اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۳۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایثار و شهادت» ثبت شده است

وقتی تهران کربلا شد! (باز نشر)

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۸ دی ۱۴۰۲، ۱۱:۰۲ ب.ظ

مدتی از فتنه88 می گذشت. یک روز داشتم با یکی از خودباخته های سیاسی بحث می کردم. از شهدای فتنه که گفتم و مظلومیت بسیجی ها، طرف مدرک و سند خواست که اسم یکی از بسیجی های شهید فتنه را ببرم. دیدم راست می گوید. منبع من یک تصویر بسیار کوتاه بود که شبی از خبر سیما پخش شد و تشییع شهیدی را در شهرری نشان داد.

هر چه در اینترنت جستجو کردم اسم کسی را ندیدم جز حسین غلام کبیری که اطلاع خاصی از او منتشر نشده بود. داشتم شک می کردم که نکند اصل خبر دروغ است. یک روز بلند شدم رفتم بهشت زهرا. مسئولین خانه شهید هم اطلاعی از این موضوع نداشتند. مشغول زیارت قبور شهدا بودم که در مقابل قطعه55، جایی که شهدای دو سه دهه پیش دفن هستند چشمم به بنای یادبودی از شهید حسین غلام کبیری به عنوان شهید فتنه افتاد. چند قدم جلوتر رفتم و مزار شهید را هم پیدا کردم. خیلی خوشحال شدم و خدا را از ته دل شکر کردم. همان جا مقابل عکس شهید ایستادم و عهد کردم او را از این غربت بیرون بیاورم.

به قم برگشتم. چند روزی نگذشت که ابوذر حبیبیان تماس گرفت و مرا برای همکاری موقت به حوزه هنری شهرری دعوت کرد. چند روز از حضورم در شهرری نمی گذشت که متوجه شدم حسین غلام کبیری در نزدیکی اداره ما در محله شهادت زندگی می کرد. عزمم برای تحقیق بیشتر جزم شد. از طریق یکی از همکاران بسیجی ام جناب امیر مهریزدان که در دفتر جلیلی هم رفت و آمد داشت با دوستی به نام جعفری آشنا شدم که ده ساعت مصاحبه از خاطرات غلامکبیری را جمع کرده بود.

زود دست به کار شدم، خاطرات را بازنویسی کردم و با عنوان فرزند آسمان در اینترنت قرار دادم. بازتاب آن بسیار مثبت بود. خیلی از سایت ها و نشریات به انعکاس خاطرات شهید پرداختند. وبلاگی هم برای این شهید راه انداختم که متأسفانه رمز ورودش را گم کردم! در دیداری که با وحید جلیلی داشتم متوجه شدم شهدای بسیجی دیگری هم مانند فیض و ذوالعلی و رضایی و... در فتنه، کربلایی شده اند. روح همه شان شاد. انشاءالله خداوند باعث و بانی مظلومیت و شهادت این بچه ها را به خاک سیاه بنشاند.

 

 

خواندن دوباره این خاطرات زیبا را به شما هم توصیه می کنم:

 

فردا؛ مراسم چهارمین سالگرد شهادت حسین غلام کبیری، شهید فتنه88 - تسنیم

 

فرزند آسمان

 

 

 

 

 

قرار است نگذاریم حسین غلام کبیری بیش از این مظلوم بماند .

شاید به خاطر این که تا بود نمی گذاشت شهدا مظلوم بمانند . شاید برای آن که نگذاشت انقلاب ، مظلوم بماند . شاید  . . . .

ما، مدیون حسین و همه حسینیان شهید فتنه 88 هستیم .

باور داریم تا خون شهید نباشد ، هیچ کجا  سعادت آباد  نمی شود .

آن چه پیش رو دارید برشی کوتاه از زندگی جوان هجده ساله ای است که در بحبوحه فتنه رنگ و ننگ ، ریشه سبز انقلاب را با خون خود آبیاری کرد .

 

 

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

حسین غلام کبیری

 

 

تولد : 9/8/1370 شهر ری

 

 

شهادت : 25/3/1388 تهران . سعادت آباد

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 

۱- دکتر گفت : دیگر دیر شده . بچه که زردی می گیرد آن هم به این شدت زود باید جراحی شود .

دلم شکست . ملحفه پیچیدم و بردمش خانه . گفتم یا صاحب الزمان (عج) این پسر همنام جد بزرگوار شماست . او را بیمه موسی بن جعفر (ع) کرده ام . . .

خیلی گریه می کرد . آرام زدم به پهلویش . برای معاینه که بردیم گفتند : همان ضربه کوچک ، کار خودش را کرد . دیگر به عمل نیازی نیست . رئیس بیمارستان می گفت : عکسش را بدهید می خواهم این معجزه را به همه نشان بدهم .

 

 

۲- پیاده می رفت مدرسه و می آمد . تعجب کردم . پیگیر که شدم فهمیدم پول توجیبی هایش را می دهد به پیشنماز مسجد تا به نیاز مندان برساند .

 

 

۳- داشت مرد می شد ! راه می رفت و درباره انقلاب می پرسید . تحقیقاتش که کامل شد گفت : من به این نظام اعتقاد دارم .

چون با منطق پذیرفت دیگر کوتاه نمی آمد .

 

 

۴- درس که نداشت می رفت سر کار . برایش کم نمی گذاشتیم . اما می خواست روی پای خودش بایستد .

 

 

۵- با آن همه کار ، دم افطار دیگر رمق نداشتیم . حسین تازه می رفت صف نانوایی ، سنگک گرم ببرد سر سفره . می گفتم : عجب حالی داری تو .

می گفت : تو چرا بی حالی ؟!

 

 

۶- خودش می نشست لباسش را اتو می کرد . نامرتب بیرون نمی آمد . می خواستیم با او جایی برویم مجبور بودیم دستی به سر و وضعمان بکشیم .

 

 

۷- خستگی اش را ما ندیدیم . به کار ، نه نمی گفت . فرق نمی کرد روضه هیئت باشد یا عروسی بچه بسیجی ها در فرهنگسرا . پای کار محکم می ایستاد .

 

 

۸- می گفتم : بابا این از تو بزرگتر است . نگاه به هیکلش بکن . هوس کتک داری ؟

این حرف ها برایش معنا نداشت . می گفت : کسی که امنیت نوامیس جامعه را به خطر می اندازد باید نهی از منکر شود .

 

 

۹- تازه به آن محل رفته بودیم . غریب بودم . بچه های هم سن و سال من یک گوشه نشسته بودند . داشتم رد می شدم .چشمش به من افتاد . آمد جلو . زود گرم گرفت و مرا کشید وسط دوستانش . شدم بچه هیئتی . دیگر احساس غریبی نداشتم .

 

 

۱۰- بابام می گفت : آهان . . . ! رفیق یعنی این .

خیلی های دیگر هم به مادرش می گفتند : خوش به حالت . چه پسری داری .

 

 

۱۱- جانشین معاون عملیات پایگاه بود . پایگاه حجتیه شهر ری . با بسیجی هایی از محله شهادت که یکی از مذهبی ترین و پرافتخارترین نقاط این شهر است . کارت فعال نداشت اما فعال بود . اولین نفری بود که وارد پایگاه می شد و آخرین نفر بود که بیرون می رفت . کارش در بسیج از روی تکلیف بود .

 

 

۱۲- رفتیم فلافلی . قرار بود من مهمانش کنم . سیصد تومان بیشتر نداشت . همان را با اصرار گذاشت توی جیبم . می گفت : تو زن و بچه داری . لازمت می شود .

 

 

۱۳- زیارت شاه عبدالعظیم برایش تکراری نمی شد . دلش که می گرفت یک راست می رفت همان جا . انگار نه انگار این همان حسین قبلی است ! شوخی هایش کنار می رفت . روی صورتش فقط اشک بود و اشک .

 

 

۱۴- عشق زیارت بود ! هر برنامه ای بود خودش را می رساند . این وسط ، حال و هوایش در جمکران دیدنی تر می شد .

 

 

 ۱۵- منتظر مجلس نمی ماند . برای خودش هر جا که بود روضه می خواند و سینه می زد . همیشه زیر لب نجوا داشت . گفتم : پسر ! شاید مردم فکر کنند دیوانه ای ! گفت : من حسینم . عشق من هم حسین است .

 

 

۱۶- همه اش می گفت : من آخر شهید می شوم . می خندیدم . می گفت : حالا نگاه کن . اگر آخرش شهید نشدم !

به مادرش هم این را گفته بود .

 

 

۱۷- استعداد خوبی داشت . یک بار هم تجدید نیاورد . طرح ساختمانی اش در جشنواره مقام آورد و سکه گرفت . برای دانشگاه یک بار که امتحان داد قبول شد آن هم در شهر خودش ، بدون کلاس کنکور .

به آینده اش خیلی امید داشتیم .

 

 

۱۸- نگاهی به قبرها کرد و گفت : می خواهم بدهم سنگ قبرم را بنویسند . ورودی امامزاده عبدالله بود . شوخی کردم اما . . . توی حال خودش بود . گفت : برای رفتن خیالم راحت است . داشت استغفار می کرد . درست دو روز قبل از شهادتش .

 

 

۱۹- از راه که رسیدم دیدم ناراحت و افسرده است . هیچ وقت این طور ندیده بودمش . شروع کردم به حرف زدن . نمی خواستم چیزی روی دلش سنگینی کند . بغض کرده بود .

توی خیابان با چند نفر بحثش شده بود . می گفت : بر فرض تقلب شده ، دیگر چرا به عکس امام اهانت می کنید ؟

 

 

۲۰- قیافه اش ، صورتش ، حالتش ، نگاهش عوض شده بود . بگویم معصومیت یا نورانیت در چهره اش پیدا بود ، اغراق نکرده ام . از شوخی های همیشگی اش خبری نبود . گفت : می خواهند برایم زن بگیرند ! گفتم : برو تو که بچه ای هنوز ! چند ثانیه نگاهم کرد .

با هم شروع کردیم به نقشه کشیدن . با آن برنامه ریزی عجب مراسمی می شد . مگر چند روز طول کشید ؟ دنیا روی سرم خراب شد.

 

 

۲۱- از حمام که درآمد لباس های مرتبی پوشید و نشست سر سفره . گفت : مادر ، روزت مبارک . به شوخی گفتم : این طوری که قبول نیست ! سرش را پایین انداخت . گفت : الان دستم خالی است اما کار می کنم و . . .

از دلش درآوردم . اما ته دل خودم ماند . طاقت شرمندگی اش را نداشتم . چه می دانستم این آخرین روز دیدار است .

 

 

۲۲- جلوی آینه ایستاد . تمام قد ، خودش را ورانداز کرد . شب های قبل می گفتم : شلوغ است . خطر دارد مادر . اوباش از پشت خنجر می زنند ! آن شب زبانم باز نشد . برگشت نگاهم کرد . نگاهی که هنوز دلم را می لرزاند .

 

 

۲۳- بچه ها همه شان خسته بودند . صبح باید می رفتند سر کار . شب هم درگیری . یکی کاسب بود . یکی کارمند یا کارگر . فرقی نمی کرد . بسیجی ، بسیجی است .

حسین هم خسته بود . فقط یک لقمه نان خورد که گفتند عملیات است . راه افتاد و رفت سعادت آباد .

 

 

۲۴- دلم می خواهد آن راننده پرایدی که نصف شب بچه بسیجی ها را زیر می گرفت  ببینم . همان که حسینم را شهید کرد .

کاری اش ندارم به خدا ! فقط می خواهم بپرسم دلت آمد پسر به این قشنگی را از مادرش بگیری ؟!

 

 

۲۵- در آن اطراف شهیدی نبود که پیکرش را بیاورند و او به تشییعش نرفته باشد . برای شهدا از دل و جان مایه می گذاشت .

تشییع خودش هم دیدنی بود . در قطعه 55 همسایه شهدا شد . حالا هم به برکت شهدا اسمش سر زبان ها افتاده است .

 

 

۲۶- رفته بودیم مشهد انگار . دور سفره ای بزرگ نشسته بودیم . صدایی بلند شد : آقا دارد می آید . . . حسین پرید . آماده آماده بود . زد روی شانه من . گفتم : نه . من نمی توانم .

معطل نماند . رفت که رفت .

 

 

27-  خون شهید هیچ وقت هدر نمی رود . دیدید یک دفعه شورش ها خوابید . فتنه گرها رسوا شدند . خون پاک او چهره زشت و حیوانی منافقان را برملا کرد و سندی شد بر اثبات مظلومیت ناگفته بسیجیان خامنه ای .

 

 

28- آقا را که دیدیم دیگر نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم. حسین دوست داشت آقا را ببیند. وقتی ایشان را دیدیم، گریه می کردیم. آقا گفتند دخترم خوشحال باشید که حسین دانشگاه اصلیش قبول شده است. دیدار آقا برای ما از همه بهتر بود.

 

 

بر اساس خاطراتی از : حسن غلام کبیری ( پدر شهید ) – مادر شهید -  حبیب غلام کبیری ( برادر شهید ) – آقایان : هومن آذرمیر – علی جوالی – امیر ناصری – حامد ملا – محمد جواد سعیدی – اصغر برزگری .

 

 

جمع آوری خاطرات : مهدی جعفری

 

 

تنظیم وبازنویسی : سید حمید مشتاقی نیا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پیام تبریک و تسلیت جبهه فرهنگی فاطمیون مازندران

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۷ دی ۱۴۰۲، ۱۱:۰۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم
ان الله اشتری من المومنین انفسهم...
سرکار خانم عمادی همسر صبور و با بصیرت سردار رشید و شهید جبهه جهانی اسلام سید رضی موسوی
کیست که نداند درخشش مردان بزرگ تاریخ در کنف حمایت و همراهی بانوانی است که با بزرگواری و صبر و اراده، مسیر دشوار رشد و تعالی را بر آنان هموار میسازند؟
شهید مرضی خدا، سید رضی موسوی ستاره گمنام آسمان جهاد و شهادت است که چند دهه حضور او در لبنان و سوریه، تداوم راه شهدای والامقامی بود که خون آورد حماسه و ایثارشان گذر راه قدس از کربلای معلای اباعبدالله و تشکیل زنجیره وحدت و بیداری امتهای آزاده برای نابودی رژیم سفاک و منحوس غاصب فلسطین است.
سرکار خانم عمادی! شما از مفاخر زنان حماسه ساز و مردآفرین و معراجی دیار علویان و انعکاسی زلال از نور ازلی ذریه کوثر زهرای اطهرید که در آستانه میلاد بزرگ بانوی عالم، مُهر قدسی استجابت اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد بر طومار یک عمر همسنگری و همراهی با سلاله راستین، مظلوم و مجاهد رسول اکرم(ص) مدال رستگاری و سربلندی جاودانه شما در دنیا و آخرت گردیده است.
بانوان جبهه فرهنگی فاطمیون استان مازندران با تبریک شهادت سرافرازانه آن مرد بزرگ و شجاع که توسط یزیدیان زبون، ناجوانمردانه به خیل فرزندان ارباً اربای امام عشق پیوست در تربیت نسلی فاطمی و خط شکن و دشمن ستیز، با شهدای راه آزادگی و بیداری عهد بیعت بسته و در حمایت بی دریغ از مسیر نورانی ولایت، سوگند شرافت یاد میکنند.
بی شک راه و رسم و یاد و نام سید رضی موسوی که در آستانه سالروز شهادت حاج قاسم عزیز، بار دیگر شور وصال و رایحه ایمان و حماسه را احیا نمود بر لوح ذهن و دل و جان ملت ماندگار خواهد شد.
یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سلام عزیز پرپرم

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۵ دی ۱۴۰۲، ۰۷:۱۷ ب.ظ

یار دیرین حاج قاسم را بشناسید/ علت تلاش‌های مکرر اسرائیل برای ترور «سید رضی» چه بود؟

 

اصلا نمیخواهم سیاسی بنویسم. اینکه انتقام سخت خواهیم گرفت یا نرم! اینکه دوبار ترور ناکام چرا باعث هوشیاری بیشتر نشد؟ انتخابات قبلی گفتیم انتقام سخت یعنی رأی به رییسی این بار لابد میگوییم انتقام سخت یعنی رأی به قالیباف!

گور پدر سیاست.

شهادتت را عشق است دلاور. محضر نورانی بانو ام البنین، شب نشینی بزم یاران اباعبدالله، گوارای وجودت، هنیئأ للآکلین. چه افتخاری بالاتر که سفاک ترین حکومت تاریخ، از حیاتت در هراس بود؟ همه ائمه ما شهید شدند ولو آنکه دست به شمشیر نبردند. طاغوت میدانست حیات آنها در پس پرده علم و مناجات و سخن و وعظ نیز بساط شرک را بر هم میزند. مسلمانی که دشمن از حیاتش در هراس نباشد، اخته و بی خاصیت و فیک است.

تا وقتی که گلوله خصم در پی شقیقه ماست، پرچم حق در این مملکت بالاست که گفته اند تُعرف الاشیاء باضدادها. خدا را شکر که درنده ترین مخلوقات متوحش عالم هنوز ما را دشمن خود می پندارند و از حیات بچه های این مرز و بوم واهمه دارند.

مباد روزی را ببینیم که دشمن دیگر از وجود ما احساس خطر نکند. مباد روزی را ببینیم که رایحه شهادت از این مرز و بوم رخت بر بندد. 

سلام ما را به حضرت زهرا برسان سید خدا؛ انّا ان شاءالله بکم لاحقون.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در زلف چون کمندش

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۳ دی ۱۴۰۲، ۰۴:۴۸ ب.ظ

امشب حضرت زهرا به ام الرصاص می آید. او سر هادی محمدزاده را به دامان میگیرد. هنوز صورت هادی سبز نشده، پهلویش زخم برداشته درد می کشد اما از بقیه میخواهد بروند جلو، کار جنگ عقب نماند.

عبدالله شریفی دارد نفس های آخرش را می کشد. این لحظات واپسین می گفت چیزهایی می بینم که شما نمی بینید. روح من دیگر بند این دنیا نیست. امیدوارم شهادتم برای مردم خیر و برکت داشته باشد. محمدباقر دلدار هم کنار اوست. بوی عطر همیشگی اش این لحظات آخر، رایحه وصال را می پراکند. محمدباقر ملازاده، پیرمرد روستایی خوش قلب و اهل دلی است که سجده های آخرش با اشک عجین شده بود. گفت میدانم امشب شب پر گشودن من است. دنبال نعمتهای بهشتی نیستم. خدا از من راضی باشد برایم بس است. حسین حیدری امشب در آغوش حضرت زهراست. تیر خورد اما به روی خودش نیاورد. تا جان داشت ایستاد مبادا روحیه بچه ها تضعیف شود. حسین بابازاده چند دقیقه ای تا سوختن فاصله دارد. دوان دوان می آید دوباره فرمانده اش را بغل می گیرد: سلام مرا به پدر و مادرم برسان، بگو از من راضی باشند. خواستم وصیت برادرم مرتضی را عمل کنم. نمیدانی چقدر دلم برای مرتضی تنگ شده است...

محمدرضا مجیدی، پیشقراول گروهان است؛ خط شکن خط شکن ها. قرار نبود او جلوتر برود. خیلی اصرار کرد رزمنده ای که عیالوار است را راضی کند جایش را با او عوض کند. خودش تازه نامزد کرده بود. غروبهای دلگیر هفت تپه، کز میکرد یک گوشه نامه های عاشقانه نامزدش را برای هزارمین بار مرور میکرد. رفت جلو راه را باز کند. ده سالی آنجا ماند و چند تکه استخوانش برگشت. برادرش عبدالحمید هم همان شب و همان ساعت در جبهه مهران شهد شهادت نوشید.

گراییلی اصلا جزو بچه های غواص نبود. آنقدر ضجه زد و گریه کرد تا دل حاج حسین بصیر را به دست آورد. گفت میدانم امشب چه خبر است. زود شنا کرد و رفت و خودش را به دامان حضرت زهرا رساند. خانقاه جهانگرد میدانست اگر برود جلو و آتش دشمن را خاموش کند خودش هم شهید خواهد شد اما ترجیح داد به دل آتش بزند تا گره کار باز شود. از درد ناله میکرد. بدنش پر از زخم شده بود. یازهرا گفت و پرواز کرد. علیرضا یوسفی، ابراهیم خردمندی، مهدی حقیقیان و... امشب شب مرادشان است.

امشب به یاد بچه های خط شکن گروهان فاطمه الزهرا، به یاد بچه های گردان یا رسول، اسیران مجروحی که با تیر خلاص پر گشودند، به یاد غواص های دست بسته ای که زنده به گور شدند، سلام بدهیم به محضر صدیقه طاهره، ام الشهداء فاطمه زهرا... این سلام امشب خریدار دارد. امشب در محضر بانو، بزم معراجیان برقرار است.

در دل ز حق تعالی، شکریست بی‏نهایت

کو در کتاب خود کرد، در شأن تو حکایت‏

در وعده وصالت، نستخلفنّهم گفت

جان گر فشانم ارزد، این لطف و این عنایت

  • سیدحمید مشتاقی نیا

متهم فراری اینجا چه میکند؟

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۲، ۰۷:۱۰ ق.ظ

photo_2023-12-06_07-33-43_owfc.jpg

photo_2023-12-06_07-34-06_i4uy.jpg

 

مصطفی نیازآذری متهم ردیف پنجم پرونده اکبر طبری که به اتهام قاچاق چند تن طلا و ثبت ده شرکت صوری و فاکتور سازی برای دریافت ارز دولتی تحت تعقیب قرار گرفته و به کشور کانادا متواری شده بود اکنون به میهن بازگشته و آزادانه در شهر، جولان میدهد. البته حالا شده است حاج مصطفی! دیده اید بعضی مسئولین پایین رده دولت قبل در این دولت یکهو ریش درآورده، یک شبه اصولگرا شده و پست بالاتر گرفته اند؟ این بندگان خدا راه و چاه را بلدند.

خدا را چه دیدید شاید حاج مصطفی هم از جمیع اتهامات مالی و حتی خروج غیرقانونی از کشور، تبرئه شده باشد؛ ما که بخیل نیسیتم. مثل کیومرث نیازآذری که وسط هیاهوی اغتشاشات، تبرئه شد و خبرش را رسانه های نزدیک به طیف هاشمی و لاریجانی با آب و تاب منتشر کردند. مثل بیژن قاسم زاده که تبرئه شد. خود اکبر طبری هم به رغم صدور محکومیت قطعی داشت برای خودش راست راست می چرخید که شانس نیاورد و رسانه ای شد. میگویند پرونده چای دبش هم به سطح رسانه ها درز پیدا کرده بود؛ الله اعلم. قرار بود با اسحاق جهانگیری و زنگنه و دیگر متهمان دانه درشت بورس و ارز پاشی و تضیع بیت المال برخورد کنند. حتی گفتند یقه حسن روحانی را هم میگیریم. حالا داداش اسحاق یعنی مهدی جهانگیری که می گفتند زندانی است پست اقتصادی گرفته است. پرونده احمد عراقچی به کجا رسید؟ مهدی عبوری هم که بازداشتی شعبه سیزده دادگاه رسیدگی به جرایم دولتی بود در همین دولت رییسی پست اقتصادی مهمی گرفت. متهم دانه درشت پرونده بانک دی، هیات داری کرده و به برخی علما نزدیک شده است. رسیدگی به پرونده خلق پول و تورم زایی محیرالعقول بانک آینده که خودش مصداق تروریسم و کشتار جمعی اقتصادی است به آینده موکول شد؟ پرونده اتهامات عبدالله عبدی و فرآیند مشکوک واگذاری پتروشیمی منحله میانکاله به کجا رسید؟ پرونده اتهامات سنگین فولاد مبارکه با آن همه سر و صدا به بهانه اغتشاشات فراموش شد؟ درباره نحوه واگذاری رانتی بعضی موقوفات چه کسی به محکمه کشانده شد؟ قسمت باحالش اینجاست میگویند برای کشف فساد، سوت زنی کنید به شما جایزه می دهیم!!

قوه قضاییه حتی نمیتواند جلوی کشف حجاب معدودی هنجارشکن را بگیرد، شما انتظار دارید پرونده شهید مظلوم سید روح الله عجمیان را به سرانجام برساند؟ جلوی گردن کلفتهای مفسد اقتصادی و اجتماعی را بگیرد؟ آن موقعی که گوشی بچه های حزب اللهی منتقد در حال رصد بود محمود خاوری رسمی و علنی از مرزهای هوایی کشور خارج شد. قوه قضاییه ویترین نظام اسلامی است. عدالت قضایی امیرالمومنین بالاترین وجهه حکمرانی حضرت بود. دستگاه عدلیه ما تا رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی فرسنگها فاصله دارد. مثل آزاده جانباز عدالتخواهی که به رغم پیشینه ایست قلبی در بابل شلاق خورد، مثل بسیجیان عدالتخواهی که در کرمان و خوزستان و... به زندان افتادند، مثل امام جمعه فساد ستیز لواسان، مثل فرماندار جوان و انقلابی قزوین، حالا حالاها باید قربانی بدهیم و البته یقین بدانیم که آه مظلوم اثر دارد و نگاه شهدا تأثیرگذار است.

مصطفی نیازآذری دیگر یک متهم فراری نیست. او به خانه اش بازگشت. متهم فراری، آن مسئولی است که ترک فعل نموده و به آنچه که رسالت خطیر جایگاه و منصبش است عمل نمی کند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عاشوراییان و گروهان فاطمه الزهرا

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۷ آذر ۱۴۰۲، ۰۲:۳۷ ب.ظ

شهید هــادی محـــمد زاده

 

به لطف خدا نگارش کتابی را بر اساس خاطرات برادر محمود محمدزاده از فرماندهان دلیر اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا دست گرفتم که مطالبش برای خودم بسیار شیرین و آموزنده بود. این کتاب حاوی خاطراتی از حضور گروهان خط شکن فاطمه الزهرا از گردان عاشورا در عملیات کربلای 4 است. آنچه که بیشتر به فال نیک گرفتم آغاز کار کتاب در ابتدای ماه محرم بود و اتمامش که دیروز در سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها صورت گرفت. امیدوارم مورد توجه و قبول حضرت مادر قرار بگیرد.

در این مدت با خاطرات شهدای گرانقدری چون هادی محمدزاده، عبدالله شریفی، ایرج سورکی آزاد، محمدباقر دلدار، محمدباقر ملازاده، عبدالحسین حیدری، حسین بابازاده، محمدرضا مجیدی، خانقاه جهانگرد، وسکره، تازیکه، دباغی، گراییلی، و... زندگی کردم که ساعات خوشی برایم رقم زد.

ان شاءالله آن دنیا از شفاعت شهدا محروم نباشیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سلبریتی میتواند "رهنما" باشد!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۶ آذر ۱۴۰۲، ۰۷:۳۵ ق.ظ

قطعا با خانم بهاره رهنما از بعضی جهات اختلاف نظرهایی داریم؛ اما یکبار نوشتم به خانم رهنما غبطه میخورم! کجا؟ ماجرا سر مقتل خوانی او در سالن همایشهای برج میلاد در ایام محرم بود که از سوی مدعیان روشنفکری و آزادی بیان مورد تمسخر و توهین های بسیار زننده قرار گرفت. نوشتم ما طلبه ها یا مداحها و... را با سلام و صلوات میبرند برای منبر و روضه، پاکتی هم گاهی تهش جهت احترام تقدیم میکنند. مقام و منصبی معنوی قائل میشوند، التماس دعا میگویند و... خانم رهنما بخاطر روضه اباعبدالله فحش خورد، اجرش از همه ما مریدان و محبانی که در کنج عافیت نشسته ایم بالاتر است.

دیروز تصویری از خانم رهنما منتشر شد که نشان میداد جشن تولدش را در بهشت زهرا سلام الله علیها و بر سر مزار شهید سید احمد پلارک برگزار کرده است. از این بابت هم دمش گرم، اجرش با شهدا.

 

جشن تولد عجیب بهاره رهنما در قبرستان

  • سیدحمید مشتاقی نیا

انسان و مجسمه

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۴۰۲، ۱۱:۰۳ ق.ظ

photo_2023-11-19_09-17-44_v33q.jpg

 

از قول خانم خزعلی نقل شده فرموده اند خانمهای طلبه بروند به سمت بازیگری در سینما.

لابد تصورشان هم این است که با ورود خانمهای طلبه، سینما اسلامی خواهد شد.

دو دهه است که دانشگاه هنر ویژه طلاب در قم ساخته شده، خروجی آن چه بوده است؟ چقدر آثار هنری و سینمایی و نمایشی مرتبط با دین و انقلاب تولید شده است؟

چقدر از این بچه ها رفته اند در وادی هنر و خودشان هضم این وادی شده و تغییر سلوک داده اند؟

اینهمه طلبه درس اقتصاد اسلامی خوانده اند کجای اقتصاد یا بانکداری ما اسلامی شده است؟ همین وام اربعین را داشتند خلاف شرع محاسبه میکردند. جناب مصباحی مقدم عضو خبرگان و به ظاهر مجتهد هم مهر تأیید بر آن زده بود.

هزاران میلیارد تومان برای اسلامی شدن متون درسی رشته های انسانی خرج شد، دانشگاه اسلامی کجاست؟

کجای مدیریت کشور دارد علوی اداره می شود؟ کجای نظام امیرالمومنین منجر به ایجاد شکاف طبقاتی می شد؟ چند سال است نهج البلاغه دارد در نسخه های نفیس با تیراژ بالا منتشر میشود؟ و...

اشکال کار در اندیشه معاونت زنان ریاست جمهوری و نیز اغلب مسئولان تصمیم ساز این است که گمان میکنند علم، مصونیت آور است و عالم دین عامل دین نیز خواهد بود.

چرا یکی مثل چمران و بابایی و ابوالحسنی و ... در دانشگاه های آمریکا به اوج قله های عرفان و دیانت می رسند اما اینجا گاه تربیت شده مکتب دین پا از صراط حق کج گذاشته یا به آدمی خنثی و بی تفاوت تبدیل میگردد؟

چون روح عمل گرایی و انگیزه سازی و تقویت اصل اراده در برنامه های تربیتی و آموزشی نادیده گرفته می شود. به تربیت حماسی و جهادی نپردازیم نمیتوانیم به رویش طلاب و دانشجویان با اراده و قوی و جدی و تأثیرگذار امید داشته باشیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

کار دل

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۶ آبان ۱۴۰۲، ۱۰:۲۱ ق.ظ

مصطفی چمران - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

یک روز حاج احمد آقا از دفتر امام به ستاد جنگهای نامنظم در اهواز تلفن کردند و گفتند که امام می فرمایند: دلم برای چمران تنگ شده است...

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این قهرمانها را به مردم معرفی کنید

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۴۰۲، ۰۳:۰۶ ب.ظ

محمد طاها، آن موقع چندان آسیب جدی ندیده بود و می‌توانست از همان راهی که دختر بچه را نجات داده بود خودش را نیز از دام آتش رها کند اما ماند. محمد حسین، امیر محمد و دوست دیگرشان علی اصغر به‌دلیل استشمام دود ناشی از سوختن ظروف و وسایل پلاستیکی در انتهای ون بیهوش شده بودند و محمد طاها آنها را یکی پس از دیگری از داخل خودرو بیرون ‌برد و در آخرین مرحله خودش دچار سوختگی شدید از ناحیه صورت، دست‌ها و پاهایش شد.

روزنامه همشهری در گزارشی به اقدام این قهرمان کوچک پرداخته که در ادامه متن کامل آن را می خوانید. معرفی و تجلیل از این قهرمانان، روح حماسه و ایثار و فرهنگ گذشت و کرامت را در جامعه تقویت خواهد کرد:

 

ساکنان شهرک فرهنگیان شهرستان صفاشهر شیراز هجدهم بهمن‌ماه سال ۹۹را هرگز فراموش نمی‌کنند؛ روزی که آتش‌سوزی در یک خودروی ون که چند کودک و نوجوان در آن محبوس شده بودند، آنها را تا یک قدمی مرگ برد  و اگر محمد طاهای ۹ساله نبود، تبدیل به فاجعه‌ای دردناک می‌شد. آن روز محمدطاها جانش را به خطر انداخت تا جان ۴نفر را نجات دهد و درحالی‌که خودش دچار سوختگی شده بود، تبدیل به قهرمان شهر شد اما حالا که ۳سال از حادثه گذشته، هنوز داغ این سوختگی او و خانواده‌اش را آزار می‌دهد و آنها از اینکه در این مدت‌ وعده‌های داده شده برای کمک به محمدطاها بی‌نتیجه مانده، گله‌مندند.

محمدطاهای 9 ساله، قهرمان تمام مردم صفادشت شد

محمدرضا آرمند، پدرخانواده، کارگر معدن سنگ باقرآباد صفاشهر است و با حقوق بخور و نمیر کارگری در معدن، امور زندگی زن و 3فرزندش را می‌گذراند؛ محمد حسین 17ساله، محمد طاها 11ساله و آتنا 3و نیم ساله. او روز حادثه را به خوبی به یاد دارد؛ روزی که یکی از همسایه‌ها با او تماس گرفت و از اتفاق هولناکی گفت که برای محمدطاها که در آن زمان 9سال بیشتر نداشت، رخ داده بود. پدر خانواده، خبر را که شنید، ضربان قلبش چند برابر شد و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست. او هنوز هم نمی‌داند که چگونه مسیر چندکیلومتری تا بیمارستان را با سرعتی عجیب طی کرده و وقتی فرزندش را باندپیچی شده روی تخت بیمارستان دیده، فکر کرده که دیگر همه‌‌چیز تمام‌شده است.

قرار دوستانه

فریبا رنجبر، مادر خانواده، خانه‌دار است. او نیز هجدهم بهمن‌ماه سال 99را هیچ وقت فراموش نمی‌کند. می‌گوید: آن موقع به‌دلیل شیوع کرونا همه کلاس‌ها به‌صورت آنلاین برگزار می‌شد. کلاس آنلاین محمدطاها از ساعت 9صبح تا یک و نیم بعدازظهر ادامه داشت و وقتی تمام شد پسر همسایه در خانه آمد وگفت: «خاله، مامانم می‌خواهد دست مشتری‌ها غذا برساند اجازه می‌دهید محمد طاها با من بیاید تا تنها نمانم.» وی ادامه می‌دهد: همسایه ما آشپزخانه خانگی داشت، در خانه غذا می‌پخت و با ون غذا به‌دست مشتری می‌رساند. آن موقع ته دلم راضی نبود. برای همین گفتم ‌اگرتا بعدازظهر درس و مشق محمد طاها تمام شد عیبی ندارد. مدتی که گذشت چرتم گرفت و چون  دوران پایانی بارداری را می‌گذراندم، به خواب رفتم. در این زمان «محمد طاها» از خانه بیرون رفته و با پسر همسایه به طرف خودروی‌ون رفته بودند. آنها برای اینکه غذاها سرد نشود داخل خودروی ون اجاق گاز گذاشته بودند. شاید یک ربع نگذشته بود که محمدحسین، برادر بزرگ‌تر

محمد طاها به خانه آمد و ازمن سراغش را گرفت. وقتی فهمید از برادرکوچکش خبری نیست راه افتاد تا پیدایش کند. 10دقیقه که گذشت دیدم که از هر دوی‌شان خبری نیست جلوی در خانه رفتم و از فاصله دور دود زیاد و جمعیتی را دیدم که دور خودروی ون همسایه جمع شده بودند. با همان وضعیت از خانه بیرون رفتم تا اینکه زنان همسایه چون باردار بودم، من را گرفتند و نگذاشتند جلوتر بروم.

در محاصره آتش

پدر محمد طاها، درباره چگونگی وقوع حادثه آتش‌سوزی می‌گوید:«وقتی خانم همسایه غذاها را به داخل ون می‌برد و برمی‌گردد، 5نفر از بچه‌ها که محمد طاها و برادر بزرگ‌ترش هم جزو آنها بوده‌اند داخل ون می‌روند. آنها مشغول بازی با گوشی و حرف زدن می‌شوند غافل از اینکه شیلنگ اجاق گاز داخل ون نشتی دارد و در یک لحظه از جایش در می‌آید، آتش به جان خودرو می‌افتد و ناگهان در خودرو که ریموتی بوده قفل می‌شود. به‌گفته شاهدان، در زمان شروع آتش‌سوزی داخل‌ون، مرسانا دختربچه 3ساله‌ای که داخل ون کنار محمد طاها نشسته بوده، وحشت‌زده جیغ می‌کشد. محمدطاها فوری پالتویش را در می‌آورد و دور او  می‌پیچد، اما هر چه تلاش می‌کند، در ون باز نمی‌شود. در این هنگام یک تکه سنگ از روی قابلمه‌ای که داخل ون بوده برمی‌دارد و با شکستن پنجره خودرو دخترک را به زحمت بیرون می‌فرستد.

محمد طاها، آن موقع چندان آسیب جدی ندیده بود و می‌توانست از همان راهی که دختر بچه را نجات داده بود خودش را نیز از دام آتش رها کند اما ماند. محمد حسین، امیر محمد و دوست دیگرشان علی اصغر به‌دلیل استشمام دود ناشی از سوختن ظروف و وسایل پلاستیکی در انتهای ون بیهوش شده بودند و محمد طاها آنها را یکی پس از دیگری از داخل خودرو بیرون ‌برد و در آخرین مرحله خودش دچار سوختگی شدید از ناحیه صورت، دست‌ها و پاهایش شد.

مادر محمد طاها به شنیده‌های اهل محل درباره حادثه آتش‌سوزی اشاره می‌کند و می‌گوید:«در آن ساعت از روز هیچ رفت‌وآمدی از محل حادثه نمی‌شد. فقط یک راننده که از آن اطراف می‌گذشته متوجه ماجرا می‌شود و با کپسول آتش‌نشانی سمت ون می‌رود. داخل ون کپسول گاز وجود داشت که اگر منفجر می‌شد معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتاد.

قهرمان شهر

بچه‌هایی که داخل ون محبوس شده بودند با شجاعت محمدطاها نجات پیدا کردند و پسربچه 9ساله تبدیل به قهرمان شهر شد. مادر محمدطاها می‌گوید: پس از این حادثه و انتشار اخبار آن، خیلی از مسئولان و مدیران به این اقدام شجاعانه نوجوان صفاشهری واکنش نشان دادند و البته وعده‌هایی دادند که در همان حرف‌ و حدیث‌ها باقی ماند و عملی نشد. در بازدید و دیدار استانی رئیس‌جمهور با مردم که اخیرا در حرم شاهچراغ برگزار شد، محمد طاها توانست به زحمت خودش را به اعضای تیم رئیس‌جمهور برساند و مشکلاتش را مطرح کند. بعد از این دیدار بود که دستور درمان کامل او صادر و برای دیگر مشکلاتش هم قول‌هایی داده شد. او ادامه می‌دهد: پسرم در این حادثه از ناحیه صورت و دست و پا دچار سوختگی شدید شد. همه انگشتان دستش به هم چسبیده و با اینکه چندبار عمل شده اما هنوز خوب نشده و حتی یک‌بار هم که پیوند پوست داشته جواب نداده و روی دست و صورتش تاول‌های زیادی زده است. این در حالی است که با توجه به شغل شوهرم، درآمد چندانی نداریم و هزینه‌های سنگین درمان فرزندم مثل خرید دارو و پماد مخصوص، فشار زیادی به ما آورده است. مثلا هر 2 یا 3 هفته باید ۳ الی ۴ میلیون تومان برای خرید پماد هزینه کنیم. از طرفی هزینه رفت‌وآمد ما تا بیمارستان سر به فلک می‌کشد و همه اینها باعث شده از لحاظ روحی و روانی دچار مشکل شده و در این گوشه دنیا تنها بمانیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خون شهدا پایمال شده است؟

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۳ آبان ۱۴۰۲، ۰۷:۲۲ ق.ظ

شهیدان با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند - ایمنا

 

خدا عالم را به گونه ای در دایره تدبیر خود خلق نموده که هیچ چیزی در آن هدر نمی رود. هر کلمه ای اثر دارد، هر شیء ناچیزی به چیز دیگری تبدیل میشود. چه برسد به آه مظلوم که عرش خدا را به لرزه می اندازد و خون شهید که بی شک ماندگار است و اثر دارد.

خون شهید هدر نمی رود. بالاترین ثمره خون شهدای ما بیداری آزادی خواهان جهان و اشاعه نگاه ضداستکباری در جای جای عالم است که آزادی قدس و رفع استبداد و امپریالیسم و غارتگری و زیاده خواهی کانونهای قدرت را در پی خواهد داشت.

اما حالا که صحبت از معامله بر سر خون شهدای فتنه و آشوب است و آه سرد پدر شهید عجمیان در گوش فلک پیچید آنگونه که پیش تر نیز اشک و آه از نهاد پدر شهید احمدی روشن برخاسته بود و پدر شهید محمدحسین حدادیان و... بد نیست از این زاویه هم به موضوع نگاه کنیم که به یک معنا حق شهدا پایمال شده است. هیچ شهیدی سر سازش با فرهنگ تجمل پرستی و اشرافی گری و رانت خواری و باندبازی و شکاف طبقاتی و اژدهای هفت سر فقر و فساد و تبعیض نداشته است. از این منظر تا زمانی که بی عدالتی در جامعه هست و عده ای خودباخته ظاهر فریب اهل تزویر در کنج عافیت در نقاب شعائر دین به ریش دین و دین دار میخندند و ارزشهای انقلاب را در پستوی ویلاهای برآمده از حقوقهای ناحق نجومی بیت المال در خلوت با ژیلاهای ابرو کمان سیه مژگان لپ گلی خویش به سخره میگیرند حق شهید پایمال شده است. تا وقتی در بانکداری و اقتصاد و معماری و صنعت و مدیریت و فرهنگ و ... از سبک زندگی و مدیریت دینی و ملی فاصله داریم در واقع از اهداف شهدا فاصله گرفته ایم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

و اما هفتم آبان

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۷ آبان ۱۴۰۲، ۰۴:۰۴ ب.ظ

در انتظار محسن چریک - ایسنا

 

شهدای ابتدای جنگ، اغلب مظلوم و ناشناخته اند. شاید یک علتش انجام عملیاتهای بزرگ در دهه شصت و فراموش شدن اتفاقات و حماسه های سالهای آخر دهه پنجاه است. شاید یک علتش میدن داری راویانی باشد که از دهه شصت به جبهه های دفاعی کشور پیوسته اند.

نام محسن چریک را بارها از فرماندهان قدیمی جنگ شنیده ام. یکی می گفت محسن چریک را در بازی دراز دیده است. چه فرمانده دلاور و شجاعی بود و دشمن را با کمترین نیرو و سلاح به عقب می راند. یکی میگفت در فرونشاندن غائله گنبد، فرمانده شان فردی بود به نام محسن چریک. یکی در مبارزه با گروهک خلق آذربایجان در تبریز از محسن چریک خاطره دارد. یکی از سلحشوری او و یارانش در بستان و سوسنگرد حرف می زند و...

محسن چریک نام مستعار شهید سعید گلاب بخش اهل اصفهان است که امروز روزی یعنی هفتم آبان 1359 در غرب کشور به شهادت رسید و دشمن از خشم و نفرتی که نسبت به شجاعت و تدبیر این فرمانده عملیاتی سپاه و جوان مبارز تربیت شده در لبنان و فلسطین داشت پیکر پاکش را با خود برد و هیچ اثری دیگر از او بر جای نماند. شادی روح این قهرمان ناشناخته دفاع مقدس فاتحه ای نثار کنید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بانوی اول ایران

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ آبان ۱۴۰۲، ۰۹:۰۸ ب.ظ

حرم فاطمه معصومه - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

ابراهیم اگر ابراهیم شد و خوش درخشید نمیتوان نقش بانوی بزرگی چون هاجر را در زندگی او نادیده انگاشت. به پیامبر خدا آنقدر ایمان داشت که بپذیرد با طفل شیرخوارش در صحرا تنها بماند. شیطان در قالب پیرمردی خیرخواه به سویش رفت بلکه احساسات مادرانه اش را برانگیزد تا مانع از عزم ابراهیم برای ذبح اسماعیل شود. هاجر اما گفت تسلیم محض خدا و پیامبرش هستم و بس. دل ابراهیم قرص شد و در مسلخ عشق سربلند تاریخ گردید.

موسی اگر موسی شد دل دریایی مادرش یوکابد بدرقه راهش در امواج سهمگین نیل بود و اراده زن پاکدامن تاریخ سازی چون آسیه او را از کاخ ستم تا میعاد نبوت و هدایت، همراهی نمود.

یک محمد بود و یک خدیجه. ایثار مادر امت آنقدر بزرگ بود که رسول الله شهادت بدهد اقامه دین مدیون عظمت وجود و شخصیت آسمانی این بانوی بزرگ است.

خطبه فدکیه در حقیقت خطبه ولاییه بود. فاطمه کمر به حمایت حق بسته بود. مثل شیر می غرّید و از ولایت علی دم زده و غاصبان را رسوا می نمود. امروز اگر سیرت و غیرت علوی اسوه مردان عالم است به برکت بیان و منطق و کلام فاطمی است.

زینب عصاره فاطمه و علی بود. شیر زن دشت کربلا که افشاگری و روایتگری حکیمانه اش مکمل نهضت عاشورا شد. بنیان یزیدیان را برباد داد و مبدأ خیزش ابدی مستضعفان جهان در تأسی به قیام اباعبدالله گردید.

یک اسلام است و یک فاطمه معصومه. قم اگر قم است و آشیانه آل محمد(ص)، حوزه اگر حوزه شد و مادر انقلاب گردید، ایران اگر مهد بیداری جهان شد و پرچم آزادگی ملتها در مبارزه با ظلم را در پهنه گیتی به اهتزاز درآورد مرهون شمع وجود دختر موسی بن جعفر است.

نقش زن در اسلام را اگر میخواهید بدانید به عظمت وجود بانوانی بنگرید که محور اندیشه حماسه و ایمان قرار گرفته و حیات نور دین و فطرت را در هجوم سیاهه بیداد و عصیان و تغافل و غارتگری، محافظت نمودند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حماسه جسر نادری

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۲، ۰۶:۲۲ ب.ظ

زوایای مختلفی از تاریخ دفاع مقدس همچنان برای بسیاری از مردم به درستی و کامل بیان نشده است. یکی اش حماسه مقاومت مردم اندیمشک در پل نادری است. سرکار خانم شهین پوراحمد از هنرمندان موفق و خوش ذوق خوزستان در تازه ترین اثر خود به این موضوع پرداخته است:

 

photo_2023-10-19_18-13-01_0wbg.jpg

 

ششم مهرماه روز حماسه جسر نادری در اندیمشک
ششم مهر ماه سال ۱۳۵۹ لشکر زرهی مجهز رژیم بعث عراق پس از عبور از جاده دهلران به پل نادری یا همان (جسر نادری) رسیدند.

از آنجا بود که شهر‌های اندیمشک و دزفول را به راحتی مورد حمله طوفانی خود قرار دادند.


مردم اندیمشک با دست‌های خالی و با هر آنچه که در دست داشتند و با تجهیزات ابتدایی به سمت کرخه هجوم آوردند.


ارتش صدام به دنبال این بود که با عبور از پل نادری و تصرف مناطق اندیمشک و کرخه حلقه محاصره خوزستان را کامل کند و مسیر راهبردی لوجستیکی و ترانزیتی تهران به خوزستان را به طور کامل قطع کند.


مردم محلی و عشایر غیور این منطقه با اقتدا به امام امت و مسئولیتی که داشتند سریع و شجاعانه خود را به این منطقه رسانده و با دشمن درگیر شدند و با تقدیم چندین شهید و مجروح موفق به انهدام پل نادری شدند و دشمن متجاوز را در همانجا زمینگیر کردند؛ و سرانجام عملیات مردم اندیمشک به عنوان حماسه جسر نادری در تاریخ کشورمان ثبت و ماندگار شد.
طراحی حماسه جسر نادری 

سایز :60در 40

تکنیک :سیاه قلم 

#طوفان _الااقصی #فلسطین #ایران #خوزستان #اندیمشک

@Art_shiina

https://eitaa.com/shiina

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سردار شهید طوسی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۲، ۰۶:۴۸ ق.ظ

شهید سردار طوسی، مرد بی ادعایی که به دنبال نام و مقام نبود - ایرنا

 

اطلاعاتی زبده:

بدون آنکه آموزش کار اطلاعاتی ببیند متکی به استعداد و نبوغ فردی شاهکارهای اطلاعاتی از خود بجا گذاشت. در حالی که بچه کشاورز و جوانی بیست و خورده ای ساله بود. یک نمونه اش قضایای جنگل و فعالیت گروهکها بود که عقل جوانان را ربوده و حرکتهای ایذایی و تروریستی آنها در مجموع امنیت روانی و فیزیکی منطقه را از بین برده بود. ایجاد بستر نفوذ با محوریت شهید تورانی از شاهکارهای مخفی و عملیات سرّی با طراحی شهید طوسی بود که نزدیکترین نیروهای همکار او نیز در جریان مراحل آن نبودند و در نهایت بساط فعالیت مسلحانه گروهکها را در جنگلهای شمال از بین برد و امنیت را به استانهای مرزی شمال کشور بازگرداند.

عملیات والفجر هشت نیز نمونه دیگری از کار اطلاعاتی بزرگ و تشکیلاتی با محوریت شهید طوسی بود که با حفظ اصل غافلگیری منجر به شکست دشمن و فتحی بزرگ گردید که همچنان مورد توجه استراتژیستهای نظامی دنیا قرار دارد.

در جلسات فرماندهی همیشه دستش پر بود و حرف و نکته ای برای گفتن داشت که باعث جلب اعتماد بیشتر فرماندهان عالی میشد. قدرت طراحی و نبوغ اطلاعاتی او باعث شد فرماندهی سپاه بعضی مأموریتهای اطلاعاتی کلان سپاه را نیز به اطلاعات لشکر 25 کربلا بسپارد.

 

نیروشناسی:

همیشه با نیروهایش مشورت میکرد و با آنها همکلام می شد. از این رهگذر با پیشنهادها و طرحهای آن آشنا می گردید و در محاسبات خود پخته تر و جامع تر عمل میکرد. از سوی دیگر توان ذهنی و بضاعت فکری و میزان نبوغ نیروهایش را می سنجید و بر همین اساس آنها را در مأموریتها به کار میگرفت یا مسئولیتی به آنها واگذار میکرد. نیروهایش چون دستچین و زبده بودند روی توانمندی و افزایش کارکرد آنها برنامه ریزی میکرد از این نظر وسواس خاصی در حفظ سلامت نیروهایش داشت و در زمانی که مأموریت مستقیمی نبود از نیروهایش میخواست که از خط فاصله بگیرند. در شناسایی ها نیز روی محاسبات ریز و پیش بینی از حوادث احتمالی دقت نظر داشت تا کمترین آسیب ممکن به نیروها برسد.

 

سربلند افتاده!

موقع خطر از همه جلوتر بود. فرماندهی بود که در سخت ترین شرایط جنگ یا شناسایی در کنار نیروهایش قرار می گرفت؛ اما در بهره گیری از مزایای مادی از همه عقب تر بود.

فرماندهان بابت حضور مداوم در منطقه امکان تردد مستمر در عقبه را نداشتند. دستور آمد خانواده شان را بیاورند در پایگاه شهید بهشتی اهواز که امکان سرکشی به آنها را داشته باشند. طوسی هم خانواده اش را آورد؛ با این حال اغلب شبها کنار رزمنده ها می خوابید و به خانه نمی رفت مبادا دیگران حس غربت و دلتنگی کنند. تا همرنگ بقیه باشد. در صورتی که سایر نیروها مأموریت موقت داشته و با اتمام آن به شهر خود باز می گشتند.

در پایگاه شهید بهشتی اهواز در خانه ای مشترک با خانواده ای دیگر زندگی میکرد. میتوانست طبق قانون از غذای پایگاه برای خانواده استفاده کند. این کار را نمیکرد. برنج و بعضی محصولات کشاورزی را از مازندران و زمین پدری می آورد. اقلام مورد نیاز دیگر را اهواز میخرید و خانمش غذا درست میکرد تا دین کمتری از بیت المال بر گرده او قرار بگیرد.

برادرش محمدابراهیم طوسی در چیلات به شهادت رسید. نگذاشت جنازه اش را به عقب بیاورند، گفت یا همه یا هیچکس. پیکر برادر سیزده سال در غربت و گمنامی کنار سایر ابدان مطهر شهدا باقی ماند.

دغدغه داشت اگر شهید شود چون جایگاه مهمی دارد و همه مسئولان استان او را می شناسند برایش سنگ تمام می گذارند آن وقت شهدای دیگر که همراه او تشییع میشوند کمتر مورد توجه قرار میگیرند. میگفت من خودم را کوچکتر از آن بسیجی ها می دانم. از خدا خواست مثل حضرت زهرا مفقودالاثر شود. پیکرش ماند و هشت سال بعد به شهر بازگشت و تشییع شد

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پاییز 59

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۲، ۰۶:۳۸ ب.ظ

تصویر پاییز 59:خاطرات زهره ستوده (کتاب های خرمشهر)

 

کتاب پاییز 59 را خواندم و لذت بردم. لذت از این بابت که حال و هوای زلال سالهای حماسه و ایثار در ذهنم احیا شد. البته مطالبش از نظر من حرف جدیدی نداشت. انتظار می رفت وقتی اسم خانم سیده اعظم حسینی (نویسنده کتاب فاخر دا) در کنار اسم بزرگواران دیگری که در تدوین اثر کوشیدند به چشم می آید کار با ظرافت و بیان جزییات بیشتر و دقیق تری همراه باشد.

این نکته را هم نباید مغفول گذاشت که بالاترین ظلم ما به تاریخ دفاع مقدس این بود که دیر به سراغ بعضی رزمندگان و حماسه سازان آن سالها به خصوص مردان و زنان مدافع خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و هویزه و بستان و مهران و قصرشیرین و سومار و ... رفتیم. تا آنجا که بسیاری از خاطرات از حافظه شاهدان عینی و حماسه سازان میدانی جنگ پاک شده است. ظلم بالاتر و بدتر البته این است که تا به حال اصلا به سراغ بسیاری از راویان و حاملان پیام و خاطرات دفاع و مقاومت نرفته ایم. جالب آنکه حتی شهر خرمشهر و مسجدجامع که غرورانگیزترین و مطرح ترین نماد مقاومت این کشور است را به بهانه جلوگیری از ترافیک از اردوهای راهیان نور حذف کرده ایم. چه برسد به اینکه مثل بسیاری از کشورهای درگیر نبرد از جمله ویتنام و لبنان و روسیه و ... عقلمان برسد و بخواهیم بخشهایی از ویرانی ها را به صورت اثر باستانی برای نسلهای بعد نگاه داریم.

کتاب پاییز 59 را بخوانید. به خصوص اگر چندان اهل مطالعه آثار دفاع مقدس نبوده اید. میتواند پنجره ای برایتان بگشاید که با اشتیاق ورود به عرصه مطالعات پیرامون فرهنگ ایثار و مقاومت، حلاوت همذات پنداری با قهرمانان بی نام و نشان این مرز و بوم در کوچه پس کوچه های خاکی دوران عشق و وصال را در کام جانتان میهمان سازد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تکیه گاه

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۴۰۲، ۱۰:۳۶ ق.ظ

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مقصد، دیار قدس همپای جلودار

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۴۰۲، ۰۹:۰۵ ب.ظ

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم
از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم
بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم
دریادلان راه سفر در پیش دارند
پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند
گاه سفر را چاووشان فریاد کردند
منزل به منزل حال ره را یاد کردند
گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است
چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است
گاه سفر آمد، برادر! گام بردار!
چشم از هوس از خورد، از آرام بردار !
گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مکن بشتاب! همّت چاره ساز است
گاه ِسفر شد، باره بر دامن برانیم
تا بوسه گاهِ وادیِ ایمن برانیم
وادی نه ایمن، هان مگو، باید سفر کرد
از هفت وادی در طلب باید گذر کرد
وادی نه ایمن، رهزنان در رهگذارند
بیم حرامی نیست، یاران هوشیارند
وادی نه ایمن، جاده هموار است ما را
امید بر عزم جلودار است ما را
وادی پر از فرعونیان و قبطیان است
موسی جلودار است و نیل اندر میان است
تکریتیان صد دام در هر گام دارند
راه آشنایان، ره به مقصد می سپارند
رهْتوشه باید کو؟ بیاور کوله بارم
امید را ره توشه بهر راه دارم
رهْتوشه باید، پای من همواره پو باش
هفتاد وادی پیش رو گر هست گو باش
رهْتوشه باید، عزم را در کار بندم
دل بر خدا آن گه به رفتن باره بندم
رهتوشه باید، مرغوا مشنو ز هر کس!
رهتوشه ما را شوق دیدار حرم بس!
تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادر!
بر جای ما بیگانه، ننگ است ای برادر!
ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادیم
خفتیم، غافل، خانه بر دشمن نهادیم
خفتیم غافل از معادای حرامی
کردیم سر تسلیم یاسای حرامی
خفتیم غافل رزم را از یاد بردیم
پس داوری بر محضر بیداد بردیم
خفتیم و دشمن، داد، نی، بیدادمان داد
خواب و خور و افیون و مستی یادمان داد
دشمن، سرا بگرفته و راه نفس هم
دست عمل بشکسته و پای فرس هم
تاراج شد، تاراج هر کالایمان بود
خاموش شد هر نغمه، کاندر نایمان بود
ما خامُش و او هر طرف شور و شغب کرد
تاوان خورد و خفت مستی را طلب کرد
سینا و طور و عزّه را بلعید با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را، هم
جولان، به جولانی دگر بگرفت از ما
ماندیم، ما سرگشته، او را قدس و سینا
فرمان رسید: این خانه از دشمن بگیرید!
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید!
یعنی کلیم، آهنگِ جان سامری کرد
ای یاوران! باید ولی را یاوری کرد
وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
دل بر پیام دلکش چاووش بندیم
چابک سواران، رهروان، اِحرام بستند
دل بر طنین این صلای عام بستند
آهنگ رفتن کن که ما را چاره فرد است
واماندن از این کاروان، درد است، درد است
باید خطر کردن، سفرکردن، رسیدن
ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن
وادی به وادی سینه باید سود بر راه
منزل به منزل رفت باید تا سحرگاه
گر خاره و خارا و گر دور است منزل
حکم جلودار است بربندیم محمل
ما را گریزی جز که آهنگ سفر نیست
عزم سفر کن فرصت بوک و مگر نیست
باور مکن، افسانه ی افسونگران را
همراه باید شد در این ره کاروان را
باور مکن، امید دیدار حرم نیست
گامی فرا نه، تا حرم جز یک قدم نیست
از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
بی گاه و گاه و روز و شب باید گذشتن
گر صد حرامی، صد خطر در پیش داریم
حکم جلودار است سر در پیش داریم
حکم جلودار است بر هامون بتازید!
هامون اگر دریا شود از خون بتازید!
فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد، گو ببارد نیست دشوار
جانان من برخیز و آهنگ سفر کن
گر تیغ بارد گو ببارد جان سپر کن
جانان من برخیز! بر جولان برانیم
زآنجا به جولان تا خط لبنان برانیم
آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست
آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست
آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد
آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد
جانان من! اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را
جانان من! برخیز باید بر«جبل» راند
حکم است باید باره بر دشت امل راند
جانان من برخیز و زین بر بارگی نه
زی قدس، زی سینا، قدم یکبارگی نه
باید ز آل سامری کیفر گرفتن
مرحب فکندن، خیبری دیگر گرفتن
باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین
باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین
باید به سر، زی مسجد الاقصی سفر کرد
باید به راه دوست، تَرک جان و سر کرد
جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
مقصد، دیار قدس همپای جلودار ...

شادی روح مرحوم حمید سبزواری صلواتی هدیه کنید

 


دانلود فایل صوتی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

هفت بانوی شهید بابلی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۸ مهر ۱۴۰۲، ۱۰:۲۲ ق.ظ

photo_2023-09-30_10-14-06_wz73.jpg

 

شهرستان بابل هفت بانوی شهید دارد که متأسفانه در مراسم اخیری که به این نام گرفته شد تنها نام چهار شهیده مطرح گردید. جهت ثبت و اطلاع، عناوین هفت بانوی شهیده بابلی مبتنی بر فهرست معرفی شده در کانال سنگر شهدا بدین شرح می باشد:


1️⃣ شهیده فاطمه ارج که در سال 1358 حین دیدن آموزش نظامی در پادگان المهدی (ولیک) بابل به شهادت رسیده است.
2️⃣ شهیده منیرالسادات دابوئیان در غائله گنبد به شهادت رسید و پس از تشییع جنازه با شکوه در بابل در آرامگاه معتمدی به خاک سپرده شد.
3️⃣شهیده مریم مصلحی اهل محله مرادبیگ بابل در بمباران هوایی محله ظفر تهران در اسفند سال 1363 به شهادت رسیده اند.
 4️⃣ شهیده مولود مهدوی در سال 1365 در کرمانشاه در بمباران هوایی زمانی که برای عیادت اقوام که از مجروحان جنگی به کرمانشاه مسافرت کرده بودند، در بمباران دشمنان به همراه همسرش به شهادت می‌رسند.
 5️⃣ شهیده هاجر خاکی که در حمله هوایی کرمانشاه به شهادت می‌رسند.
6️⃣ شهیده صدیقه احمدزاده کلایی اهل روستای سیاهکلا محله بابل که در حادثه خونین مکه در سال 1366 به شهادت رسیده است.
7️⃣ شهیده ربابه رستمی درونکلا اهل روستای درونکلا که توسط تکفیری های فرقه ریگی در سال 1389 در مسجد امام حسین چابهار به شهادت رسیده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روحت شاد محسن رضایی!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۳ مهر ۱۴۰۲، ۰۹:۱۹ ق.ظ

photo_2023-09-25_08-50-38_3u5f.jpg

 

این محسن رضایی آن محسن رضایی نیست! از رزمنده های خوب و بسیجیان دلداده بابلی است که چند سال پیش در حادثه منا در حالی که جان عده ای را نجات داده بود در فشار جمعیت به خیل دوستان شهیدش پیوست. دیروز سالگرد این واقعه تلخ بود. با حاج محسن رضایی چندباری توفیق سفر به راهیان نور را داشتم. خسته نمی شد این مرد، برای همه میدوید و از جان و دل مایه میگذاشت. یکبار موقع برگشت بین دو نماز بلند شدم. گفتم خودم بارها مسئول کاروان بودم می دانم سفر به مناطق عملیاتی و انجام بعضی هماهنگی ها آنهم با حضور خواهران دانشجو چقدر سخت و خسته کننده است. اما برایم جالب بود آقا محسن در اوج خستگی و فشار کار هم میخندید و تبسم از لبانش محو نمی شد. این حرف را که زدم باز هم خندید، اما بعد از من خواست دیگر در جمع از او تعریف نکنم. بعد از شهادت او بارها با کاروانهای مختلف دانشجویی عازم مناطق عملیاتی جنوب شدم. همیشه هم به یادش بودم و نامش را زنده نگه میداشتم. همه مسئولین کاروانها زحمت میکشند اما واقعاً بی اغراق دیگر کسی را مثل او ندیدم اینطور دلسوز و پرکار و با تدبیر باشد. برای چندمین بار به من ثابت شد شهدا یک سر و گردن از مردم عادی بالاتر هستند و بهتر می درخشند. خدا هم خوش سلیقه است دیگر.

برای شادی روح این شهید مظلوم صلواتی هدیه کنیم.

 

http://s6.picofile.com/file/8214553000/photo_2007_07_25_03_04_58.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا