اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین نظرات

اگر میخواهی درست راه بروی!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۰۷ ب.ظ

 

برای نجات از گمگشتگی ها به هدایتگری ماهر و راه بلدی امین نیازمندیم.

امام هادی را اصلاً برای همین هادی گفته اند که مسیر هدایت را آشکار ساخته است.

یاد داد که به اولیای خدا بگوییم: فَإِنِّی لَکمْ مُطِیعٌ مَنْ أَطَاعَکمْ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاکمْ فَقَدْ عَصَی اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّکمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَکمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ

"من فرمانبردار شمایم، کسی که شما را اطاعت کرد، خدا را اطاعت نموده، و هر که از شما نافرمانی نمود، خدا را نافرمانی کرده است، و هرکه شما را دوست داشت، خدا را دوست داشته، و هر که شما را دشمن داشت خدا را دشمن داشته است."

مسیر هدایت ما از راه ارتباط با اهل بیت می گذرد؛ اما این ارتباط صرفا یک رابطه احساسی و عاطفی نیست. تأکید بر فرمانبرداری از اهل بیت ضرورت نگاه عملیاتی به دین را گوشزد می نماید.

به ما یاد داد که اهل بیت علیهم السلام این گونه به مقام رضایت الهی دست پیدا کردند: وَ أَحْکمْتُمْ عَقْدَ طَاعَتِهِ وَ نَصَحْتُمْ لَهُ فِی السِّرِّ وَ الْعَلانِیةِ وَ دَعَوْتُمْ إِلَی سَبِیلِهِ بِالْحِکمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَکمْ فِی مَرْضَاتِهِ وَ صَبَرْتُمْ عَلَی مَا أَصَابَکمْ فِی جَنْبِهِ [حُبِّهِ ] وَ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَیتُمُ الزَّکاةَ وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیتُمْ عَنِ الْمُنْکرِ وَ جَاهَدْتُمْ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ حَتَّی أَعْلَنْتُمْ دَعْوَتَهُ وَ بَینْتُمْ فَرَائِضَهُ وَ أَقَمْتُمْ حُدُودَهُ وَ نَشَرْتُمْ [وَ فَسَّرْتُمْ ] شَرَائِعَ أَحْکامِهِ وَ سَنَنْتُمْ سُنَّتَهُ

"و محکم کردید گره طاعتش را، و در نهان و آشکار برای او خیرخواهی نمودید، و مردم را با حکمت و پند نیکو به راه او دعوت کردید، و جان خود را در خشنودی او نثار نمودید، و بر آنچه در کنار او به شما دررسید صبر کردید و نماز را بپا داشتید، و زکات پرداختید، و به معروف امر نمودید، و از منکر نهی کردید، و جهاد فی الله نمودید، آن گونه که شایسته بود، تا دعوتش را آشکار کردید، و واجباتش را بیان فرمودید، و حدودش را بر پا داشتید، و قوانین احکامش را پخش نمودید، و روش او را انجام دادید"

اولیای خدا برای اجرای احکام خدا هزینه دادند تا به مقام رضا رسیدند. مریدان اهل بیت نیز اگر در ادعای پیروی از آنان صداقت داشته و مسیر هدایت را می جویند برای کسب رضایت حق، باید جبهه حق را یاری رسانند. از خیرخواهی برای خلق الله و تبلیغ دین خدا تا امر به معروف و نهی از منکر با تمام تبعاتی که مستلزم صبوری است، شرط رهروی در مسیر هدایت است.

وَ صِرْتُمْ فِی ذَلِک مِنْهُ إِلَی الرِّضَا وَ سَلَّمْتُمْ لَهُ الْقَضَاءَ " و در این امور از جانب خدا به مقام رضا دررسیدید، و تسلیم قضای او گشتید"

 

با تکیه بر فرازهایی از زیارت جامعه کبیره، میراث فاخر امام مظلوم شیعیان، هادی امت رسول الله، امام علی النقی علیه السلام

میلادش بر همگان مبارک

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این برگ را برای تاریخ نگه دارید!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۵ ق.ظ

قاضی شهریاری گفت: به نظر می رسد از لحاظ سیاسی خوب عمل نکردیم و به جای مطالبه‌گری و پیگیری قاطع سرنوشت شهدای فاجعه منا، فقط در پی ایجاد رابطه و جلوگیری از بهم خوردن رابطه و برقراری مجدد مناسک حج رفتیم.
به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری تسنیم، محمد شهریاری سرپرست دادسرای جنایی تهران در صفحه شخصی خود درباره سالگرد فاجعه منا نوشت: پنج سال از فاجعه منا می‌گذرد. ابعاد حقوقی این فاجعه هنوز پنهان است.آل سعود نه تنها تا کنون مسئولیت آن را نپذیرفته بلکه از شفاف‌سازی در این خصوص نیز خودداری کرده است.

عدم اتحاد کشورهای اسلامی آسیب‌دیده از این حادثه مجال بیشتری را برای پنهان کاری به آل سعود داد.

در هر حال نزدیک به 500 نفر از هموطنان ما در این فاجعه جان خود را از دست دادند که بسیاری از آنها نخبگان این مرز و بوم بودند. شهدایی چون: آیت‌الله مویدی قمی ، غضنفر رکن آبادی (سفیر سابق ایران در بیروت)، دکتر ناصر قربان‌نیا استاد حقوق دانشگاه مفید، محمدصادق اخوان (معاون مرکز شورای حل اختلاف قوه قضایٔیه)، محمدرحیم آقایی‌پور (سفیر سابق ایران در اسلوونی) احمد فهیما (معاون ادارهٔ تشریفات وزارت خارجه) حسن حسینی مقدم (سرکنسول ایران در مرو) مرجان نازقلیچ (فرماندار بندرترکمن) و قاری قرآن حسنی کارگر از جمله این افراد بودند.

به یاد دارم به عنوان قاضی پرونده وقتی ما سرنوشت شهید غضنفر اصل رکن‌آبادی را از عربستان مطالبه کردیم با اینکه مراسم برایٔت از مشرکین توسط ایشان اجرا شده بود و قطعاً مقامات امنیتی عربستانی هویت وی را می‌دانستند در جواب ما گفتند چنین فردی را نمی‌شناسیم و فقط پروفایل DNA به ما بدهید تا بررسی و اعلام کنیم.

پس از ارسال پروفایل DNA مقامات آل سعود اعلام کردند پیکر این شهید را در فلان مکان دفن کرده‌اند که با پیگیری به ایران منتقل شد.

به نظر می رسد از لحاظ سیاسی خوب عمل نکردیم و به جای مطالبه‌گری و پیگیری قاطع سرنوشت شهدای فاجعه منا، فقط در پی ایجاد رابطه و جلوگیری از بهم خوردن رابطه و برقراری مجدد مناسک حج رفتیم.

بی تردید تاریخ این جنایت آل سعود را فراموش نخواهد کرد و این لکه ننگ برای همیشه بر دامان آل سعود خواهد ماند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

طالبان و تشخیص مصلحت!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۱۶ ق.ظ

werh_photo_2020-08-02_05-38-52.jpg

 

درست در روزی که خبر دستگیری یکی از اصلی ترین سرشاخه های گروهک های تروریستی وابسته به آمریکا (تندر) توسط وزارت اطلاعات منتشر شد خبر دیگری به موازات آن در خصوص حضور چند تبعه افغان در پارک ملت و برافراشتن پرچم طالبان در سطح رسانه ها مطرح گردید.

سال 88 هم همزمان با خبر شگفت انگیز دستگیری عبدالمالک ریگی، ادعایی در خصوص آتش افروزی در ساختمان قدس مجمع تشخیص از سوی مرحوم غریق کوشک مطرح گردید که بارها توسط مسئولان امنیتی مورد تکذیب قرار گرفته و ابلهانه توصیف شد.

به نظر می رسد عده ای از کسب توفیق نهادهای امنیتی در برخورد با عناصر وابسته به آمریکا اصلاً خوشحال نشده و سعی در تحت الشعاع قرار دادن اخبار مربوط به آن دارند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

محرم که سرجای خود اما ...!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ب.ظ

 

باز هم بحث ها رفته است سر محرم، عزاداری بشود یا نشود که البته میشود اما با رعایت بعضی نکات ایمنی بهداشتی. سر و صداها الان سر این موضوع بالا گرفته است. سال های قبل را یادم است همین ایام بحث میشد که به استقبال محرم رفتن خوب است یا بد. کلی هم انرژی و توان بچه مذهبی صرف این مباحث غیر ضروری می شد و گاهی هم کار به تنش و سوءتفاهم می کشید و نتیجه آن که فرصت ها از دست می رفت. فرصت چه؟

این ایام کار مهم تری داریم. باید برای تبیین اندیشه ولایت و انعکاس تصویر شفاف اسلام ناب و حاکمیت عدل تلاش کنیم. این روزها در آستانه عید بزرگ غدیر قرار داریم. تمام دغدغه و ظرفیت ما باید متوجه دفاع از تفکر غدیر باشد. دیر بجنبیم شبهات مسموم وهابیت و همدستانشان در فکر و جان بچه هایمان رسوخ می کند.

الان به جای بحث های حاشیه ای باید پیام من کنت مولاه، معارف الیوم اکملت لکم دینکم و ناگفته های بلّغ من انزل الیک من ربک را به گوش تشنگان حقیقت برسانیم. غدیر را نادیده گرفتند که عاشورا پدید آمد. غدیر را نادیده نگیریم که عاشورا تکرار نشود. دشمنان اهل بیت از فراموشی غدیر خشنود می شوند و درصدد محو پیام تاریخی آن هستند. غدیر بود که خدا فرمود الیوم یئس الذین کفروا من دینکم. غدیر را که احیا کنیم دشمنان خدا را ناامید ساخته ایم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برای اسماعیل

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۳۵ ب.ظ

 

اسماعیل که آن زمان گویا بیش از 13 سال نداشت، نشان داد که چونان پدر، مرد میدان‌های خطر است. او ثابت کرد که برای انجام فرمان پروردگارش، مطیع محض خواهد بود. اسماعیل در راه قربان‌گاه، به پدر سفارش کرد دست‌ها و پاهایش را ببندد و بدنش را از رو به زمین بخواباند تا مبادا چشم در چشم او شده و محبت پدرانه‌اش گل کند و مانع از انجام صحیح امر خدا گردد.

او از پدر خواست خنجر خود را تیز کند تاحلقومش سریع‌تر بریده شود و نیز سفارش کرد که پدر، پیراهن خونین خود را از تن خارج کند و به دور بیندازد تا مبادا سوگ مادر با دیدن آن پیراهن، دو چندان گردد... اسماعیل بدون بغض و لکنت، آخرین سخنانش را بر زبان جاری می‌کرد و ابرهیم همه این گفته‌ها را می‌شنید و آتش آن را در دل دریایی خویش فرو می‌ریخت. او پدر بود و وجودش در محبت فرزند می‌سوخت؛ اما حلا‌وت سوختن در عشقی سترگ، او را به پیمودن این راه دشوار وا می‌داشت. اسماعیل هم سر بلند شد.

‌هاجر نیز در مواجهه با ابلیس که در قالب انسان بر او ظاهر گشته بود، وقتی شنید که: از چه نشسته‌ای، شوی تو فرزند دلبندت را به قربان‌گاه برده...، ندا داد: اگر پیامبر خدا خلیل‌الرحمان چنین خواسته ‌من نه آنم که غیر از امر او را اطاعت کنم. ‌هاجر سر بلند شد. شیطان سراغ ابراهیم رفت و دلسوزانه‌! گفت: تو پیامبر خدایی و پیشوای مردم. اگر چنین کنی دیگران نیز از پی تو با پسران خویش همین خواهند کرد و پاسخی جز سنگ نیافت. ابراهیم نشان داد که در مذاکره با شیطان، منطقی‌تر از سنگ، پاسخی وجود ندارد. گفت وگو برای کشف حقیقت است و حق در مرام ابلیس راه ندارد.

جبرئیل اما لبه تیز خنجر را برگرداند. ابراهیم با تعجب و اندوه، رو به آسمان شکوه نمود که از چه روی توفیق طاعت خدایش را ندارد؟ آن گاه بود که ندای آسمانی «و فدیناه بذبح عظیم» در گوشش طنین انداز شد. ابراهیم پیش از این خواسته بود که امامت در ذریه او باقی باشد. خدایش پذیرفت و بر این وعده ماند و قربانی او را به تأخیر انداخت تا فرزندی دیگر از سلاله ابراهیم را در مسلخ عشق پذیرا باشد. فرزندی که برتر از اسماعیل و بیش از همه، محبوب خدا بود و در قرن 61 هجری با پای خود به قربان‌گاه رفت. این بار اما خنجر از کار باز نایستاد و او ذبیح‌الله اعظم شد. کسی که با لب عطشان در خون غوطه‌ خورد و پیش از آن خود به چشم، حلقوم شکافته طفل 6 ماهه‌اش را بر روی دستان خویش نظاره کرد و کمی قبل تر، جوان رشیدش را تا قربان‌گاه بدرقه نمود.

 اسماعیل زنده ماند، اما دل ابراهیم شاید در غم‌ دیگری فرو نشست؛ غمی که از ازل تا ابد با فطرت‌های پاک انسان‌های آزاده، عجین شده است. غم قربانی ذبح عظیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سفارت عقل و عشق!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۱۰ ق.ظ

 

فرزندانت را به قربانگاه می برند؛ همسرت بی پناه است، خودت را دقایقی دیگر از فراز بام دارالاماره به پایین پرت می کنند، سر به بدن نخواهی داشت، تشنه ای و کامت خشک شده؛ اشک می ریزی برای غربت اباعبدالله که بی خبر از جفای کوفیان با فرزند و عیال و خانمان راهی قتلگاه خویش خواهد شد؟ و در آخرین لحظات عمرت دست بر سینه می گذاری و رو به حجاز می ایستی و چشمانت را می بندی و صدایت را به نسیم خزان می سپاری که: السلام علیک یا اباعبدالله؟!

تسلیم قضا و قدر خدایی، مسلم. او را شناختی که در رکاب ولیّ او شهد وصال نوشیدی و در عرفه به مقام قرب الهی رسیدی. اصلا مگر نه آن که عرفه قرین قربان شده است که بیاموزیم معرفت مقدمه نزدیکی به خداست؟

همین است که گفته اند زیارت حرم ولیّ خدا نیز اگر با معرفت همراه باشد ضامن ورود به بهشت است و یک ساعت تفکر، برابر با هفتاد سال عبادت. معرفت، مرحله عقلانیت و تحرّک قوای فکری در طیّ طریقت دلدادگی است. آن که با عقل و برهان به خدا برسد در بزنگاه زندگی از لغزش ها مصون خواهد بود. پای مسلم در آوردگاه غربت و بی کسی و اسارت نلرزید و محکم و استوار تا آخرین نفس، راه حق را یاری نمود. عرفه مقدمه قربان است. خدا را که بشناسی خدایی می شوی. روز عرفه را باید روز اندیشه نامید؛ گوهر وجود انسان در ساحت فکر به آستان حق راه یافته و در بزم قرب او حیات جاودانه خواهد یافت.

حسین کشتی نجات است. اگر می خواهی مسلمان زندگی کنی و مسلمان بمیری، مسلم درگاه ولیّ حق باش و یاور سلوک هدایتش.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شاید از سر حسد!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۰۷ ب.ظ

حسن رحیم پور ازغدی پشت پرده عدم حضورش در نمازجمعه تهران را افشا کرد/ نمازجمعه جای انشاخوانی نیست+صوت

 

شما و دوستان دور و برتان عادت کرده اید حرفهای شیک و قشنگ بزنید از گل و بلبل سخن بگویید و نغمه همه جا آرومه من چقدر خوشبختم بسرایید. کسی این نظم نا موزون را بر هم زده و گفتمان عدالتخواهی را سر دست بگیرد از نظر شما ساختار شکن است آقای حاج علی اکبری!

ساختار شکن حضور ائمه جمعه ای است که با ظاهر علیه السلام و گفتار نیک و غلط انداز، رفتاری دارند که فرسنگ ها از مفاهیم دین فاصله داشته و مردم را به صداقت مسئولان نظام بدبین می سازد. ساختار شکن بعضی ائمه جمعه مورد تایید شما هستند که تمام همّ و غمّشان باند بازی و قبیله گرایی و اختلاف افکنی بین مردم است و کردارشان همواره ریزش باورهای عموم نسبت به حقانیت انقلاب را در پی داشته است، نه امثال رحیم پور ازغدی که بدخواهان اسلام و انقلاب زندگی اش را زیر و رو کردند و نتوانستند یک نقطه منفی برای تخریب او پیدا کنند. مردم اخم و خروش انقلابی امثال رحیم پور را به لبخندهای سرسام آور و بی دردی بعضی شیوخ ترجیح می دهند. برایتان سوال نیست چرا دشمن همواره از سخنان رحیم پور در خشم بوده و در مقابل شما موضع خاصی ندارد؟!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سلطان قبر؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۰ ق.ظ

 

اخیرا رسانه ها خبر از شناسایی فردی دادند که در شهر ری و اطراف تهران مشهور به سلطان قبر است. جالب است بدانید در شهرستان ساری نیز به تازگی افرادی از کارکنان شهرداری دستگیر شده اند که قبر ده میلیون تومانی را صد میلیون تومان به مردم می فروختند. ببینید تو را به خدا چه افراد پستی پیدا می شوند که به مردم داغدار و دلشکسته هم رحم نداشته و اموالشان را غارت می کنند.

در شهرداری ساری موجی از دستگیری ها آغاز شده و مسئولانی از دوره شهرداری قبلی و فعلی این نهاد به ظاهر مردمی به دلایل مختلف مجرم شناخته شده اند.

بر اساس بعضی اخبار پرونده هایی در خصوص بعضی تخلفات مالی شهرداری بابل نیز در جریان است. بیشتر این تخلفات مربوط به دوره های مدیریتی قبل می باشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عماد حرف درستی زد

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۵۴ ب.ظ

 

سایت جماران گفت و گویی با  عماد افروغ، جامعه شناس و نماینده اسبق مجلس شورای اسلامی انجام داده است که بخش‌های مهم آن در ادامه می‌آید:

- نمی‌گویم این قبیل مراسمات برگزار نشود. زیرا سنتی دیرینه است و عهد و پیمانی ریشه‌دار محسوب می‌شود که مردم با خدا و امام شهید خود بسته‌اند. هر ساله نیز این میثاق و عهد و پیمان تکرار می‌شود.

- نمی‌توان به مردم گفت مراسم عزاداری امام حسین(ع) را برپا نکنند. چنین امری شدنی نیست. ولی می‌توان این مسأله را مدیریت کرد. باید برپایی مراسم و حفظ موارد بهداشتی را با یکدیگر جمع و ادغام کرد.

- نباید این موضوع را رها کرده یا اینکه بگویند مراسمی نباشد. مخصوصا درباره عزاداری‌های امام حسین(ع) که تاریخ می‌گوید اگر منعی برایش وجود داشته باشد، واکنش‌های تندی به همراه خواهد داشت. در اینجا علما باید وارد قضیه شده و آگاهی‌بخشی کنند و شرایط خاص کرونایی را برای رعایت فاصله فیزیکی و موازین بهداشتی و همنوا با مسئولان بهداشتی کشور، گوشزد کنند.

- مسئولین باید با متولیان هیئات جلسه بگذارند و آن‌ها را توجیه کنند. تلویزیون و روزنامه‌ها نیز باید آگاهی‌بخشی کنند تا علاوه بر برگزاری مراسم، نکات بهداشتی هم رعایت گردد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شکافنده علم

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۵ ب.ظ

نماهنگ/ مداحی مطیعی در شهادت امام باقر(ع)

 

نظر سه تن از علمای اهل سنت درباره امام باقر علیه السلام:

ابن حجر هیتمی می‌نویسد: ابوجعفر محمد باقر، به اندازه‌ای گنج‌های پنهان علوم، حقایق احکام و حکمت‌ها و لطایف را آشکار نموده که جز بر عناصر بی‌بصیرت یا بد نیت، پوشیده نیست و از همین روست که وی را «باقر العلم» [شکافنده علم] و جامع آن و برپاکننده پرچم دانش خوانده‌اند. او عمرش را در طاعت خدا گذراند و در مقامات عارفین بدان حد رسیده بود که زبان گویندگان از وصف آن ناتوان است. او سخنان بسیاری در سلوک و معارف دارد.[1]

عبدالله بن عطا که از دانشمندان هم‌عصر امام باقر بود، می‌گوید: علما را در محضر هیچکس کوچکتر از آنان در محضر ابوجعفر [یعنی امام باقر] ندیدم.[2] همچنین ذهبی از رجالیان اهل سنت می‌نویسد: از کسانی است که بین علم و عمل و آقایی و شرف و وثاقت و متانت جمع کرده، و برای خلافت اَهلیّت داشت.[3]

 

سالروز شهادت مظلومانه آن امام همام را تسلیت عرض می کنم.

 

 

  1.  ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص۲۰۱.
  2. سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۳۳۷.
  3.  ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۴، ص۴۰۲.

 

 

 

شهادت امام باقر (ع) یک شهادت دارای پیام بود؛ لذا خود امام باقر وصیت کرد که بعد از او تا ۱۰ سال در منا به مناسبت این رحلت، یادبود برپا شود. در میان ائمه‌ی ما این بی‌سابقه است، بی‌نظیر است. یاد امام باقر، یعنی یاد سر برآوردن حیات دوباره‌ی جریان اصیل اسلامی در مقابله‌ی با تحریفها و مسخهائی که انجام گرفته بود. (بیانات رهبری در دیدار جمع کثیری از بسیجیان کشور ۸۸/۰۸/۰۴)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

طاغوتی ها!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۲۱ ق.ظ

See the source image

 

عضو شورای شهر امیرکلا دستگیر شد. 

روزی می گفت: من "پول" دارم و هر کس که از من انتقاد کند حالش را می گیرم. آن موقع اوضاع به کامش بود و بالانشین ها چشم هایشان را بسته بودند. بالاخره ورق برگشت. الان حال خودش گرفته شد.

مسئولینی هم هستند که می گویند من کاره ای هستم و چون "زور" یا "نفوذ" دارم حال منتقدینم را می گیریم. سرنوشت آنها را هم خواهیم دید.

منم منم ها به جایی نمی رسد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بعضی ائمه جمعه را باید ریخت دور!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۵۰ ب.ظ

بهتر بود می نوشتم بعضی ائمه جمعه را باید تغییر داد یا برکنار کرد؟ خوب این حرف که تکراری است و دیگر گوش آقایان از این حرفها پر شده و تأثیر چندانی رویشان ندارد.

چند سال پیش با امام جمعه ای در شهری کوچک دچار مشکل شدم. یک طلبه کم سواد اطلاعاتی خواست میانه ما را بگیرد. با هم رفتیم منزل آن بابا. از در دوستی وارد شدیم که دیدم لا به لای حرف هایش گفت: وقتی لباس یک روحانی روی جا رختی آویزان هست هم مردم باید به آن احترام بگذارند و حساب ببرند! با خنده و شوخی جوابش را دادم که نه همین لباس زیباست نشان آدمیت و ... کمی بعد اسم بعضی ها را می برد که چون مرا به فلان مجلس دعوت نکرده اند پس دین ندارند! یک خورده بعد افاضه فرمود: هر چقدر مسئولین یک شهر مثلا شهردار و ... ماشین گران قیمت تری سوار شوند ولو از پول بیت المال نشانه پیشرفت و ترقّی آن شهر است و ...! شرایط طوری شد که همان طلبه جوانی که آمده بود واسطه شود ریخت به هم و با او دهان به دهان شد و ... وقتی آمدیم بیرون گفت: تو را به خدا ببین چه کسانی را برای جایگاه به این مهمی انتخاب می کنند. آن فرد مدتی بعد به شهری بزرگتر منتقل شد و بعدش هم انگار سقوط کرد و محو گردید.

منکر این نیستم که امام جمعه های خوبی در خیلی از نقاط داریم اما منکر هم نمی شوم که بعضی امام جمعه ها را اصلا باید ریخت دور و هیچ منصبی به آنها نداد. مسئول محترم گزینش ائمه جمعه کشور از نزدیک مرا می شناسد و می داند این حرف را الکی نمی زنم.

امام جمعه باید نمایشگر شکوه و فهم و ایمان و درایت و تقوای رهبری در یک شهر باشد. بعضی ها به هیچ وجه این خصلت را ندارند.

رسم است در خطبه های هر هفته باید این جمله مهم و سازنده تکرار شود که اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم.

این جمله برای بعضی گوینده ها در حکم متلک به خودشان است. امام جمعه ای که محور اختلاف بین امت باشد، دغدغه ای جز فامیل بازی و کسب قدرت و مال بیشتر نداشته باشد، امام جمعه ای که ضعف شخصیتی داشته و در مقابل هر طیف مطابق میل همان ها سخن بگوید، امام جمعه ای که دروغ در رفتار و گفتارش تنیده شده باشد نمی تواند نمایشگر شخصیت و چهره ولی امر مسلمین باشد. تقوا که هیچ نظم در امور یعنی هر چیزی سر جای خودش. بعد می بینیم این بابا خودش که سر جای خودش نیست و از اساس با رانت به جایگاهی رسیده کسانی را هم حمایت کرده و  بر سر کار می آورد که آنها هم لیاقت جایگاهشان را ندارند و اینگونه می شود که یک شهر به راحتی از روند تمدن اسلامی عقب مانده، مردمانش به واسطه مدیران کوچک و ناکارآمد به نظام بدبین شده و آبرو و حیثیت تاریخی دیارشان نیز دگرگون جلوه می نماید.

نظام اسلامی نظام بیست بیست و پنج سال پیش نیست. مردم هم آن مردم نیستند. فضای جامعه هم فضای دو سه دهه قبل نیست. امام جمعه ای که تئوری انقلاب را نفهمیده و نتواند پا به پای اهداف و اقتضائات انقلاب جلو بیاید باید کنار زده شود بدون هیچ مصلحت سنجی و توجیه گری کسالت بار.

آقای حاج علی اکبری ابتدای کارش را خوب شروع کرد. در خوزستان و آذربایجان و ایلام و ... تغییرات مثبت و سازنده ای صورت گرفت اما انگار ترمزش را کشیدند یا باطری خودش تمام شد؛ نشست سر جایش و به همان نگاه ملال آور کارمندی سابق دلخوش ماند.

پنجم مرداد را به غلط روز برگزاری اولین نماز جمعه کشور نام نهاده اند. پنج مرداد اولین نمازجمعه بعد از انقلاب به امامت آیت الله طالقانی برگزار شد، وگرنه پیش از انقلاب هم در بسیاری از شهرهای کشور نمازجمعه برگزار می شد. شاه هم با نماز جمعه مشکل ندارد اگر تریبون آن تریبون تقوا و نظم و صدای محرومان و ضعفا نباشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برای مستأجرها دعا کنیم

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۰۸ ق.ظ

 

استاد بزرگواری داشتیم از قول یکی از عرفا البته با زبان طنز می گفت: اهل بیت همه نوع مصیبتی را کشیدند غیر از مستأجری!

آنهایی که مستأجری کشیده اند می دانند همیشه دو سه ماه مانده به مهلت اتمام قرارداد اجاره چه حالی از اضطراب و بلاتکلیفی دل آدم را می گیرد.

چند روز پیش با یکی از دوستان طلبه که با جهش شدید اجاره بهای منزل چاره ای جز تغییر مکان ندارد و متوجه شد دیگر در محدوده شهر قم با پولی که دارد جز کانتینر نمی تواند جایی را اجاره کند به مناطق اطراف قم رفتم. آنجا هم متأسفانه اگر چه قیمت ها کمی پایین تر از قم بود اما خانه اجاره ای به تعداد بسیار اندکی وجود داشت و اجاره آن هم نسبت به جایگاهش بالاتر بود. املاکی ها می گفتند با افزایش قیمت ها خیلی ها برای سکونت از شهر به مناطق اطراف سرازیر شده اند و این مساله باعث کمبود منازل اجاره ای و بالا رفتن قیمت در مناطق حاشیه ای و شهر و روستاهای اطراف قم شده است.

البته این معضل مربوط به همه شهرهای کشور است.

پنج شش سال مستأجری سختی را کشیدم و از وقتی به لطف خدا صاحب خانه شدم روزی نیست که برای نجات مستأجران دعا نکنم. اما این روزها انگار بیش از گذشته باید برای این بخش قابل توجه از مردم کشورمان دعا کنیم. خدا همه بندگانش را از عذاب مستأجری نجات بدهد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

همیشه وسط؟

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۴ ق.ظ

 

چند روز پیش در یکی از شهرهای شمالی کشور، بسیجی و جانباز دفاع مقدس در حال عبور از کنار باشگاه ورزشی بانوان متوجه کشف حجاب تعدادی از خانم ها می شود. رفت و به آنها تذکر داد. چند بانوی ورزشکار که احساس کردند از این فرد سن و سالی گذشته و یارای دعوا ندارد ابتدا شروع به فحاشی رکیک نسبت به او و نظام و انقلاب نموده و سپس وی را مورد ضرب و شتم قرار دادند. این برادر جانباز هم البته چند ضربه ای حواله انها کرد.

کار که به دستگاه قضا کشید دادستان گفت چون هر دو طرف روی هم دست بلند کردند پس بهتر است با رضایت طرفین، پرونده مختومه شود که شد. باشگاه هم موقتا پلمپ گردید که البته مالک باشگاه مدعی است موضوع به او ربطی نداشته و این اتفاق در بیرون از باشگاه رخ داده است.

خوب رضایت آن جانباز در حیطه حقوق شخصی بود، این وسط می ماند جنبه عمومی جرم که ظاهرا از دید دستگاه قضا اهمیت چندانی نداشته است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پرواز خشم!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۴۴ ق.ظ

تهدید دو جنگنده متخاصم علیه هواپیمای مسافربری ایرانی در آسمان لبنان+تصاویر

 

آمریکایی یا اسرائیلی بودن جت های جنگنده مهاجم فرقی نمی کند. مهم این است که آتش سوزی های اخیر آمریکا و نزدیک شدن ایران و عراق برای دشمن سخت و ناگوار بوده است.

در دیدار نخست وزیر عراق با رهبر معظم انقلاب دو جمله کلیدی تبادل شد.

نخست وزیر اعلام کرد از ناحیه عراق و جغرافیای این کشور هیچ تهدیدی متوجه ایران نخواهد شد.

مقام معظم رهبری نیز اعلام کرد که هنوز انتقام خون شهید سلیمانی به قوت خود باقی است. این جمله آقا را تحلیلگران امنیتی به واکنش ایران در خصوص ترور احتمالی سید حسن نصرالله نسبت داده اند.

پرواز جنگنده های مهاجم و ایجاد مزاحمت برای یک هواپیمای مسافری، انعکاسی از خشم دشمن نسبت به اقتدار ایران اسلامی است. ایرانی که به زعم دشمن باید در مواجهه با دلار 25 هزار تومانی در مقابل آمریکا سر خم می کرد همچنان نسبت به تهدید بیگانه چنگ و دندان نشان می دهد.

کاش همسایگان و دوستان ایران هم به این سطح از اقتدار می رسیدند که هر کشوری نتواند از حریم هوایی آنها برای اهداف خصمانه استفاده کند.

جمهوری اسلامی ایران به یقین این دست درازی بیگانه را بدون پاسخ نخواهد گذاشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مشتاق الحسین علیه السلام

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۵۴ ق.ظ

bucl_photo_2020-07-22_23-37-47.jpg

 

چند سال پیش دوستان من در حوزه هنری شهر ری که البته بعدها از اساس تعطیل شد حرکت جالبی را برای آشنایی دانش آموزان دبیرستانی دختر با شهدا انجام دادند. دستنوشته های آن بچه ها تبدیل به کتاب شد. بعضی هایشان نوشته بودند اصلا تصور نمی کردیم شهدا و جانبازان و حزب اللهی ها آدم های شاد و اهل بگو بخند باشند.

این دو سه خط مقدمه ای بود برای اینکه به شما بگویم حسین مستاقی از شهدای سرافراز سپاه کربلای مازندران که در خانطومان به شهادت رسید از آن جنس حزب اللهی های شاد و شنگول بود که شیطنت هایش هیچ وقت تمامی نداشت. از آن دست شهدایی که هنوز وقتی نامش را پیش دوستانش می بری به جای اشک و آه، لبخند روی لبانشان نقش می بندد.

کتاب مشتاق الحسین، خاطرات شهید حسین مشتاقی با محوریت همسر اوست که به تازگی منتشر شده است. برای تهیه کتاب می توانید به شماره تماسی که روی تصویر نقش بسته زنگ زده یا پیام بدهید. از خواندن این کتاب پشیمان نمی شوید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

همه چیز برای بازی!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۳۶ ق.ظ

والله من هم از عبدالرضا داوری خوشم نمی آید و حداقل بابت خیانتی که به خون نواب صفوی کرد از او بیزارم اما این که خبرگزاری فارس وابسته به یک نهاد خاص با بودجه بیت المال با آبروی او بازی کرد و مدتی بعد شاهد تبرئه او بودیم و یا این که خبرگزاری تسنیم وابسته به همان نهاد خاص بر ضد رائفی پور که قطعا اشتباهاتی هم دارد دست به تخریب شدید می زند یا اینکه هر دو رسانه مذکور دست در دست هم بر ضد علیزاده که البته او نیز انتقادهایی دارد شروع به حمله و به خاک کشیدن حیثیتش می نمایند و بعد همان نهاد خاص با چنین اهرم هایی که طرز فکرشان فقط با ظواهر و پوسته دین همرنگ بوده و در باطن اعتقادی به احکام الهی ندارند می خواهد عدالتخواهی را هم مصادره نموده و در پناه زیبایی این مفهوم به تخریب رقبا و چهره های غیر همسو بپردازد جای نگرانی و شرم دارد.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درد نامه!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۲۷ ق.ظ

 

این پیام را یکی از دوستان وکیل که استاد دانشگاه نیز هست برایم فرستاد:

 

سلام و احترام 
امروز در دفتر یکی از همکاران وکیل دادگستری حضور یافتم تا با ملاقات آن بزرگوار مرحمی بر آلام قلب مجروحم شود به مناسبت روزگار سختی که بر مردم عزیز کشورمان میگذرد که با شنیدن مطلبی از ایشان ، آه از سویدای دل داغدیده ام برخاست و با کوله باری از درد پنهان بدون آنکه بداند عنان از کفم خارج شد بیرون شدم و بی اختیار تا مسیر دفترم ابر درونم باریدن گرفت و کاملا سیلابی شدم ، بله ، موضوع  زندگی کانتینری خانواده های کم درآمد بود ،  عنوانی دردناک که دیگر زیر پوست شهر هم نیست ، موضوع را با حساسیت دنبال کردم که به این خبر رسیدم ، مدیر عامل یکی از انبارهای کانتینری در جنوب تهران به خبرگزاری ایرنا گفت:«۹۰ درصد از ۲ هزار و ۵۰۰ کانتینر ۲۰ و ۴۰ فوتی این شرکت میزبان اسباب و اثاثیه افرادی است که به ناچار و از سر بی‌پولی مجبور به اجاره کانتینر شده‌اند»
اگر از شنیدن این خبر نمی میرم انسان نیستم بخدا 😔😔😔

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حرف بزرگتر!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۲۱ ق.ظ

 

دوست بزرگواری که خودش اهل نوشتن نیست توصیه کرد این مطلب را به گوش خوانندگان عزیز وبلاگ برسانم.

می گفت: مرغدارها داشتند توی سر خودشان می زدند که قیمت مرغ پایین است و برای ما نمی صرفد. دولت یکی دو ماهی آنها را بازی داد. بعضی هایشان ورشکست شدند. در این مدت دولت تا توانست مرغ ها را که کیلویی ده یازده تومان بود خریداری و ذخیره کرد.

بعد یکهو آمد و قیمت را آزاد کرد. مرغ رفت بالای شانزده هفده هزار تومان. دولت هم که داعیه حمایت از مصرف کننده را دارد همان مرغ های ذخیره سازی شده را به صورت منجمد کیلویی سیزده سیزده و پانصد به مردم می اندازد و سودش را می برد.

الان سر دلار و سکه هم بازی همان بازی است. دولت سودش را که ببرد قیمت ها را می شکند. شما مواظب باشید یکهو سکته نزنید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این روزهای 67 (قسمت دوم)

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۱۲ ب.ظ

 

پیامی از حضرت امام در رسانه ها پخش شده بود که بر اصلی بودن مسئله جنگ، تأکید داشت. امام، وضعیت جنگ را با مفاهیمی چون کربلا و عاشورا قیاس کرده بود. این پیام امام، شوری را در دل رزمنده ها به پا کرد. از طرف دیگر، بعضی رسانه ها دائم از صلح حرف می زدند و اعتنایی به خط امام نداشتند.

احساس کردیم جبهه، غریب است و سخن امام بوی تنهایی می دهد. با بعضی بچه ها تصمیم گرفتیم خودمان را به جبهه برسانیم. با این که دوم تیر از هفت تپه برگشته بودم ولی مجدّداً در تاریخ دوشنبه بیست تیر، خودم را سوار بر مینی بوس سپاه، آماده اعزام می دیدم. عباس رضایی، محمد بیژنی، سیدمحمد دابوئیان، حمید رجب نسب و سید احمد هاشمی هم بودند. سید احمد را برای اولین بار می دیدم. سه چهارسال از من بزرگتر بود. تازه امتحان کنکورش را داده بود و می بایست آماده انتخاب رشته می شد. سابقه جبهه اش زیاد بود. از شجاعت های او تعریف هایی شنیده بودم.

حمید رجب نسب که با او صمیمیتی داشت  از حال و هوای متفاوت او می گفت. تعریف کرد:

یکبار وقتی از شجاعت و نترسیدن در رویارویی با دشمن و مرگ سخن به میان آمد احمد درباره خودش گفت «...قبل از عملیات دلم کمی شور می زند اما وقتی وارد درگیری شوم اصلاً نمی ترسم. فقط به جنگ فکر می کنم. با این منطق که اگر نکشم کشته می شوم، ترس فراموش شده و دل شوره ام کنار  می رود...».

حمید می گفت: در یکی از نمازهای ظهر قبل از عزیمت به جبهه، در مسجد بیسرتکیه بودیم. پدر شهیدان «شمس»که از اعضای هیئت امنای مسجد بود، اعلام کرد: فردی مستحق کمک بوده و نماز گزاران می توانند کمک های خود را در قالب صدقه پرداخت کنند. سید احمد در گوشه حیاط مسجد، مرا کنار کشیده و گفت: دستت را در جیبم کن و بدون اینکه نگاه کنی، هرچه پول است را بردار و به آقای شمس بده! من نیز چنین کردم، اما چون مدارک شخصی او لای پول ها بود، برای جدا کردنِ آن، به ناچار دستم را نگاه کردم. پول زیاد و قابل توجهی بود. سید احمد ناراحت شد و اعتراض کرد: مگر نگفتم نگاه نکن! آقای شمس هم از دیدن این مبلغ زیاد تعجب کرد و گفت: این همه پول را سهم سادات بدهیم یا ...؟ گفتم باید از صاحبش بپرسم. از سید احمد پرسیدم. گفت: هرچه هست را نصف ـ نصف کنید. دوباره آقای شمس مرا خواست و یک سری اوراق شخصی را که لابه لای پول ها جامانده بود به دستم داد. من و سیداحمد با هم از مسجد خارج شدیم. در مسیر راه، سید احمد گفت: جنگیدن علیه دشمن متجاوز در اسلام جهاد اصغر است و لیکن مبارزه با نفس، جهاد اکبر محسوب می شود. بعد ادامه داد: جنگیدن آسان است اما جهاد با نفس واقعاً سخت است.

به هفت تپه که رسیدیم، یک راست به سراغ گردان یارسول (ص) رفتم. حوصله ام از کارهای تبلیغات و بهداری، سر رفته بود. می خواستم این بار در گردان رزمی باشم تا شانس بیشتری برای حضور در خط مقدم داشته باشم. گردان یارسول به سوله های بتنی در نزدیکی معبد چغازنبیل منتقل شده بود.

ناهار را در چادر فرماندهی گردان یارسول (ص)، مهمان یحیی خاکی که هنوز فرماندهی گردان را در اختیار داشت، بودیم. یحیی وقتی فهمید سید احمد قبلاً در گردان مسلم، فرمانده گروهان بود، او را به عنوان جانشین اکبر عظیمی که فرمانده گروهان یک بود منصوب کرد. حمید رجب نسب هم شد مسئول یکی از دسته های گروهان. رضا دادپور هم بعد از چند روز، از گردان بهداری منتقل شد و به جمع ما پیوست.

گفتند سریع آماده شوید، باید به شلمچه رفته و خط را از بچه های گردان عاشورا تحویل بگیرید. دوگروهان بودیم که راه افتادیم. روز سه شنبه 28/4/67  توی اتوبوس و موقع اخبار ساعت چهارده بود که رادیو خبر قبول قطعنامه از طرف ایران را اعلام کرد. بچه ها در بهت و حیرت فرورفتند. البته چند روزی بود که زمزمه آن در بین رزمنده ها پیچیده بود، ولی خیلی ها پذیرش قطعنامه را جدی نمی گرفتند. پیام امام که خوانده شد صدای هق هق گریه ها بلند شد. عبارت جام زهر، ناله رزمنده ها را به هوا برد. این اشک ها و گریه ها هم برای تنهایی و غربت امام بود، هم به خاطر نگرانی از آرمان های جهانی که شعارش را داده بودیم، هم بابت نگرانی از هدر رفتن خون شهدا، هم ترس از جاماندگی از قافله شهادت... همه توی لاک خودشان فرورفته و هر کس با خودش زمزمه ای داشت.

از جاده اهواز خرمشهر، یک فرعی بود که به طرف شلمچه می رفت. جایی در آن حوالی که خط سه محسوب می شد مستقر شدیم تا دوسه روز بعد، خط را از گردان عاشورا تحویل بگیریم. پنج شنبه 30/4/67 بود که اکبر عظیمی به فرماندهی گردان منتقل شد و سید احمد هاشمی به فرماندهی گروهان یک منصوب گردید.

عراق که گمان می کرد ایران چون در وضعیّت ضعف قرار دارد قطعنامه را قبول کرده است حملات شدیدی را با محوریّت منافقان در غرب و ارتش بعث در جنوب تدارک دید. در همان روزها خبر آمد که گروهک منافقین از غرب طی حمله ای با پشتیبانی ارتش عراق وارد خاک ایران شده است.  نیروهای ایرانی به مقابله با آن ها پرداختند. بعدها این عملیات بزرگ که به سرکوبی گسترده منافقین انجامید، به عملیات مرصاد مشهور شد.

ما در منطقه جنوب بودیم. خبری از منافقان نبود؛ اما عراقی ها می خواستند دوباره بخش هایی از کشور را اشغال کنند. دو سه شب از آمدن ما به قرارگاهمان گذشته بود. شب جمعه ای بود و دعای کمیل خواندیم. شاید یکی از به یادماندنی ترین دعاهای کمیل در جبهه بود. حال همه دگرگون بود. به خاطر شرایط به وجود آمده احساس می کردند آخرین دعای کمیل زمان جنگ باشد.  دغدغه همه این بود که آیا سفره شهادت دیگر جمع شده است؟ آیا باید از جمع دوستان با صفای جبهه جدا شده و  به شهرهای خود برمی گشتیم و دنیایی می شدیم و...

یکی از نیروها آمده بود پیش احمد هاشمی. پوتینش پاره شده بود. احمد پوتین خودش را درآورد و به او داد. او قبول نمی کرد. احمد اصرار کرد که من فرمانده تو هستم. من می توانم فردا برای خودم یکی تهیه کنم. پوتین را به او داد و خودش پابرهنه شد.

صبح جمعه 31/4/67 هنوز آسمان گرگ و میش بود که خبر رسید عراق آتش شدیدی را روی خطوط مقدم نیروهای ایرانی آغاز کرده است. دشمن خط را شکسته و به سمت ما حمله کرده بود و باید هر چه سریعتر منطقه را تخلیه می کردیم. تعجب کردیم. نمی دانستیم چه خبر شده. فاصله ما با عراقی ها زیاد بود. آن جایی که بودیم عراقی ها خیلی هنر داشتند می توانستند با توپ، ما را هدف قرار دهند. حالا آنها کی توانسته بودند این همه راه را جلو بیایند خدا می دانست.

رفتیم عقب و خودمان را به جاده اهواز خرمشهر رساندیم. سر جاده خاکریزی قرار داشت. پشت آن موضع گرفتیم. از طرفی نگران بودیم که سمت راست و چپ ما خالی است. پشت سر ما هم که به فاصله بسیاری زیادی فقط بیابان بود شهر شادگان قرار داشت. نگران بودیم به خاطر حجم کم تجهیزات اگر دشمن از راه برسد پشتوانه مناسبی برای مقاومت نداشته باشیم.

شروع کردیم به کندن سنگر انفرادی تا اگر عراقی ها سرریز شدند جان پناهی برای مقاومت و دفاع داشته باشیم. به مرور نیروهای دیگر از راه رسیدند و در دو طرفمان موضع گرفتند. خبرهایی هم از حمله منافقین به مرز غرب و حرکت به سمت کرمانشاه به گوش می رسید.

ظهر شده بود. گرمای هوا بیداد می کرد. ناگهان سروکله تانک های عراقی پیدا شد. فقط تانک بود که به چشم می خورد. آنها در فاصله ای دور، در کنار بیمارستان امام سجاد علیه السلام که تخلیه شده بود مستقر شدند. این بیمارستان، همنام  همان بیمارستانی بود که نزدیکی شلمچه، مدتی در آن مستقر بودیم.

گویا تکلیفشان مشخص نبود. خودشان هم فکر نمی کردند که به این سادگی به جاده اهواز خرمشهر برسند. احتمالاً قصدشان محاصره خرمشهر و حمله به اهواز بود. هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی در این نقطه، یعنی جاده اهواز خرمشهر باید بایستیم و از کشور خود دفاع کنیم. نمی دانستم چرا اوضاع این طور شد. تانک ها جلو نمی آمدند. گویا منتظر سایر نیروهایشان بودند که به آنها ملحق شوند. شنیدیم بچه های گردان عاشورا در مقرّشان مانده و در محاصره قرار داشتند. چشمم به سید احمد هاشمی افتاد. هنوز پابرهنه بود. تعجب کردم روی این آسفالت داغ، چگونه با پای برهنه راه می رود؟! قبلاً یک بار پایم را بدون کفش روی آسفالت داغ گذاشته بودم و می دانستم تحمل چنین وضعیتی تقریباً محال است. بیابان هم پر از خار و خاشاک بود. احمد کلاه هم نداشت. حوله ای را روی سرش انداخته بود تا آفتاب کمتر اذیتش کند. با همان وضعیت به کار بچه ها می رسید و وضعیتشان را سر و سامان می داد.

بچه های خمپاره انداز آمدند. کنار سنگر ما با دوربین، گرای تانک را می گرفتند. یکی دوبار شلیک کردند، نخورد. دلم افتاد که اگر دشمن بخواهد واکنش نشان دهد، اولین نقطه، همین جا را می زند و پدر ما را درمی آورد! بعد از چند شلیک، یک گلوله خمپاره به شنی تانک خورد و آتش گرفت. گویا دست خمپاره انداز تازه گرم شده بود. چون یک گلوله اش هم به تانک خورد و آن را هم به آتش کشید. فریاد الله اکبر بچه ها بلند شد.

بعد از ظهر حدود ساعت چهار مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا به بچه های ما ملحق شد. قرار شده بود دسته یک و دو از گروهان یک به فرماندهی سید احمد، ضرب شصتی به دشمن نشان داده و پس از ضربه زدن به دشمن، به عقب برگردند. ما بچه های دسته سه منتظر ماندیم. حمید رجب نسب هم که فرماندهی دسته ما را بر عهده داشت بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، با آن ها رفت. در حالی که یک تانک جلوی آن ها حرکت می کرد دو دسته به همراه چندین آرپی چی زن به سمت دشمن پیشروی کردند. امید چندانی به موفقیت این حمله وجود نداشت. سید احمد به وسیله بی سیم با فرمانده لشگر، مرتضی قربانی تماس گرفته و از احتمال محاصره شدن بچه ها خبر داد؛ اما مرتضی قربانی همچنان به حرکت به سمت دشمن تأکید داشت. ناگهان با آغاز درگیری و شکار شدن چند تانک، دشمن که از عقبه مطمئنی برخوردار نبود، تانک ها را به سمت عقب برگردانده و از منطقه گریخت.

بچه ها این صحنه را که دیدند شیر شدند، از جا برخاسته و با فریاد الله اکبر دنبال تانک ها دویدند، عده ای با موتور، عده ای سوار بر تویوتا، برخی پیاده و ...

چون حمید رجب نسب فرمانده دسته ما پیشاپیش جلو رفته بود، ما هم به همراه سایر بچه ها با پای پیاده، تانک ها را دنبال کردیم. کمتر کسی شلیک می کرد. می دانستیم در شرایط بدی هستیم و تحریم ها باعث شده است با کمبود سلاح مواجه باشیم. برای همین رزمنده ها به طور معمول تا ضرورتی پیش نمی آمد شلیک نمی کردند. دیگر چیزی به نام نظم و هماهنگی دیده نمی شد. همه می خواستند از هم سبقت گرفته و خودشان را به دشمن برسانند. دویدن در آن هوای گرم و شرجی، آن هم با تجهیزات، کار بسیار سختی بود.

گرچه قدری از راه را با ماشین، قدری را با موتور و بسیاری را دوان دوان می رفتیم؛ اما گرمای هوا، طولانی بودن راه و تجهیزاتی که به همراه داشتیم، دیگر نای راه رفتن برای ما باقی نگذاشته بود. از تشنگی داشتم هلاک می شدم. آبی که همراه داشتم را خیلی زودتر از این خورده بودم. اینجا می شد این حکایت که می گویند در صحرای کربلا امام حسین (ع) آسمان را تیره و تار می دید احساس کرد. ناگهان چشمم به یک منبع آب افتاد. زود به طرفش رفتم. آب، زیر آفتاب مستقیم، بسیار داغ شده بود. به این چیزها توجه نداشتم. شیر آن را باز کردم و دهانم را زیر آب بردم. احساس می کردم گواراترین آب را در طول زندگی­ام می نوشم. این آب گرمی که شاید در حالت عادی کسی رغبتی برای خوردن آن نشان ندهد، برای من در حکم یک شراب بهشتی بود. جانی گرفتم و دوباره دنبال بچه ها دویدم.

آن قدر راه رفتیم که حتی از محل استقرار قبلی خودمان هم رد شدیم. سر یک سه راهی که همه مستقیم می رفتند،  دیدم محمد بیژنی ایستاده تا به بچه های ما علامت بدهد که از سمت چپ بیایند. او سعی داشت بچه­های گردان یارسول را جمع کند. خطی که بچه های گردان عاشورا هنور در آن مستقر بودند در همین مسیر سمت چپ بود و باید سریع به کمک بچه های گردان عاشورا می رفتیم. در آن شلوغی و بی نظمی، هدایت بچه ها کار بسیار سختی بود. چند نفر که جمع شدیم راه افتادیم به سمت چپ تا به طرف محل استقرار بچه­های گردان عاشورا برویم. من بودم، رضادادپور و عباس رضایی و سیداحمد هاشمی و یک نفر دیگر.

همین طور که راه می رفتیم و از بچه های دیگر فاصله می گرفتیم، سر یک پیچ، دوتویوتا همراه نیرو از راه رسید و به ما گفتند که زود سوار شوید. خوشحال شدیم که دیگر مجبور نیستیم در این هوای گرم، پیاده راه برویم. هنوز سوار تویوتا نشده بودیم که یک تانک عراقی درحالی که با فاصله از ما در حال فرار بود، ناگهان ایستاد و تیرباری که روی آن قرار داشت سریع به طرف ما چرخید و نشانه گرفت. تندی پریدیم کنار خاکریز پشت پیچ تا از دید مستقیم تانک در امان باشیم. تیربارچی بی وقفه شلیک می کرد. معلوم بود که تانک هم می خواهد شلیک کند. هر کس گوشه­ای خزید و پناه گرفت. سیداحمد هاشمی همان طور با پای برهنه و حوله ای که بر سر داشت ایستاده بود و نیروها را مدیریت می کرد. انگار ترس را احساس نمی کرد. تویوتاها راه افتادند و رفتند. ناگهان صدای مهیبی پیچید. تانک شلیک کرده بود. انفجار گلوله آن، همه جا را به لرزه درآورد. به سمت خاکریز سینه خیز شدیم. سرم را لای دستانم مخفی کردم. ترکش های ناشی از انفجار گلوله تانک، مثل باران در کنارم فرود می آمد و خاک خشک و نرم اطراف را بر سرم می ریخت. صدای باران خاک و ترکش که تمام شد، سرم را بالا گرفتم. هیچ ترکشی برای من حواله نشده بود. حالم خوب بود. چشمانم دوید دنبال بچه های دیگر. رضا دادپور و عباس رضایی کنارم بودند. تویوتاها رفته بودند. احمد هاشمی هم معلوم نبود کجا غیبش زده است. یک بنده خدایی هم که همراهمان بود مجروح شده بود.

تیربارچی عراقی دوباره شروع کرد به شلیک. ما سه نفر فقط کلاش به همراه داشتیم و حریف تانک و تیربار نمی شدیم. راهی نداشتیم جز این که به عقب برگردیم و خودمان را به سایر نیروها برسانیم. آن مجروح که نمی شناختیمش از ما می­خواست همراه خودمان ببریمش. این کار در آن وضعیت امکان پذیر نبود. او را به خدا سپردیم.

باید به صورت نیم خیز و با سرعت می دویدیم. نه وقت و نه موقعیّتی برای پناه گرفتن نبود. با تمام توان شروع کردیم به دویدن تا خودمان را به همان سه راهی، پیش سایر نیروها برسانیم. نمی دانم چگونه بود که از چند نقطه دیگر هم به طرف ما تیراندازی شد. گلوله تانک و خمپاره بود که انگار فقط به گرای ما شلیک می شد.

سر سه راه هیچ کس نبود. دو سه کیلومتر آن طرف تر، سمت راست مسیر، سیاهه ای از نیروها دیده می شد. به آن طرف دویدیم. از سمت دشمن انگار فقط داشتند به طرف ما سه نفر شلیک می کردند و از آن طرف، انگار همه نیروها ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند و منتظر بودند تا به آن ها ملحق شویم. باران تیر و گلوله در اطرافمان به زمین می خورد. دیگر نه می شد خوب دوید و نه می شد خیز رفت. چون ممکن بود گلوله تانک و خمپاره ای از راه برسد و کارمان را بسازد. ابر و باد و مه خورشید و فلک، دست به دست هم داده بودند تا تیری، ترکشی نصیبمان کنند. تشنگی مفرط و خستگی زیاد، امانم را بریده بود. تجهیزات هم مزید بر علّت شده بود. همه تجهیزاتم را در حالی که می دویدم رها کردم. ماسک شیمیایی، خشاب ها و... در همان حالت بند اسلحه را باز کردم و آن را به دوشم انداختم. به همین خاطر، اسلحه روی دوشم جا خوش کرده بود و به زمین نیفتاد. احساس می کردم دیگر نمی توانم بدوم. سرم گیج می رفت و تمام دنیا دور سرم دور می زد. تیر و ترکش حریفم نشده بود، اما خستگی مفرط و تشنگی داشت فاتحه مرا می­خواند. خاکریزهای کوچکی در اطراف ما بود که کمی باعث درامان ماندنمان از تیرو ترکش می شد.

در کمال ناباوری، خودمان را به نیروها رساندیم. تیر و ترکش ها هم تمام شد. انگار همه منتظر ما ایستاده بودند. تا رسیدیم دستور آمد نیروها راه بیفتند. من دیدم دیگر طاقت ندارم حتی یک قدم بردارم. عباس رضایی هم مثل من بود. رضا رفت. من و عباس سنگری را در آن نزدیکی پیدا کردیم و خودمان را داخل آن انداختیم. دراز که کشیدم با چشم خودم می دیدم که هر چه اطرافم است دارد دور سرم می چرخد. آب دهانم مثل آدامس! شده بود و به زبانم می چسبید. از فشار تشنگی و گرسنگی و خستگی در آستانه بیهوشی بودم. وضعیت عباس هم تعریفی نداشت.

حجت الاسلام سید سجاد ایزدهی کتاب تو شهید می شوی

  • سیدحمید مشتاقی نیا