اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۵ ارديبهشت ۰۰، ۱۲:۴۸ - حمدان مقدم
    احسنت

این قصه را برای نوه های خود تعریف کنید!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۶:۳۲ ب.ظ


سلام بچه های خوب. میخوام قصه امشبو براتون تعریف کنم تا خواب از چشاتون بپره و از کار گذشتگان خودتون عبرت بگیرین.

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون خیلی های دیگه هم ادعا داشتن که کاره ای بودن!

یه روز کدخدا کوچولو، اهالی ده حسن آباد سفلی رو جمع کرد و از قدرت خودش براشون گفت.

کدخدا کوچولو می گفت: آی اهالی ده! می دونید من چه کار کردم؟ می دونید چقدر زور دارم؟ من کاری کردم که آلودگی هوا کم شد. این همه کداخدا اومدو رفت ولی فقط من بودم که تونستم هوا رو براتون سالم کنم.

نوچه کدخدا اون وسط داد زد: دست و جیغ و هورا ...

صدای شادی توی ده پیچید.

کدخدا کوچولو که خوشش اومده بود سرفه ای کرد و گفت: البته بعضیا میگن چند وقته باد و نسیم تو جریانه و این مسئله باعث لطافت هوا شده، هه هه هه، دست باد درد نکنه، هه هه هه، اصلاً همه کارا رو خدا انجام داده، هه هه هه؛ ولی من بودم که باعث شدم هوا پاک بشه، باد کیلویی چنده؟ ...
آره بچه های خوب کار که به اینجا کشید، نسیم که خواهر باد بود خبر این صحبتو برای داداشش برد. باد که این روزها از بس کار کرده بود خیس عرق شده بود خیلی بهش بر خورد. کمی تو فکر فرو رفت و پیش خودش گفت: خوبه یه درس عبرت به این بابا بدم که دیگه ناشکری نکنه و زحمات منو به مسخره نگیره. بعد پیغام داد همه فک و فامیلاش جمع بشن. قوم و خویش باد که از گوشه و کنار جمع شدن، طرح تعدیل و ادغام سازمان ها رو مطالعه کردن و بر اساس اون تصمیم گرفتن که همه با هم مخلوط بشن. بادها و نسیم ها که با هم دست دادن و متحد شدن تبدیل به طوفان شدن. چون عجله داشتن که زود به خونشون بر گردن با سرعت صد و بیست کیلومتر چرخی تو تهرون زدن و یکی دو ساعت بعد از هم خداحافظی کردن و رفتن.

کدخدا کوچولو تا به خودش اومد دید همین بادی که دست کم گرفته بود، همه رو غافلگیر کرده و زده و چند تا آدمو ناکار کرده و  کلی خرابی به بار آورده. این وسط، همایش ورزشی سیاسی هم که به بهانه بدرقه تیم فوتبال دستی حسن آباد سفلی با عنوان کدخدا مچکریم قرار بود پاتکی برای همایش های دلواپسیم و نگرانیم و... به حساب بیاد مورد استقبال قرار نگرفت و کدخدا ترجیح داد اصلاً پاشو اونجا نذاره. احساس کرد کار اشتباهی کرده که سر به سر باد گذاشته. خوب که گوشاشو تیز کرد صدای سوز باد رو از دور شنید که انگار می گفت: دیگه اینکارو نکن حسن، باشه؟! خیلی خطرناکه حسن!

یه روز بعد هم هوا آلوده شد. آره بچه های خوب! معاون نظارت و پایش اداره کل محیط زیست هم گفت: میزان غلظت آلاینده های کمتر از 2.5 میکرون در هوای آبادی به 100 واحد رسیده، این میزان در مرز ورود به شرایط ناسالم برای گروه های حساس جامعه قرار داره.

یعنی همه چیز دوباره برگشت به حالت سابق و شد مثل زمانی که هوا آلوده بود و باد و خواهرش نسیم، کاری به کار آبادی و هوای آلودش نداشتن.

اینجا بود که این ضرب المثل روی زبونها افتاد: باد آورده رو باد می بره!!

ما از این قصه یاد میگیریم که شکرگذار نعمتهای خدا باشیمو و مغرور نشیمو در مقابل قدرتش سر تعظیم فرود بیاریم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۱)

  • خادم الحسین
  • دعوتید به وبلاگ خادم الحسین

    سلام.

    ممنون که در راه گسترش فرهنگ وبلاگ به این خوبی دارید...
    اجرتون با الله...
    در ماه پر فضیلت شعبان مارو از دعای خیرتون محروم نفرمایید.
    عاجزانه محتاج دعای خیرتان هستیم.
    یا علی مدد
    ........................
    خادم الحسین
    1393/03/20

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">