اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین نظرات

۲۶۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انقلاب اسلامی» ثبت شده است

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد...

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۰۰ ق.ظ

پوستر نصر من الله و فتح قریب

 

برداشت رژیم این بود مدتی مردم را به آزادی ظاهری دلخوش کند بعد ریشه انقلاب را بخشکاند. جمشید آموزگار را روی کار آورد که شعار آزادی سر داد از آن طرف سید مصطفی خمینی را که امید آینده اسلام بود در نجف به شهادت رساند. به زعم آنها امام پیرمرد بود از این داغ حتماً کمرش شکسته می شد. جانشین آینده او هم که دیگر در میان نخواهد بود. 

در جای جای ایران مراسم ترحیم برای سید مصطفی گرفته شد. همه جا اسم امام و فرزندنش بیش از پیش سر زبانها افتاد. رژیم تاب این همه توجه به رهبر مخالفینش را نداشت. با توهین وی در روزنامه رسمی و دولتی تلاش کرد ابهت او را در هم بشکند و وی را خرد و حقیر سازد. مردم قم در نوزده دی قیام کردند و شهید دادند و پشت سرشان چهله هایی در تبریز و کرمان و گرگان و ... برگزار شد که روند پیروزی انقلاب را سرعت بخشید و کار رژیم را تمام ساخت. قیام مردم محاسبات رژیم را بر باد داد.

عملیات کربلای چهار شکست خورد. دشمن از زیر و بم کار اطلاع داشت و ظرف چند ساعت عملیاتی که قرار بود والفجر ده لقب بگیرد به کربلای چهار تغییر نام داد. این پیروزی برای دشمن شیرین بود و برای ما بسیار تلخ. ظاهر امر این طور است وقتی عملیاتی به شکست می انجامد مدتی دست برتر با لشکر پیروز خواهد بود. نیروهایی که شکست خورده اند بی انگیزه می شوند، به مرخصی می روند و... اما سپاه اسلام در تصمیمی مهم و سرنوشت ساز محاسبه دشمن را بر هم زد. بلافاصله دو هفته بعد از ماجرای ام الرصاص، باز هم در نوزدهم دی، لشکرهای آماده سپاه با حفظ روحیه در منطقه عمومی شلمچه وارد میدان شدند. کربلای پنج بزرگترین عملیات انهدامی رزمندگان اسلام بود که درسی عبرت آموز به دشمن داد که پس از آن دیگر به تکاپوی صلح و آتش بس افتاد و فهمید یارای نبرد با نیروهای پرانگیزه ایران را ندارد.

ما در نوزده دی دوبار بساط محاسبات دشمن را بر هم زدیم. هم انقلاب ما مدیون 19 دی 56 است هم دفاع مقدس مرهون 19 دی 65. اگر از تاریخ عبرت بگیریم و همواره با توکل بر خدا واکنشی دور از انتظار دشمن را نشان بدهیم پیروز میدان خواهیم بود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

امروز در بندرگز چه گذشت؟

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۳، ۰۴:۴۷ ب.ظ

بندرگز در استان گلستان که البته قبلا همه شهرهای این استان جزو مازندران بود، روستایی دارد به نام گز.

یکی از اهالی این روستا جوان رعنایی بود به نام غلامرضا اسدی عرب که به شغل معلمی اشتغال داشت اما در شهرهای مختلف پیرامون خود از جمله بندرگز، کردکوی، گنبد و بهشهر فعالیتهای تشکیلاتی منسجمی را بر ضد رژیم ستشماهی راه انداخته بود. خودش اهل مطالعه و سخنرانی قابل بود که از وی با عنوان شریعتی غرب مازندران یاد می شد. غلامرضا در 13 دی 1357 به شهادت رسید.

در شانزدهم دی ماه مراسم سوم شهید در مسجد روستای گز برگزار شد که عده ای نیز با توجه به شناختی که از این شهید داشتند از شهرهای اطراف گرد هم آمدند. از جمله جوانانی از بهشهر که در این روستا دسته روی و عزاداری کردند. در حالی که مراسم در مسجد به آرامی جریان داشت و شعار و حرکتی شکل نگرفته بود به ناگاه نیروهای ژاندارمی و ساواک به این جمعیت یورش برده و مردم را به رگبار بستند. ده نفر از مردم که بیشترشان اهل بهشهر بودند در این واقعه به شهادت رسیده و عده بسیاری نیز مجروح گردیدند. شهید محمد میرزایی اهل شهرستان گنبد با شلیک تیر مستقیم به شدت مجروح شده بود که یکی از مإمورین مسلح رژیم با فرو کردن سرنیزه به قلبش او را ناجوانمردانه به شهادت رساند.

این واقعه تنها یکی از نمونه جنایتهای رژیم طاغوت در مقابل مردم بی دفاع کشورمان است در حالی که وارثان و حامیان رسانه ای دستگاه ستمشاهی همچنان با وقاحت تمام مدعی مدارا با معترضین و عدم توسل به زور در مواجهه با انقلابیون هستند!

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

انقلاب در نه دی پیروز شد!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۰ دی ۱۴۰۳، ۰۳:۳۵ ب.ظ

نگاهی به حماسه سازان نهم دی‌ماه ۵۷ در تربت‌حیدریه - خبرگزاری مهر | اخبار  ایران و جهان | Mehr News Agency

 

در شهر تربت حیدریه، اماکنی از قبیل بیمارستان و خیابان و... به نام نه دی وجود دارد. جالب است بدانید این نامگذاری مربوط به قبل از وقایع سال 88 و قیام سراسری نهم دی در مقابله با فتنه گران است.

همه جای ایران، انقلاب اسلامی در 22 بهمن سال 57 پیروز شد به جز تربت حیدریه! مردم غیور این شهر با رهبری روحانیت، 43 روز قبل از پیروزی انقلاب یعنی در نهم دی ماه سال 57 به خیابان ها آمدند، مجسمه شاه را پایین کشیدند، نه شهید تقدیم اسلام نمودند و با متواری شدن مسئولان وابسته به رژیم طاغوت و فرار نظامیان طرفدار شاه، کمیته ای خودجوش تشکیل داده و تحت نظر علما اداره امور شهر را در اختیار گرفتند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آیت الله طاهری گرگانی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۳، ۰۹:۴۴ ق.ظ

تاریخ شفاهی زندگی و مبارزات آیت الله سید حبیب الله طاهری گرگانی | پاتوق  کتاب فردا

 

تاریخ شفاهی زندگی و مبارزات آیت الله سید حبیب الله طاهری را خواندم و لذت بردم. در پست قبلی برداشتی از شخصیت او را به خوانندگان عزیز وبلاگ تقدیم کردم. یکی از شیرین ترین کارها برای من این است که کتابی را درباره شخصی بخوانم و از نگاه خودم به بیان خاطره یا خاطراتی از او بپردازم. آشنایی با این شخصیت معنوی و خودساخته به همراه دریچه ای به وقایع انقلاب اسلامی در خطه گرگان و دشت که آن موقع جزو استان مازندران بود هم تجربه ای ارزنده و گرانبها به شمار می آید. این روزها که جبهه مقاومت و نیز نظام اسلامی از بیرون و درون تحت فشار است یادآوری زحمتهایی که برای تحقق این انقلاب کشیده شد آدم را بیشتر در فکر فرو می برد. هر کس که به انقلاب و خون شهدا خیانت میکند به خصوص آن دسته از مسئولانی که با رفتار خود باعث بدبینی مردم و ایجاد فاصله بین جامعه و حاکمیت می شوند در پازل دشمن قرار داشته و تیشه به ریشه این نهضت تمدن ساز می زنند. خدا کند جوانهای ما چهره دلسوزان حقیقی انقلاب و ملت را به خوبی بشناسند. خدا کند گرد غربت از صورت ارزش های دین و انقلاب زدوده شود.

روحانی حقیقی یعنی یکی مثل آیت الله گرگانی طاهری که تا مرز شهادت رفت، جانباز بود، فرزندش در خیل شهداست؛ اما کمترین توقعی از سفره انقلاب نداشت، سهمی برای خود نگرفت ساده زیست و ساده خورد و ساده پوشید اما برای حل مشکلات مردم لحظه ای آرام و قرار نداشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عالی مقام طاهر

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۳ آذر ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ

دوست داشت وسط مردم باشد. با آن همه سابقه کار انقلابی و دستگیری و زندان و تبعید، هیچ پیشنهادی را برای تصدی مسئولیتهای بزرگ اداری و سازمانی نپذیرفت. نهایتا با اصرار علما نامزد مجلس خبرگان شد.

ماشین نداشت. با محافظش که یک طلبه بود بعد از نماز سوار تاکسی می شد. منافقین کمین کردند. یک گلوله از پشت سر به کتف راستش و یک گلوله به کتف چپش زدند. یک تیر خلاص هم به سرش؛ اما تقدیر این بود که زنده بماند. محافظش به شهادت رسید.

ماشین هم که گرفت یک پیکان بود با هزینه خودش خرید. محافظها سوار همان می شدند با او این طرف و آن طرف می رفتند.

یک خانه ساده قدیمی داشت و بس. ملک و اندوخته ای نداشت. رییس حوزه علمیه بود، نماینده مجلس خبرگان بود، مبارز قبل انقلاب و جانباز بعد انقلاب، بزرگ و معتمد شهر بود، بزرگترین شخصیتهای مملکت او را می شناختند و برایش احترام قائل بودند، امتیازی نخواست، ریالی از بیت المال نمی گرفت، از ثروتمندان متوقع پولی نمی گرفت، به وجوهات شرعی که در اختیارش بود دست نمیزد مگر به قدر نیاز و سهم یک طلبه معمولی. برای همین گاهی مجبور می شد از دوستان بازاری اش پولی قرض بگیرد. در عوض حواسش به مستمندان و محرومان بود که در حد توان گره گشای کارشان باشد. شیعه یا سنی فرقی نمی کرد. سعی میکرد نگذارد کسی از پیشش دست خالی برود. عمران و آبادی مناطق محروم را پیگیری میکرد.

کاروان پیاده زیارت امام رضا راه انداخت؛ هر سال از گرگان تا مشهد. نمی گذاشت وارد شهر و مسجدی میشوند کسی او را به مردم معرفی کند. پشت سر آدم عادی هم می ایستاد به نماز، گمنام و بی ادعا.

معاون وزیر و کلی مسئول شهری و استانی بی خبر آمدند مسجد پشت سرش نماز خواندند. خواستند با او نشستی هم داشته باشند. خوش و بشی کرد و خیر مقدم گفت. اما؛ شب جمعه بود. گفت این مردم منتظرند مثل همیشه برایشان دعای کمیل بخوانم. جلسه باشد فرصتی دیگر.

سیدمحمدطاهر را خیلی دوست داشت. معتقد بود این پسر از آن طلبه های موفق و آینده دار است. سال 62 در مجنون مفقود شد. یک مجلس هم برایش نگرفت. اطلاعیه ای نزد. گفت او که به بهترین پاداش عالم خلقت رسید. من نمیخواهم با شهادت او وجهه و امتیاز و مقبولیتی کسب کنم. کسی به خاطر او به من رأی بدهد و... خیلی ها تا سالهای سال نفهمیدند او پدر شهید است.

این کارها را کرد که نه فقط مردم، نه فقط شیعیان، هر که دل صاف و نگاه زلالی داشت خریدار حرفش بود. وجودش مردم را یاد خدا می انداخت. نفسش حق بود و راه حق را نشان میداد. عالم اهل سنت منطقه که صلاحیتش هم برای نامزدی خبرگان تأیید شده بود به نفع او کنار کشید. به مردم گفت خیر شما در این است چنین انسان خودساخته و دلسوز و با مرامی نماینده تان باشد؛ به آیت الله سید حبیب الله طاهری گرگانی رأی بدهید. روز تشییعش قیامتی بر پا شد. یک سال بعد پسر هم از راه رسید و در کنار پدر آرمید.

 

آیت الله سید حبیب الله طاهری پدر شهید سید محمدطاهر طاهری - راه راستی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دکتر محمدرضا منصوری

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۴۰۳، ۰۳:۱۳ ب.ظ

دانلود و خرید کتاب خاطرات دکتر محمدرضا منصوری مهدی قیصری

 

کتاب "خاطرات دکتر محمدرضا منصوری" را خواندم و لذت بردم. دیدن دنیا از دریچه نگاه کسی که در جوانی به حبس ابد محکوم شد و دیگر امکان آزادی و ورود به اجتماع را نداشت اما همچنان به ممیزی های دینی معتقد و ملتزم ماند، راهش را از گروهکهای مارکسیستی و التقاطی جدا کرد، بر سر آرمانهایش ایستاد و سرانجام نه تنها از زندان آزاد شد که درس نیمه کاره اش را هم ادامه داد، مقام و منصبی دست یافت، سفر خانه خدا رفت و... تماشایی است. خاطرات دیگران، سرمشق و الهام بخش زندگی ما خواهد بود. سه برادر با هم در زندان بودند؛ جواد و مرحوم احمد و همین جوان دانشجوی پزشکی یعنی محمدرضا. چقدر خوب بود دوربین خبرنگاری به سراغ پدر و مادر این سه میرفت و پدر و مادرهایی که با صبر و دیانت و خرد، جوانانی مومن و حماسی و تاریخ ساز را تربیت کرده اند. چقدر خوب است آنهایی که موزه عبرت را در تهران ندیده اند حتماً به دیدن آن بروند و با بخشی از جنایات رژیم طاغوت آشنا شوند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

احمدی میانجی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۴۰۳، ۰۵:۲۲ ب.ظ

دانلود و خرید کتاب خاطرات آیت الله احمدی میانجی

 

راستش دوست داشتم با شخصیت مرحوم آیت الله میانجی آشنا شوم. از بعضی رزمنده ها تعاریفی از روحیات معنوی او و انسش با بسیجیان شنیده بودم. او استاد اخلاق و عالمی شریف و خودساخته بود. از طرفی در کتاب مربع های قرمز که خاطرات حاج حسین یکتاست با شخصیت فرزند شهید این عالم بزرگوار آشنا شدم و بیشتر راغب شدم که پدر او را بشناسم.

قبلا هم گفته ام کتاب خاطرات شفاهی را دوست دارم. کتاب خاطرات مرحوم احمدی میانجی را مطالعه کردم و قطعا مطالب مفیدی در آن خواندم و بهره بردم؛ اما آنطور که دلم میخواست نبود. احساس میکنم تدوین گر محترم باید بیشتر دقت نشان میدهد هم سوالاتی را جزیی تر میپرسید هم از تکرار چندباره بعضی مطالب جلوگیری می کرد. خیلی از مسائل که میتوانست در تاریخ بماند خیلی کلی و غامض مطرح شد. آذری زبانها در نقل مطالب و مقاصد خود به فارسی کمی دچار مشکل میشوند که وظیفه نگارنده یا مصحح و تدوین گر اصلاح و تکمیل آن است. حاج آقای بزرگوار از روی تواضع و اخلاص خود چیزی ار فرزند شهیدش و نیز خاطرات دیدار با رزمندگان و حضور در میان آنها نگفت، مصاحبه گر هم گویا چیزی نپرسید. کتابهای بسیاری از مرکز اسناد را خوانده ام این اثر جزو کارهای متوسط این انتشارات بود که البته تأکید میکنم خواندنش خالی از فایده نیست. خاطرات کتاب درباره بعضی شخصیتهای شهر میانه و مراغه و... مرا یاد بعضی رفتارهای مسعود پزشکیان می انداخت که با توجه به حساسیتی که روی کارهای اعصاب خردکن او پیدا کرده ام شاید بهتر بود زمان دیگری را برای مطالعه این کتاب انتخاب میکردم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مدرس انقلاب

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۳، ۱۱:۳۶ ق.ظ

تصویر آیت‌الله سید حسن مدرس در روی اسکناس 100 ریالی

 

مدتی پیش کتابی خواندم از یکی از بزرگان حوزه که مدعی بود حرکت امام، استمرار حرکت سید جمال و شهید صدر بود. او سعی کرد این گونه جا بیندازد که انقلاب اسلامی مکمل حرکت سید جمال و تداوم اندیشه شهید صدر بوده و از این دو بزرگوار تأثیر و الهام پذیرفته است.

او البته دلیلی در این خصوص نیاورد و صرفا به بیان تحلیل خود و تمجید از این شخصیت ها در کنار حضرت امام پرداخت.

ضمن احترام به هر دو شخصیت تأثیرگذار و جریان ساز تاریخ معاصر جهان اسلام نگاهی به بیانات حضرت امام نشان می دهد شخصیت معاصری که بیشتر از همه مورد توجه امام قرار داشت و بارها او را در سخنان خود مورد تحسین و ستایش قرار می داد شهید سید حسن مدرس بود. جالب است بدانید امام شخصا دستور داد اولین اسکناسی که در جمهوری اسلامی چاپ میشود منقوش به چهره مبارک این سید شهید و مبارز باشد:

‏بسمه تعالی‏

‏‏     سزاوار است که ‏‏[‏‏بر‏‏]‏‏ اولین اسکناس که در ایران به طبع می رسد، عکس اولین مرد‏‎ ‎‏مجاهد در رژیم منحوس پهلوی چاپ شود. خداوند رحمت فرماید ایشان را.

‏‏روح الله الموسوی الخمینی

صحیفه امام جلد ۱۹ ص ۴۳۱‏

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یحیی نژاد

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۶ آذر ۱۴۰۳، ۱۰:۰۵ ق.ظ

photo_2024-11-26_09-53-26_6ajw.jpg

 

در بابل بیمارستانی داریم به نام شهید یحیی نژاد، کسی هم اسمی غیر از این را نمی گوید. بعضی اسامی مکانها به رغم تغییر بعد از انقلاب تا مدتها از سوی عده ای با اسم قدیمی یاد می شدند و می شوند. اما بیمارستان یحیی نژاد را همه همینطور نام برده اند. تنها با پرسش از بعضی قدیمی ها فهمیدم که نام آن قبل از انقلاب بیمارستان شاهپور بوده است. این بیمارستان چون در مرکز شهر قرار دارد معراج شهدای شهرستان هم بود و تقریبا اغلب شهدای بابل از این نقطه تشییع شده اند.

امروز روز شهادت عباس یحیی نژاد است که در همین بیمارستان به شهادت رسید؛ 6 آذر 1357.

مرحوم محمد تهرانی قد کوتاه و هیکل تپلی داشت و فرز و چابک نبود. اغلب بچه های مسجدی شهر او را دیده اند. محمد تهرانی می گفت من و عباس یحیی نژاد با هم در بیمارستان بودیم که مأموران حمله کردند. هر دو به سمت دیوار دویدیم. عباس توانست برود بالا من نتوانستم. مأمور شهربانی آمد نشست و با اسلحه اش مرا نشانه گرفت. عباس او را می شناخت. با این که میتوانست فرار کند، برگشت و او را به اسم صدا زد و گفت که این کار را نکند. اما او ناجوانمردانه شلیک کرد و تیر هم به عباس خورد و ...

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دلم برای این جملات امام تنگ شده بود

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۵ آبان ۱۴۰۳، ۰۷:۳۳ ق.ظ

امام خمینی (ره) هویت ملی را در جامعه ایرانی زنده کرد

 

یکی از شورانگیزترین و شعف آورترین پیام‌های حضرت امام (ره) در این عبارت آمده است. لطفاً چندبار بخوانید:

"سلام خدا و رسول خدا بر ارواح طیبه شهیدان خصوصاً شهدای عزیز حوزه ها و روحانیت. درود بر حاملان امانت وحی و رسالت پاسداران شهیدی که ارکان عظمت و افتخار انقلاب اسلامی را بر دوش تعهد سرخ و خونین خویش حمل نموده اند. سلام بر حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت که رساله علمیه و عملیه خود را به دم شهادت و مرکب خون نوشته اند و بر منبر هدایت و وعظ و خطابه ناس از شمع حیاتشان گوهر شبچراغ ساخته اند. افتخار و آفرین بر شهدای حوزه و روحانیت که در هنگامه نبرد رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقال تمنیات دنیا را از پای حقیقت علم برگرفتند و سبکبالان به میهمانی عرشیان رفتند و در مجمع ملکوتیان شعر حضور سروده اند. سلام بر آنان که تا کشف حقیقت تفقه به پیش تاختند و برای قوم و ملت خود مُنذران صادقی شدند که بند بند حدیث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پیکرشان گواهی کرده است و حقاً از روحانیت راستین اسلام و تشیع جز این انتظاری  نمی رود که در دعوت به حق و راه خونین مبارزه مردم، خود اولین قربانیها را بدهد و مُهر ختام دفترش شهادت باشد. آنان که حلقه ذکر عارفان و دعای سحر مناجاتیان حوزه ها و روحانیت را درک کرده اند در خلسه حضورشان آرزویی جز شهادت ندیده اند و آنان از عطایای حضرت حق در میهمانی خلوص و تقرب جز عطیه شهادت نخواسته اند." سوم اسفند 1367

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تقابل با تحریف

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۴۰۳، ۱۱:۴۳ ق.ظ

محمد هادی اردبیلی» پدر صنعت مس درگذشت | پایگاه خبری جماران

 

photo_2024-11-13_11-40-09_mh8s.jpg

 

مرحوم مهندس اردبیلی سفیر اسبق ایران در نروژ که در جریان اشغال سفارت ایران توسط منافقین برای ساعاتی به گروگان گرفته شد و از فعالین فرهنگی بین الملل که باعث جذب بسیاری از گروههای آزادی خواه به سمت جمهوری اسلامی و افکار حضرت امام گردید مشهور به پدر صنعت مس ایران نیز هست. او در راه اندازی کارخانه های بزرگ صنعت مس بعد از پیروزی انقلاب نقش بسزایی داشت. آمریکایی ها که در زمان شاه زمام امور صنایع مادر را در دست داشتند می گفتند نه خودمان این کارخانه ها را راه می اندازیم و نه شما می توانید چنین کنید. خاطرات گرانسنگ مرحوم اردبیلی در کتاب "جبهه پشت جبهه" به تفصیل درباره چگونگی راه اندازی این کارخانه ها و نیز فعالیت های فرهنگی و سیاسی وی توضیح میدهد که بسیار جذاب و خواندنی است.

او که متولد شهرستان بابل است در اثنای خاطرات خود به نحوه آشنایی اش با حضرت امام و انقلاب می پردازد و به جلسات مرحوم حاج آقای یزدانی در سالهای 41 و 42 اشاره می کند که نقش بسزایی در تبیین دیدگاههای حضرت امام و جذب جوانان به انقلاب اسلامی داشت.

پیش تر یکی از عناصر توده ای به نام انوشه که هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب به زندان افتاد و متأسفانه میدانی هم در بابل به نام او نامگذاری گردیده در کتابی مدعی شده بود انقلاب در بابل توسط عناصر چپ گرا شکل گرفت و مذهبی ها از سال 56 وارد عرصه مبارزه با طاغوت گردیدند. گفتنی است بسیاری از مبارزین و فعالین نسل اول انقلاب هنوز در قید حیات هستند که اگر حرکتی برای ثبت خاطراتشان صورت نگیرید امکان غلبه گرایش های تحریف آمیز در روایتگری وقایع تاریخی قوّت خواهد گرفت.

"حاج آقا یزدانی علاوه بر آموزش مسائل مختلف مذهبی در جلسه همواره تاکید می کرد که شما باید در منزل در اجتماع و در دبیرستان به صورت یک انسان نمونه باشید تا الگوی دیگران قرار بگیرید.

حاج آقا یزدانی طلبه ساده ای بود و شغلش هم بقالی بود، ولی با احساس مسئولیت و دغدغه مندی ای که داشت نقش بزرگی در تربیت جوانان شهرمان ایفا می کرد. هم چنین ایشان در سالهای ۴۱ و ۴۲ اعلامیه های امام خمینی را تکثیر میکرد و در اختیار اعضای جلسه میگذاشت و ما مخفیانه شب ها آنها را به داخل مغازه ها و خانه های شهر می انداختیم

بارها ساواک شهرمان حاج آقا یزدانی را بازداشت و زندانی نمود و سعی می کرد جلوی فعالیت هایش را بگیرد ولی موفق نبود. زیرا ایشان به محض آزادی دوباره جلسات را برپا میکرد و برای آن که حساسیت ساواک کمتر شود جلسات را که پیش از آن همه هفته در خانه خودش تشکیل می شد، تبدیل به جلسات سیار در خانه های اعضا نمود و به همین علت ساواک متوجه

تشکیل جلسات نمیشد و لذا دیگر کمتر با ایشان برخورد میکرد.


حاج آقا یزدانی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به علت فعالیت های وسیعی که در رابطه با انقلاب داشت مغازه و تمام اجناسش را فروخت و به حوزه رفت و به لباس روحانیت ملبس شد و یکی از فرزندانش هم در جبهه جنگ تحمیلی شهید شد."

 

5uvo_photo_2020-02-13_20-59-05.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

هنوز در صف حسینیم

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۵ آبان ۱۴۰۳، ۰۸:۲۱ ق.ظ

ریشه‌های شعار "مرگ بر آمریکا" در نهضت اسلامی - مشرق نیوز

 

جمهوری اسلامی خیلی اشکال دارد، خیلی جاها به شعارها و آرمانهایش عمل نکرده، اقتصاد و فرهنگ و اجتماعش هنوز آنطور که باید اسلامی نشده، خیلی گله و نقد داریم؛ اما به خود می بالیم که سفاک ترین و وحشی ترین قبیله تاریخ، دشمن ماست. افتخار می کنیم که یزیدیان زمان، ما را دشمن جدی خود دانسته و از ما می هراسند. تُعرف الاشیاء باضدادها. هنوز داریم راهمان را درست طی میکنیم چون خبیث ترین های عالم بر ضد ما هستند.

سوسیالها، کمونی ها، مارکسیستهایی که دین را افیون ملتها دانسته و خود را مظهر انقلابی گری و عدالت طلبی و دشمن درجه یک امپریالیسم می دانستند کجایند ببینند آمریکا و اسرائیل و غرب، ایران اسلامی و دوستان همراهش در یمن و لبنان و سوریه و فلسطین و سودان را تهدید شماره یک خود می شمارند و از باور به غیب و ایمان و روح شهادت طلبی آنها بیمناکند. آزادی خواهان عالم بدانند آزادی و آزادگی و غیرت و مردانگی و عزت ار رهگذر دین عبور میکند، دینی که به اصالت های مکتب وحی پایبند بوده و اعتقاد به آخرت و جلب رضایت خدا را منشأ حق طلبی و ایستادگی در مقابل ظلم بداند، خون حیات را در رگهای بشریت به جریان انداخته و بینی غارتگران را به خاک می مالد. انسان مومن به چنین دینی از باران تیر و گلوله و موشک و توپ و خمپاره نمی هراسد. ما مرد جنگیم و جهاد فی سبیل الله را به هر نتیجه ای که ختم شود مصداق احدی الحسنیین می دانیم. ما در ره عشق، نقض پیمان نکنیم. "ما آمریکا را زیر پا میگذاریم." امام خمینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ابتذال در سعدآباد

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۸ مهر ۱۴۰۳، ۱۰:۱۶ ق.ظ

منظورم از سعدآباد مجموعه کاخ موزه های سعدآباد است و منظورم از ابتذال لزوما کشف حجاب نیست که دیگر در بسیاری از تفرجگاهها و خیابانهای کشور به امری عادی تبدیل شده و اساسا کار از برداشتن روسری گذشته و به نمایاندن سر سینه و پیراهنهای آستین کوتاه کشیده شده است. شاه یک مجسمه ای را در وسط حیاط سعدآباد نصب کرده که همچنان باقی است و با عرض پوزش تصویر آن را در پایین مطلب آورده ام. گویا به مرور بعضی ها دارند کشف حجاب را به این وضعیت می رسانند.

جالب است در جای جای مجموعه سعدآباد انبوهی از عوامل حراستی و ارتشی و گاه انتظامی هم به چشم می خورند. تذکر هم می دهند که عکس برداری از این نقطه ممنوع است، حق نداری از لباس خونی شهید چمران در موزه ارتش عکس بگیری، یا راه خروج از این طرف است مبادا دوباره برگردی و ظروف سلطنتی را از نو نگاه کنی... صرفاً با کشف حجاب کاری ندارند. مهسا امینی بر نظام پیروز شد قابل انکار نیست کما اینکه دختر آبی هم با مرگ خود زمینه ورود زنان برای تماشای مسابقات مردانه فوتبال را فراهم کرد. بگذریم.

مقصودم از ابتذال چیز دیگری است.

اگر حاکمی در جمهوری اسلامی برود دفتر و دستکش را در دل طبیعت بنا کند، که نباید بکند، چه فریادها و فغانها و وامصیبتهایی به آسمان خواهد رفت که چه نشسته اید آخوندها دارند کشور را نبود میکنند و...

مجموعه کاخهای سعدآباد، دهها هکتار منطقه جنگلی شمال شهر تهران است که به زوال رفت و استراحتگاه اختصاصی درباریان گردید. کسی اعتراضی کرد؟ کسی اعتراضی می کند؟ دهها نفر هر روز به تماشای موزه های این کاخ جنگلی بزرگ می آیند. خیلی هایشان اساسا با نظام سر خوش نیستند. غرولندهایشان مشخص است. بعضی ها را دیدم که می گویند: به به! چه سرمایه ای! چقدر زیبا، چه ابهتی، چه قدرتی! اینها چه کردند در این مملکت، خدا شاه را رحمت کند...

ابتذال غیر از این است که جمهوری اسلامی، کاخهای گران قیمت شاه را برای عبرت مردم به موزه تبدیل کرده و خیلی ها عبرت نمی گیرند که هیچ به تحسین کژی ها می پردازند؟

من البته چند سال پیش امام جمعه ای را در شهری کوچک دیدم که بازنشسته عقیدتی ارتش بود. می گفت هر چقدر مسئولین یک شهر ماشینهای گران قیمت تری را سوار شوند نشانه پیشرفت و موفقیت آن شهر است. گفتم برادر! خوشبختی و پیشرفت یک شهر به زیرساختها و سطح رفاه و خدمات عمومی بستگی دارد. ولگردی و خوش خوشان با اموال مردم که هنر نیست. آن امام جمعه البته مدتی بعد به دلایلی دیگر کنار گذاشته شد.

خب، یک بخش این موضوع بر میگردد به پایه های فکری جامعه که اصلاح آن وظیفه نهادهای فرهنگی و آموزشی است.

اما خدایی اش چه اشکال دارد مدیریت کاخ سعدآباد با عواید میلیاردی حاصل از فروش بلیتهای گران قیمت کاخ، محض رضای خدا یک تابلویی هم جایی از حیاط عریض و طویل آن مقابل چشم ملت قرار بدهد که در همین دویست سال اخیر چند میلیون کیلومتر مربع از خاک مقدس کشور ما بر باد رفت تا صرفا یک نمونه از قدرت و درایت شاهان دو سده اخیر بازگو شود؟ حالا ظلم و حق کشی و جنایت و خوشگذرانی و وابستگی و تو سری خوری از اجانب و... شان بماند.

این اردوهای روایت پیشرفت را باید در همچین جاهایی هم به دیده مردم کشاند. میز پرس و پاسخ و گفت و گو و کرسی فکر و اندیشه و فرهنگ راه انداخت. ما ابزار تبلیغ، کم داریم و از نفوذ رسانه ای خوبی برخوردار نیستیم. چنین فرصتهایی را لااقل قدر بدانیم.

 

photo_2024-10-18_20-08-58_u3x5.jpg

photo_2024-10-18_20-10-24_9unl.jpg

photo_2024-10-18_20-10-13_xwwc.jpg

photo_2024-10-19_09-58-04_gqzn.jpg

photo_2024-10-18_20-08-05_9y27.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

چه

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۴۰۳، ۰۳:۴۷ ب.ظ

چه (فیلم) - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

به مناسبت سالروز اعدام ارنستو گوارا معروف به چه گوارا فیلم سینمایی "چه" از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد که البته ساعت مناسبی نداشت. تقارن آن با سالگرد عملیات چریکی طوفان الاقصی هم در نوع خود جالب است.

چگوارا شخصیت محبوب انقلابیون دنیاست به خصوص در جریان پیروزی انقلاب اسلامی نیز بسیاری از جوانان مبارز اعم از مسلمان یا مارکسیسم سعی در شبیه سازی خود با این اسطوره انقلابی گری و مبارزه با امپریالیسم داشتند. 

خیلی ها هم در کشور ما افرادی را شبیه به چه گوارا توصیف کرده اند، مثلا دباره شهید چمران، یا نادر مهدوی یا محسن چریک (سعید گلاب بخش) یا خسرو گلسرخی و ... چنین تعابیری به کار رفته است.

وارد این قیاسها نمیشوم و چنین قصدی ندارم؛ اما یک صحنه از فیلم ناخوآگاه مرا یاد سید علی اکبر ابوترابی انداخت. در اوایل فیلم فیدل به همراه ارنستو با یارانشان از جاده ای روستایی و خلوت عبور می کردند که کشاورزان به دیدنشان شتافتند و به آنها ابراز ارادت کردند. در کاروان پیاده مرحوم ابوترابی به سمت مرز خسروی صحنه ای مشابه را دیدم. کشاورزها که بعضا از برادران هل سنت بودند با دیدن سید ابوترابی ناگهان دست از کار کشیده به لب جاده می دویدند و او را در آغوش کشیده و می بوسیدند.

فیلم سینمایی "چه" ساختاری معمولی و حتی شبیه فیلمهای ایرانی داشت. البته بازیگر نقش ارنستو توانست در جشنواره کن مقام نخست را به عنوان بهترین بازیگر جهان در آن سال به خود اختصاص دهد.

فیدل بارها از ارنستو میخواهد که در کوبا بماند و به بولیوی یا آرژانتین نرود. او که بعد از دوره سخت انقلاب به ساحل آرامش رسیده اما معتقد است هر جا صدای مظلومی شنیده می شود باید به یاری اش شتافت. ترجیح میدهد دوباره راهی کوه و بیابان و میدان خطر شود. این سخن او ریشه فطری دارد و البته خاستگاه اسلامی.

سعدی شیرازی هم بنی آدم را اعضای یک دیگر می خواند. شعرش بر سردر سازمان ملل نصب شده و ما به آن افتخار می کنیم اما وقتی بخواهیم از مظلومی در فلسطین و لبنان و بوسنی و ... حمایت کنیم عده ای از مدعیان جیغشان بالا می رود که دیگران به ما چه؟ میگویند دین ما انسانیت است. کجای انسانیت اجازه میدهد درباره سبعیت صهیونیسم کودک کش سکوت کرد؟

سیاستمداران بسیاری در دنیا پزشک بوده و هستند. فهرست پزشکان سیاستمدار، فهرست بلندبالایی است. سرچ کردم این اسمها آمد: سون‌یات‌سن رهبر انقلاب چین، ژان پل مارا یکی از فعالان انقلاب فرانسه، پاپ جان بیست و یکم رهبر کاتولیک‌های جهان، جرج حبش بنیانگذار جبهه مردمی برای آزادی فلسطین، فتحی شقاقی و عبدالعزیز الرنتیسی از چهره‌های سرشناس جنبش حماس، پاپاداک دیکتاتور هائی‌تی، کوبی شک رئیس‌جمهور برزیل، ویلیام واکر رئیس‌جمهور نیکاراگوئه، گرو هارلم برونتلند نخست‌وزیر سابق سوئد، بشار اسد رییس جمهور سوریه، ابراهیم جعفری نخست وزیر پیشین عراق، سالوادور آلنده رییس جمهور پیشین شیلی و ...

چه گوارا پزشک بود. ماهاتیر محمد هم پزشک بود و هر دو نقش سازنده و چشمگیری در دوره خود داشتند. رادوان کارادزیچ رهبر شبه‌نظامیان صرب بوسنی و مسؤول نسل‌کشی مسلمانان هم پزشک بود.

پزشکها می توانند انسانها را نجات دهند یا بکشند. مسعود پزشکیان هم پزشک است. امیدوارم بتواند در سعادت و تعالی جامعه اثر محسوس داشته باشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سیدالشهدای استان مازندران

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۸ مهر ۱۴۰۳، ۱۰:۵۹ ق.ظ

آیین بزرگداشت شهید هاشمی نژاد در حرم مطهر رضوی برگزار می‌شود - قدس آنلاین

 

سیدالشهدای استان مازندران، روحانی شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد است.

حجت الاسلام هاشمی نژاد در پنج مرداد 1311 در بهشهر متولد شد. دورهٔ مقدماتی حوزه را نزد آیت‌الله کوهستانی گذراند و سپس برای ادامهٔ تحصیل به قم رفت. هاشمی‌نژاد دوران عالیهٔ دروس حوزه را شاگرد آیت‌الله بروجردی و امام خمینی بود ودر سن ۲۷ سالگی به درجهٔ اجتهاد رسید. او مدت نه چندان زیادی را هم در نجف به تحصیل پرداخت. پس از آن به مشهد مهاجرت نموده و مشغول تدریس و تبلیغ شد. از دوستان نزدیک مقام معظم رهبری بود و به گفته شاهدان اغلب آخر هفته ها را با هم به جلسات فرهنگی و گاه برنامه های تفریحی در اطراف مشهد می رفتند. در نهضت ۱۵ خرداد او جزو اولین دستگیر شدگان بود. او از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷، پنج بار بازداشت شد. هاشمی‌نژاد که در مشهد در هیچ مکانی حق منبر رفتن و سخن گفتن را نداشت، در این مدت توانست در شهرستان‌های مختلف ایران سخنرانیهایی ترتیب دهد و هیچگاه دست از فعالیت برنداشت تا این که بار دیگر در سال ۱۳۵۰ پس از ده شب سخنرانی مستمر پیرامون علت عقب‌ماندگی مسلمین در یکی از مساجد شیراز دستگیر و زندانی شد و از آن به بعد برای همیشه در سرتاسر کشور ممنوع‌المنبر شد. هاشمی‌نژاد روز ۱۸ تیر ماه ۱۳۵۴ به اتهام اقدام علیه امنیت کشور، همراه عباس واعظ طبسی و تنی چند از مبارزین دستگیر و روز ۲ دی ماه ۱۳۵۴ به دوسال زندان محکوم شد. هاشمی‌نژاد از رهبران اصلی جنبش انقلاب اسلامی در مشهد شناخته شده‌است.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، او دبیر حزب جمهوری اسلامی در مشهد و نماینده اول مردم مازندران در مجلس خبرگان بود که نقشی مهم در تدوین قانون اساسی و تبیین و تثبیت اصل ولایت فقیه داشت.

 سید عبدالکریم هاشمی نژاد سرانجام در هفتم مهر 1360 در مشهد همزمان با عملیات ثامن الائمه و شکست حصر آبادان که با پیشتازی لشکر77 خراسان همراه بود، به وسیله منافقین به شهادت رسید و در دارالسلام حرم ثامن الحجج علیه السلام (مکانی که بعدها مزار رییس جمهور شهید رییسی نیز در آنجا قرار گرفت) به خاک سپرده شد.

این روحانی مبارز که در جریان تقابل با رژیم طاغوت بارها زندان رفت و شکنجه شد آثار مکتوب و صوتی با ارزشی از خود بر جای گذاشته است.

در اغلب نقاط و شهرهای کشور مکانی به یاد او نامگذاری شده و اسمش بر سر زبانها چرخیده است اما آثار و افکار و تاریخچه زندگی این دانشمند جوان حوزه آنگونه که باید برای مردم به خصوص نسل جوان شناخته شده نیست.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اسماعیل

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۳، ۱۲:۵۲ ب.ظ

کتاب اسماعیل - (رمان) نشر سوره مهر - پاتوق کتاب

 

"مهین خانم گفت: وا، یعنی چه، شاه به اون خوشگلی، نباشه؟! به جاش آخوندا باشن، مگه میشه؟!

قاه قاه خندید و محکم زد روی زانویش. مادر گفت: زبونت رو گاز بگیر مهین. چی می گی؟ بیچاره آخوندا!

  • راست می گم دیگه، هر جا ببیننمون، همون جا حلالمون می کنن!

آن قدر خندید که چشمهایش خیس شد و زیر لب گفت: استغفرالله، چقدر پشت سرشون بد گفتم. حالا ببینم راست راستی تو میخوای دست رو دست بذاری تا انقلاب بشه بعد زن بگیری؟ اومد و نشد. اون وقت میخوای چکار کنی؟ بی سر و همسر بمونی؟

  • نه میشه ان‌شاءلله
  • از کجا معلومه؟
  • وعده خداست رد خور نداره..."

رمان "اسماعیل" اهدایی خانم حیدری است که هم خودم خواندم و هم همسرم؛ نوشته مرحوم امیرحسین فردی.

سالها پیش خاطرات یکی از کارشناسان فیلمنامه در سینمای هالیوود را می خواندم. می گفت هر فیلمنامه ای میرسد فقط سی صفحه اولش را میخوانم. اگر کشش نداشت پرتش میکنم کنار میروم سراغ فیلمنامه بعدی اگر کشش داشت و جذاب بود تا آخرش می روم و درباره ساخته شدنش تصمیم میگیرم.

کتاب اسماعیل از همان ابتدایش کشش لازم را برای همراه سازی مخاطب در اختیار داشت.

یکبار یکی از سایتهای اصولگرا یادداشتی درباره امیرحسین فردی نوشته بود و او را در حد یک ضدانقلاب منافق و همسو با غرب پایین آورد. تعجب کردم. او همان وقت داشت در حوزه هنری استان تهران کلاسهای نویسندگی را اداره میکرد. مدتی بعد امیرحسین فردی به رحمت خدا رفت. بزرگان نظام در سوگ او پیام تسلیت دادند. دقیقا همان سایت را دیدم که چقدر در مدح و نکوداشت آثار مرحوم قلم فرسایی کرد! دنیاست دیگر نباید به خیلی دیده‌ها و شنیده‌ها اعتماد کرد.

رمان "اسماعیل" یک اثر فاخر انقلابی است که در عین برخورداری از کشش و قوت متن در جذب مخاطب، با پرهیز از شعارزدگی و سطحی نگری به طور گذرا و گاه غافلگیر کننده به تبیین مبانی انقلاب اسلامی پرداخته و بعضی وقایع تاریخ معاصر را جهت تحریک مخاطب به تحقیق بیشتر مورد اشاره قرار میدهد. توجه دقیق او به حاشیه ها و جزییات در توصیف انسانها و محیط و موقعیت‌ها مسحور کننده است و خواننده را به وجد می آورد. البته از من بپرسید همچنان رضا امیرخانی را نفر اول رمان نویسی جبهه انقلاب میدانم ولی انصافا از کارهای ارزشمند مرحوم فردی هم نمی توان به سادگی گذشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ما مسلح به الله اکبریم

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، ۰۷:۳۸ ق.ظ

قدرت معنوی با الهام از اندیشه رهبری و انقلاب جایگزین قدرت مادی در منطقه شده  است - شبستان

 

اگر به نگاه مادی باشد حق با صدام بود که گفت سه روزه خوزستان و یکهفته ای تهران را فتح می کند. به دو دوتا چارتای زمینی ما باشد ایران بعد از انقلاب، با فروپاشی ارتش و بی تجربگی سپاه و درگیریهای داخلی و شورش ها و آشوبهای جدایی طلبانه و انواع نفوذ و جاسوسی و ترور و خیانت اصلا یارای مقابله با ارتش آماده رژیم بعث را نداشت. برهه ای که از سیم خاردار و پوتین و فانسقه چه برسد به سلاح و تجهیزات در مضیقه و تحریم بودیم ارتش صدام از حمایت کامل آمریکا و شوروی و فرانسه و انگلیس و شیوخ عرب منطقه برخوردار بود. به دودوتا چارتای مادی باشد می شود حرف بنی صدر که زمین بدهیم و زمان بگیریم. برویم عقب، فرار کنیم و... همان کاری که کشورهای عرب در جنگ چند روزه مقابل اسرائیل انجام دادند و ننگ شکست را پذیرفتند. اما حزب الله که فقط یک گروه است و نه یک دولت در حرب تموز آبروی مسلمین را خرید.

اسرائیل با حمایت ابرقدرتها و در پرتو وادادگی کشورهای توسری خور منطقه از نظر تسلیحاتی و جاسوسی دست برتر و قدرت بیشتری در اختیار دارد؛ اما آنچه که مردم ایران را در ثامن الائمه و طریق القدس و فتح المبین و الی بیت المقدس و والفجر هشت و کربلای پنج سرافراز نگاه داشت نه برتری مادی که قدرت ایمان و غیرت و توکل بود. غزه اگر زیر دهها تُن بمب و موشک دشمن ایستاده به برکت معنویت و خودباوری و غیرت و ایمان و روح حماسی است. لبنان و یمن هم اگر سری میان سرها دارند به یُمن وجود همین نعمت است. اهل کبر و غره شدن نیستیم. به تسلیحات و فتوحات خود نمی بالیم، از شکست ها هم مایوس نمی شویم. الدهر یومان، یوم لک و یوم علیک.

با خدا که باشیم همیشه پیروزیم. نابودی اسرائیل از آنچه تصور میکنید به شما نزدیک تر است. به حول و قوه الهی قدرت معنویت بر هیمنه پوشالی ابزارهای مادی چربیده و بساط جور و قتل و جنایت و خباثت را در هم خواهد پیچید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی شاه مخالفینش را بمباران کرد

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ۰۷:۱۹ ب.ظ

بمب ۵۰۰ کیلویی باقیمانده از جنگ گُجستان در رستم فارس کشف شد+ویدئو

 

می دانستید شاه هموطنان خودمان در بویر احمد و فارس را که نسبت به اصلاحات ارضی اعتراض داشتند در چند نوبت با هواپیما بمباران کرد؟ خود من هم نمی دانستم. این هم جزو کوتاهی های عجیب تاریخ و اهالی هنر و رسانه انقلاب است. امروز لابلای اخبار به خبر کشف بمب 500 کیلویی باقیمانده از آن دوران حین حفاری لوله گاز در روستای امیر ایوب رستم فارس برخورد کردم. شاه در سال 42 عشایر هموطن ما را در تنگ گجستان بمباران کرد که اطلاعی از تعداد شهدا و مجروحین در دست نیست. قابل توجه عزیزانی که معتقدند شاه با مخالفینش مدارا می کرد.

خبر پیدا شدن بمب را در لینک زیر بخوانید:

https://www.mehrnews.com/news/6223395/%D8%A8%D9%85%D8%A8-%DB%B5%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%AF%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B4%D8%AF-%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خاطرات شیخ

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ۰۵:۵۸ ق.ظ

انتشارات سوره مهر - خاطرات شیخ مصطفی رهنما

 

کتاب خاطرات مرحوم شیخ مصطفی رهنما را خواندم. ایشان از روحانیون اهل قلم و روزنامه نگاران مبارز به شمار می آید. به تاریخ شفاهی انقلاب علاقمندم و کتابهای مربوطه را پیگیری میکنم. این کتاب، خاطرات بکر و جالبی داشت اما از نظر نگارش، نامنظم و آشفته بود. به نظر می رسد برای ضبط و ثبت خاطرات این چهره مبارز کمی دیر اقدام شد و رشته زمان و مکان برای بیان خاطرات از دست راوی خارج گردید. بعضی مطالب واقعا نیاز به توضیح و تبیین بیشتر داشت که نمی خواهم گردن مصاحبه کننده بیندازم. ماجرای انداختن خرس به جان زندانیان دختر را ظاهرا خیلی ها رد کرده اند. درباره شخصیت مرحوم فلسفی هم به نظرم اجحاف شد. نقش او در انقلاب، هم از لابلای خاطرات مکتوب فلسفی و هم دیدگاه امام و سایر بزرگان پیداست. البته قطعا روحیات افراد در مبارزه شبیه هم نیست و هر کس دارای ضعف و قوتهایی است. کما اینکه راوی هم در همین خصوص به مشی مدبرانه شهید مطهری در زندان اشاره می کند. خوب است درباره افرادی که در قید حیات نبوده و توان دفاع از خود را ندارند کمی محتاطانه تر نقد صورت بگیرد.

شخصیت حجت الاسلام رهنما شخصیتی محکم و انعظاف ناپذیر است که امان مأموران شاه را بریده و ابهت پوشالی و غرور کاذبشان را متلاشی می ساخت. یاد یکی از رفقای طلبه عدالتخواه افتادم که سرسختی هایش مشابه این بزرگوار بود.

خواندن این کتاب را صرفا به کسانی توصیه میکنم که پیگیر سایر کتب تاریخی مرتبط با انقلاب اسلامی هم هستند.

راستی حساسیت رژیم منحوس پهلوی بر روی رژیم غاصب صهیونیسم و سرسپردگی نسبت به استکبار از واقعیات تلخ و دردناک خاطرات این کتاب به شمار می آید. آن موقع جهان عرب چقدر در مقابل اسرائیل ایستادگی داشت ولو در ظاهر و سیاسی و ایران شاه چقدر منفعل و خجالت آور رفتار می کرد. الان البته این ایران است که محکم و قاطع مقابل صهیونیسم ایستاده و سران عرب هستند که عقب نشینی و نکبت را به جان خریده اند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عباس منصور اهل بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ۰۸:۴۶ ق.ظ

تصاویری دیدنی از جزیره خارک

 

عباس منصور را نمی شناسم و اگر کسی شناخت یا اطلاعی درباره وی دارد ممنون میشوم پیام بگذارد. این مطلب اشارتی درباره اوست:

قبل از آنکه مرا به خارک بفرستند؛ یک روز سرهنگی به نام کیانی که گویا با سرهنگ بابا امجدی که رئیس ساواک آبادان بود، برادر بود، مرا احضار کرد و گفت: «تو چه کار کرده‌ای؟» گفتم که من بی‌گناهم و مرا بیخود گرفته‌اند. و تلفن کرد و پرونده مرا آوردند. وقتی پرونده مرا آوردند. من دیدم آن اعلامیه‌ای که قبلاً توضیحش را دادم و به قد یک کف دست بود، لای پرونده هست؛ و زیرش هم خط قرمز کشیده‌اند. گفت پس تو کاره‌ای هستی و بیخود خودت را به موش مردگی می‌زنی. باید بروی خانه آسید محمد بهبهانی و توبه کنی. خانه او در خیابان پانزده خرداد بود؛ و هر کس را که می خواست از مبارزه با شاه توبه کند به خانة او می‌فرستادند. سیدمحمد بهبهانی با دربار رابطه نزدیکی داشت. و به نظر من یک روحانی نما بود. خلاصه به من هم فشار آوردند که تو هم به خانه بهبهانی برو. بهبهانی همان طور که گفتم از آن آخوندهای درباری بود و با دربار کاملاً ارتباط داشت. من گفتم چرا من باید پیش آقای بهبهانی بروم؟ من خودم یک روحانی هستم. یک آخوند اسلامی هستم. پیش او بروم که چه شود؟ من گناهی نکرده‌ام که بروم توبه کنم. این را که گفتم بلند شدم و همان طور به دیوار تکیه دادم. گفت پس می‌خواهید چه کنید؟ گفتم مرا از ایران تبعید کنید. گفت کجا تبعید کنیم؟ گفتم به نجف اشرف. خندید و گفت نه تو را به مسکو تبعید می‌کنیم! این حرف را از این رو زد که می‌خواست مرا کمونیست معرفی کند. این را که گفت بیرون رفت و من هم بیرون آمدم و به سلول خود برگردانیده شدم. یکی دو روز بعد هم مرا به خارک فرستادند
من را به جرم اخلالگری از زندان قزل قلعه به زندان جزیره خارک تبعید کردند. در میان یک عده شصت و یک نفری که دکتر کریم کشاورز، دکتر شهیدی و دکتر کریم پویا نیز در میان آنها بودند و از زندان شهربانی و زندان لشکر دو زرهی واقع در چهار راه قصر سابق (شهید قدوسی) انتخاب کرده بودند، همان زندانی که دکتر مصدق زندانی بود.
از این جمع فقط دکتر حسین آیدین که برایش خیلی تقلا کردند در آخرین لحظه تبعیدش منتفی شد و جمع شصت و یک نفری ما شد شصت نفر[1] . ما را با بی‌رحمی و خشونت تمام سوار یازده کامیون کردند و به طرف شیراز فرستادند.

خوب یادم هست که من در آن روز بیمار بودم و در داخل بهداری زندان به سر می‌بردم و در آنجا بستری شده بودم که آمدند و گفتند آقای رهنما بیا داخل بند. و بعد مرا کشان کشان به سلول خودم بردند و با حالت بیماری تب مرا مجبور کردند وسایل خود را جمع کنم. به طوری که مانع شدند هم سلولیهای من کمک کنند. هر چه گفتم لااقل اجازه دهید کمی حالم بهتر شود آن وقت هر بلایی می‌خواهید سر من بیاورید کسی گوشش بدهکار نبود. فقط می‌گفتند دربارة شماها دستور اعلی حضرت است و باید خیلی فوری اجرا شود. به هر حال ما را سوار کامیون کردند. تعداد کامیونها یازده تا بود و توسط 120ـ100 افسر و درجه‌دار و سرباز همراهی می‌شد.
فرمانده ستون اعزامی به خارک سرهنگ اکبر زند نام داشت که نشان رستاخیز شاه را داشت و در کودتای امریکایی ـ انگلیسی 28 مرداد1332 فعالانه شرکت کرده بود.
در موقع حرکت سید ابوالقاسم انجوی مدیر روزنامه آتشبار که به عنوان تبعیدی همراه ما بود، این دو بیت را خواند:

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی زکشتن مگریز

مردار بود هر آن که او را نکشند.


ولی بعداً این آقا!، خود را در دامان دربار انداخت.
این‌گونه مرا هم جزء شصت نفر فرستادند به خارک، در این مسیر، ابتدا ما را بردند به شیراز و از شیراز به بوشهر اعزام شدیم و از آنجا ما را سوار کشتی کردند و به خارک بردند. آنجا ما را تحویل سروان وحدت [2] دادند که معروف بود از بهاییها است و از مسلمان جماعت کینه خاصی به دل دارد. او هم مسئول پادگان حفاظتی از زندانیها بود و هم مسئولیت حفاظت از زندان را بر عهده داشت.
من جمعاً حدود یازده ماه در خارک بودم و خارک در آن زمان دست کمی از جهنم نداشت. زیرا آنجا تنها زندان نبود؛ بلکه جولانگاهی بود برای سروان وحدت و رژیم که هر طور می‌خواهند با زندانیان معامله کنند.
شبها عده‌ای را مأمور می‌کردند که می‌ریختند و حمله می‌کردند به خوابگاه زندانیان و می‌زدند و می کوبیدند و قهقهه مستانه سر می‌دادند و سرمست از پیروزی می‌رفتند. سروان وحدت حتی از جیره زندانیان نیز نمی‌گذشت و همیشه مقداری از آن را به سرقت می‌برد. من در حالی به خارک تبعید شدم که هنوز در دادگاه محکوم نشده بودم و فقط توسط فرماندار نظامی بازداشت شده بودم. ولی می‌گفتند تو را چون مخالف شاه هستی و علیه شاه اعلامیه چاپ کرده‌ای بازداشتت کرده‌ایم. و چنین کسی دادگاه نمی‌خواهد، به خارک می‌فرستیمت؛ که زحمت دادگاه هم کم شود؛ بلکه خودت آنجا رفع زحمت کنی و بپوسی و تلف شوی (این را تیمور بختیار، بمن گفت!). این بود منطق کسانی که خود را رهبران تمدن کهنسال ایران می‌دانستند و می‌گفتند ما از جانب خدا مأموریت داریم این ملت را به رستگاری برسانیم.
به هر حال مرا با چنین منطقی به خارک تبعید کردند.
همان‌طور که گفتم در خارک زندانی عادی هم آورده بودند. ما در آنجا وضع بسیار بدی داشتیم. به عنوان مثال یک آقایی (عباس منصور) [3] همراه ما بود که اهل بابل بود. یک چشمش نابینا بود. نامه‌ای به مادرش نوشته بود که در آن توصیه کرده بود که ناراحت نباش بالاخره این دوره هم تمام می‌شود و باز من پیش تو می‌آیم. این نامه به دست سانسورچیان رژیم افتاده بود و آنها هم استنباط کرده بودند که این بنده خدا آرزوی نابودی رژیم شاه را کرده است و یا یک پیام رمزی به این صورت برای مادرش فرستاده تا او برود آن را به دوستانش بدهد و به آنها بگوید که آماده باشید، قیام عمومی علیه شاه در حال وقوع است. ملاحظه می‌کنید این استنباط دستگاه از نامه عادی یک فرد بود که برای مادرش می‌نویسد. آنها این نامه را بهانه قرار داده و آمدند این مرد مظلوم را بردند و او را می‌زدند که پدر سوخته با چه کسانی می‌خواهی علیه شاه کودتا کنی. آن‌قدر او را شکنجه دادند که چشم سالمش هم کور شد.
این عمل انعکاس وسیعی میان مازندرانیهایی که در زندان خارک بودند و کلاً همه ما، به وجود آورد. افرادی مانند مهندس برومند، آقای مهندس ابراهیم تمیمی از حزب آزادگان و آقای ابراهیم مقیمی که جزء زندانیان با وقار و با ارزش بودند به این عمل شدیداً اعتراض کردند: که چرا با یک زندانی که دستش از همه جا کوتاه هست این کار را می‌کنید؟ چرا از یک نامه ساده استنباط کودتا می‌کنید و در همه این جنایات دست سروان وحدت و بهاییهای دور و بر او کاملاً بازو مشخص بود که آنها نقشی مهم داشتند.
سختیهای زندان خارک را آقای کریم کشاورز در کتاب چهارده ماه در خارک نوشت و چاپ هم شد. البته من هم می‌خواستم کتاب یازده ماه در خارک را بنویسم که مثل سایر کارهایی که عقب افتاده انجام نشد. ولی او این کتاب را نوشت انصافاً کتاب خوبی هم هست، با بعضی اشتباهات.

پانوشت:

[1] اسامی شصت نفری که به خارک تبعید شدند و شیخ مصطفی رهنما جزء آنها بود.
1ـ آرسن آوانسیان (ارمنی) که بعداً محکوم به اعدام شد و حکم را هم اجرا کردند او در تهران تعمیرگاه اتومبیل داشت. 2ـ مهدی آقایی 3ـ منوچهر افشار 4ـ تقی باقری 5 ـ دکتر کریم پویا 6 ـ محمدعلی ترابی 7ـ حسن حاتمی (نام اصلیش جمشید حبرون می‌باشد و کلیمی بود.) 8 ـ فریدون دانشخواه 9ـ ناظم رسولی 10ـ لطیف ربیعی 11ـ دکتر اسماعیل شهیدی 12ـ مهدی کی مرام 13ـ کریم کشاورز 14ـ محمدهادی شفیعیها 15ـ عباس منصور 16ـ خسرو پوریا 17ـ محمدعلی یساری (مرندی) 18ـ ابوالحسن شیرزاد 19ـ سروش امُ (زرتشتی) 20ـ سید ابوالقاسم انجوی شیرازی (مدیر روزنامه آتشبار) 21ـ تورج سریری 22ـ حسن برومند 23ـ اسماعیل وحدت 24ـ محمدامین آخوندزاده 25ـ سید محمدتقی ابن سجاد 26ـ مهندس پرویز بحری 27ـ دکتر صادق پیروز 28ـ ادوارد ترکار اپتیان (ارمنی) 29ـ محمد هنریار 30ـ عباس خانپور 31ـ بهروز رضا خانلو 32ـ شیخ مصطفی رهنما 33ـ سعید ساویس (کلیمی) 34ـ مهندس رضا ضیائی 35ـ مهندس ابراهیم کیاندوست 36ـ رحیم ماهرو 37ـ رضا ملکی (شمیرانی) 38ـ روبن نوامارویان (ارمنی) 39ـ علی‌اکبر مکری 40ـ محمد شاهندستی 41ـ خسرو اسدی 42ـ اسدالله خدابنده 43ـ حسین آقایی 44ـ پرویز دُرودی 45ـ پرویز اتابکی 46ـ قنبر اسلامی 47ـ ناصر خموش 48ـ پرویز آذرخشی 49ـ سیف‌الله رفیعی 50 ـ سیمیک ماریاتیس (ارمنی) 51 ـ حسین مرزوان 52ـ محمود آخوندزاده 53ـ سروش رضاخانلو 54ـ جعفر صدای وطن 55 ـ محمدحسین امینی 56 ـ شماون وادبینیان (ارمنی) 57 ـ مرتضی تهرانی مقدم 58 ـ عیسی عالمزاد 59 ـ محمد پهلوان 60 ـ مهندس ابراهیم تمیمی.
[2] بنا به روایت کریم کشاورز که خود در شمار تبعیدیان به خارک بود رئیس پادگان آنجا در بدو ورود، ستوان کوثر نام داشت.
[3] عباس منصور دانشجوی جوانی که به خارک تبعید شده بود. او همیشه با نشاط بود؛ زیاد کار می‌کرد و همیشه یار و مددکار همه بود. در میان تبعیدیان خارک، چند خبرچین هم بودند. عباس که دانشجوی ادبیات بود و به سبک پرُ طمطراق و آرمانی به گروههای چپ گرایش داشت، هر نامه‌ای که برای نامزد خود می‌نوشت با وجود اینکه از سانسور اطلاع داشت جانب حزم و احتیاط را رعایت نمی‌کرد و جملاتی به کار می‌برد که رئیس پادگان آن را توهینی به خود می‌شمرد. او را به ستاد پادگان احضار می‌کند و با او به مشاجره می‌پردازد. عباس هم کوتاه نمی‌آید و سروان واحدیان رئیس پادگان خارک دستور می‌دهد که او را در انبار زندانی کنند. سربازان و گروهبانانی که حاضر بودند به جان عباس می‌افتند و گروهبان سلماسی با میلة آهنی به صورت عباس می‌زند که باعث ترکیدن تخم چشم عباس می‌شود. او که یک چشمش ضعیف بود چشم سالمش را هم در این واقعه از دست داد و تقریباً نابینا شد. عباس را روز 26 فروردین به بوشهر منتقل کردند و از آنجا به تهران اعزام شد. برای گروهبان سلماسی هم پرونده‌ای تشکیل دادند و او را به آبادان فرستادند که پس از مدتی تبرئه شد

منبع: کتاب خاطرات شیخ مصطفی رهنما، ص 49

  • سیدحمید مشتاقی نیا