حجت الاسلام حقیقت، حقیقت را می گوید

- ۰ نظر
- ۲۳ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۵۵

پزشکیان ضرر نکرد. کسی در خیابان فریاد نزد مرگ بر پزشکیان، دولت بی کفایت استعفا استعفا.... فحشها را آقا خورد و انقلاب و شهدا و اسلام و قرآن و مسجد و حزب الله. می گویم پزشکیان ضرر نکرد منظورم اصلاح طلبان است این بنده خدا که بازیچه ای بیش نیست. خیرخواه است اما توی باغ نیست. و قالیبافی که به زعم خود با زیگزاگ رفتن از فتنه 88 تا آشوبهای دی ماه دارد ذکاوت به خرج می دهد اما همیشه دستش رو میشود، نه اصلاح طلبها بعد از وفاق و سواری گرفتن به او رأی می دهند نه بدنه امت حزب الله که باهوش است و از بی صداقتی؛ بیزار. بیست سال است که کاندیدای ناکام ریاست جمهوری است و در حسرت صندلی نرم پاستور تا ابد.
کسی به پزشکیان فحش نداد. گند را او زد، زندگی مردم را فلج کرد، در اوج بحران اقتصاد و رها شدگی معیشت و افسارگسیختگی قیمتها قانونی خوب را بد و بدموقع اجرا کرد. او و قالیباف خیرخواه اما نادان دوست ساده نظام، مملکت را با تصمیمی غلط تا لبه پرتگاه سقوط و نیز آغاز جنگی بزرگ سوق دادند.
پزشکیان –بخوانید اصلاح طلبان- پیروز این ماجرا بودند. کسی یقه شان را نگرفت. نه به مردم حساب پس دادند نه به حاکمیت. مجوز موتورسواری زنان را هم در بوق و کرنا کردند که یعنی اصلا مساله اعتراض چیزی دیگری بود و ربطی به ما نداشت و ما با نظام نیستیم و... انتخابات بعدی هم به طیف ما رأی بدهید.
به خاطر تصمیم نا به جای آنها مملکت به هم ریخت و عده ای کشته شدند بعد خودشان طرف معترضین و اغتشاشگران را گرفتند. در فهرست جان باختگان، شهید و جلاد را کنار هم نشاندند. برای دلجویی از خانواده های شهدای امنیت کمترین قدمی برنداشتند. این همه بچه های بسیج و انتظامی، مظلوم و تنها قطعه قطعه شدند عین خیالشان نبود. رفتند به ملاقات زندانی های اغتشاشگر از دلشان در بیاورند. گفتند کار به کار سلبریتی ها نداشته باشید. راست می گویند. سلبریتی ها هم کار به کار آنها نداشتند؛ مأموریت آنها چیز دیگری است. هزینه را دارد نظام میدهد. جان بسیجی و مامور انتظامی انگار مفت است. دولت هم میتواند با خیال راحت به گران سازی هایش ادامه بدهد و کمر مردم را بشکند. دوباره اعتراض کنند باز هم نظام است که فحش می خورد. باز هم بچه های حزب الله ارباً اربا می شوند. آقازاده های مسئولین که جایشان گرم و نرم است. آب توی دلشان تکان نمی خورد. مسئولین اگر مدعی مبارزه با فساد هستند لااقل یقه یک نفر از کسانی که ارز دولتی را برده و پس نداده اند، گرفته و محاکمه اش کنند.
پشت پرده، ورای فهم پزشکیان و قالیباف، جریانی از ابتدای انقلاب تلاش داشته و دارد کار به اینجا برسد اگر جلوی آمریکا سر خم نکنید باید زیر بار مشکلات اقتصاد له بشوید. آب خوردنتان هم دست آمریکا و نیازمند چشم عنایت اوست. درست در نقطه مقابل دیدگاه رهبری که طرفدار اقتصاد مقاومتی و عدالت و مبارزه با ویژه خواری و استقلال سیاسی و فرهنگی است. جریان دیگر که حسابی هم نفوذ و قدرت دارد تلاش می کند نگاهها را به جای خدا به سمت کدخدا بکشاند.
آنچه در دی ماه اتفاق افتاد به فرموده رهبری کودتا بود. کار دشمن، دشمنی است. ضلع مکمل کودتای دشمن اما کسانی هستند که با فراهم نمودن زمینه آشوب، مملکت را تا لبه پرتگاه هول دادند. همانها که پس از پیروزی پزشکیان در انتخابات از او به عنوان گورباچف ایران یاد نمودند.

آثاری که مهران مدیری می ساخت همواره دو نگاه در طیف مخاطب ایجاد می کرد. عده ای منتقد بودند و آن کار را نمی پسندیدند، عده ای تعریف و تمجید کرده و از آن لذت می بردند. سریال شیش ماهه مهران مدیری که دیشب به پایان رسید برای اولین بار نگاهی واحد در ببیندگان ایجاد کرد؛ همه منتقد آن بودند و اذعان داشتند که محتوا و بازی آن به دلشان ننشست و از این کارگردان انتظار بیشتری داشتند.
مضمون داستان بر خلاف ذات و فطرت و طبع انسانها بود. بالاخره هر پدر و مادری نسبت به فرزند خود حساسیت و علقه ای داشته و دلشان برای او می تپد. ممکن است دیگران نسبت به مرگ یا احتمال مرگ یکی از دوستان و آشنایان و بستگان و همسایگان بی تفاوت بوده و آن را دستمایه طنز و ... قرار دهند اما خدا پدر و مادر را این گونه آفرید که به طور معمول و غالب، نسبت به جگرگوشه خود محبت باطنی و غیرقابل کتمان دارند. شعر ایرج میرزا و بریدن قلب مادر و زمین خوردن فرزند و به زبان آمدن قلب پر مهر مادر که معروف است.
نقشی که کاراکتر شاهین در آن تعریف شده بود -اعجاب و ابهام از تناقضات اطرافیان- همواره در سریالهای مدیری وجود داشته اما با بازی جذاب و تو دل بروی سیامک انصاری که این بار به هر دلیلی به بازیگری ناشناخته سپرده شد که نتوانست با مخاطب ارتباط برقرار کند.
شوخی مهران مدیری با روانشناسان مثل مجموعه طنزهایی که درباره صنوف مختلف اعم از شعرا و پزشکان و... داشت خوب بود. در باب هنر و هنرمند و نگاه به آثار هنری هم اگر چه قسمتی از دیالوگها شبیه بیانیه خوانی بود اما به هر حال حرفهایی بود که بیانش هم برای جامعه هم برای هنرمندان و یا مدعیان هنر لازم به نظر می رسد.
می شود این طور گفت چرایی ساخت یک سریال نچسب از کارگردان با تجربه ای چون مهران مدیری صرفا اعلام بازگشت مجدد به رسانه ملی و آغاز دوباره همکاری او و دوستانش با تلویزیون بود. امید است سریال بعدی مدیری که گویا در دست ساخت است بهتر و جذاب تر باشد.

فیلم تشییع مرحوم بهرام بیضایی در آمریکا را نگاه میکردم. بهایی بود یا مسلمان نمی دانم، ضد انقلاب بود یا نه کاری ندارم. جماعت مشکی پوشیده بودند، سوگوار بودند و اشک می ریختند. این یک امر فطری است که آدمها در مرگ همنوعان خود غمگین می شوند. این غم بهانه ای است برای تفکر و تأمل در مسیر زندگی، نگاه به آخرت امور و اصلاح افکار و رفتار و گفتار.
آن وقت معدودی تازه به دوران رسیده در مملکت خودمان با پوشیدن لباس سفید و گاه مطربی و رقص و هلهله در مجلس ترحیم به گمان خودشان راهی نو یافته و توانسته اند از خود چهره ای به روز و مترقی نشان بدهند.

درباره فیلم فاسد کیک محبوب من قبل تر مطلبی نوشتم که لینکش را می بینید:
https://ashkeatash.blog.ir/post/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86
آن موقع انتظار می رفت با عوامل این فیلم مبتذل و ضد دین و ضد انقلاب که متأسفانه در داخل کشور هم تولید شد برخورد شود. برخوردی نشد. البته بعضی مسئولان پیغام پسغام دادند که مطمئن باشید برخورد می شود و عناصر سازنده و بازیگر آن ممنوع الکار خواهند شد. از آن وقت تا به حال بارها در فیلمهای تلویزیونی دیده ام که بازیگران هنجارشکن این فیلم غیرمجاز همچنان به کار گرفته میشوند. شب گذشته در سریال الگوریتم که یک فیلم پلیسی و مربوط به نیروی انتظامی است هم دیدم همان خانمی که در کیک محبوب من نقش زنی تابو شکن را بازی می کرد که با مرد نامحرم عرق می خورد و به حمام می رود و همخواب میشود و به جوانها توصیه میکند مقابل مأمورین انتظامی بایستید هم نقشی را برعهده دارد.
مسئولان فرهنگی ما واقعا وا داده اند و از آنچه در بطن جامعه و یا فضای مجازی و شبکه نمایش خانگی پیداست تسلیم دشمن شده اند و اگر هارت و پورتی هست صرفا برای منتقدانی است که میز صاحبان قدرت را به خطر می اندازند.
سریال دشتستان تمام شد. حیفم آمد درباره آن ننویسم. یک ایده بدیع در بستری نو و جذاب با اشراف بر اهداف اخلاقی بود. قیاس بین دو نسل و ارزشها و دغدغه های آنها، تأثیر یک حرف و رفتار ما در نحوه رقم خوردن شرایط زندگی خود و دیگران، یاد شهدا و ارزش علم و اخلاق در بستر طنز و محیط خوابگاهی دانشگاه و کنایه به شرایط بعضا نامتعارف آن و از همه مهمتر طنز فیلم آن هم با محوریت بازیگرانی خلاق و جدید از ویژگی هایی بود که این سریال را برای نسل نو، جذاب و البته آموزنده قرار داد. امیدوارم این خط و سبک تولید آثار تلویزیونی ادامه پیدا کند.

خانه، حریم خصوصی است اگر برای زندگی شخصی باشد. اما اگر محل کار قرار بگیرد یا محلی برای اشاعه منکر، حریم خصوصی به حساب نمی آید.
اگر یک نفر در خانه اش لخت بچرخد کسی با او کاری ندارد. اگر یکنفر در خانه اش مشروب بخورد هم همینطور اما اگر دیگران را به خانه اش بیاورد و همین رفتار را داشته باشد کارش میشود ترویج گناه و اشاعه فحشا و قابل پیگیرد و مستوجب برخورد قضایی است.
کسی نمیتواند بگوید خانه خودم است هر کار دلم بخواهد مختارم. مثلا کسی در خانه اش اقدام به تولید محصول کند. اگر مجوزهای لازم بهداشتی و صنعتی و تولیدی را نداشته باشد با او برخورد میشود. اینجا دیگر خانه حریم خصوصی نیست. همه جای دنیا برای تغییر ظواهر ساختمان، صدور مجوز شهرداری لازم است تا چیینش، نما و مبلمان شهری تحت کنترل باشد. درست مثل نوع پوشش که در عرف جوامع، حریم شخصی نبوده و تابع مقررات است. دیدید فیلمش را که پلیس آمریکا با زنی که در معابر سینه هایش را بیرون انداخته بود برخورد محکمی داشت.
عکس این ماجرا را هم داریم. محیط اجتماع و فضای عمومی هم گاهی با حریم شخصی افراد تداخل پیدا می کند. مثلا داخل تاکسی یا اتوبوس، یکی موبایلش را روشن کرده و با صدای بلند به موسیقی گوش داده یا فیلمی را تماشا کند. چون آرامش دیگران را به هم زده نمیتواند بگوید فضای عمومی است و ربطی به اشخاص ندارد. در فضای عمومی هم هر فرد حریم خودش را دارد و حق دارد از آن صیانت کند. همه در صف خرید یا خودپرداز و... فاصله ای را جهت حفظ حریم خود و دیگران رعایت میکنند.
برخوردی که با جمعی از بازیگران در مجلس خانگی صورت گرفت -که به منظور برگزاری عیش و گناه تشکیل شده بود- درست و موجّه است چون کارشان مصداق اباحه گری در جامعه و اشاعه گناه به شمار می آید. اگر خود فرد گناه میکرد کسی با او کاری نداشت؛ اما کشاندن دیگران به محفل گناه، حکم ترویج و اشاعه را داراست.
موضوع سرو مشروبات الکلی حتی در بعضی از کافه ها در حال عادی سازی است که نیازمند اجرای حکم قاطع شلاق برای کنترل این اوضاع تأسف بار است.

روز گذشته مصاحبه ای خواندم از هنرمند پیشکسوت سینما و تلویزیون، سرکار خانم معینی. بنده خدا گفت قبول دارم من زشت ترین بازیگر زن ایرانم ولی خب خدا را شکر مردم دوستم دارند. قبلا هم مصاحبه ای از خانم شرافتی بازیگر نون خ دیدم که دلش گرفته بود از اینکه بعضی ها به او گفتند چقدر زشتی! در حالی که او هم بازیگر قابل و موفقی است.
پرانتری عرض کنم یاد خاطره ای افتادم. یک بار با اتوبوسی از دخترهای دانشجو عازم اردو بودم. جریانهای 1401 بود. بعضی دخترها روسری شان را در آوردند. گفتم ناراحت نشوید! خدایی اش بعضی هایتان واقعاً زشتید. حال ما رو بهم نزنید! روسری تان را سر کنید شأن و شخصیت خودتان حفظ می ماند. البته در قالب شوخی گفتم و کسی ناراحت نشد. سر بحث هم باز شد و درباره حجاب و شئون و کرامت زن در اسلام و جایگاه قدسی او در جامعه صحبت مطرح شد که شکر خدا مورد توجه قرار گرفت.
از شوخی و جدی که بگذریم:
زشتی و زیبایی ربطی به صورت ندارد و امری درونی و سیرتی است. آدمهای خوب دوست داشتنی هستند و آدمهای بد هر چقدر هم به ظاهر زیبا باشند تنفر انگیزند. هر چه خدا خلق کرد زیباست و محترم، سنگ باشد یا درخت، حیوان باشد یا انسان...
دل کسی را با حرفهای نسنجیده خود نرنجانیم.

طرف می رفت خواستگاری. دختره ردش میکرد یا خانواده اش، سر لج می افتاد و جایی سر راهش سبز می شد و روی صورت دختر اسید می پاشید.
یک مدت این نوع خبرهای نگران کننده در جراید منتشر می شد. فیلم سینمایی لانتوری هم بر همین اساس و با موضوع قصاص اسیدپاشی ساخته شد. شکر خدا این خبر در سالهای اخیر کمتر به گوش می رسد.
از جمله شهرهایی که بیشترین حادثه با موضوع اسید پاشی روی دختران در آن اتفاق افتاد شهر اصفهان است. اصفهانی ها هم خواستند در راستای فرهنگ سازی، فیلمی با این موضوع تولید کنند. شبکه استانی اصفهان فیلمی تلویزیونی به نام روشنک و با بازی مجید مظفری و امیرمحمد زند ساخت اما به جای اصفهان، مازندران را محل وقوع این حادثه تلخ قرار داد! در حالی که اسیدپاشی در هیچ یک از شهرهای مازندران اتفاق نیفتاده بود. دیوار مازندرانی ها به هر حال کوتاه است و در فیلمهای مختلف، تصویری سطحی و عقب افتاده از این استان و مردمانش به نمایش گذاشته شده است. به نظرم خوب است حالا که ماجرای قتل شوهرهای موقت کلثوم خانم در مازندران اتفاق افتاده شبکه استانی سیمای تبرستان هم فیلمی با موضوع کلثوم اما در شهر اسفهان تولید نماید که انتقام ماجرای روشنک گرفته شده باشد!






به قطعه هنرمندان هم سری زدیم. در این عصر پنج شنبه غیر از ما عده ای دیگر هم آمده بودند که مشخص بود مثل خود ما صرفا در حال بازدید و قرائت فاتحه کلی هستند و نسبتی با هنرمندان مرحوم ندارند. خانواده هنرمند مرحوم تازه درگذشته، هادی مرزبان بالای سر قبر عزیزشان قرآن می خواندند و خیرات پخش می کردند. شلوغ ترین مزار مربوط بود به هنرمند مردمی و انقلابی مرحوم محمد کاسبی. قبر مرتضی احمدی انگار مدتی است سرکشی نمی شود. سنگ مزار رضا داوودنژاد یادآور خاطرات بازی زیبای این هنرمند دوست داشتنی بود. تصویر حکاکی چهره عزت سینمای ایران خوب در نیامد. اکبر گلپا هم آنجا بود. بعضی هنرمندان محبوب مثل علی سلیمانی و علی حاتمی را نتوانستم پیدا کنم که البته خستگی زیاد هم در این بی توفیقی تأثیرگذار بود. از قبر کیومرث پوراحمد و آزاده نامداری با تأسف گذشتم. جلال مقامی وطن دوست را دوست دارم. جمشید مشایخی عصاره سینمای ایران عزیز است. محمدعلی کشاورز، جلوه شکوه هنر ایرانی است. ژاله علو بانوی صدای ایران. حسین محب اهری یاداور خاطرات کودکی ماست. صدای منوچهر والی زاده از ذهنها زدوده نخواهد شد. داوود رشیدی که جد مادری اش عالمی بابلی است دنیا را در سه کلمه خلاصه دیده است؛ آمدم، دیدم و رفتم. که البته این دیدن ادعای بزرگی است. مجید فریدفر هنرمند جوان و بازیگر قبل از انقلاب است. همبازی با لیلا فروهر که بعد از انقلاب به جبهه رفت و در آبادان شهید شد. مزارش در بهشت زهرا کنار شهید کشوری است. او هم هنر دنیایی داشت هم اخروی که گفته اند شهادت هنر مردان خداست. پدرش هنرمند رشته آکروبات بود که در بسیاری از کشورهای دنیا به اجرای برنامه پرداخت. مزار شریف این پدر بزرگوار شهید در قطعه هنرمندان قرار دارد. فرج الله سلحشور رحمت الله علیه دوست نداشت در قطعه هنرمندان دفن شود. هنرمندان دیگری هم به هر دلیل وصیت کرده اند که در نقاط دیگر به خاک سپرده شوند. شخصا از عدد هشاد و هشت بدم می آید! ولی خب اینجا هم میشود رنگ و بویی از خدا و انقلاب و آخرت گرایی دید. ارواح همه مومنین و مومنات شاد و امشب میهمان کربلای اباعبدالله ان شاءالله.
بزرگ باشی، مشهور باشی، برجسته باشی، روزی تو هم خواهی مرد. چقدر خوب است تا زنده ایم خاطره خوب بسازیم، به خوبی ها دعوت کنیم، خدا را در یادها زنده نگه داریم.

دانشگاه آزاد اسلامی نه آزاد است نه اسلامی. البته اسلامی تنها از این منظر که چادر را اجباری می دانست و آزاد از این باب که هر کسی توانست در آن استاد شود یا دانشجو؛ شاید! پول داشته باشی به هر آنچه بخواهی خواهی رسید. فلسفه وجودی دانشگاه آزاد، مادی گرایی است و ظاهر نمایی.
چنین است که وقتی فیلم شو واره حضور زن سلبریتی در دانشگاه آزاد بابل منتشر شد بیش از او خود دانشگاه به تکاپو افتاد جوری قضیه را ماستمالی کند. اولش گفتند این بازی ها مرتبط با جلسه دفاع نبوده و مربوط است به مراسم فارغ التحصیلی. انگار فرقی میکند در خدشه دار شدن ساحت محیطی که موسوم است به دانش گاه. بعد اضافه کردند که اصلا این خدم و حشم با خواست و دعوت خود دانشجویان تدارک دیده شد و خودشان خواستند که چند نره غول بی ربط بیایند وسط دانشگاه و امر و نهی شان کنند! غافل از آنکه در کلیپ سفارشی مذکور اثری از سایر دانشجویان نیست و همه چیز در خدمت یک نفر چیده شده است. از دانشگاهی که قرار است از هفت دولت آزاد بوده و از دین و عدالت به ظواهر بچسبد انتظاری بیش از این نمیشود داشت.
چقدر تأسف دارد تصویر به صف شدن مسئولان دانشگاه برای یک دانشجو به این دلیل که بیشتر از دیگران پول و شهرت دارد نه لزوما علم و بینش و عمل و ابتکار.


این متن درباره شهید مجید فرید فر نیست. مجید از کودکی کار آکروبات انجام میداد و به همراه پدر در خیلی از کشورهای اروپایی به اجرا پرداخت. او در یکی از فیلمهای سینمایی نیز در کنار لیلا فروهر ایفای نقش نمود. اوایل جنگ به جبهه شتافت بدن فرز و چابکی داشت و مربی بسیجی ها و پاسدارها شد. در سال شصت در ایستگاه هفت آبادان به شهادت رسید.
بعضی بازیگران سینما و تلویزیون هم هستند که در جبهه و جنگ حضور داشتند مثل محمدرضا داوونژاد که حتی در لبنان نیز جنگید، مهران رجبی، اصغر نقی زاده، یوسف صیادی، مالک سراج و جواد هاشمی و حسین پاکدل و... در شمار رزمندگان اسلام به شمار می آیند.
بعضی هنرمندان هم در جبهه به اجرای برنامه های فرهنگی می پرداختند از مرحوم حسین پناهی که مدتی در کنار صادق آهنگران مسئول فرهنگی سپاه خوزستان بود تا داریوش کاردان و مهران و مدیری و...
سریال هزار دستان دوباره دارد از تلویزیون پخش میشود. سریال یوسف پیامبر هم در حال تکرار است و جالب آنکه عجیب مورد توجه قشر جوان قرار گرفته است. خدا مرحوم علی حاتمی و مرحوم فرج الله سلحشور را رحمت کند.
در سریال هزار دستان بازیگری هیکلی و با ابهت دارای نقشی مثبت و انقلابی است به نام حسین گیل (کاراکتر سید مرتضی). کنجکاو شدم درباره اش جستجویی انجام دادم. عبدالحسین گیل در حدود چهل فیلم قبل از انقلاب به اجرای نقش های منفی می پرداخت. او دارای یازده فرزند است. رزمی کار بود و به طور تخصصی در رشته کشتی کج سرآمد ورزشکاران به حساب می آمد. الان بیش از 85 سال سن دارد و شکر خدا عمرش باقی است. فوق لیسانس مدیریت دارد.
او بعد از انقلاب هم در چند فیلم سینمایی بازی کرد از جمله یکی از آثار معروف مهدی فخیم زاده (مسافران مهتاب) در کنار شخصیت ماندگار نمکی! اما با توجه به شرایط کشور به جبهه های جنگ پیوست و آموزش رزمی و دفاع شخصی نیروهای رزمنده را برعهده گرفت و به پاس زحماتش درجه سرداری به او اعطا گردید.
بسیار زیبا و دیدنی است. برای نسل جدید که زیر بمباران محصولات فرهنگی بیگانه و ضد تمدن و ملیت خود قرار دارند فیلم اتاقک گلی احیاگر فطرت و غیرت است و بهانه ای برای پرسشگری و تحقیق پیرامون حقایق دفاع مقدس و ذات نورانی انقلاب اسلامی.
ادای دینی هم به شهیدان مظفر داشت. شهدا آنقدر عزیز و خواستنی و زیبا زندگی کردند که هر روز حیاتشان می تواند اثری هنری را پایه گذاری کند. منافقین آنقدر خبیث و پست بوده و هستند که بستر خلق صدها اثر سینمایی و کتاب را ایجاد نموده اند.
اتاقک گلی ترکیبی از چند فیلم مطرح دفاع مقدس را هم در ذهنها تداعی می کند. صحنه های تجمع مردم بومی و بی پناه، شبیه "چ"؛ زنی بر روی کول رزمنده، یادآور "روز سوم"؛ جلوه های ویژه جراحت و خون ریزی، شبیه "تنگه ابوقریب"؛ رزمنده ای که حلقه اش را گم کرد و دو روز از دامادی اش را بیشتر ندید اما پیشمرگ حیات جوانان و ازدواج دو مرغ عاشق شد همان مادری است که در "کارو" پیکر فرزند شهیدش را بالای قله دید اما به یاری مجروحین شتافت و خواهری که در "کودک و فرشته" پی برادر شهیدش برای بچه های دیگر خواهری کرد.
از منظر سیاسی و پژوهشی، "رد خون" شاید نگاه عمقی بیشتری به عملیات مرصاد داشت.
تورج الوند را خدا به سینمای ایران عطا کرد. در پسران و اشک هور خوش درخشید در آپاراتچی در نگهبان شب و حالا در اتاقک گلی، بازی باورپذیری داشت. اسم الوند و ماشین سنگینش و نسبتی که با جنگ نداشت در اتاقک گلی، مرا یاد شهید محمد دالوند در جنگ دوازده روزه اخیر انداخت. در جنگ اخیر دو نفر به نام دالوند شهید شدند که گویا نسبتی با هم ندارند. یکی وحید دالوند که پاسدار بود (اندیمشک) و یکی محمد دالوند (خرم آباد) راننده جرثقیل و خودروی سنگین که نسبتی با رزم نداشت اما به کمک بچه ها آمد، داوطلبانه ایستاد، رشادت به خرج داد و در نهایت مزدش را با شهادت گرفت. امیدوارم روزی برای این شهید عزیز هم فیلمی ساخته شود.
مستندی را تماشا میکردم درباره جلال مقامی. نزدیک به شصت سال دوبلور و گوینده بود. مردم با صدایش انس داشتند. هنرپیشه هم بود و مجری برنامه خوب دیدنی ها. بعد از این همه سال صداپیشگی به دلیل ضایعه مغزی مشکل تکلم پیدا کرد. حتی یک سلام ساده هم از دهانش بیرون نمی آمد. خیلی سخت است آدم عمری را با یک ویژگی و نعمت مأنوس باشد و یکهو آن را از دست بدهد. قدردان و شاکر نعمتهای خدا باشیم. قبلا در مصاحبه ای از هرمز شجاعی مهر هم شنیده بود که دو سالی بر اثر بیماری قدرت تکلم نداشت و ایام را در گوشه ای دنج سپری می کرد. هرمز حالش خوب شد و دوباره به عرصه مجری گری بازگشت. اما جلال مقامی شاید به خاطر سن و سالش اگر چه به مرور بهبود پیدا کرد اما دیگر صدایش صدای سابق نشد و دلتنگ دوبلاژ باقی ماند. دکتر برایش گفتار درمانی را تجویز کرد. توصیه کرد بیشتر باید حرف بزند. جلال در مستند می گوید کسی را ندارم که بیشتر با او صحبت کنم.
بعد در ادامه از دخترش می گوید که در فرانسه است و این که چقدر دلش برای نوه اش تنگ شده. دختر مهربانش از او خواست به فرانسه برود و با آنها زندگی کند؛ گفت به هیچ وجه نمیتوانم از ایران دل بکنم.

ایستاده بود جلوی فروشگاه، انگار خشکش زده باشد، چند دقیقه ای مات شده بود و قیمتها را نگاه میکرد. خانم باردارش هوس ماهی کرده بود. پولش نمی رسید. قیمتها جهش پیدا کرده بود. آن یکی می گفت پسرش بیمار است، دکتر گفت جگر کباب کنید بدهید به خوردش، نداشت و نتوانست. یکی بخاطر هشتصد هزار تومان قسط عقب افتاده مجبور شد به دیگری رو بزند، جوابی نگرفت. رفقا بعد از ظهرها می زنند توی کار اسنپ. اجاره خانه ها سرسام آور است و اگر به اول ماه نرسند باید اثاث را جمع کنند از قم بروند. بعضی هم که ماشین و موتور ندارند شده اند نگهبان مجتمع های مسکونی. آقا اشاره کرد همینها اولین هایی بودند که ته مانده طلاهای همسر را با رضایت او به غزه و لبنان هدیه دادند. سیل و زلزله بشود همین ها اولین هایی هستند که خودشان را می رسانند. گروههای جهادی را همینها تشکیل میدهند. دفاع از حرم بود همینها پیشتاز بودند. جایی کار خیر است به اندازه وسعشان کمک می کنند. دوست و دشمن شبهه می اندازد همینها می روند جواب می دهند. ایام تبلیغ در سخت ترین شرایط اسکان، آواره کوره راههای دورافتاده و پرت، دور از خانواده و دلتنگ، عشقشان است قدمی برای اسلام بر دارند. فک و فامیل و دوست و آشنا گیر و گور مالی دارد یاد آنها می افتند. فحش و تهمت را همینها می خورند. چاقوی جفای خصم، سهم همینهاست که برای خدا قدم بر میدارند. البته آقای اعرافی لطف کرده اند نامه زدند که زین پس کشته های روحانیت و مبلغین، شهید به حساب بیایند! همین بچه ها از حقوق مردم دفاع کرده و فریاد عدالتخواهی سر داده و به سیصد جا باید جواب پس بدهند.
امثال ضرغامی را نه دشمن داخلی می زند نه دشمن خارجی. اجنبی کسی را می زند که از وجودش احساس خطر کند. امثال ضرغامی چقدر حقوق می گیرند؟ بار چند نسلشان را بسته اند و حالا برای بیشتر دیده شدن هر از گاه لگدی به سمت دین پرت می کنند؟ نمی توانند دو روز مثل طلاب و با شهریه اندک آنها زندگی کنند. سالها بر اریکه مدیریت فرهنگ و سیاست چنبره زده و هیچ خاصیتی نداشته اند و به جای پاسخگویی در برابر قصورهایی که داشته اند زهر نیش حقد و آروغ روشنفکری و جفتک شکم سیری شان را حواله می کنند.
ایام فتنه 88 یادداشتی منتشر کردم با عنوان حلال خوری و حرام خوری در فتنه. نوشتم آنهایی که از دستگاه جاسوسی غرب حقوق گرفتند و فتنه به پا کردند نوش جانشان! در ازای پولی که گرفتند کار کردند؛ اما حرام باد پول و بودجه و حقوقهایی که در حلقوم خواصی رفت که به جای خدمت، از پشت به اسلام و انقلاب خنجر زدند.
شما در تمام این سالها کجا دیده اید دو تا حرف پخته و عمیق فرهنگی از ذهن و زبان ضرغامی تراوش کند؟ چه ایده و حرف تازه و راهگشایی داشت؟ این چه وضعی است که آدمهای پخمه و سبک مغز به صرف وابستگی های سیاسی و جناحی به راحتی بالاترین مناصب اریکه قدرت را غصب می کنند؟
فیلم عروس را دیشب از شبکه نمایش نگاه کردم. این فیلم سال 69 روی پرده سینما آمد. آن موقع اول راهنمایی بودم. بارها با افراد مختلف به سینما رفتم و تماشایش کردم. الان پسر کوچک من کلاس هفتم است. باز هم از دیدن این فیلم لذت بردم.
بهروز افخمی در فیلم عروس کوشید به صورت غیرمستقیم و زیر پوستی (صرفا با پخش صدای مارش عملیات و ضدهوایی) این پیام را به نسلهای بعد منتقل کند که در اوج بحبوحه جنگ و مقاومت، عده ای بی اعتنا به درد مردم همچون زالو به جان اقتصاد و سلامت کشور افتادند از بازی سکه و دلار تا قاچاق عتیقه و دارو و کلاهبرداری و... خون ملت را در شیشه کردند و البته خیری ندیدند. جایی که سوژه اصلی فیلم جلوی آینه می ایستد و به خاطر سرمایه بادآورده ای که از راه حرام به چنگ آورده و وضعیت روحی بهم ریخته اش به خود لقب خوشبخت گاو می دهد.
جنبه مثبت و آموزنده عروس اصلا قابل کتمان نیست. اما سینمای ایران را بعد از تولید این فیلم باید وارد دنیای جدیدی دانست. بعدها که فیلم های زرد و گیشه ای به مرور از دل سیاه و ذهن آلوده بعضی هنرمند نماها سر بر آورد به قول فریدون جیرانی بهانه شان تقلید از فیلم پرفروش عروس بود. آنها بی اعتنا به درسهای خوبی که در این فیلم بوده صرفا به جنبه های فرمی آن نگاه کرده و برای درآمد و شهرت بیشتر به تقلید از عروس در محور قرار دادن تیپ و قیافه بازیگران (برگرفته از درخشش نیکی کریمی و ابوالفضل پورعرب) و زندگی لوکس و نمایش زر و برقها و تجملات پرداخته و سیر سقوط سینمای ایران را تا بدل شدن به فیلمفارسی های قبل از انقلاب و ساخت آثار سخیفی چون رخساره و شام آخر و ... پیرپسر؛ آغاز نمودند.
یک بنده خدایی بود شخصا دوستش داشتم رزمنده بود و خوش سابقه. گاهی از او می خواستند درباره شهیدی صحبت کند مثلا چهل دقیقه به او وقت می دادند باور کنید سی و پنج دقیقه اش را به خودش و خاطراتش و کارهایی که کرده اختصاص می داد نهایتا وقتی با اعتراض و تذکر مزاح آلود مستمعین مواجه می شد چند دقیقه ای هم از شهید می گفت که البته چندان به کار نمی آمد.
این شبها گاهی بعضی برنامه های مستند تلویزیون با موضوع جنگ لبنان و حمله اسرائیل به این کشور را نگاه می کنم. احساس می شود بعضی از عزیزان مستندساز جوان جویای نام که با دلارهای نفتی موسسات و مراکز فرهنگی مدتها در لبنان سیاحت داشته اند بیشتر از آنکه دنبال اصل سوژه و انتقال پیام باشند دنبال نمایش جدیدترین لباس و تیپ و آرایش قیافه خود هستند. دوربین زوم می کند روی راه رفتنشان روی خم ابرو و فرم صورتشان، روی هیکل نیمچه ورزشی و لباس اسپورت و حالت موی سرشان؛ در حاشیه اش تصاویری از موضوع مورد نظر هم نشان داده میشود! انگار یک لحظه دلشان نمی آید از جلوی دوربین کنار بروند و اگر سوژه نابی در اختیار دارند همان را به نمایش بگذارند. جالب است این عزیزان بعضا مدعی هستند که به خاطر علاقه به شخصیت سید شهیدان اهل قلم وارد عرصه مستندسازی شده اند. حالا نگاه کنید به شخصیت سید مرتضی آوینی که هیچ جای تصاویر دوربین حضور نداشت با اینکه از نظر تیپ و قیافه سرآمد خیلی از جوانهای خوش آرایش امروزی بود. کسی حتی اسم او را هم نمی دانست با اینکه صدایش و متنهای خوبش در گوش همه جا خوش کرده بود. بعد از شهادت سید مرتضی بود که تازه مردم فهمیدند صاحب این مستندهای دلی منقلب کننده و آن صوت گرم و آرامش بخش و آن متن های آسمانی، هنرمندی متفکر به نام سید مرتضی آوینی است که نیمه های شب وضو می گرفت، دو رکعت نماز می خواند بعد می نشست پای میز مونتاژ و برای تصاویر مستندش متنی برآمده از عمق جان می نوشت و در اثری که تولید می کرد روح می دمید.
جنس انقلاب اسلامی از نور است و ناخالصی را دفع می کند. اینکه می بینیم کارهای آوینی و دیگر خدماتی که شهدا ارائه داده اند جاودان و اثرگذار است و کارهای ما نه، به دلیل تفاوت در باطن عناصر شکل دهنده امور است.
البته چون اطلاع دارم عرض می کنم هنرمندان و مستندسازان مخلص و بی ادعا و خودساخته ای هم داریم که با تأسی از سید مرتضی بی آنکه دنبال خودنمایی و جاه و شهرت باشند به تولید آثار فاخر و ثبت و گزارش وقایع اشتغال دارند. راستی حرف از مستندسازی و لبنان و ... شد. سال گذشته را یادتان هست چقدر سلبریتی مذهبی به بهانه ثبت و ارائه گزارش از وقایع لبنان و نبرد حزب الله و جنایات صهونیسیم به بیروت اعزام شدند؟ آثار تولیدی شان کجاست؟ چند نفر از مردم یک لحظه از تصاویر و گزارش هایشان را دیده و یا به خاطر دارند؟

این نظر شخصی من است و فقط برای خودم کاربرد دارد. کار داستانی و رمان درباره شخصیتهای واقعی جنگ را نمیپسندم. البته استفاده از جاذبه های داستانی برای ایجاد کشش در محتوا خوب و گاهی لازم است اما از آنجا که یک خاطره را به چشم سندی منقول نگریسته و اهل بازگویی و روایت آن در جمع های کوچک و بزرگ هستم ترجیح میدهم درباره شهدا داستان و رمان نخوانم و وقتم را هدر ندهم.
کتاب "شیر دارخوین" را خواندم. داستان بود و نویسنده اش هم زن. خانمهای داستان نویس معمولا بیشتر از آقایان به محتوا آب میبندند و در خصوص موقعیتهایی که از آن درک مستقیم و میدانی نداشته اند حرفها و توصیفهایی دارند که گاه خنده دار و خیلی غیر واقعی است.
شیر دار خوین را خانم دولتی خوب نوشت. اولش خوشم نیامد و خواستم کتاب را کنار بگذارم یا از روش تند خوانی و شاپ و پرش کاغذی بهره گرفته و زود تمامش کنم برود پی کارش، بروم پی کارم. کمی که جلوتر رفتم احساس کردم اغراق ها کمتر شده و داستان توانسته پل ارتباطی اش با مخاطب را پیدا کند. از معدود داستانهایی درباره شخصیتهای واقعی دفاع مقدس است که از خواندنش لذت بردم. هر چند دلم میخواهد درباره جواد دل آذر کتابی مستند و مبتنی بر اطلاعات مضبوط روایی بخوانم که هنوز گیرم نیامده است. چند سال پیش دوستی درباره این شهید تحقیقی داشت. آن خاطرات را دیدم. پراکنده بود. از این منظر به نویسنده کتاب حق میدهم برای کشیدن نخ تسبیح در بین خاطرات به قالب داستان پناه برده باشد. نویسنده قطعا قمی بود هم اطلاعات خوبی از محله های قدیمی قم داشت هم به لهجه شیرین مردمانش تسلط داشت هم روحیات بعضی عزیزان تخس این شهر تاریخ ساز را به خوبی می شناخت.
ریز تلنگرهای زیرکانه سیاسی خوبی هم در کتاب پیدا بود. انقلابی ترسویی که بلافاصله بعد از پیروزی نهضت صاحب میز شد. بسیجی فرصت طلبی که آمد جبهه عکسش را گرفت و رفت.
خوب است بدانید یکی از بزرگترین و شلوغ ترین خیابانهای قم به نام شهید جواد دل آذر است.
جواد دل آذر، جوان رشید و مبارز قمی که دوره افسری ارتش شاه را هم گذرانده بود بلای جان شهربانی چی ها و گاردی های پهلوی بود و حسابی ازشان تلفات میگرفت. او بود که روی دوش مردم شهر بالا رفت و در حالی که هنوز رژیم شاه حکمفرما بود نام و عکس او را از ایوان آینه بانو به زیر کشید و قاب تصویر حضرت روح الله را بر صحن کریمه اهل بیت به اهتزاز در آورد.
محافظ امام شد. با منافقین هم حسابی جنگید. شم اطلاعاتی داشت. به سوریه رفت. به آلمان اعزام شد و در صف منافقین نفوذ کرد. مسئول محور بود و نیروهایش با اقتدا به فرمانده جوان و شجاع و کار بلد، دمار از روزگار دشمن درآورده و از غرب تا جنوب به خلق حماسه هایی بزرگ پرداختند. بارها هم مجروح شد و تا مرز شهادت رفت. اهل عکس و فیلم و مصاحبه هم نبود. دنبال هیچ امتیازی نرفت. این جواد با همه رزومه و کارنامه درخشانی که برای انقلاب و جنگ داشت سر موضوعی سازمانی دچار مشکل و اختلاف با مافوق شد و از کار برکنار گردید. قهر کرد؟ منت گذاشت؟ جبهه را بوسید و رفت؟ تازه رفت به عنوان نیروی عادی زیر دست همانهایی که قبلا زیر دستش بودند بی اعتنا به پست و مقام دنیایی اسلحه دست گرفت و میان بسیجیان کم تجربه و تازه وارد جنگ به خط دشمن زد و جنگید. سر انجام تکلیف که با خودش تعارف نداشت. هدف که خدا باشد چه فرقی میکند کجا و چطور خدمت کنی و با که طرف باشی؟ بعدها البته دوباره دست یاری به سویش دراز کردند. مشابه این خاطره جواد دل آذر را درباره بعضی فرماندهان شهید دیگر هم خوانده ام. این شخصیتهای خودساخته و عارف و بی ادعا را بگذارید کنار بعضی سلبریتی های پول آشامی که به صرف یک حمایت ساده مجازی از میهن خود در قبال تجاوز دوازده روزه دشمن، منّت بر سر مردم گذاشته، ژست طلبکار گرفته، سرود ملی نمی خوانند که بگویند چرا از ما مالیات میگیرید؟!
بزرگ بودن به شهرت نیست. این شهدا را اغلب مردم نمی شناسند و یا لااقل کمتر از سلبریتی های دوربین پرست می شناسند. اما واقعا مرد بودند. بیخود نیست شهادت روزی هر کسی نمی شود. کرامت ویژه ای است که خدا به بندگان مخلصش عطا می کند. چقدر تفاوت خواهد بود بین جامعه ای که الگویش شهدا باشند با جامعه ای که از سلبریتی ها پیروی کند.
آن ارتشی یا پاسدار بی ادعایی که جانش را کف دست گرفت و زیر آتش دشمن در میدان رزم حاضر شد هم مالیات داده و میدهد اما هنرمندی که حقوق نجومی میگیرد، یک گوشه امن و عافیت نشسته و در طول جنگی که هموطنانش را به خاک و خون کشید نهایتا حمایتی مجازی از کشورش کرد منت میگذارد طلبکار است و میگوید نباید مالیات بدهم وگرنه دیگر سرود ملی را نمی خوانم! لابد چند وقت بعد درخواست درصد جانبازی یا درجه امیری و سرداری هم میدهد.
مزدور حقیقی کسی است که حتی برای شرافتش قیمت میگذارد. موجودات عجیبی هستند این سلبریتی ها.



در جای جای کشور دهها هیات مذهبی مشغول فعالیت هستند که اغلب مستقل و مردمی بوده و خالصا لوجه الله به اجرای مراسم جشن و عزای اهل بیت می پردازند.
این وسط معدودی از افراد هم موقعیت را مناسب دیده و برای کسب وجهه و یا استحکام رابطه با لایه های قدرت و ایجاد حاشیه امن به سمت فعالیتهای شبه هیاتی روی آورده اند.
کسانی که حتی به طور رسمی در سطح رسانه های خبری دارای پرونده پولشویی، اختلاس، سوءاستفاده از بیت المال و ... هستند و با یک سرچ ساده هم میشود از اتهامشان با خبر شد از این طریق به اهداف خود نزدیک میشوند.
اینجا نکته ای مطرح میشود، بعضی مداحهای مطرح و بعضی منبری های سرشناس چطور حاضر میشوند به جای شرکت در هیاتهای معمولی و مردمی و مستضعفی، در برنامه های پر سر و صدا و پر هزینه اینطور افراد شرکت کنند؟ پاکت کلفتی که در پایان مراسم دریافت میکنند چقدر در این تغافل شوم نقش دارد؟ این رفتار مورد تأیید امام حسین است؟ یاد نگرفته اید که نباید خود را در مظان اتهام قرار دهید؟
اگر این افراد که بعضا مداح و سخنران بیت هستند در این سطح ناآگاه و فاقد تحلیل و غافلند که خب دیگر نباید انتظار داشته باشند الگو و راهنمای مردم در بصیرت افزایی قرار بگیرند. برای همین است که در ایام انتخابات مورد بی توجهی مردم حتی در طیفهای ارزشی قرار میگیرند. اگر عمدا به تقویت پایگاههای تزویر متعلق به اشراف و متهمان اقتصادی و گردن کلفتهای اقتصادی می پردازند که قطعا شأنیت راهبری و هدایت جامعه به سمت عدالت و ارزشها و کمال را نخواهند داشت. مجلس ترحیم مرحوم انصاری (هلدینگ تات) را یادتان هست چه افرادی شرکت داشتند و آه از نهاد دلسوزان انقلاب بلند نمودند؟ من از نقاط دیگر کشور خبر ندارم اما هیاتی در امیرکلای بابل و مراسمی اربعینی که دو سال است در شهر ساری برگزار میشود از دیگر نمونه های ناامید کننده بی بصیرتی و یا ضعف نفس بعضی منبری ها و بعضی مداحان صاحب شهرت است که امیدوارم به زودی اصلاح شوند.
بیان این توضیح ضروری است مداحان و منبری های محترمی را هم می شناسم که با چشم پوشی از تمتعات مادی، حاضر به شرکت در چنین مجالس شبهه ناکی نبوده و نیستند که بی شک به مراتبی بهتر خدا برایشان جبران خواهد کرد.