اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۲۹۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایثار و شهادت» ثبت شده است

مثل ابوذر، مثل عمار، مثل مالک

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۲، ۰۷:۰۰ ق.ظ

با مرحوم سید علی اکبر ابوترابی و کاروان آزاده ها پیاده رفته بودیم مرز خسروی برای دعای عرفه. پیرمردی بود بهبهانی و خوش سیما به نام حاج عباس روز خوش که بعدها به رحمت خدا رفت. سالهایی طولانی را در اسارت گذرانده بود. دید از همه جوان تریم آمد کنارمان پرسید اهل کجایید؟ گفتیم بابل. گفت آها بابل، بابل، حسین مسود! تو اسارت با ما بود. گفتیم حسین منصف. گفت همون درسته، خیلی مرد بود.

 

یکی می آمد پیشش می گفت میخواهیم برای شهدا کاری انجام دهیم کمک مالی.... حرفش تمام نشده هر چقدر دم دستش بود میداد دست طرف و خوشحال می فرستادش.

 

اولین کاروان پیاده زیارت مرقد امام در مازندران را او راه انداخت، ایده و اجرای راهیان نور درون شهری و درون استانی هم از خودش بود. هر جا میتوانست علم شهدا را بلند میکرد. در مساجد نمایشگاه نقاشی های اسارت برگزار می کرد. با هزینه شخصی می رفت دانشگاههای شهرهای اطراف، نمایشگاه دفاع مقدس می زد. خودش هم می ایستاد و با حوصله و دقت برای همه توضیح میداد و روایتگری می کرد. صدا و سیمای مرکز استان هم می رفت و صحبت می کرد دبستان هم دعوتش می کردند می رفت و حرف می زد و نمایشگاه راه می انداخت. دنبال پول و قرارداد و عنوان و اینجور بازی ها نبود. طرف حسابش خدا بود.

 

 

وسط نمایشگاه قرآنی، دو غرفه زد برای شهدا. پرسیدند چه ربطی دارد؟ محکم و قاطع گفت مگر محصول تربیت قرآنی، شهدا نیستند؟ مثالها را نشان دهیم مطلب بهتر جا می افتد.

 

 

یکی از بانکها گفت به همه اعضای شورا، فلان قدر وام می دهیم، نیاز به کارکرد سپرده و غیره نیست، هدیه است. همه گرفتند غیر از حسین. مبلغ قابل توجهی بود. یکی از نزدیکانش گفت می گرفتی، نمیخواستی میدادی به ما. گفت همین که به سمتشان بروم آلوده و نمک گیر میشوم.

 

 

مأموریتها و سفرهای عجیب و غریب بیرون استانی شورا را رد می کرد. حساب و کتاب بیت المال را متوجه بود. اما برای شهدا کم نمیگذاشت. پی طرحها را می گرفت به سهم خودش نقشی در تأیید و حمایت داشته باشد.

 

هر کس جایی مظلوم واقع می شد اول سراغ حسین می رفت. زبان رک و صراحت لهجه اش در بیان نظرات و انتقادها بی نظیر بود. با کسی رودربایستی نداشت. جز آقا، مقام و منصب کسی را حاشیه امن او نمی دانست. اهل بحث و محاجّه هم بود. از فتنه شوم 88 تا همین فتنه اخیر جماعت هیز و هرز، بی پروا وسط جمع می رفت و با آنها صحبت و گاه مجادله می کرد. شبهاتشان را جواب میداد. می گفت اگر شما با دو تا شعار دادن فکر کردید مبارزید و انقلاب کرده اید من در انقلاب 57 وسط میدان بودم، در جنگ خط مقدم بودم، اسیر بودم و شکنجه شدم، بابت عدالت و حق طلبی از بعضی مأمورها و مسئولان کتک و تهمت خوردم، اما عملکرد کسی را پای انقلاب و نظام نمی نویسم. حرف دارید مرد باشید و بگویید و پایش بایستید. آشوب بلند نکنید که دودش اول به چشم خودتان می رود... اغلب او را می شناختند. با منطق او و به احترام دغدغه ای که برای خون شهدا داشت کنار می کشیدند.

 

 

حسین را چند بار بی دلیل بازداشت کردند، در زندان کتکش زدند، در یک روز دوبار خانه اش را تفتیش کردند که خردش کنند، شلاقش زدند، بابل تنها شهری است که یک پاسدار جانباز آزاده و نویسنده با سابقه بیماری قلبی را در آن شلاق زدند و البته صدایی از کسی برنخاست. حضراتی که برای پرونده تخلفات مالی دانه درشتها و یا نورچشمی ها و بستگان و وابستگان ریش گرو میگذارند در قبال مظلومیت بچه بسیجی ها سکوت می کنند. هر تهمتی که دلتان بخواهد از عضویت در موساد تا شبکه منافقین و مالی و اخلاقی و ضدیت با انقلاب و رهبری و... نثارش کردند، جواب سلامش را نمی دادند، رد صلاحیتش کردند و.... بعضی از آنها بعدها از او عذرخواهی کرده و حلالیت طلبیدند، بعضی هم نه. حسین هم بخشیدشان مثل همیشه با همان لبخند.

 

یک بار رفت پیش رییس دادگستری استان، حرفهایش را رک و راست و تند و تیز زد. از دست قوه قضاییه شاکی بود. اما برخورد پدرانه ایشان را که دید منصفانه نوشت: "اگر یک روحانی میتواند اینقدر خوب باشد پس رسول الله دیگر چگونه بود. کاش همه قضات از حاج آقای اکبری درس بگیرند." اینطور نبود که فقط ایراد بگیرد. حرف حق را میزد تأیید باشد یا تکذیب.

 

هیچ وقت کم نیاورد. به همه مشکلات و مانع تراشی ها لبخند می زد و باز هم پای نظام و آقا و شهدا می ایستاد، باز هم جریان ساز و حرکت آفرین بود. هر مناسبتی می ایستاد وسط شهر، موکب راه می انداخت، ایستگاه صلواتی می زد، علم انقلاب و شهدا را بر می افراشت، باز هم می نوشت و افشا می کرد و منتقد بود. شاید بعضی مصادیق قابل مناقشه باشد، اما کسی با این سن و سال و بیماری قلبی و سابقه ایثارگری و پاسداری و جایگاه پژوهشی و ... اینطور با نشاط و انگیزه پای انقلاب و دین خدا بایستد و تهمت ها و حرفهای مفت را به جان بخرد و کم نیاورد، یک اسطوره است. به قول آن پیر آزاده، خیلی مرد است.

 

 

آخرین فایل تصویری که از حسین بیرون آمد در دفاع از انقلاب و ضرورت تبیین اهداف و دستاوردهای آن بود، آخرین متنی که از او منتشر شد در اعتراض به آزادی اکبر طبری و تبعیض در برخورد با دانه درشت ها بود و آخرین کاری که داشت انجام می داد حضور در موکب غدیر و جشن ولایت و شادی مردم بود. همان جا هم دست در دست احمد کاکا و نیما سرمد و سایر دوستان شهیدش، مست باده وصال شد و به مردستان سرخ امام عدالت پیوست؛ در جوار ابوذر و عمار و مالک.

 

حسین هیچ وقت اسیر نبود، همیشه آزاده بود. هیچ گاه نترسید، بازنشست نشد، باج نداد و باج نگرفت. دوستانی که دلشان برای حسین می تپد و می خواهند خوشحالش کنند یادشان باشد حسین کیف میکرد از شهدا بگوید و عشق میکرد از عدالت سخن براند.

 

کتاب شب موصل را بخوانید. خاطرات منحصر به فرد حسین از دوران جنگ و آزادگی است که حوزه هنری منتشر کرده. یک کتاب هم درباره ابتکارات جنگی دارد که جالب است. یادداشتها و مقالات پژوهشی اش پیرامون دفاع مقدس در نشریات مختلف به خصوص ماهنامه سبزسرخ منتشر شده. امیدوارم یکی همت کند آنها را هم جمع آوری کرده و در اختیار علاقمندان قرار دهد.

 

مصاحبه با محمد حسین منصف عضو شورای اسلامی شهر بابل (قسمت اول) :: اشک آتش

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عرض ارادت

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۴۰۲، ۰۶:۰۵ ق.ظ

photo_2023-07-02_05-57-24_ml71.jpg

 

سالروز عروج ملکوتی
شهید علی اصغر آقانژاد امیر 
نام پدر: غضنفر 
نام مادر : آقا ننه محمدزاده امیر
تاریخ تولد: 1347/1/8
تاریخ شهادت: 1365/4/10
محل شهادت: مهران 
گلزار: شهدای معتمدی ، بابل 
 3️⃣کربلای یک

هر که را عشق حسین بر سر بود عریان شود

🌺از دوستای نزدیک محمد مصطفی پور بود ، بعد از شهادت محمد شب ها می رفتیم آرامگاه معتمدی 
توی تابوت محمد می خوابید و گریه می کرد ، هرجا می رفتیم مجلس روضه خوانی راه می انداخت 
عادتش بود ، حتی اگر دو نفر بودیم اصرار می کرد روضه بخونید ، موقع سینه زنی با اسم امام حسین(ع) 
از خود بی خود می شد ، می رفت وسط جمع و فریاد می کشید:
هر که را عشق حسین بر سر بود عریان شود 
بر سر و سینه زند گریان شود

✍️ رضا دادپور 
.
سمت چپ شهید علی اصغر آقانژاد و آقای حاج رضا دادپور ( مداح اهل بیت ، راوی )

@sangareshohadababol

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عملیات کربلای ۱۰، حاج حسین بصیر

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ۰۴:۰۶ ب.ظ

بیوگرافی شهید حاج حسین بصیر(+ تصاویر)

 

حاج علی محسن پور از رزمندگان و راویان پرتلاش و دوست داشتنی شهرستان بابل است. خاطره زیر را در گروههای مجازی منتشر کرد که بدون هیچ دخل و تصرفی، عینا جهت ثبت در وبلاگ و مطالعه علاقمندان به محضرتان تقدیم میکنم:

 یه شب مونده به عملیات ، بایستی در دامنه کوهی جایی پیدا و استراحت میکردیم . نهایتا یه جایی که شاید به ۲ متر هم نمیرسید پیدا شد و منو شعبان شعبانی دو نفری تو یه کیسه خواب خوابیدیم . یه رزمنده دیگه ای هم کنار ما خودشو جا کردو خوابید . نیمه های شب متوجه شدم کسی ما رو صدا میکنه ، بلافاصله زیپ کیسه خواب رو باز کردم و دیدم جانشین لشکرمون حاج حسین بصیرِ و بلافاصله از کیسه خواب بیرون اومدیم . اون رزمنده ای که کنار ما خوابیده بود هم بیدار شد . حاج بصیر با صدای آهسته احوالپرسی کرد و شعبان به شوخی به حاجی گفت چرا آروم حرف میزنی ؟ گفت بخاطر امنیت . حاجی بصیر درادامه گفت ، فردا صبح  از اینجا که حرکت میکنین و عملیاتی که فردا شب انشاالله انجام میدید ، شاید مارش پیروزی از صدا و سیما برا عملیاتتون زده نشه ، شما از همین جا هر قدمی که بسمت دشمن برمیدارین واسه نظام با ارزشه . از شما میخوام بعداز انجام عملیات ، منتظر مارش پیروزی نباشین و این رو هم اضافه کرد که شاید چند روز بعد ، مارش پیروزی زده بشه . صبح فردا از حرفای دوستان متوجه شدم که حاج بصیر تا صبح برا همه نیروهایی که در دامنه کوه استراحت میکردن صحبت کرد . فردا شب که دوم اردیبهشت بود دستور حرکت صادر شد و ما ۱۴۰ نفر با حاج بصیر و اخوی حاج بصیر(هادی)که فرمانده گردانمون بود وداع کردیم و به سمت مواضع دشمن حرکت کردیم . حدود یک کیلومتری از مواضع خودی فاصله گرفتیم و به میدون مین دشمن رسیدیم . یادمه حسن فدایی و علی اکرم رضانیا که هر دونفرشون که جانشین گردانمون بودن بخاطر حساسیت کار و هدایت نیروها ، ما رو همراهی میکردن . وقتی به میدون مین عراقیها رسیدیم ، تخریبچی مشغول باز کردن معبر شد(باز کردن میدون مین) . شاید به نیم ساعت نکشید که معبر باز شد . همه چی برا غافلگیری دشمن آماده بود که یهویی توسط دشمن منور زده شد و ما مجبورا عملیات رو شروع کردیم(منور برا روشن شدن هواست) . قبل از شروع عملیات ، سکوت بودو سکوت بودو سکوت ، ولی اون سکوت یهویی تبدیل به جهنم شد و زمین مثل گهواره زیر پامون میلرزید . عراقیها سر سلاحهاشون رو اوردن پائین و زیر زانو رو تیر تراش میکردن . شرایط برا حرکت ما بسیار سخت و همه زمین گیر شدیم . ترس کاملا بر ماحاکم شد . سمت راست قله یه تیربارچی عراقی بود که ول کن نبود و دم به دم رزمندگان رو یکی پس از دیگری شهید و یا مجروح میکرد . چند نفری بسمت اون سنگر تیربار ، موشک آرپی جی شلیک کردن ولی همچنان سنگر تیربار بخاطر مستحکم بودن سالم بود و شلیک تیربار ازش قطع نمیشد . تو اون شرایط سخت و نفس گیر ، جانشین گردانمون حسن فدایی رو دیدم که از ناحیه سر مجروح بود و از نیروها میخواست تا پیشروی کنن ولی کسی جرات نمیکرد از جاش بلند شه . حدود ۲۰ دقیقه ای از شروع عملیات گذشته بود که عباس نوتراش که در شکار تانک سابقه ی درخشانی داشت ، بلافاصله موشک آر پی جی رو آماده کرد و قبل شلیک ، با صدای بلند این آیه رو تلاوت کرد . بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ  ای مؤمنان نه شما بلکه خدا کافران را کشت و چون تو تیر افکندی نه تو بلکه خدا افکند تا کافران را شکست دهد ... وقتی عباس موشک رو شلیک کرد با چشای خودم دیدم که وعده خدا عملی شد(دقیقا موشک رفته بود تو سوراخ سنگر تیربار و سنگر خراب شد) ... وقتی تیربار عراقی از کار افتاد ، محمد خبازی بلافاصله از جا بلند شدو بسمت قله حرکت کرد . لحظه ای که محمد حرکت کرد بدشانسی اورد و رفت روی مین و پاش از مچ قطع شد و همانطور که وسط میدون مین افتاده بود مدام با صدای بلند الله اکبر میگفت و از نیروها میخواست تا حرکت کنن ، اما کسی از جاش بلند نمیشد . فاصله من با محمد حدود دو متر بود ، تصمیم گرفتم محمد رو از میدون مین عقب بکشم . سینه خیر وارد میدون مین شدم و محمد رو کول کردم و حدود ۲۰ متری اوردمش عقب و مجدد برگشتم جای اولم ...

تو اون شرایط نفس گیر ، متوجه شدم دونفر بسمت قله حرکت میکنن و تیر دشمن به اونا نمیخوره . یقیناً این آیه رو تلاوت میکردن که تیری به اونا نمیخورد .

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ  وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ خداوند در این آیه فرمود : پیش روى آنان حائل و سدّى و پشت سرشان نیز حائل و سدّى قرار دادیم ، و به طور فراگیر آنان را پوشاندیم .‌

با دیدن این صحنه ، جراتم زیاد شد و بسمت شون رفتم . وقتی به اون دونفر رسیدم متوجه شدم جانشین گردانمون علی اکرم رضانیا و بیسیمچی ایشون جعفر خسروی بودن . یادمه وقتی متوجه شدم که تیر دشمن به اونا نمیخوره ، رفتم پشت سر علی اکرم که تیری به من نخوره . درواقع من باید جلوی فرمانده حرکت میکردم و فدا میشدم تا فرمانده زنده بمونه و کارها رو پیش ببره ، ولی ترس اجازه چنین کاری رو به من نمیداد . نهایتا با هم وارد قله شدیم و پشت سنگها مخفی شدیم . وقتی وارد قله شدیم بعضی از عراقیها به دلایلی قله رو ترک نکردن . درواقع سنگراشون تو دل قله بود(زیر پامون) . به محض وارد شدن به قله ، علی اکرم منو صدا کرد و گفت : علی ! پشتت رو نگاه کن ، وقتی پشتم رو نگاه کردم( همون مسیری که اومده بودیم) ، تو دلم گفتم یا علی چه خبره !!! کل مسیر همش اصابت خمپاره بودو ترکشهای سرخ شده تو هوا ... علی اکرم گفت : با این وضعیتی که داریم نه نیرو برامون میاد و نه مهمات ، برو به نیروهایی که وارد قله شدن بگو ، مهماتشون رو بی جهت مصرف نکنن و فقط الله اکبر بگن . رفتم و دستور فرمانده رو به همه شون دادم . وقتی برگشتم گفت ، چند نفر وارد قله شدن ؟ گفتم با شما ۸ نفر . درصورتیکه ما حدود ۱۴۰ نفر بودیم ولی به بخاطر آتیش زیاد دشمن ، بعضیها شهید و یا مجروح شدن و بعضیها هم بخاطر فشار زیاد ، مجبور به عقب نشینی شدن . حالا ما ۸ نفر دم به دم الله اکبرمیگفتیم تا عراقیها بدونن که ما در قله حضور داریم . واما اون عراقیهائیکه که فرار نکرده بودن و تو سنگراشون موندن ، فاصله اونا با ما به دومتر هم نمیرسید ، دم به دم با شنیدن صدای الله اکبر ما ، برامون نارنجک پَرت میکردن و ما اونا رو نمی دیدیم که بزنیمشون ... درگیری سخت و نفس گیری بین ما ۸ نفر و عراقیها بود . تو اون شرایطی که اصلا نمیشد حتی یک متر هم جابجا بشیم ، یهو علی اکرم منو صدا کردو گفت بیا پیشم . وقتی رفتم با صحنه ای روبرو شدم که باورش برام سخت بود . علی اکرم از ناحیه کمر ترکش خورده بود و بسرعت از بدنش خون خارج میشد . بلافاصله پارچه سه گوشی که داشتم رو به کمرش بستم ولی هیچ فایده ای نداشت چون زخم خیلی عمیق بود و خون بند نمیومد(پارچه سه گوش پارچه ای بود که همه رزمندگان به همراه داشتن برای بستن زخم) . یادمه علی اکرم برا روحیه بچه ها و خودم ، درد رو تحمل میکرد و صداش در نمیومد . مجبوراً علی اکرم رو تنها گذاشتم و برگشتم جای اولم(علی اکرم بخاطر خونریزی شدید همون جا شهید شد) . برگشتن من هم به این خاطر بود که احتمال میدادم شاید عراقیها از جای خالی من ، ما رو دور بزنن و ما رو اسیر کنن . یکی دو ساعت بعداز مجروحیت علی اکرم ، همونطور الله اکبر میگفتم ، یهو سمت چپم یه رزمنده در حال گفتن الله اکبر صداش قطع شد . درواقع ذکر الله اکبرش نیمه تمام موند . سریع رفتم پیشش دیدم تَه گلوش خون گیر کرده و نمیتونه نفس بکشه . یعنی تیر مستقیم خورده بود به دهان باز شده و از پس سرش بیرون زده بود . این رزمنده دلیر که تیربارچی هم بود ، لحظاتی بعد به خاطر خفگی ، به آروزش که شهادت بود رسید ...

حالا دیگه کم کم صدای الله اکبر بچه ها به گوشم نمیرسید و احساس کردم تنهای تنها شدم و هر لحظه منتطر اتفاقی غیر قابل تصور برا خودم بودم . واقعا بازگو کردن اون لحظه تنهایی ، اصلا قابل توصیف نیست . آخه نمیدونستم از اون ۸ نفر ، چند نفرشون با من تو قله هستن . دلهره لحظه به لحظه بیشتر منو اذیت میکرد . وای اون شب چقدر بر من سخت گذشت ، شب سختی رو پشت سرگذاشتم ... انگار اون شب نمیخواست روز بشه که از بلاتکلیفی در بیام . نهایتا انتطار به پایان رسید و تاریکی شب تمام ، و هوا رو به روشنایی رفت . وقتی هوا روز شد و من میتونستم به راحتی اطرافم رو ببینم ، تازه متوجه شدم ای کاش هوا روشن نمیشد چون کسی رو تو قله نمیدیدم . لحظاتی نگذشت که متوجه شدم تعدادی از نیروهای تازه نفس وارد قله شدن که بعدا فهمیدم از گردان صاحب الزمان بودن . بلافاصله از من خواستن تا برگردم . وقتی متوجه شدم دیگه تنها نیستم انگار خدا برام  فرشته نجات فرستاده بود . از خوشحالی بلند شدم که برگردم ، متوجه شدم از اون ۸ نفری که دیشب وارد قله شدیم فقط یه رزمنده زنده بود که اون هم از ناحیه دست مجروح بود و گوشه ای افتاده بود و صداش در نمیومد . درواقع خودم هم اون شب دوتا ترکش نارنجک خوردم(یکی به انگشت دست و دیگری به پام خورد) ... در نهایت اون شب فراموش نشدنی ، ما قله رو با تدبیر سردار شهید علی اکرم رضانیا با ذکر الله اکبر تا صبح حفظ کردیم و به گردان صاحب الزمان(ع) به فرماندهی ناصر باباجانیان تحویل دادیم ...  هنگام برگشت ، متوجه شدم که دو نفر از گردانمون بعداز روشن شدن هوا از عقبه اومدن جلو تا پیکر یکی از دوستانشون که احتمال داده بودن شهید شده باشه رو به عقب انتقال بدن . در واقع پیداش نکردن و ما ۴ نفری در راه برگشت بودیم که بین راه ناصر باباجانیان رو دیدیم و احوالپرسی گرمی با هم داشتیم . بعداز احوالپرسی ، از یک نفرمون پرسید شما ۴ نفر نمیتونستید پیکر یکی از شهدا رو به عقب انتقال بدید ؟ یه رزمنده از بین ما ۴ نفر گفت : اصلا شهید همشهریمون نبود تا بیاریمش عقب . هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو رنگ و رخسار ناصر قرمز شد و با عصبانیت گفت : یعنی چی !!! چرا بین شهدا فرق میذارید ، مگه شهیدِ آملی بابلی فریدونکناری داره ؟ هر شهیدی که انتقال داده بشه ، یه خانواده از چشم انتظاری در میاد(فرمانده ها چقدر دور اندیش بودن ، دقیقا امروز رو میدیدن) ... وقتی به عقبه رسیدم(همون جائیکه دیشب با حاج بصیر وداع کردیم) ، متوجه شدم همه دوستان ناراحتن ، به شعبان شعبانی گفتم چه خبره چرا ناراحتی ؟ گفت ، دیشب شما به محض اینکه با عراقیها درگیر شدید ، یه خمپاره ۶۰ افتاد تو سنگر ، حاج بصیر و بیسیمچی ایشون در دم شهید شدن . اگه خبر شهادت حاج بصیر رسانه ای نشد بخاطر روحیه بچه ها بود(واقعا رزمنده ها حاجی رو دوست داشتن) ... چون پیکر حاجی رو هنوز به عقب انتقال نداده بودن ، رفتم پیشش و از روی کیسه خواب با پیکر حاجی وداع کردم ...

حسن فدایی(سردار) جانشین گردانمون که شب عملیات از ناحیه سر مجروح شده بود و من دیگه ایشون رو ندیدم ، نهایتا شهید شد و بعدها گروه تفحص پیکر ایشون رو پیدا و به فریدونکنار انتقال دادن .

 

بعداز انجام ماموریت گردانمون ، هنگامی که از کردستان عراق بسمت خوزستان میرفتیم یعنی۴ روز بعد ، صدا و سیما مارش پیروزی زد(تصرف شهر ماووت عراق). وقتی مارش پیروزی رو شنیدم بیاد حرف حاج بصیر افتادم که یه شب مونده به عملیات در دامنه کوه به ما گفته بود منتظر مارش پیروزی نباشید ...

خواننده محترم ! از سال ۶۶ تا به امروز(۱۴۰۲) داداش حاج بصیر(هادی) که فرمانده خودم بود ، همه ساله برا حاج بصیر ، مراسم برگزار میکنه . ۲۰ سال بعد از شهادت حاجی ، دقیقا همون شبِ مراسم ، مادر حاج بصیر فوت کرد(سال ۸۶) . دو سال بعد ، دقیقا همون شبِ مراسم ، مادر خانم حاجی فوت کرد(سال ۸۸) و یک سال بعد ، دقیقا همون شبِ مراسم ،  دختر دومش زهرا خانم هم فوت کرد(سال ۸۹) . واقعا چه مقامی خدا به سرلشکر شهید حاج حسین بصیر اهدا کرده . انشاالله همه یادگاران دفاع مقدس ، خاطراتشون رو بنویسن تا جوونا بدونن خداوند منّان چه مقامی به شهدا میده ... برای شادی روح امام و شهدا ، و برا سلامتی مقام معظم رهبری سه صلوات هدیه کنیم .

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خلاقیتی که باید ثبت میشد

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۶ تیر ۱۴۰۲، ۰۸:۱۲ ق.ظ

قطعا بالای پانزده سال میشود اگر اشتباه نکنم، که کتاب ناگفته های جنگ، خاطرات شفاهی علی صیاد شیرازی را خواندم و از بر کردم. کتابی که قاطعانه به همه علاقمندان آثار دفاع مقدس معرفی نموده و سفارش کرده ام مطالعه آن را از دست ندهند.

یک جایی در این کتاب وقتی صیاد دارد به ماجرای عملیات فتح المبین اشاره میکند جریان حفر تونلی را در زیر پای عراقی ها توضیح میدهد. از طرف صیاد شیرازی، به یزد رفتند و از آیت الله شهید صدوقی کمک خواستند. او یک مقنی حرفه ای را به جبهه اعزام می کند. این تونل به گفته صیاد بسیار محرمانه و حرفه ای در زیر پای عراقی ها ایجاد شده و از آنطرف خط دشمن بیرون می آمد. شب عملیات، نیروها در آن قسمت وقتی پشت سر عراقی ها درامدند به راحتی توانستند سنگر فرماندهی دشمن را به تصرف درآورده و خط را به کنترل درآورند. صیاد میگفت وقتی اسرای عراقی را به داخل تونل هدایت می کردند آنها ابتدا دچار وحشت شده و به التماس می افتادند. چون گمان میکردند قصد زنده به گور کردنشان را داریم. اما وقتی بالاخره مجبور میشدند داخل تونل بروند از سیم کشی برق و کانال تهویه هوا به حیرت درآمده و ذکر الله اکبر را ناخواسته به نشانه تحسین بر زبان جاری می ساختند.

خوب این خاطره را سالها پیش خواندم و حسرت خوردم که کاش یکنفر مثل شهید بهروز مرادی که عقلش رسید و بعضی آثار جنگ مثل در ورودی مسجد جامع خرمشهر را جایی نگه داشت که بعدها در موزه استفاده شود، پیدا می شد تا این تونل تاریخی را حفظ و نگه داری میکرد. 

اخیرا مطلبی خواندم از یکی از فرماندهان خوزستانی دفاع مقدس که به ماجرای حفر این تونل اشاره داشت. او نام استاد مقنی تونل را هم برد به نام غلامحسین رعیت رکن آبادی که اصالتا یزدی و ساکن قم بوده و گویا یکی دو سال بعد در شرهانی به شهادت می رسد.

پی مطلب را گرفتم و متوجه شدم این شهید بزرگوار در گلزار اصلی شهدای قم مدفون است. دیروز در سالروز شهادت امام محمدباقر علیه السلام که توفیق حضور در گلزار شهدا و شرکت در دسته عزاداری را پیدا کرده بودم با اندکی جستجو موفق شدم مزار این شهید قهرمان و تاریخ ساز را بیابم؛ قطعه 3 ردیف ششم. گلزار شهدای قم با توجه به حضور شهیدان گرانقدری چون زین الدین و ابراهیمی و کمال کورسل و خوانساری و دقایقی و ... همواره میزبان اردوهای دانشجویی است. امیدوارم دوستان راوی در خصوص حماسه این شهید بزرگوار و زدودن غربت از نام و یاد او نیز همت بگمارند.

 

photo_2023-06-27_07-48-24_95n2.jpg

photo_2023-06-27_07-48-36_0zim.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ده شهید در یک قاب ...

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۳ تیر ۱۴۰۲، ۰۶:۳۸ ب.ظ

photo_2023-06-24_18-32-38_buh3.jpg

 

برای کسانی‌که اهل ارزش‌های اسلامی هستند، 
تصاویر شهدا از هر تصویری دلرباتر است.
"امام خامنه‌ای"

▫️ایستاده از راست: 
شهید ساجد کاظمی‌راشد 
شهید حسین صفری
شهید مجید شریف‌زاده
شهید داود فیروز زرین
▫️نشسته از راست: 
شهید علیرضا بابایی 
شهید داود نظافت 
شهید صمد خشکبارچی
شهید عبدالرحمان هراتی 
شهید قاسم هریسی
شهید خلیل نوبری

این رزمندگان جمعی گردان امام حسین (ع) 
لشکر۳۱عاشورا بودند که در عملیاتهای مختلف 
در ۸ سال دفاع‌ مقدس به شهادت رسیدند. 
"روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد"

💠 @bank_aks

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تضادبین سنت و مدرنیته حرف مفت است !

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۴۰۲، ۱۰:۴۵ ق.ظ

مصطفی چمران، چریک فیزیک‌دان | شهرآرانیوز

 

من خودم میدیدم شلیک آر.پى.جى را که نیروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعلیم میداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتیم، نه بلد بودیم. او در لبنان یاد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم میگفت؛ ماها میگفتیم آر.پى.جى، او میگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ یک مقدار هم از یک راه‌هائى گیر آورده بود؛ تعلیم میداد که اینجورى آر.پى.جى را بایستى شلیک کنید. یعنى در میدان عملیات و در میدان عمل یک مرد عملى به طور کامل. حالا ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوى و با آن سرسختى، چه ترکیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یک چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینکه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اینکه گفتند:

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم‌

مقام معظم رهبری/ دو تیرماه 1389

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حضرت معصومه در کربلا!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۴۰۲، ۰۴:۵۰ ق.ظ

حضرت معصومه (س) - همشهری آنلاین

 

از روز قبل که در مسیر عملیات به طور مخفیانه به نزدیکی سنگرهای دشمن رفته بودیم آب قمقمه هایمان به اتمام رسیده بود. هوای گرم و آتشین دشت های اطراف مهران و کیلومترها پیاده روی با کوله ای سنگین و مهمات و ... طاقتمان را طاق نموده بود. نیمه های شب عملیات شروع شد. جست و خیز و تکاپوی جنگ، تشنگی را از یادمان برد؛ اما اندکی بعد، جراحتی که بر بدنم نشست و خونی که از تن رفت تشنگی را به خاطرم آورد. همراه چند مجروح دیگر به عقب برگشتم تا توسط نیروهای امداد به بیمارستان صحرایی منتقل شوم.

نشانه هایی که گذاشته بودیم براثر شدت آتش درگیری از بین رفته بود. راه را گم کردیم. یکی دستش یکی پاهایش یکی جای جای پیکرش زخمی بود. به همدیگر کمک می کردیم و زیر پر و بال هم را می گرفتیم. این وضعیت با توجه به ضعف و خستگی شدیدی که داشتیم باعث کندی حرکت ما می شد. گاهی مقابل عراقی ها در می آمدیم. یکی دوبار با آنها درگیر شدیم که به خیر گذشت. احتیاط می کردیم که در تیررس دشمن نباشیم. خمیده و دولا دولا راه می رفتیم. واقعا دیگر نای حرکت نداشتیم. ما گم شده بودیم و اصلا نمی دانستیم در خط دشمن هستیم یا جبهه خودی. خبری از نیروهای خودی نبود. از یافتن آب هم ناامید شده بودیم. سنگ بزرگی پیدا کردیم که حال غار داشت. می شد به عنوان پناهگاه از سایه آن بهره بود و برای ساعاتی از تیررس دشمن خارج شد. خودمان را رساندیم و زیرش دراز به دراز افتادیم. دوست نداشتیم ناامیدی به سراغمان بیاید؛ اما فقط معجزه می توانست ما را از آن وضعیت بغرنج خارج کند. درد داشتیم وناله می کردیم. ان قدر تشنگی به ما فشار آورد که علف های هرز کنار تخته سنگ را چیدیم و به دهان گذاشتیم تا رطوبت آن مقداری از شدت عطش جانکاهمان را کم کند.

سعی کردم به زخم های دوستانم رسیدگی کنم و کمی جلوی خون ریزی شان را بند بیاورم. خواب به چشمانمان نمی آمد. گویا نزدیک اذان صبح بود. شاید این آخرین نماز صبحی بود که می خواندیم. حال معنوی خاصی داشتیم. تیمم کردیم و نماز را خواندیم. به چهره خسته و خون آلود و تشنه همدیگر که نگاه کردیم حسی مشترک در نگاه همه به چشم می آمد. احساس می کردیم اینجا با این حالت یا شهید می شویم یا اسیر. نشستیم و با هم به آهستگی زیارت عاشورا را زمزمه کردیم. چقدر هم در آن شرایط می شد حال و هوای عاشورا را حس کرد و عطش طفلان اباعبدالله را درک نمود و با اصحاب کربلا همنوا شد.

یک آن احساس کردم گنبد زیبای حرم حضرت معصومه مقابل چشمانم می درخشد. نور امید در دلم زنده شد. رو کردم به دوستانم و گفتم: رفقا! بیایید هر کدام برای حضرت معصومه صد تومان نذر کنیم تا آبی پیدا کنیم. این خانم خیلی پیش خدا آبرو دارد. این خانم بانوی کرامت است و دست رد به سینه دلدادگانش نمی زند...

پیشنهادم را پذیرفتند. هر کس در خلوت خود به نجوا نشست و مشغول دعا و زمزمه شد. روشنایی آسمان توی چشم می زد. احساس کردم باوری درونی مرا به بیرون فرا می خواند. یقین داشتم لطفی شامل حال ما شده و در آن تپه ماهور خشک هم دستمان به آب خواهد رسید. هر چند با ظواهر امر جور در نمی آمد.

یاعلی گفتم و در مقابل نگاه های متحیر دوستانم بیرون رفتم. چهار دست و پا حرکت می کردم که از دید احتمالی دشمن در امان باشم. نیم خیز و سینه خیز حرکت می کردم. زانوها و دست هایم از سختی زمین سنگلاخی و سفت و تیغ های تیز بیابان پر خون شده بود. کمی که رفتم چشمم به پرنده کوچکی افتاد که در نقطه ای می نشست و بلند می شد. این حالت را چند بار دیدم. حدس زدم باید خبری باشد. به طرفش که رفتم چشمم به چشمه ای زیبا افتاد که از ته چاله ای می جوشید و بعد در داخل یک شیار جاری می شد. نی هایی کوچک و مقداری علف اطراف آن را پوشانده بود و زیبایی خاصی به آن آب زلال می داد. خدا شاهد است با وجود تشنگی فراوان حتی قطره ای آب از آن چشمه زیبا و زلال ننوشیدم. با هر زحمتی برگشتم و رفقا را خبر کردم. باورشان نمی شد و شاید گمان می کردند خیالاتی شده ام. اما به هرحال پذیرفتند که همراهم بیایند.

بالاخره همه از آن آب گوارا که هدیه حضرت معصومه بود نوشیدیم. هر چند این آب خوردن باعث شد خونریزی زخم هایمان بیشتر شود ولی به هر حال اگر شدت تشنگی ادامه می یافت حیاتمان به اتمام می رسید. خدا را شکر کردیم و مسیری را انتخاب کردیم و به سختی جلو رفتیم. بالاخره به لطف خدا خط خودی رسیدیم و از آن معرکه نجات پیدا کردیم. فکر می کنم چند ساعتی بیهوش شدم. به خودم که آمدم خبر آزادسازی شهر مهران تمام آن لحظات سخت را برایم شیرین ساخت. خدا را شکر کردم که زنده ماندم و خبر این پیروزی را شنیدم. دست بر سینه گذاشتم و از راه دور سلامی به آستان کریمه اهل بیت دادم. من و همرزمانم لطف خانم را هرگز فراموش نمی کنیم.

احمد محلوجیان/ آخرین حلقه رزم جلد دوم ص 130 سید حمید مشتاقی نیا/ اداره کل حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس استان قم

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عمو حسینعلی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۷ خرداد ۱۴۰۲، ۱۰:۵۹ ق.ظ

خرید و قیمت کتاب عمو حسین اثر عباس رئیسی بیگدلی با تخفیف ویژه انتشارات شهید  کاظمی | ترب

 

کتاب عمو حسینعلی به قلم عباس رییسی بیدگلی را لحظاتی پیش به پایان رساندم. اگر از بعضی ریز انتقادهای نوشتاری بگذریم از آن دست کتابهایی بود که خواندنش برای شناخت زوایای پنهان شخصیت مردان حقیقی جنگ لازم و ضروری است.

شهید حسینعلی فخری، اهل بیدگل، یازده فرزند داشت. بنّا بود. اعتباری داشت و دستش به دهانش می رسید و دست بقیه را هم می گرفت. احساس کرد جایش در جبهه است. رفت تا پدر سیصد رزمنده گردان باشد. حقوق دریافتی بابت حضور در جبهه اصلا کفاف مخارجش را نمی داد. همسرش در زیر زمین خانه قالی بافی می کرد. یکی دو پسرش که بزرگتر بودند کارگری می کردند. آدمی بود که توی خط، زیر بمباران و آتش و خون، مایحتاج رزمندگان را دستشان می رساند. دست نوازش بر سرشان می کشید. لازم بود سلاح دست می گرفت و می جنگید.

برمیگشت شهر عده ای متلک می انداختند، یازده فرزندت را رها کردی، بنایی که درآمد خوبی داشت لابد جبهه بیشتر به شما میدهند که اینها را گذاشتی و رفتی، کربلا را آزاد کردی؟ به شما حواله آهن می دهند؟ و...

قدر و منزلت آدم های خوب زمانی بیشتر روشن می شود که آدم های بد نیز شناخته شوند. آدم هایی که به جای تشکر از کسی که در حقشان لطف و ایثار کرده زخم زبان میزنند، تمسخر میکنند و... جالب است در سالهای جنگ که خودش در تنگنای معیشتی قرار داشت باز هم حواسش به نیازمندان بود و مثل سالهایی که وضعش بهتر بود، سخاوت و دستگیری را پیشه خود میساخت.

چقدر خوب است جناب آقای خلیلی عزیز، ناشر زحمت کش انتشارات شهید کاظمی روی همین دست آثار زوم کند و گول شیطان را نخورده و طرف آثار زرد دفاع مقدس و مانور روی اتاق خواب شهدا برای جذب مخاطب نرود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قربانی های راه خدا

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۶ خرداد ۱۴۰۲، ۰۵:۳۱ ب.ظ

فرهنگ ایثار و شهادت در استان بوشهر ترویج می شود- اخبار استانها تسنیم |  Tasnim

 

کتابی را میخواندم در پاورقی آن به مطلب زیر برخوردم. در اینترنت سرچ کردم تا اطلاعات بیشتری درباره این خانواده بزرگوار به دست بیاورم که موفق نشدم. امیدوارم بچه های اصفهان در خصوص این موضوع کاری در خور تولید نمایند:

حاج رضا قربانی متولد 1300، صاحب 5 پسر و 3 دختر می باشد. اولین پسرش به نام حسن قبل از انقلاب در خدمت سربازی توسط مزدوران طاغوت به شهادت رسید.

وقتی دشمن به ایران اسلامی حمله کرد حاج رضا درحالی که حدود 60 سال داشت با همه پسرانش وارد جبهه های دفاع مقدس شد.

عباس قربانی و نادعلی قربانی چندسال در جبهه با دشمن جنگیدند و در سمت فرمانده گردانی به شهادت رسیدند.

غلامحسین هم دوشادوش دیگر برادرش علی اصغر قربانی در میدان نبرد به شهادت رسید.

خود حاج رضا قربانی تا پایان دفاع مقدس در کسوت نیروی تدارکاتی در گردان امیرالمومنین به نیروهای رزمنده آب و غذا میرساند.

دیگر شهید این خانواده احمد قربانی نوه حاج رضا است که در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

حاج رضا قربانی  بارها در عملیات های مختلف تا آستانه شهادت رفت تا سرانجام در سال 1375 پس از چندین سال تحمل درد و رنج ناشی از استنشاق گاز بمب های شیمایی دشمن به شهادت رسید.

عباس رییسی بیدگلی، کتاب عمو حسین، صفحه 264

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مزار نورانی افسر رشید نیروی دریایی در بابل

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۴۰۲، ۰۵:۳۴ ق.ظ

از دوره خلبانی در آمریکا تا مدال شجاعتی که در خیبر نصیبش شد/ تمام این  سال‌ها در آرزوی شهادت بود

 

این روزها که همه جا صحبت از غیرت و همت دلاور مردان نیروی دریایی مطرح است و چهار تن از قهرمانان بابلی ناو گروه 86 ارتش نیز توسط همشهریان خود مورد تجلیل و تقدیر قرار گرفته اند خوب است یادی هم کنیم از دریادار رشید نیروی دریایی، خلبان شهید محمدرضا صفایی که پیکر پاکش، افتخار خاک لاله گون دارالمومنین است.

محمدرضا صفایی متولد 1333 در گرگان، تحصیل کرده دوره خلبانی در آمریکا، هشت سال جنگ تحمیلی را یک نفس در معرکه پرخطر جهاد، مردانه ایستاد. حماسه سازی او در عملیات خیبر مورد تقدیر فرماندهان عالی جنگ واقع شد و مدال شجاعت گرفت. بعد از جنگ مسئولیتهایی چون فرماندهی اسکادران هلی کوپترهای مین روب و جانشینی فرماندهی منطقه دوم هوا دریا را بر عهده داشت. تا لحظه شهادتش که طی سانحه ای در هفتم آذر 1375 در جزیره هنگام اتفاق افتاد یک لحظه از پای ننشست؛ اما باز هم خودش را بدهکار خدا و خلق خدا می دانست و در وصیتنامه نورانی اش چنین نوشت:

"خدایا من نه وظیفه قرآن را ادا کرده ام و نه از معصومت اطاعت کرده ام و نه از نائب امام زمان، خدایا مرا ببخش که وظیفه ای را که در خدمت راه تو داشتم به خوبی انجام ندادم."

مزار این قهرمان دلیر ایران اسلامی در آرامگاه گل محله بابل، نماد رشادت غیورمردان نیروی دریایی و زیارتگاه رهپویان طریقت استقامت و پایمردی است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این مادر هم رفت

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۰ خرداد ۱۴۰۲، ۰۶:۱۸ ق.ظ

سید صاحب گفت و نوشت اینبار اگر از جبهه برگردم طوری برمیگردم که هیچ کس مرا نشناسد. روز اول مرداد 67، عید قربان بود. عراقی ها تک گسترده ای داشتند. همراه نیروها پشت کمپرسی از دوکوهه به خط اعزام شد. 65 کیلومتری جاده اهواز خرمشهر نزدیک سه راهی کوشک، گلوله توپی به کمپرسی اصابت کرد. فقط پنج سید آنجا حضور داشتند از میان سی نفر فقط همان پنج سید شهید شدند. سید صاحب محمدی را از روی جوراب و شلوار پلنگی اش شناختند. تکه هایی از بدنش در تهران به خاک سپرده شد.

برادرش سید مهدی به تهران آمده بود. نماز عید قربان را که خواند گفت امام پیام داده باید بروم. خبر از برادر نداشت. چهار روز بعد از شهادت سید صاحب، سید مهدی هم در غرب شهید شد. منافقین شکنجه اش کرده بودند. مچ دستش قطع شده بود. گلوله توی پایش زده بودند و بدنش را سوزاندند. او را هم از روی دندانها و موی سرش شناسایی کردند.

مادر در مسجد نشسته بود. مراسم شهادت سید صاحب بود. یکی آمد پرسید خبر شهادت سید صاحب را شنیدی چه حالی داشتی؟ گفت فدای سر اسلام. پرسید بگویند سید مهدی زخمی شده چه حالی خواهی داشت؟ مادر لبخندی زد. مکثی کرد و آرام جواب داد: حرفتان را راحت بزنید؛ سید مهدی هم شهید شده.

این مادر، دیروز به رحمت خدا رفت. سیده رقیه محمدی، اهل دیوکلای امیرکلای بابل با همسر و پسرعمویش سید جلال محمدی سالهای سال در کربلا زندگی کرده و کبوتر حرم ارباب بی کفن بود. غیر از سیدصاحب، بقیه فرزندانش متولد کربلا هستند تا این که صدام اخراجشان کرد و ساکن تهران شدند. 

یک روز پدر، که سیدی اهل دل است، در امامزاده هاشم جاده هراز، رو به همراهانش کرد و گقت زمانی میرسد سید صاحب مثل امامزاده ها زائر خواهد داشت. 

امروز هم بقعه سادات خمسه کوثر در جاده اهواز و هم مزار او در قطعه چهلم بهشت زهرای تهران و هم منزل پدری اش محل تردد عشاق و زوّار شهدا و دارالشفای دل دردمند مریدان طریقت وصال است.

برای شادی روح خودتان فاتحه ای را به این مادر کربلایی هدیه کنید.

فرحین بما آتاهم الله من فضله

 

photo_2023-06-10_05-15-27_p9ls.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مادر

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۲، ۰۶:۴۹ ق.ظ

می دانستم خانواده با شنیدن مارش عملیات بسیار نگران هستند. مادر می گفت: هنگامی که شنیدم عملیات شروع شده، شبها فرش را کنار می زدم و صورتم را در کف اتاق می گذاشتم و می خوابیدم. چون می دانستم شما خواب راحت ندارید...

 

 

.... رفتم پیش مهمانها با همه احوالپرسی کردم. هر کدام از حال و روز فرزندشان می پرسیدند. لحظه های سختی بود. چطور تشریح کنم که دوستم و پسر شما شهید شده است. به کسانی که فرزندشان شهید شده بود می گفتم: حالشان خوب است و به زودی می آیند. چون من مجروح شدم زودتر آمدم. آنها نیز ان شاءالله خواهند آمد. حیاط خانه ما سکویی داشت که هنگام بدرقه در آنجا ایستاده بودم. مادر سالار یحیی زاده خم شد و به زانو نشست و پاهایم را در آغوش گرفت و گفت: تو رو به خدا راستشو بگو به سر سالار چه آمده. خواب دیدم نگرانم.

لرزش پاهایم را حس می کردم. هر چه تلاش کردم حرفی سر هم کنم و بگویم نشد. بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد. با دیدن گریه من به آرامی به زمین نشست. دستش را گرفتم بلندش کردم. لرزان و گریه کنان از ما خداحافظی کرد و رفت...

 

 

... علی اهل سلماس کمک دیگر من بود. بر روی زانوی خود نوشته بود: به یاد مادر. گفتم علی چرا به یاد مادر نوشتی؟ گفت: مادرم یک سالی است فوت کرده، مادرم منتظر من است و اتاق پذیرایی را آماده کرده. میدانم در این عملیات پیش مادرم خواهم رفت... علی را دیدم وسط آب دست و پا میزد. به سختی به دیواره کانال تکیه اش دادم. خون از قلب علی بیرون می جهید. دقایقی نگذشت او نیز شهید شد.

برشهایی از کتاب خروش اروند، خاطرات خودنوشت جانباز دلاور اردبیلی، حسین جولانی، صفحات 55، 66، 111. مطالعه این کتاب را ساعاتی پیش به پایان رساندم. برای معرفی اثر، ترجیح دادم خودتان با فضای خاطرات آشنا شوید.

 

نمایشگاه مجازی - خروش اروند: خاطرات حسین جولانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اشهد انّ خمینی، روح الله!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۳ خرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۰۹ ب.ظ

امام خمینی - دانشنامه‌ی اسلامی

 

شهید غلامرضا عالی، شب 22 بهمن 57 هم تا مرز شهادت رفته بود. در خیابانهای تهران گلوله ای به سرش خورد و بدنش از کار افتاد. مراقبت از او کار دشواری بود و خودش از این ماجرا رنج می برد. دلش شکست. به امیرالمومنین علی علیه السلام متوسل شد. شمایلی از حضرت را دید که به او فرمود به دیدار خمینی برو. رفت. امام او را حواله داد به جده اش حضرت زهرا و شفا گرفت.

مادر محمدرضا مرادی میگفت خبر شهادت پسرم را که آوردند نوزادی دختر داشتم که ناگاه به شدت بیمار شد و دکترها جوابش کردند. سه روز بعد ما را برای ملاقات با امام بردند. ماجرای نوزادم را برای ایشان تعریف کردم. با آرامش جواب داد ان شاءالله حالش خوب می شود. فردای آن روز خانمی به منزل ما آمد. خودش را معرفی کرد. معلم آموزشگاهی در محله مان بود. می گفت از خدا خواستم توفیق جهاد در راهش را نصیبم کند. شب خواب امام را دیدم که گفت در همسایگی شما نوزادی است که نیاز به مراقبت دارد. زن، کودک را با خودش برد و به او رسیدگی کرد تا حالش خوب شد.

پدر شهید مدافع حرم حسن رجایی فر پیرمرد خوش قلب روستایی است. می گفت افتخار میکنم غیر از این پسر، یک فرزندم را هم سالهای اول انقلاب در راه امام دادم. امام بیماری قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. از تلویزیون اخبار را دنبال می کردم. مردم جمع شده بودند و دعا می خواندند و اشک می ریختند. از حال و هوای تصاویر احساس کردم کار امام دیگر تمام است. دلم شکست. نیمه های شب وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم. از خدا خواستم یا جان مرا بگیرد یا جان یکی از فرزندانم را در عوض عمر امام طولانی تر شود. خوابم برد. دیدم گردابی سبز به سمتم آمده و یکی از فرزندانم را با خود برده است. نماز صبح، همسرم را به آرامی صدا زدم. وقتی نشست برایش توضیح دادم امروز یا من می میرم یا یکی از بچه ها؛ اما ناراحت نباش در عوض عمر امام طولانی تر می شود. وسط های روز بود که فرزند خردسالم همین جا وسط اتاق دراز کشید و مرد. شب تلویزیون اعلام کرد حال امام خوب است و به زودی مرخص می شود.

شهید احمد کاکا آن اوایل به منافقین گرایش داشت. با اصرار برادرش، او را به تهران و دیدار امام برد. تمایل نداشت اما بالاخره از سر کنجکاوی رفت داخل حسینیه جماران نشست ببیند این پیرمرد حرف حسابش چیست. می گفت دیدم امام انگار فقط دارد مرا نگاه می کند و جمله ای گفت که چهار ستون بدنم را لرزاند: آیا وقت آن نرسیده است جوانان ما از راه اشتباهی که رفته اند برگردند؟

دوستان شهید محمدزمان ولی پور می گفتند وقتی از دیدار امام بر می گشتیم صحبتها به همراهان امام کشیده شد که آن بالا موقع سخنرانی، اطراف ایشان نشسته بودند. محمدزمان با تعجب میگفت: آن بالا که غیر از امام کسی نبود! هر چه اصرار کردیم و نام افراد را بردیم فایده ای نداشت. محو امام شده بود و کسی را ندید.

حاج حسن مهدیزاده، پیرمردی با صفا و خادم الشهداءست. می گفت روزهای آغاز جنگ، شور اعزام به خط را داشتیم. موقع آموزش، دستم به شدت آسیب دید و باید گچ گرفته می شد. با این وصف جبهه را از دست می دادم. حالم گرفته شد. ناگهان خبر دادند فرصت دیدار با امام فراهم شده است. گفتم این سید خدا اگر نگاهی کند هم دستم خوب می شود و از جبهه نمی مانم. امام موقع سخنرانی انگار فقط دست مرا می دید. طاقت نیاوردم و زیر گریه زدم. بعد از این همه سال هنوز هم اگر دردی سراغ دستم می آید سرش داد می زنم برو! این دست شفا گرفته چشمان امام است.

چند فرمانده و بیسیم چی شهید را سراغ دارید دقایق حساسی که کار بیخ پیدا می کرد و کار تمام بود، آخرین تماسشان با مقر این جمله بود: سلام ما را به امام برسانید و بگویید تا آخر ایستادیم. یکی اش عبدالحمید انشایی، دیده بان ارتش بود. دشمن را که در چند قدمی خود دید، گرای موقعیت خودش را به توپخانه داد و خواست که محکم آنجا را بکوبند. آخرین پیامش این بود: به امام و مادرم بگویید شیاکوه لرزید، اما انشایی نلرزید.

حسین اسدی برادر دو شهید بود. یک بار در ملاقات با امام تصویری از خودش را برد تا امام زیرش را چیزی به یادگار بنویسد. امام نوشت: خداوند این شهید سعید را رحمت فرماید. گفتند لابد امام گمان کرد حسین عکس برادر شهیدش را به ایشان نشان داده. جنگ هم تمام شد برای حسین اتفاقی نیفتاد تا سال 88 همراه با نورعلی شوشتری به سیستان رفته بود که در انفجار تروریستی جامه سرخ به تن پوشید و آسمانی شد.

فرماندهان نظامی آمدند پیش امام مشورت که قرار است عملیات بزرگی در غرب شوش انجام دهیم؛ اما گویا دشمن بو برده و احتمال شکست وجود دارد. به آرامی پاسخ داد: بروید با توکل بر خدا شروع کنید، شما پیروزید. اصرار کردند استخاره بگیرد نپذیرفت و جمله اش را تکرار کرد. با توکل بر خدا آغاز کردند. فتح المبین به یکی از بزرگترین عملیاتهای تاریخ جنگ تبدیل شد.

داشت از پاریس بعد از سالها تبعید و مبارزه به وطن باز می گشت. مهمترین رویداد قرن در شرف وقوع بود. همه رسانه های دنیا پرواز انقلاب را لحظه به لحظه پوشش می دادند. رهبران مبارز غرق در اضطراب بودند. ممکن بود هر حادثه ای برای امام رخ بدهد. شاه و حامیانش از هیچ جنایتی ابا نداشتند. خبرنگار آمد کنار امام و پرسید چه حسی دارید؟ خونسرد و آرام پاسخ داد: هیچ!

سال 42 امثال شیخ محمود حلبی او را مسخره می کردند مگر میشود بر حکومتی با این همه تجهیزات و سلاح و زور و قساوت پیروز شد؟ 21 بهمن 57 آیت الله طالقانی به اصرار اطرافیان با امام تماس گرفت و خواهش کرد دستور شکستن حکومت نظامی را لغو کند. عمال شاه قرار است چنین و چنان کنند. پاسخ امام را که شنید فقط گریه کرد: اگر این دستور از طرف صاحب الامر(عج) باشد چه؟

دشمن از پنج استان مرزی وارد شد و 14 هزار کیلومتر از خاک کشور را به اشغال در آورد. شرایط ابتدایی انقلاب بود و نیروهای مسلح از آمادگی لازم بی بهره بودند. همه مسئولان کشور به تلاطم افتادند جز امام که خونسرد بود و فرمود: دیوانه ای آمده است و سنگی انداخته است!

گفت حصر آبادان باید شکسته شود، شد، آزادی پاوه، مهران، جزایر مجنون.... گفت و شد. صدای شکسته شدن استخوانهای کمونیسم را هم او به گوش رهبران بلوک شرق رساند.

حجت الاسلام رحیمیان می گفت در مسجد سلماسی که امام درس میداد به مرور جمعیت طلاب زیاد شد. هر چه از امام خواستیم روی صندلی برود یا بالای منبر بنشیند عقبی ها هم او را ببینند نمی پذیرفت. نهایتا قبول کرد فقط یک پله از منبر بالا برود. رفت و نشست. همان روز اول نگاهی به جمعیت انداخت و یک جمله گفت: انسان هر چقدر که بالاتر می رود زمین خوردنش سخت تر است. کلام امام مقلّب القلوب بود. نیم ساعت صدای گریه جمع قطع نمی شد.

مثل شاهرخ ضرغام، مثل سیدحمید میرافضلی و... چقدر جوانان این مملکت را سراغ دارید گذشته متفاوتی داشتند و دم مسیحایی امام احیایشان کرد؟ بی دلیل نیست که درباره اش گفته اند: روح خدا بود در کالبد زمان.

پیر خمخانه عشق که انتظار لقاءالله و وعده وصالش در نیمه خرداد را نوید داده بود و آروزی حشر با بسیجیانش را داشت مربی فطرتهای خفته ای بود که آخرالزمان مادی زدگی و لذت جویی و غفلت و هرزگی را از شاهراه یومنون بالغیب، با ملکوت کربلای 61 هجری پیوند داد: "  آنچه برای این‌جانب غرورانگیز و افتخارآفرین است روحیه بزرگ و قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت‌طلبی این عزیزان که سربازان حقیقی ولی‌الله‌الاعظم ارواحنا فداه هستند می‌باشد و این است فتح‌الفتوح."

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برف و باروت

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۳۰ ب.ظ

مشاهده و خرید اینترنتی کتاب برف و باروت به قلم محمدتقی عزیزیان

 

واقعا دلم میخواهد یک نفر حوصله کند درباره نقش لرها و بختیاری ها در جنگ تحقیقی انجام دهد. چند روز پیش هم ذیل مطلبی با عنوان دختر لور درباره مادر اسطوره ای شهید محمدرضا مرادی به نوعی در تجلیل از دلاوریهای این بخش از مردم عزیز ایران اشاره ای داشتم. شهید بروجردی لر بود، شهید احمد کشوری اصالت لری داشت، شهید صیاد شیرازی اصالتش بختیاری بود. درباره امام رحمت الله هم بیان شده که اصالت لری داشته است.

کتاب برف و باروت پیرامون خاطرات دلاور شهید سید مصطفی میرشاکی از شهدای پهلون الیگودرز را خواندم. اقدام فدراسیون کشتی به ابتکار علیرضا دبیر برای معرفی الگوهای اصیل عرصه این ورزش پرافتخار، ستودنی است. ورزش کشتی با فرهنگ پهلوانی و رشادت و تأسی به اخلاق علوی گره خورده است.

فراگیر شدن این فرهنگ در تقابل با فرهنگ منیّت و خودخواهی و منفعت جویی برآمده از جبهه فکری غرب و با محوریت غریزه و نفس، شاخصه درخشان بالندگی اشرف مخلوقات عالم است که لبخند رضایت خدا و بندگان صالح خدا را در راستای تحقق مدینه فاضله نبوی به همراه خواهد داشت.

از زاویه دیگر، معرفی شهدای ناشناخته شهرستانهای کوچک در نقاط مختلف کشور، فرهنگ خودباوری و غیرت و ایستادگی را در جامعه تقویت خواهد نمود. رحمت خدا بر شهیدان پهلوان سید مصطفی و برادر رشیدش سید جواد میرشاکی. آشنایی مختصر با حیات نورانی این دو بزرگوار، خنکای طراوت فطرت و زلالی شراب طهور وصال را در جانتان رقم خواهد زد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حالا دو سه روزی مانده است سید خدا!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۰۴:۵۴ ق.ظ

دیده اید یک وقتهایی آدم دلش بی دلیل گرفته است؟ من آن روز همین حس و حال را داشتم. عصر یک روز خردادی در آستانه سالگرد رحلت امام، حالم گرفته بود. نتوانستم در منزل دوام بیاورم. زدم بیرون و آمدم مدرسه. ایام امتحانات حوزه بود و مدرسه کلاس رسمی نداشت و حالت تعطیل به خود گرفته بود. گفتم چند نفری از رفقای طلبه را ببینم گپ و گفتی داشته باشم بلکه از خماری و کسالت در بیایم. هیچ کس نبود. روی سکوی مقابل حجره پنج نشسته بودم، حجره شهید مهدی عباسی. مجید آرمده آمد. بی هیچ مقدمه ای گفت این سید بود ازش تعریف میکردی، ابوترابی، داشت می رفت مشهد، رادیو گفت، فکر کنم مرد!

شوکه شدم. به روی خودم نیاوردم. از مدرسه زدم بیرون و به خانه برگشتم. خبرصحت داشت. سید علی اکبر ابوترابی همراه پدرش عازم مشهد بودند و دچار سانحه شدند. دو ماه قبل با کاروان آزاده ها پیاده به مرز خسروی رفته بودم. علی رنجبر، سید مرتضی سیدی، مجید قلیپور، حسین حبیبی و چند نفر دیگر از بچه های بابل هم بودند. چقدر تلاش میکردم آن چند روز را از ابوترابی جدا نشوم و پا به پایش راه بروم. پیش تر دو سه روزی را با او و کاروان پیاده با صفایش در مشهد گذرانده بودم.

یک روزی زمان برد تا حالم جا بیاید. با رفقا صحبت کردم. پولی جمع کردیم. هم برای هفتم و هم برای چهلم ابوترابی در مسجد گلشن بابل مراسم گرفتیم. آزاده های بابل هم که تعدادشان حدود سیصد نفر میشود برای هفتم ابوترابی مراسم داشتند. از اینکه می دیدند بچه های نسل سومی جبهه و جنگ ندیده اینطور برای ابوترابی میدوند خوشحال می شدند. سید قاسم زنجانیان نوحه ای در وصف ابوترابی سروده بود که برای سینه زنی خواند و به دل همه نشست. نمیدانم فیلمش دست کیست. بعد از مراسم برچسبی هم از تصویر او منتشر کرده و به دیگران هدیه دادیم. مشهد روی مزارش هم چسباندیم.

تقریبا هر چه کتاب درباره ابوترابی هست را خوانده ام. حرفهایی هم دارم که تا به حال جایی منتشر نشده است. بعدها در دفتر فرهنگ اسارت، مصاحبه هایی را خواندم یا خودم انجام دادم و نکاتی در ذهنم ماند از یاران نزدیک ابوترابی که ارادتم به ایشان بیشتر شد. اهل سرقت و کپی برداری نبودم. این مصاحبه ها در اختیار مسعود ده نمکی است. نمیدانم روزی منتشر میشود یا نه. ده نمکی هم تلاش کرد در اخراجی ها ادای دینی به ساحت نورانی سید آزادگان داشته باشد.

سید بزرگواری که با رفتارش انسانها را دگرگون میکرد. طبیب دوّاری که از نیروهای صلیب، دژخیمان پلید بعثی در اردوگاه تا اسرایی که به دشمن گرایش یافته بودند را مجذوب شخصیت نورانی خود می ساخت. معروف است زندانبان شکنجه گر بعث که از ابوترابی پرسید آیا خمینی هم به خوبی تو هست؟ و جواب شنید من شاگردی کوچک از شاگردان مکتب خمینی هستم.

بعد از اسارت نیز یکجا ننشست باز هم طبیب دوّار دل دردمند مردم بود.

میدانید چه میخواهم بگویم. بعضی افراد جامع همه حرفها هستند و عصاره همه آنچه باید گفت و دید و شنید. مثلا شما اگر هیچ چیز از جنگ و معارف دفاع مقدس نگویید و فقط شخصیت مصطفی چمران را جا بیندازید همه حرفهایی را که باید، زده اید. ابوترابی هم این گونه است. اگر همه دروس اخلاق حوزه های علمیه تعطیل شود و فقط از ابوترابی بگویند کفایت می کند. به آنچه که باید، رسیده ایم. جالب است چمران فقط یک روز در جبهه، ابوترابی را دید اما چنان عاشق مرام و مسلک او شد که وقتی خبر اشتباه شهادت وی را شنید دلنوشته ای عارفانه در وصف او به یادگار گذاشت. مردان خدا همدیگر را زود پیدا میکنند و مأنوس می شوند.

او در سیاست هم حرفهایی داشت که کمتر بدان توجه شده است. جمعیت دفاع از ارزشها، ابتکار ایشان بود که با محوریت محمدی ری شهری راه اندازی شد.

محال است مشهد بروم و در صحن آزادی کنار قبر ابوترابی دقایقی را آرام نگیرم. دفن او در جوار مرحوم شیخ جعفر مجتهدی هم از اسرار عالم است. شیخ جعفر تنها کسی بود که وقتی همه ابوترابی را شهید میدانستند از عالم غیب خبر حیات او را به پدرش داد.

در همین وبلاگ چند باری نوشته ام. من نظام اسلامی را نظام اسلامی نمی دانم. می گویم شبه جمهوری و شبه اسلامی. با آنچه که باید فرسنگها فاصله داریم. اما یک تار موی گندیده همین نظام شبه جمهوری و شبه اسلامی را به همه مکاتب مادی عالم نمی فروشم. سه دلیل هم برای خودم دارم.

یکی اش این است که هنوز امکان مبارزه با بعضی کژی ها و مفاسد وجود دارد. تجربه کرده ام و دیده ام میتوان با اصرار و نزاع و فشار بعضی از ناراستی ها را اصلاح کرد.

یکی اش اصرار و غیرت بر حفظ تمامیت ارضی است. در دو سه قرن اخیر تنها حاکمیتی که به رغم اتحاد ابرقدرتها و چنگ و دندان نشان دادن همسایه ها نگذاشت حتی یک وجب از خاکش جدا شود همین حکومت فعلی است.

سومی اش اما بر میگردد به ظهور و بروز شخصیت هایی الهی همچون سید علی اکبر ابوترابی. به برکت انقلاب است که شخصیت های نورانی و برجسته ای چون ابوترابی، چمران، بهشتی، رجایی، صیاد، بابایی، کشوری، شیرودی، حاج قاسم و... ظهور و بروز پیدا کرده اند. نعمت شناخت چنین انسانهایی را باید شکرگزار باشیم.

میترسم از اینکه نسلهای جدید با چنین الگوهایی بیگانه باشند. شهدا مثال هستند. شما ساعتها درباره آموزه ها و معارف و اهداف دین حرف بزنید اما تا یک مثال از آنچه میخواهید بیان نکنید مطلبتان خوب جا نمی افتد. بوی گند مدیران جاه طلب و غارتگران ارزشها و مسئولان و شخصیتهای پوسیده دغل کار و منفعت جوی سیاست باز را شمیم حضور معطر شهدا و عرفا و صلحا کنار میزند.

از گسل فرهنگی موجود هراس دارم. میترسم از بچه های دهه هشتادی و بعد از آن؛ که نه تنگه ابوقریب را دیده اند نه موقعیت مهدی را نه غریب را نه کودک و فرشته و بیست و سه نفر و آباجان و مهران و یدو و چ و به وقت شام و شیار و نفس و ویلایی ها و ماجرای نیمروز و دیگر آثار و محصولات فرهنگی هنری مکتوب و نمایشی و ... مرتبط با انقلاب و فرهنگ شهادت را.

هنوز در شوک هستم از معاشرت چند روزه با چنین جوانهای پاک اما دور نگاه داشته شده ای که در یک جمله نوشتم حیف است و ترسناک این واقعیت تلخ که حاکمیت سیاسی با ما باشد اما حاکمیت فرهنگی از دستمان خارج.

دشمنان لزوما با اسلام مشکلی ندارند. ترامپ هم عید فطر را تبریک میگفت. اسلام پاستوریزه اخته شده آسه برو آسه بیا که برای دشمن خطری ندارد؛ اما از شهدا بیزارند. شهدا محصول تربیت قرآنی و مثالی از نسخه عملیاتی احکام دین هستند. دشمن از راهیان نور میترسد، از بهشت زهرا، از شبهای خاطره...

اذان صبح نشده خواب دیدم حرم امام رضا هستم صحن آزادی، به جماعت ایستاده ایم، مکبّر بعد از نماز پشت بلندگو می گوید برای شادی روح ابوترابی صلواتی بفرستید. بیدار شدم. دو سه روزی مانده است تا سالگرد این مرد خدا.

 

۱۲ الگوی شخصیتی مرحوم ابوترابی - مشرق نیوز

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مسافری در اوج

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۷ خرداد ۱۴۰۲، ۰۳:۵۷ ب.ظ

مشخصات ، قیمت و خرید کتاب مسافر ملکوت: نیم‌نگاهی به زندگانی طلبه شهید شیخ  محمدزمان ولی‌پور|فروشگاه کتاب قم

 

صبح از حفظ آثار مازندران تماس گرفتند که کتاب مسافر ملکوت در کنگره شهدای روحانی استان رتبه اول را کسب کرده. عذرخواهی کردم که قادر به حضور در مراسم نیستم و شماره کارتی فرستادم.

قبلا هم در وبلاگ و هم در مرحوم اینستا نوشته بودم که بین کتابهایم، مسافر ملکوت را از همه بیشتر دوست دارم.

شهید محمد زمان ولی پور، خودش طلبه ای نازنین و دوست داشتنی است. خاطراتش هم زیبا و سازنده بود.

سالها پیش توفیق زیارت امام رضا به همراه بسیج دانشجویی علوم پزشکی بابل فراهم شد. توی راه کتابی از نادر ابراهیمی دست یکی از دانشجوها بود که در فراغتی دست گرفته و خواندم. دلم خواست کتابی درباره شهدا بنویسم که سبک نادر را در قالب داستانک پیاده کنم.

برگشتم شاید کمتر از یکسال بعد دوستان طلبه ای سراغم آمدند، آقا سید مصطفی امیری بود و آمصطفی مویدی و... زحمت کشیده بودند با گروه جهادی شان به سراغ خانواده شهید محمدزمان ولی پور در روستای پایین سرست رفته و خاطراتی جمع آوری کرده بودند.

با جان و دل نوشتن کتاب را پذیرفتم و سبک مورد نظرم را اجرا کردم. نیّت مادی نداشتم هر چند رفقا بعدها بخشی از عواید فروش کتاب را به این حقیر اعطا نمودند.

ناشر هم خوب زحمت کشید. دو یا سه دور این کتاب چاپ شد. فارغ از بعضی نقدهایی که نسبت به آقای خلیلی دارم  انتشارات شهید کاظمی حرف اول را در توزیع و نشر آثار دفاع مقدس میزند. این کتاب دو بار در تلویزیون و چهاربار در رادیو معرفی شد. مطرح ترین کتابفروشی های کشور مثل کتابفروشی آستان قدس که در حیاط حرم مستقر است این کتاب را پشت ویترین قرار دادند.

دلم میخواهد ناشر فراغتی یافته و این کتاب را تجدید چاپ کند. خاطرات محمدزمان ولی پور بیشتر از آنکه مربتط با فضای جبهه و جنگ باشد معطوف به زندگی پشت جبهه، در محل، کار و تحصیل بوده است. به خصوص برای طلاب جوان خواندن این اثر میتواند تأثیرگذار و بیدار کننده باشد. با اینکه از کتابهای خودم معمولا به کسی هدیه نمیدهم اما در خصوص مسافر ملکوت حال متفاوتی دارم. دلم میخواهد این کتاب را به همه دوستانم هدیه بدهم.

سالگرد شهید هم البته نزدیک است. شادی روحش صلواتی بفرستیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از جمکران تا حلب

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۶ خرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۳۶ ب.ظ

اولین باری که درباره شهیدی به مصاحبه رفتم نوجوان بودم با برادر شهید در مسجد نشستم یک ساعت مانده به اذان مغرب.

برادر شهید آن موقع حال و هوای خاصی داشت و از منظر ما در شرف شهادت  بود و به قول بعضی خانمهای مذهبی سن بالای مجرد در صدور جواز معاشرت با نامحرم، شهید زنده شمرده می شد و الان البته راهش را بسیار بسیار گم کرده است.

جمله ای را با تأکید به کار برد که برای همیشه در ذهنم حک شد: شهدا خیلی از کارهایی را که ما انجام می دهیم انجام نمی دادند.

این عبارت را بعدها در زندگی سایر شهدا و بر خاطراتشان تطبیق دادم که اغلب درست بود. شهدا روی خیلی از نکات ریزی که ما به آسانی از کنارشان عبور میکنیم دقت داشتند و مراقب رفتارشان بودند.

خواندن کتاب از جمکران تا حلب، فارغ از بعضی ضعفهای نوشتاری و تایپی و تأکید مستقیم و سرسام آور بر نقل احادیث، جلوه هایی زیبا از شخصیت نورانی شهید مدافع حرم مجید عسگری جمکرانی را در ذهنم ترسیم نمود. جوانی که در دوره مادی زدگی مردمان و غلبه خودخواهی و منفعت طلبی و کام جویی بر فرهنگ ایثار و بی اعتنایی به زخارف دنیا و شادی آفرینی برای دیگران، خدا را در لحظات زندگی اش می جست. معلم ریاضی که مربی عملی درس دین بود.

نماز شبهای پر اشک، دخیل عشق به حرم فاطمه معصومه، دویدن برای گره گشایی از مردم، اخلاص در عبادت و جهاد، دغدغه داشتن برای تربیت نوجوانان، شاد نمودن دل اطرافیان، گذشت از بدی دیگران، رعایت حلال و حرام خدا چه در امور مالی چه در مسائل اخلاقی...

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. او با شهادت، بهترینهای امتش را جدا می سازد.

شب مهری را زیر بالش میگذاشت. صبح که از خواب بر میخاست سجده شکر به جا می اورد که روزی دیگر مجال بندگی یافته است.

مادر شهید می گفت من وقتی ناراحت می شوم که کسی بخاطر شهادت مجید به من تسلیت بگوید. عاقبت بخیری فرزند فقط جای تبریک دارد.

یک فرزند مجید عسگری مشکل بینایی داشت و عجیب به پدر وابسته بود مثل فرزند سید روح الله عمادی که مشکل جسمی داشت و آمپولهای دردناکی را که استفاده میکرد آه از نهاد پدر برمی خاست. شهدا دردها و علقه هایشان را بهانه فرار از معرکه جهاد قرار ندادند.

مجید عسگری عمری خادم امام زمان در مسجد جمکران بود، در سالروز شهادت پدر امام زمان امام حسن عسکری مجروح شد و در بیمارستان امام حسن عسکری حلب به سوی معراج پر گشود. رحمت الله علیه؛ انّا ان شاءالله بهم لاحقون.

 

انتشار کتاب «از جمکران تا حلب» در قم

  • سیدحمید مشتاقی نیا

فرصت طلایی و رو به پایان

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۴۰۲، ۰۵:۴۱ ق.ظ

ستارگان حرم کریمه 20 ؛ شهید محمدحسین شیخ حسنی – انتشارات حماسه یاران

 

کتاب خاطرات شهید محمدحسین شیخ حسنی را خواندم مختصر و مفید بود. یکی از سلسله کتابهای مجموعه ستارگان حرم که توسط موسسه 17 و با مدیریت و ابتکار حاج حسین کاجی در قم انتشار یافته است.

فارغ از بعضی نقاط ضعف و قوت و ضرورت تلاش برای گرداوری خاطرات بیشتر، اصل ثبت و نشر خاطرات شهدا کاری لازم و بایسته و تاریخ ساز است که کنگره ها و سازمانهای تنبل حفظ آثار دفاع مقدس در استانها باید برای همه سرداران و امرا و شهدا و رزمندگان خطه خود تدارک می دیدند. در این خصوص ظلم بزرگی بر گنجینه خاطرات دفاع مقدس روا شده که قطعا آن دنیا باعث مواخذه مسئولان نظامی و فرهنگی ما خواهد شد.

همین میزان آثاری که از شهدا و دفاع مقدس منتشر و تولید شد اعم از کتاب و فیلم، نقش بسزایی در انتقال فرهنگ ایثار و شهادت داشت و به جرأت میتوان ادعا کرد پیروزی جوانان جبهه و جنگ ندیده نسل سوم و چهارم انقلاب خمینی در خط جهانی سوریه، نشأت گرفته از انس و ارتباط با همان محصولات معدود فرهنگی پیرامون دفاع مقدس بوده است. هیچ شهیدی از بچه های سرافراز مدافع حرم نبود که کتاب و فیلم و خاطره ای از شهدای دوران دفاع مقدس را نخوانده و ندیده و نشنیده و با آن ارتباط برقرار نکرده باشد.

مسئولان کشوری و لشکری به ضرورت نشر و تولید آثار مرتبط با فرهنگ ایثار و شهادت هم از زاویه کار سازنده فرهنگی و هم از زاویه اقدامی استراتژیک و دفاعی و امنیت آفرین نگاه کنند که روح حماسه و ایمان را در جامعه زنده نگه میدارد.

هر چقدر از سالهای دفاع مقدس فاصله میگیریم فرصت ما برای ثبت و انتقال خاطرات آن دوران کمتر می شود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دیدنی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۵:۰۸ ق.ظ

img_20230511_213033_788_1i9h.jpg

 

همان میزان که گره خوردن و علقه قلبی جوانان و نوجوانان با ارزشهای الهی باعث مسرت نیروهای انقلاب و امید به آینده کشور است موجب نگرانی و غم دشمنان این آب و خاک خواهد بود.

تصویر فوق مربوط است به برگزار کنندگان یادواره شهدای خانطومان در هیات بیت الشهداء شهرستان بابل که بعد از اتمام مراسم و خروج میهمانان عکسی به یادگار ثبت نمودند. به رغم همه کاستی های فرهنگی مسئولان و فشار سنگین رسانه های بدخواه و بیگانه، حضور نسل جوان در خدمت رسانی به فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگاه داشتن یاد شهدا مایه مباهات و دلگرمی است.

به همان میزان که شهدا تأثیرگذارترین سرمایه فرهنگی ما در پرورش جوانان مومن و استوار ایران اسلامی هستند خار چشم دشمنان و دلیل خشم و عصبانیت و ناامیدی بدخواهان این مرز و بوم نیز به شمار می آیند. دم شهدا گرم که بار تمدن سازی جهانی اسلام از خاستگاه ایران لاله گون را یک تنه بر دوش کشیده و ترجمان بل احیاء را در طراوت بخشی به نهالهای سبز انقلاب اسلامی و بالندگی درخت تناور حاکمیت دین به تصویر کشانده اند. عبارت پشت سرشان هم حاوی پیام شیوایی است: این راه ادامه دارد...

هذا من فضل ربنا.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پا شو پیرمرد!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۶:۰۴ ب.ظ

photo_2023-05-17_17-33-19_5jau.jpg

 

امروز ظهر با دخترش صحبت کردم. گفت سه تا از رگ های قلب او را باز کرده اند و فردا هم یک رگ دیگر قلبش را.

بیمارستان آیت الله روحانی بستری است. حاج حسن آقای مهدیزاده از پاسدارهای قدیمی اطلاعات سپاه بابل و خار چشم منافقان کور دل و ستیزه جو با گروهکهای الحادی وابسته به شرق و غرب است که سالهایی را شبانه روز در خدمتگذاری صادقانه به شهدا سپری کرده است. این دلداده کوی وصال و جامانده قافله معراجیان که خودش نیز برادر شهید است، چند سالی است که کانال سنگر شهدای بابل را راه اندازی نموده و تصاویر و خاطرات نابی که برای معرفی کربلاییان عصر خمینی در کانال او انتشار یافته همواره با استقبال مخاطبان سایر شهرها و استانهای کشور مواجه بوده است.

پیرمرد ما به اندازه چند جوان رشید، سر پر شور خدمت به فرهنگ و هویت این مرز و بوم را دارد. او ترجمان حقیقی معنای بسیج است که خستگی را خسته کرده و اهل انزوا و گوشه گیری و بازنشستگی نبوده است.

برای این خادم بی ادعای فرهنگ شهادت دعا کنید. سلامتی عاجل او فرصتنی مغتنم برای خدمتگذاری بیشتر به جبهه فرهنگی انقلاب جهانی اسلام است.

لبخند بزن پیرمرد، همچنان کوچه پس کوچه های شهر به عطر یاد و نام شهدا و رائحه وصال که از نفس پاک تو بر می خیزد محتاج است.

دوستانی که این وبلاگ را میخوانند به اقتضای صفای دل و روشنی باطنشان برای سلامتی این پیر میکده سرخ وصال صلواتی هدیه کنند، اجرشان با شهدا.

از محضر شهدای عزیز تمنا دارم چند صباحی بیشتر در فراق این یار دیرین و مخلص خویش صبوری کنند جام تهی جان ما تشنه سبوی عشقی است که از وادی مهر و سرچشمه زلال عطوفت او سر ریز می شود. ماییم و دستهای خالی تمنا به پیشگاه معطر علمداران عشق و رستگاری، برازنده تان نیست روی نیاز و طلب ضعیفان دو عالم را بر زمین بگذارید.

به آبروی مهدی نصیرایی، سید حسن علی امامی، یوسف سجوی، حسن رجایی فر، سید رضا طاهر... اللهم اشف و انت الشافی

  • سیدحمید مشتاقی نیا