اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

روز مادر

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۲، ۰۲:۴۷ ب.ظ

اطلاعات شهدا 

 

دیگر حسن آقا را مفقودالاثر حساب کردیم و برایش تشکیل پرونده دادیم. مفقود بودن یک رزمنده، بدترین وضعیت برای خانواده او است. خانواده هایی که عزیزانشان به شهادت می رسد می دانند تکلیفشان چیست. مدتی عزاداری می­کنند و در نهایت می­پذیرند که باید با این واقعیت تلخ کنار بیایند. خانواده های اسرا هم تکلیفشان مشخص است و چشم انتظار بازگشت عزیزانشان می مانند. خانواده مفقودالاثرها اصلاً نمی دانند تکلیفشان چیست؟ عزاداری کنند یا باید چشم انتظار بمانند؟ این وضعیت نامشخص، بسیار تلخ و دشوار است، به خصوص برای پدر و مادر رزمنده مفقودالاثر. من از آن پس آب شدن شمع وجود پدر و مادرم را با چشم می دیدم. بعدها مادرم نقل می کرد: اشکم برای حسن قطع نمی شد و دائم گریان بودم تا اینکه پس از مدّتی زیاد یکی از همسایه ها به نزدم آمد و گفت دیشب امام زمان (عج) را خواب دیده است. آن حضرت به او گفت به فلانی بگویید که چرا این قدر گریه و زاری می کند. حسن آقا پیش ماست و حالش هم خوب است.

 می گفت: از آن زمان دیگر قلبم آرام گرفت و از گریه هایم کم شد. پدرم گرچه گریه نمی کرد و همیشه می گفت «خدایا راضیم به رضایت» اما عملاً آب شدن او را از همان زمان می دیدیم و سفید شدن موهایش را. آخر تا آن موقع با این که سن و سالی داشت یک موی سفید هم در سرش پیدا نبود.

مادرم بعد از شهادت حسن آقا می گفت: وقتی دو تا دو قلوی پشت سر هم از نسل پیغمبر (حسن آقا و حسین آقا در سال 1348 و من و زهرا درسال 1349) و به فاصله یکسال داشتم، هیچ کسی هم نبود که کمکم کند، غذای چندانی هم برای خوردن نداشتیم، دو تا از بچه ها هم به قدری مریض بودند که دکتر می گفت چرا بیخود برای آن ها پول خرج می کنید، این ها مردنی اند. یک شب که حسابی خسته شده بودم و به عبارتی داشتم کم می آوردم، خواب دیدم سیدی با عمامه سبز به منزل ما آمد و مرا دلداری داد و از بین بچه ها حسن آقا را بغل کرده و مورد نوازش قرار می داد. من آن موقع با خودم گفتم چرا فقط حسن آقا را بغل کرده است؟

خاطره ای از حجت الاسلام سید سجاد ایزدهی درباره شهادت برادرش سید حسن/ کتاب تو شهید میشوی/ انتشارات مطاف عشق

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">