اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۳۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایثار و شهادت» ثبت شده است

شهید سید محمود موسوی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۲۱ ق.ظ

تولد: بابل- 30/6/1360

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: بابل- کمانگر کلای مرکزی

 

=قرآن خواندن جزء برنامه روزانه اش بود. اوقات فراغتش را با قرآن پر می کرد. بعد نماز صبح، پیش از خوابیدن هر زمان که فرصت داشت پناه می برد به کلام الهی. به معنای آیات هم توجه می کرد. صدای قشنگی داشت. تلاوت قرآن صبحگاه محل کارش با او بود. پیش می آمد که صدایش را با گوشی همراه ضبط می کرد. با لحن های گوناگون قرآن می خواند و برای انتخاب بهترینش از من نظر می خواست.

=از این گنجینه الهی، توشه خودش را برداشته بود که هیچ، من را هم به خواندن و کسب فیض از آن ترغیب می کرد. سفارش قرآنی اش خواندن ده آیه انتهایی سوره انسان بود. می‌گفت: «این آیات رو قرائت کن، به معانیش هم توجه داشته باش. خیلی قشنگه. آدم می تونه از توی این آیات برنامه زندگیش رو دربیاره.»

برایم عجیب بود این آدمی که بیشتر اوقاتش توی مأموریت سپری می شد و مشغله کاری فراوان داشت، کی فرصت کرده بود این اندازه با قرآن مأنوس شود!

=به من و حالاتم بی توجه نبود. اگر از در خانه وارد می شد و گرفتگی توی چهره ام می دید پیش از هر چیزی از این ناراحتی سئوال می کرد. برایش خوشحالی و ناراحتی‌ام مهم بود. جمعه ها را هم اختصاص می داد به خانواده. با هم بیرون می رفتیم، قدم می زدیم، صحبت می کردیم. به خوردن یک ساندویچ هم که شده غذا را بیرون می خوردیم. از همسر داری اش خیلی راضی هستم. هیچ وقت برای ما کم نگذاشت.

=هر زمان که سخنرانی حضرت آقا پخش می شد میخکوب می نشست جلوی تلویزیون. خوب حواسش را جمع می کرد تا ببیند از دهان مبارک ولی فقیه چه کلامی بیرون می آید. به اندازه ای سخنان ایشان برایش اهمیت داشت که اگر حرفی یا سئوالی پیش می آمد می گفت: «بذار برای بعد از صحبت‌های آقا.» تمام توجهش آن موقع صرف گوش دادن بود.

 

=مهربانی هایش را هیچ وقت از یاد نمی برم. بزرگ و کوچک نداشت. با همه مهربان بود. ندیدم دل کسی را بشکند. یک بار دختر کوچکش را سوار موتور کرده بود و توی فضای شهرک می چرخاند. بچه های دیگری که توی محوطه در حال بازی بودند دلشان می خواست سواری کنند. وقتی از او تقاضا کردند، دلشان را نشکسته بود. چند ساعت همه بچه ها را سواری داد.

 =بین بچه های خردسال، معروف شده بود به عمو مهربون. خودش می رفت سمت آنها. صدیقه سادات را که بیرون می برد با دیگر بچه ها هم بازی می کرد.

به اندازه ای توی دلشان جا باز کرده بود که گهگاهی می آمدند در خانه و می گفتند: «عمو کسی نیست با ما بازی کنه شما می آیی؟» چشم انتظارشان نمی گذاشت. با اشتیاق می رفت.

 

=احترام همسایه ها را نگه می داشت. شاید پیش می آمد رفتاری از همسایه ها سر بزند که باب میل سید نباشد. یکبار نشد به روی آنها بیاورد یا بخواهد تذکر بدهد. صبر زیادی داشت توی این موضوع. همین صبر را توی زندگی مشترکمان هم داشت. گاهی پیش می آمد از نظر مالی در مضیقه بودیم و تحت فشار. با این مسئله صبورانه برخورد می کرد. حتی نمی گذاشت من که همسرش هستم متوجه خیلی از مشکلات شوم.

 

=کمک حال من بود. مخصوصاً بعد از به دنیا آمدن دخترمان. کار زیاد داشت ولی هیچ وقت نشد توی کارهای خانه کمکم نکند. نمی گذاشت همه کارها به دوش من باشد. ظرف می شست. خانه را جارو می زد... اخلاقش این نبود که شبیه بعضی آقایان کارهای خانه را مختص خانم خانه بداند.

=به همین راحتی عصبانی نمی شد. خیلی کم پیش می آمد که از کوره در برود. 8سالی که با هم زندگی کردیم غضب به معنای واقعی از سید ندیدم. اگر هم ناراحتی پیش می آمد آرامش خودش را حفظ می کرد. صبر می کرد که حالت خشم و غضب از درونش بیرون برود. آرام که می شد تذکر می داد. این طوری خیلی بیشتر هم اثر می گذاشت.

=زیارت عاشورا خواندنش ترک نمی شد. ارادت خاصی به آقا امام حسین داشت. روزی دوبار با دقت این زیارت را می خواند. حتی قبل عملیات هم به بچه ها پیشنهاد خواندن زیارت عاشورا داده بود. یک شب از خستگی زیاد، بدون اینکه زیارت عاشورا بخواند خوابش برد. یکی از رفقای شهیدش آمده بود به خوابش و گفته بود: «سید محمود چرا زیارت عاشورا رو نخوندی و خوابیدی؟» از خواب پرید. همان موقع شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا.

=اگر می دید کسی به پدر و مادرش احترام نمی کند یا با صدای بلند با آنها صحبت می کند تذکر می داد. می گفت: «اینا پدر و مادرتون هستن، حتی اگه حق با شما باشه نباید با صدای بلند صحبت کنین. توی قرآن، خدا بعد از خودش، احترام به پدر و مادر رو سفارش کرده.»

= سعی اش را بر این می گذاشت که توی این وانفسای دنیا دلی به دست بیاورد و لبخندی روی لبی بنشاند. اهل شوخی هم بود اما اگر متوجه می شد طرف مقابلش دلگیر شده یا سوءتفاهمی پیش آمده، هر طوری بود از دلش در می آورد.

 

=آمد دنبالم و گفت: «بیا بریم سر مزارشهدای گمنام.» توی مسیر از جلوی پارک رد می شدیم که نگاهمان افتاد به دختر و پسری جوان بین درختهای پارک. صحنه قشنگی نبود. سید خیلی ناراحت شد. رفت طرفشان. شروع کرد به نصحیت کردن. از عاقبت اینطور دوستی ها گفت و دختر را راهی منزلش کرد. دست پسر را هم گرفت. رفتیم در خانه شان. می خواست با پدرش صحبت کند.پسر از ترس رنگش پریده بود. دم خانه وقتی پدر آمد، سید روبوسی کرد و  گفت: «آقا شما عجب پسر خوبی دارید خدا حفظش کنه مراقبش باشید اگر بهش بیشتر توجه کنید، انشا الله آینده خوبی داره.»

 بعد از خداحافظی پرسیدم: «سید! چرا اصل ماجرا رو نگفتی؟» جواب داد: «اگه می گفتم آخرش چی می‌شد؟ این طوری هم پسره پشیمون شد و ترسید، هم پدرش به این فکر افتاد که بیشتر مراقب پسرش باشه.»

 

 

 

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید علی بریهی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۱۹ ق.ظ

تولد: روستای میثم تمار- شوش دانیال- 10/1/1364

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: روستای میثم تمار

 =شاید از همان اول که وارد سپاه شد، آرزوی شهادت را در سر می پروراند. زندگی اش  می توانست آرام و بی غل و غش تر از این حرف ها باشد. بی دردسر و بدون زحمت. می شد ولی راه دیگر، آخرش شهادت نداشت؛ همان چیزی که علی می خواست. چند بار شده بود که پیشنهاد شغل هایی بی دغدغه و دور از خطر توی زادگاهش شوش دانیال، داشت ولی اعتنایی نمی کرد. بهانه می آورد؛ پشت سر هم. آرمانش، تمنای دل بی قرارش چیز دیگری بود؛ دُرّ گران بهای شهادت که به هر کس ندهندش...

 

=بین همرزمانش معروف شده به امام بریهی! بس که این جوان خوش برخورد بوده و با همه دم خور. می گویند توی یگان، دل همه را به دست می آورد. خودش را در دل بقیه جا کرده بود. موقع نماز که می شد جلو می ایستاد و بقیه اقتدا می کردند. شده بود امام جماعت بچه ها. واقعاً امام و چراغ هدایت بچه ها بود. اگر غیبتی می شد، می گفت: غیبت غیبت!  بعد هم از بچه ها جدا می شد. هر کاری برای دیگران از دستش بر می آمد انجام می داد. خودش را توی مشکل طرف سهیم می دانست. نشد که دست رد به سینه کسی بزند.

=جوانی است که نه شهدا را درک کرده و نه شمه‌ای از شمیم پیر جماران را استشمام نموده. اما آنچه که باید کارگر بیافتد افتاده. نفس قدسی امام و قلوب پاک تر از آینه علی اکبر های خمینی.  همین ها کافی است تا دلباختگان فرهنگ خمینی کبیر و سر سپردگان خط خونین شهادت را بی قرار کند. علی انگیزه ورودش به سپاه را اینگونه بیان می کند: «انگیزه ورود من به سپاه، دفاع از آرمان‌های انقلاب اسلامی و ادامه دادن راه امام و شهداست.»

=مسیر را درست رفت. شناخته که دشمن کجا را هدف گرفته است پس همان را برای نسل آینده اش سفارش کرد. نوبت پیام دادنش که شد مثل جوان‌های نسل اول انقلاب که توی وصیتنامه ها و پیام های سرتا سر شور و معنویتشان ولایت فقیه را اصل و سرچشمه همه خوبی ها دانسته اند و به پشتیبانی اش سفارش کرده اند می گوید: «پیام من برای نسل آینده این است که از مقام معظم رهبری پیروی کنند و زیر پرچم انقلاب اسلامی حرکت کنند و از این پرچم دوری نکنند و از مقام معظم رهبری با جان و دل محفاظت کنند، چون ایشان نائب بر حق امام زمان هستند.»

=در زمانی که شیطان و اعوان و انصارش حتی دل خیلی از آنها که روزگاری نفسشان آمیخته به نفس شهیدان بوده را با خود برده و بند این دنیای فانی کرده اند، جوان‌هایی پیدا می شوند که حرف دلشان و تمنای جگر سوخته شان لقای پرودگار و روزی خوردن بر سر خوان کریمانه اوست. علی، یکی از همین جوان‌ها است. چندین سال بود که این خواهش معنوی را در سر تا سر وجودش می دیدم. یک ماه قبل از شهادتش که بحث ازدواج و سر و سامان گرفتنش را پیش کشیدم با زبان بی زبانی، هوشیارم کرد که مال این دنیا نیست و اصلاً به ازدواج فکر نمی کند. هم از من و از دیگران می خواست برای شهادتش دعا کنیم. این آرزوی قلبی اش را برای همه می گفت. شاید برای اینکه بگوید همه مثل من باشید یا شاید برای این بود که بعد از شهادتش مردم نتوانند بگویند او بر شهید شدن مجبور بود و اگر ما هم جایش بودیم چاره ای جز شهید شدن نداشتیم.

 

 =این ماه رمضان آخری، یعنی چند وقتی پیش از عروجش به سوی عرش خداوند، دریاچه ارومیه بودیم. ماشینی توی گل و لای دریاچه گیر افتاده بود. رفتیم برای کمک، ماشین خودمان هم گیر کرد. شرایط سختی بود. هوا گرم بود و علی روزه داشت. بر عکس ما که با توجه به شرایط موجود و عذر شرعی نتوانسته بودیم روزه بگیریم. خیلی صبر داشت همه اش می گفت: «توکل بر خدا درست می شه.» هر طوری بود بعد از 5 ساعت ماشین را بیرون کشیدیم.

 

=کلاس امداد بود. یکی از بچه های بهداری داشت نحوه امداد رسانی در زمان مجروحیت و چگونگی جلوگیری از خونریزی را می گفت. بریهی دیر آمد. آخر کار که موقع تقسیم باند و لوازم امداد بود، رسید. مسئول کلاس گفت: «علی! سرکلاس نمیای، می ری اون بالا رب گوجه میشی نمی دونی باید چی کارکنی!» باند را گرفت و به شوخی دستش را گذاشت روی پهلوی راستش و گفت: «یعنی اگر اینجا تیرخورد اینجوری بذارم؟»
شب عملیات توی بحبوحه درگیری، رسیدم بالای سرش. با دیدن پهلویش یاد شوخی آن روزش افتادم.

=عشق و علاقه ای داشت به حضرت زهرا. آنقدر که گاهی به جای علی، عبدالزهرا صدایش می زدند. شاید همین سَر و سِرّی که با حضرت زهرا داشت دلیلی شد تا شبیه مادر سادات باشد در وقت شهادت. تیر خورده بود به پهلوی راستش.

 

=رفتنش برکت داشت، مثل همان موقع که بود. همان روزهایی که حلقه‌ دوستان و هم سالان را دور خودش جمع می کرد و به قولی شده بود امام و پیشوای آنان. وقتی پر کشید خیلی ها را به تکاپو انداخت. انگار که  رفتنش آتش عشق شهادت را در جان ده ها نفر دیگر انداخت. آنقدر که آرزوی شهادت، ورد لبان دوستانش شد. یکی می گوید اگر جنگ شود من هم هستم و آن دیگری امیدوارانه می گوید: «خدا رو شکر که فهمیدیم هنوز فرصت شهادت وجود دارد.»

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید علی صیادی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۱۴ ق.ظ

تولد: لنگرود- 1/6/1356

شهادت:23 /3/1387 سانحه هوایی

مزار: گلزار شهدای لنگرود

=برای خواستگاری که آمد، دو سه بار با هم صحبت کردیم. آن موقع تیپ صابرین بود. سیر تا پیاز ، مشکلات و سختی‌های کارش را برایم گفت، همان اول، با صراحت و بدون رو دربایستی. ملاحظه اولین دیدارمان را نکرد و لابه لای حرف‌هایش گفت: «من جز شهادت از خدا چیزی نمی خوام.» با اینکه خودم خواهر شهید هستم، توی دلم خالی شد. با خودم گفتم جواب رد می دهم.

=انگار پدرم هم دلش راضی نبود به این وصلت. می گفت: «دامادای دیگه‌م پاسدارن نمی خوام این یکی هم پاسدار باشه.»

با این حال ایام اعتکاف ماه رجب، رفت دنبال تحقیق و پرس و جو توی لنگرود. امام جماعت محله شان را دیده بود و چند نفر دیگر را. درباره علی که پرسید، حسابی تعریفش را کرده بودند.

نمی دانم چه اتفاقی رخ داد که دلم نرم شد. با اینکه ترس از رفتنش تنم را می لرزاند وقتی دیدم ایمان و اخلاق خوبش را تأیید کردند، متقاعد شدم. پدرم هم راضی شد.

=عقدمان نیمه شعبان بود و عروسی هم شب عید غدیر خم. پیشنهاد دادم عروسی نگیریم و یک سفر زیارتی برویم مشهد. علی هم مخالفتی نکرد. اما چون پسر اول بود خانواده اش دوست داشتند مختصری هم که شده مراسمی باشد. همین هم شد. خیلی ساده و جمع و جور عروسی گرفتیم.

=دو روز بعد آمدیم تهران. شرایط شغلی علی طوری بود که باید تهران ساکن می شدیم. برایم سخت بود. دختر آخر بودم و وابسته به خانواده؛ اما خاطر علی این قدر خواستنی بود که رنج دوری از خانواده را برایم هموار کند.

=یکی دو هفته ای از زندگی مشترکمان می گذشت که خواب عجیبی دیدم. سه چهار شب پشت سر هم برادر شهیدم را می دیدم که با لباس خاکی جبهه آمده بود خانه مان. علی با لباس دامادی ایستاده بود و من هم با لباس عروس. شاید این نشانه ای بود برای اینکه به من بفهماند علی امانت است.

 آن موقع نفهمیدم...

=اولین ماموریتی که رفت نشستم به گریه کردن. حالا دوری او برایم سخت شده بود. هر چند بنا را از اول به این گذاشته بودم که وابسته اش نشوم ولی نشد. خودش هم می گفت: «این قدر به من وابسته نشو اول و آخر زندگی تنهاییه. فقط تنها کسی که توی این دنیا تو رو تنها نمی ذاره خداست.»

 

=دیر وقت هم که از مأموریت می آمد دوش می‌گرفت و می‌نشست پای حرف‌هایم. از اوضاع و احوال می پرسید، خبرهای جدید را می گرفت. بعد هم سجاده اش را پهن می کرد و نماز شب می خواند.

 

= یک روز که مثل همیشه از محل کارش آمد خانه، سفره ناهار را پهن کردم. نشست سر سفره. خواستم شروع کند که گفت: «شما بخور من نگاه می کنم!» فهمیدم روزه گرفته. دم ظهر با محل کارش تماس گرفته بودم اما چیزی نگفت. ترسیده بود که اگر بفهمم روزه گرفته برای خودم هم غذا درست نکنم.

=توی خانه سفید می پوشید. هم پیراهن و هم شلوار . همیشه همین طور بود. بین فامیل معروف شده بود به لباس‌سفید! چقدر هم زیبا می شد توی این لباس. نگاهش که می کردم توی دلم آفرین می گفتم به خدا برای آفریدن این بنده. واقعاً بنده بود.

=رفته بود میوه فروشی. وقتی آمد و پلاستیک میوه ها را دستم داد دیدم دو سه تا از میوه‌ها خراب است. پرسیدم: «خودت سوا کردی یا میوه فروش برات ریخته؟» جواب داد: «نه، خودم برداشتم.» گفتم: «چرا خراب‌هاش رو برداشتی؟» گفت: «دیدم طرف به من اعتماد کرده و اجازه داده میوه هاش رو سوا کنم، خواستم ضرر نکنه، چند تا از خراب هاش رو هم برداشتم.»

 

=جمعه ها برای خودش برنامه خاصی داشت. تا ساعت 11 صبح در خدمت خانواده بود. خرید می کرد، بچه را نگه می داشت. از آن ساعت به بعد برای خودش بود. نماز روز جمعه می خواند و نماز امام زمان را. غسل جمعه‌اش هم ترک نمی‌شد. یادم است یک جمعه خانه خواهرم مهمان بودیم. آن جا هم اجازه گرفت و غسل کرد، بی خجالت. می گفت: «کار خلافی که نیست، عمل به مستحبات دینه، خجالت نداره.»

=نماز که می ایستاد نگاهش می کردم. هنوز هم که یاد گریه‌های سر نمازش می افتم، بغض گلویم را می گیرد. با خودم می گفتم یعنی از خدا چه می خواهد چه حاجتی دارد که این طور التماس می کند، اشک می ریزد؟

=رفتار اشتباهی اگر از کسی می دید، مستقیم و بی پرده نمی گفت.  یک جوری غیر مستقیم بهش می فهماند که این کردار، ناپسند است. دوست نداشت طرف مقابل فکر کند دارد نصیحتش می کند.

 

=توی این چند سال زندگی مشترکمان یک بدخلقی از علی ندیدم. قهر و دعوایش را هم. بعضی وقتها زن های همسایه‌ پیش من از اخلاق شوهرهایشان گلایه می کردند. خیلی حرف‌هایشان برایم مفهوم نبود. چون این جور رفتارها را از علی ندیده بودم. طوری شد که آرزو می‌کردم یک بار دعوایم کند، قهر کند...

=عصبانی که می شد حرف نمی زد. سکوت می کرد و خشمش را می خورد. می ترسید توی این حالت، کلام درشتی از دهانش بیرون بیاید و باعث ناراحتی شود.

=زندگی مان سخت می گذشت ولی در عین سختی شیرین بود، چون علی بود. دل هایمان یکرنگ بود و همراه. همین برای یک زندگی پر از صفا و صمیمیت کفایت می کرد. هر چند حقوق کمی که داشتیم گاهی کفاف نمی داد.

 

=شهیدان، بودنشان برکت و رحمت است رفتنشان هم. شهادتش روی بستگان، اثر عجیبی گذاشته. همه علی و زندگی زیبایش را الگوی خودشان می دانند. جوان های فامیل مراسم عقدشان را کنار مزارش می گیرند، نماز که می خوانند یاد نماز خواندنش می کنند...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید مصطفی صفری تبار

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۸ ب.ظ

تولد: روستای بیشه سر بابل- 9/3/1367

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: روستای بیشه سر

=اسمش را به عشق شهید چمران، مصطفی گذاشتم. از حالاتش فهمیده بودم که مال آسمان است و زمینی نیست. کمک حالم بود. فرقی نمی کرد که کی باشد و کجا. ماه رمضان پیش از شهادتش زیر آفتاب داغ با زبان روزه کار می‌کرد. از شدت گرما و سختی کار، عرقش در آمده بود و قلبش تند تند می زد.

 دلش نمی آمد دست تنها بمانم.

 

 =نماز شبش ترک نمی‌شد. وقتی که خسته بود و می‌ترسید بیدار نشود، پیش از خواب، نماز شب را به جا می آورد. اگر به آرزویش رسید از همین بیداری ها در دل شب بود و دعای عهد و زیارت عاشورا خواندن بعد از نماز صبح.

 

=زمانی که با هم کار می کردیم موقع نماز که می رسید، تذکر می داد. اگر نمی شد دست از کار کشید برای خواندن نماز اول وقت، اجازه می گرفت. نماز ظهرش را اول وقت می خواند. نماز عصر را می گذاشت بعد از اتمام کار. 

=عشق عجیبی داشت به شهدا. توی سفرهایی که به مناطق عملیاتی جنوب داشت، یک سرزمین، دلش را بدجور هوایی می کرد؛ شلمچه. حالا چه سِرّی توی این علاقه بود، نمی دانم. همیشه وارد مناطق که می شد چفیه ای برمی‌داشت و می‌کشید روی سرش. یک گوشه خلوت پیدا می کرد و می رفت توی خودش.

=اگر قول می داد، پایش می ایستاد. جایی هم که می دید اگر قولی بدهد ممکن است نتواند و بدقولی شود، وعده بیخود نمی‌داد. یک روز آمد و خواست ماشین را ببرد. قول داد که بیشتر از 80 کیلومتر سرعت نداشته باشد. فردای آن روز هم دوباره ماشین را برد؛ اما پیش از رفتنش گفت: «امروز قول نمی دم که از ۸۰ تا بیشتر نرم.»

 

=محرم سال پیش از شهادتش، یک دستگاه پمپ گلاب پاش خریده بود. تاسوعا و عاشورا بیست لیتر گلاب خرید و ریخت توی دستگاه. لابه‌لای دسته‌های عزای سیدالشهدا حرکت می‌کرد و بر سر و روی عزاداران، گلاب می‌پاشید. دوازده لیتر از گلاب‌هایش را نثار عزای حسین فاطمه کرد. کسی چه می‌دانست که قرار است بقیه همان گلاب را برای تشییع جنازه‌ خودش استفاده کنند. این بار گلاب ها را نثار عزاداران فدایی حسین فاطمه کردند.

 

=محرم که می آمد پارچه سیاهی را ورودی در خانه نصب می کرد. داده بود روی پارچه نوشته بودند" آجرک الله یا بقیه الله." 


=بی حجابی سطح جامعه آزارش می داد. این قدر مسئله حجاب را مهم می دانست که در وصیتنامه اش نوشت: «چند توصیه به خواهرانم دارم ... اینکه حجاب را رعایت کنند، چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یک تار موی ناموس آنها را نامحرم نگاه نکند، چه برسد به اینکه بیگانه ها بخواهند نگاه کج به آنها داشته باشند. منظورم از حجاب این است که حتی یک تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید

=هر وقت یا زهرا می گفت، اشک از چشمانش جاری می شد. سعی می کرد جلوی کسی گریه نکند، بغض که می کرد، می رفت توی اطاق. برای خودش مدّاحی می گذاشت و گریه می کرد، تنهای تنها. وقتی بیرون می آمد چشمانش قرمز شده بود و پف می‌کرد. چقدر به روضه حضرت زهرا حساس بود.

=موقع خواستگاری از من پرسید: «ممکنه یه روزی به شهادت برسم! شما با این موضوع مخالفتی ندارین؟  می‌تونید باهاش کنار بیاین؟!» چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم. دوباره که پرسید گفتم: «نه مخالفتی ندارم.»

 همانجا فهمیدم او از جنس زمینی ها نیست.

=اوّلین حقوقش را که از سپاه گرفت، سال خمسی تعیین کرد. دو تا دفترچه حساب پس انداز داشت، یکی مربوط به حقوق و مزایا، دیگری مربوط به هدایا. می گفت: «طبق فتوای مقام معظم رهبری، هدیه خمس نداره.»

 

  =دائم الوضو بود. در هر شرایطی نمازش را اول وقت می خواند. یک روز وقت نماز با لباس کار ماهیگیری و شکار، شروع کرد به خواندن نماز. گفتیم: «بابا! خونه نزدیکه، چند دقیقه دیگه می‌ریم با سر و وضع تمیز نماز بخون.» جواب داد: «وقتی قراره اول وقت باشه، یعنی اول وقت!»

=عادت داشت نماز را با غم و اندوه بخواند و سرش را کج بگیرد. توی نماز از خوف الهی گریه می کرد. وقتی می‌گفتیم: «باید خوشحال باشی که نماز می خونی و با خدا راز و نیاز می کنی!» می گفت: « نمازِ ما در برابر این همه نعمت خدا حداقل سپاسگزاریه. من از اینکه نمی تونم اونطوری که شایسته خداست عبادت کنم، خوف دارم.»

 =از بس لفظ شهید روی زبانش بود بعضی از رفقایش پیامک را با جمله سلام شهید برایش می فرستادند. تا یک روز خودش گفت: «بهم نگین شهید. شاید لیاقتش رو نداشته باشم.»

=با محمد محرابی پناه شده بودند مثل برادر. همه کارهایشان با هم بود. انگار که یک روح باشند توی دو تا بدن. با هم بودنشان تا لحظه شهادت ادامه داشت. این دو تا دوست که لحظه لحظه زندگی شان و پاسداریشان از اسلام و انقلاب را با هم گذرانده بودند در آخر هم دوش به دوش یکدیگر رفتند به معراج...

=محمد و مصطفی همراه با چند نفر از رفقایشان بهمن ماه 89  رفته بودند گلزار شهدای تخت فولاد اصفهان. محمد با گوشی همراه فیلمبرداری کرد. در این قطعه فیلم، مصطفی همین طور که  بین مزار شهدا قدم می زند می گوید: « ... خدا اگه شهادتو قسمتمون نکنه إن شاءالله کنار مزار شهدا باشیم؛ مثل حضور امام زمان، وقتی امام زمان یه جایی حضور پیدا می کنه، اونجا خیر و برکتش زیاد می شه، ما هم اگه – از نظر خودم می گم- کنار شهدا دفن بشیم، شاید از حضور و برکت شهدا، خدا ما رو ببخشه، از گناهامون بگذره، شهدا إن شاءالله تو اون دنیا شفاعتمون رو بکنند.» نمی دانست که رفتنش به همراه محمد به یکسال نمی کشد.

 ان شاءالله توی آن دنیا شفاعتمان را بکنند.

 

=گلوله ای خورده بود به پهلوی محمد. چفیه را بسته بود به کمرش تا جلوی خونریزی را بگیرد. مصطفی وضعیت محمد را که دید حرکت کرد به سمتش. درست لحظه‌ای که در کنار هم قرار گرفتند خمپاره ای نزدیکشان به زمین خورد.

 با هم پریدند این دو تا برادر...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد جواد فرهنگی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۷ ب.ظ

تولد: تبریز – 3/5/1357

شهادت: اغتشاش دانشگاه تبریز- 20/4/1378

مزار: گلزار شهدای وادی رحمت تبریز

=پسر پنجم مرحوم حضرت آیت الله حاج میرزا علی آقا بستان آبادی است. از کودکی تحت سرپرستی و تربیت ابوی بزرگوارش رشد و تعالی پیدا کرد. مرحومِ میرزا، خاطر محمد جواد را خیلی می خواست. سفارش پشت سفارش که:«رعایت محمدجواد را بکنید،  اذیتش نکنید. قدرش را بدانید. او در آینده شخصیت بزرگی خواهد شد و دشمنان زیادی خواهد داشت.»

   =دیپلمش را که گرفت پایش به حوزه باز شد. راهنمایی‌های برادر بزرگش و توصیه‌های مرحوم بستان آبادی تاثیر زیادی در قرار گرفتنش توی این مسیر داشت.

=خودم علاقه مند به حضور در حوزه بودم. دوست داشتم راه پدرم را ادامه بدهم؛ اما شرایط انقلاب و جنگ می‌طلبید که در سپاه خدمت کنم. روی همین حساب محمد جواد را به سمت دروس حوزوی و کسب علم و دیانت از محضر علما و بزرگان سوق دادیم. با این امید که چراغ علم و دین در خانه‌مان خاموش نشود.

محمد جواد چلچراغ شد با شهادتش...

=با هوش سرشار و استعداد بالایی که داشت چیزی نگذشت که از شاگردان ممتاز و برجسته حوزه علمیه ولیعصر عج تبریز شد. در یادگیری علوم حوزوی شوق بسیاری از خود نشان می داد. این اشتیاق در کنار اراده و عزم راسخش او را در میان بقیه درخشان کرد تا جایی که حضرت آیت الله مصباح یزدی با اطلاع از هوش و ذکاوت محمد جواد، برای ادامه تحصیل دعوتش کرد به قم.

= اگر چه درس را پر شور و حرارت ادامه می داد و خودش را سرگرم مسائل حاشیه ای نمی کرد؛ اما طلبه ای به روز بود. تحلیل های قوی و خوبی داشت. طوری که توی مسائل سیاسی، راهنما و روشنگر دیگر طلبه ها شد. در این میان خودسازی و تهذیب نفس را هم فراموش نمی‌کرد.

=اخلاق اسلامی، سرلوحه رفتارهایش بود. در بین طلبه ها شخصیتی آرام، متین و با وقار نشان می داد. شوخی بی جا نمی کرد. تواضع و فروتنی از سر و رویش می بارید.

=روحیه بسیجی را در خودش پرورانده و حفظ کرده بود. جنب و جوش زیادی داشت؛ هم در عرصه سیاسی و هم در فعالیت های اجتماعی. در اردوهای زیارتی و سفر به مناطق عملیاتی جنوب با شور و اشتیاق خاصی شرکت می کرد. برای انجام فعالیت های فرهنگی هم اهمیت ویژه ای قائل بود. کمک به برگزاری کنگره های شهدا، برپایی مجالس عزاداری، نمایشگاه های کتاب و تصاویر، کلاس های تربیتی- آموزشی بسیج طلاب نمونه ای است از فعالیت های او.

=سخنان حضرت آقا همیشه نصب العینش بود. می نشست و صحبت‌های ایشان را به دقت مطالعه می کرد. به این هم راضی نمی شد. آنقدر مرورشان کرده بود که توی صحبتهایش یا لابه لای بحث های سیاسی عبارت ها و جملاتی را به کار می برد که حضرت آقا فرموده اند.

=روزهای پر از آشوب تیرماه سال 1378 هیچ وقت از یاد مردم ایران نخواهد رفت. روزهایی که حادثه اسفناک کوی دانشگاه تهران، قلب همه دلدادگان انقلاب و نظام اسلامی را به درد آورد. محمد جواد هم قربانی ادامه این آشوب بود. آشوبی که روز بیستم تیر ماه در تبریز به پا شد.

    =آن روز به دنبال درگیری‌های کوی دانشگاه تهران، تجمع اعتراض آمیزی از سوی انجمن اسلامی دانشگاه تبریز برگزار شد. هنوز مدتی از این تجمع نگذشته بود که کنترل اوضاع از دست انجمن اسلامی درآمد. تعدادی از دانشجویان با تحریک عده ای آشوبگر به سمت در اصلی دانشگاه روانه شدند. تلاش مسئولین برگزاری تجمع برای جلوگیری از خروج دانشجویان بی اثر بود تا جایی که سخنرانی استاندار شهر که به عنوان میهمان برنامه دعوت شده بود با سرو صدا و شلوغی و هو کشیدن دانشجویان ناتمام ماند.

  =توی این گیر و دار، حتی صدای اذان مانع از آشوبگری نشد. همزمان با اقامه نماز، آشوبگران به طرف رهگذران خیابان مقابل دانشگاه حمله ور شدند و عده‌ای را به شدت زخمی کردند. ادامه آشوب، تخریب بانک‌ها و مراکز دولتی و عمومی و غارت بیت المال را به همراه داشت. هر چند پیشروی آنان با حضور نیروی انتظامی و یگان ویژه تا حدودی متوقف شد؛ اما در سمتی دیگر حوزه 2 بسیج شهری با نیروهای محدودش مورد حمله ناجوانمردانه واقع شده بود. سنگ و تکه های آجر بود که به سمت نیروهای بسیجی پرتاب می شد. هدف، تصرف حوزه و دستیابی به سلاح های داخل آن بود.

 =با وخامت اوضاع، حوزه بسیج از نزدیک‌ترین محل دسترس، یعنی حوزه عملیه ولی عصر درخواست کمک می کند. محمد جواد به همراه تعدادی از طلاب آماده یاری می شوند. با حضور آنها در صحنه، درگیری به اوج خودش رسید. بسیجیان از پشت بام ساختمان های اطراف دانشگاه که حالا به تصرف آشوبگران افتاده به طرز وحشیانه ای، هدف سنگ ها و تکه پاره‌های آجر قرار گرفتند. حتی به آمبولانس هایی که برای انتقال مجروحین آمده بودند، حمله می شد.

=بر اثر همین سنگ پرانی ها، محمد جواد از ناحیه مچ پا مجروح ‌شد، اما از پا ننشست و لنگ لنگان، مبارزه را ادامه داد تا اینکه موعد دیدار فرا رسید. با نقش زمین شدن او، دوستانش به خیال اینکه شاید سنگی خورده و بی حال افتاده، بالای سرش می رسند؛ اما بدن غرق به خون او را می بینند و سینه‌ای شکافته شده از گلوله‌ کینه‌ منافقین.

لحظه وصال رسید. دیگر رساندن او به بیمارستان کار بیهوده‌ای بود. تلاش پزشکان کارگر نیفتاد. محمد جواد فدایی ولایت شد.   

بخشی از پیام امام خامنه ای به مناسبت حوادث تیرماه 1378 تبریز:

«برای روح پرفتوح طلبه جوان شهید محمد جواد فرهنگی بستان آبادی که اینجانب پدر مرحوم ایشان را به نیکی می شناختم، طلب علو درجات داشته و برای خانواده و دوستان و مردم شریف تبریز از خداوند متعال طلب صبر و اجر دارم.»   

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید مهندس مصطفی احمدی روشن

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۵ ب.ظ

تولد: همدان- 17/6/1358

شهادت: عملیات تروریستی عوامل اسرائیل- تهران- 21/10/1390

مزار: گلزار شهدای امامزاده علی اکبر چیذر- تهران

 

=فرزند دوم آقا رحیم است. زیر دست مادری پرورش پیدا کرده که برای تربیت و تحصیل فرزندانش چیزی کم نگذاشته. در یک خانواده مذهبی که از همان اول، بچه هایشان را با اسلام و دین و دیانت آشنا کرده اند. مصطفی وقتی به دنیا آمد ضعیف بود، پوست و استخوان. اما همین کوچولوی دو کیلویی یک روز تاریخ ساز این کشور شد و خار چشم اسرائیل.

=الگوی خودش را حاج احمد متوسلیان می‌دانست. حاج احمدِ محکم و با صلابت؛ حاج احمدی که پنجه گذاشت در پنجه اسرائیل. همین شخصیت خدشه ناپذیر حاج احمد را مصطفی توی سرتاسر زندگی اش وارد کرده بود. برای سایت نطنز خیلی زحمت کشید. پای مسئولیتی که آنجا داشت محکم و قاطع ایستاد.

=نه ماه منتظر پذیرش در سایت بود تا اینکه سال 83 به عنوان کارشناس وارد سایت شد. نه آقا زاده بود نه سفارش شده. نتیجه تلاش خودش بود. بیشتر از اینکه دنبال مقاله و تحقیق باشد، اهل کار بود، آن هم کار جهادی. سرعت بالایی داشت در این پیشرفت علمی. گاهی به شوخی می گفتیم مصطفی سوار اتوبوس تندرو شده! پیشنهادهای کاری زیادی داشت، با حقوق بالا، بی خطر و درکنار خانواده. این ها برایش مهم نبود. مهم تکلیفش بود و تکلیفش را کار در انرژی هسته ای ایران می دانست.

=پای بیت المال مسلمین که وسط می آمد با کسی شوخی نداشت؛ کوتاه نمی آمد. پروژه‌ای خاص را داده بودند به یکی از همکارانش. 5- 6 ماه بود که دست دست می کرد. کار پیش نرفته بود. فشار زیادی به مصطفی وارد می شد. شرایط تحریم هم که این فشار را دو چندان می کرد. رفته بود پیش طرف. اعتراض کرده بود که: «این چه وضعیه؟ 5-6 ماهه این همه پول بیت المال زیر دستته، کاری نکردی؟» فرصت دوباره خواسته بود. مصطفی هم خیلی رک گفته بود: «نه. وسایلت رو جمع کن برو، این پست از الآن تحویل فلانیه.»

 

=عمل به تکلیف. همه زندگی مصطفی دور مدار این عبارت می گردد. گاهی می شد که 12 روز یکبار می آمد خانه. بعد از انجام موفقیت آمیز غنی سازی، وضعیت آمدنش بهتر شد. وقتی که مدیر بازرگانی سایت شد سه روز اول هفته آنجا بود آخر هفته ها تهران. اما چه بودنی. باز هم از اول صبح می‌رفت، هوا که تاریک می‌شد می آمد خانه. هفت سال با هم زندگی کردیم؛ اما سرجمع که حساب کنی دو سال کنار هم نبودیم.

 

=اهل شعار دادن نبود. ولایتی بود نه اینکه فقط چفیه ای بیاندازد یا مثلاً پشت زمینه تلفن همراهش عکس مقام معظم رهبری باشد. در عمل ثابت کرده بود که پای کار ولایت ایستاده. هر وقت منزل بود و صحبتهای حضرت آقا پخش می شد، شش دانگ حواسش را جمع می کرد به کلام رهبری. دغدغه های آقا را سر مسئله هسته ای ایران به خوبی درک می کرد. بارها شنیدم که می گفت: «آقا روی این سایت خیلی حساسه.»

 این نهایت ولایت پذیری یک جوان نسل سوم انقلاب است. وقتی می بیند سایت نطنز، کانون توجه نایب امام زمان شده، همه زندگی اش را می گذارد پای پیشرفت آن.

این است تفاوت مصطفی با ما. با مایی که جا مانده ایم...

=با این همه، بی ادعا بود مصطفی. مردی که یکی از نفرات اصلی غنی سازی اورانیوم بود، مردی که ورود ویروس خرابکار استاکس نت را به سایت نطنز کشف کرد. هیچ وقت از این ها چیزی نگفت. موقع تقدیر و تشکر هم که شد، افراد دیگری رفتند برای دیدار رئیس جمهور و بعدش هم حج عمره. دم در نمی داد. کارش را برای خدا کرده بود. آن که باید می دید، دیده بود.

 

=خدا نخواست مصطفی توی این دنیا هم بی مزد بماند. به جای عمره، تمتع قسمتش شد. حاجی شد؛ اما نه به عنوان یک دانشمند بلند پایه ایرانی. به عنوان خدمه و انباردار کاروان حجاج رفته بود. خدا این طور می‌خواستش، همان طور که بود. خاکی و بی ریا...

=نماز خواندنش دیدنی بود. آداب خودش را داشت. سجاده ای پهن می کرد و می ایستاد به نماز. قنوت که می‌گرفت، انگشتر عقیقش را بر می گرداند کف دستش. آن وقت دعا می کرد. وقتی که می خواست سلام بدهد پیش از ادای سلام آخر-السلام علیکم و رحمه الله و برکاته- مکث می کرد. همیشه همین طور بود. دلیل این کار را بعدها از زبان یکی از همکارانش شنیدم. گفته بود: «من اون موقع احساس می کنم دارم به امام زمان سلام می دم.»

=مصطفی همه کارهایش برای رسیدن به رضایت امام زمان بود. رفتنش، خندیدنش، غذا خوردنش، همه و همه. خیلی پاپی‌اش می شدم که از این کار بیرون بیاید. دیگر از این جور زندگی کردن و نبودن مصطفی خسته شده بودم. نارضایتی‌هایم را که دید حجت را برایم تمام کرد. گفت: «خدمت عالمی بودیم. سئوال کردم ظهور کی اتفاق می افته؟ اون عالم فرمودند بستگی داره شما توی سایت نطنز چه کار کنید؟»

 با این حرفش انگار دهانم را قفل زد.

 

=کارش همه زندگی اش بود، ولی نه آن طور که من و علیرضا را فراموش کند. خیلی زیرک بود. می دانست حالا مثلاً بعد از چند روز که به خانه آمده باید یک جوری نبودنش را جبران کند.  با این که خستگی از سر و رویش می بارید و حالی برای خندیدن نداشت از در که می آمد، لبخند روی لبش بود. بعد هم اصرار می‌کرد برای شام برویم بیرون. می خواست از دلم در بیاورد این نبودن هایش را. نگاهم به چشم هایش که از نخوابیدن، سرخ شده بود، می افتاد تا ته قضیه را می خواندم. از او اصرار و از من که لازم نیست.

 

=شهید ما لباس خاکی نداشت. چفیه و سربند هم. کت و شلوار می پوشید؛ اما واقعاً توی میدان جنگ ایستاده بود. میدان جنگ هسته ای ایران با ابرقدرت های جهان.  قنوت که می گرفت، دعای فرج می خواند. سوره فتح و سوره نصر هم پای ثابت نمازش بود. همه این ها نشان می دهد عزمش را جزم کرده بوده برای مقابله با دشمنان داخلی و خارجی. شهید جنگ نرم؛ مصطفی احمدی روشن...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد منتظر قائم

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۴ ب.ظ

تولد: نکا- مازندران- 25/6/1363

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: نکا- مازندران

 

=از بچگی، حدود شرعی را رعایت می کرد. مقید بود احکام و دستورات دینی را انجام دهد. هم نان حلال پدر، هم تربیت صحیح مادر و هم کشش و جاذبه‌ای که روحش را به سمت معنویات می‌کشاند، باعث شده بود تا او که آن روزها یک بچه دبستانی کم سن و سال بیشتر نبود، پا به پای بزرگترها، بی‌آنکه کسی از او خواسته باشد، ریز به ریز به شرعیات و احکام اسلام عمل کند؛ روزه کامل بگیرد، مسجد برود و نماز بخواند.

 

=همه کارهایش حساب و کتاب داشت. همیشه هر آنچه که وظیفه‌اش بود تمام و کمال انجام می‌داد. با دیدنش غبطه می‌خوردی و دلت می‌خواست جای او باشی. هرگز حرفی نزده بود که پدر و مادر را برنجاند. اصلاً اهل دل شکستن نبود، عصبانیتش را خیلی ندیدیم. وقتی هم که عصبانی می‌شد، نهایتش این بود که بگوید «چه ربطی داره؟!» به اندازه ای درست زندگی کرده که پدرش می‌گوید محمد با آنکه فرزندم بود ولی معلم من هم بود!

 

=واقعاً عاشق لباس سپاه بود. بی کار شده بود، ولی برای کسب درآمد هیچ‌جایی نمی‌رفت. دلش نمی‌خواست غیر از سپاه به جای دیگری فکر کند. بالاخره هم به آرزویش رسید و در دانشگاه امام حسین(ع) سپاه پذیرفته شد. سر از پا نمی‌شناخت.

 

=با هم مشهد بودیم که گفت: «می‌خوام ازدواج کنم، بیا بریم انگشتر بخریم.» همه کارهایش برایم عجیب و غریب به نظر می آمد؛ این یکی هم. توی دوره ای که همه تشریفاتی شدند و یک طور دیگری زندگی می‌کنند محمد هنوز در حال و هوای پاک و خدایی اوایل انقلاب و دوران دفاع مقدس زندگی می‌کرد. رفتیم بازار امام رضا برای خرید. دو تا انگشتر عقیق گرفت و یک پیراهن یقه دیپلمات. والسلام! همین قدر ساده و بی‌ریا.

 

=زندگی مشترکش ساده و بی‌ تکلف شروع شد. با یک خواهر شهید ازدواج کرد؛ یکی مثل خودش. ساده و به دور از تشریفات و تجمل گرایی دختران امروزی. انتخابش درست بود؛ این ادعا را رفتار زینب گونه همسرش در روز تشییع جنازه، تایید می‌کند. جایی که تکبیر می‌گفت و محمد را بدرقه می کرد.

=روزی که آمد خواستگاری، اول از عقاید، روحیات و فعالیت هایی که داشت صحبت کرد. بعد هم از آینده کاری و جذب شدن در سپاه گفت و از سختی ها و مشکلاتی که شاید به همراه داشته باشد. نوبت من که شد گفتم: «معیار من برای ازدواج، ایمان، تقوا و اخلاقه. مادیات برام زیاد مهم نیست، ولی معنویات خیلی اهمیت داره. حتی حاضرم با شما توی کلبه خرابه زندگی کنم؛ اما توی زندگیمون عشق به خدا و محبت اهل بیت فراموش نشه.»

 این جمله آخرم به دلش نشسته بود. بارها شده بود که می گفت: «من از یک حرفت توی جلسه خواستگاری خیلی خوشم اومد؛ این که گفتی توی زندگیمون عشق به خدا و اهل بیت، فراموش نشه.»

=از وقتی که با هم رفتیم زیر یک سقف، راحت تر از شهادت حرف می زد. داشت آماده ام می کرد. یادم است یک روز گفتم: «من به اینکه خواهر شهیدم افتخار می‌کنم.» نگاهی به من کرد و گفت: « اگه شما خواهر شهیدی من خود شهید هستم!»

=بعضی وقتها میان صحبتهای دو نفره مان می گفتم: «محمد! من از فشار قبر و تنهایی و تاریکیش می ترسم.» با خنده می گفت: «نترس وقتی شهید شدم، جایگاهم پیش خدا با ارزش می شه. اونوقت خودم میام و کمکت می‌کنم.»

=مهربان و با اخلاق بود. همیشه شرمنده اخلاق و رفتارش می شدم. در طول مدتی که با هم زندگی کردیم خشم و عصبانیتش را ندیدم، جز یک بار. آن هم وقتی یکی از اقوام، مطلب نادرستی را درباره حضرت آقا گفت. چهره‌اش را دیدم که از فرط عصبانیت بر افروخته شده. همان لحظه یک جواب محکم و دندان شکن به طرف داد.

 =مشکلی اگر در زندگی اش پیش می آمد اولین راه‌حلش صلوات بود. توی پیچ و خم زندگی، هر جا که گیر می‌افتاد اول می رفت سراغ ذکر صلوات. توکل زیادی داشت. یک روز برادرش تصادف خیلی سختی کرد. همه ناراحت بودند و مضطرب، اما محمد خونسرد و صبور دلداری شان می داد و می گفت: «تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته.»

=محمد طاها، پسرش را، زیاد نمی دید. وقتی هم که به مرخصی می آمد آن اندازه ای که باید در آغوشش نمی‌گرفت. نه که دوستش نداشته باشد، می ترسید. از وابستگی و تعلق به این بچه، که محمد برای این دنیا نبود. پسرش را دوست داشت، ولی هدفش را بیشتر.

 

=اسمش توی شناسنامه محمد غلام نژاد بود. یک سال پیش از شهادتش فامیلی‌اش را تغییر داد و گذاشت منتظر قائم. به خاطر علاقه ای که به شهید محمد منتظر قائم، فرمانده سپاه یزد داشت. شهیدی که در حادثه طبس به شهادت رسید. هیچ کس جز من از این موضوع اطلاع نداشت. مثل یک راز بود بین من و محمد. گفتم: «حالا چطور می خوای این موضوع رو به پدرت بگی؟» گفت: «بالاخره یک روزی خودش می فهمه.»

 آن روز روزی بود که خبر شهادتش را برای خانواده آوردند.


=دلباخته مقام معظم رهبری بود و همیشه گوش به فرمان ایشان. شبیه سربازی که پا در رکاب و از خود گذشته، هر لحظه منتظر فرمان ولیّ زمانش باشد. تکه‌کلام همیشگی‌اش در فتنه 88 این بود: « فقط آقا، ببینید حضرت آقا چه می‌فرمایند، همه اینها رفتنی‌اند، اونچه می‌مونه فقط ولایته، دل بسپارید به حضرت آقا.»

 

=معلومات زیادی هم داشت. پیدا بود زحمت زیادی کشیده و روی خودش کار کرده است. از همین معلومات، برای حمایت از جبهه اسلام و انقلاب استفاده می کرد. بچه‌ها هر کجا گیر می‌کردند و سئوالی برایشان بی‌جواب می‌‌ماند، می‌رفتند سراغ محمد. او هم خیلی روشن و گویا جواب می‌داد.

  [http://www.aparat.com/v/79be7a6d2672dec600b8bc055713688486477

=یک روز توی اتاق دراز کشید. چفیه را انداخت روی صورتش. گفت: «فرض کن من شهید شدم، تو هم اومدی بالای سرم، میخوام ببینم عکس العملت چیه؟» خیلی اصرار کرد. پیش خودم گفتم دلش را نشکنم. رفتم بالای سرش، چفیه را کنار زدم. دست کشیدم روی محاسنش و گفتم: «محمد عزیزم! شهادتت مبارک. بالاخره به آرزوت رسیدی

خوشحال شد.

=این خاطره برایم تداعی شد. همان روزی که جنازه اش را آوردند. رفتم بالای سرش. به صورتش نگاه کردم و یاد آن روزی افتادم که می خواست عکس العمل من را بعد از شهادتش ببیند. همان جمله‌ آن روز را دوباره تکرار کردم: «محمد عزیزم! شهادتت مبارک، بالاخره به آرزوت رسیدی!»

خوشحال شد...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد محرابی پناه

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۲ ب.ظ

تولد: آران و بیدگل- 20/6/1364

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: گلزار شهدای هلال بن علی(ع) آران و بیدگل

Description: F:\شهدای جنگ ندیده\محمد محرابی پناه\دیدار و مصاحبه با خانواده تکاور شهید محمد محرابی پناه (قسمت دوم) - مرکز مستندسازی و نشر خاطرات شهدای شهرستان آران و بیدگل_files\CLOSE.gif Description: F:\شهدای جنگ ندیده\محمد محرابی پناه\دیدار و مصاحبه با خانواده تکاور شهید محمد محرابی پناه (قسمت دوم) - مرکز مستندسازی و نشر خاطرات شهدای شهرستان آران و بیدگل_files\CLOS.gif

=چون خودم نظامی بودم از کودکی به سپاه و نظامی گری علاقه داشت. بعضی از کلاس‌های آموزشی، محمد را همراه خودم می بردم. بسیاری از کارهای عملی نظامی را در همان سن و سال کودکی انجام می داد.

 

=هیچ وقت نگذاشتم رابطه بین مان پدر و پسری باشد. بیشتر مثل یک دوست و رفیق در کنارش بودم تا پدر. حتی همبازی فوتبال دوران کودکی اش می شدم.  تیر دروازه را خودمان می ساختیم، توپ می خریدیم و توی کوچه با دوستانش بازی می کردیم.

 

=کم کم بزرگ شد و قد کشید. یک وقت سر حساب آمدم، دیدم درسش تمام شده و ثبت نام کرده دانشگاه آزاد. ترم اول که رفت، درس می خواند؛ اما آن محمد شاد و سرحال همیشگی نبود. علتش را هم که می‌پرسیدم، می گفت: «محیط دانشگاه، محیط خوبی نیست. یک سری از افراد میان که اصلاً کاری به درس ندارن.»

 

=ترم اول، درسش را با معدل خوبی تمام کرد. موقع امتحان های ترم دوم بود. آمد کنارم نشست و گفت: «بابا، من نمی خوام دیگه برم دانشگاه.» خیلی ناراحت شدم.  مثل هر پدری آرزویم بود پسرم درس بخواند و برای خودش کسی شود. نشستم پای صحبت هایش. سفره دلش را برایم باز کرد و گفت: « شما دوست داری من آدم سالمی باشم یا اینکه فقط بهم بگن مهندس؟» گفتم:« من هر دوتاش رو دوست دارم. هم اینکه سالم باشی هم اینکه بهت بگن مهندس. چه عیبی داره؟» جواب داد: «تا امروز می کشیدم، امروز دیگه نمی کشم. جایی که استاد به من بگه چرا با این لباس اومدی؟ این لباس، لباس یه امّله! اومدی دانشگاه باید مثل دانشجوها باشی! دیگه من به خودم اجازه موندن تو این محیط رو نمی دم.»

 قبول کردم و گفتم: «هر جوری که دوست داری.» قول مردانه ای داد و گفت: «قول می دم هر جا باشم نون حلال دربیارم.» یکسال و نیم درس را رها کرد. شش ماه اول رفت فنی و حرفه ای کاشان یک دوره برق دید. هم برق خانگی، هم برق صنعتی. بعد از آن چند ماهی کارهای برق کشی انجام می داد.

=یک روز دوباره آمد خانه و گفت: «نمی رم برق کشی!» گفتیم: «اینجا دیگه چرا؟ » با ناراحتی جواب داد: «پیمانکاری که قرارداد بسته، پول عجیبی از طرف قراردادها می گیره. این پول ها خوردن نداره، حلال نیست.» گفتیم: «خوب اختیار با خودته. چی کار می خوای بکنی؟» گفت: «فعلاً  میرم کشاورزی تا ببینم چه طورمی شه.»

= گذشت تا اینکه دانشگاه امام حسین سپاه ثبت نام کرد و قبول شد. وقتی جواب آمد که قبول شده، گفت: «بابا یه خواهشی ازت دارم. وقتی از سپاه برای تحقیقات میان به دوستات سفارش منو نکنی. بذار واقعیت رو بگن. اون چیزی که حقمه. نمی خواهم خدای ناکرده پارتی بازی بشه، بگن چون پسر فلانیه قبول شده.» توی آن مرحله هم قبول شد و رفت دانشگاه امام حسین علیه السلام.

=یک روز تماس گرفت، گفت: «می خوام برم تیپ صابرین، چه طور صلاح می بینی؟» گفتم: «اونجا مشکلات خاص خودش رو داره؛ اگه می تونی تحمّل کنی هر جا دوست داری برو.»

استخاره گرفته بود. دلش رضا بود به رفتن. فقط می خواست دل من هم راضی باشد.

 

=محمد فرشته ای بود که سهم من از زندگی با او فقط شش ماه شد. توی همین شش ماه، حسابی روی من تاثیر گذاشت. آنقدر که فکر می کنم همیشه مدیونش هستم. هم از لحاظ اخلاقی باعث ترقی شد هم مشوقی بود برای پیشرفت های علمی‌ام.

هیچ وقت تنهایم نمی گذاشت حتی بعد از شهادتش هم تنهایم نگذاشته...

 

=درست است که خیلی وقت ها خانه نبود؛ اما وقتی از مأموریت می آمد، اول از هر چیزی بساط سفر را جور می کرد. خوش سفر هم بود. روز خواستگاری از سفر و اینکه افراد را باید در سفر شناخت می گفت. مدت کمی با هم زندگی کردیم؛ اما توی همین مدت کوتاه، خاطرات زیادی برایم به جای ماند از همین سفرها.

خوش سفر بود این سفر آخر را هم، خوشْ سفر کرد.

 

=صدای اذان که بلند می شد. محمد هم بلند می شد، تمام قامت. می ایستاد رو به روی خداوندی که زود او را از من گرفت. برای خودش بود و برای خودش برد. شاید نماز شب خواندن های زیبایش بود که خریدنی شد. وقتی توی دل شب، شروع می کرد به خواندن نماز شب، دیدنی می شد انگار که توی این دنیا نبود.

=ناراحتی از پدر و مادر ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. شاید هم خدای ناکرده خواسته یا ناخواسته بی‌احترامی کند یا داد و فریادی راه بیاندازد. ابداً این رفتار را از محمد ندیدم. اگر ناملایمتی هم رخ می‌داد بی احترامی که جای خود، به خودش اجازه نمی داد حتی رفتار تندی داشته باشد. آنقدر روی خودش کار کرده بود که توی این جور مواقع حرفی نزند یا رفتاری نداشته باشد که پدر و مادرش را برنجاند.

می گفت: «باید به پدر و مادر احترام گذاشت. باید دستاشون رو بوسید. هرچقدر هم بهشون خوبی کنیم، بازم گوشه‌ای از زحمتاشون رو جبران نمی کنه.»

=رفتار و کردارش را که می دیدم حس می کردم با بقیه فرق دارد. بهترین بود. این را به خودش هم می‌گفتم. مال زمین نبود؛ مال این دنیایی که همه اش آلودگی است و دوری از خدا. آسمانی بود. غبطه می خوردم بهش. به رفتارهایش به کارهایی که برای خدا می کرد.

=خوشحالی ام را که می دید خوشحال می شد، دنیا را انگار داده بودند توی بغلش. با کوچکترین هدیه هم که شده سعی می کرد دلم را به دست بیاورد. هیچ وقت کاری نکرد که باعث ناراحتی و دلخوری‌ام شود. با این حال وقتی که می خواست به مأموریت برود، حلالیت می طلبید؛ بعد هم می گفت: «ببخش که همیشه باید چشم به‌راه من باشی. ببخش که باید تنها باشی.»

 

=کم ندیده بودم شهدایی را که روزهای آخر عمر با برکتشان به تلاطم می افتادند. پر جنب و جوش، همه کارهای دنیایی شان را سر و سامان می دادند. محمد هم این اواخر با کارهایی که می کرد، آرام آرام رفتنش را برایم ملموس کرد.

=یک ماشینی فروخته بود که هنوز به نام خریدار نکرده بود. تازه سندش هم به نام شخص دیگری بود. افتاد دنبالش. دو روزه سند را به نام زد... تمام بدهی هایش را پرداخت. حساب های بانکی اش را هم راست و ریس کرد. فهمیدم که دیگر ماندنی نیست.

= شب نوزدهم ماه رمضان بود. گفتم: «بیا با هم بریم احیا. همه دوستان و فامیل هم هستن.» گفت: «نه نمیام. اگه قرار باشه بریم دوست و فامیل رو ببینیم دیگه از دعا غافل می شیم.»

 تنهایی رفته بود مسجد محل با یک قرآن و مفاتیح. شب بیست و یکم هم به همین شکل.

=شبی که برای رفتن آماده می شد، یک جور دیگری شده بود. افطاری اش را که خورد، رفت همه لباس هایش را مرتب کرد. همه نامه های دوران تحصیلش را یک جا گذاشت و نامه های دوران بعد از تحصیلش را جای دیگر. کاغذهای باطله را هم از میان آن ها جدا کرد و به مادرش داد تا از بین ببرد. مادرش نشسته بود و همه کاغذهای باطله را خرد خرد می کرد که یک مرتبه محمد با سرعت، وارد اتاق شد و پرسید: «کاغذها کجاست؟» مادرش جواب داد: «پاره کردم و ریختم دور.» سرش را تکانی داد و گفت: «کارم رو زیاد کردید! وصیت نامه ام رو نوشته بودم که با کاغذهای باطله پاره شد.»

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید مسلم احمدی پناه

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۱ ب.ظ

تولد: بروجن-19/9/1359

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: گلزار شهدای فرادنبه

 

=اول زندگیمان بود. هنوز بچه دار نشده بودیم که رفتیم مشهد. کنار بارگاه ملکوتی امام رضا نذر کردم اگر خداوند دختری عنایت کند، اسمش را بگذارم نجمه و اگر فرزندم پسر شد اسمش مسلم باشد.

 =مسلم از بچگی‌اش رفتارهایی می کرد که با بقیه فرق داشت. وقتی که از دستش ناراحت می شدم، می‌رفت توی هم. می افتاد به التماس و خواهش که ببخشمش. تا خیالش راحت نمی شد که دیگر چیزی توی دلم نیست، ول کن نبود. می گفت: «مادرجون! تا شما منو نبخشی نمیتونم برم مدرسه، تمرکز برای درس خوندن ندارم.»

 

=پدر و مادرش را محترمانه صدا می زد. می گفت: «مادر جان، پدر جان.» مؤدب صحبت می کرد. ندیدم که پایش را جلوی پدرش دراز کند. خانه مان کنار خانه پدر و مادرش بود. با اینکه برادرش توی خانه بود برای کوچکترین کاری که می‌خواست از خانه بیرون برود، می‌رفت ببیند پدر و مادرش چیزی احتیاج دارند یا نه.

طوری شد که مادرش می گفت: «از بس مسلم میاد اینجا و می‌پرسه کاری ندارید، من خجالت می‌کشم.»

 

=به خواندن کتاب، علاقه زیادی داشت. بیشتر هم کتاب‌هایی را می خواند که مربوط بود به امام زمان و دوران ظهور ایشان. دلتنگی هایش برای ولیّ زمان را هیچ وقت به من نگفت. نشد جلوی من اشکی بریزد. آرام آرام داشت خودش را آماده می کرد برای سربازی امام زمان.

=صدای قشنگی داشت. مداحی هم می کرد. اما از وقتی که با هم ازدواج کردیم مداحی را گذاشت کنار. هرچه قدر اصرار کردم که یکبار محرم توی مسجد بخواند تا صدایش را بشنوم قبول نکرد. می‌گفت: «من تا پیش از ازدواج برای خود آقا امام حسین می‌خوندم، اما حالا اگه بخونم چون شما دوست داری صدامو بشنوی اون پاکی و خلوص رو نداره.» آخرش هم زیر بار نرفت.

=دخترمان که به دنیا آمد اسمش را گذاشتیم زهرا. عزیز دردانه مسلم بود ولی ندیدم یکبار دل سیر این بچه را نگاه کند. هیچ وقت خیره نشد توی چشمهای معصوم زهرا. با اینکه خواستنی بود خیلی کم می بوسیدش. از این رفتارش ناراحت بودم. اعتراض کردم و گفتم: «تو این بچه رو دوست نداری، مگه دختر تو نیست؟ چرا این طور برخورد می‌کنی؟» جواب داد: «خانوم، من راهم چیز دیگه‌ست. از من نخواه دلبسته این دختر بشم، اونوقت دل کندن ازش خیلی برام سخت می شه.»

 

=تاب خریده بود برای زهرای یک ساله اش. همین طوری که گذاشته بودش توی تاب و تکان می داد، نوحه ای درباره حضرت زینب می‌خواند. مادرم این صحنه را که دید گفت: «آقا مسلم! بچه رو گذاشتی توی تاب، داری براش نوحه می‌خونی؟ یه چیزی بخون دلش شاد بشه!» جواب داد: «مادر جون! این بچه باید زینب وار تربیت بشه. باید اینایی رو که من می‌خونم، توی گوشش بمونه تا همین طوری که داره بزرگ می‌شه، شبیه حضرت زینب بار بیاد.»

 

=هیچ وقت مستمندان و فقرا از یادش نمی رفتند. حقوقش را که می گرفت به چند قسمت تقسیم می کرد. مقداری را برای خرج خانه می گذاشت، قدری هم برای سایر هزینه ها، بخشی را هم کنار می گذاشت برای کمک به فقرا. نمونه یک مؤمن واقعی بود، یک عامل به قرآن که به توصیه کتاب الهی در اموالش حقی بود برای سائل و مستمند.

=رفته بودم کانون مساجد برای شرکت در برنامه های فرهنگی. مسلم خبر نداشت. نه خودم گوشی همراه داشتم نه افرادی که آنجا بودند. مجبور شدم تا از تلفن کانون با خانه تماس بگیرم. گوشی را که برداشت: «گفتم من کانونم.» به شدت ناراحت شد و گفت: «چرا با گوشی کانون تماس گرفتی؟ این مال بیت‌الماله، حق نداشتی استفاده کنی، همین الآن می ری به اندازه‌ای که استفاده کردی پولش رو می دی.»

 

=دوران دانشجویی با هم در دانشگاه افسری امام حسین بودیم. تازه عروسی کرده بود. گوشی همراه نداشت. شماره من را داده بود به همسرش. ایشان گهگاهی تماس می گرفت و من گوشی را می دادم به مسلم. یکبار که صحبتهایش تمام شد با هزار جور تشکر و عذر خواهی همراهم را پس داد. گفتم: «مسلم جان! یه همراه نمی‌گیری خانومت راحت باشه؟» گفت:«نه. وقتی اونقدر ارزون شد که همه مردم بتونن بگیرن، منم می‌گیرم.»

=پنج شنبه و جمعه ها معمولاً مرخصی داشتیم. برای اینکه حال و هوایی عوض کنیم، می رفتیم داخل شهر. اما مسلم می رفت کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه. زیارت عاشورا می خواند و بعد هم نماز زیارت.

جمعه ها هم نماز جمعه را شرکت می کرد. به شوخی می‌گفت: «اغنیا مکه روند و فقرا جمعه روند...»

 

=از مأموریت که می آمد پیش از اینکه بیاید خانه، اول می رفت پدر و مادرش را می دید. گاهی که صبح زود می رسید اگر بیدار بودند اول نوبت دیدن آنها بود و گرنه می آمد خانه، بیدار که می شدند می رفت دیدنشان.

=خوشحال بود که بعد از چندین روز دوباره برگشته. گوشی تلفن را برمی‌داشت با تک تک خواهرانش تماس می گرفت. به این هم راضی نمی‌شد. یک هفته مرخصی را طوری تنظیم می کرد که به همه خانواده و فامیل سر بزند. خانه یکی یکی خواهرانش می رفت. یکبار که نتوانسته بود عمویش را ببیند، سوار موتور، رفته بود در مغازه اش. همان جا احوالپرسی کرده بود. هیچ کس را از قلم نمی انداخت. حتی پسر عمویش که در همدان ساکن بود. صدای خانواده را درآورده بود.  گفتند: «مسلم! فلانی که از تو سراغی نمی گیره، چرا تماس می‌گیری و حالشو می پرسی؟» جواب داد: « من چیکار به اون دارم، چیزی که وظیفه‌م هست رو انجام می دم.»

=سال خمسی مان که نزدیک می شد، مأمور حسابرسی اموال موجود در خانه می شدم. مدام تماس می گرفت و می گفت: «همه وسایل رو نگاه کن. اونایی که توی یک سال استفاده نکردی، نخود و لوبیایی که تازه گرفتم همه رو بکش، ذره ذره همه‌شون رو بنویس اگه اضافه‌تر هم نوشتی عیبی نداره.»

همه را دقیق لیست می‌کردم تا خودش بیاید. وقتی می‌آمد، بررسی می‌کرد، خمسش را می برد و می‌پرداخت.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد سهرابی ثانی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۳۹ ب.ظ

تولد: روستای آبگاهان لنده- 30/6/1363

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 30/6/1390

مزار: شهرک سر آسیاب لنده

 

=دوران کودکی اش به سختی گذشت. طعم فقر و نداری را به خوبی چشیده بود. هم سن ما بود؛ اما در کنار خواندن درس، به پدرش هم کمک می کرد.

=صوت زیبایی داشت. تلاوت قرآن هر روز صبح توی مدرسه با محمد بود. با همین صدای دلنشین، ایام محرم مداحی می کرد برایمان.

 =پیش از محمد وارد سپاه شده بودم. علاقه مند بود. هر زمانی که مرخصی دوران آموزشی را می آمدم، سراغم می آمد. از سپاه و مراحل گزینش آن پرس و جو می کرد. بالاخره وارد سپاه شد.

=برای آمدنش به سپاه تنها انگیزه شغلی نداشت. این به خوبی از رفتار و اخلاقش معلوم می شد. با اینکه درجه دار بود به اندازه یک افسر، اطلاعات نظامی داشت. تمام دغدغه اش پاسداشت نظام و انقلاب بود.

=همیشه از امام خمینی به نیکی یاد می کرد؛ از نعمت هایی که انقلاب برای مردم به ارمغان آورده. می گفت: «وضعیت آموزش و تحصیل اوایل انقلاب یادته؟ الآن شهرِ به این کوچیکی ما هم دانشگاه داره. همه اینا رو مدیون امام و انقلاب هستیم.»

=پشتکار و اراده محکمی داشت. نداری خانواده و ورود به نظامی گری، مانع از درس خواندنش نشد. توی دانشگاه، رشته حسابداری می خواند. یادم است دوستان دانشگاهی اش که تنها مشغله شان درس خواندن است برای فهم درس و حل اشکالاتشان از محمد کمک می گرفتند. محمدی که هم درس می خواند هم کار می کرد.

=معدل الف دانشگاه بود اما این راضی اش نمی کرد. می گفت باید بیشتر از این باشد.

=برای وقتش برنامه داشت. اگر 24 ساعت می رفت مرخصی، برایش برنامه می ریخت. صله رحم؛ انجام کارهای شخصی، کمک به پدر و...

دیدن اقوام و دلجویی از آنها برایش اهمیت داشت. وقتی می آمد، به همه فامیل سر می زد.

 

 =توی این چند سالی که هم‌خانه بودیم چیزی که بیش تر در ذهنم مانده سحرخیزی اش بود. خیلی غبطه می خوردم به این حالتش. هر شب تا دیر وقت بیدار می ماندیم ولی محمد سر شب می خوابید. اذان صبح بلند می شد نمازش را می خواند؛ اول وقت. دیگر نمی خوابید. صبحانه اش را درست و حسابی می خورد. بعد هم می رفت سر ایستگاه و منتظر سرویس می شد. همیشه سر وقت پادگان بود. آن وقت ما صبحانه نخورده، از سرویس جا می ماندیم.

 

=تهیه غذا هر روز با یک نفر بود. زمانی که نوبت محمد می شد، هم نان داغ و تازه می خوردیم هم غذای گرم. از بس وظیفه شناس بود. نوبت ما که می شد نان بسته ای بود و غذای کنسرو شده!

 

=موقع تقسیم خرج و مخارج خانه که می شد، احتیاط می کرد. توجه داشت ذره ای کم و زیاد نباشد. توی محیط کار هم که بودیم مراقبت می کرد از اموال بیت المال استفاده شخصی نکند.

 

=نماز اول وقت را از دست نمی داد. اگر در منزل بودیم که همان‌جا وگرنه هر جای شهر که مسجد می دید اول نماز را می خواندیم و بعد حرکت می کردیم به طرف خانه. حتی نماز صبح را اول وقت به جا می آورد. سحر خیزی اش طوری بود که با اذان، نماز صبح را می خواند.

=تحلیل سیاسی داشت. روزنامه می خواند. بحث می کرد. نظر می داد. منتقدی بود برای خودش.کتاب ها و جزوه های سیاسی را که سپاه در اختیار قرار می داد، مطالعه می کرد. برعکس بعضی ها که شاید خیلی برایشان مهم نبود، محمد همان مطالب را می خواند و تحلیل می کرد.

=اگر قولی می داد حتماً عملی می شد. اینکه می گویند سرش می رود ولی قولش نه، همین طور بود. حتی اگر مشکلی برایش‌ پیش می آمد، امکان نداشت زیر قولش بزند.

 

=معلوم بود نمی ماند. همیشه یک سر و گردن از ما بالاتر بود. شوخی نابه جا نمی کرد. مگر نه اینکه مؤمنین از لغو به دورند؟ محمد اهل حرف لغو و بیهوده نبود. توی مجلسی که این طور حرف ها بود هم نمی نشست. به جایش قرآن باز می کرد و می خواند.

 

=می گفت: «حق شهدا به گردن ما حلال نمی شه. اینا عزیزترین دارایی‌شون که جونشون بود رو فدا کردن و رفتن.»

دلش می گرفت وقتی می شنید به خانواده و فرزندان شهدا طعنه می زنند به اینکه سهمیه دارند، از نظام امتیاز می گیرند، حقوق دارند...

 

=دریا بود دلش. کینه به دل نمی گرفت. یک بار سر مسئله‌ای میانه‌مان شکر آب شد. چند روزی محلش نکردم. حرف نمی زدم ولی محمد رفتارش را عوض نکرد. خودش پیش قدم شد. آن قدر ادامه داد که نرم شدم.

=توی پادگان با یک سرباز درگیر شد. با اینکه حق با محمد بود پیگیری نکرد. پیشنهاد هم دادیم که شکایت کند، اما زیر بار نرفت. دلش برای سرباز می سوخت. می گفت: «این سرباز دو سال اینجاست؛ بذار وقتی می‌ره، از سپاه خاطره بدی نداشته باشه.» گذشت.

 

=وضعیت مالی خانواده اش را که می دید دور ازدواج خط می کشید. می گفت: «اگر من زن بگیرم نمی تونم اون جوری که باید به پدر و مادر و خانواده‌م برسم.»

 حقوقش را جمع کرد و برای برادرش زن گرفت. همه هزینه های ازدواجش را داد. برادرش معلول بود.

 

=10 روز مرخصی داشت. وقتی رفته بود خانه، تازه کارش شروع شده بود. آن سال پدرش روی زمین کشاورزی کار می کرد. اجاره کرده بود. همه کارهای درو را خودش انجام داد. وقتی برگشت صورتش سیاه شده بود توی آفتاب. پوستش سوخته بود.

 استراحتش وقتی بود که برمی گشت سپاه!

 

=شجاعتش را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. توی سختی ها داوطلب بود و نفر اول. آخرین باری هم که رفت مأموریت، به همرزمانش گفته بود: «چون منطقه ما شهید نداره، من می رم تا اولین شهید لنده باشم.»

 

=توی منطقه بود که از من خواست قبض تلفن همراهش را پرداخت کنم. وقتی برگشت خواست بدهی اش را بدهد. قبول نکردم. شبی که دوباره رفت منطقه، تماس گرفت و گفت: «پول رو دادم به برادرت.» نمی‌خواست دینی به گردنش باشد.

 فردا صبح شهید شد...

 

=حالا که رفته وقتی گذشته را مرور می کنم، می بینم محمد یک الگوی تمام عیاری بود که چند سال توفیق نفس کشیدن در کنارش را پیدا کردم. مانده‌ام جوانی که نه جنگ را دیده بود و نه دوران پر شور اول انقلاب را چطور با فرهنگ جهاد و شهادت عجین شد و همراه قافله شهدا رفت...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حسین رضایی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۴۹ ق.ظ

تولد: روستای طوغان شهرستان قروه- 16/6/1357

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: روستای طوغان

=اهل صله رحم بود. با وجود آن همه تراکم کاری و مأموریت های پشت سر هم، وقت خالی که پیدا می کرد از تهران می آمدیم شهرستان. می رفت به دیدار خواهران و برادرانش. پدرش هم که جای خود داشت. شاید اگر ده روز مرخصی داشت 4-5 روزش را می بردمان روستای پدری اش. توی این چند روز هم کمک حال پدر بود. می رفت سر زمین کشاورزی. خستگی برایش معنا نداشت.

 

=غصه مردم را می خورد. این طور نبود که فقر و نداری مردم را ببیند و بی خیال از کنارش بگذرد. دنبال این بود که از هر فرصتی برای کمک به دیگران استفاده کند. یادم است روستای همجوارشان دکتر صحرایی برای ویزیت بیماران منطقه آمده بود. با ماشین خودش چندین بار راه این روستا تا روستای پدری اش را رفته و برگشته بود. بیماران و کهنسالان روستا را که نمی توانستند برای معالجه بروند برده بود. این موضوع را اصلاً به من نگفت. بعدها فهمیدم. این طور کمک کردن ها عادتش بود.

=شور شهادت در سر داشت. این شور زبانی نبود. نشد که بگوید برای شهادتم دعا کن. حتی بعدها شنیدم که به همکارانش گفته بود این قدر برای خانواده هایتان از شهادت نگویید؛ اینها اینجا توی تهران غریب هستند. با این حال بعد از جریان انفجار پیشین که منجر به شهادت شهید شوشتری و پاسداران دیگر شد خیلی گرفته بود. از اینکه در چند قدمی شهید شوشتری و باغ سر سبز شهادت بوده، ولی نصیبش نشده. فقط یک ترکش ریز از روی سرش رد شده بود.  

=تازه بعد از این جریان بود که کار خیر آن روزش در حق روستائیان را فهمیدم. از اسفند و نقل و نباتی که زنان روستایی روی سر حسین می پاشیدند، از خوشحالی اینکه فکر می کردند شهید شده و نشده بود، از اشک شوقی که می ریختند و خدا را شکر می کردند که دستگیر و کمک حالشان هنوز زنده است.

 

=به یوسف فدایی نژاد علاقه زیادی داشت. پیش من زیاد تعریفش را می کرد. از اینکه بچه پاکی است، جایش در بهشت است، قاری قرآن است و... یک روز آمد و گفت: «یوسف دستش تنگه. امروز از بچه ها قرض خواست من هم قول کمک یک میلیون تومانی دادم.گفتم این پول رو هر وقت داشتی برگردون.» با خوشحالی برایم تعریف می کرد؛ آنقدر ذوق کرده بود که شریک شادی دوستش شده. همان دوستی که جایش در بهشت است، کنار حسین شاید.

 

=درک بالایی نسبت به مصیبت ابا عبدالله الحسین و هدف قیام خونین عاشورا داشت. مجموعه مختار نامه را با جدیت دنبال می کرد. با وجود این که صبح زود می بایست سرکار می رفت، تحلیل بعد از برنامه را از دست نمی داد حتی به اندازه ای روی مسائل تاریخی مسلط بود که پیش از کارشناس برنامه برای من توضیح می داد.

=دهه محرم پیش از شروع مراسم عزاداری زودتر از بقیه می رفتیم مسجد. عقیده اش این بود که باید پای منبرهای سخنرانی، شناخت مان نسبت به امام حسین و اصحاب ایشان بیشتر شود. می‌گفت: «باید بفهمیم که امام حسین برای چه چیزی شهید شده و اگر اشکی هم می ریزیم با فهم و درک باشه.» سخنرانی که تمام می شد مداحی و روضه خوانی را نمی ماند. می گفت:‌‌‌ »اون حظ و لذتی رو که باید می بردم، بردم.»

 

=کاری بود. خستگی نمی شناخت. این همه انرژی و علاقه اش به کار تعجب بر انگیز بود. آن قدر تعهد کاری و نشاط در محیط کار برایش اهمیت داشت که خانه مان را به دلیل دور بودن از محل کارش عوض کردیم. می گفت: «مسیر طولانی انرژی‌م رو توی محیط کاری کم می کنه. دوست ندارم دیر و کسل سر کار برسم.»

 

 =این اواخر مدام توی مأموریت بود. هم آموزش می دید هم آموزش می داد. تک تیر انداز بود و مربی جی پی اس. همکارانش می گویند به قدری شوق انتقال داشته هایش به دیگران زیاد بود که دو سه شب آخر خیلی کم استراحت کرد. بچه ها را دور خودش جمع می کرد و می گفت: «بیایید چیزایی رو که بلدم یادتون بدم، می ترسم بمیرم و این علم با من زیر خاک بره.»

 

=همین روحیه خستگی ناپذیری را در خانه هم داشت. خیلی کم خانه بود اما وقتی هم که بود برای من و بچه ها کم نمی گذاشت. یادم است توی ماه رمضان قبل از رفتن به مأموریت، حسابی محمد طاها را بازی گرفت. زبان روزه بچه را می برد بیرون برای تفریح. با آن همه خستگی ناشی از کار و مأموریت های طولانی و پی در پی، وقتی می آمد خانه هم بازی بچه بود و کمک حال من در خانه. از خرید خانه گرفته تا مهمانداری،  هرکاری از دستش برمی آمد انجام می داد.

 

=یک شب حال ندار شدم. نتوانست تاب بیاورد. دستم را گرفت و رفتیم بیمارستان. خیلی طول کشید طوری‌که فردا صبح نتوانست سرکار برود. وقتی که خیالش جمع شد بهتر شده ام، رفت دنبال کارش. تازه کلی سفارش کرد که اگر بهتر نشدی ظهر بیایم دوباره برویم دکتر. اخلاقش بود. کم توجهی نسبت به من که همسرش بودم نداشت. روز قبل از شهادتش برایم یک پیامک فرستاده که هنوز آن را دارم. انگار تمامی عشق و علاقه اش را در قالب این کلمات برایم فرستاده: « سلام ای مادر فرزندانم؛ ای شیر زن دلیر که در قلب من جز تو و فرزندانت هیچ کسی جایی ندارد، از اینکه سختی زندگی با من را تحمل می کنی ممنونم.»

 

=وقتی شهید شد تارا 25 روزه بود. قبل از رفتن خیلی پا پی‌اش شدم که این مأموریت را لغو کن. دخترمان تازه به دنیا آمده. هم این بچه و هم من به وجود تو نیاز داریم. مادرم هم خیلی اصرار کرد؛ اما حسین زیر بار نرفت. می گفت: «از من نخواه نرم. خون بچه من از خون بچه های بقیه ای که رفتن رنگین‌تر نیست. برام دعا کن انشاءالله زود بر می گردم.» رفت. زود هم برگشت؛ اما برگشتی که هرگز باورم نشد تا وقتی که جنازه اش را دیدم. جنازه ای که سه روز زیر آفتاب مانده بود، مثل مولایش سید الشهداء.

 

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید خلیل عسگری

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۴۷ ق.ظ

تولد: خاوران- جهرم- 1/3/1364

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 12/6/1390

مزار: گلزار شهدای خاوران

 

=داشتیم از کنار باغی رد می شدیم. بچه ها از یک درخت چند تا میوه چیدند. بعد هم میوه ها را گذاشتند وسط برای خوردن. خلیل گفت: «من از این میوه ها نمی‌خورم. اینا مال مردمه. شبهه ناکه»  برایش مهم بود چیزی که می خورد حلال باشد. حتی کوچکترین چیزی که مطمئن نبود صاحبش راضی است نمی‌خورد.

 

= شده بود بانک قرض الحسنه بچه های گردان. هر کسی احتیاج مالی داشت می رفت پیش خلیل. کمک می کرد بدون اینکه منتی بگذارد. هر قدر که می توانست قرض می داد. عابر بانکش دم دست بود. هر وقت کسی قرض می خواست، می رفت از عابر بانک جلوی پادگان پول می‌گرفت و می داد بهش.

 

=سوار تویوتا می رفتیم برای شناسایی منطقه عملیاتی. به همراه خلیل و چند تا از بچه ها نشستیم پشت تویوتا. جاده خاکی بود و با حرکت ماشین، همه جا پر شده بود از گرد و غبار. طوری شد که چفیه‌هایمان را بستیم به صورتمان. شناسایی که تمام شد موقع برگشت، بچه هایی که جلو نشسته بودند آمدند عقب تویوتا، ما هم که عقب بودیم رفتیم جلو نشستیم، به جز خلیل. هر چه اصرار کردیم گفت: «نه من اینجا می مونم.» با اینکه هم کمر درد داشت و هم به گرد و خاک حساس بود حاضر نشد در راحتی باشد. از خودگذشتکی کرد و جایش را داد به بقیه.

 

=هر شب وقت شام یکی از بچه ها مسئول تقسیم غذا بود. نشستیم سر سفره. شبی که نوبت خلیل شد غذا نان و هندوانه و پنیر بود. چاقو و هندوانه را گذاشتم جلویش. یک نگاه به من کرد و هندوانه را پس زد. گفت: «من نمی تونم تقسیم کنم.»ِ اصرارمان را که دید از سر سفره بلند شد، رفت بیرون. رفتم سراغش. گفت: «شاید با تقسیم کردن من به همه یک اندازه هندوانه نرسه. پس عدالت رعایت نمی‌شه و این حق الناسه، من نمی تونم تقسیم کنم.»

 

=سال 83 دانشکده افسری اصفهان قبول شد. کلاس های آموزشی فشرده اجازه نمی داد هر هفته بیاید خانه. بیشتر ماه‌های سال را اصفهان بود. 30-40 روز می ماند یک هفته می آمد مرخصی. دل تنگش می‌شدیم. گوشی همراه هم نداشت. مجبور بودیم با خوابگاه دانشکده تماس بگیریم. بعضی وقت ها هم خودش از بیرون تماس می گرفت. یادم است زیر بار اصرار ما برای خرید گوشی همراه نمی رفت. هرچه گفتیم قبول نمی کرد و می گفت: «اکثر بچه ها همراه ندارن. خیلی از بچه ها هم فقط هفته ای یک بار با خانواده هاشون تماس می گیرن، منم دوست دارم مثل بقیه باشم».

 

= می گفت: «آدم باید ساده زیست باشه ولی در کنار همین ساده زیستی می تونه زندگی خوبی هم داشته باشه». ساده زندگی می کرد، دور از تجملات دنیایی. همین باعث می شد وقتی به خانه‌اش می‌رفتم احساس غریبی یا مهمان بودن نداشته باشیم. از زرق و برق و تجملات خوشش نمی آمد. بارها شده بود که نصیحتم می کرد و می گفت: «با صفا و صمیمیت زندگی کن، ولی ساده زیست باش. خوشی توی تجملاتی زندگی کردن نیست».

 

 

=درد زانو امانش را بریده بود. طولانی شده بود این درد. اذیتش می کرد. تمرین های سنگین پادگان هم بر دردش اضافه می کرد. رژه، پیاده روی، کوهنوردی و...

 

پیش از مأموریت سردشت، فشار تمرین ها خیلی شدید شد، درد زانوی خلیل هم. طوری که هر شب زانویش را چرب می کرد و زانوبند می بست. خیلی شب ها هم تا آخر شب از درد زانو بیدار بود و قدم می زد.

 

=نزدیک رفتنش به منطقه بود. اصرار کردم زانویش را به دکتر نشان دهد. به حساب خودم خواستم یک جوری تحریکش کنم، گفتم: «آخه داداش! اینطور که نمی شه اگه قرار باشه توی این سن و سال زانو درد داشته باشی وقتی به 50-60 سال رسیدی می خوای چکار کنی؟» خندید و گفت:‌«ما که به 50-60 سال نمی رسیم».  

اخم و ناراحتی ام را که دید خودش را جمع و جور کرد و گفت: «اگه برم پیش دکتر مطمئنم برام استراحت می نویسه. شایدم ببینه ضربه دیده‌ست گچ بگیره».

 می ترسید کسی از درد زانویش با خبر شود و از مهمانی خدا جا بماند.

 

=بی بی را خیلی دوست داشت. مادرخوانده پدرم. بچه نداشت، ولی خلیل را به اندازه‌ای دوست داشت که شده بود بچه‌ بی بی. خلیل از 7-8 سالگی اش به بی بی قول داده بود با اولین حقوقی که می‌گیرد برایش چادر بخرد. وقتی دانشکده‌ افسری اصفهان قبول شد قولش را فراموش نکرد حتی نگذاشت به خانه برسد. توی مسیر برگشت با اولین حقوقش که خیلی هم زیاد نبود یک چادر مشکی برای بی بی خرید.

 

=اگر کاری را به او واگذار می کردند با جان و دل انجام می داد. تمام و کمال. با این حال همیشه طوری رفتار می کرد که جلب توجه نکند. توی گردان، نقشه خوانی و کار با قطب نمایش حرف نداشت. نفر اول بود؛ اما نشد از خلیل خود نمایی یا غرور ببینیم. خیلی وقت ها پیش می آمد که استاد بچه ها را پیش خلیل می فرستاد، با حوصله و روی باز، جواب سؤالاتشان را می داد.

 

=توی خیابان می رفتیم که گوشی همراهش زنگ خورد. طرف را نمی شناخت ولی مشغول صحبت بود. حرف‌هایش که تمام شد پرسیدم: «کی بود؟» جواب داد: «نمی شناختمش. ولی می گفت شنیدم شما به مردم کمک می کنین من احتیاج به کمک مالی دارم».

شماره حساب طرف را گرفته بود و می خواست برایش پول واریز کند. قرار بود دوباره تماس بگیرد. گفتم:

«چطور می خوای به کسی که نمی شناسیش پول بدی؟» جواب داد: «اولاً  حتماً به این پول نیاز داره که با من تماس گرفته، ثانیاً من اونو نمی شناسم، اون که منو می شناسه».

بعدها فهمیدم این کار شوخی یکی از دوستانش بوده.

 

 

=اردوی جنگل را با هم رفتیم. آن شب همراه خلیل توی چادر دو نفره خوابیده بودیم که باران شدیدی گرفت به اندازه ای که آب وارد چادر شد. درست همان جایی که من خوابیده بودم.  لباس‌هایم خیس آب شد. وضعیت بدی بود. از سرما تب و لرز شدیدی پیدا کردم. خلیل از خواب بیدار شد. حال بدم را  که دید فوراً لباس هایش را در آورد و به من داد. خودش هم لباس‌های خیس مرا پوشید.

 

=مراسم نیمه شعبان سال 90 رفتیم امامزاده محمد. داشتند حرم را تعمیر می کردند. فرش ها جمع شده بود. مردم هم با کفش می رفتند تا پای ضریح. صورت خوشایندی نداشت. ناراحت شده بودم. وقتی آمدم خانه جریان را برایش گفتم. رفت توی هم. خیلی بهش برخورده بود.

فردای آن روز دوباره رفتم امامزاده. جلوی درب ورودی آب وجارو شده بود و تمیز. دو تا فرش هم پهن شده بود تا پای ضریح. دیگر کسی با کفش وارد حرم نمی شد.

 چقدر مردم خدا بیامرزی می گفتند و دعا می کردند. کار خلیل بود.

 

=یک روز بعد از آسمانی شدنش بود که خبرش به ما رسید. برای دیدن جنازه‌اش رفتیم جهرم. حال مادرش اصلاً خوب نبود. تنگی نفس داشت. نگران سلامتی‌اش بودیم؛ اما غافل از این که این مادر، شیر زن است. شیر زنی که خلیل را به دنیا آورده. جنازه جگر گوشه‌اش را که دید گفت: «خلیل امانتی بود از طرف خدا. شکر که صحیح و سالم تقدیمش کردم».

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید رضا قشقایی

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۴۶ ق.ظ

تولد: شهرری- 1/1/1357

شهادت: عملیات تروریستی عوامل اسرائیل- تهران – 21/10/1390

مزار: حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)- باغ طوطی

=چهار تا دختر داشتم. مادر شوهرم پسر دوست داشت. رفته بود مشهد از امام رضا خواسته بود که این بار نوه اش پسر باشد. رضا که به دنیا آمد انگار دنیا را داده بودند به‌مان. عزیز کرده بود این پسر. روی حساب نذری که مادر شوهرم کرده بود اسمش را گذاشتیم رضا، رضا قشقایی.

=از بچگی اش ساکت و مظلوم بود. نق زدن ها و لجبازی کردن های بچگانه را هم نداشت. قانع بار آمده بود. روزها که به مدرسه می رفت پول توجیبی اش را اگر می دادم می گرفت وقتی هم که نداشتم اهل این نبود که داد و فریاد راه بیاندازد. راهش را می کشید و می رفت مدرسه...

=سربازی اش کرج بود. هر روز صبح می رفت، بعد ازظهر بر می گشت. هنوز نیامده و خستگی در نیاورده تاکسی پدر را برمی داشت، می رفت مسافر کشی. 8 و 9 شب می آمد خانه. خودش را این طور به سختی می انداخت تا به پدرش فشار نیاید. هم هزینه رفت و آمدش را در می آورد هم به خرج خانه کمک می کرد.

 =برای ما خیلی وقت می گذاشت. توی هفته، تعطیلی اش پنج شنبه بود و جمعه.  هر هفته پنج شنبه، سر ساعت نُه، زنگ در خانه را می زد. پیش از اینکه جایی برود یا کاری انجام دهد اول می آمد دیدن پدر و مادرش. جوری رفتار کرده بود که اگر کاری داشتیم یا چیزی خراب شده بود می‌گذاشتیم تا رضا بیاید.

=به جوش بود و اهل صله رحم. توی فامیل مثل رضا را نداریم. تحمل نبودنش برایمان دشوار است. خانه‌مان که می آمد یکی یکی خواهر و برادرانش را هم خبر می کرد.

=بزرگتر ما بود و کم هم نگذاشت برایمان. تکیه گاه بود. هم برای من که برادرش بودم هم برای خواهرانش و هم برای پدر و مادرش. هیچ وقت راهنمایی ها و مشورت هایش را از ما دریغ نکرد. برای انتخاب شرایط کاری و استخدام در یک کار دولتی کلی با من صحبت کرد تا قانع شوم. توی این عصری که کسی به کسی نیست، نسبت به زندگی اطرافیانش بی تفاوت نبود. کم کمش این بود که مشورت می داد.

=یک ماهی پدرم توی بیمارستان بستری شد. وضعیتش طوری بود که هر شب می بایست کنارش بودیم. کار رضا آن موقع کاشان بود؛ اما من تهران بودم. با این حال سختی و خطر رفت و آمد را به جانش می خرید و یک شب در میان می آمد برای ماندن پیش بابا. ازش می خواستم نیاید؛ اما زیر بار نمی رفت. هزینه بیمارستان را با وجود این که خیلی سنگین شد خودش پرداخت کرد. از کسی هم کمک نخواست. وظیفه اش می دانست این کارها را.

=پدرم که از دنیا رفت، وابستگی شدیدی پیدا کرده بودم به دایی رضا. آن موقع سرباز بود. هر روز که می‌رفت التماس می کردم مرا هم ببرد. یک روز بدون اینکه بفهمد نشستم زیر صندلی عقب. مسافت زیادی را رفته بودیم که از پشت سرش بیرون آمدم و گفتم: «دایی سلام». تعجب کرد و گفت: «تو اینجا چی کار می کنی بچه؟» شاید دیرش هم شد، اما بدون اینکه ناراحتی کند با روی خوش برگرداندم خانه.

=موقع عروسی‌ام که شد خیلی دوست داشتم برایم مراسم بگیرند. پدر بالای سرم نبود، خانواده داماد هم توانایی برگزاری عروسی را نداشتند. دایی رضا وقتی متوجه قضیه شد به خاطر دل من خودش را به زحمت انداخت و عروسی گرفت. از گل زدن ماشین گرفته تا خریدن دسته گل و برگزاری مراسم در تالار و آرایشگاه عروس. همه چیز خیلی خوب و عالی برگزار شد. مراسمی گرفت که شاید برای همسرش نگرفته بود.

=دل رئوفی داشت. غصه همه را می خورد. مستمندی را که می دید دوست داشت کمک کند. جلوی خانه مان پیرمرد کفاشی بود. هوای این پیرمرد را داشت. به هر بهانه می رفت پیشش کفش هایش را می‌داد برای تعمیر. یک پولی می گذاشت توی دست پیرمرد. به ما هم می گفت: «کفشاتون پاره نیست؟ واکس نمی‌خواد؟» هر جوری بود می خواست کمک کند.

=به حرف بود رضا. نه سالی که در کنار پدر و مادرش زندگی می کردیم کافی بود پدر یا مادرش برای کاری لب تر کنند، فوری حاضر می شد. خوش برخورد بود. طوری که اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد یا کاری داشت اولین نفر سراغ رضا را می گرفت. نشد کسی را نا امید کند.

= گوش شنوا داشت برای همه. حتی برای پدربزرگ پیر و نابینای من. می رفت کنارش می نشست، دستش را می‌انداخت گردن پیرمرد و درد دلهایش را گوش می داد. گوشش سنگین بود و کسی برای هم نشینی با او وقت نمی گذاشت؛ اما رضا با حوصله می نشست پای صحبت های چند ساعته اش. دلش را به دست می آورد.

=دوست نداشت توی جمعی که نشسته ایم حرف دیگران وسط بیافتد. لابه لای حرف‌ها اگر احساس می کرد که غیبت کسی می شود فوری تذکر می داد و می گفت حرف خودمان را بزنیم چه کار دارید به مردم؟

=درست است که کارش زیاد بود و خیلی نمی توانست در خانه باشد؛ اما این باعث نمی شد از من و محمد حسین غافل باشد. وقتی از محل کارش تماس می گرفت و با من حرف می زد، می خواست گوشی را به پسرمان بدهم. احوالی هم از محمد حسین می پرسید.

= توی خانه اگر می خواست تصمیم مهمی گرفته شود، سه نفری بود. نظر من را که می پرسید هیچ، محمد حسین را هم می نشاند کنار دستش. نظرش را می گرفت و حرفش را می شنید، این طوری شخصیت می داد به او.

=خستگی اش توی محل کار را به خانه نمی آورد. از در که وارد می شد با لب خندان بود. نشد که مشکلات کاری‌اش را به من بگوید. اول ورودش محمد حسین را بغل می گرفت و می بوسید. می شد گاهی برایم گل می گرفت. این تنها برای من نبود یک گل هم می گرفت برای محمدحسین .

 

=با آقا مصطفی مثل دو تا برادر بودند. یک روز دیدم با تلفن صحبت می کند خیلی خودمانی. پرسیدم: «با کی صحبت می کنی؟» گفت: «با مصطفی احمدی روشن.» گفتم: «چرا این قدر خودمونی؟» جواب داد: «ما با آقا مصطفی این حرفا رو نداریم.» حتی شده بود که مصطفی در مورد مسئله ای از رضا مشورت بگیرد. رضا هم همین طور.

=به وضوح می شد در رفتار و گفتارش تأثیر این هم نشینی را دید. با هم که تنها می‌شدیم معمولاً ذکر خیر آقا مصطفی می‌شد. زیاد راجع به خصوصیات اخلاقی ایشان صحبت می‌کرد، معلوم بود که خیلی تأثیر پذیرفته است. این دو آنقدر به هم نزدیک شدند که حتی شهادت شان هم با هم بود.

=با شهدا هم ارتباط داشت. گاهی می بردمان مزار شهدای بهشت زهرا. پاتوقش کنار شهدای گمنام بود. شاید به خاطر غربتشان بود که آنجا را انتخاب می کرد. چند بار برایشان نذر کرده بود. از شهادت هم می گفت گاهی وقت‌ها. با حسرت می گفت: «خوش به حال اینا، ما که لیاقت نداریم». نمی دانست لایق است.

=مایه امیدواری ما بود و امیدش به خدا. توکلی که داشت برایم یک درس است. نشد توی مشکلات زندگی قد خم کند. هر کاری که می کرد اول می گفت خدایا به امید تو. پای سجاده اش هم که می نشست دعای همیشگی و ثابت داشت. بعد نماز بلند بلند دعا می کرد و می گفت: «خدایا یه عمر با عزت به من بده، یه مرگ با عزت.»

 هم عمر با عزت داشت هم مرگ با عزت.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خانم در جبهه

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۸ ق.ظ

در تار و پود مردم ایران انس با اهل بیت علیهم السلام تنیده شده است. همین که از کودکی آموخته اند موقع برخاستن از زمین، یاعلی بگویند، با رفع عطش، سلام بر حسین به زبان جاری سازند و در ناخودآگاه خود هنگام خطر، یااباالفضل می گویند نشان گر عمق پیوند باطنی مردم ایران از هر نژاد و مسلکی با خاندان عصمت و طهارت است.

همین ویژگی باعث شد طیب ها و ضرغام ها و ... در دو راهی دنیا زدگی و مادی پرستی با معنویت و ایثار و خدا خواهی، مسیر حق را با همه سختی هایش بر لذت ها و منافع دنیایی ترجیح داده و در حمایت از شعائر دین، جان عزیز خویش را در طبق اخلاص به پیشگاه آل الله تقدیم نمایند.

انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مظهر پیروزی خون بر شمشیر بود. دست های خالی از سلاح و پول و تجهیزات با اتکا بر ذات خداوند متعال و مدد از اهل بیت علیهم السلام جلوه هایی زیبا و حماسی از جاماندگان آخرالزمانی قافله اباعبدالله علیه السلام به نمایش گذاشت و طومار محاسبات مادی استراتژیست های نخبه جهان سلطه را در هم پیچید.

مگر کسی باور می کرد مردمی پابرهنه با شعار و سخنرانی و اعلامیه و نوار و هدایت پیرمردی روحانی بدون پشتوانه ابرقدرت ها بتوانند ژاندارم پرادعای منطقه را از پای در آورده و رژیم طاغوت را به جمهوری اسلامی برآمده از مکتب عاشورا مبدل سازند؟ انقلاب اسلامی از اساس یک انقلاب فرهنگی مبتنی بر رسانه منبر و قلم و بیان و روشنگری و فکر و مطالعه بود که تقابل مسلحانه، نقش چندانی در ظهور و قوام آن نداشت. برخلاف تصور و القای غرب، امام خمینی رحمت الله علیه را باید مبدع جنگ نرم دانست. او انقلابی را هدایت کرد که در حصن حصین "کلمه لااله الله" با نفی سلطه شرق و غرب و راهبرد قرآنی "یفقه قولی" مقلّب القوب و الاحوال و الافکار امت گردید؛ "باور به خود" را در وجود مردم بارور ساخت و فرهنگ "ما می توانیم" را در عرصه جهاد و استقامت و سیاست و اقتصاد و ... به حاکمیت رساند.

این که صدام گفت خوزستان را سه روزه فتح کرده و یک هفته ای به تهران می رسد یا این که ایران هرگز نخواهد توانست خرمشهر قهرمان را پس گرفته و بر فرض محال اگر چنین شود کلید بصره را تحویل می دهد، حرفی حساب شده برآمده از محاسبات مادی تئوریسین های جنگ و مغزهای متفکر سرویس های جاسوسی بیگانه بود. رژیم بعث یقین داشت با حمایت تمام قد آمریکا و شوروی و اتحادیه عرب به راحتی خواهد توانست نظام نوپای اسلامی ایران را که مشکلات شدید داخلی همچون: شورش طوایف و جدایی طلبی، کودتا، ترور، تحریم اقتصادی و سیاسی و تسلیحاتی، جنگ قدرت، پاکسازی ارتش، تخریب و تخلیه  و خروج مهمات نظامی در رژیم گذشته، جاسوسی بعضی خواص و ... دست و پنجه نرم می کند و هر یک از این گره ها و تهدیدها به تنهایی قادر به شکست و فروپاشی هر حکومتی خواهد بود، از نقشه حاکمیت سیاسی و منطقه ای حذف نموده و دستکم خوزستان را عربستان و استان نوزدهم عراق قرار داده و خرمشهر را به المحمره، آبادان را به عبادان و اهواز را به الاحواز تبدیل نماید.

آن چه همه محاسبات دو دو تا چهارتایی تحلیل گران نظامی و سیاسی و جاسوسی غرب و شرق را باطل ساخت عدم شناخت نسبت به عنصر معنویت و قدرت بی انتهای اتکا به ذات احدیت بود. خاطرات دفاع مقدس مشحون از ظهور عنایات حضرت حق به رزمندگان ساده دل و بی ادعایی بود که در سایه استقامت مومنانه خود و زیر چتر "الذین یومنون بالغیب" نیرو و سلاح و تاکتیک خویش را وسیله ای در خدمت اراده حق دانسته و "لکن الله رمی" را سرلوحه نگرش تحلیلی خود نسبت به حوادث میدان جنگ قرار می دادند.

جنگ تحمیلی در پرتو توکل به خدا و توسل به اهل بیت علیهم السلام و در خارج از مدار محاسبات مادی، دفاع مقدس نام گرفت و مفاهیمی چون ایثار و جهاد و شهادت و اخلاص و بندگی، آموزه طریقت دلدادگانی قرار گرفت که مسیر عرفانی وصل به معبود را یک شبه طی نمودند؛ همان راهی که بزرگان اهل عزلت و سالکان و ساکنان کهف انزوا، صد ساله پیموده و گاه اندر خم یک کوچه از هفت شهر عشق و ایمان و عروج، پای در گِل و لای تعلقات و در بند زنجیر نفس می ماندند.

در موضوع دلبستگی و ارادت شهدا به اهل بیت و نقش معنویت در کسب پیروزی های عرصه نبرد و تأثیر آخرت گرایی در نزول امداد و نصرت الهی کتاب ها و مقالات فراوانی به رشته تحریر درآمده که مطالعه آنها به خصوص به نسل جدید و تازه نفس انقلاب اسلامی توصیه می شود.

به یاری خدا در پی تألیف اثری هستم پیرامون بعضی مظاهر دلدادگی شهدا و ایثارگران به ساحت بانوی کرامت، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها که حضور بارگاهش در شهر مقدس قم، ایران را به پایگاه علم و فضیلت عالم اسلام مبدل ساخت و احیای حوزه های علمیه و انقلاب اسلامی و طنین آوای آزادگی و ایستادگی جبهه جهانی مستضعفان و قیام بر ضد چپاولگری و زور و زیاده خواهی را در سراسر گیتی پدید آورد. بی تردید کسی در پهنه عالم نیست که مدیون فاطمه معصومه نباشد. هر کس صدای انقلاب پابرهنگان ایران را شنید و زنگار از فطرت خفته اش زدوده گردید و در دفاع از حق و شرافت و انسانیت قد علم کرد، مرهون محوریت بارگاه کریمه اهل بیت در احیای اندیشه مقاومت و شکل گیری تمدن نوین جهانی است. علاوه بر دوران با شکوه انقلاب و مبارزه با رژیم ستمشاهی، حرم بانوی کرامت همواره محل تجمع وتردد رزمندگان دفاع مقدس از استان های مختلف بود که در مسیر رفت یا برگشت از جبهه، توقفی در شهر مقدس قم داشته و علاوه بر زیارت بارگاه قدسی کریمه اهل بیت از محضر علما و فرزانگان نیز بهره مند می شدند.

شهدای مدافع حرم نیز دلبرانه هایی زیبا با فاطمه ثانی سلام الله علیها داشته اند.

حضور رزمندگان ایرانی در سوریه در واقع ادامه نبرد با هجمه شیطانی جنود استکبار است. داعش، نسخه به روز شده حزب بعث برای گرفتار ساختن جهان اسلام به مشکلات داخلی و دامن زدن به برادر کشی و اختلافات مذهبی به منظور غفلت از سلطه غرب و وابستگی هر چه بیشتر به امپریالیسم است. این حضور فرامرزی در واقع دفاع و اقدام پیشگیرانه در مقابل خدعه پیچیده اجانب برای به قدرت رساندن حکومتی متوحش و خون آشام در سوریه و عراق و سپس انهدام بنیان ایران و به خاک و خون کشاندن مردم این سرزمین تلقی می شد. ناگفته پیداست که ستیز با داعش در قالب یک حاکمیت و کشور بسیار دشواتر از ستیز با داعش در قالب یک گروه خواهد بود.

نکته دیگر اما واقعه ای فرهنگی برخاسته از آثار گرانسنگ گنجینه دفاع مقدس هشت ساله است که در خطوط مبارزه با الحاد تکفیری در سوریه و عراق به منصه ظهور رسید. زندگی هر یک از شهدا و رزمندگان نسل سومی و چهارمی انقلاب در مبارزه با داعش را بخوانید تأثیر اعتقادی و رفتاری آنها از آموزه های دوران دفاع مقدس و انس با شهدای آن دوران را به وضوح مشاهده خواهید کرد. در واقع باید اذعان داشت که روح حماسی مدافعان حرم و منشأ پیروزی ما در جبهه های بین المللی مقاومت، مرهون انتقال فرهنگ دفاع مقدس در قالب کتاب و فیلم و روایتگری به نسل جبهه و جنگ ندیده انقلاب بوده است.

 

1- یکی از شاگردان آیت‌الله العظمی شهاب‌الدین مرعشی نجفی می‌گوید: وی در ضمن درس خود می‌فرمود: پدرم، چهل شب در حرم حضرت علی علیه السلام بیتوته نمود شبی در حال مکاشفه آن حضرت به پدرم فرمود: سید محمود چه می‌خواهی؟ پدرم عرض می‌کند: زیارت قبر حضرت فاطمه سلام الله علیها را! حضرت فرمود: من که نمی‌توانم برخلاف وصیت ایشان عمل کنم. پدرم عرض کرد، پس من هنگام توسل و زیارت برای او چه کنم؟ حضرت فرمود: خداوند مقام و شکوه حضرت فاطمه سلام الله علیها را در این باره به حضرت فاطمه معصومه داده است و هرکس می‌خواهد زیارت حضرت فاطمه را درک کند به زیارت حضرت فاطمه معصومه برود.

آیت‌الله العظمی مرعشی می‌فرمود: پدرم درباره زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها بسیار به من سفارش می‌کرد. من نیز از نجف اشرف به این مقصد آمدم و به زیارت امام رضا علیه السلام رفته و سپس در قم به اصرار مؤسس حوزه علمیه( آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی) ماندگار شدم و اکنون شصت سال است که هر روز از نخستین زائرین حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها هستم.

آئینه عصمت« پژوهشی کوتاه پیرامون زندگی و هجرت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه(س) به کشور ایران و شهر مقدس قم؛ مؤلف آیت‌الله ضیاءالدین نجفی»

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید شهرام زلفی

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۴ ق.ظ

تولد: تهران- 7/7/1357  

 شهادت: توسط عوامل انتحاری گروهک جندالشیطان-پیشین سرباز- 26/7/1387

مزار: بهشت زهرا(س)

 

=از نوجوانی توی دامن پدر بزرگ و مادر بزرگمان پرورش پیدا کرد. اینها طبقه پائین خانه زندگی می کردند و ما بالا. خود شهرام می رفت پیششان می ماند. اجبار کسی نبود. می گفت وظیفه است. پدر بزرگم اهل قرآن بود. مردی با صفا و علاقه مند به دین و مذهب. همین علاقه او در شهرام هم اثر گذار شد. روحش از همان اول با این چیزها شکل گرفت.

 

=پدر و مادرش را خیلی احترام می کرد. باعث افتخارشان بود، هم در تحصیل هم در سربازی و این آخر هم که با شهادت، حسابی سرفرازشان کرد. ثمره آن همه زحمت و سختی را هدر نداد. یاد ندارم که با آنها تندی کرده باشد. هرچه بود مهربانی بود و صمیمیت. به قدری احترام پدرم را داشت که پاهایش را جلوی ایشان دراز نمی کرد.

=حضرت زهرایی بود. اگر برای کاری نام حضرت زهرا را می آورد همه می فهمیدند که انجام آن رد خور ندارد. سختی و مشکلی اگر داشت ذکر آرام بخش دل و جانش، توسل به بی بی دو عالم بود. خدا به خودش دختر نداد، اما اسم دو تا دختر من را او پیشنهاد داد: فاطمه و زهرا. این هم نشانه ای دیگر است از ارادتش به آن بزرگوار.

=آدم با سوادی بود شهرام. از همان اول به درس خواندن علاقه داشت. توی آزمون سراسری دانشگاه ها رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل دانشگاه تهران قبول شد. نمونه یک جوان بسیجی بود که در کنار اعتقاد به آرمان های اسلام و انقلاب، حواسش جمع درس خواندنش هم بود. سرکلاس های دانشگاه خیلی سفت و محکم از عقایدش دفاع می کرد. حتی با یکی از اساتید هم بر سر مسئله ولایت بحث و جدل کرده بود. خودش می گفت: «دوست دارم با کسایی که سطح سوادشون از من بیشتره بحث کنم.» طوری شد که استاد راضی بود نمره درسش را بدهد ولی شهرام سر آن کلاس نرود!

 

=لیسانسش را که گرفت رفت خدمت سربازی. حین خدمت برای استخدام در هواپیمایی جمهوری اسلامی و ایران ایر آزمون داد و قبول شد. چیزی نمانده بود تا به صورت رسمی وارد شود که آمد و گفت: «نمی خوام برم شرکت. رفتم اسمم رو برای سپاه نوشتم. اینم کارت آموزشیم.» رفت تبریز برای آموزش.

 

=با پایگاه بسیج هم در ارتباط بود. فرهنگ بسیج و بسیجی تأثیر خودش را بر شهرام گذاشت. این که استخدام در فرودگاه را رها کرد و به سمت سپاه تمایل پیدا کرد یکی از دلایلش همین روحیه بسیجی بود.

=برای وقت و زندگی اش برنامه داشت. همه کارهایش روی حساب و کتاب بود. به جرأت می توانم بگویم که توی زندگی شهرام وقت اضافه پیدا نمی کنی و نمی توانی بگویی که فلان جا وقتش هدر رفته. گواه این ادعای من فرمانده اطلاعات شدن او درسن پایین 32 سالگی است.

 وقتی شهید شد یکی از سرداران عالی رتبه سپاه گفته بود یک نخبه از میان ما رفت.

 

 

=توی شهدا از شهید کاظمی تأثیر بیشتری گرفته بود. حتی توی مراسم‌های ختم ایشان شرکت کرد. چند باری که توی اصفهان مأموریت داشت رفته بود سر مزارش. علت علاقه اش را که می‌پرسیدیم، می‌گفت: «حاجی خیلی خاکی بود، خیلی بی ادعا بود.» شهرام هم سعی کرد همین طور باشد بی ادعا و خاکی. با آن که در یگان، مسئولیت بالایی داشت، افتاده و متواضع بود.

=کم حرف می زد. بیشتر دوست داشت شنونده باشد. روی غیبت کردن به شدت حساس بود. اگر توی جمعی حاضر بود و می دید دارند غیبت دیگری را می کنند با یک صلوات حرف را قطع می کرد. وقتی هم که می‌دید تأثیری نداشته و هنوز به گناهشان ادامه می دهند، جلسه را ترک می کرد.

توی خانه اگر کسی پشت سر دیگری حرفی می زد و آلوده به غیبت می شد، می گفت: «شیطان اومد، شیطان رسید!» جلوی ادامه گناه را می گرفت.

=تأکید زیادی روی حجاب داشت. هم به همسر و هم به خواهرانش در این زمینه سفارش می کرد. طوری در فامیل جا انداخته بود که کسی به خودش اجازه نمی داد در مجلسی که شهرام حضور دارد با حجاب نامناسب حاضر شود. حتی تعدادی از احادیث و روایات در مورد حجاب را جمع آوری و حفظ کرده بود. بحثش که می شد احادیث و روایات را می خواند و روشنگری می کرد.

 

=زمانی که وارد یگان صابرین سپاه شد به بهانه تحصیلاتش در رشته سیاسی، بردندش قسمت عقیدتی-سیاسی. خیلی ها شاید کعبه آمالشان همین عقیدتی سیاسی باشد. به خاطر حاشیه امنیتی که در آن وجود دارد و درصد خطرش به مراتب پایین تر از عملیات است. با این حال رفته بود پیش مسئول عقیدتی و خواسته بود معرفی اش کنند به عملیات. هرچه اصرار کرده بودند که تو حیفی همین جا بمان، به خرجش نرفته بود.

=یکی از معرفان شهرام برای ورود به یگان برایم تعریف می کرد: زمانی که جهت تکمیل فرم پذیرش پیش من آمد، برای اولویت خدمت از میان گزینه های صابرین، نیروی زمینی، نیروی مقاومت و ستاد مشترک، صابرین را انتخاب کرد. روی حساب اینکه بخواهم مشورتی بدهم گفتم: «شهرام جان حضور توی صابرین سنگینه. این انتخاب برای تو یک خطّه. می تونی نیروی مقاومت رو انتخاب کنی، خیلی راحت 30 سال از صبح می‌ری، ساعت 2 بعدازظهرم برمی گردی خونه‌ت. فوقش یک پایگاه بسیج رو بهت بدن اداره کنی؛ اما وقتی بری صابرین این خبرا نیست. شهادت دم گوشِته. وقتی که این جمله رو شنید گفت: آره آره من همین رو می‌خوام.»

=شهرام توی فکر شهادت بود از همان ابتدا. تمام حرکات و سکناتش این را نشان می دهد. مثل شهدای دفاع مقدسمان که همه با چشم باز و با اراده خودشان این مسیر نورانی را انتخاب کردند؛ شهرام هم از روی آگاهی پا توی این مسیر گذاشت. می دانست که آخر این راه شهادت است.

به کوشش مهدی قربان

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد عبدی

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۴ ق.ظ

تولد: تهران- 27/2/1355

شهادت: گردنه ارزنتاک دشت سمسور ایرانشهر- 16/11/1377

مزار: بهشت زهرا(س)

 

=دو ساله بود که روی دوش پدرش در راهپیمایی علیه رژیم طاغوت شرکت کرد. سال پنجم زندگی اش را خاطره انگیز ترین سال عمرش می دانست. به همراه پدرش رفته بود بیت امام. آن وقتها پدرش آنجا کار می‌کرد. یک روز به دور از چشم پدر، خدمت امام رسیده بود و رفته بود توی آغوش ایشان. دست نوازشی که امام امت بر سر و روی محمد کشید روح پاکش را سرشار از عشق و علاقه به اسلام و انقلاب کرد.

 

=درد جامعه را داشت و فرهنگی که روز به روز به سمت غرب گرایش پیدا می کرد. گاهی که با هم توی خیابان‌های شهر و یا در بوستان ها قدم می زدیم جوان‌های سرگردان و بیکار را که می دید، خیلی افسوس می‌خورد. ناراحت می شد، تذکر می داد؛ اما بعدش می رفت یک گوشه می نشست به گریه کردن. از خدا می‌خواست هدایتشان کند.

 

=انگار خداوند جذبه و کشش فوق العاده ای گذاشته بود توی وجودش. مثل آهن ربا دلها را به سمت خودش می کشید. وقتی که خلأ فرهنگی موجود را حس کرد و دید چطور روز به روز جوانهایمان به دام دشمن می افتند آستین هایش را بالا زد. خودش دست به کار شد. نوجوانان زیادی را جمع کرده بود توی پایگاه. برایشان اردو می گذاشت کلاسهای قرآنی برگزار می کرد و...  

 

=حالات و رفتارهایش را که می دیدم تبلور جوانان پر شور دوران دفاع مقدس بود. بچه هایی که با اتکا به نیروی ایمان و با از خودگذشتگی، دست خالی جلوی هجمه سنگین ارتش بعث ایستادند. به دوستان هم می گفتم این محمد اگر زمان جنگ بود، فرمانده خوب و تمام عیاری می شد. نیازهای جوانان را به خوبی شناخته بود. با چشم خودم می دیدم که چقدر حرص و جوش می خورد برای اینکه بتواند این نوجوان ها را زیر سایه فرهنگ ناب اسلام و انقلاب جمع کند.

 

=با این همه، روزهای آخر را خیلی بی تابی می کرد. یک روز آمد و گفت: «حاجی، دعا کن شهید بشم.»  گفتم: «نه، من دعا می کنم بمونی و بچه های مردم رو سر و سامون بدی. اینا تو رو می خوان. بهت احتیاج دارن. توی این وضعیت پر آشوب فرهنگی تو باید به جوونها امیدواری بدی.» گفت: «من از بودن با این بچه ها خسته نشدم، تازه اینا من رو سر کیف می یارن، وقتی توی اردو از سر و کولم بالا میرن احساس رضایت می کنم، واقعاً دوستشون دارم ولی دیگه این تن بارکش خوبی برای روحم نیست، مضطربم. گاهی وقتا این سینه اونقدر سنگینی می کنه که احساس می کنم داره از جا در میاد.»

 

=هر دویمان مربی بودیم. یکبار قسمت شد با هم بچه‌ها را برای اردوی زیارتی بردیم قم. آخرین روز اردو محمد رفت گلزار شهدا. گفت: «وقتی خواستید برید بیاین دنبالم.» از هر فرصتی استفاده می کرد برای خلوت کردن با شهدا. برایش مهم نبود کجا باشد و توی کدام شهر. می رفت مزار شهدا و با آنها درد دل می‌کرد.

 

=وقتی به مسجد جمکران رسیدیم، حال عجیبی داشت. وارد که شدیم دم در ایستاد. سینه اش را چسباند به دیوار آجری مسجد و شروع کرد به اشک ریختن. سجده کرد و زمین را بوسید؛ بعد رفت داخل. همین طوری هم برگشت. توی حیاط مسجد نشست روی زمین. بچه‌ها هم که او را به این حالت دیدند، نشستند دورش. محمد شروع کرد به زمزمه کردن، بچه ها همراهش: «گل نرگس فدای رنگ و بویت...»

 

=خستگی نمی شناخت. هجده سالش بود که یک تنه نمایشگاه دفاع مقدس راه انداخت. بیشتر کارها بر عهده خودش بود از اول تا آخر. چقدر به این در و آن در زد. رفت با اصرار و درخواست ضد هوایی آورد، دوشکا آورد. خلاصه هر جوری بود عَلَم نمایشگاه را سر پا کرد. اسم نمایشگاه را هم گذاشت نمایشگاه شهدا. وقتی پرسیده بودند: «این کارها رو برای چی می کنی؟» گفته بود: «مگه من برای خودم تلاش می کنم؟ این کارها برای شهداست.»

 

=پیش از آشنایی با محمد، هیچ چیز از شهدا نمی دانستیم. به جرأت می توانم بگویم اولین کسی بود که ما را با شهدا آشنا کرد. با شهیدانی چون همت، زین الدین، علم الهدی، رستگار، ورامینی و بروجردی. همه اینها را به ما شناساند. ما را می برد سر مزارشان، نمایشگاه شهدا برگزار می کرد. با این کارها جهت می داد به بچه ها. یاد آن روزها را در دلشان زنده می کرد و توان تازه می داد به نسل جدید.

 

=برای نوجوانان خیلی زحمت کشید. ارتباط عمیقی با آنها پیدا کرده بود. خلأهای عاطفی شان را پر می کرد، با کسی که درسش ضعیف بود کلاس فوق العاده می گذاشت، با شعرا شعر می حواند، با قاریان قرآن. خودش را برای هر اتفاقی توی این مسیر آماده کرده بود؛ طوری که حاضر می شد جان و مالش را برای هدایت این بچه ها بگذارد. گاهی اوقات با خود می گویم ای کاش هر محله ای از تهران یک محمد داشت.

 

=همیشه از اینکه نمی توانست سر شب برود خانه، ناراحت بود. می‌گفت: «شبها نمی تونم برم خونه. مادرم خوابش سبکه اگه ساعت11دیرتر برم بدخواب می شه.» گفتم: «خوب از روی کلید خونه یکی بساز. کارهات رو انجام بده، بعد برو خونه.» جواب داد: «نه من احترام می کنم تا خودشون کلید بهم بدن.»

 

=آخرین شب قدری که توی این وانفسا بود، یک باره دیدیم غیبش زد. پیش خودمان فکر کردیم رفته جایی پیدا کرده تا تنها دور از چشم بقیه، اعمال آن شب را انجام بدهد. دلخور شده بودیم. از اینکه بی خبر رفته. ساعت سه و نیم شب بود که آمد. مراسم خودمان تمام شده بود. با ناراحتی گفتیم: «کجا بودی؟ کلی دنبالت گشتیم. خوب صبر می‌کردی با هم می‌رفتیم.» منظورمان را فهمید، لبخندی زد و گفت: «باید حتماً می‌رفتم مادرم رو از یک جایی می آوردم، دیر وقت بود. خودش تنهایی نمی تونست توی خیابون رفت و آمد کنه.» شرمنده شدیم. چه روح بزرگی داشت محمد. توی بهترین شب سال که همه دنبال کسب مقدرات سالشان هستند به احترام مادرش ساعتها توی خیابان منتظر مانده بود.

 

=این اواخر به عنوان نیروی بسیجی وارد نیروی انتظامی شد. رفت سیستان و بلوچستان. واحد اطلاعات عملیات شهرستان ایرانشهر. آن جا را هم متحول کرده بود. دست آخر همین جا بود که به آرزوی دیرینه اش رسید. توی یک تعقیب و گریز با قاچاقچیان مواد مخدر رشادت زیادی از خودش نشان داد. لحظه ای که سالها انتظارش را می کشید سر رسید. تیری خورد به پهلویش همانطور که می خواست. بارها گفته بود: «اگر ادعا دارم شیعه حضرت زهرا هستم باید از سینه یا پهلو شهید شم اگر یکی از این دو نشونه رو نداشتم بدونید شهید نیستم.»

 

=پاک باخته ولایت بود به تمام معنا. به حضرت آقا می گفت عشق. یکبار تمثال ایشان را روی سینه اش گذاشت و گفت همه عشق منه. سرباز ولایت بود و از هر فرصتی هم برای اتصال جوانان به سرچشمه جوشان ولایت استفاده می کرد. توی وصیتنامه اش نوشته: «اطاعت از مقام معظم رهبری را از یاد نبرید. حرفهای ولی امر را حلقه آویز گوش خود کنید و بدانید که سعادت دنیا و آخرت شما عمل به دستورات اسلام و ولی فقیه است. پشتیبان او باشید او را اطاعت و حمایت کنید تا خدا از شما راضی باشد... راستی اگر توفیق، یار شما شد و به دیدارش نائل شدید به او بگویید سربازی داشتید که خیلی دوست داشت قبل از رفتن یک بار دیگر زیارتتان کند، ولی توفیق یارش نشد. سلام مرا به او برسانید و رویش را ببوسید.»

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید علیرضا ویزشفرد

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۱ ق.ظ

 

تولد: شیراز – 30/1/1366

شهادت: انفجار بمب توسط عامل انتحاری- مسجد جامع زاهدان- 24/4/1387

مزار: گلستان شهدای اصفهان

 

=شاید علیرضا خیلی دیر به دنیا آمده باشد. در زمانی که دیگر عطر خوش جبهه ها به مشام نمی رسد. اما این جوانِ دیار خرازی و کاظمی خیلی زود، زودتر از خیلی ها راهش را پیدا کرد؛ راه دیدار با خالقش را. وبلاگش را که سری بزنی، چند ساعت قبل از شهادتش؛ در حال و هوای عاشقی سفر روحانی اش به مکه و در نجوای با آفریدگار خود، می نویسد

...لبیک یا الله.

تو در جان منی من غم ندارم/ تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد/ وگر عشقی تو سهم من جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من  / تو بخشاینده بی منت من 

دوووووووووووسسسسسسسسست دارم خداااااااااااااااا

 

 =تصویرش را که ببینی در اولین نگاه فکر می کنی از آن بالانشین های بیگانه با دین و دیانت است. جوانی از  نسل سوم انقلاب که شاید دنبال خیلی چیزها باشد، الا آرمان های جوانان نسل اول انقلاب. اما این شهید را باید از دریچه نگاه دوستانش دید. از آنها باید پرسید تا فهمید چگونه سعادت روزی خوردن بر سر خوان کرامت خداوند متعال را از آن خود کرده. چه کسی باور می کند نماز شب های علیرضا در محوطه بیرونی خوابگاه دانشجویی را؟ آن زمان که دور از چشم های خواب آلود دنیازدگان، قلب پاکش را با نور معرفت خداوند صیقل می داد. یا وقتی که همه، سلام آخر نماز خود را داده اند و او هنوز پیشانی بر تربت پاک کربلا نهاده و با خدای خود نجوا می کرد.

 

=این روزهای آخر کتاب "حیات پس از مرگ" را می خواند. انگار داشت خودش را آماده می کرد، برای زندگی آن دنیایش؛ برای جاودانگی ابدی. زهی سعادت، راهی را که پیران هزار ساله در پیچ و خم کوچه هایش ماندند با بیست بهار دنیایی طی کرد. چه خوش فرجامی، شهادت. حالا سرتاسر کتاب را که نگاه می کنی می بینی احادیثی را علامت گذاشته که درباره شهادت است. حیات پس از مرگ.

 =با هم رفتیم مشهد. روز اولی که رسیدیم حسابی خسته بودیم. علیرضا گفت: «کی پایه‌ست تا صبح بریم حرم؟» گفتیم: «بابا تازه از راه اومدیم، خسته ایم.» جواب داد: «مگه می شه کسی یکی رو دوست داشته باشه و شب اولی که میاد پیشش نره اونو ببینه؟»

نزدیک نماز صبح بود. دیدم از حرم آمد، تنهای تنها.  

 

=توی دانشگاه زاهدان پزشکی می خواند. آخرین باری که آمد اصفهان، برای فرجه های امتحانات ترم بود. توی آشپرخانه، مشغول پختن غذا بودم که آمد کنارم ایستاد. پرسید: «مامان! شنیدی می گن کسی که شهید بشه گناهاش پاک می شه؟» گفتم: «آره عزیزم شنیدم.» با یک حالتی گفت: «منم دوست دارم شهید شم. برام دعا کن.» از حرفش تعجب کردم خودم را زدم به نشنیدن. دوباره تکرار کرد.

=امتحان هایش که تمام شد باز هم خانه نیامد. توی مسابقات شنا شرکت کرده بود و می‌بایست می‌رفت کرمانشاه. ماند زاهدان تا از همانجا برود. هر چه هم خواستیم بیاید و از اصفهان برود، قبول نکرد. تنها مانده بود توی خوابگاه.

 =یکی یکی از علیرضا خداحافظی کردیم و رفتیم سمت شهرهایمان. آخرین نفر من بودم. پیش از رفتنم باهم رفتیم برای خرید. وقت برگشتن گفتم: «حالا که دارم می رم و از هم جدا می‌شیم یکی از عکس هات رو بده من نشون خانواده‌م بدم.» عکسش را گرفتم.

حالا تنها چیزی که از علیرضا برایم مانده همان عکس است.

 

= ماند و همه مان را بدرقه کرد. این بدرقه کردنش خیلی برایم سخت شده. ما بودیم و این اتفاق برایش می‌افتاد دردش کمتر بود، ولی اینکه همه رفتیم  و او تنها مانده بود، آزارمان می دهد. حالا توی دانشگاه هر جا را نگاه می کنیم خاطرات علیرضا یادمان می افتد .

 

=این روزهای آخر می گفت: «می خوام روحانی بشم.» تعجب کردم. پرسیدم: «چه طوری این فکر به سرت زده؟» گفت: «دیگه نمی تونم با این زندگی بسازم. یا باید خوب باشم یا بد.»

خوب شد. روحانی شد...

=ایام اعیاد شعبانیه بود. پنجشنبه عصری از خوابگاه دانشجویی پیاده راه افتاد بود به سمت مسجد جامع زاهدان. هم برای شرکت در مراسم جشن مسجد، هم برای خواندن دعای کمیل.

هر شب جمعه می رفت این بار هم.

=از خانه تماس گرفتم و خواستم برای دعای کمیل به مسجد نرود. اصلاً‌ گفتم از خوابگاه بیرون نرو. خیلی حرف گوش کن بود؛ اما نمی دانم این بار چه شد، توی دلش چه گذشت که حرف من هم نتوانست جلودارش شود.

=تابستان بود و حیاط مسجد را برای خواندن دعا فرش کرده بودند. دعای کمیل خوانده می شد و هر کسی رفته بود توی حال خودش . فاصله جمعیت تا در مسجد چیزی نبود. توی همین حال صدای جیغ و داد از سمت درب زنانه مسجد بلند شد. یک مرد با شکل و پوشش زنانه به زور می خواست وارد مسجد شود که انتظامات خواهران مانع می شود. طرف با جلیقه  انفجاری آمده بود توی مسجد. علیرضا با پای برهنه خودش را به صحنه رسانده بود و عامل انتحاری را محکم گرفته بود توی بغلش. نگذاشته بود داخل جمعیت شود.

صدای انفجار که بلند شد علیرضا پرواز کرد با بدنی قطعه قطعه...

 علیرضا جان خیلی ها را نجات داد. توی آن لحظه کاری کرد که حتی فکرش هم دست و پای آدم را به لرزه می اندازد. تصمیم خودش را گرفته بود. با آغوش باز رفت سمت شهادت...

 =ساعت‌های اولیه انفجار، هویتش نامعلوم بود. نه آشنایی نه دوستی، هیچ کس همراهش نبود. بدن آش و لاش علیرضا را که دیده بودند فکر کردند عامل انتحاری است. اما صورت نورانی و  مثل ماهش همه چیز را برملا کرده بود. گوشی همراهش را پیدا کرده بودند و با من تماس گرفتند.

=عکس های جنازه اش را دیدم. بدنش دو تکه شده بود. بالاتنه اش یک طرف افتاده بود و پایین تنه اش طرف دیگر. دست و سینه و سرش افتاده بود رو به قبله. پشت سرش شکافته بود، ولی صورتش جراحتی نداشت. لبهایش خندان بود. خندان از این پروازِ شیرین به یاد ماندنی...

=جنازه اش را که آوردند، خواستم در آغوش بگیرمش. نگذاشتند. با هر ضرب و زوری بود رویش را کنار زدم. تازه آنجا فهمیدم بدنش طوری نیست که در آغوش بگیرم...

هنوز عکس های جنازه اش را مادرش ندیده.

 

=برگه های آخرین امتحانش را از دانشگاه گرفته ام. توی آخرین برگ از استادش حلالیت طلبیده. بعد هم یک قطعه ادبی نوشته: زندگی صحنه یکتایی هنرمندی ماست. هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود. صحنه پیوسته به جاست. خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد.

حالا که رفته صحنه فداکاری و ایثارش را همه به یاد سپرده اند...

 

=اعتقادم این است که شهدا زنده اند، علیرضا زنده است. نگذاشتم توی مراسم های عزایش، روبان سیاه بزنند یا شمع سیاه بگیرند. همه چیز را سبز گرفتیم، سبزی که نشانه جاودانگی است، نشانه زندگی است...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید سعید غلامی شهروز

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۱۹ ق.ظ

تولد: قم-30/10/1362

شهادت: نقطه صفر مرزی سردشت- 28/12/1390

مزار: روستای قباق تپه- کبودر آهنگ

= از همان بچگی معلوم بود که با دیگران فرق می کند. رفتارهایش طوری بود که از سنش بزرگتر نشان می‌داد. اهل مسجد بود. توی کارهای فرهنگی که در مسجد انجام می شد شرکت فعال داشت. دلش گره خورد بود با مومنینی که به خانه خدا رفت و آمد داشتند. از همان موقع، همنشین خوبان بود، حالا هم. همنشین شده با شهیدان.

 

=زندگی اش را که نگاه کنی می بینی آدم صرفه جو و ساده زیستی است. سعی کرده همه فضایل اخلاقی را در زندگی اش پیاده کند. می گویند از غیبت کردن خیلی ناراحت می شد. اگر از کسی غیبتی می دید دیگر توجه‌اش را از طرف بر می داشت، سرش را می انداخت پایین از ناراحتی. اهل پر خوری نبود، اهل تن پروری و دنیا دوستی هم. خواهرش می گوید خانه مان که می آمد، وقت خواب می خواستم زیرش تشک بیاندازم نمی گذاشت. می گفت: «اگه امروز روی این تشک نرم بخوابیم فردا پس چطور می خوایم روی خاک بخوابیم؟»

=دورادور سعید را دیده بودم. وقتی خواستگاری ام آمد ادب و متانتش، آراستگی و تمیزی اش مثل همیشه نظرم را جلب کرد. به دلم نشسته بود.

توی این هشت سالی که با هم زندگی کردیم چیزی که بیشتر از همه در خاطرم مانده، صبر سعید است. توی مشکلاتی که پیش می آمد صبوری می کرد. 

=مسئول انبار تسلیحات گردان تکاور بود و سر و کارش با اموال بیت المال. برای نگهداری تجهیزات، دقت زیادی به خرج می داد. حفظ درست و اصولی آنها برایش در درجه اول اهمیت قرار داشت. بعضی روزها سر همین دقتی که برای نظافت و جمع و جور کردن تجهیزات انبار داشت از سرویس جا می ماند و خودش می‌آمد خانه.

=گذشت بسیاری داشت. مسئله ای هم که پیش می آمد خودش را می زد به آن راه. پی اش را نمی‌گرفت. برای فرصت های زندگی دنیایی اش آنقدری ارزش قائل بود که با این حاشیه ها خرابشان نکند. تنها چیزی که توی زندگی با سعید آزارم می داد مظلوم بودنش بود. حرف نزدنش و راحت از کنار خیلی چیزها رد شدنش.

=نمازش اول وقت بود. اگر توی خانه بود و کاری پیش می آمد اول نماز می خواند بعد می رفت سراغ کار. نه تنها خودش، به من هم سفارش می کرد که نماز را بخوانم بعد بروم دنبال کارهایی که دارم.

=رفتار و کردارش طوری بود که کسی را ناراحت نکند. اگر احساس می‌کرد ممکن است با حرفی که می زند کسی را ناراحت کند سکوت می کرد. به این هم قانع نبود. ندیدم حتی بخواهد با حرکات صورتش کسی را برنجاند،‌ اخم کند، لبی کج کند، چشمی سفید کند...

=کمک کردنش به مستمندان قطع نمی شد. اول هم مستمندانی که در فامیل بودند را مدنظر قرار می داد. با هم می رفتیم منزلشان. هم صله رحم  بود و هم انفاق. وقت خداحافظی مبلغی را از که از دستم داده بود می‌دادم به آنها.

=کمک به من را عار نمی دانست. هر کاری که توی خانه از دستش بر می آمد دریغ نمی کرد. ظرف ها را می‌شست، خانه را جارو می زد. نه تنها برای من، که دوران مجردی اش هم کمک حال مادرش بود.

 

=تازه پایگاه را تحویل گرفته بودیم. وضعیت نابه‌سامانی بود. هیچ چیز سر جایش نبود. نظافت و ساماندهی آن، کار جهادی می طلبید. از صبح که وارد منطقه شدیم تا غروب کارمان همین بود. بین بچه ها سعید یکی از فعال ترین ها بود. از بقیه هم که درباره اش بپرسی همین کار راه اندازی و داوطلب بودنش برای هر کاری بیشتر در چشمشان نمود کرده است. رانندگی می کرد، جیره ماهیانه را همراه شهید سلیمانی به پایگاه می آورد، موتور برق ها را بررسی می کرد تا مشکلی نداشته باشند. همه اش توی جنب و جوش بود.

 

=تیربارچی بود ولی داوطلب همه کارها هم بود. نشد کاری روی زمین ببیند و بی تفاوت باشد. هر کاری که از دستش برمی آمد کوتاهی نمی کرد. توی منطقه یک شب ساعت سه و نیم بود که دیدم دارد می رود بیرون سنگر. پرسیدم: «کجا؟» جواب داد: «می رم روغن موتور برق رو عوض کنم.» گفتم: «بیا بخواب. بذار برای فردا صبح.» گفت: «نه یادم رفته بود الان یادم اومد. باید انجامش بدم، ممکنه برای موتور مشکلی پیش بیاد.»

 

=دل دریایی اش را داده بود دست دریا دل کربلا حضرت ابالفضل العباس علیه السلام. خیلی به آقا قمر بنی هاشم ارادت داشت؛ آنقدر که وقتی فهمید خداوند فرزند پسری به او عنایت کرده ذوق کرده بود از اینکه می خواهد اسمش را بگذارد ابوالفضل. وقتی پرسیدم: «حالا چرا ابوالفضل؟» جواب داد: «من هر کاری که بخوام انجام بدم می گم یا اباالفضل.» شاید موقع شهادت هم همین ذکر روی لبانش بود؛یا اباالفضل.

 

=انگار که هر لحظه برای رفتن آماده باشد، بارش را بسته و از پیش خیال خودش را بابت کارهای دنیایی‌اش راحت کرده بود. این را وقتی فهمیدم که گفت وصیت نامه‌اش را نوشته و ممکن است روزی شهید شود. توی عالم خواهر و برادری دلم لرزید. گفتم: «مگه من خواهر نیستم. نمی گی طاقت نبودنت رو ندارم؟ چرا پیش خواهرت از این حرفا می زنی؟» برگشت گفت: «این طور نگو خواهر. مگه حضرت زینب خواهر نبود؟ چطور اون همه مصیبت رو تحمل کرد؟»

 

 

=هر سال می رفتیم مشهد پابوس امام رضاعلیه السلام. پیش از مأموریت آخری که رفت و دیگر برنگشت، عطش عجیبی توی وجودش بود. با چه حالی رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و بعد هم مسجد مقدس جمکران.

=وصیتنامه‌اش را جلوی خودم نوشت. هر چیزی را که لازم می دانست قید کرد. داشت این جوری آماده‌مان می‌کرد انگار. بعضی وقت ها که گلزار می رفتیم سر مزار شش شهید اخیر سپاه می گفت: «یه روزی ما هم مثل اینا شهید می شیم.» آن موقع باورم نمی آمد که این قدر زود قرار است تنها شوم. فکرش را هم نمی‌کردم شش ماه بعد از آن شش شهید، او هم برود.

به کوشش مهدی قربان

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جهنم شلمچه، دروازه بهشت

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۴۸ ق.ظ

به قلم سیدعلی سید مهدی زاده که در کانال سنگر شهدا منتشر شد:

جهنم شلمچه دروازه بهشت(قسمت اول)

در نوزدهم دی ماه 1365عملیات گسترده ای در منطقه عمومی شلمچه آغاز شد.بانام کربلای 5 که دراین عملیات لشکر 25کربلانیز یکی از لشکرهای عمل کننده وخط شکن درشب عملیات بود.گردان ما( حمزه سیدالشهدا (ع) )نیز برای ادامه عملیات وارد منطقه شد.درروزدوم عملیات اتوبوس هایی جهت انتقال ما از هفت تپه مقر لشکر25کربلا به منطقه عملیاتی شلمچه آماده شده بودند.نزدیکی های غروب آفتاب من ومحسن جلالی وشهید علی قانعی وشهید اصغرآرمک درگوشه ای دست درگردن هم مشغول خدا حافظی بودیم اشک پهنای صورت مان راخیس کرده بود وما درحال وداع آخر وقول قرارهای بودیم که به هم می دادیم مثلا این که هرکدام شهید شد دیگری راشفاعت کند. من وشهیدعلی قانعی وشهید آرمک ازیک گردان بودیم ومحسن از گردان دیگربود.درآن شب گردان ما جهت انجام عملیات عازم خط مقدم بود. ودرحقیقت محسن داشت باماخداحافظی میکرد.فرمانده دسته شهید ابراهیم جهانبین دستورسوارشدن داد.من وعلی روی محسن رابوسیدیم واورا محکم درآغوش گرفتیم مثل سه برادر و یا شاید حتی نزدیک تراز برادران واقعی بودیم. اتوبوس ها حرکت کردند ودرتاریکی شب برای مخفی ماندن از چشم دشمن باچراغ خاموش وارد منطقه شدیم.دریک مکان نامشخص از اتوبوس هاپیاده ودر سنگر های کوچک که از قبل آماده شده بود مستقرشدیم.بعداز نمازصبح دراطراف ماچندین توپ وخمپاره 120اصابت کرد. معلوم شد فاصله ما تاخط مقدم زیاد است حدود ساعت هفت صبح باصدای یک انفجار شدید از نزدیکی سنگرمان ازخواب پریدم صدای شلیک موشک ضدهوایی بود.که یک فروند هواپیما ی عراقی را درجا سرنگون کرد. چندلحظه بعد صدای شلیک دوم نیز آمدوهواپیمای بعدی نیزسقوط کردبرای ماجای تعجب بود که هواپیما های عراقی (مثل ماست)سقوط می کردند.این بار خلبان هواپیما باچتر نجات از هواپیما بیرون پریدولی چهار لول ضد هوایی هنوز روی آن شلیک میکردخلبان بالاخره به زمین رسید ویک ماشین جیپ آهو بطرف اورفت تاخلبان را اسیرکند. ساعت نه صبح چند دستگاه کمپرسی بنز مایلرگروهان ماراسوار کردند. کیپ تاکیپ قسمت بار از نیرو پرشده بود ودریک جاده سنگلاخی کامیون باسرعت وحشتناک حرکت می کرد. اسلحه بچه ها به سروصورت هم می خورد و صدای (آخ اوخ) همه بلند بود.حتی چند نفر ازناحیه صورت زخمی شدند.بعدازنیم ساعت مارا دریک جاده که دریک طرف آن خاکریز طولانی ومرتفع داشت پیاده کردند.ودرسوله هایی مستقر شدیم.روز را درآن مکان گذراندیم. باتاریک شدن هوا چند جیپ تویوتا برای انتقال ما به خط آمدند.وما رابه پشت دریاچه بزرگی که عراقی ها برای مانع ایجاد کرده بودند رساندند.من وعلی قانعی واصغرآرمک کنارهم بودیم .ناگهان توجه بچه ها به یک گوشه جلب شد.جنازه چند شهیدرا کنارهم به خط کرده بودند بچه ها بادیدن جنازه ها که دریک گوشه انداخته شده بودند شوک شدند .یکی زیر لب گفت ماروهم همین طور یک گوشه رها خواهند کرد......

ما نمی دانستیم که جنازه های که به عقب منتقل شدند چقدر خوش شانس بودند وچند نفر برای انتقال آنها جان خود را به خطر انداختندویاشهید شدند.نمی دانستیم چند روز بعد وارد جهنمی خواهیم شد که برگشتن از آن تقریبا ناممکن خواهد بود.چه رسد به اینکه جنازه شهیدی رابتوانیم سالم  به پشت جبهه منتقل کنیم.حدود یک ساعت پشت آب منتظر ماندیم تایک قایق جهت انتقال ما آمد سوار قایق شدیم وچند کیلومتری  درتاریکی حرکت کردیم تابه نور فانوسی که برروی یک تانک سوخته از عملیات سال های قبل به جا مانده بود رسیدیم فانوس را به عنوان راهنما در مسیر قرار داده بودند بعد ازچنددقیقه به اسکله که خط یک عراقی ها قبل از حمله مامحسوب می شد رسیدیم.مارا پیاده ودر روی خط مستقرشدیم. هنوز باشرایط منطقه آشنا نشده بودیم که یک نفرفریاد زد.شیمیایی شیمیایی زدند.ماهم وحشت زده ماسک های ضد گاز را زدیم یک ساعت باماسک به سختی نفس کشیدیم.که دیدیم یک عده دارند بدون ماسک رفت وآمد می کنند. فهمیدیم که سرکار بودیم.وقضیه شیمیایی نبود. شب هوا خیلی سرد شدمن داخل یک کانال کوچک رفتم .هیچ وسیله برای گرم کردن نداشتیم. یک لباس غواصی نیم تنه پیدا کردم که سایز من نبود ولی به زور پوشیدم تاگرم شوم هرچند نفس کشیدن با آن سخت بود ولی باهمان حال داخل کانال خوابیدم                                                                                                                        ✳️ صبح که از خواب بیدار شدم دهانم از تعجب باز مانده بود .تازه عظمت کاری که بچه هاچند شب قبل کرده بودند رادیدم موانع واستحکاماتی که دشمن برای جلوگیری از حمله ما ساخته بود.دارای وسعت وپیچیده گی عجیبی بود.اصلا تصورعبورازآن درروز روشن هم ممکن نبود سیم خاردار به عرض 30متر که بوسیله موادمنفجره تله گذاری شده بود وکمین عراقی ها جلوتراز موانع قرار داشت بچه اطلاعات وعملیات وتخریب هرشب چندین کیلومتررا شنا کرده ودرسکوت کامل مواد منفجره ومین ها راخنثی می کردند بدون اینکه تغییر ظاهری درموانع ایجادکنند.شبهای زیادی تلاش لازم بود تا مین ها خنثی شوداین همه بایدزیرگوش کمین عراقی ها انجام می گرفت وهرکس این موانع رامی دید به بزرگی کاری که این بچه هادردل تاریکی انجام داده بودند الله اکبرمی گفتند.

️ فرداصیح گشتی دراطراف خط زدم موقع برگشتن ناگهان چشمم به جنازه یک عراقی افتاد این اولین  جنازه عراقی بود که از نزدیک می دیدم.پریدم عقب یک لحطه وحشت کردم بنده خدا لباس نداشت باخودم گفتم بیچاره پدرومادرش چون حتی پلاک هم نداشت که بعدا پیدا شود.(عزیزان لختش کرده بودند)برای خودم هم عجیب  است که درآن زمان دلم برای جنازه دشمن سوخت.اینجا که مامستقرشدیم خط یک عراق محسوب می شد گرای آن رابه خوبی داشتند وهواپیما ها نیز یک لحظه آسمان منطقه راترک نمی کردندولی دست خداوند بالای سرما بود چون عراقی هایک اشتباه محاسباتی درزدن خط داشتند وتقریبا تمام توپ وخمپاره ها بیست متر جلوتر به زمین می خورد.وماباخیال راحت رفت وآمد می کردیم.ازتعداد محدودخمپاره هایی که به خط می خوردیک ترکش نصیب امرالله امیری شد.امرالله نوجوان شانزده ساله تنهاپسر خانواده واهل قائمشهر بود.

امرالله امیری جوانی شانزده ساله  خوش سیما باچهره ای معصوم که هنوز محاسن اش سبزنشده بود  توی هفت تپه  هم چادری بودیم.بخاطر کارش که شاطر نانوایی لواش بود دائم رقص پا می کرد حتی موقع حرف زدن روی پاهایش می پرید.بسیار مودب وباشخصیت بود وقتی حرف می زد دایم لبخند به لب داشت.حرف شنوومهربان بود امرالله دوستی به اسم حسین داشت که باهم همکار(شاطر) بودند بسیار شلوغ وفعال بودحسین هرروز به چادر ما می آمد وازهمان بیرون چادرمی گفت امرالله نان دارید .درآن وضع بد غذای هفت تپه که واقعا مشکل سوتغذیه داشتیم  حسین شده بودآینه دق وهرروزقسمتی ازنان  سهم چادرمان را می برد.تا یک روز باماسوره نارنجک وچاشنی احتراقی بمب خوشه ای ترقه کوچکی درست کردم ومنتظر حسین شدیم تاصدای امرلله گفتن حسین راشنیدم موادرو زیر پاهایش منفجر کردم بیچاره فریاد زد وفرارکرد.دیگر از فردای آن روز حسین برای گرفتن نان نیامد.                                                                                   ✳️ اما داستان شهادت امرالله امیری. درعملیات کربلای 5 نزدیکی های ظهرامرالله وحسین کناراسکله باهم بودند که خمپاره 81به روی جاده برخورد کرد.وترکش آن ابتدابه خشاب فلزی روی سینه حسین برخورد می کند بعداز کمانه کردن به شکم امرالله می خوردهردو به سمت من آمدند امرالله بالبخندی روی لب ودستی برشکم وحسین باچشمی گریان .امرالله گفت ترکش خوردم نگاهی به زخم کردم وگفتم برو بهداری امرالله گفت نه حالم خوبه وچیزی نیست سرش دادزدم گفتم هنوز گرمی نمی دانی ممکن است به قسمت های حساس خورده باشد بنده خدا بالبخندگفت چشم وازماخداحافظی کردودور شد ورفت.من هم حسین را دلداری دادم وگفتم چیزی نیست .وقتی بعدازعملیات به عقب برگشتیم شنیدیم که امرالله شهید شده باورم نمی شد امرالله باپای خودش وبالبخند رفته بود. پدرومادرش فقط یک پسر داشتند.که اورا برای حفط دین ومیهن تقدیم کردند.سالها بعد درهمایشی حسین را درقائمشهر دیدم هیچ تغییری نکرده بود همانطور شلوغ وشوخ طب مانده بود.وآن ترقه که زیر پاهایش انداخته بودم را بعد25سال به خاطر داشت .شاید باور نکنید وقتی خاطره امرالله امیری را نوشتم چهره معصوم آن نوجوان درمقابل دیدگانم ظاهرشد اشک درچشمانم حلقه زد.لبخندملیح آخرین دیدارمان برایم زنده شد.واقعاچه جوان های راازدست دادیم پاک وزلال وبی ادعا. نام شهید امرالله امیری راکه سرچ کردم حتی یک عکس هم از آن پیدا نکردم فقط یک کد( 887)دربنیاد شهیدداشت. ماچطور دوستان شهید مان را فراموش کردیم.ومردم ومسئولین چقدر آسان ؟ روحش شادویادش گرامی

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت چهارم)

روز پنجم عملیات درمنطقه شلمچه هرلحظه منتظردستورحرکت به سمت خط مقدم بودیم همگی کلافه وناراحت از بلاتکلیفی انتظارمی کشیدیم.ازبی حوصگی روی لبه کانال نشسته بودم وبه بچه های که مشغول تعمیرلوله ضد هوایی بودندنگاه میکردم درهمین لحظه یک بمب ناپالم (آتش زا) به کنار اسکله اصابت کرد.یک کوله اعظیم آتش به طرف ما زبانه کشیدآنقدرکوله آتش بزرگ وزیبا بود که من محوتماشای شعله آن شدم.دیدم مسئول قبضه ضد هوای خودش رو به داخل کانال پرتاب کرد. تازه متوجه خطرشدم وبه داخل کانال پریدم. شدت بمب باران واصابت گلوله به خط مابسیارزیاد شده بود ودیگر نمی توانستیم براحتی از سنگر خارج شویم من وبرادرعسگری قلبی وشهید حسین علی زاده که چهره هردو نور بالا می زدوبوی شهادت می دادند داخل یک سنگر کوچک باهم بودیم همان شب شهید حسین موقر برای خدا حافظی به سنگر بزرگ رفته بود ومن موفق نشدم بااو خداحافظی کنم.گردان ویژه شهدا آن شب واردعمل می شودولی سنگینی آتش دشمن آنها رازمین گیرمی کند وقبل از شروع حمله حسین موقر درکنار خاکریز براثر اصابت ترکش خمپاره به سرش شهید ومفقود الاثر می شود.فردا صبح برای رفتن به خط مقدم سوار یک وانت تویوتا شدیم.راننده ماشین بچه بابل آقای اسماعیل ارزانیان از راننده های ماهر گردان بود فاصله ما تاخط مقدم شش کیلومترمی شد که زیر آتش مستقیم توپخانه وهواپیما ی دشمن قرارداشت.یک قسمت ازاین جاده توسط عراقی ها زیربمباران وشلیک مداوم توپ بود ودقیقه ای قطع نمی شد .به طوری که این نقطه قتلگاه نیروهای ما شده بود از هرچندخودروکه ازاین فاصله می گذشت.یکی مورد اصابت قرار می گرفت خودم شاهد سوختن یک وانت پراز نیرو درآن نقطه بودم .اسماعیل دل شیر داشت و روزی چندبار باتمام سرعت از نقطه مرگ عبور می کردوقتی مارا سوارکرد,گفت برادرها محکم بشینیدمجبورم باتمام سرعت حرکت کنم هرکس افتاد نمی ایستم.وانت پر نیرو بود جاده از برخورد گلوله های توپ وخمپاره فقط چاله وگودال شده بودچشمتان روز بد نبیند سرعت ماشین 100-120می شدما به هم می خوردیم واسلحه ها به سروصورت ما می خورد صدای دادوفریاد بچه ها ازدردبلند می شد ولی توانستیم ازآن نقطه به سلامت عبورکنیم.ماشین ایستادواسماعیل ارزانیان به ماگفت ازاینجا به بعدباید پیاده بروید.فقط بدویدوتوقف نکنید من وشهیدآرمک،مرتضی موقر،شهید علی قانعی جلوی ستون وچند نفرپشت سرما باتمام وجود می دویدیم.سنگینی اسلحه ومهمات اضافی نفس مارابریده بود. کلاه روی سرم هی پایین می آمدو روی چشم وصورتم رامی گرفت وهرباربادست آن رابالا می دادم ومی دویدم.به منطقه ای که گورستان خودروهای سوخته بود رسیدیم صدها خودروی بزرگ وکوچک کنارهم بودندمنظره ترسناکی بود بدنه آنها ازترکشها سوراخ سوراخ شده بود.به دویدن باسرعت بیشتر ادامه دادیم تابه خط مقدم رسیدیم جهنمی بودبرخورد گلوله وخمپاره قطع نمی شددرهمین لحظه چندنفربا دوربین تلویزیونی از دویدن ما فیلم می گرفتند ولی ما بی توجه باتمام وجود می دویدیم تابه کانال داخل خاکریز رسیدیم .پایان قسمت چهارم ادامه دارد

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت پنجم)

وقتی وارد کانال داخل خاکریزخط مقدم شدیم اولین چیزی که توجه مارا جلب کرد سطح صاف وپرداخت شده داخل کانال بود ظاهرا چندسالی که عراقی ها بیکاری را صرف صیقل دادن دیوار کانال وسط خاکریز کرده بودند.نشستیم تانفس بگیریم.فاصله ما از سمت راست باعراقی ها پانصدمتر وازمقابل حدود یک کیلومترمی شد.آینه جیبی ام را درآوردم تابدون بلند کردن سریک دید به خط دشمن بزنم .تاآنجا که چشمم می دید دورتادور ما راتانک های عراقی گرفته بودند. کنار خاکریزما یک لودر داشت چندتانک سوخته عراقی رابه زور جا به جا می کرد تا لوله تانکها رابه سمت عراقی ها برگرداندو (بگویم مثلاماهم تانک داریم بترسید)چند دقیقه بعد برای انهدام تانکهای سوخته؛ باران توپ وخمپاره شروع شد. بنده ام بی نصیب نماندم موج انفجار یک تکه بزرگ گل خشک رامانند ترکش به سمت چپ صورتم زد.آن قدردردداشت که اول فکر کردم ترکش واقعی خوردم فریادزدم ترکش خوردم کورشدم بادست محکم صورتم راگرفته ام شهید علی قانعی که کنارم نشسته بودباخون سردی به صورتم نگاه کردوگفت خون نیامدفقط قرمزشده !!!.یک ساعتی دردشدیدداشتم ولی کم کم آرام گرفت. وقت نهارکه شد,شهید ابراهیم جهانبین فرمانده دسته مان ابراهیم صادقی فر را صدازد .وگفت برای بردن غذا به داخل کمین به تدارکات گردان کمک کند.ابراهیم صادقی فر یک نوجوان پانزده ساله ریزه میزه اهل فریدون کناربودباخودم گفتم این بنده خدا (ابراهیم) که نمی تواند کیسه سنگین غذا رابلندکند.ناخواسته به فرمانده دسته گفتم من به جای ابراهیم می روم فرمانده دسته با تعجب به من نگاه کرد.متوجه نگاه عجیب اوشدم ولی علت تعجب را نفهمیدم.همراه مسئول تدارکات گردان شهید یحیی ویک مشمول  سپاه به اسم شهیدحسن رفتیم خط یک ,یحیی هیکل غلط اندازمرا دیدو یک کیسه پراز غذا رابه من دادوخودش وحسن کیسه کوچکتری را گرفتند.به من گفت درست پشت سر ما بیا, از بریدگی خط یک وارد کمین شدیم یک فاصله صد متری از سمت چپ بدون خاکریز و در دید مستقیم دشمن بود. چشمم به پشت حسن بود وبه زور کیسه سنگین غذا را روی شانه ام جابه جا می کردم. آنها می نشستند من هم می نشستم  آنها می دویدند من هم می دویدم یک جا زمین گیر شدیم ازکنار گوشم صدای وز وز زنبور شنیدم تازه فهمیدم باقناسه (تفنگ دوربین دار) مرا می زنند . پایان قسمت پنجم ادامه دارد

یحیی اشاره کرد بیا من هم بادست علامت دادم مرا می زنند.روی زمین کاملا درازکشیدم منتظر فرصت شدم تاحجم شلیک به سمت من کمتر شود.آنهاخود را به نقطه ای که خاکریز داشت رساندند و بازاشاره کردند بیا من همانطور روی زمین دراز کشیده بودم بادست اشاره می کردم که مرا میزنند. (تازه متوجه نگاه متعجب ابراهیم جهانبین شدم که خودرادرچه مهلکه ایی انداختم) صدای وز وز عبور تیر از بالای سرم قطع نمی شد چاره ای نداشتم. یک نفس عمیق کشیدم یک فریاد یاعلی زدم  و کیسه غذارا  روی دوشم انداختم از روی زمین بلند شدم و فاصله باقی مانده تاخاکریز رامانند تیر دویدم این همه نه از شجاعت بلکه برای حفظ جان بود.صدای برخورد گلوله به کیسه غذا راحس کردم خودم راداخل منطقه ای که در دو طرفش خاکریز داشت پرتاب کردم  کمی گیج بودم ولی یک نفس راحت کشیدم.غذاها را بین بچه های داخل کمین تقسیم کردیم مشغول خوش وبش بابچه ها شدم ؛تا سرم رابرگرداندم دیدم خبری از یحیی وحسن نیست آنها برگشتند ومرا داخل کمین رهاکرده بودند.مسیربرگشت رابلد نبودم برحسب تجربه ازمحلی که ردپا زیاد بودخودم را به نقطه رهایی یعنی محلی که دیگر خاکریز نداشت رساندم ودوباره داستان من وهدف متحرک شدن برای عراقی ها شروع شد. چندلحظه روی زمین نشستم.به خاکریز جلوی خودم که براثر برخورد تیر های زیاد سوراخ سوراخ شده بودنگاه کردم.باخودم گفتم اگراز خاکریز بالا بروم تک تیر اندازها منتظرم هستند.ومرا آبکش می کنند.اول خودم را از فشار (دستشویی)راحت کردم و دوباره به خاکریز سوراخ سوراخ نگاهی انداختم دورخیزکردم و ازبالای خاکریز شیرجه زدم. یک افت وپشتک جانانه زدم ودویدم. عراقی ها ی نامردبه قصد کشت می زدند. صفیر گلوله ها از کنارگوشم می گذشت ومن هم برای حفظ جانم باتمام وجود می دویدم  زمین منطقه هم از گل خاصی بود پا درآن فرو میرفت ولی پاها گلی نمی شد مانند (خمیر نانوایی که انگشت درآن فرو می رود ولی به انگشت نمی چسبد).پاهارا چنان بلند می کردم که گویی  که پرواز می کنم وقتی به خاکریز خط یک رسیدم نفسم بالا نمی آمد ریه هایم یخ زده بود وسط کانال دراز کشیدم ودستانم را اطراف دهانم گرفتم تانفسم راگرم کنم.درهمین لحظه غذای مارا آوردند تن ماهی بود با نوشابه داخل قوطی فلزی امروز به هرکس که می گویم من آن روزدرشلمچه  نوشابه توی قوطی فلزی خوردم می گویند اشتباه می کنی اصلا درآن زمان چنین نوشابه های درجبهه وجود نداشت ولی من آن روز وآن نوشایه را هرگز فراموش نخواهم کرد.الان ازخودم می پرسم که اگرمی دانستم  بردن غذا به جای دوستم ابراهیم صادقی فر به داخل کمین چه پیامد هایی برایم خواهدداشت این کار را بجای دوستم انجام می دادم؟

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت هفتم)

 غروب همان روزبه عنوان بلد راه دوباره وارد کمین شدم.من،شهیداصغر آرمک ومرتضی موقربه همراه رضاعامری بچه بهشهر از دسته یک همراه چند نفر از بچه های دسته دو با کلی مهمات آماده رفتن به داخل کمین شدیم مسئول کمین گفت چه کسی قبلا داخل کمین رفته. دیدم کسی جواب نداد. به ناچار گفتم من ظهر رفتم.حالا شما بگید، موقع رفتن که به پشت حسن نگاه می کردم و موقع برگشتن که اصلا نگاه نمی کردم و تقریبا تمام راه راباچشم بسته دویدم ؛چه عرض کنم حالا من شدم راهنما و بلد راه،جعبه نوار تیربار گرینوف ویک کوله ی موشک آرپی جی را گرفتم وجلوی ستون به راه افتادم شهید اصغر آرمک ومرتضی موقر کلی مهمات را داخل یک برانکارد حمل مجروح گذاشتند واصغر کل مسیر از سنگینی آن غرولند می کرد، من هم سرم پایین بود نه اینکه بچه سربه زیری بودم چون دنبال رد پاها می گشتم و رد پاها را دنبال می کردم دریک لحظه دیدم که دیگر رد پا وجود ندارد گفتم بایستید.چند قدم وارد میدان مین شده بودیم.ستون ایستاد به همدیگر نگاه کردیم و عقب عقب پا جای پای قبلی گذاشتیم ومسیر را عوض کردیم کلی هم بچه ها سرم غر زدند.که چرا راه رو اشتباه رفتم .بالاخر به هر بدبختی که بود داخل کمین شدیم تاحالا نگفتم کمین چه جورجایی بود واین کمین توی شلمچه در چه موقعیتی قرارداشت. در خط مقدم یک بریدگی چند متربدون خاکریز بود ویک خاکریز کوتاه درامتداد فاصله بین دوخط ما وعراقی ها درشب عملیات زده بودند به طول 400مترکه یک بخش آن خاکریز هم نداشت. واز سمت چپ زیر دید عراقی ها قرار داشت.به دلیل آتش سنگین، خاکریز ها قابل ترمیم نبود.وچون عملیات درحال جریان بود.وهرشب عملیات می شد.امکان تکمیل خاکریزوجودنداشت.خاکریز عراقی ها به صورت نعل اسبی دور کمین را احاطه کرده بود از سمت راست فاصله ما تا خط عراقی ها فقط 300متر بودکه اگر سرمان رابلند می کردیم باگلوله مستقیم تانک پودرمی شدیم.تانکها آنقدر نزدیک بودند که صدای شلیک تانک پرده گوش را پاره  وصدایی خشک و وحشتناک شلیک آن مو رابه بدن انسان سیخ می کرد .وقتی به سمت ماشلیک می کردند سرعت گلوله آنقدر زیاد بود که خاکریز اول را سوراخ،وبابرخورد به خاکریز دوم منفجر می شد.حسن مشمول تدارکات رابه یاد دارید.بنده خدا هرروز چند بار باید این مسیرخطرناک را برای آوردن غذا و بردن مجروح طی می کرد.مسیری که من فقط یک بار رفته بودم.فشار آنقدر برروی اوزیاد شده بود که از رفتن به کمین امتناع می کرد وبچه ها به جای او به داخل کمین رفت وآمد می کردند.اما عجیب اینجا بودکه حتی محل کشته شدن هرکس از قبل مشخص شده است. بنده خدا وقتی داخل کانال نشسته بود وفکر می کرد که از اجل خود گریخته، گلوله مستقیم تانک به لبه خاکریز بالای سرش برخورد میکند.وبدن بی سرش دربغل شهید علی قانعی می افتد.قصد من از گفتن این قضیه کوچک کردن یا ترسو معرفی کردن شهید حسن نیست من یک بار داخل کمین شدم.وبرگشتم جانم به لبم رسید. اوحق داشت که تحمل نکند من یقین دارم اگر دل شیر هم داشته باشید نمی توانید. بهتراز او عمل کنید فرق حسن بابچه های  بسیجی دراین بود که شهادت آرزوی بچه هابودهرچند درموقعیت خطر قرارمی گرفتند مانند همه ی آدم های دیگرمی ترسیدند ولی با اصل شهادت مشکلی نداشتند.برای من شهادت حسن این درس عبرت را داشت که از اجل حتمی نمی توان گریخت.ویقینم درطی این مسیر محکم ترشد.روحش شاد،یحیی مسئول تدارکات گردان هم موقع تخلیه مجروح از کمین دو روز بعد به شهادت رسید هنوز یادم نمی رود آن روز درحق من بدجنسی کرده بود،کیسه بزرگ غذا را به دوش من داد.وخودش کیسه کوچکتر را برداشت ولی انسان خیلی شجاعی بود.وتاآخرین نفس داخل کمین فعالیت کرد.وبه شهادت رسید.متأسفانه نام خانوادگی شهید یحیی رانمی دانم پاسدار رسمی سپاه بود.خدا رحمتش کند.

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت هشتم)

غروب واردکمین شدیم هوا هنوزکاملا تاریک نشده بود،من و شهید اصغر آرمک یک سنگر خالی را انتخاب ومشغول مرتب کردن کیسه های شن شدیم، به اصغر گفتم از جلو احتمال برخورد گلوله مستقیم بیشترِ پس کیسه شن ها رو به سمت خط عراقی ها ردیف می کنیم.کیسه دوم یاسوم را نگذاشته بودم.دیدم کیسه شن سوراخ شده گفتم اصغر این کیسه سوراخ بود به من دادی یا حالا سوراخ شده گفت نمی دانم گفتم بریم سنگر دیگه اینجا خطرناکه وسریع سنگرمان راعوض کردیم. یک قبضه دوشکا روی تانک عراقی ها درراستای افق شلیک می  کرد تا به کمین می رسید سر گلوله به سمت پایین می آمد و مسیر منحنی را طی می کرد.وهرلحظه احتمال برخورد با مارا داشت تازه این چیزی نبود عراقی ها روکش چراغ نورافکن مادون قرمز (دید درشب) تانک رابرداشته بودند چنان نوری داشت که چشم را کور می کرد.آنرا درامتدادخاکریزکمین حرکت می دادند وقتی نور به صورت وچشم ما می خورد مثل اینکه مارا با گلوله مستقیم زده باشند.از وحشت سرمان را خم می کردیم. کم کم از خستگی به خواب رفتیم.ساعت حدود 9شب بود با صدایی ازخواب پریدم دیدم دونفر مثل غول بالای سرما ایستاده اند با صورت خاکی بالهجه خاص می گفتند. این سنگر مال ماست برید بیرون، اول خیلی وحشت کردم چون به خواب عمیق رفته بودم چند لحظه بعد گفتم ما امشب وارد کمین شدیم جایی را بلد نیستیم بیاید امشب باهم بخوابیم فردا یک سنگر پیدا می کنیم.آنها مخالفت کردند اصغرعصبانی شدو گفت مرد حسابی ماهمه برای رضای خدا اینجاهستیم برای جای خواب راحت داری جروبحث می کنید صدای ما بالا رفت.توی تاریکی چهره ای  با لبخند به صورتم نزدیک شد. شهید حسین عزیزی مسئول کمین بود چشمان روشن وزیبا باصورتی خاکی ولی نورانی با تبسم گفت چه اتفاقی افتاده ماجرا را برایش توضیح دادیم حسین ازآنهاخواهش کرد ولی آن دونفر زیر بار نرفتند حسین گفت بیایید من یک جای بهتر سراغ دارم.مارا به سنگری برد که وسایل شهدا درآن قرار داشت .گفت این وسایل را خالی کنید فردابه عقب منتقل می کنند باما خدا حافظی کرد ودر دل تاریکی ناپدیدشد.بعدا فهمیدیم قسمتی از این وسایل مربوط به برادرکوچک تر حسین بود که صبح همان روز شهید شده بود وحسین تکه های سر برادر را با دست خودش جمع کرده بود. ولی شب با آرامش به ما لبخند می زد او مسئول دسته گروهان دو بود وسه روز بعد داخل همین کمین به شهادت رسید.سی سال از آن زمان گذشته اما هنوز نگاه بامحبت و مهربانانه این شهید درذهنم نقش بسته وپاک نمی شود.روحش شاد .ولی بشنوید اصرارآن دو بسیجی چه حکمتی داشت.وقتی سنگر آنها را ترک کردیم وسایل مان کنارسنگر جاماند صبح بعداز نماز وقتی هنوز هواکاملا روشن نشده بودرفتم سراغ سنگر آنها هردودرخواب ناز بودند تجهیزاتی که جامانده بودند را گرفتم چند تا کمپوت وبیسکویت هم از سنگرشان تک زدم ناخواسته یک لحظه ایستادم وبه چهره آنها نگاه کردم باخودم گفتم مردحسابی ها داخل کمین که آخر دنیاست برای خواب راحت تر مارا آواره کردید ،از لج آنها دوتا کنسرو دیگر هم گرفتم وآرام به سنگر خودمان برگشتم نیم ساعتی نشدبود که صدای انفجار خمپاره شصت را شنیدم و صدای فریاد و ناله بنده های خدا بلند شد. خمپاره درست خوردبود داخل سنگر، هردو به شدت مجروح شدندبا بدبختی از کمین خارج شان کردند و دیگر ازسرنوشت آنها خبری ندارم. حالا حکمت اصرار آنها برای بیرون انداختن مان از سنگرشان آشکار شد آن خمپاره سهمیه من واصغر نبود وماهنوز نزد خداوند دراین دنیا روزی داشتیم.حتی محل مردن انسان از قبل مشخص شده است داستان سلیمان وآن بنده خدا که از ترس ملک الموت به هندوستان گریخت واقعیت دارد

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت نهم)

درانتهای کمین سنگرنگهبانی وجود داشت که خاکریزی جلوی آن نبود ومستقیم دردید دشمن قرارمی گرفت. ما باید درطول شبانه روز چندباربه مدت دو ساعت درآن نگهبانی می دادیم،بیشتر بچه ها بر اثر برخورد گلوله مستقیم کالیبر50 و دوشگا در آن محل شهید می شدند .من وشهیدآرمک داخل آن سنگرماجراها داشتیم. اولین بارکه نوبت نگهبانی ما درآن سنگر شد، نزدیک غروب بود و از شانس ما دشمن خیلی روی سنگر دید نداشت، ولی ما آنها راخیلی خوب می دیدیم مخصوصاتانکهای تی72آنها را که منظم صف کشیده بودند، ودوشکای روی تانک ها باتیر رسام دائما خط مارابه رگبارمی بستند وگلوله های رسام ازبالای سرما بااختلاف کمترازیک متر رد می شد ومن واصغر مداوم سرهایمان را می دزدیدیم،یا تا کف سنگرخم می شدیم عمرمان به دنیا بودکه گلوله هابه مانمی خورد.دفعات بعد برای مادیگر عادی شده بودتاحدی که من و اصغرتمرین صوت قرآن می کردیم ،شهیدآرمک صوتی روحانی ودلنشین داشت.باصدای بلند سوره (تین) رامی خواند،تاجایی که مرتضی موقر و رضا عامری که چند سنگر دورترازما بودند بعدا به ماگفتند: فکرکردیم بلند گوی عراقی ها قرآن پخش می کند.شب های کمین واقعا چیز دیگری بود،چون عراقی ها به وسیله هواپیمای توپولف روسی ازترس حمله بچه ها دائم منورهای خوشه انگوری پرتاب می کردند که بسیار زیبا بود وحدود ده دقیقه درآسمان روشن می ماند وکل منطقه رامثل روز روشن می کرد،وخیال ماهم راحت بود چون به اطراف کمین حسابی دیدداشتیم. نمی دانم ویادم نیست که چرا سنگرمان عوض شدو ما به سنگردیگری که خیلی کوچک ونزدیک همان سنگر نگهبانی بود منتقل شدیم،اولین چیزی که توجه ام راجلب کردگودال بزرگ انفجار توپ کنار سنگر بود. به اصغر گفتم به نظر تو این سنگر این جا قرار داشت که توپ اصابت کرد یا بعدا سنگر را ساختند اصغر خم شد وگودال یک متری کنارسنگرکه بوسیله ترکش به طرز عجیبی  برش خورده بودرا نگاه کرد.وبعدبا چشمان درشت بیرون زده گفت نمی دانم.دماغ نوک تیزش قرمز شده بود.ودوباره هردو به گودال نگاه کردیم برای دلداری خودم و اصغرگفتم نگران نباش علم نظامی اثبات کرده دوگلوله توپ هرگز به یک نقطه اصابت نمی کند.این را از دوستم مرحوم قاسم خیرخواهان که سربازتوپخانه بود یاد گرفتم (موقع قرار دادن قبضه توپ وسنگر توپخانه آنهارا درمحل برخورد گلوله های قبلی قرار می دادند) این راجهت دل گرمی خودم و اصغر گفتم چون گودال انفجار انقدر بزرگ وعمیق بود که سنگر بتنی راهم خراب می کرد، چهارتا کیسه شن که چیزی نبود. کم کم وضعیت درداخل کمین طوری شدکه حتی برای طهارت ودستشوی امکان خروج از سنگر کوچک مان رانداشتیم آب فقط برای خوردن بود وبایدبه جای وضو تیمم می کردیم ونشسته داخل سنگر نماز می خواندیم وضعیت طوری بود که وقتی من .اصغرزنده از کمین خارج شدیم قضای تمام نمازهای آن چند روز را دوباره به جا آوردیم.

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت دهم)

 شب سوم وضعیت داخل کمین بدتر شد.به دلیل فاصله کم ما از سمت راست با خط عراقیها،موشکهای کاتیوشای خودی به اشتباه مارا هدف قرارداد.موشک ها پشت سرهم کنارسنگرما به زمین می خورد،و ترکش های سرخ  ازبالای سرما عبور می کرد،صدای انفجارها وحشتناک بود من اصغر شروع کردیم به فریاد زدن ،تامسئول گروهان با بی سیم برای اصلاح گراه اطلاع بدهد مردیم و زنده شدیم. ما ازشهادت نمی ترسیدیم ولی کشته شدن باگلوله های خودی واقعا خیلی درد داشت.عراقی ها اگرمتوجه حضور ما دریک نقطه می شدند باخمپاره شصت وگلوله تانک آن نقطه راجهنم می کردند.حالاازطرف خودی هم داشتیم می خوردیم. بعدازچند دقیقه از زیرموشک باران خودی خلاص شدیم ونفس راحت کشیدیم.صبح اتفاق جالبی افتاد؛دراین وضعیت نابسامان حسین همان دوست شهیدامرالله امیری کنارسنگرما سبزشد.بایک لبخند شیطانی گفت سلام بچه ها نخ دارید.گفتم اینجا چه کار می کنی نخ می خواهی چه کار؟گفت یک چتر منور بزرگ داخل میدان مین افتاده می خواهم بانخ قلاب درست کنم چتر را بگیرم گفتم دیوانه نشو با گلوله تانک تو را می زنند.جالب اینجا بود که وضعیت کمین انقدرخطرناک بود که مسئول گروهان وجانشینش که قبلا برای رفتن به خط مقدم باهم مسابقه می دادند باچهره ..... داخل کمین منتظر بودند که به عقب برگردند من فهمیدم که ما خیلی شجاع و نترسیم و شاید هم متوجه شرایط نبودیم که داخل چه جهنمی هستیم.تازه حسین رو بگید که اصلانمی دانست که توی کمین چه کاراست وبه دنبال چترمنورتوی میدان مین بود چندسال قبل سال1391 که در همایش بچه های گردان حمزه توی قائم شهر دیدمش گفت هنوز آن چتر منور رادارد. ازبعدازظهر آتش دشمن سنگین تر شد و قطع هم نمی شد کل منطقه آتش وخون بود یکی از بچه های دسته دو به اسم ابوالفضل که بسیار خوش سیما و خوش هیکل بود موقع ساختن سنگر از ناحیه بازو تیر می خورد . دستش را پانسمان کردیم وباپای خودش برگشت عقب اما آتش توی مسیرانقدر سنگین بود که بنده خدا شهید شد.چه جوان رشیدی بودخدارحمتش کند.چندنفردیگه هم ازبچه ها مجروح وشهید شدند.داخل دسته ما دوتا مرد میانسال بسیارباصفا بودند که خیلی به ما محبت می کردند.بچه فریدون کنار بودند.یکی ازاونهاحاج آقا شیرافکن حمام داشت اوایل که به چادرما آمده بودند مارا برای نماز شب صدا می زدند.صبحانه را آماده می کردند.جلسه روخوانی قرآن می گذاشتند. بعضی وقت ها نامه که می آمد نامه های حاجی شیرافکن رامی خواندیم خانومش ظاهرا لیسانس ادبیات داشت چون نامه های عاشقانه ای می نوشت که دلمان قنج می رفت کلی می خندیدم بنده خدارا اذیت می کردیم. (عزیزم، فدایت شوم ،ازدوریت درآتشم ...)بنده خدا داخل کمین توی سنگر بود که براثر موج انفجارتخته روی سقف سنگر پرتاب و سرحاج آقا شیرافکن راقطع می کند.خدارحمتش کند.انسان باصفایی بود.غروب آفتاب ابراهیم جهانبین مسئول دسته مان گفت آماده باشید هرلحظه دستور می دهند به عقب برگردیم همه ی تجهیزات ومهمات را هم باخودتان بیاورید.انتظار به سرآمد دستور عقب نشینی گروهان ماصادرشد.

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت یازدهم)

تجهیزات و مهمات را برداشتیم و از کمین به سمت خط یک دویدیم. دیدم تجهیزات خیلی سنگین وجلوی سرعت دویدن ما را می گیره گفتم بچه ها مهمات رابندازید اصغرگفت باید ببریم عقب ،گفتم نیروهای جایگزین ما باید دوباره با بدبختی اینها راوارد کمین کنند.همه قبول کردند وگلوله های آرپی جی وجعبه تیربار را همان جا انداختند.باید به جان من دعامی کردند، چون وقتی از داخل خاکریز کمین بیرون آمدیم جهنم واقعی شروع شد. یک لحظه برخورد خمپاره وتوپ دراطراف ما قطع نمی شد.هرچه به خط یک نزدیک ترمی شدیم حجم آتش بیشترمی شد.موج انفجارخمپاره ها مارا از زمین بلندو به اطراف پرتاب می کرد.و مابه دویدن ادامه می دادیم تا به خط یک رسیدیم بدون سنگروجان پناه ولی عجیب بودکه هیچ کدام مان مجروح نشدیم.همه زمین گیرشدیم جانشین گروهان شعبان مهرعلی زاده فریاد زد همه پناه بگیرید، ما متفرق شدیم وهمدیگر راگم کردیم.برخورد گلوله ها و بارش تیر رسام منظره عجیبی بود.من شاهد صحنه ای بودم که دهانم باز مانده بود راننده لودردرآن جهنم وآتش خاکریزخط یک راترمیم می کرد.چندنفر هم منتظر تا درصورت نیازجای راننده مجروح را بگیرند.شاید باورش مشکل باشد ولی خدا شاهد آن لحظه بود باران تیربه سمت راننده لودرمی بارید .این سنگرسازان بی سنگر خم به ابرونمی آورند،این بچه ها واژه شجاعت راشرمنده کرده بودند، دل شیر داشتند. درمقابل عظمت کارشان هیچ کلمه ای پیدا نمی کنم. خودم را به زور داخل ورودی یک سنگر کوچک جا دادم داخل سنگر چهار نفر دراز کشیده بودند.آنها وضعیت ما را می دانستند ولی حتی پاهایشان را جمع نکردند. به زحمت توانستم همان ابتدای سنگرخم شوم. بدلیل خستگی شدید و بی خوابی داخل کمین ناخواسته.سرم روی زمین قرارگرفت و پاهایم را به سقف کوتاه سنگر چسباندم وبه خواب عمیقی رفتم.شاید یک ساعت یاکمی بیشتر خوابیدم باصدای فریاد جانشین گروهان که می گفت بچه های گردان حمزه ازخواب پریدم باورکنید شیرین ترین خواب تمام عمرم بود فکر کنید سرداخل کلاه آهنی روی زمین وزن بدن روی گردن آن هم به مدت یک ساعت حتما دردگردن خواهید گرفت ولی من به انداز یک خواب کامل سرحال شده بودم.به یادحرف مربی آموزشی مان آقای کلبادی افتادم که اوایل آموزشی چون اذیت می شدیم هی کلاه آهنی را ازسرمان می گرفتیم یک روز به ماگفت این کلاه روزی از بالش پرقو هم برایتان بهتر خواهد شد.آن شب من به حرف او رسیدم .موقع بیرون رفتن ازسنگر با زبان طعنه به آن چهارنفرگفتم ازمهمان نوازی شما متشکرم. انشاالله جبران کنم.و از سنگر بیرون آمدم آتش خمپاره متوقف شده بود.به دنبال مرتضی و اصغر و دیگر بچه هامی گشتم. اصغررا پیدا کردم ((فکر می کنید کجابود.چند بسته بزرگ کاهورادورخودش گذاشته بود تا ترکش نخورد گفتم اینجاچکارمی کردی گفت خود توگفته بودی که تیروترکش ازپوشال (کمل)عبور نمی کند.گفتم مرد حسابی منظورم بسته های بزرگ پوشال بود نه چهارتا بسته کاهو من کی گفتم که کاهو جلوی ترکش را می گیرد.چطور دراین جهنم خمپاره به او آسیب نرسید خدا می داند.اصغر بنده خدا جان پناهی پیدانکرده بود.و چون یک روزدر داخل چادرتوی هفت تپه ازمن شنیده بود که بسته پوشالی که ازساقه گندم وبرنج باقی می ماند جلوی تیر را می گیردفکر کرد که برگ کاهو هم می تواند جان اورا حفط کند.( که کرد)  خلاصه ))دست اصغر راگرفتم.ودوی ماراتن ما برای برگشتن به عقب شروع شد.

جهنم شلمچه دروازه بهشت (قسمت دوازدهم)

بچه های گروهان یک که سالم مانده بودیم به خط سه برمی گشتیم.مسیرشش کیلومتری جاده که دائما زیر آتش سنگین توپ وخمپاره بودکاملا آرام شد.اصلا معجزه شده بود ناگهان تمام آتش دشمن قطع شد.وما از سه راه مرگ که انبوه خودروهای سوخته درآن قرار داشت به راحتی عبور کردیم ولی می دانستیم این آرامش قبل از طوفان است.و باید سریع از این منطقه دور شویم.پس باتمام توان می دویدیم.درمسیر یک ستون چندصد نفر ازنیروهای تازه نفس به طرف خط درحال حرکت بودند.وبرای ما دست تکان می دادند.ماهم جواب سلام آنها را با تکان دادن دست می دادیم به اصغر گفتم بندگان خدا فکر می کنند دارند می روند، پیک نیک لباس های تمیز باسربند های نو و به شدت سرحال بودند.ناگهان اصغر فریاد زد خسته نباشی رزمنده ،محکم زدم به پشت اصغروهردوباصدای بلندخندیدیم،توی راه هی میگفتم (خسته نباشی رزمنده)  به این شعاراصغر می خندیدیم. ستون نیروهاکه ازکنارمن به سرعت ردشد.مرا به فکرفروبرد،چند نفرازاین بچه هادوباره باز خواهند گشت. ما به دویدن درجهت مخالف آنها ادامه دادیم.وآنها دردل تاریکی شب ناپدیدشدند. بعدازنیم ساعت دویدن به خط سه رسیدیم.و کناراسکله منتظر بقیه بچه ها شدیم.داخل سنگرنشستیم. درزیر نورماه نگاهم به صورت خاکی اصغرافتاد،کاملا شبیه جنازه ای که تازه اززیرخاک درآمده و پلک می زند،شده بودیم.به هم نگاه کردیم و با صدای بلند خندیدیم.دست های مان رادور گردن یکدیگر انداختیم وبه چشمان هم خیره شدیم .بدون اینکه کلامی رد وبدل کنیم بازبان بی زبانی به هم فهماندیم که باورمان نمی شد.که زنده برگشتیم.تمام بچه ها برگشته بودند به جزمصطفی جلالی ومرتضی موقر که پسر خاله هم بودند گفتم این مصطفی ...... آخر مرتضی رو به گشتن میده (چند بار به شوخی به مصطفی گفته بودم اگر زخمی بشی توروبه عقب نمی برم خودم بهت تیرخلاص می زنم) همین لحظه بودکه شهیدقاسم برزگر را دیدیم قاسم وچندنفر اصلا به خط مقدم نیامده بودند ودرهمان خط سه مانده بودند تا من و اصغر را دید پرید ومارابغل کردگفت زنده اید خدا رو شکر،وشروع کرد به گفتن خاطرات این چند روزی که مانبودیم.آقای خسروی سوژه خاطرات قاسم بود.آقای خسروی بچه آمل وحدود پنجاه سالش می شد، اخلاق خاصی داشت،قاسم با آن زبان شیرین داستان آقای خسروی را این طوری تعریف کرد که آقای خسروی داشت هواپیماهای توپولف روسی روتوی آسمون (که هواپیمای  خیلی بزرگ هم ازپایین خیلی زیبا بود ودائما منطقه را بابمب خوشه ای بمب باران می کرد)دید می زد.که بهش گفتم بیاتوی سنگر ترکش می خوری ها .آقای خسروی بنده خداهنگامی که داشت روی زانوهاش دورمی زد باسنش مانده بیرون سنگر یک بمب خوشه ای خورد کنارسنگر وترکش به باسنش اصابت کرد،وبه آقای خسروی صدمات جدی وارد کرد. وقتی برای پانسمان شلوار را ازپای بیچاره درآوردند؛فریاد می زد. قاسم باخنده می گفت دومیلیم مانده بود که بدبخت بشی آقای خسروی ،دومیلیم(منظور دومیلی متر روی قبض خمپاره بود.آقای خسروی رفته بود آموزش توپخانه واین کلمه دومیلیم رو خیلی تکرار می کرد)بنده خدا با شلور پایین آمده سواروانت شد و رفت.طرزگفتن قاسم طوری بود که من واصغر داخل سنگر ازخنده غش کردیم. همان شب به موقعیت حمزه جایی که اولین بار از کمپرسی ها پیاده شده بودیم،برگشتیم. داخل سوله ها مستقر شدیم.فرداصبح حمام کردیم و یک پتو روی زمین انداختیم وشروع کردیم به صحبت کردن و گفتن آرزوهای دور ونزدیک خودمان یکی می گفت می روم دانشگاه یکی می گفت ازدواج می کنم واز هردری صحبت می کردیم که خبر رسید برادر مرتضی، حسین موقر شهید شده ومرتضی از پیش مارفت.شب ناگهان دیدیم که دور تادورما گلوله های رسام به سمت آسمان می رود من هم پریدم ازسنگر اسلحه ام راگرفتم وشروع به تیراندازی هوایی کردم، اولین خشاب که خالی شد اصغر به من گفت بده من هم بزنم گفتم برو با اسلحه خودت شلیک کن، باتعجب به من نگاه کرد.چون اسلحه اصغرآرپی جی بود.خشاب دوم راهم توی هوا خالی کردم همه شروع کردند به تیر اندازی فریاد ابراهیم جهانبین بلند شد گفت کی تیراندازی کرده همه پریدیم توی سنگر بعد معلوم شد که شب سالگردانقلاب ملی عراق بود و آن همه تیررسام مال عراقی ها بود.یک چیز دیگه هم متوجه شدم که دورتادور ما راعراقی ها گرفته بودند.

نحوه شهادت مظلومانه شهید علی اصغر ارمک برای اولین بار بعد از 31سال                                                 ✳  روز اول بهمن 1365 فراررسید.درموقعیت حمزه کنار سنگرمان یک برکه کوچک آب بودکه زمین اطراف آن گل خاصی داشت. با آن گل مهرنمازمی ساختیم.تا ظهر مشغول این کار بودیم،ناهارظهررا زود آوردند،به همراه یک اناردرشت،بعدازخوردن ناهار اصغرگیرداد که باهم بریم تدارکات دوباره انار بگیریم.داخل تدارکات دوتا پیرمرد بودند هرچه اصغراصرارکرد اناربگیرد به او انار ندادند.گفت شما فکر می کنید آمدید خونه خاله فردا شمارا می برند خط مقدم اونجا باید روزی چندبار برید داخل کمین غذا ببرید و مجروح بیارید عقب، همه تدارکاتی ها اونجا شهید شدند .پیرمرد های بدبخت کپ کردند.یادم نیست آخر انار رو گرفت یانه.مابرگشتیم کنار برکه اصغر نمازش را نخوانده بود.شروع کرد به گفتن اذان واقامه یک لحظه برگشتم دیدم طبق معمول همراه اقامه گفتن نرمش میکند اصغر قهرمان ژیمناستیک کشوربود موقع آمدن به جبهه مربی اش گفت مسابقات قهرمانی کشورنزدیک به جبهه نرو حتما قهرمان کشورمی شوی ولی اصغر قهرمانی دنیاوآخرت راانتخاب کرده بود.و به جبهه آمد. بدن بسیار ورزیده ای داشت خوش قیافه وخوش تیپ بودبا قلبی بسیار ساده ومهربان .پاک و بی آلایش، خودش می گفت :هرچی علی (من)بگه قبول میکنم اصغر قد متوسطی داشت وهمیشه نسبت به قد حساس بود من و مرتضی موقرگاهی اوقات اذیتش می کردیم.قبل ازاینکه به عملیات بیایم ،یک شب خواب دید صدام بایک بمب توی دستش اصغر رو دنبال کرده و وقتی درگوشه چادر گیر افتاد درعالم خواب گفت : حسین جان من هم می خوام مثل تو تیکه تیکه بشم.آن روز وقتی خواب رابرای ما تعریف کرد ماشروع کردیم به اذیت کردنش وهمش این جمله (حسین جان  منم مثل توتیکه تیکه بشم.... )رو مثل نوحه می خواندیم.غافل ازاینکه چه اتفاقی پیش خواهد آمد. تاروز حادثه رسید.پشت سرمن مشغول نمازشد. من جلوتر روی زمین نشسته ومشغول ساختن مهر بودم .شهید مهجوری وابراهیم صادقی فربعدازمن نشسته بودند و اصغر آخرین نفر بود .اصغر نمازش رو بسته بود.وذکر رکوع رامی گفت.که صدای انفجار مهیبی آمدمن در حال نشسته خم شدم صدای فریاد اصغر که گفت ابراهیم راشنیدم برگشتم .

نحوه شهادت شهید مهجوری                                                                                                                                  ✳️ مدتی طول کشید تابعدازشهادت اصغرخودم راجمع وجورکنم.مرتضی موقرهم بخاطرشهادت برادرش حسین رفته بود ومن کاملا احساس بی کسی می کردم.بچه های دسته کاملا احساس من رادرک و ازمن دلجوی میکردند.شب داخل سوله نشسته بودم که اکبرحسینیان آمدوگفت برویم سنگرما چای تازه دم به خوریم. من هم عاشق چای قبول کردم و رفتیم سنگرارکان گروهان وبه صورت حلقه نشستیم. شهیدحسین پورطهماسب کتری آب جوش را آورد.موقع ریختن آبجوش بی توجهی کردآب داغ روی پای اکبرریخت (اکبرگفت سوختم حسین گفت آبجوش مگرمی سوزنه ،اکبرهم دیوانگی کردو لگد زد به کتری وهمگی سوختیم) پای راستم سوخت کمی آب سرد به پایم زدم ولی تنبلی کردم وادامه ندادم،و خوابیدم.موقع نماز صبح که بیدارشدم جای سوختگی اندازه یک پرتغال تاول زدبود.همان لحظه شهید ابراهیم جهان بین خبردادند.که عراقی ها پاتک سنگین زده اند.وماباید به خط مقدم برگردیم.درتاریکی شب نتوانستم پوتین خودم را پیدا کنم مجبور شدم پوتین شهیداصغرآرمک راباعجله بپوشم که برای من کوچک بود تاول پام ترکید وبرام داستان درست کرد.ولی هیجان ایجادشده برای رفتن به جلو درد را از یادم برده بود.آرپی جی اصغر را گرفتم.یک آرپی جی کره ای خوش دست که اصغر همیشه آن راتمیز می کرد.وخیلی مواظب اسلحه اش بود که خط روی آن نیفتد.                                                                                      مهجوری که موقع شهادت اصغرازناحیه پا ترکش کوچکی خورده بود الان کمک من شد.مهجوری یک جوان ساده باصفا وصمیمی بود ابتداکه به گردان ما آمددرچادر ارکان گروهان بی سیم چی بود. ولی بعد از مدتی رفیق وهم دسته ای ما شد. یک روزموقع صبحانه شنیدم از بیرون کسی مهجوری را صدا می کند گفتم مهجوری مگه کری نمی شنوی تورا صدا می زنند.اوازسرسفر صبحانه بلند شد ورفت بیرون چند دقیقه بعد برگشت گفت کسی مراصدا نزد بعد از چند لحظه دوباره شنیدم کسی باصدای زیر لب می گه (مهجوری... ) دقت کردم دیدم صدای شاهپوری مشمول گروهان گفتم( نامرد مردم راسرکار میزاری.....) شاهپوری پسرشاد وشوخی بودو ازسرنوشتش خبری ندارم. ((اما عجب سرگذشتی داشت مهجوری  درادامه خواهم گفت که به شدت مجروح  میشه.وبه عقب برمی گرده))شهید مهجوری( حدودیک سال  بعد)توی جبهه صبح ازخواب بیدار می شود وبا همه ی بچه ها خداحافظی ورو بوسی می کند وبه بچه ها  می گوید امروز شهید خواهم شد.همه تعجب می کنند ولی صحبت اورا جدی نمی گیرند.مهجوری برای نگهبانی به داخل کمین می رود ساعتی بعد وقتی برای تعویض پست نگهبانی به داخل کمین می روند.با بدن بی جان مهجوری که براثراصابت تیر به سرشهید شده بود رو به رو می شوند.اوشب قبل خواب دیده بود که فرشته ها اورا گرفتند.وبه زورسمت بهشت می برند.(به راویت برادر مرتضی علی تبار)این رایقین دارم اگر این شهید بزرگوار نبود ودرشلمچه جلوی ترکش هارا نمی گرفت.من امروز نبودم.روحش شادولذت نعمات بهشت گوارایش باد. اما ما ازاولین نیروهای بودیم که برای پاسخ به پاتک عراقی ها عازم خط شدیم ده آرپی جی زن باکمکهایشان.سوار دودستگاه وانت مثل باد به سمت خط رفتیم.کنار اسکله سوار قایق شدیم قایقران باتمام سرعت حرکت می کرد.وقایق را دردل تاریکی به جلومی راند.یک لحظه ازنبودنورفانوس متوجه شدم که جهت حرکت مادرست نیست. فریادزدم راه اشتباه است.قایقران سرعت قایق راکم کرد.دیدیم چندمترجلوترموانع ومیدان مین قرار دارد.دور زدیم ومسیر قایق رااصلاح کردیم به خط سوم رسیدیم.واز قایق پیاده ومنتظر خودروها شدیم.

بادگیر ولباس ها رابالا دادم وبه اکبرحسینیان گفتم زخمم چه اندازه است.گفت بزرگ نیست وخونریزی هم قطع شده دراین لحظه یادم آمدکه آرپی جی اصغررا فراموش کردم. زخم وترکش ومجروحیت یادم رفت. دویدم تاازداخل وانت اسحله یادگاری دوست شهیدم را بگیرم.صحنه عجیبی دیدم جنازه شهیدی که سرنداشت وازبالای مچ پاهایش قطع شده بود وکلا لباس به تن نداشت.آن بنده خدابادگیرآبی که مارابه داخل ماشین هدایت می کردترکش به فک اش خورده.وآویزان شده بود وباوضع خیلی بدی کنارماشین افتاده بود.مجبورشدم جنازه های اطراف وانت رالگدکنم تاوارد ماشین شوم وآرپی جی اصغر را بگیرم(من وهمه ی آنهای که درآن روز ازروی جنازه برادرانمان عبورکردیم هرگز تصور  امروز رادرجامعه نمی کردیم ،مردم ومسئولین کشورمان درچنین وضعیتی ببینیم، واقعا چه جوابی برای آخرت آماده کرده ایم، جواب خون این جوانان پاک که گران بهاترین چیز خودرابرای حفظ این آب وخاک داده اند کدام مسئول خواهد داد)کم کم بدنم سرد ودرداصابت ترکش شروع شد.باید اعتراف کنم اولین بار بود که ترسیدم.واقعاتاقبل ترکش خوردن درهیچ شرایطی ازمردن وشهادت هراسی نداشتم هرچند خون ریزیم کم بود. ولی بدلیل آشنایی باساختار(آناتومی)بدن می دانستم برخورد ترکش به قفسه صدری خطرناک است. قبل ازاینکه به عقب برگردم فرمانده گردان آقای نانواکناری راپیداکردم اوهم ازناحیه لب ترکش کوچکی خورده بود.به اوگفتم من تاحالا مجروح نشدم نمی دانم باید چه کارکنم.گفت به اختیارخودت می توانی باشی یابرگردی. حب نفس یاحکم عقل نمی دانم ولی برگشتم.سوار قایق شدم دونفرقایقران مرا همراهی کردند شاید آتش سنگین موجب شدبود به بهانه انتقال من برگردندعقب نمی دانم،ولی آنها مرا رها نمی کردند جالب این بود که من هم آرپی جی اصغررا رهانکردم وتا انبار مهمات گردان بردم یک بوسه خدا حافظی روی قبضه آتش زدم وآن راتحویل دادم.مارا سوار یک نفر برخشایار (زرهپوش )کردند واز وسط باران خمپاره عبور دادند.به بیمارستان صحرایی رسیدیم معاینه اولیه روی من انجام شد،آقای رضادادپوروآقای محمد مصدق که بچه محل قدیمی و دوست صمیمی عموی من بود انجا مشغول کمک به زخمی ها بودند. اومراشناخت ومخفیانه بدون اطلاع من به دکتر سفارش می کندکه دستورانتقال مرابه عقب بدهد.این رابعد ها به من گفت.مارا سوار یک مینی بوس کردند. بین مجروح ها من ازهمه سالم تر بودم درست پشت سرمن یک جوان هیکل مند بچه شیراز بود که به شدت موجی شده بود.وحرف های بی ربط می زد.درتمام مسیر حواسم به اوبودکه نکندناغافل دست به کار خطرناکی بزند.جوانی بود که آن قدرآرپی جی زده بود.که کرشده و ازگوشش خون می آمد،تک تیرانداز عراقی به سرش شلیک کردکلای آهنی اش سوراخ شدپوست پیشانی اش راسوزاند وبابرخوردباانتهای کلا کمانه کرده وگلوله درپایین گردنش گیرکرده بود.گلوله زیرپوست دیده می شد،وضعیت عجیبی داشت ولی بسیار آرام بود. مارابه یک ورزشگاه بزرگ دراهواز بردند .پرازمجروح بود دریک صف ایستادیم تامورد معاینه قرار بگیریم جلوی من پسری بود که ترکش پشت اورا دریده وپاره کرده بود وتمام اجزای داخلیش معلوم بود .راستش رابخواهید من خجالت می کشیدم که بگویم مجروح هستم چون زخم من درمقابل جراحت وزخم دیگران چیزی نبود.بعدازمعاینه مارا به نقاهتگاه حضرت فاطمه(س) بردند. درآنجا خیلی به ما می رسیدند،زخم سوختگی پای من دردسر ساز شد یک پرستار گیردادکه این زخم تاول شیمیایی است گفتم من سوختم ومی دانم. زخم پا را با باند خشک پانسمان کردند که فردا موقع پانسمان مجدد کل پوست پا راکندن که اززخم ترکش بیشتر درد داشت تازه بعداز دوروز وقتی لباس جدید به مادادند دیدم دوجای ترکش کوچک بالای جناقم وجود دارد که من اصلا ندیده بودم. بعد هاباآهن ربا آنها رادرآوردم.

درنقاهتگاه یکی ازبچه های گروهان سه که ازناحیه ی پا گلوله خورده بود رادیدم.ادامه ماجرای پاتک عراقی هارا از زبان او می گویم. اسمش یادم نیست یک جوان بیست ساله باقد وهیکل متوسط بچه اطراف رامسر بودوقتی عراقی ها پاتک راشروع می کنند دسته آنها داخل کمین بود.نیمه شب صدای بی سیم عراقی ها رامی شنود عراقی ها تاخط یک ماپیشروی می کنندودرگیری شروع می شود بچه های داخل کمین که از گردان مابودند جنگ تن به تن می کنند این بنده خدا موقعی که می بیند عراقی هاداخل کمین هستند.مجبور می شود باپرت کردن خود به طرف دیگر خاکریز از دست آنها فرار کند موقع پریدن عراقی ها اورابه رگبار می بندندوپایش روی هواتیر می خورد.صبح که شد نیروهای کمکی ما می رسند.وآنها راعقب می رانند .ستون نیروهای جیش الشعبی (بسیجی عراقی )دریک ستون پیشروی می کنند.بچه های آرچی جی زن جلوی آنها رامی گیرد.تانکهای عراقی به جلوپیشروی می کنند ولی بازدن یکی از تانک ها بقیه عراقی ها تانک هاراجا گذاشته.وپابه فرار می گذارند بعدا هواپیمای عراقی تانک های خودشان رابمب باران می کنند. درنزدیکی یک تانک سوخته دوتک تیرانداز بچه های مارا هدف قرارمی دهند قاسم برزگر وجانشین گروهان آقای قربانی را می زنند قاسم که ازناحیه صورت هدف قرار گرفت شهید می شود ولی آقای قربانی ازناحیه کمر مجروح می شود سال 72اورادرشهرک طالقانی دیدم.تعدادی از عراقی ها اسیرمی شوند.سردارعلی رضامرادی که آن زمان مسئول اطلاعات محورشلمچه بود باشجاعت ومهارت دوتک تیراندازعراقی که بچه های مارامی زدند رادورمی زند وهردورااسیر می کند.علی رضا چند سال پیش فرمانده سپاه بابل بود والان مدرس دانشگاه است.اما ادامه داستان خودم عده زیادی از مجروهان عملیات رادر ورزشگاهی داخل اهواز بستری کردندمن اصرار داشتم که مرخص شوم تا به تشییع جنازه اصغربرسم ولی دکترمسئول اجازه مرخصی نمی دادوفتی اصرار من رادیدپرسید چرامی خواهی بروی وقتی علت راگفتم مرابغل کردوسرم رابوسید ولی اجازه رفتن نداد بالاخره مجبورشدم مومن آبادی بازی دربیاورم بایک عملیات چریکی خودم رابه بیرون نقاهتگاه برسانم وزیرصندلی اتوبوس مخفی شوم تاازنگهبانی ردشدیم آمدم بیرون راننده گفت توکجابودی هیچ چیزنگفتم وازدربازاتوبوس پریدم بیرون یک وانت کرایه کردم تارسیدم سه راه خرمشهرجلوی یک تویوتای عبوری راگرفتم بنده خداسوارم کردبعد که فهمیدند مجروح هستم کلی تحویلم گرفتندویکساعته رسیدم سه راه هفت تپه همه چیز دست به دست هم دادوقتی رسیدم گردان اتوبوس ها آماده برای بردن بچه ها به شهرستان بودند فقط فرصت شد کیف خودم رابگیرم وتسویه نکرده سواراتوبوس شدم داخل اتوبوس عزا خانه بود هرکس عزیزی یارفیقی راازدست داده بودحالا بشنوید از  وضعیت من در شهرومحله مومن آبادخبر شهادت اصغر وبعدهم جنازه اصغرقبل از من به بابل رسیدهمچنین خبر شهادت مرا مادربزرگم ازطرف  دوستان عمویم شنیدسراسیمه خودرابه خانه مارساندوقتی خبر شهادتم رابه مادرم داد مادرمحکم گفت نه علی من زنده است دلم گواهی می دهد.من بی خبر از شایعه شهادتم رسیدم خانه بستگانم مراچنان درآغوش می گرفتند که گویی دوباره زنده شدم هنوز من بی خبر بودم وقتی به مسجد محل رفتم قضیه منکراتی هم شد تعدای از زنان محل ازپیر تاجوان آمدند ومرا بغل کردند وبعضی هاهم ازدیدارم اشک شوق می ریختند تازه دو زاریم  افتاد.که من شهید شده بودم .شب جنازه اصغررابرای وداع به مسجد محل آوردندوقتی حاج علی جلالی مشغول مداحی بود میکرفون راگرفتم وبه وصیت اصغرعمل کردم گفتم دستان اصغر راازتابوت بیرون بیاورید تابعضی هاکه می گفتند برای پول به جبهه رفته ببینند که دستان اصغرخالی است.مسجد منفجر شد.فرداهم جنازه اصغر راباشکوه تمام برروی دستان مردم تشییع ودرآرامگاه معتمدی ودرگلزار شهدا دفن کردیم زیرتابوت اصغر راعلی خیرخواهان گرفته بود شب قبل علی به خانه مان آمدمرادرآغوش گرفته بود ومثل ابر بهاری اشک می ریخت درهمان حال به من گفت علی جان بعداصغر دیگرنمی توانم بمانم باید بروم وبعدمدت کوتاهی درادامه عملیات کربلای5 به دیدار اصغر شتافت وپرکشیدوبه دوست عزیزش ملحق شد .روح همه ی عزیزانی که برای حفظ وسربلندی دین ومیهن جان خود رافدا کردند نزد ارباب شان آقااباعبدالله (ع) شادوخرسند است انشالله                                       

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد بلباسی(2)

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۵ ب.ظ

همان اول که خانواده شان پا پیش گذاشتند کاملاً مشخص بود که بسیار مذهبی تر از ما هستند. محمد، پدر و مادرش در گفتار و رفتار خود تلاش داشتند به گونه ای از سبک زندگی دینی پیروی کنند که حتی مستحبات و اموری که شاید از نظر عده ای کم اهمیت باشد را نیز حسابی مورد توجه قرار بدهند.

محمد دائم الوضو بود. یک بار ندیدم بخواهد تنبلی کند یا از سرمای هوا بترسد و بهانه بیاورد که وضو نگیرد. با وضو بیرون می رفت. با وضو کار می کرد. با وضو بازی و شوخی می کرد. با وضو می خوابید.

نماز اول وقت خیلی برایش اهمیت داشت. در هر شرایطی، کار و حرف و برنامه اش را نیمه تمام می گذاشت و به سمت نماز می شتافت.

روزش را هر صبح با قرآن شروع می کرد و با تلاوت آیات قرآن به اتمام می رساند. به این جور کارها خیلی مقیّد بود؛ اما جالب است بدانید هیچ وقت هیچ نظر و عقیده و کاری که مطلوب خودش بود را به من تحمیل نکرد. من دختری پانزده ساله و کم تجربه بودم. به مرور با محبتی که بین مان حکمفرما بود من هم از رفتارهایش چیزی یاد می گرفتم و تکرار می کردم.

او به جای امر و نهی مستقیم، دست مرا گرفت و قدم به قدم بالا برد و به سمت کمال نزدیک کرد. من، دختری کم سن و سال که در خانه پدری اش دست به سیاه و سفید نزده بود و همه چیز برایش مهیا بود، پا به پای محمد، رشد کردم و آموختم که همسری مهربان و مادری دلسوز و پرتلاش باشم و بدانم که باید خود و فرزندانم را به سمت قله زیبایی ها در بلندای رضایت الهی، نزدیک و نزدیک تر کنم. یاد گرفتم که زندگی یعنی حرکت، نه سکون. محمد داشت می دوید و من هم باید یاد می گرفتم کاری کنم که از قافله دوستان خدا جا نمانم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا