اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۳ آذر ۰۰، ۱۷:۴۶ - حسن مجیدیان
    احسنت

آی شهدا! ما را جدی نگیرید!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۳۹ ق.ظ

مینی بوس فیات مدل 63


سوار مینی بوس بودیم و از شمال به سمت مناطق عملیاتی جنوب حرکت می کردیم. جمع طلبگی بود. طولانی بودن مسیر و جمعیتی که بیش از ظرفیت صندلی ها داخل مینی بوس نشسته بود بچه ها را برآن داشت تا با اجرای برنامه های شاد و غمگین، تنوعی را ایجاد کرده و با این روش از سختی راه بکاهند.

آن موقع هنوز جاده جدید معروف به اتوبان خرّم-زال ساخته نشده بود و باید از لا به لای کوه ها و دره های مسیر پلدختر به سمت اندیمشک حرکت می کردیم.

پیش از حرکت، یکی از رفقای طلبه مرا کناری کشید و گفت: لاستیک های ماشین صافند و به درد جاده نمی خورند. این مینی بوس ما را به جنوب نمی رساند...

سر صحبت را با راننده باز کردم و درباره لاستیک ها به او تذکر دادم. راننده خیلی خونسرد جواب داد: چرا اطلاع دارم! باشد بعد از سفر می خواهم اردوی دیگری را به مشهد ببرم، همان وقت عوضشان می کنم!!

سرتان را درد نیاورم.از پلدختر گذشته بودیم و داشتیم به اندیمشک نزدیک می شدیم. داخل مینی بوس بلندگویی روشن بود و یکی از رفقا مشغول خواندن بود. کجایید ای شهیدان خدایی ...

بچه ها هم همراه او زمزمه می کردند. حال خوشی داشتیم. درست موقعی که رسیدیم به این بیت: رفیقان رفته اند نوبت به نوبت، خوش آن روزی که نوبت بر من آید؛ ناگهان لاستیک مینی بوس ترکید.

سرعت ماشین زیاد بود. سر یک پیچ خطرناک بودیم. شکر خدا باند روبروی ما خالی بود و راننده توانست با مهارتی که داشت ماشین را پس از چند بار تغییر مسیر در دو طرف جاده، کنترل کند. صدای ترکیدن لاستیک و چپ و راست رفتن مینی بوس و تلوتلو خوردن سرنشینان، یک آن همه را به وحشت انداخت و صدای یااباالفضل، یا فاطمه زهرا و... بلند شد.

مینی بوس که ایستاد سراسیمه پیاده شدیم. خیلی ترسیده بودیم. درّه ای که در سمت راست ما قرار داشت زیاد عمیق نبود ولی با سرعتی که ماشین ما داشت افتادن در آن کارمان را یکسره می ساخت. نفس راحتی کشیدیم و خدا را از ته دل شکر کردیم.

یاد بیت آخری افتادیم که داشتیم می خواندیم. خوش آن روزی که نوبت بر من آید...

 خنده مان گرفت. گفتیم: شهدا! حالا ما یک چیزی گفتیم، شما چرا باور کردید؟!

اگر چه به این حرف خندیدم ولی شما که غریبه نیستید؛ واقع امر همین است. بین شعار تا شهامت عمل، فرسنگ‌ها فاصله است. خودمان که خودمان را می شناسیم. ما برای رفتن آماده نیستیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">