید بود. فرمانده ای جسور و چابک نباید از هم رزمانش جا بماند. فرصت برای فکر کردن باقی نمانده بود. تیر دشمن از همه طرف فرود می آمد. باید بچه ها به نوک قله می رسیدند تا دشمن را عقب زده و منطقه را نجات دهند. تا آمدن نیروهای کمکی ممکن بود دیر بشود. گاهی بر می گشتند به عقب، نیم نگاهی به میرهادی می انداختند که آهسته و با طمأنینه گام بر می داشت. عقب مانده بود اما معلوم بود که به هر سختی هست می خواهد خودش را به آن بالا برساند. می داند اگر در بین راه بماند شاید بقیه هم سست شوند. شاید به تردید بیفتند. شاید انگیزه شان از بین برود و جلوی آتش دشمن کم بیاورند.

بالاخره بچه ها رسیدند آن بالا و نیروهای دشمن را نشانه گرفتند. پیش خودشان گفتند میرهادی به رسم معمول، کم غذا خورده و زیاد کار کرده و بدنش خالی شده و کم آورده است. همین که دارد می آید بالا یعنی حالش خوب است. بیاید کمی استراحت کند کنار هم دشمن را می زنیم عقب. حجم آتش دشمن داشت کمتر می شد. حضور بچه ها آن بالا موثر بود و بعثی ها را عقب راند. بچه های جهاد حالا می توانستند به دور از خطر آتش دشمن به کارشان ادامه دهند و جاده بزنند در دل کوه.

میرهادی تلو تلو خوران به بالای قله رسید. رنگ رخسارش زرد و زار شده بود. به بالا که رسید و لبخند همرزمانش را دید و از پیروزی شان مطمئن شد، تبسمی سخت بر لبانش نقش بست و خودش اما نقش بر زمین شد. دویدند طرفش. روی کمرش جای چند گلوله حک شده بود. تیر خورده بود اما نخواست روی خاک بیفتد. بدن نحیفش را کشان کشان به ارتفاعات رسانده بود. نیفتاد تا پای کسی شل نشود. آن بالا پیکر بی جانش روی خاک نقش بست، اما کوه به ایستادگی اش سر تعظیم فرود آورد. باد لباس هایش را به حرکت وا می داشت. درست مثل پرچمی که بعد از فتح قله برافراشته می ماند.

"تو اگر مسلمانی چگونه یاور مسلمان نیستی... مگر مسلمان یاور ضعیفان نیست؟"1

1- فرازی از وصیت شهید میرهادی خوشنویس

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حبیب الله لطیفی

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۴۸ ق.ظ

929ebaf3-51dc-4110-946c-4e9450a599f6_btd8.jpg

 

بایدها

تمام زندگی اش در یک اتاق دوازده متری جا می شد. با همان درآمد اندک برای خودش سال خمسی داشت و وقتش که می رسید می نشست به حساب و کتاب که بدهکار امام زمان نباشد. به همان میزان که در انجام واجبات جدی و مصمم بود در انجام مستحبات اولویت بندی می کرد. عاشق زیارت بود؛ اما به استناد حرف امام که مبادا جبهه خالی بماند اولویت اولش را گذاشته بود برای کارهای جنگ؛ مگر اینکه فرصتی و فراغی ایجاد شود. عاشق زیارت خانه خدا بود؛ اما باز هم جبهه را ترجیح داد و نرفت.

 از پشت میز نشینی دل خوشی نداشت. با این که به فکر و نبوغش نیاز داشتند و مسئولیت های خوب و بی خطری برایش فراهم بود؛ اما آن قدر اصرار می کرد تا مسئولیتی به او بدهند که حتما در خطوط اصلی جنگ با دشمن باشد.

 

پیشتاز

نبوغ فقط این نیست که در خواندن و نوشتن و یادگیری و سخن گفتن سرآمد جمع باشی.

نبوغ فقط این نیست که در ورزش بدرخشی و مثلا بشوی عضو تیم منتخب فوتبال شهر که اگر روزی نباشی کار تیم گره بخورد.

نبوغ فقط این نیست که از کودکی داغ مادر ببینی و شرایط تجدید فراش پدر به گونه ای باشد که مجبور شوی در اتاقی مجردی، روی پای خودت بایستی و کم نیاوری.

نبوغ فقط این نیست که در کارت ابتکار و استعداد نشان بدهی و همان اول ورودت چنان همه را خیره توانایی هایت کنی که دوره ویژه برایت بگذارند و زود به جایگاهی بالا برسی و مسئولیتی سنگین به تو بسپارند.

اما اگر اینها علامت نبوغ است، حبیب از همه این ویژگی ها برخوردار بود. از مقطع راهنمایی که وارد عرصه مبارزه شد، شعر و سرود می سرود و هنر را به میدان نبرد با ظلم می آورد، حرفهایش عالمانه و دلنشین بود، منتخب فوتبال شهر، بی حضور او لنگ می زد؛ از کودکی روی پای خودش ایستاد و کم نیاورد، همان ابتدای ورود به سپاه، استعداد فوق العاده اش کشف شد و او را برای دوره های خاص به تهران فرستادند و ...

یک نبوغ دیگر هم داشت که مکمل همه ویژگی هایش بود. مواظب بود خدا از او نرنجد! آن روزها حرف و حواشی درباره امام جمعه زیاد شده بود. یک شب توی سپاه همین بحث مطرح شد و بررسی جوانب موضوع نشان داد که این شایعات دروغ بوده. حبیب معطل نکرد. همان نیمه شب راه افتاد و رفت از امام جمعه حلالیت طلبید. بعضی ها هم او را به خاطر شتابش دست انداختند. گفتند: حالا صبر می کردی صبح می شد. اما همین جدیت او در عمل به تقوای الهی، درسی شد برای سایر نیروها و خط پایانی برای حرف ها و شایعه ها که دیگر به راحتی پشت سر کسی چیزی نگویند و نشنوند.



 

 

کارگاه انسان سازی

اگر فکر و حرفی اشتباه در کلام و رفتار کسی می دید با حوصله و متانت می ایستاد و با او بحث می کرد. از قرآن و نهج البلاغه و احادیث، دلیل می آورد و هیچ گاه از کوره در نمی رفت.

فرمانده بود؛ اما اگر از زیردستانش خطایی می دید و لازم بود از باب امر به معروف و نهی از منکر حرفی بزند، آنها را به کناری می کشید و به آرامی تذکر می داد. خودش هم می خندید تا فضا تلطیف شود. آخرش آهسته با دست به صورت طرف می زد و می گفت: چله! 1 هیچ کس از تذکر دادنش ناراحت نمی شد و همه این اصطلاح با مزه اش را دوست داشتند. این رفتارش باعث می شد نیروها شرمنده محبتش شده و دیگر اشتباه قبلی را تکرار نکنند.

1- یعنی دیوانه!

 

 

مسأله شناسی

صحبت های حبیب برای همه تحسین برانگیز بود. اصلا به سن و سالش نمی آمد بتواند اینطور مسلط و مستدل در جمع بایستد و سخنرانی کند. بچه های مدرسه قرار هفتگی داشتند، چهارشنبه ها جمع می شدند میدان امام اسدآباد و نماز وحدت می خواندند. آن روز حبیب میکروفن را دست گرفت و ایستاد به سخنرانی. هم محتوای حرف هایش جذاب و آموزنده بود هم نحوه بیانش گیرا و شنیدنی و تحسین برانگیز.

حاج آقا هدایتی هم آن جا نشسته بود. ایشان قبل از انقلاب از قم به اسدآباد تبعید شده و با مردم این شهر خو گرفته بود. روحانی فاضل و خوش بیانی بود. از سخنرانی حبیب مبهوت شد. از اول تا آخر حرف هایش را با دقت و حوصله گوش داد. آخرش هم بلند شد و برای تشویق و تشکر از حبیب، کتاب فروغ ابدیت را به او هدیه داد.

نمی دانم چندمین باری بود که حاج آقا حبیب را کناری می کشید و تشویقش می کرد برود حوزه و درس بخواند و استعدادش را بیشتر شکوفا کند و بشود مبلّغ اسلام و .... درست هم می گفت. حبیب نبوغ فراوانی در یادگیری تعالیم دینی و ذوق بسیاری در بیان و شرح و تبلیغ آموخته هایش داشت. می رفت حوزه سری بین سرها در می آورد. جواب جبیب اما همیشه فقط یک جمله بود: امام گفته مسأله اصلی ما جنگ است. الان اولویت من حضور در جبهه هاست. این تکلیف را که خوب انجام دادم انشاءالله بعد از جنگ می آیم حوزه، درس و بحث را هم شروع می کنم...

 

 

 

برای دل حبیب

هوا، هوای عملیات بود. سپاه در آماده باش کامل قرار داشت. من آن روزها در سپاه شهر همدان مستقر بودم و مثل همه همرزمان، گوش به زنگ اعزام و شرکت در عملیات.

این وسط، حبیب هم داشت عروسی می گرفت. تماس گرفت و گفت: قرار شده مراسم عروسی را ساده برگزار کنیم. هفت نفر از طرف داماد و هفت نفر هم از جانب خانواده عروس. هفت نفری که از طرف داماد باید امشب حضور داشته باشند یکی اش خودتی! یکی هم احمد صفی، صادق، شهریار، محمد خزائی و ...

تعجب کردم: الان؟! توی این شرایط جنگی؟ حبیب جان می دانی که وضعیت حساس است. هر آن ممکن است خبرمان کنند اعزام شویم خط. بعید است اجازه بدهند اصلا از سپاه خارج شویم و ...

حبیب مکثی کرد. کمی در فکر فرو رفت. لحن صدایش ملایم تر شد. هیجان اولیه اش رنگ باخته بود؛ اما با همان صدای ملایم هم دوباره تقاضا کرد که هر طور شده خودمان را به جشن کوچکش برسانیم.

قولی ندادم ولی گفتم تلاشم را می کنم. باید می رفتم سراغ فرمانده و راضی اش می کردم. راضی کردن فرمانده ها برای خروج از سپاه در شرایط آماده باش تقریبا بعید به نظر می رسید. حق داشتند مسئولیت آنها هم سنگین بود. دلم پیش حبیب بود. روی ما حساب کرده بود. مرد هست و یک شب عروسی. دوست دارد بهترین رفقایش کنارش باشند. اگر نمی رفتیم احساس تنهایی می کرد. دلم نمی آمد رفیق خوبم شب عروسی اش را با دلتنگی طی کند. دل به دریا زدم و با توکل بر خدا رفتم پیش برادر شادمانی، فرمانده عملیات. قضیه را صاف و صادق برایش مطرح کردم. هر لحظه احتمال می دادم حرفم را قطع کرده و مخالفتش را با صراحت بیان کند. عجیب بود. انگار خدا توی دلش انداخته بود که با ما راه بیاید. شب جمعه بود و دم اذان مغرب. گفته بودم امشب را اجازه بدهند برویم آخر شب بر می گردیم. دلم نمی خواهد حبیب ناراحت شود.

شادمانی دستی به شانه زدم. با رویی گشاده گفت: امشب را همان جا بمانید. جمعه هم پیشش باشید و تنهایش نگذارید. شنبه اول وقت خودتان را برسانید اینجا. سلام گرم مرا هم به حبیب برسانید و حسابی به او تبریک بگویید...

اصلاً برایم باور کردنی نبود. زود بچه ها را خبر کردم. با عجله راه افتادیم و نیم ساعته خودمان را رساندیم اسدآباد، خانه حبیب.

چقدر لباس دامادی به او می آمد. زیبا و نورانی شده بود در لباس سبز و خوش رنگ سپاه. با خوشحالی از جایش کنده شد و ما را یکی یکی در آغوش کشید و بوسید. بعد مرا کناری کشید و گفت: کلی با خدا راز و نیاز کردم و از او خواستم شما را برساند. داشتم پیش خانواده عروس خجالت می کشیدم. الحمدلله که الآن اینجایید. خودش همه چیز را ردیف کرد، الحمدلله...

 

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا