اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۲۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دفاع مقدس» ثبت شده است

مرد و درد! (قسمت اول)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۸، ۱۲:۰۴ ب.ظ

مرد و درد

 

متن زیر سیری است واقعی بر اساس زندگی طلبه شهید ابوالقاسم بزاز از شاگردان برجسته و ممتاز حضرت آایت الله مشکینی که برای سن جوان و نوجوان تهیه و تدوین شده است.                                سیدحمید مشتاقی نیا 6/7/83

1

تو حال خودش بود. زیر لب زمزمه می کرد. شب قدر بود؛ شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان. اطرافش پر از جمعیت بود. موقع پذیرایی که شد، یکی با بغل دستی اش حرف می زد. یکی می رفت و می آمد. یکی خانه را ورانداز می کرد.... خانه نگو عین قصر. اتاق ها تمیز و بزرگ. حمام، شوفاژ، کولر. آن موقع از این خانه ها کمتر پیدا می شد. لوسترهای بزرگ و زیبا. پرده های رنگارنگ. کلی هم وسایل تزیینی و قشنگ. این ها چشم خیلی ها را خیره می کرد.

صاحب خانه، فردی پول دار و خیّر بود. به خیلی از مساجد، فرش و قالی هدیه می داد. شب های احیا، مردم را دعوت می کرد. تا سحر دعا برگزار می کرد و اطعام می داد.

آن شب جمعیت بیشتری آمده بودند، از دور و نزدیک. جا تنگ شده بود. بعضی ها مجبور شده بودند دو زانو بنشینند. همیشه شب های بیست و یکم طور دیگری است. عزاداری تمام شده بود. حالا صاحب خانه می خواست از همه پذیرایی کند. دوست داشت بیشتر ثواب ببرد. صدای هق هق کسی ناگهان توجه همه را جلب کرد. صدا از ته مجلس بود. مردم کنجکاو بودند ببینند چه خبر است. جوانکی سر به پایین داشت و شانه هایش می لرزید.

رفیقش با آرنج زد به پهلوی او. آهسته گفت: «قاسم! مراسم که تموم شده ...» جوان، اشک هایش را پاک کرد. نگاهی به دوستش انداخت. هاله ای از غم در صورتش به وضوح دیده می شد. او عصبانی تر از آن بود که بتواند حرفی بزند. پا شد و با چهره ای درهم خانه را ترک کرد.

شب از نیمه گذشته بود. حالش دگرگون بود. بغضی که مدت ها گلویش را می فشرد با آن حرفی که از صاحب خانه شنید، ناگهان منفجر شد. درخیابان قدم می زد. سکوت شب به او آرامش داد. سر به آسمان بلند کرد و از عمق جان، آه کشید. نفس عمیقی کشید. خنکی هوا را در تمام رگ هایش حس کرد. صدا هنوز در گوشش شنیده می شد: «غذا رو اول به این گدا گشنه های ... بدین، برن»!

گرسنه بود اما گدا؟! نه. اصلا گرسنه هم نبود. غرورش اجازه نمی داد این طور تحقیر شود. پیش خودش تکرار کرد: «گرسنه ی لاشخور؟!» باز چشمانش نمناک شد. دلش سوخت برای صاحبخانه. می خواست تا آخر عمر، منت کسی بر سرش نباشد. این طور زندگی کردن را دوست داشت. می خواست آزاد و سربلند باشد. او فقیر نبود. اگر هم بود گدا نبود. دوست داشت ساده زندگی کند مثل همه مردم. دوست داشت در رنج آنها شریک باشد.

از وقتی که به طور جدی، خود سازی را شروع کرد، همه اش مراقب رفتار خودش بود که یک وقت دست از پا خطا نکند. نقاشی را کنار گذاشت و چسبید به مطالعات مذهبی.

از بچگی، اسلام را دوست داشت. در همان سن و سال، امر به معروف می کرد. از چهار سالگی نماز می خواند. با همان سنش جلوی بی نمازها می ایستاد و دعوایشان می کرد. همه فامیل می گفتند: « او بزرگ شود پیش نماز خواهد شد». شش سالش بود که علاقه زیاد به خواندن کتاب، او را به مدرسه کشاند. ساعت هایی که معلم در کلاس نبود و یا حوصله درس نداشت، قاسم برای بچه ها قصه های مذهبی تعریف می کرد. از همه کوچک تر بود. بچه ها بلندش می کردند و روی میز می گذاشتند و به حرف هایش گوش می دادند.

معلمش می گفت: «این پسر در آینده، سخنران خوبی می شه» معدلش که بیست شد، اجازه دادند تا به کلاس دوم  برود.

بزرگتر که شد، شب های جمعه را با کمیل سر می کرد. صبح هم خودش را به بهشهر می رساند تا ندبه را پیش حاج آقا کوهستانی (از علما و عرفای بزرگ استان مازندران، متوفای 1352 ه . ش ) باشد و از صحبت های او استفاده کند. دبیرستان که رفت، جدیتش بیشتر شد. به هر قیمتی بود، غسل عایش را انجام می داد، حتی غسل های مستحبی را.

آن موقع، کمتر پیش می آمد که در خانه ها حمام بسازند. خانه ها آن ها هم همین طور بود. بعضی وقت ها می رفت مسجد آهنگرکلا و توی حوض بزرگ آن جا غسل می کرد. نیمه های شبی برای غسل، مجبور شد که به داخل چاه خانه شان برود. سطح آب در خیلی از مناطق شمال، بالاست و از سطح زمین با یکی دو سکو می شود به آب رسید. آن پایین، روی سکو ایستاده بود که متوجه شد کسی از اعضای خانواده برای برداشتن آب، سراغ طناب چاه آمده. مانده بود چه کند. خجالتش می آمد. آهسته صدا زد: «من اینجام»

صدای نعره ای او را سر جایش میخکوب می کرد:« آی جن ... جن...»! همه ریختند بیرون.

بعضی مواقع هم برای غسل های مستحبی می رفت رودخانه حمزه کلا؛ آن هم توی سرمای زمستان. نه این که پول حمام نداشته باشد، نه. وضعشان خوب بود. خودش اینجوری دوست داشت.

خیلی احتیاط می کرد. از پول های شهبه ناک می ترسید. خیلی از ریزه کاری های مذهبی را انجام می داد. دفتری داشت که در آن حدیث می نوشت و حفظ می کرد. با قرآن مأنوس بود. نمازش را اول وقت می خواند. سعی می کرد  نماز شبش ترک نشود. به اندازه ای غذا می خورد که سیر نشود. بعضی وقت ها پای پدرش را می بوسید. این طوری می خواست روحش را بزرگ کند. دوست داشت به خدا نزدیک تر باشد. لباس هایش تمیز و مرتب، اما ساده بود. ساده بودن را دوست داشت. به مادرش می گفت که وسایل تزیینی نخرد. می گفت خیلی از مردم در هزینه های اولیه شان مانده اند. دوست داشت رنج فقرا را بچشد. یک بار در مدرسه، همکلاشی اش را دید که به خاطر پاره بودن کفشش از سرما می لرزد. چکمه اش را در آورد و به او داد و خودش با گالش پاره او به منزل رفت. مادرش دیگر به این خلق و خو عادت کرده بود. درآن محیط ضد دینی کمتر می شد چنین جوانی را دید. او با همکلاسی هایش فرق داشت، چه در دبستان رحمانی و چه در دبیرستان شاهپور. (نام فعلی آن، دبیرستان امام خمینی(ره) است.)

خودش از روی عمد که گناه نمی کرد هیچ، از محیطی که در آن گناه بود هم فرار می کرد. وضع نابسامان مدرسه، او را آزار می داد. بعضی بچه ها خیلی بی قید و بند بودند. کسی همه به کارشان کار نداشت. آخرش مجبور شد از دبیرستان روزانه به دبیرستان شبانه برود. آن جا هم وضع بهتری نداشت. پسرها با دخترها با هم مخلوط بودند. سن و سال خودش را درک می کرد. مراقب خودش بود که دچار غفلت نشود. حتی غذاهایی که ممکن بود قوه ی شهوانی را تحریک کند استفاده نمی کرد. یک بار که شهوت خیلی به او فشار آورده بود پیش یکی از دوستان با ایمانش رفت. او هرچه ذکر و دعا بلد بود به قاسم یاد داد. فردای آن روز، قاسم را دید که انگشتانش زخمی است. گفت:« رفته بودم حمام هرچه دعا خواندم اثری نداشت. نمی توانستم فشار را تحمل کنم . دلم هم نمی آمد گناه کنم. تیغی آن جا بود. برداشتم و زدم به انگشتانم.» می خندید. می گفت: «درد باعث شد که حال گناه از بین برود.» با خودش رودربایستی نداشت. در فضای مسموم قبل از انقلاب، خودش را این طور ساخته بود.

خوشگل و خوش تیپ بود؛ ولی زیباییش او را به گناه نکشاند. عصرها با رفقایش راه می افتاد و می رفت مسجد. پشت سر حاج آقا حسینی (آیت الله سید ابوالحسن حسینی، امام جماعت مسجد خاتم الاوصیا، متوفای 1376 ه . ش) می ایستاد به نماز. حاج آقا هم خیلی به او علاقه داشت. گاهی به شوخی صدایش می زد: «قِشنگه ریکا» (به لهجه ی مازندرانی به معنای پسر زیباست.)

یک روز غروب که به مسجد می رفت، چند تا دختر دبیرستانی از کنارش رد شدند. سرش پایین بود. زیبایی چهره اش از طرفی و ظاهر مذهبی او از یک طرف، دخترها را وسوسه کرد تا اذیتش کنند و کمی هم خوش به حالشان شود! یکی شان که ضایع تر بود، دست برد توی مو های فر دارش. ابروهایش را تکان داد. عشوه ای آمد و چیزی گفت.  یکی دیگر هم پشت سرش. نیش شان باز شد. قاسم، تیکه های آن ها را که شنید به خودش لرزید. نمی توانست باور کند چند تا جوان به همین راحتی گناه می کنند. این صحنه برایش غیرقابل تحمل بود. هرچه به خودش فشار آورد نتوانست. از ناراحتی، سرش را تکان داد. حالت تهوع داشت. به زمین افتاد. بیچاره دخترک ها، کلی به پُزشان بر خورد. تا الان نشده بود به کسی متلک بگویند و طرف، بالا بیاورد!

تقیّد او به رعایت نکات شرعی، مورد توجه بسیاری از نیروهای مذهبی قرار گرفت. جوان های مذهبی با او دوست می شدند. آن موقع برخی از اشخاص افراطی هم بودند که همه، آن ها را خشکه مقدس می نامیدند. طرز فکرشان در مورد دین، طور دیگری بود. خیلی از جوان هایی که به مذهب گرایش داشتند را به سمت خود جلب می کردند؛ ولی هرچه تلاش کردند، نتوانستند قاسم و دوستانش را جذب کنند. قاسم این نوع اسلام را قبول نداشت. او با انزوا طلبی، مخالف بود، از اسلام یکجانشین، اسلام پاستوریزه، اسلام آسه برو آسه بیا، اسلامی که تحرک و پویایی در آن نباشد بیزار بود. او طرفدار اسلام انقلابی بود. اسلامی را می خواست که بعدها تبلور آن را در شخصیت امام خمینی دید و عاشقش شد.

در دبیرستان، او فقط یک نوجوان مذهبی نبود. حالا او انقلابی شده بود. احساس می کرد که برای جامعه،  باید کاری بکند. نمی تواند دست روی دست بگذارد و ببیند فضای جامعه از اسلام و خدا فاصله می گیرد. ظلم و بی عدالتی برایش قابل هضم نبود. زنگ تفریح که می شد، بچه ها را دور خودش جمع می کرد و از شاه بد می گفت. می گفت: «بچه ها این شاه به درد کشور نمی خوره. همش به فکر خودشه. حرف هم که بزنین، کارتون تمومه. خودش توی کاخ نشسته ولی روستاهای شما جاده نداره. اون قدر باید درس بخونید تا به جایی برسید و مملکت رو اصلاح کنید ... باید شاه و دار و دسته اش رو کنار زد...»

این حرف ها یواش یواش کار دستش می داد. چند تا از معلم  هایش بهایی بودند. دست از پا خطا می کردند، قاسم جلوی شان سبز می شد. چند بار از کلاس، محرومش کردند.  یک روز که به خانه آمد،  سر و صورتش کبود بود. مادر طاقت نیاورد. فردایش رفت مدرسه پیش مدیر.

ناظم هم آمده بود. می گفت:« خانم! هر چی نصیحتش می کنیم گوشش بدهکار نیست. حرفای بودار می زنه. با معلم های بهایی هم درگیر می شه. دیگه چاره ای جز تنبیه نبود.» مدیر هم وقتی همه رفتند گفت: « رییس فرهنگ که خودش بهاییه؛ دیگه از ما چه انتظاری دارید؟»

قاسم دید مدرسه شبانه و روزانه فرقی با هم ندارند. بنای سیستم آموزشی بر این است که بچه های مردم را لاابالی بار بیاورد. جوان لاابالی و بی قید و بند و خوشگذران دیگری کاری به کار حاکمان ندارد. دلش ببه فساد خوش است و زیر بار هر زور و زورگویی کمر خم می کند. تا این که یک روز، یکی از معلم ها شروع کرد به دفاع از نظریه داروین. بعدش به روحانیت، بد و بیراه گفت. می گفت حجاب را آخوندها از خودشان در آورده اند و ...

قاسم طبق معمول، سکوت نکرد. احساس تکلیفش گل کرده بود. شمرده و منطقی جوابش را داد. معلم کم آورده بود و احساس کرد جلوی شاگردانش توسط یک جوان مذهبی محاکمه شده است.  پسر عموی معلم شان رییس ساواک بود. فردایش آمدند سراغ دوستان قاسم و شروع کردند به پرس و جو. قاسم اوضاع را که دید، فهمید نقشه ای برایش کشیده اند. فرار کرد به مشهد. به خانواده اش توضیحی نداد. فقط گفت: «وضع فرهنگی مدرسه خرابه، می خوام ترک تحصیل کنم.»

مشهد که بود، حسابی فکر کرد. شب ها می رفت حرم، گوشه ای می نشست  و نگاهش را به ضریح، گره می زد. یک شب گره کارش باز شد. احساس کرد که دیگر راهش را پیدا کرده است. تصمیمش را گرفت. ته دلش احساس رضایت داشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

رسم شیدایی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۵۵ ق.ظ

See the source image

 

شهید سید مجتبی هاشمی، خودش را مبلّغ نماز می دانست. قبل از انقلاب وقتی اذان می شد، در هر مکانی که بود، بی توجه به نگاه پرسش گر مردم می ایستاد و با صدای بلند اذان می گفت.

با تأکیدهای سید، رزمندگان جبهه فدائیان اسلام در ذوالفقاریه آبادان، حتماً نمازها را در اول وقت و به جماعت می خواندند.

رسم دیگری که سید مجتبی در میان نیروهای خود به یادگار گذاشت این بود که قبل از هر عملیات و حمله ای، همه با هم بایستند و نماز بخوانند. همین روش تربیتی او بود که باعث شد حتی بعد از شهادتش و حتی در سال های بعد از اتمام جنگ، رزمنده های کوی ذوالفقاریه قبل از دست زدن به هر کار مهم و سرنوشت سازی در زندگی شخصی خود، به نماز می ایستادند.

به روایت همرزمان شهید هاشمی، پایگاه مجازی خاطرات سید مجتبی هاشمی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

موشک و شک!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۲۰ ب.ظ

شک کرده بودند علی قاری، چگونه اینقدر دقیق آر پی جی می زند و گلوله آن اغلب به هدف اصابت می کند؟ او کجا آموزش دیده و چطور این قدر به کارش مسلط است؟ اصلا به قیافه این جوان محجوب و کم حرف و آرام نمی آید که اینطور در کارش مهارت داشته باشد. زیرنظرش گرفتند. دیدند این شهید بزرگوار در گوشه ای خلوت، موشک آرپی جی را بغل می گیرد، آرام و با حوصله رویش می نویسد: و ما رمیت اذ رمیت، ولکن الله رمی. زیر لب نجوایی می کند و ... یاعلی.

معروف است بعد از ورود تانک های تی 72 شوروی به جنگ و مانور تبلیغاتی وسیع صدام، خبرنگارهای خارجی آمده بودند خط مقدم و برایشان سوال بود شما رزمنده های ایرانی با این دست های خالی و اسلحه های قدیمی چطور می توانید تانک قدرتمند تی 72 را هدف بگیرید و منهدم کنید؟ رزمنده ای لبخندی زد و پاسخ داد: با خرج یا ابالفضل! خبرنگارها مانده بودند که این دیگر چه تکنولوژی جنگی و سلاح ابتکاری و ناشناخته ای است که سررشته ای از آن ندارند و اینطور با قدرت عمل می کند!

سپهبد علی صیاد شیرازی در کتاب ناگفته های جنگ بعد از بیان خاطرات معنوی خود از عنایت اهل بیت در عملیات های بزرگ فتح المبین و بیت المقدس به تحلیل چرایی عدم فتح بصره در عملیات های برون مرزی می پردازد. او فارغ از مباحث فنی پیرامون میزان سهم و تقصیر یگان های عملیاتی، با اشاره به پیام مهم امام درباره فتح خرمشهر که تأکید داشت: وما النصر الا من عندالله؛ -و در افواه عموم به عبارت "خرمشهر را خدا آزاد کرد" مشهور شد- منم منم گفتن ها را عامل اصلی بی نتیجه ماندن طراحی فتح بصره قلمداد نمود.

محمود کاوه رفته بود برای شناسایی. مسئول اطلاعات او را برد بالای صخره ها و نقشه عملیات را توضیح داد و مطمئن بود که کارش درست است و طراحی اش به نتیجه ختم خواهد شد و شروع کرد از خودش تعریف کردن. کاوه لبخند زد و گفت: یک چیز را از قلم انداختی و در محاسباتت نیاوردی؛ توکل بر خدا!

ابراهیم هادی دید کار عملیات گره خورده است. نیروها روحیه شان را باخته اند. بلند شد ایستاد و با صدای بلند اذان گفت. تیری آمد و گردنش را زخمی کرد. همه مانده بودند او چرا دست به این کار بی فایده زده است؟ میدان جنگ در چند متری دشمن و وسط درگیری تن به تن، چه جای اذان گفتن بود؟ چند لحظه ای نگذشت فرمانده و نیروهای گردان دشمن دست ها را بالای سر برده و تسلیم شدند. گفتند دیگر با شما جنگی نداریم. بعدها همین اسرا جزو بهترین نیروهای سپاه بدر شدند. إِنَّ الَّذینَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَةُ...

معروف است شهید عاملی که جوانی اهل دل و عارف مسلک بود در پاسخ فرمانده که از او پرسید به نظرت در این عملیات پیروز می شویم یا نه؛ گفت: اگر اهل اسراف و گناه باشیم کارمان به نتیجه نمی رسد.

مقام معظم رهبری یکی از ویژگی های قاسم سلیمانی را این می دانست که دلش نمی خواست مقابل چشم باشد و دیده شود حتی در جلسات با بزرگان و مسئولان.

در تفسیر واژه "برکت" اینگونه گفته اند که سگ، چند برابر گوشفند زاد ولد دارد؛ اما همیشه گله گوسفندها بزرگتر از شمار سگ هاست.

سید مرتضی آوینی بهترین نویسنده معاصر نیست؛ اما متن هایش روح دارد و دل انسان را تکان می دهد. معروف است نیمه های شب بر می خاست وضویی می ساخت، دو رکعتی به جا می آورد و بعد می نشست پای میز مونتاژ و متن فیلم نامه هایش را می نوشت. کسی در مستندهای روایت فتح، هیچ گاه نامی از سید مرتضی ندید.

اگر قاسم سلیمانی در حیات و ممات خود تأثیرگذار بود و خون پاکش انقلابی در دل ها به پا کرد و مبدأ گام دوم انقلاب گردید، به برکت اخلاص و پرهیز از منیّت و خودمحوری بود.

گاهی به خودمان شک کنیم بد نیست. ما لشکر توحیدیم و بی خدا هیچ هستیم. در ذیل ولایت الله، یخرجهم من الظلمات الی النور رقم می خورد. آن وقت است که دستمان دست خداست و سرباز حاکمیت الله می شویم. درست مثل قطره پیوسته به دریا، بزرگ و موثر خواهیم بود. شک کنیم شاید غفلت ما گاه شیرینی پیروزی هایمان را به تلخی بدل می سازد؛ الله اعلم.

والعاقبة للمتقین.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روایت کوتاه فتح المبین

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۴۲ ق.ظ

آمدم تا کربلای شوش را زیبا کنم

آمدم تا کرخه را از خون خود دریا کنم

آمدم تا در شب تاریک در صحرای شوش

خالصانه با خدای خویشتن نجوا کنم

همه جای جبهه ها کربلا بود. همه جا عطر و بوی ایمان و ایثار و شهادت میداد. مردم شهر شوش با مقاومتی جانانه اجازه ورود ارتش بعث به این شهر رو ندادن. مردم اندیمشک در کنار پل نادری به مقاومت پرداختن و ارتش متجاوز رو عقب روندن.

این منطقه یعنی غرب شوش و دزفول و اندیمشک تا دهلران، در واقع قسمت شمالی استان خوزستان برای دشمن از این نظر اهمیت داشت که راه اصلی مواصلاتی خوزستان با مرکز رو قطع کرده و با محاصره شهر اهواز، بتونه این استان رو به اشغال خودش دربیاره و به زعم خودش اسمشو بذاره استان عربستان و به عراق ملحق کنه. مردم عرب زبان همین منطقه در کنار عشایر و مردم فارس و لر و بختیاری و ... اجازه تحقق این رویای شوم دشمن رو ندادن.

اما پیشروی دشمن پشت دیوارهای شهر شوش تا دهلران باعث شده بود شهرها و جاده های اطراف در تیر رس سلاحهای سنگین دشمن قرار بگیره و ناامن بشن.

بعد از عزل بنی صدر و تغییر استراتژی انفعالی و شروع عملیاتهای گسترده در آبادان و سوسنگرد متکی بر روحیه خودباوری و خداشناسی و معنویت، آزادی مناطق غربی شوش و عقب زدن دشمن از شمال خوزستان در اولویت رزمندگان اسلام قرار گرفت.

سحرگاه دوم فروردین 1361 عملیات بزرگ و غرور آفرین فتح المبین با رمز مقدس یا زهرا توسط نیروهای ارتش و سپاه و بسیج آغاز شد و دشمن تا نقطه صفر مرزی عقب زده شد. این عملیات اونقدر بزرگ و مهم بود که مقدمه آزادی خرمشهر محسوب شد. دشمن در این عقب نشینی بیش از پونزده هزار اسیر و بیش از بیست و پنج هزار کشته و مجروح داد و بسیاری از تانکها و اداواتش منهدم شد یا به غنیمت نیروهای اسلام در اومد.

فرمانده بزرگ این عملیات، شهید صیاد شیرازی بود که در کتاب خاطراتش، توسل به اهل بیت رو در آغاز عملیات، راز کسب این پیروزی بزرگ بر میشمره. از ابتکارات جالب این نبرد، حفر تونلی بزرگ در زیر پای دشمن بود که بخشی از نیروها تونستن دشمن رو دور زده و غافلگیر کنن. شهید غلامحسین رعیت رکن آبادی اهل یزد، استاد حفر چاه بود که اصطلاحا مُقَنّی گفته میشه و این تونل رو ایجاد کرد.

نام گذاری عملیات بر اساس استخاره ای بود که فرمانده وقت سپاه برای آغاز عملیات انجام داد و آیه انّا فتحنا لک فتحاً مبینا در جوابش اومد و نوید پیروزی داده شد.

دشمنی که ادعا میکرد قصد داره سه روزه خوزستان رو فتح کرده و یک هفته ای به تهران برسه، حالا بعد از ماهها توقف، مجبور به عقب نشینی با تلفات سنگین شده بود. این روح خودباوری و حماسه و فرهنگ "ما میتوانیم" بود که با تکیه بر معنویت و فرهنگ عاشورا جوانانی فداکار و ایثارگر رو به وجود آورد که با کمترین سلاح و در اوج محاصره اقتصادی و تسلیحاتی و تجاری، دشمن متکی به حمایت ابرقدرتها و اعراب منطقه رو با روحیه شهادت طلبی از خاک مقدس خودشون بیرون کنن. شادی روح همه شهدای بی نام و نشان این عملیات و بزرگ تاریخ ساز صلواتی هدیه کنیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حرف فرمانده!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۱ ب.ظ

See the source image

 

یک روز در یکی از قرارگاهها شهید صیاد شیرازی از من پرسید که فلانی میزان شرکت رزمندهها در نماز جماعت به چه صورت است؟ من به ایشان گفتم اکثر رزمندهها در نماز جماعت ظهر و عصر و مغرب و عشاء شرکت میکنند ولی تعداد شرکت کنندگان در نماز جماعت صبح کم است.

در این زمان شهید صیاد به من گفت به همه اعلام کن که فردا قبل از اذان صبح در حسینیه حاضر باشند و من این کار را کردم.

صبح همه در حسینیه حاضر شدند و شهید صیاد بلند شد و گفت: برادران، شما به دستور من که یک سرباز کوچک جبهه اسلام هستم قبل از اذان صبح در حسینیه حاضر شدید ولی به امر خدا که هر روز صبح با صدای اذان شما را به نماز جماعت میخواند، توجه نمیکنید!

امیر مسلم بهادری، یادنامه سپهبد شهید صیاد شیرازی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وضعیت نگران‌کننده مداح جانبازی که در کماست

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۸، ۰۱:۰۰ ب.ظ

به گزارش خبرنگار حوزه مسجد و هیأت خبرگزاری فارس، حاج یونس حبیبی مداح، نوحه‌خوان و جانباز شیمیایی دفاع مقدس، ۵۲ سال دارد که در نوجوانی به جبهه‌های جنگ اعزام شده و تا یک سال پس از پایان دفاع مقدس در منطقه حضور داشته است. حاج یونس در سال ۱۳۶۸ از قرارگاه رمضان انتقالی گرفته و به ستاد مشترک سپاه پاسداران نقل مکان می‌کند. او سپس مسؤول ارزشیابی سپاه  و مدتی مسئول دژبان کل سپاه می‌شود؛ تا این‌که سال ۸۰ به صورت پیش از موعد بازنشست شده است.

حاج یونس که ۷ بار در جبهه‌های جنوب دچار عوارض بمباران‌های شیمیایی دشمن شده، پس از سه بار سکته مغزی، حدود ۷۲ ساعت را در حالت کما به سر برد و حتی در بهمن‌ماه سال ۹۵ خبر درگذشت او در فضای مجازی منتشر شد؛ اما پس از ۳ روز از اغما خارج شد و به زندگی بازگشت.

این مداح اهل بیت(ع) برای ادامه درمان خود چند روزی را به تهران می‌آمد تا اینکه به دلیل جراحات ناشی از دوران دفاع مقدس در بیمارستان ساسان تهران بستری شد و از ساعت سه‌ و نیم بامداد روز ۲۱ خردادماه به دلیل مشکلات تنفسی و کاهش سطح هوشیاری در بخش مراقبت‌های ویژه بستری شد و تا امروز در کماست.

مجتبی حبیبی فرزند این مداح در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در اول آبان‌ماه امسال از مشکلات درمانی این جانباز گفته بود و با بیان اینکه یونس حبیبی زیر پوشش بیمه درمانی نیروهای مسلح است و این بیمه نیز تاکنون طی تمدید روند درمان تا ۲۰ آذرماه سال‌ جاری تأمین هزینه‌های وی را متقبل شده است، گفت: براساس اعلام مسؤولان با توجه به تمدید دو مرتبه‌ای روند تامین هزینه‌های درمان، بعد از این تاریخ بیمه هزینه‌ها را متقبل نخواهد شد و باید به ازای هر شب نگهداری در بیمارستان مبلغ ۳ میلیون تومان پرداخت کنیم یا با تامین تجهیزات لازم، نگهداری از وی را در منزل با حضور پرستار مجرب انجام دهیم.

براساس این گزارش، باتوجه به اینکه به موعد پایان این مهلت نزدیک شدیم مجدداً آخرین وضعیت را از فرزند وی جویا شدیم. حبیبی دراین باره اظهار داشت: پدرم زیر پوشش بیمه نیروهای مسلح است که براساس اعلام مسؤولان تا ۱۷ آذرماه ۹۸ اعتبار داشته است و بعد از آن، امکان تمدید و پرداخت هزینه‌های درمانی وجود ندارد.

وی افزود: سوال بنده از مسئولان این است که آیا جانبازی تاریخ دارد؟ چون آن‌ها اعلام می‌کنند، تاریخ اعتبار بیمه پدر من تا فلان تاریخ است و پس از آن اعتبار ندارد؛ یعنی در این تاریخ جانبازی وی به‌پایان رسیده است؟

حبیبی تصریح کرد: براساس اعلام مسؤولان باقی هزینه‌های بستری و درمانی پدرم در این سه روز نیز باید توسط خود ما پرداخت شود، زیرا بیمه حاضر به پرداخت نیست.

فرزند یونس حبیبی ادامه داد: براساس اعلام مسؤولان برای ادامه درمان پدرم یا باید وی را به منزل منتقل کنیم و یا به بیمارستان فوق تخصصی نورافشار در نیاوران تهران که بیمه نیروهای مسلح برای پرداخت هزینه‌های درمانی را می‌پذیرد، اما مشخص نیست بیمه در این بیمارستان تا چه زمان هزینه‌ها را متقبل خواهد شد.

وی در پایان خاطرنشان کرد: متاسفانه در حالی که پدر بنده در کما و روی تخت بیمارستان است، در بلاتکلیفی کامل به سر می‌بریم و در حال مشورت با دوستان و آشنایان هستم تا تصمیم مناسبی در این زمینه بگیریم؛ زیرا با فشار مسؤولان بیمه پزشکان بیمارستان نیز خدمات‌رسانی ندارند و بایدخیلی زود تصمیمی برای ادامه درمان وی اتخاذ کنیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یک پله بالاتر

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۲۹ ب.ظ

 

ساعت 11 شب بود. توی قرارگاه نشسته بودیم و حرف می زدیم، صحبت از اراده انسان بود.

کسی پرسید: "برای تقویت اراده چه باید کرد؟ مثلاً اگر کسی بخواهد شب ها کمتر بخوابد یا هر ساعتی که خواست بیدار شود، چه کار باید بکند؟"

شهید محمد بروجردی هم در جمع ما بود. او گفت: "هر کس آیه آخر سوره کهف را قبل از خواب بخواند، هر ساعتی که بخواهد از خواب بیدار می شود!"

حرفش برایمان جالب بود. تصمیم گرفتم این مطلب را همان شب امتحان کنم. آیه را چند بار خواندم و خوابیدم.

صبح بیدار شدم، اوایل اذان بود. شهید بروجردی را دیدم که زودتر از من بلند شده بود و به  نماز ایستاده بود.  نمازش را که تمام کرد، گفت: "مگر شما دیشب آیه آخر سوره کهف را نخواندی؟"

گفتم: چرا !

گفت: پس چرا خواب ماندی؟

- تصمیم داشتم اول اذان بیدار شوم، که شدم! چطور مگه؟

- آخه من فکر کردم می خواهید برای نماز شب بیدار شوید.

گفته ی ایشان کنایه از این داشت که چرا برای نماز شب بیدار نشده ام، در دلم غوغایی به پا شد. خیس عرق شدم و شرمنده این همه بزرگی و جوانمردی.

سردار غلامرضا جلالی، آرشیو خاطرات لشگر 17 علی ابن ابی طالب (ع(

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهدا اهل رانت نبودند!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۴۵ ق.ظ

چند سال پیش بابت پیگیری کار چند تن از طلاب عدالتخواه به دادگاه ویژه روحانیت تهران در محله زعفرانیه رفتم.

قاضی محترمی که طرف صحبتم بود پیرمردی روحانی بود بنام نصرت آبادی (اگر اشتباه نکنم) که هم از نظر علوم حوزوی انسان با سواد و مسلطی بود و هم این که بر اعصابش تسلط داشت!

او وقتی فهمید دستی بر نگارش آثار دفاع مقدس دارم هر وقت بیکار می شد از همان طبقه بالا داد می زد: مشتاقیییی!

من هم سریع خودم را می رساندم کنارش، چای می گذاشت جلوی من و از خاطرات جبهه اش تعریف می کرد. یک بار پیرمردی لباس شخصی وارد اتاق شد. قاضی معرفی اش کرد. بازنشسته ارتش و راننده شهید صیاد شیرازی بود که حالا در زندان اوین مشغول به کار شده بود.

کمی صحبت کرد و گفت یک خاطره ای از صیاد دارم حتما جایی بنویس و تعریف کن.

می گفت: اعلام کرده بودند به ارتشی ها بیست هزار تومان وام می دهند. شرایط جنگ بود و منابع بانکی هم محدودیت داشت. صیاد به این وام نیاز داشت. رفت ثبت نام کرد و اسمش را قرار داد توی نوبت. هر چه گفتیم و گفتند که شما فرمانده نیروی زمینی ارتش هستید و نیاز نیست مثل یک گروهبان بروید در نوبت وام ماه ها معطل بایستید. اراده کنید وام را تقدیمتان می کنند و ... فایده ای نداشت.

زیر بار این حرف ها نرفت. صبر کرد و مراقب بود که یک وقت نوبتش را جلو نیندازند. چند ماه طول کشید تا بالاخره آن بیست هزار تومان را دریافت کرد.

البته صیاد یک استثنا در ارتش نبود. خاطرات شهدایی چون عباس بابایی، اردستانی، آبشناسان، منفرد نیاکی، اقارب پرست، یاسینی و ... مملو از نشانه هایی است که روح بزرگ این غیورمردان ارتش حزب الله را به نمایش می گذارد.

این روزها در فضای مجازی اخباری درباره وام نجومی فرزند یکی از امرای بازنشسته ارتش منتشر می شود که باعث زیر سوال رفتن جایگاه فرماندهان این نیروی توانمند نظام شده است. با راست و دروغ این اخبار کاری ندارم. خواستم به این بهانه یادی از مردان بزرگ تاریخ کشورمان داشته باشم.

راستی صیاد فرزندان خوبی هم تربیت کرد. از پایگاه های نمونه بسیج کشور تا جبهه دفاع از حریم آل الله می توانید رد پای فرزندان با غیرت این شهید عارف را پیدا نمایید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پسری با کفش های کتانی!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۱ ق.ظ

 دفعه آخری که آمد، کفش کتانی اش توی ذوق می زد. راستش، دیگر اصلاً شبیه کفش نبود.

پدر خواست برایش کفشی نو بخرد، نگذاشت. می‌گفت: ولش کن بابا! این پا خیلی عمر کنه یه ماه دیگه. برای یه ماه که دیگه کفش عوض نمی‌کنن ...!

 پدر اخمی کرد و چیزی نگفت. روز آخر موقع خداحافظی در گوش پدر، حرفی زد و رفت.

 یکی دو روز بعد پرسیدم: محمدعلی چی ‌گفت؟

پدر آهی کشید: گفت پدر جان! این بار که بر می‌گردم، دیگر نه سر دارم و نه پیکر، توکلت به خدا.

 عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. درست یک ماه بعد، ما را برای شناسایی بدن برادرم، خواستند. یک کیسه نایلونی نشانمان دادند و دیگر هیچ... نه سری و نه پیکری. کمی از استخوان پایش باقی بود. فقط یک نشانی برای شناسایی اش داشتیم، همان کفش کتانی پاره که دیگر توی ذوقمان نمی زد.

راوی: خواهر طلبه شهید محمدعلی صادقی، قائمشهر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درد و لبخند!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۴:۰۸ ب.ظ

دست مجروحش را فرو کرد توی گل! انگار نه انگار دارد از آن خون می چکد. بعد هم طوری لبخند زد که فکر کنی دارد خوش می گذراند و ملالی نداشته است جز دوری شما!

پاهایش انگار برای دویدن ساخته شده بود. می دوید تا گره ای از کار کسی باز کند. غم دیگران را غم خودش می دانست. پیش از آن که جهاد سازندگی شروع به کار کند، جهاد سازندگی را شروع کرده بود.

پول جمع کرد تا خانه بی بضاعت ها را سر و سامانی بدهد. به هر کس رو می زد در حد توانشان کمکش می کردند. دیگر همه می دانستند علی اکبر، دارد درد دیگران را مرهم می گذارد. یک بار برای خانواده ای بی بضاعت غذا برد. دید سقف اتاقشان چکه می کند و مادر مجبور است کودکانش را که در خواب بودند جا به جا کند تا خیس نشوند. دلش به درد آمد و غم بر چهره اش نشست. هیچ گاه از غم های خودش با کسی چیزی نگفت و اخمی بر چهره نیاورد؛ اما از غصه دیگران غصه می خورد و درد می کشید. خانه خواهرش همان طرف ها بود. رفت و گفت: تو دست هایت پر از النگو باشد و یکی در همسایگی تو زیر سقفی بخوابد که باران از آن روی بچه هایش می چکد؟

پول جمع می کرد برای ساخت و تعمیر خانه های مردم بی بضاعت که هیچ، خودش آستین بالا می زد و دست به کار می شد و در و دیوار خانه شان را می ساخت یا تعمیر می کرد.

آن روز دستش به چیزی گیر کرد و زخمی شد. خون داشت از آن بیرون می زد که صاحبخانه در حیاط را باز کرد و به خانه آمد. علی اکبر نخواست که مرد با دیدن دست زخمی او شرمنده شده و خجالت بکشد. نه به تشکرشان دل خوش بود و نه به خجالت و شرمندگی شان راضی. زود دست مجروحش را در گل فرو برد و لبخند زد. انگار خوشی های عالم در وجودش موج می زد.

علی اکبر قصابیان

تولد: 26 تیرماه 1334 قاضی محله بابلسر

شهادت: 4 دی ماه 1359 آبادان

مزار: گلزار شهدای امامزاده ابراهیم علیه السلام بابلسر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهدای غریب (2)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۵۵ ب.ظ

در میان شهدای غریب اسارت، سه شهید هستند که از ویژگی‌ خاصی برخوردارند. یکی از آنها شهید محمدجواد تندگویان، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران است. دو تن دیگر شهدایی هستند که پیکرهایشان پس از سال‌ها، سالم به وطن بازگشت و سندی شد برای اثبات حقانیت شهدای مظلوم دفاع مقدس. شرح مظلومیت این شهدا، خود به کتابی بزرگ و ماندگار نیاز دارد.

 

 

شهید محمدجواد تندگویان

محمدجواد تندگویان 26 خرداد 1329 در محله خانی‌آباد جنوب تهران به دنیا آمد. از نوجوانی در مبارزات انقلاب اسلامی مشارکت داشت. همین مسأله باعث شد تا با وجود اینکه امتیاز لازم را برای اعزام به خارج به عنوان سهمیه بانک ملی به دست آورده بود از اعزام به خارج از کشور برای ادامه تحصیل، کنار گذاشته شد. در سال 1354 به تحصیل در دانشکده نفت در آبادان مشغول شد. شهید رجایی با توجه به سوابق انقلابی مهندس تندگویان، او را برای تصدی وزارت نفت برگزید. در روزهای آغازین تهاجم دشمن، شهید تندگویان که به قصد تشویق و تقدیر کارکنان شجاع تأسیسات نفتی از یک راه فرعی عازم آبادان بود، مورد تهاجم مزدوران صدام قرار گرفت و به اسارت دشمن درآمد.

تلاش‌های بین‌المللی جمهوری اسلامی برای آزادی این گروگان جنگی، راه به جایی نبرد و اطلاعی از سرنوشت ایشان به دست نیامد. بعد از مدتی دولت عراق مدعی شد وزیر نفت ایران خودکشی کرده است! این مسئله به هیچ وجه قابل قوبل نبود. شهید تندگویان انسانی مقاوم و متعهد بود که زندان و شکنجه‌های ساواک را تجربه کرده بود. با پیگیری‌های فراوان دولت جمهوری اسلامی، در آذرماه 1370 بالاخره مسئولان دولت عراق بعد از مدت‌ها کارشکنی، قبر این شهید در قبرستان الکرخ واقع در 60 کیلومتری جاده بغداد ـ رومادی را نشان دادند.

بررسی‌های متعدد پزشکی قانونی بر روی پیکر این شهید نشان داد هنگام شهادت، دست‌ها و پاهای وی بسته بود. بر اثر فشار به ناحیه قفسه صدری، دنده‌های دهم راست و هفتم چپ ایشان شکسته بود. آثار طناب باعث شکستگی استخوان لامی و خون‌مردگی در ناحیه حلق و حنجره شده بود. پیکر شهید تندگویان در تاریخ 25 آذر در عتبات عالیات نجف، کربلا و کاظمین با حضور اعضای هیأت اعزامی و کاردار سفارت ایران و خانواده‌شان با احترام طواف داده شد و از مرز خسروی به خاک جمهوری اسلامی منتقل گردید.[1]

پدر شهید درباره آخرین تماس با فرزندش می‌گوید: یک ساعت قبل از آخرین سفرش، به مغازه من تلفن کرد و گفت: پدر من دارم به جنوب می‌روم، می‌خواستم خداحافظی کنم. گفتم: مواظب خودت باش. خندید و گفت: به من حسودی می‌کنی پدر؟ پرسیدم: حسودی؟! از چه بابت؟ گفت: برای اینکه ممکن است شهید بشوم! در پایان صحبت خود، مبلغی را نام برد که بابت خمس و زکات بدهکار است.[2]

مادر شهید نیز در بیان خاطره‌ای در خصوص روحیات آن شهید می‌گوید: هرگاه در منزل کاری نداشت، از نوارهای قرآن که در خانه داشتیم، استفاده می‌کرد. من ندیدم که وقتش را به بطالت طی کند. همیشه می‌گفت: اگر امروزم با دیروزم یکی باشد، از غصه دق می‌کنم. صفت سخاوت در او به قدری برجسته بود که صفات دیگرش را تحت‌الشعاع قرار داده بود. به طوری که مادرم (مادربزرگ جواد) می‌گفت: جواد باعث خدابیامرزی من است.[3]

 

 

شهید محمدرضا شفیعی

محمدرضا شفیعی اهل قم بود. اولین‌بار با دستکاری شناسنامه‌اش در سن 14 سالگی به جبهه رفت. آخرین بار که به جبهه رفت، نوزده سال داشت. از نیروهای واحد تخریب لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب(علیهما‌السلام) بود. در عملیات کربلای چهار به دشت مجروح شد و دیگر خبری از او به دست نیامد. خانواده‌اش سال‌های چشم‌انتظار ماند. آزادگان به میهن بازگشتند اما باز هم خبری از او نشد. یکی از آزادگان گفته بود: ما دیدیم محمدرضا اسیر شد. ناله‌ها و گریه‌های خانواده بیشتر شده بود. همه آرزو داشتند خبری از گمشده‌شان به دست آورند. سال 1380 عراق و ایران برای تبادل اجساد توافق کردند. مرداد 81 خبر بازگشت پیکر محمدرضا اعلام شد. خبر عجیبی بود. پیکر محمدرضا بعد از 16 سال سالم است.

گفته می‌شود او در هنگام اسارت مجروح شده بود. عراقی‌ها یازده روز او را به همان وضع نگه داشتند. بعد از او خواستند تا به امام توهین کند. او هم فریاد زد: مرگ بر صدام. بعثی‌ها آن‌قدر او را زدند تا به شهادت رسید. بعد از 16 سال که پیکر او را از زمین خارج کردند، بدنش سالم بود! بعثی‌ها سه ماه پیکر او را زیر آفتاب انداختند تا پوسیده شود. آهک و دیگر مواد فاسدکننده بر بدنش ریختند؛ اما بدنشان همچنان سالم مانده بود! فرمانده عراقی که پیکر او را تحویل می‌داد، گریه می‌کرد و می‌گفت: خدا از سر تقصیرات ما بگذرد!

وقتی محمدرضا شفیعی را در گلزار شهیدا علی‌بن‌جعفر(علیهما‌السلام) قم، به خاک می‌سپردند، حاج حسین کاجی از دوستان همرزم او می‌گفت: نماز شب این شهید ترک نمی‌شد. غسل جمعه را انجام می‌داد. وقتی برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‌کرد، قطرات اشک را به صورت و سینه و محاسنش می‌مالید... .[4]

 

 

شهید هداوند میرزایی

حسن هداوند میرزایی در سال 1337 در یکی از روستاهای ورامین دیده به جهان گشود. او در مقطع دبیرستان به ارتش پیوست و از نیروهای کماندویی گردید. به دلیل عدم همراهی با ارتش شاه در سرکوب ملت، بارها مورد مؤاخذه و برخورد مسئولان نظامی قرار گرفت. با پیروزی انقلاب در کردستان، حماسه‌های بزرگی خلق کرد، به گونه‌ای که نیروهای کومله، برای سرش 150 هزار تومان جایزه تعیین کردند.

در دوم خرداد 1361 یک روز پیش از آزادسازی خرمشهر در حالی که فرماندهی گروهانی را بر عهده داشت، به اسارت دشمن درآمد. در طول اسارت، با صدایی خوش به مداحی و روضه‌خوانی می‌پرداخت و شور و حالی معنوی در بین اسرا ایجاد می‌کرد. او هیچ‌گاه حاضر به همکاری با دشمن نشد، از این‌رو زندانبانان بعثی، کینه‌ای عجیب از این ارتشی انقلابی به دل داشتند.[5]

سرهنگ مجتبی جعفری، درباره شهادت این آزاده سرافراز می‌گوید: یک شب مانده بود به آزادی اسرای اردوگاه 19 که زندانبان عراقی، بیست نفر از بچه‌ها را با خودش برد. ساعاتی بعد نوزده نفرشان برگشتند به غیر از حسن هداوند میرزایی. سراغش را گرفتیم. عراقی‌ها مدعی شدند که مرده است! صبح بچه‌ها را به صف کردند و تهدید کردند که اگر امضا ندهید حسن با مرگ طبیعی از دنیا رفته، مانع آزادی‌تان می‌شویم. در نهایت اسرا برای آنکه کسی با مشکلی مواجه نشود، به ناچار این نامه را امضا کردند. سرهنگ عراقی، عکسی هم از جنازه حسن گرفت و داد دست بچه‌ها تا همه از مرگ او مطمئن شوند. آن بعثی خبیث می‌گفت: حسن سال‌ها ما را عذاب داد! و ما در اردوگاه از دست او سختی کشیدیم. دلم نمی‌آمد او به این راحتی برود و به خانواده‌اش برسد.

اسرا که به کشور برگشتند، موضوع را به مسئولان اطلاع دادند. سال 1381 موقع تبادل جنازه‌ها، جنازه حسن سالم بود، طوری که برخی گمان کردند او به تازگی شهید شده است. آن عکس فرمانده عراقی ثابت کرد که این پیکر با گذشت دوازده سال، همچنان سالم مانده تا سندی برای رسوایی دشمنان اسلام باشد. بدن مطهر شهید، خود گویای شکنجه‌هایی بود که در راه حمایت از آرمان‌های اسلام ناب محمدی (صل‌الله علیه و آله) تحمل کرده بود.[6]

 

 

 


[1]. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، آرشیو.

[2]. سایت دانشجویان مسلمان پیرو خط امام.

[3]. همان.

[4]. آرشیو بنیاد حفظ و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان قم.

[5]. آرشیو کنگره شهدای ورامین.

[6]. نشریه خُم، شماره 1، ص24، امیر مهریزدان.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهدای غریب (1)

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۲۸ ب.ظ

همه شهدای دفاع مقدس، غریب و مظلوم هستند. اما شاید یکی از غریبانه‌ترین جلوه‌های شهادت را باید در میان شهدایی سراغ گرفت که در بند دشمن بوده و به رغم توانایی دشمن برای حفظ جان آنها، از حداقل حقوق یک انسان اسیر محروم مانده و در دیار غربت به شهادت رسیده‌اند.

هم‌اکنون آمار دقیقی از تعداد اسرایی که در چنگال دشمن به شهادت رسیده‌اند در دست نیست. پیکرهای مطهر بسیاری از این شهدا نیز هنوز به خاک میهن بازنگشته است؛ این موضوع در مورد شهدای مفقودالاثر از قوت بیشتری برخوردار است. به دلیل عدم ثبت نام بسیاری از اسرای ایرانی در فهرست اسرای جنگی سازمان صلیب سرخ، از سرنوشت خیلی از شهدای مظلوم کشورمان اطلاعی در دست نیست و پیکرهای شماری از آنان هیچ‌گاه به کشور اسلامی خود بازنگشته است.

برخی از اسرای ایرانی در همان بدو اسارت، توسط دژخیمان بعثی مقابل چشم هم‌رزمان خود به شهادت رسیده یا زنده به گور می‌شدند. این اقدام، اغلب به خاطر ایجاد رُعب در سایر اسرا و یا عصبانیت افسران بعث از برخی تکاوران ارتش و پاسداران انقلاب اسلامی صورت می‌گرفت:

«ما را پیاده کردند و بردند در محوطه‌ای و کنار هم قرارمان دادند. در بین مجروحان یکی از سربازان تیپ ذوالفقار بود که آرم تکاوری روی پیراهنش بود. فقط به خاطر این‌که تکاور بود، آن‌قدر او را زدند تا شهید شد.»[1]

«برخی از برادران پاسدار را جلوی لوله تانک قرار می‌دادند و با شلیک گلوله توپ، بدن مبارکشان را تکه پاره می‌کردند.»[2]

«بچه‌هایی که در زبیدات عراق اسیر شده بودند، می‌گفتند: فصل تابستان بود و گرما بیداد می‌کرد. وقتی اسیر شدیم، عراقی‌ها اول پیراهن‌های ما را درآوردند و سپس ساعت‌ها زیر آفتاب داغ نگه داشتند. عده‌ای از برادرها بر اثر تشنگی از حال می‌رفتند، در حالی که عراقی‌ها رو به روی آنها می‌نشستند و برای زجر دادن بچه‌ها، آب قمقمه‌ها را طوری سرمی‌کشیدند که از بناگوششان بر زمین می‌ریخت. وقتی ما را به عقب آوردند، برادری که به دشت حالش وخیم شده بود، از عراقی‌ها تقاضای آب کرد. سرباز با اینکه قمقمه‌اش آب داشت به جای دادن آب، بر سر اسیر فریاد زد و قنداق تفنگ را حواله دنده‌هایش کرد. لحظاتی بعد، در حالی که اسیر سرش را روی زانوان سعید گودرزی گذاشته بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.»[3]

در داخل اردوگاه‌ها نیز برخی اسرا به دلیل جراحت و بیماری و عدم رسیدگی عراقی‌ها، شکنجه، تنبیه و... به شهادت رسیده‌اند:

«نگهداری خودکار و کاغذ و رد و بدل کردن پیام اگر لو می‌رفت، عواقب بسیار وخیمی در برداشت. خودفروختگانی که در میان اسرا بودند، یک‌بار گزارش دادند شخصی به نام فرخی خودکار و کاغذ دارد. سرباز عراقی وارد سلول شد. بدون جستجو و پرسش، فرخی را به شدت کتک زد. به طوری که چند قسمت از بدن ایشان جراحات سخت برداشت. از قضا، گزارش دروغ از آب درآمد. فرخی به سازمان صلیب سرخ شکایک کرد. دکتر عراقی ادعا کرد زخم‌ها ناچیز است و تنها به چند قرص مسکن اکتفا نمود. این عزیز آزاده سه روز درد کشید و شب چهارم به شهادت رسید.»[4]

«ماجرای آن چهار اسیر شنیدنی است! فقط اسم یکی‌شان یادم هست، علی بیات. آن سه نفر دیگر یادم نیست. آنها هیچ کاری نکرده بودند. فقط عراقی‌ها برای این‌که از دیگران زهر چشم بگیرند، قرعه شکنجه به نام آنها افتاد. سرهنگ دستور داد هر چهار نفرشان را به چند ستون بستند. هیچ‌کس نمی‌دانست با آنها چه خواهند کرد؟! ولی وقتی گازوئیل آوردند، دل همه آتش گرفت. کبریت روی پای علی بیات را خود فرمانده کشید. آن چهار نفر را مظلومانه به آتش کشیدند. بوی گوشت بود و تماشای عراقی‌ها و فریاد جگرخراش سوختگان. علی بیات که زنده ماند، تا مدت‌ها با چرخ راه می‌رفت. مدتی بعد از این واقعه نمایندگان صلیب سرخ برای بازدید اردوگاه آمدند. بچه‌ها با هر زبانی بود، ماجرای آدم‌سوزی دشمن را گزارش دادند. وقتی آنها رفتند، فقط فرمانده اردوگاه عوض شد. هیچ کار دیگری انجام نگرفت.»[5]

 


[1]. یک قفس، صد پرنده، هزار پرواز، ص21.

[2]. چون اسرای کربلا، ص57.

[3]. یادها و زخم‌ها، ص32.

[4]. خداحافظ موصل، ص81.

[5]. یادها و زخم‌ها، ص20.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

منافقی که توبه کرد و شهید شد!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

"... یکی از دوستان شهید امیرحسین سیفی شخصی بود به نام عبدالله (منصور) فتحی که بسیار با ادب، با اخلاق، فهمیده و بسیار درسخوان بود.

او چهره ای جذاب داشت. خانواده اش فرهنگی بودند و سطح آگاهی او بیشتر از بقیه بود.

 درست در آن سال که ما گروه مالک اشتر را در پایگاه بسیج تشکیل دادیم و مشغول فعالیت شدیم، یکی از بستگان عبدالله که عضو منافقین بود مرتب به سراغ عبدالله می آمد و با او صحبت می کرد. او مغز این جوان را شستشو می داد تا جذب منافقین کند. زمانی که تمام بچه های گروه ما عازم جبهه بودند، یکباره دیدیم که عبدالله نیست! نه خانه بود، نه مسجد و...

همان روزها خبر رسید که او به منافقین پیوسته و همراه آنها در گروه های خرابکاری مشغول فعالیت است!

اما خدا او را دوست داشت. قبل از انجام جرم و جنایتی دستگیر شد. سه سال حبس کشید.

سال 1365 بود که بچه های مسجد خبر دادند عبدالله آزاد شده.

کسی جرأت نمی کرد به سراغ او برود. من که از سالها قبل دوست او بودم، از بچه های سپاه اجازه گرفتم و به دیدنش رفتم.

خیلی به هم ریخته بود. او از سازمان مجاهدین برای خودش یک مدینه فاضله ساخته بود اما ...

پدر و مادرش هم به خاطر فرزندشان در محل بی آبرو شده بودند. آنها با من صحبت کردند که برای عبدالله هر کاری می توانی انجام بده.

عبدالله به همه چیز بدبین شده بود. آن پسر معصوم و دوست داشتنی مرتب سیگار می کشید! دیگر از آن چهره نورانی و باادب و ... خبری نبود.

اما خدا را شکر، من را هنوز قبول داشت. با موتور به دنبالش می رفتم و با هم بیرون می رفتیم.

آرام آرام او را به بهشت زهرا بردم. وقتی سر مزار امیرحسین رسیدیم یکباره جا خورد. بعد از چند سال با دوستان گذشته اش مواجه می شد.

بعد به سراغ مزار دیگر رفقایش رفتیم. در مواقعی که می شد، با او حرف می زدم، سعی می کردم آهسته آهسته گذشته زیبایی که با این بچه ها در مسجد داشت را به او یادآوری کنم.

خلاصه، اینکه رفتن به سر مزار شهدا اثر خود را گذاشت! مدتی بعد عبدالله تصمیم گرفت برای جبران گذشته خود به جبهه برود!

پایان ماجرای عبدالله فتحی با پایان دوران جنگ گره خورد. خدا او را در میان بندگان خاص خودش قرار داد.

عملیات مرصاد بود که عبدالله، به دست منافقین به شهادت رسید و با کاروان شهدا به دیدار بقیه دوستان گروه مالک اشتر شتافت."

به روایت برادر سربندی، امامت و ضرورت رهبری، ص110، انتشارات شهید هادی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اقتضای طبیعتش این است!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۰ ق.ظ

پنج مرداد، سالروز عملیات مرصاد در سال 67 است.

پنج مرداد، سالروز مرگ شاه در سال 59 است.

چهارم مرداد هم سالروز مرگ رضاشاه در سال 23 است.

قطعنامه 598 در 27 تیر 67 از سوی ایران پذیرفته شد؛ اما عملیات مرصاد نه روز بعد از آن ثبت شده است. چرا؟ برای این که بعد از پذیرش قطعنامه سازمان ملل از سوی ایران، دشمنی که ادعای صلح دوستی و تمایل به اتمام جنگ داشت به ناگاه با تمام قوا به کشورمان حمله ور شد. در جنوب تا آسفالت جاده اهواز پیشروی کرد و در غرب تا سی کیلومتری شهر کرمانشاه.

مرصاد عبرتی شد که بدانیم دشمن، قابل اعتماد نیست و به اقتضای ذات خود همواره درصدد دشمنی است.

رضاشاه با حمایت دشمنان این مرز و بوم به قدرت رسید و دلش خوش بود که اجانب پشتیبان او هستند. مدتی بعد او توسط همان ها خلع و تبعید شد و در غربت جان سپرد.

پسرش محمدرضا خیانت و نامردی اجانب در حق پدر را دید و عبرت نگرفت و باز روی حمایت دشمنان ملت حساب باز کرد و ... سال ها بعد در غربت و در به دری در حالی که ایالات متحده به عنوان اصلی ترین پشتیبان او هم دیگر حاضر نبود پناهش دهد در قاهره جان سپرد.

اگر از تاریخ عبرت نگیریم، خودمان عبرت تاریخ خواهیم شد. امروز عرصه ستیز دشمن با ملت ما، جنگ اقتصادی است. اگر روی پای خود نایستیم و یاعلی نگوییم و دلمان را به روابط اقتصادی با اجانب خوش کنیم دیر یا زود به شهادت مکرر تاریخ، زمین خورده و جفا خواهیم دید. آن وقت با این همه درس عبرت که جای هیچ توجیهی برای وابستگی باقی نگذاشته، آیندگان حق خواهند داشت ما را ملامت کنند. یادمان نرود حمایت از تولید ملی و اقتصاد مقاومتی، ضامن استقلال و امنیت میهن مان است. استقلال در اقتصاد، شرط اقتدار یک کشور است.

این که دشمن، دشمنی بورزد عجیب نیست. عجیب این است که ما سهل انگاری ورزیده و به جای اتکا به توانایی های خود به دست یاری او چشم بدوزیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این کتاب را یک شهید نوجوان نوشته است

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۴ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۵۱ ق.ظ


"به طور کلی اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت به عهده فقهاست، همان طور که پیامبر(ص) مأمور اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود... در جامعه اسلامی باید فقیه عادل و جامع الشرایط در رأس کار و حاکم بر جامعه و رهبر و اداره کننده آن باشد. اگر قدرت و ولایت، از فقیه گرفته شود قوانین الهی تغییر یافته و طاغوت زمام امور را به دست خواهد گرفت...

ولایت مورد بحث ما در اینجا یعنی حکومت و اداره جامعه و اجرای قوانین و احکام اسلامی و این یک امتیاز و برتری نیست، بلکه این وظیفه ای مهم و حساس است."

شهید امیرحسین سیفی در هفده سالگی به شهادت رسید. او در شانزده سالگی کتابی را به رشته تحریر درآورد که دغدغه های یک نوجوان در دهه شصت را ترسیم می نماید. "امامت و ضرورت رهبری" نوشته این شهید نخبه و نوجوان است که سال ها بعد توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی به زیور طبع آراسته شد.

این دانش آموز شهید معتقد بود که نقش رهبری در یک جامعه مانند شاقول و ریسمان بنّایی است که عیاری برای صحت رفتار و حرکت جامعه به شمار می آید. از دیدگاه این شهید بزرگوار، دشمنان اسلام هیچ گاه تاب تشکیل و برقراری حکومت اسلامی را نخواهند داشت و از هر حربه ای برای به انحراف کشیدن و شکست آن بهره خواهند گرفت تا جامعه ای الگو برای سایر آزادی خواهان شکل نگیرد.

ولی فقیه به عنوان جانشین امامان و انبیا وظیفه دارد در کشاکش بحران های مختلف فکری و فرهنگی و سیاسی و ... از حرکت جامعه بر مدار آموزه های دین مراقبت نموده و راه اصلاح و رشد معنوی و مادی جامعه را در پرتو عمل به دستورات دین به همگان نشان دهد.

این کتاب به همراه خاطرات و تصاویری از شهید در 145 صفحه و با قیمت هشت هزار تومان از طریق فضای مجازی نیز جهت مطالعه علاقمندان قابل تهیه است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شما فرق می کنی!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۵۱ ب.ظ

نگاه ویژه همسران به یکدیگر در جمع خانواده، ارج و قرب متقابل را تقویت نموده و به فرزندان می آموزد که حساب پدر و مادر از آنها جداست و اگر چه در شادی و غم، همه باید در کنار یکدیگر باشند و صمیمیت ها باید پررنگ تر بشود؛ اما به هر حال جایگاه پدری و مادری جایگاهی متفاوت و بالاتر است و حتی رابطه پدر و فرزندی و یا مادر و فرزندی نمی تواند خللی در آن ایجاد نماید.

وقتی زن برای مرد خانه احترام ویژه قائل می شود، توان مدیریت و اقتدار او در صیانت از حریم خانواده را افزایش می دهد و وقتی مرد برای زن خانه احترام و شخصیت خاص در نظر می گیرد، علاوه بر جلب محبت او، مادر را به عنوان مربی اصلی فرزندان در مرتبه ای بالا نشانده و کلام و رفتار او را بر روی فرزندان، نافذ تر می سازد.

همسر خلبان شهید علی رضا یاسینی خاطره ای زیبا را از نحوه رفتار او در جمع خانواده و نگاه ویژه ای که نسبت به خانم خانه داشت، بیان می کند:
"سال تحویل دور هم بودیم. سر سفره نشسته بودیم که پدر بهمون عیدی داد. بعدش علی شروع کرد به همه عیدی داد غیر از من.
گفت: بیا بالا توی اتاق خودمون.
یه قابلمه گرفت و گفت: من میزنم روی قابلمه تو از روی صداش بگرد و هدیه ات رو پیدا کن.
گذاشته بود توی جیب لباس فرمش.
یه شیشه عطر بود و یه دستبند. این قدر برام لذت بخش بود که تا الان یادم مونده."1

1- نیمه پنهان ماه ج 5 ص 32
  • سیدحمید مشتاقی نیا

راه گشا

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۵:۴۰ ب.ظ

یک نکته ای دارد، شهید ابراهیم هادی که گاه به دوستان خاصش توصیه کرده و البته توصیه ای مجرّب و کاربردی است.

می گفت: پیامبر وقتی دید حضرت زهرا سلام الله علیها، غمگین است و فشار زندگی روی دوشش سنگینی می کند آن تسبیحات معروف را به او سفارش کرد ...

هر وقت خسته شدیم و می خواهیم مشکلات از سر راهمان برداشته شود، ذکر تسبیحات حضرت زهرا را بگوییم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی منافقین آمدند!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ق.ظ

امیر حاج نصیری از جانبازان سرافراز مدافع حرم است که در دوران جنگ تحمیلی، کودکی خردسال بود. داستان های زندگی او شاید روزی به کتابی خواندنی و جذاب تبدیل شود. متن زیر بخشی از خاطرات اوست که در آستانه سالگرد حمله منافقین و عملیات مرصاد تقدیم خوانندگان وبلاگ می شود:


با جنگ، غریبه نبودم. از همان کودکی صدای آژیر و بمب و موشک و غرش هواپیما و سفیر گلوله ضدهوایی را موسیقی متن زندگی خود شناختم.

پدر پاسدار بود و به اقتضای شغلی که عاشقانه انتخاب کرده بود، به کرمانشاه منتقل شد. مرزهای غربی کشور در استان کرمانشاه که  البته آن موقع، باختران نامیده می شد، در مجاورت دولت متجاوز بعث عراق، هر روز آبستن نبرد و تک و پاتک های عملیاتی بود. گویا زمزمه عملیات بزرگی در راه بود و پدر باید برای شناسایی و طرح ریزی دقیق عملیات در کرمانشاه مستقر می شد. من و خواهرم که سه سال از من بزرگتر بود به همراه مادر در تهران ماندیم؛ اما این جدایی مان زیاد دوام نیاورد.

مادر در نبود پدر، ما را به خانه پدری خود در محله مسگرآباد برد. محله ای باصفا با خانه هایی به شکل و شمایل روستایی و مردمی نجیب و خونگرم که البته از نظر امکانات زندگی نسبت به بسیاری دیگر از نقاط تهران، محروم به حساب می آمد. اغلب مردم این منطقه، انسان هایی پاک و معتقد به اسلام وانقلاب بودند و در مبارزه بر ضد شاه و نیز در مقابله با حمله نظامی دشمن، خود را در صف اول انقلابیون جای می دادند.

آن وقت ها گویا شهید ابراهیم هادی هم بارها به منزل ما تردد داشت. تصویری در این خصوص در ذهن ندارم؛ اما این طور که مادرم می گفت، ابراهیم هادی با دایی های من، رسول، حسین و محمد گلشن رفاقتی صمیمی داشت و ساعات بسیاری را در منزل آنها می گذراند. رسول گلشن در واقعه هفدهم شهریور پنجاه و هفت که به جمعه سیاه معروف شد، از ناحیه کتف مجروح شد. گلوله نامرد ژ سه، یک دست او را برای همیشه از کار انداخت.

دایی دیگر من، حسین گلشن نیز در چنگال دشمن اسیر شد و هشت سال را در اردوگاه های رژیم بعث گذراند. دایی کوچک تر من محمد گلشن در عملیات نصر4 شهید شد، پیکرش در ماووت ماند و در شمار شهدای جاویدالاثر جای گرفت.

این محله شباهتی به خیابان های شلوغ و ساختمان های کشیده و استخوانی! تهران نداشت. آن جا بودیم هر روز پایم در بیرون خانه بود و از صبح تا شب مشغول بازی و جست و خیز بودم. وضعیت به همین شکل ادامه داشت که مریض شدم. مریضی من هم چند بار تکرار شد. وضعیت بهداشت و درمان آن جا مطلوب نبود و این بیماری منجر به ضعف و بی حالی من شد. همه خانواده نگران وضعیت من بودند. به خاطر شباهتی که با دایی شهیدم داشتم همه، جور دیگری به من علاقه نشان می دادند. مادر بزرگ اصلاً مرا امیرحسین صدا نمی زد. همیشه می گفت: آقا! یک احترام ویژه ای برایم قائل بود. مریضی من که ادامه پیدا کرد مرا به بیمارستان بردند. دکتر معاینه کرد و گفت: احتمال دارد این بچه دچار آسم شده باشد.

همین یک کلمه کافی بود تا روحیه مادر را به هم بریزد. هم نگران حال من بود هم دلهره داشت که اگر پدر بفهمد چه می شود. به دایی ام گفته بود: جواب علی را چه بدهم؟ او روی این بچه خیلی حساس است. درست همان روز  پدر به مرخصی آمد و با دیدن بدن نحیف و بیمار من آزرده شد و تصمیم گرفت هر طور شده خانه ای در کرمانشاه دست و پا کند و ما را با خودش به آن جا ببرد. خودش هم دلتنگ بود و دوست داشت جایی نزدیک تر به او باشیم تا زودتر بتواند دیداری تازه کند.

به کرمانشاه که رفتیم ضربآهنگ زندگی مان شد صدای انفجار و آژیر و وحشت. گاه وحشت از حمله دشمن بیشتر از حمله هوایی دشمن، انسان را آزار می داد. صدای آژیر که می آمد به زیرزمین ساختمان می رفتیم. جایی دنج و دلگیر که نامش شده بود پناهگاه و اطراف دیوارهایش را تار عنکبوت بسته بود. مردم در گوشه گوشه آن آذوقه ای گذاشته بودند که اگر مدتی در پناهگاه محبوس ماندند، گرسنه نمانند. یک روز را به خاطر دارم که در بازار بودیم و صدای آژیر قرمز بلند شد. انگار دم یک طلا فروشی ایستاده بودیم. همه مردم سراسیمه به سمت پناهگاه می دویدند. پناهگاه عمومی، زیرزمینی بود که در نقطه ای از بازار حفر کرده بودند. مرد طلافروش مرا زیر بغل گرفت و با سرعت دوید. سرعت مادر و خواهرم کم بود. مادر هم نگران جان خودشان بود و هم نگران این که مبادا مرا در آن شلوغی پیدا نکند.

تابستان بود. برای بازی به کوچه رفتم. دیدم همه جا خلوت است و کسی رفت و آمد ندارد. سه سال بیشتر نداشتم و سر در نمی آوردم که چه اتفاقی افتاده است؛ اما یک حس درونی به من می گفت: لابد خبری شده است.

مادر هم رفتارش عوض شده بود. انگار چیزی می دانست که نمی خواست به ما بگوید. آن روز هیچ چیز شبیه روزهای قبل نبود. تلفن خانه به صدا درآمد. از سپاه بود. گفتند: سربازی می فرستیم که با ماشین بیاید و شما را به تهران ببرد. این جا ماندن دیگر به صلاح نیست. هر آن ممکن است دشمن به باختران برسد.

اوایل مرداد 67 بود. منافقین با پشتیبانی گسترده ارتش بعث، با استفاده از شرایط آتش بس، وارد خاک استان کرمانشاه شده و بعد از عبور از قصرشیرین و سرپل ذهاب، اسلام آباد غرب را به تصرف خود درآورده و به سمت کرمانشاه در حرکت بودند تا از آن جا هم همدان را تصرف کرده و به تهران بیایند و به خیال خام خود، کار انقلاب اسلامی را یکسره کنند. دشمن تقریبا، به سی کیلومتری شهر کرمانشاه هم رسیده بود که در تنگه چهار زبر که اندکی بعد به تنگه مرصاد معروف شد به دام رزمندگان اسلام افتاد و به طور کامل تار و مار شد.

نمی دانم چه شد که به تهران نرفتییم و برخلاف بسیاری از مردم در شهر ماندیم. انگار باوری درونی در مادر وجود داشت که سقوط شهر توسط دشمن را ممکن نمی دانست.

کار منافقین که یکسره شد و تا مرز عقب رانده شدند، پدر به خانه آمد و با خوشحالی در آغوشمان گرفت. همان روزها انگار میهمانی داشتیم که  با هم به سمت اسلام آباد غرب رفتیم. گوشه ای از جاده توقف کردیم. مردها پیاده شدند و به ما که بچه بودیم گفتند: همین جا داخل ماشین بنشینید. شیشه های ماشین را هم تا آخر بالا بردند. مردها صورتشان را پوشانده بودند.

از پشت شیشه همه چیز را می شد دید. اطراف جاده انبوهی از جنازه های مرد و زن مسلح روی زمین افتاده بود. به دلیل گرمای هوا، بوی بدی از آن جا متصاعد می شد که حتی در داخل ماشین هم آزاردهنده بود. مگس ها انگار عروسی گرفته بودند. آن اطراف برای خودشان معرکه ای داشتند.

از لا به لای حرف های بزرگترها یک چیزهایی دستگیرم شده بود. برایم سوال بود منافقین اگر ایرانی هستند پس چرا روی مردم کشور خودشان اسلحه می کشند؟ جنگ با دشمن متجاوز، تلخی خودش را دارد؛ اما تلخ تر از آن دفاع در برابر هموطنانی است که به کمک دشمن رفته و ناجوانمردانه به جنگ با مردم کشور خودشان می آیند. چطور ممکن است یک آدم به این جا برسد که دشمن خونخوار و وحشی را به مردم میهن خود ترجیح داده و نقش سرباز پیاده او را بازی کند؟ پس این همه دم زدن از میهن پرستی و ملی گرایی و مردم دوستی قرار است کجا خودش را نشان بدهد؟

آن زمان فقط سه سالم بود و برای اولین بار در مقابل چشمانم انسان هایی را می دیدم که بر ضد مردم کشور خود، با دشمن هم کاسه شده و دست به نابودی ممکلت خود می زدند. آن وقت ها تصورش را هم نمی کردم که قرار است دوبار دیگر نیز در طول زندگی پر ماجرایم، صفی از انسان هایی را در مقابل خود ببینم که وطن فروشی را پیشه کرده و جای دوست، با دشمن دست وحدت و همراهی داده اند. انسان هایی اکه البته دستاوردی جز ننگ و خواری، توشه خود نساختند، درست  مانند عاقبت نکبت بار منافقینی که در جاده های اطراف اسلام آباد غرب دیده بودم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

راه و نگاه!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۰ ب.ظ

یک روز توی کوچه کنار تکیه زینبیه، نزدیک خانه پدری ام ایستاده بودم و داشتم زنجیر چرخم را درست می­کردم. دیدم یکی از زنهای محّله مشغول جارو کردن است، آستینش بالا و دستش هم پیدا بود. یک وقت دیدم حسن دارد از طرف کوچه تنگ می آید. سرش زیر بود ولی همینطور که می آمد ناگهان ناپدید شد. با خودم گفتم: حسن کجا رفت؟ من خودم او را دیدم!

 دوچرخه را سوار شدم و به طرف نانوایی سفیدآب رفتم. وقتی رسیدم دیدم حسن دارد از طرف سرحوض می آید. رسید به من و سؤال کردم: مگر تو الان از کوچه تنگ به طرف تکیه زینبیه نمی­ آمدی؟ شوخی و جدی گفت: من نبودم، حتما خواب دیدی! گفتم: چرا تو بودی. گفت: آره من بودم دیدم آن خانم دستش پیداست دور زدم و برگشتم از طرف سرحوض به طرف سفیدآب آمدم تا نگاهم به نامحرم نیفتد. در واقع او برای دوری از گناه تغییر مسیر داده و راهش را دور کرده بود.

خاطره ای از پاسدار شهید حسن محمود نژاد(قم) به روایت حاج حسن نعیمی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یک نصیحت از آمریکا!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۵ ق.ظ


امیر سرلشکر خلبان شهید جاویدالاثر ابوالحسن ابوالحسنی درونکلا متولد 1329 شهرستان بابل است. شهید ابوالحسنی در سال 1353 موفق به اخذ نشان و مدرک خلبانی شد و به جمع تیز پروازان هواپیمای شکاری F5 پیوست و بعدها دوره‌های معلمی خلبانی را نیز گذراند.

در دوران جنگ تحمیلی، داوطلبانه پروازهای زیادی را برای حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب انجام داد تا اینکه در ساعت 11 صبح روز پنجم آذرماه 59 به مأموریت برون‌مرزی بمباران تأسیسات برق سد دوکان اعزام شد که پس از انجام مأموریت، براثر اصابت موشک، هواپیمایش به آتش کشیده و مفقودالاثر شد.در تاریخ 22 شهریور 60 بود که گواهی شهادت شهید ابوالحسنی از سوی صلیب سرخ جهانی به خانواده‌اش اعلام‌شده و پیکر پاک ایشان نیز تا کنون مفقود باقی‌مانده است.

او در زمان گذراندن دوره آموزش خود در کشور آمریکا، بی اعتنا به زرق و برق خیره کننده تمدن پوشالی غرب، نامه ای برای خواهر خود نوشت و تأکید کرد:

"خواهر من چیزی که برای یک زن با ارزش است، حفظ حجاب است. خواهر من در هر مرحله زندگی‌ات آن اصل زینبی بودن، زینبی زندگی کردن و حفظ حجاب و عصمت را فراموش نکن."

برگرفته از اسناد شهید در آرشیو سازمان حفظ و نشر ارزش های دفاع مقدس مازندران

  • سیدحمید مشتاقی نیا