اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۵۲ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

راه گشا

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۵:۴۰ ب.ظ

یک نکته ای دارد، شهید ابراهیم هادی که گاه به دوستان خاصش توصیه کرده و البته توصیه ای مجرّب و کاربردی است.

می گفت: پیامبر وقتی دید حضرت زهرا سلام الله علیها، غمگین است و فشار زندگی روی دوشش سنگینی می کند آن تسبیحات معروف را به او سفارش کرد ...

هر وقت خسته شدیم و می خواهیم مشکلات از سر راهمان برداشته شود، ذکر تسبیحات حضرت زهرا را بگوییم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی منافقین آمدند!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ق.ظ

امیر حاج نصیری از جانبازان سرافراز مدافع حرم است که در دوران جنگ تحمیلی، کودکی خردسال بود. داستان های زندگی او شاید روزی به کتابی خواندنی و جذاب تبدیل شود. متن زیر بخشی از خاطرات اوست که در آستانه سالگرد حمله منافقین و عملیات مرصاد تقدیم خوانندگان وبلاگ می شود:


با جنگ، غریبه نبودم. از همان کودکی صدای آژیر و بمب و موشک و غرش هواپیما و سفیر گلوله ضدهوایی را موسیقی متن زندگی خود شناختم.

پدر پاسدار بود و به اقتضای شغلی که عاشقانه انتخاب کرده بود، به کرمانشاه منتقل شد. مرزهای غربی کشور در استان کرمانشاه که  البته آن موقع، باختران نامیده می شد، در مجاورت دولت متجاوز بعث عراق، هر روز آبستن نبرد و تک و پاتک های عملیاتی بود. گویا زمزمه عملیات بزرگی در راه بود و پدر باید برای شناسایی و طرح ریزی دقیق عملیات در کرمانشاه مستقر می شد. من و خواهرم که سه سال از من بزرگتر بود به همراه مادر در تهران ماندیم؛ اما این جدایی مان زیاد دوام نیاورد.

مادر در نبود پدر، ما را به خانه پدری خود در محله مسگرآباد برد. محله ای باصفا با خانه هایی به شکل و شمایل روستایی و مردمی نجیب و خونگرم که البته از نظر امکانات زندگی نسبت به بسیاری دیگر از نقاط تهران، محروم به حساب می آمد. اغلب مردم این منطقه، انسان هایی پاک و معتقد به اسلام وانقلاب بودند و در مبارزه بر ضد شاه و نیز در مقابله با حمله نظامی دشمن، خود را در صف اول انقلابیون جای می دادند.

آن وقت ها گویا شهید ابراهیم هادی هم بارها به منزل ما تردد داشت. تصویری در این خصوص در ذهن ندارم؛ اما این طور که مادرم می گفت، ابراهیم هادی با دایی های من، رسول، حسین و محمد گلشن رفاقتی صمیمی داشت و ساعات بسیاری را در منزل آنها می گذراند. رسول گلشن در واقعه هفدهم شهریور پنجاه و هفت که به جمعه سیاه معروف شد، از ناحیه کتف مجروح شد. گلوله نامرد ژ سه، یک دست او را برای همیشه از کار انداخت.

دایی دیگر من، حسین گلشن نیز در چنگال دشمن اسیر شد و هشت سال را در اردوگاه های رژیم بعث گذراند. دایی کوچک تر من محمد گلشن در عملیات نصر4 شهید شد، پیکرش در ماووت ماند و در شمار شهدای جاویدالاثر جای گرفت.

این محله شباهتی به خیابان های شلوغ و ساختمان های کشیده و استخوانی! تهران نداشت. آن جا بودیم هر روز پایم در بیرون خانه بود و از صبح تا شب مشغول بازی و جست و خیز بودم. وضعیت به همین شکل ادامه داشت که مریض شدم. مریضی من هم چند بار تکرار شد. وضعیت بهداشت و درمان آن جا مطلوب نبود و این بیماری منجر به ضعف و بی حالی من شد. همه خانواده نگران وضعیت من بودند. به خاطر شباهتی که با دایی شهیدم داشتم همه، جور دیگری به من علاقه نشان می دادند. مادر بزرگ اصلاً مرا امیرحسین صدا نمی زد. همیشه می گفت: آقا! یک احترام ویژه ای برایم قائل بود. مریضی من که ادامه پیدا کرد مرا به بیمارستان بردند. دکتر معاینه کرد و گفت: احتمال دارد این بچه دچار آسم شده باشد.

همین یک کلمه کافی بود تا روحیه مادر را به هم بریزد. هم نگران حال من بود هم دلهره داشت که اگر پدر بفهمد چه می شود. به دایی ام گفته بود: جواب علی را چه بدهم؟ او روی این بچه خیلی حساس است. درست همان روز  پدر به مرخصی آمد و با دیدن بدن نحیف و بیمار من آزرده شد و تصمیم گرفت هر طور شده خانه ای در کرمانشاه دست و پا کند و ما را با خودش به آن جا ببرد. خودش هم دلتنگ بود و دوست داشت جایی نزدیک تر به او باشیم تا زودتر بتواند دیداری تازه کند.

به کرمانشاه که رفتیم ضربآهنگ زندگی مان شد صدای انفجار و آژیر و وحشت. گاه وحشت از حمله دشمن بیشتر از حمله هوایی دشمن، انسان را آزار می داد. صدای آژیر که می آمد به زیرزمین ساختمان می رفتیم. جایی دنج و دلگیر که نامش شده بود پناهگاه و اطراف دیوارهایش را تار عنکبوت بسته بود. مردم در گوشه گوشه آن آذوقه ای گذاشته بودند که اگر مدتی در پناهگاه محبوس ماندند، گرسنه نمانند. یک روز را به خاطر دارم که در بازار بودیم و صدای آژیر قرمز بلند شد. انگار دم یک طلا فروشی ایستاده بودیم. همه مردم سراسیمه به سمت پناهگاه می دویدند. پناهگاه عمومی، زیرزمینی بود که در نقطه ای از بازار حفر کرده بودند. مرد طلافروش مرا زیر بغل گرفت و با سرعت دوید. سرعت مادر و خواهرم کم بود. مادر هم نگران جان خودشان بود و هم نگران این که مبادا مرا در آن شلوغی پیدا نکند.

تابستان بود. برای بازی به کوچه رفتم. دیدم همه جا خلوت است و کسی رفت و آمد ندارد. سه سال بیشتر نداشتم و سر در نمی آوردم که چه اتفاقی افتاده است؛ اما یک حس درونی به من می گفت: لابد خبری شده است.

مادر هم رفتارش عوض شده بود. انگار چیزی می دانست که نمی خواست به ما بگوید. آن روز هیچ چیز شبیه روزهای قبل نبود. تلفن خانه به صدا درآمد. از سپاه بود. گفتند: سربازی می فرستیم که با ماشین بیاید و شما را به تهران ببرد. این جا ماندن دیگر به صلاح نیست. هر آن ممکن است دشمن به باختران برسد.

اوایل مرداد 67 بود. منافقین با پشتیبانی گسترده ارتش بعث، با استفاده از شرایط آتش بس، وارد خاک استان کرمانشاه شده و بعد از عبور از قصرشیرین و سرپل ذهاب، اسلام آباد غرب را به تصرف خود درآورده و به سمت کرمانشاه در حرکت بودند تا از آن جا هم همدان را تصرف کرده و به تهران بیایند و به خیال خام خود، کار انقلاب اسلامی را یکسره کنند. دشمن تقریبا، به سی کیلومتری شهر کرمانشاه هم رسیده بود که در تنگه چهار زبر که اندکی بعد به تنگه مرصاد معروف شد به دام رزمندگان اسلام افتاد و به طور کامل تار و مار شد.

نمی دانم چه شد که به تهران نرفتییم و برخلاف بسیاری از مردم در شهر ماندیم. انگار باوری درونی در مادر وجود داشت که سقوط شهر توسط دشمن را ممکن نمی دانست.

کار منافقین که یکسره شد و تا مرز عقب رانده شدند، پدر به خانه آمد و با خوشحالی در آغوشمان گرفت. همان روزها انگار میهمانی داشتیم که  با هم به سمت اسلام آباد غرب رفتیم. گوشه ای از جاده توقف کردیم. مردها پیاده شدند و به ما که بچه بودیم گفتند: همین جا داخل ماشین بنشینید. شیشه های ماشین را هم تا آخر بالا بردند. مردها صورتشان را پوشانده بودند.

از پشت شیشه همه چیز را می شد دید. اطراف جاده انبوهی از جنازه های مرد و زن مسلح روی زمین افتاده بود. به دلیل گرمای هوا، بوی بدی از آن جا متصاعد می شد که حتی در داخل ماشین هم آزاردهنده بود. مگس ها انگار عروسی گرفته بودند. آن اطراف برای خودشان معرکه ای داشتند.

از لا به لای حرف های بزرگترها یک چیزهایی دستگیرم شده بود. برایم سوال بود منافقین اگر ایرانی هستند پس چرا روی مردم کشور خودشان اسلحه می کشند؟ جنگ با دشمن متجاوز، تلخی خودش را دارد؛ اما تلخ تر از آن دفاع در برابر هموطنانی است که به کمک دشمن رفته و ناجوانمردانه به جنگ با مردم کشور خودشان می آیند. چطور ممکن است یک آدم به این جا برسد که دشمن خونخوار و وحشی را به مردم میهن خود ترجیح داده و نقش سرباز پیاده او را بازی کند؟ پس این همه دم زدن از میهن پرستی و ملی گرایی و مردم دوستی قرار است کجا خودش را نشان بدهد؟

آن زمان فقط سه سالم بود و برای اولین بار در مقابل چشمانم انسان هایی را می دیدم که بر ضد مردم کشور خود، با دشمن هم کاسه شده و دست به نابودی ممکلت خود می زدند. آن وقت ها تصورش را هم نمی کردم که قرار است دوبار دیگر نیز در طول زندگی پر ماجرایم، صفی از انسان هایی را در مقابل خود ببینم که وطن فروشی را پیشه کرده و جای دوست، با دشمن دست وحدت و همراهی داده اند. انسان هایی اکه البته دستاوردی جز ننگ و خواری، توشه خود نساختند، درست  مانند عاقبت نکبت بار منافقینی که در جاده های اطراف اسلام آباد غرب دیده بودم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

راه و نگاه!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۰ ب.ظ

یک روز توی کوچه کنار تکیه زینبیه، نزدیک خانه پدری ام ایستاده بودم و داشتم زنجیر چرخم را درست می­کردم. دیدم یکی از زنهای محّله مشغول جارو کردن است، آستینش بالا و دستش هم پیدا بود. یک وقت دیدم حسن دارد از طرف کوچه تنگ می آید. سرش زیر بود ولی همینطور که می آمد ناگهان ناپدید شد. با خودم گفتم: حسن کجا رفت؟ من خودم او را دیدم!

 دوچرخه را سوار شدم و به طرف نانوایی سفیدآب رفتم. وقتی رسیدم دیدم حسن دارد از طرف سرحوض می آید. رسید به من و سؤال کردم: مگر تو الان از کوچه تنگ به طرف تکیه زینبیه نمی­ آمدی؟ شوخی و جدی گفت: من نبودم، حتما خواب دیدی! گفتم: چرا تو بودی. گفت: آره من بودم دیدم آن خانم دستش پیداست دور زدم و برگشتم از طرف سرحوض به طرف سفیدآب آمدم تا نگاهم به نامحرم نیفتد. در واقع او برای دوری از گناه تغییر مسیر داده و راهش را دور کرده بود.

خاطره ای از پاسدار شهید حسن محمود نژاد(قم) به روایت حاج حسن نعیمی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خداقوت، رئیسی!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۴۲ ب.ظ

#اکبر_طبری /صادق که معاون میگرفتی همه عمر دیدی دستگاه قضا معاونت گرفت؟ +تصاویر


دستگیری و بازداشت اکبر اتباعی طبری برای خیلی ها اصلا قابل باور نبود.

او از دیرباز معاون اجرایی حوزه ریاست قوه قضاییه بود و همراه با صادق لاریجانی به مجمع تشخیص مصلحت کوچ کرد و سمتی دیگر را در آنجا عهده دار گردید.

تحقیقات به عمل آمده از سوی نهادهای نظارتی نشان از موارد عدیده اتهامی این مقام بابلی قوه قضاییه می داد. سرانجام پس از افشاگری علیرضا زاکانی، اتباعی طبری توسط نیروهای اطلاعات سپاه دستگیر شد.

این خبر بیش از همه نقاط کشور در مازندران و شهرستان بابل بازتاب داشت. گماشته های وی در مجموعه های مختلف ابتدا سعی در تکذیب این اتفاق داشتند که موثر واقع نشد.

نکته قابل توجه این که احتمال می رود دستگیری این فرد، آغاز روندی امید بخش در برخورد با سایر ذی نفوذان نهاد قضایی باشد که اخبار مربوط به آن می تواند برای مردم کشور و باز هم مازندرانی ها جالب و شاید محیرالعقول باشد!

فراموش نکنیم مردم این استان و شهرستان بارها شاهد رفع اتهام از چهره های بدنامی بودند که به رغم وجود مستندات و محکومیت قضایی در دادگاه های بدوی و تجدیدنظر ناگهان از کمیسیونی خاص سر در آورده و مشمول ماده هجده و تعطیلی جریان دادرسی قرار می گرفتند.

به نظر می رسد باید منتظر خبرهایی شنیدنی تر باقی بمانیم. شاید مهره ای مهمتر از اتباعی نیز دستگیر شود.

پاکسازی دستگاه قضا به یقین بر میزان اعتماد مردم نسبت به نظام اسلامی خواهد افزود.


http://tabnakjavan.com/fa/news/7487/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D9%82%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%87


  • سیدحمید مشتاقی نیا

بیرون از آکواریوم!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۲:۰۸ ب.ظ
رسانه های مجازی خبر از جریمه پنجاه هزار تومانی! برای هنجارشکنان سد لفور دادند که انتشار تصاویر مربوط به کشف حجابشان، احساسات عموم را جریحه دار نمود.
همزمان یک آزاده پاسدار به اتهام انتشار متنی در انتقاد از بعضی قضات، به زندان، شلاق، کار اجباری و محرومیت از فعالیت رسانه ای محکوم شد!
این روزها گروه های مجازی شهر و استان و گاه بعضی شبکه های غیربومی به پوشش این دو خبر پرداخته و رفتار مسئولان قضایی را دستمایه طنز خود قرار داده اند.
گاهی وقت ها بهانه ای که بعضی خودی های غافل برای تضعیف نهادهای رسمی نظام خلق می کنند خسارت بارتر از خدعه دشمنان است. قوه قضاییه به بازخورد گیری از رفتار مسئولان خود در خارج از مجموعه سازمانی، نیاز مبرم دارد.
بی تردید دلسوزانی که نسبت به این نوع تصمیمات و رفتارهای غلط مسئولان سکوت می کنند در اشتباه آنان و ضربه ای که به اعتماد مردم نسبت به عدالت دستگاه قضا وارد می شود سهیم هستند.
  • سیدحمید مشتاقی نیا

از طبقه بالا!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۵۷ ب.ظ


خیلی از دولتی ها این جمله یا مشابه آن را تکرار می کنند: شرایط سختی است، اما در کنار هم از آن عبور می کنیم!

در کنار هم بودن یعنی چی؟

شما زندگی تان شبیه مردم است؟ درآمدتان؟ وضع بچه ها و دامادها و اهل و عیالتان؟ خورد و خوراک و پوشاک و مسکن شما؟ و ...

هر وقت شبیه مردم شدید از عبارت "کنار هم" استفاده کنید. مدیرانی که بالای بیست میلیون درآمد دارند حال و روز مردم با درآمدی گاه کمتر از یک میلیون را هرگز درک نمی کنند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نخود آش باشیم!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۲۳ ق.ظ

تعبیر جالبی است منسوب به یکی از بزرگان که می فرمود: نخود آش باشید! یعنی هر جا کار خوبی دیدید سهیم شوید، ولو در حد هزینه یک آجر برای ساخت مسجد و ...

چقدر خوب است در کارهای خیر، همدیگر را تشویق کنیم.

چقدر خوب است در کارهای نیک یکدیگر سهیم باشیم.

مثلا یکی دارد می رود مشهد، زیارت آقا، مبلغی به عنوان خرج سفر، هدیه اش کنیم. این سنت نیک تا حدودی درباره زائران کربلا رواج دارد که البته کمرنگ است.

تصورش را بکنید این سنت خوب، به یک رسم مردمی تبدیل شود. چه بسا بخش قابل توجهی از هزینه سفر زیارتی مشهد و ... مومنین با همین هدیه های کوچک تأمین شود. به شخصیت کسی هم بر نمی خورد، چون دارا و ندار، یکسان از این هدیه برخوردار می شوند. این سنت جا بیفتد چه بسیار از مردم که تشویق به سفر و بهره معنوی از نعمت زیارت می گردند.

چه بسیار از خدمات اجتماعی و عمرانی و درمانی و ... با مشارکت حداقلی هر فرد سر و سامانی به خود می گیرد.

کسانی که آغازگر این رفتار حسنه و کار خیر فرهنگی باشند، باقیات الصالحاتی با ارزش و حقیقی را از خود به جا خواهند گذاشت. وسع ما که نمی رسد مسجد و مدرسه و کتابخانه و ... بسازیم. اندک دارایی مادی خود را در سبد سهام خیرخواهی و نیکوکاری تقسیم کنیم.

خیرخواهی و نیک اندیشی وقتی به یک فرهنگ و سنّت تبدیل شود نفعش به ما و فرزندانمان نیز خواهد رسید. دیگرانی هم دست ما را خواهند گرفت. خدا در دنیا و آخرت جبران می کند. تو نیکی می کن و ... هیچ کار خوبی بی پاداش نمی ماند. هر گلی زدی به سر خودت زده ای:

 إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ ... (الاسراء7)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حواشی دیدار دکتر احمدی نژاد با آیت الله توکل

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۱ ق.ظ

برادر عزیز و انقلابی من جناب حنظله و دوستان نه چندان ناآشنای کانال بابل 1400

یک- محمود احمدی نژاد، خوب یا بد، به حکم مقام معظم رهبری عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است. به یقین سطح اشتباهات وی بیشتر از تغایر راهبردی و بنیادین سیاستهای این دولت با اصل انقلاب و آرمان های اسلام و رهبری نیست. اگر هر کسی حق دارد با مسئولان دولت فعلی دیدار و گفتگو داشته و یا به استقبالشان برود، دیدار و گفتگوی با عضو مجمع تشخیص هم قابل شماتت نیست.

دو- حاج مهدی نوری، جزو دعوت کنندگان دکتر احمدی نژاد در جریان سفر اخیر نبود؛ اما به عنوان نخستین فرماندار دولت نهم در شهرستان بابل، میزبان این مقام رسمی کشور در شامگاه میلاد امام رضا علیه السلام گردید. بهتر از راقم این سطور واقف هستید که افراد مختلف با دیدگاه ها و سلایق مختلف فکری و سیاسی در دفتر آیت الله توکل تردد داشته و نماینده محترم مردم مازندارن در مجلس خبرگان، هیچ سخنگویی ندارد.

سه- محور دیدار کوتاه دکتر احمدی نژاد با آیت الله توکل، بحث آزادی نزدیک به سی جوان بسیجی بود که نیمه های شب قبل با حمله یگان ویژه به مسجدی که قرار بود محل برگزاری مراسم باشد، دستگیر و بازداشت شده بودند که در نهایت منجر به آزادی اغلب آنان گردید.

چهار- از علی مطهری تا صادق زیبا کلام و ... بارها آزادانه در نقاط مختلف این استان به سخنرانی و شبهه افکنی در خصوص مبانی و رویکردهای انقلاب و امام راحل پرداختند، اما سخنرانی عضو رسمی مجمع تشخیص مصلحت با جزم اندیشی و کوته فکری نمایندگان ائتلاف چپ و راست در شورای تأمین، ممنوع شد و در اقدامی بی سابقه، در ورودی خانه خدا، قفل و زنجیر گردید. این اتفاق نامبارک و کینه توزانه مورد اعتراض بسیاری از فعالان مستقل سیاسی و مردم عادی قرار گرفت. ما ترجیح می دهیم از کنار این تبعیض و ناحقی عبور کرده اما همچنان عدالتخواه محسوب شویم؟

پنج- برادر روح الله در کانال ...! این انتقاد شما را نسبت به بعضی پیشکسوتان دلال مسلک اصولگرا و اطرافیان دفتر قبول دارم که برای کنار زدن منتقدین به هر کسی انگ انحراف می زنند؛ اما کسی را که مثلا در زمان تصدی خود در کرسی شهرداری به احیای جریان فتنه کمک کرد، به حکم داد و ستدهای اقتصادی، اصولگرا می خوانند.

اولویت فعلی ما در فضای رسانه ای شهرستان، نهی از منکر مسئولان به خصوص در حوزه رفتارهای متناقض دستگاه قضایی است که به نظر، ترجیح با عدم تمرکز زدایی از انجام این رسالت انقلابی می باشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

محمود احمدی نژاد در بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۱۶ ب.ظ

مأمورین انتظامی، یک شب مانده به مراسم جشن میلاد امام رضا علیه السلام در یکی از روستاهای بابلسر که قرار بود با سخنرانی محمود احمدی نژاد برگزار شود، با حمله به مسجد روستا اقدام به دستگیری و بازداشت تعداد قابل توجهی از جوانان فعال منطقه نمودند. بر اساس شنیده ها مأموران رفتار مناسبی با بازداشت شدگان نداشتند. فردای آن روز نیز در مسجد با قفل و زنجیر مسدود شد!!

شورای تأمین استان مازندران اعلام کرد که سخنرانی عضو مجمع تشخیص مصلحت در روز میلاد امام رضا ممنوع بوده و تبعات امنیتی به دنبال دارد. این مصوبه در حالی است که عناصر شاخص جریان های غربزده بارها در نقاط مختلف استان حضور و سخنرانی داشته اند.

حضور محمود احمدی نژاد در روستا و سخنرانی در ساختمان مقابل مسجد نشان داد که غیر از تعرض نیروی انتظامی، این مراسم هیچ تبعات امنیتی دیگری به دنبال نداشته است.

این تصمیم غلط دولت با اعتراض بسیاری از فعالان رسانه ای حتی از جریان های همسو نیز مواجه گردید. البته کسانی که با سوابق سیاسی استاندار مازندران آشنا باشند از این طرز برخورد متعجب نخواهند شد.

احمدی نژاد پس از سخنرانی راهی بابل شد و شام را میهمان حاج مهدی نوری، نخستین فرماندار دولت نهم در شهرستان بابل بود. در جلسه ای که با حضور آیت الله توکل، نماینده مردم مازندران در مجلس خبرگان رهبری برگزار شد، مسأله بازداشت سیاسی جوانان بسیجی بابلسر طرح و مورد پیگیری قرار گرفت که تا ساعاتی بعد منجر به آزادی اغلب این افراد گردید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از این دردها عبرت بگیریم

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۲۸ ب.ظ

می گویند یکی از معاونان رییس سابق قوه قضاییه به اتهام فساد مالی دستگیر شده است.

علی رضا زاکانی پیش تر اتهام وی را افشا کرده بود.

در این خصوص در وهله نخست، دستگاه های نظارتی باید مواخذه شوند که چرا تا کار به افشاگری نکشید با این عنصر فاسد برخورد نکردند.

اما

در مرحله بعد باید یقه رییس سابق قوه را گرفت که چرا از فرد مذکور دفاع کرده و راه را برای گسترش فساد او باز گذاشته است؟ چقدر فریاد زده شد که بعضی عناصر فاسد و قالتاق با لابی گری توانستند مشمول ماده هجده قرار گرفته و پرونده سیاهشان را ببندند و صداها به جایی نرسید که هیچ تهدید و ارعاب بچه های بالا را هم به دنبال داشت.

یک سوال هم باقی می ماند اینکه چرا اگر کسی در زمان تصدی رییس دستگاه قضا با بعضی رفتارهای او مخالفت کند ده جور اتهام و انگ می خورد اما اگر بعد از عزلش زبان باز کند تبدیل می شود به عمار انقلاب و قهرمان با بصیرت و ...؟!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

فرهنگ، مادر سیاست!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۵ ب.ظ


آیا داریم به سمت ایجاد تمدّن اسلامی میرویم، یا داریم به سمت وابستگی به غرب و وابستگی به آمریکا و تحت‌تأثیر قرار گرفتن نسبت به بافته‌ها و یافته‌های بی‌مغز غربی‌ها حرکت میکنیم؟ این خیلی مسئله‌ی مهمّی است که سبک زندگی ما، ما را به کدام طرف دارد میکشانَد؛ این نگاه، نگاه سیاسی است که می‌بینید از فرهنگ سرچشمه میگیرد؛ بنابراین در دل فرهنگ، سیاست هم هست.۱۳۹۵/۰۵/۳۱ 

  • سیدحمید مشتاقی نیا