باز آمدیم

مگر راهی جز این وجود دارد؟ مگر می توان مسیری غیر از تو را جست؟ می شود بله؛ اما آخرش حیرانی و شکست است و کام تلخ و ناگوار. باز باید بازگشت به آنچه تو خواستی به آن جا که تو هستی، ای مبدأ و معاد عالم. لایمکن الفرار من حکومتک. کجا بروم که بی تو معنا داشته باشد و صفا؟
می خندی آن بالا به راه کج ما که هر بار اسیر نخوت و کبر و شیطنت، گامی دور رفته و دور خورده و دوباره دور و بر تو باز می گردیم چون طفل بازیگوش ترسان از گمشگتی باز دست در دست تو می نهیم نه برای تو، برای خودمان که آرامش گم کرده خویش را بازیابیم و چند صباحی آسوده و در امان بمانیم. تو می خندی چون که می دانی دوباره مدتی که بگذرد باز اسیر بچگی خودخواسته گردیده و راه به بیراهه خواهیم برد و سرمان که به سنگ بخورد سر شکسته و خجلان به سویت باز خواهیم گشت و تو ای مهربان تر از مادر و پدر، می دانی نمک نشناس و ناسپاسیم و باز به اقتضای وجود بی کران و محبت بی پایانت آغوش نوازش به رویمان گشوده و همین چند صباح را می گذاری موقت در کنارت بیاساییم و لذت ببریم. فدایت عزیزم، دل گنده و صبور و با گذشتی که این بار هم به میهمان سرای ماه نورانی ات راهمان دادی. این چند صباح عاشقی زودگذرمان را به رشد عقل و فطرتمان بیفزا که جاودانه و ماندگار شده و از سرای مهر تو هیچ گاه جدا و آواره نگردیم. سلام خدای دوست داشتنی من صدباره آمده ام به آشتی.
- ۰ نظر
- ۲۹ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۰۶
















