اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۳۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایثار و شهادت» ثبت شده است

روز همسر، به یاد شهدا

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع کلی:ضرورت انتقال  دفاع مقدس به نسل آینده

موضوع:رابطه عاشقانه شهدابا همسرانشان

تهیه وتنظیم:فاطمه رنجبر ملکشاه

بانگاهی گذرابه تاریخ جنگ ،حماسه هایی به چشم می آید که بازگویی آن روشن گر ابعادشخصیتی رزمندگان برای نسلهای آینده خواهد بود.

بخش قابل توجهی از شهیدان،متاهل بودنداما لحظات شیرین زندگی را رهاساخته وکیلومترها دوراز همسر وفرزندان خویش بامرگ دست وپنجه نرم کردند.

به راستی نسلهای آینده حق ندارند این شبهه رامطرح کنند که شاید اصلا عشق وعلاقه ای درمیان نبوده که اینان سختی هارابه خوشی های زندگی ترجیح داده اند؟چه بسابی رغبتی نسبت به خانواده،انگیزه جبهه رفتن آنان شده باشد!دراین صورت آیابازهم میتوان  شهامت آنان دربی اعتنایی به دلبستگی های مادی راحماسه نامید؟دراین مقال درصدد  پاسخ به این پرسش برآمده ایم.

مثال زیر که فرازی ازنامه شهید علی رضا نوری است تنهاجلوه ای ازعشق وعلاقه زائد الوصف شهدا به همسرانشان رابازگو می کند:

"محبوبم ، من  نمی توانم تورافقط همسرم صداکنم چون،پاره های جانم درتو حل شدوپاره های عمرم چون دو فرزند ازتو رویید.  باید تورابه جای همسرم به نام دیگری بخوانم که هم،آن معنای دوست داشتن رادر خود داشته باشدوهم دربرگیرنده روییدن پاره های عمرم از وجود توباشدونمی دانم که چه بگویم"1

شهدا به سبب تعلق خاطری که به همسران خودداشته اند حتی به ریزترین کارهای آنها که گاه از نگاه بسیاری از مردان معمولی  به دور می ماند ،اهمیت می دادند وسعی نمی کردند که خودرا نسبت به مسائل بی توجه نشان دهند.هرگاه که درفرصتی به ملاقات همسرو فرزندان خویسش می آمدند سعی بر آن داشتند تا کمک حالی برای خانواده باشندوتاجایی که امکان داشت ازمحبت ورزیدن به آنهادریغ نمی کردند.

درباره سردار شهید حمید باکری می خوانیم:

"حمید گفت:راستی یک چیزهایی آمده ،خانمها زیر چادرشان سر می کنند. جلوش بسته است وتا روی بازوها را می گیرد....فاطمه گفت: مقنعه را می گویی ؟ حمید دستهایش را که با حرارت در فضا حرکت می کردندانداخت پایین و آمد کنار او نشست گفت: نمی دانم اسمش چیست، ولی چیز خوبی است چون بچه بغل می گیری راحت تری ....از آن موقع با چادر مقنعه پوشیدم و هیچ وقت در نیاوردم برایم جالب بود و لذت بخش که او به ریزترین کارهای من دقت می کند. به لباس پوشیدنم غذا خوردنم ، کتاب خواندنم"2

محبت به خانواده را در این مثال می خوانیم :

"همسر شهید طوسی می گوید :روزی حسن آقا از منطقه آمد و گفت :واقعا پیش بچه مان شرمنده ام ومی ترسم یک روز شهید بشوم وآرزوی بردن پارک در دلش بماند ،آن روز به قدری خسته بود که حد نداشت به اتفاق دخترم به پارک رفتیم و دخترمان در  حا ل بازی با تاب بو د اما حسن آقا از فرط خستگی روی نیمکت خواب رفته بود.در همین حال سمیه او را صدا زد و از او خواست تا تابش دهد و او سراسیمه از خواب بیدار شد و به طرف تاب دوید ودوتایی مشغول بازی شدند " 3

از اینگونه مثالها در فراز و نشیب تاریخ جنگ  بسیار به چشم می آید .اما جالب است بدانیم شهدا حتی در اوج نبرد نیز از یاد همسر خود غافل نبودند و یادو خاطره شان را به عنوان پشتگرمی و تقویت روحیه تلقی می نمودند. در اینجا به نامه شهید نظر علی محفوظی جویباری به همسرش اشاره می کنیم :

"همسرم،درس چگونه در سنگر ماندن را از شما می آموزم و از کلمات شما،که با قلمتان بر روی کاغذ آوردید به من نوید دادید ، نوید پیروزی اسلام و جان بر کفان اسلام ، به من قوت بخشیدید شما مرا به واژه شهادت نزدیک می بینید ولی من بین خودم و شهادت فر سنگ ها فاصله می بینم .دلم میخواهد که در حق من دعا کنید و از خدا بخواهید که از سر تقصیرات بنده اش درگذرد .اگر سعادت داشتم مرا به خط مقدم جبهه می برند ولی هنوز سعادت یارم نشد .سعادت آنهایی داشته اند که خدا عاشق آنها شده و موفق شدند به خط مقدم بروند و به عهد خود وفا کنند .و بر همه چیز دنیایی خود پا گذارند." 4

البته نباید فراموش کرد که رابطه عاشقانه شهیدان با همسرانشان کاملا متقابل بودو علاقه ای خاص دربین آنها حاکم بود.این تعامل عاشقانه باعث می شد که برخی زنان دراکثر مراحل جنگ همراه شوهران خود باشند چراکه به یقین دریافته بودند که دیریازود،یار وهمدم خویش رااز دست خواهند داد وبایدباقی عمر رادرفصل جدایی به سر کنند.

به عنوان مثال به صحبت های خانم غاده جابر همسر شهید چمران اشاره می کنیم:

"وقتی رسیدم مصطفی نبود ومن نمی دانستم اصلا زنده است یانه.سخت ترین روزها روز های اول جنگ بود.بچه ها خیلی کم بودندشاید 15یا17نفر.دراهواز اول دردانشگاه جندی شاپور-که الان شهید چمران شده-بودیم. بعد که بمبارانها سخت شد به استانداری منتقل شدیم خیلی بچه های پاکی بودند که بیشترشان شهید شدند .وقتی ما از دانشگاه به استانداری منتقل شدیم مصطفی در نورد اهواز بود در حال جنگ ، یادم هست من دو روز مصطفی را گم کردم این روزها خیلی سخت بود هیچ خبری از او نداشتم از هم پراکنده بودیم موشکهایی که می زدند خیلی وحشت داشت هر جا می رفتم می گفتند "مصطفی دنبالتان می گشت " نه او می توانست مرا پیدا کند نه من او را."5

اما نکته حقیقی اینجاست که با وجود این عشق ورزی ، هیچ گاه شهیدان از جهاد در راه خدا غفلت ننمودند علاقه به همسر و فرزند نه تنها باعث دلبستگی آنان به زندگی مادی نگردید بلکه موجب تعالی آنها شد . آری اینان عشق مجازی را معبری برای نیل به عشق حقیقی قرار داده و آسمانی شدن را به زمین گیر بودن ترجیح دادند .شهیدان در  تمام وجودشان عشق به همسر را  حس می نمودند اما همین عشق نه تنها آنها را به دنیا مشغول نساخت بلکه در قربانگاه عشق حقیقی ، صفحاتی از عظمت و عزت نفس را در تاریخ جنگ رقم زد که تا ابد افتخار حسینی را بر تارک این مرز و بوم آذین نموده است در اینجا است که تضاد بین عشق زمینی و آسمانی  از  بین می رود و عشق مجازی بر خلاف پوسته مادی و ظاهری آن ، درون مایه ا ی الهی میابد . به گوشه هایی از نامه شهید علیرضا نوری به همسرش اشاره می کنیم :

"ما با هم سالها را پشت سر گذاشتیم در عین ناگواری از گواراترین دوران زندگی مان به شمار می رود وهر لحظه که از زندگی مان می گذشت احساس نیاز بیشتری نسبت به تو پیدا می کردم ولی همیشه با خودم مبارزه می کردم که مبادا دوست داشتن تو در من حالتی را را بوجود بیاورد که مرا از مسیرم و از هدفم دور نماید و د ر این راه با یاری خدا و همکاری تو موفق شدم که هدفم

را دنبال کنم و اکنون هم ، که در راه رسیدن به انجام هدف مقدسم هستم بیشتر خوشحالم که تو برای من علاوه بر اینکه مانعی  مثال

گستره این عشق ، عظمت شخصیتی همسران فداکار شهدا را نیز به اثبات می رساند آنان که با پای خود شوهرانشان را تا معراج بدرقه نمودند وزینب وار در فراق عزیزانشان جز صبر پیشه نکردند به  عنوان مثال ماجرای نو عروسی که حکایت روحیه و اسقامت او هر شنونده ای را متحیر و مبهوت می سازد بازگو می کنیم :

"خانم بدیعی پانزده سال داشت آنها چهل روز از ازدواجشان می گذشت وقتی جنازه شوهرش را آوردند خودش او را کفن کرد با دستان خودش با دستهایی که هر کس آنها را ندارد و یا حتی توان دیدن آنها را"7

براستی آیا آوازه این حماسه های پنهان در کوچه پس کوچه های زمانه فراموش خواهد شد ؟بی تردید ذکر این رشادت ها افقی نورانی را بر جبین ملت نقش خواهد زد.

شهیدی باشیم ان شاءالله

والسلام

پی نوشت :

1-      عشق وآ تش /ص  141/ کنگره شهدای مازندران

2-      نیمه پنهان ماه( حمید باکری)/ص 29/ روایت فتح

3-      عشق و آتش/ص 21/ کنگره شهدای مازندران

4-      همان/ ص 98/

5-      نیمه پنهان ماه(مصطفی چمران)/ص 40/روایت فتح

6-      عشق وآتش /ص 141 / کنگره شهدای مازندران

7-      همان/ ص11

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مکتب خانه سلیمانی!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۸ دی ۱۳۹۹، ۰۶:۱۱ ق.ظ

کدام معبر در مشهد به نام «شهید قاسم سلیمانی» می‌شود؟

 

از تاریخی ترین اتفاقاتی که در پی شهادت حاج قاسم رخ داد اظهار نظر و تسلیت گویی عناصری بود که با نظام و یا سیاست های منطقه ای انقلاب اسلامی زاویه ای آشکار داشتند. ابوالحسن بنی صدر، اردشیر زادهدی، عبدالکریم سروش، عطاءالله مهاجرانی، محمود دولت آبادی و  جمع کثیری از روشنفکران داخلی و خارجی به ناگاه با صدور بیانیه و انتشار یادداشت هایی جریحه دار شدن غرور ملی توسط آمریکای جهانخوار را بر نتافته و خود را داغدار شهادت سردار بزرگ جهان اسلام دانستند. این برکت خون شهید حاج قاسم سلیمانی است که چه در حیات ظاهری و چه پس از شهادت، حتی اسم و یاد او نیز راه حق را تبیین نموده و جبهه جهانی مستضعفان را تقویت می نماید. اگر دشمن می دانست با شهادت حاج قاسم چه موجی از خشم و بیداری و وحدت را درقلوب  مردم ایران و آزادی خواهان جهان ایجاد می کند هرگز این خطای بزرگ را مرتکب نمی گردید.

از دیگر ثمرات شهادت حاج قاسم احیای فرهنگ شهادت و زنده شدن ارزش هایی بود که شاید برای عده ای در هجمه تهاجم فرهنگی غرب، رنگ باخته بود. یک بار دیگر مفاهیمی چون جهاد فی سبیل الله، اخلاص و گمنامی، شهادت طلبی، وصال با معشوق حقیقی و... در اذهان عموم زنده شد و زنگار غفلت را از فطرت ها ربود. قاسم سلیمانی یک مکتب است؛ زیرا حیات و ممات او با حیات و ممات اهل بیت علیهم السلام گره خورد و بود ونبود ظاهری اش حرکت آفرین بود. قاسم سلیمانی الگویی کامل برای تحقق گام دوم انقلاب اسلامی است. جوان مومن انقلابی با تأسی از سیره این شهید والامقام در جزءجزء زندگی خود و در همه ابعاد فکری و اعتقادی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظامی با روحیه جهادی و با نشاط معنوی و خستگی ناپذیری و ولایت مداری و اخلاص و بی ادعایی، آموزه های نجات بخش و سعادت آفرین اسلام را تا دستیابی به تمدن نوین اسلامی و حاکمیت مهدوی به منصه ظهور رسانده و سبک زندگی الهی را در تقابل با زندگی حیوانی و سودجویانه و منفعت طلبانه غرب به عنوان راه پیشرفت و ارتقای حیات مادی و معنوی جوامع بشری ترسیم خواهد نمود.

شهید زنده است؛ اما زنده بودن شهید نه به معنای دیدن خواب و اجابت دعا و ... که تأثیر سازنده و حرکت آفرین او در زندگی انسان هاست. قاسم سلیمانی زنده است چون مسیر او تحول آفرین بوده و جامعه ایرانی و جنبش های رهایی بخش مستتضعفین عالم را در چارچوب معارف حق و عدالت، منسجم تر از پیش در مقابل جبهه باطل به پیروزی نهایی نزدیک تر می سازد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید ابراهیم احمد پوری فعالی

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۴:۳۶ ب.ظ

تولد: تبریز - 1355
 شهادت: منطقه عملیاتی فکه- حین تفحص - 7/4/1374
مزار: گلزار شهدا ـ وادی رحمت تبریز


 =سالگرد رحلت امام نزدیک می شد. قرار بود کاروانی با پای پیاده، از تبریز راهی مرقد مطهر امام (ره) شود. با چه شور و شوقی رفت و توی این کاروان ثبت‌نام کرد. حال و هوای عجیبی داشت. انگار که می خواست پس از سال‌ها تلاش و کوشش به سفر کربلا برود. همین حال و هوا باعث شد تا بیشتر راه را با پای برهنه طی کند.

  =سه روزی از حرکتمان می‌گذشت؛ اما ابراهیم لب به آب نزده بود. وقتی سفارش می‌کردم که این قدر خودش را اذیت نکند، می‌گفت:‌ «مگه می‌شه سیراب بود و اونچه رو که به خاندان امام حسین توی کربلا گذشت، درک کرد؟»  

= وقتی برگشت، یک شب مهمانش کردم. روحانی شده بود و خواستنی تر، با پاهایی که از رنج سفر و پیاده‌روی تاول زده بود. آنقدر که خواستم پاهایش را ببوسم. رو به رویش زانو زدم. همین که خواستم پایش را در دست بگیرم، سریع خودش را عقب کشید.پیش دستی کرد و پایم را بوسید.

=ده سالی از من کوچکتر بود. سنش به جبهه قد نمی داد. ما رفتیم جبهه و او جا ماند. برایش قابل تحمل نبود. به هر دری که زد قبولش نکردند. زمانی که برای مرخصی می آمدیم با اشتیاق فراوان می‌آمد و مدام از حال و هوای جبهه سوال می کرد. با اصرار می خواست از مناطق جنگی برایش بگویم.

= کم کم که بزرگ شد نزدیکی اعمال و رفتارش را به شهدای دفاع مقدس بیشتر حس می کردم. روزهای جنگ، حال و هوای شهدا را پیش از عملیات دیده بودم. شوق پرواز و بی قراری هایشان را. در ابراهیم هم این حالات را می دیدم؛ اما چون دیگر جنگ تمام شده بود و بستری برای شهادت فراهم نبود به ذهنم  خطور نمی‌کرد که روزنه‌ای باشد و کسی برود و شهید شود.

 

  =هم قرآن می خواند هم حفظ می کرد. مشوق من هم بود. می گفت: «اگه یک جزء قرآن حفظ کنی بهت جایزه می دم.» جزء ام که کامل می شد چهار تا نوار کاست خام جایزه می داد.

=می نشست کنار دختر برادرم. قرآن یادش می داد. شهادتین و اذان و نماز را هم. شکلات‌هایی توی جیبش داشت. آیه ها را که از حفظ می خواند جایزه اش شکلات بود.


  =بیشتر عمرش را توی مسجد گذراند. از کودکی اذان گوی مسجد بود. تکبیر نماز را هم می‌گفت. بزرگتر که شد فعالیت هایش پر رنگ تر شد. هر مراسمی توی مسجد بود ابراهیم هم بود. از تزیین مسجد گرفته تا تدارکات برنامه ها، همه را انجام می داد.

=روزهایی هم که قرار بود راهپیمایی شود، شب قبل را تا صبح توی مسجد مشغول بود و پوستر و پلاکارد آماده می کرد...

  

=صله رحم به جا می آورد. نه دوست و فامیل برایش فرق داشت نه دور و نزدیکی راه. زود به زود هم سر می‌زد.

اولین فرصتی که پیدا می کرد می رفت دیدنشان. حتی از حال دوستان شهرستانی اش غافل نمی‌شد.

 

  =از خواب و استراحت زیاد،‌ اکراه داشت و بیشتر اوقات، به دعا و راز و نیاز می‌پرداخت. همیشه با وضو بود و اگر نمی‌توانستی پیدایش کنی، کافی بود وقت اذان منتظرش باشی، هر کجا بود خودش را به نماز جماعت می‌رساند. هیچ چیزی برایش با اهمیت‌تر از نماز اول وقت نبود.

 

=برای کمک کردن به دیگران پیش قدم بود. پیش از آن که درخواست کنند کمک می کرد. یک روز با ابراهیم به پیرزنی برخوردیم که درمانده و سرگردان بود. به نظر می رسید راهش را گم کرده. ابراهیم جلو  رفت و سلام کرد. هر طوری بود فهمید که کجا می خواسته برود. بعد هم ماشینی گرفت و پیرزن را سوار کرد و از راننده خواست او را صحیح و سالم برساند. کرایه اش را هم داد.

 

=آن شب توی پادگان مسئول شب بودم. ابراهیم مثل همیشه رفته بود توی اتاق کوچکش. نماز شب می‌خواند. ناله های پر سوز و گدازش را هنوز به خاطر دارم. هر دل خفته ای را بیدار می کرد. چیزی نگذشت که یکی از برادران آموزشی پیشم آمد و با تعجب پرسید: «برادر!‌ چرا این بنده خدا این جور گریه می کنه نکنه مشکلی داره؟»

=راست می گفت، مشکل داشت. مشکل هجران و دوری از خدا. دنبال راه حلش می گشت.

مشکلش حل شد وقتی شهید شد...

   =با این که پاسدار بود بیشتر لباس خاکی می‌پوشید. یک روز می خواستیم از پادگان خارج شویم، وقتی  دژبان لباس خاکی ابراهیم را دید جلوی مان را گرفت. جلو آمد و رو به ابراهیم گفت: «برادر!‌ شما سربازید نمی شه از پادگان خارج بشین.» بی آنکه حرفی بزند خواست از ماشین پیاده شود. گفتم:‌ «برادر! ایشون رسمی هستند لباس خاکی پوشیدن.»

 رو به من کرد و گفت: «بنده خدا حرف گزافی نزد. من سربازم، سرباز حضرت ولی عصر (عج).»

=نبودنش در جنگ، کامش را تلخ می کرد. غصه دار می شد وقتی می دید نتوانسته در هشت سال کارزار میان حق و باطل شرکت داشته باشد. با این حال بی کار ننشست. شبانه روزش را صرف فعالیت‌های اجتماعی و اعمال نیک می کرد. در چندین‌ جا مشغول فعالیت بود: کنگره سرداران شهید آذربایجان، تیپ، پادگان آموزش 08و...  

=هدفش شهادت بود و دل کندن از دنیا. طولی نکشید که وسیله رسیدن به هدفش را پیدا کرد. تفحص. تنها روزنه ای که ابراهیم می توانست با آن اوج بگیرد و در آسمان‌ها پرواز کند. انگار دری رو به رویش باز شده بود از درهای بهشت. حالا می شد خلأ حضورش در جبهه را پر کند.

=از آنجایی که با بچه های تفحص ارتباط نزدیکی داشتم مدام می خواست شرایط حضورش را فراهم کنم. قرار شد با آن‌ها صحبت کنم به این شرط که فعلاً‌ از رفتن حرفی نزند. طاقت نیاورد. خودش دست به کار شد و رفتنش را جور کرد.

 

=صبح روزی که رفت توی راهرو دیدمش. با چه شتابی کفش هایش را واکس می زد. داشتم برای گرفتن نتایج امتحاناتم می رفتم. پرسیدم:‌ «امروز عازمی؟»‌گفت:‌ «بله.» از جا بلند شد، بغلم کرد و بوسید. خداحافظی کردم و رفتم. همان آخرین خداحافظی مان شد. حالا که یادم می افتد با خودم می گویم من برای گرفتن نتایج امتحانات می‌رفتم و ابراهیم برای پس دادن امتحانی به مراتب سخت‌تر. امتحانی که سربلند از آن بیرون آمد. با نمره بیست...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حسن حسین پور

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۴:۳۴ ب.ظ

تولد: قزوین – 20/2/1361

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: امامزاده حسین قزوین

=از اولش هم برای ما نبود. انتخاب شده بود. انگار که امانتی بود دست ما. پنج شش ماهه بود. داشتم شیرش می دادم که خوابم برد. توی خواب دوتا سید بزرگوار را دیدم که به سمتم آمدند. یک قرآن دادند و گفتند این را بگیر تا حافظ کودکت باشد تا به موقعش.

=با برادرش یک مدرسه می رفتند. پول تو جیبی هر روزشان را می دادم تا توی مدرسه چیزی بخورند. یک روز، برادرش زودتر از مدرسه آمد. دل نگران شدم. دم در خانه ایستاده بودم که پیدایش شد. سبزی آشی زیر بغل، می ریخت و می آمد. وقتی به من رسید گفت: «پول تو جیبی‌ام رو نخوردم. رفتم سبزی گرفتم با هم آش بخوریم.»

=خانه مان تا مسجد دو تا میدان فاصله داشت. پیاده می رفت و می آمد. زمستان و تابستان هم نداشت. مقید به نماز جماعت بود.

=خانواده مان به لطف خدا تمکن مالی خوبی دارند. به راحتی می توانست برای خودش کار و باری دست و پا کند. این کار را نکرد. یک روز آمد و گفت علاقه به سپاه دارم. وقتی آزمون داد، هم تکاوری قبول شد هم دانشگاه امام حسین علیه السلام. گفت: «من دنبال کار پشت میزی نیستم باید برم تکاوری.»

=سال خمسی مان که می رسید. قلم و کاغذش را برمی داشت. می رفت طبقه چهارم خانه دور از شلوغی و سر و صدا شروع می کرد به حساب و کتاب کردن. اجناس خانه را می نوشت. خمسشان را در می آورد. بعد هم می برد دفتر مرجع پرداخت می کرد. توی زندگی خودش هم که وارد شد حواسش به پرداخت خمس جمع بود.

=خودش را خادم شهدا می دانست. نه که روی زبانش باشد. در عمل خادم بود. یادم نمی رود که چقدر برای زنده کردن نام چهار شهید روستایمان زحمت کشید. با وجودی که بعضی از این شهیدان خانواده داشتند و به طور طبیعی باید پیگیر این مسائل می بودند؛ اما حسن به این چیزها فکر نمی کرد. هدفش چیز دیگری بود. کلی به این در و آن در زد تا توانست عکس هایشان را جمع کند. بعد هم با هزینه خودش داد از عکس شهدا تابلویی درست کردند، گذاشت توی مسجد روستا.

 

=نظراتش را رک و پوست کنده می گفت. حرف انقلاب و نظام که می شد با کسی رو در بایستی نداشت. اگر اعتراض کسی را می دید روشنگری می کرد و می گفت: «زحمت زیادی برای انقلاب کشیده شده، اگه یه مسئولی کارش رو درست انجام نمی ده، نباید پای انقلاب گذاشت.»

توی بحث های سیاسی صاحب نظر بود. وقتی حرف از رهبری می شد داغ می کرد. ولایت فقیه خط قرمز بود برایش. تاب نمی آورد کسی بخواهد ناروا چیزی در مورد امامش بگوید. هیچ وقت نشد بگوید آقای خامنه‌ای. همیشه ورد لبش امام خامنه‌ای بود.

سخنرانی آقا که پخش می شد انگار حکومت نظامی باشد. همه خانه را ساکت می کرد. میخکوب می نشست جلوی تلویزیون.

=اهل کتاب بود. بعد از پر کشیدنش همین کتابها برایمان یادگار مانده. هم خودش می خواند هم برای دیگران می خرید. هر جا که می رفت اگر می خواست برای کسی هدیه بگیرد، این هدیه یا کتاب بود یا نرم افزار. زمانی که نامزد کردم رفته بود قم. وقتی برگشت برایم چند تا کتاب تازه چاپ خریده بود. کتاب هایی در مورد ازدواج و تربیت فرزند.

=حساسیت عجیبی داشت به حلال و حرام بودن چیزی که می خورد. کلی سؤال می کرد که مثلاً فلان میوه یا غذا از کجا آمده؟ کی آورده؟ اگر می فهمید از طرف کسی است که مالش شبهه ناک است نمی خورد. ما را هم نمی گذاشت بخوریم.

=اول وقت نماز صبحش را می خواند. نمی خوابید. شروع می کرد به قرآن خواندن. اول سوره یاسین و بعد هم سوره واقعه. قرآنش که تمام می شد، تازه نوبت زیارت عاشورا بود. به ما هم بیداری بین الطلوعین را سفارش می کرد و می گفت: «تازه این موقع روزی ها تقسیم می شه هرکی بخوابه روزی اون روزش رو از دست داده...»

=مدل موهایش، سبک و رنگ لباس هایش ساده ساده بود. حتی شبی که خواستگاری رفت همان لباس های همیشگی اش را اتو کرد و پوشید. خیلی تمیز و زیبا. می‌گفت: «اگه کسی منو بخواد باید همین طوری بخواد.» شب عروسی اش هم که شد زیر بار کراوات زدن نرفت. ساده و بی آلایش نشست روی تخت دامادی...

=رفته بودند زاهدان برای شناسایی.  همرزمانش چند دقیقه فیلم از حسن گرفته اند. هنوز هم کلیپش را داریم. دوربین که به حسن می رسد می گوید: «بگذار همه بدانند سربازان خمینی هنوز زنده اند. نمرده اند

آنان که مانده اند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند. ما نیز ادامه دهنده راه شهدا خواهیم بود.»

ما نیز ادامه دهنده راه شهدا خواهیم بود؟

=دلش را با عشق امام شهیدان، حسین(ع) پیوند داده بود. توی محرم و مجالس عزای سید الشهدا طوری به سینه اش می کوبید که می گفتیم الان است جناق سینه اش بشکند. عاشق بود. مزد عشق بازی اش را هم تمام و کمال گرفت.

=جنازه اش که آمد. تیر درست خورده بود به همان جایی که محکم می کوبید. سند عشقبازی اش امضا شد، با خونش...

=سنگ کلیه ای که با سنگ شکن درمان کرد بود دوباره سراغش آمد. درست پیش از رفتنش به منطقه. گفتیم: «نمی خواد بری، همین بهونه خوبیه برای نرفتن.» ناراحت شد و گفت: «چی می‌گین. خیلیا اونجا دست و پاشون رو دادن، حالا من سنگ کلیه‌م رو بهونه کنم.» رفت دنبال دوا و درمان.

= یک ساعت و نیم مانده بود تا شهادتش. مادرم با گوشی همراهش تماس گرفت. سفارش کرده بود که مواظب خودت باش. با شعر ترکی گفته بود: من حسینم نه غمیم یاوریم آلاّه دی منی- من حسینم چه غم دارم که خدا یاور من است-. بعد هم خنده‌ای کرده و گفته بود: «من پنج شنبه میام.»

راست می گفت. آمد اما با سینه ای خونین...

=وقت دفنش پدرم رفت توی قبر. گفت: «خودم باید بذارمش توی قبر.» صحنه عجیبی بود. یاد روزهایی افتادم که مأموریت می‌رفت. همیشه پیش از رفتنش دست و پای پدر و مادر را می بوسید. حالا بابا انگار  می‌خواست تلافی کند. وقتی جنازه را توی قبر گذاشت از میان کفن پاهای حسن را بوسید.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید آیت صدیقی نژاد

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۴:۳۳ ب.ظ

 

تولد: روستای تل دراز- لوداب- یاسوج- 1/1/136

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: گلزار شهدای یاسوج

 

= اولین بار آیت را توی مسجد دیدم. شاید حدود هفت هشت سال پیش. تازه از روستا آمده بود شهر. یک بچه دهاتی اما با صفای باطن که روح لطیفش مثل ما شهری ها آلوده دنیا و دوست داشتنی هایش نشده بود و نشد که اگر شده بود حالا آیت روشن خداوند نبود برای رسیدن به درجه کمال انسانیت.

 

= توی دلش سر تا سر نور خدا بود این آیت. سلام و احوال پرسی کردنش، تواضعش، صمیمیت و صفای باطنش؛ همه نشان می داد که اسمش را درست گذاشته اند؛ آیت. آیت خدا بود...

=بچه زرنگی بود. تابستان که می شد برای کمک به خرجی خانه، می آمد شهر کار می کرد. نمی گذاشت همه بار گرداندن یک زندگی عیال مند تنها و تنها بر دوش پدرش باشد. خودش را به هر کاری هم می زد. .یکی دو ماهی توی آبمیوه فروشی کار کرد. وقتی هم که خواست بیرون بیاید من را برد جای خودش. آنقدر خوب بود که صاحب مغازه می گفت: « اگه آیت تأییدت میکنه بیا.» آیت را خیلی قبول داشت.

 

= بعد از آبمیوه فروشی رفته بود توی این فکر که کنار خیابان بساط شربت فروشی پهن کند. شاید همان موقع به فکر شربت شهادت بود. این ماجرا گذاشت تا اینکه یک روز فهمیدم رفته برای استخدام سپاه. قیافه اش توی لباس سپاه دیدنی بود. با همان صفای همیشگی؛ تازه حالا معنوی تر هم شده بود. دلیل رفتنش را که پرسیدم یکی اش فضای معنوی آنجا بود و دیگری هم عشق به شهادت.

= اول بود. همیشه. توی برنامه های مسجد، دربرپایی خیمه محرم، در روضه ها و سینه زنی ها، در پذیرایی از عزاداران امام حسین(ع)، در مناجات و راز و نیاز با خدا. انگار همه‌ این سال ها داشت مقدمات سفرش را فراهم می کرد، مقدمات همنشینی با اولیا و صالحین و شهدا؛  و ما غافل بودیم...

=یک ماه قبل از شهادت دیدمش. میان جمعیتی که آمده بودند برای تشییع جنازه شهدای درگیری های غرب کشور. پرسیدم: «رفتی منطقه؟» جواب داد: «بله.» گفتم: «پس کی شهید می شی؟» گفت: «هر وقت خدا توفیق بده، ما که لیاقت نداریم.»

 یک ماه شده و نشده بارش را بست و رفت. چقدر زود لایق شد و راه بلد آسمان ها...

 

=پانزده ساله بودم که به عقد آیت در آمدم. گرمی در کنار او بودن را هنوز به دو سال نرسانده بودم که پر کشید. پیش از رفتنش چیزی از شهید و شهادت نمی دانستم. حالا با شهادت آیت تازه معنای حقیقی شهادت را فهمیدم. وقتی که این همه اظهار اردات و اخلاص مردم را نسبت به شهدا می بینم افتخار می کنم که در این سن کم، همسر شهیدی شدم که مایه‌ افتخار ملت است.

 =توی عالم خودم دلم می خواست نامزدم را با تیپ و قیافه ای که دوست داشتم ببینم با لباس مدل دار و کفش آنچنانی. با خندیدن و راه رفتنی که دلم می خواست. این را به خودش هم می گفتم. اما آیت مرد این حرفها نبود. نه که حرف هایم را ندید بگیرد. در عین اینکه احترام می کرد و دوستم داشت، حاضر نشد دنبال لباسی باشد که با آن بر دیگران فخر بورزد یا رفتاری کند که جلوه نمایی داشته باشد. ساده بود و بی آلایش. با همین سادگی اش، مایه فخر و مباهاتم شد؛ وقتی شهید شد...

 

=آیت هر چه دارد از مسجد دارد و از نشست و برخاست های با اهل خدا و مؤمنین. توی همین مسجد بود که خودش را ساخت و معرفت و معنویتش را رشد و تعالی داد. به‌واسطه همین مسجد هم بود که زمینه ورودش به سپاه فراهم شد. سفارشی هم که به ما داشت حضور مداوم و مستمر در مسجد بود. امام را ندیده بود ولی انگار حرف امام در جانش نشسته بود که مساجد سنگر است، سنگرها را پر کنید. از سنگر مسجد خودش را رساند به سنگری که جایگاه پروازش شد به‌سوی عرش الهی...

=همیشه درباره حفظ حجاب و رعایت آن به من سفارش می کرد. حالا هم که رفته، من از همه هم سن و سالانم می خواهم تا بیش از هرچیزی به فکر حجاب خودشان باشند همان چیزی که آیت می خواست، همان چیزی که وصیت شهدای جنگ تحمیلی بود.

=راه شهیدان را باید ادامه داد. راه پر خیر و سعادتی که انتهایش رسیدن به رضایت ابدی خداوند است. با رفتن آیت برادارانم را تشویق می کنم که راه او را ادامه بدهند. من هم تا وقتی زنده هستم سرباز کوچک ولایتم و پاسدار دستاوردهای نظام اسلامی.

=به زندگی این فرشته های زمینی که نگاه می کنی می بینی همه شان اهل دقت هستند و حواس جمع. به اینکه مبادا دینی بر گردنشان باشد و همان مانع پرواز و وبال بشود برایشان. یکی از سربازان تحت تعلیم آیت می گوید: «داشت ناهارمون رو تقسیم می کرد. با دقت مراقب بود که کم و زیاد نریزه. آخرین نفر نوبت من شد. غذایی که بهم رسید از بقیه کمتر بود. اومد طرفم. صورتم رو بوسید و از اینکه غذای کمتری بهم رسیده بود حلالیت خواست.»

=مگر نه که شهید همت رمز رسیدن به خدا را در این می داند که هر چه می کنیم برای خدا باشد. آیت همین گونه بود که از ما دنیایی‌ها سوا شد و به جمع همت ها پیوست. رضایت خدا را در هیچ کاری فراموش نکرد، توکل برخدا را هم.

=چند خط وصیتنامه از او به یادگار مانده. با خواندن این چند خط هم می توان عشق و علاقه اش به اسلام و انقلاب را فهمید هم عطشی را که برای تداوم راه شهیدان دارد. توی صفحه اولین روز تقویم سال 1385 نوشته:«... خداوند متعال را شکر گذارم که من را به عنوان یک پاسدار برای خدمت به این نظام و انقلاب اسلامی قبول کرده تا راه شهیدانی همچون باکری ها، باقری ها، همت ها و خرازی ها و متوسلیان ها را ادامه بدهم از خداوند منان می خواهم من را در این راه موفق و پیروز گرداند.»

خوشا به حالش که موفق شد.

=روز تشییع پیکر پاکش فراموش نشدنی است. ای کاش رسانه های ما کمی مهربان تر بودند با این شهدای جدید و به رخ عالم می کشیدند آنچه را که در این تشییع جنازه اتفاق افتاد. چیزی که با مقیاس های مادی دنیازدگان، باورش سخت است. اینکه پیکر شوهرت توی تابوت لابه لای جمعیت در حال دست به دست شدن باشد و تو به جای لباس عزا رخت عروسی را بر تن کرده باشی. چقدر فهمیده است این شیرزن. کم نیست. با آیت زندگی کرده. آیت صدیقی نژاد. شیر مردی که همسرش را هم شیر بار آورده. مردان ما، زنان ما، هنوز همان مردان و زنان دهه های اول انقلابند، که حتی مستحکم تر و با ثبات تر از گذشته مسیر نورانی انقلاب را می پیمایند. کور خوانده اسرائیل، کور خوانده امریکا. تا خون آیت و آیت ها جاریست و تا شیر زنانی چون همسر آیت هستند این نظام فرو پاشیدنی نیست.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید امیرحسام ذوالعلی

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۴:۳۰ ب.ظ

تولد:تهران- 1/10/1365

شهادت: توسط منافقین و فتنه گران- تهران- 10/10/1388

مزار: بهشت زهرا(س)

 

=از بچگی اش قوی بود. وقتی به دنیا آمد پرستار بیمارستان توی یک ظرف، گل پسرم را آورد. دستش را محکم گرفته بود به ظرف. همه تعجب کرده بودند. یکبار هم از پشت بام پرت شد پایین؛ اما به قدری تسلط داشت که با پایش به زمین رسید و آسیبی ندید.

=یاد ندارم برای نماز خواندن به او تذکر بدهم یا مثلا گفته باشم پسرم نمازت را بخوان. وظیفه خودش می‌دانست و با شور و اشتیاق تکالیف دینی را انجام می داد. هر چند که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود.

=کلاس دوم دبستان بود. ماه رمضان که شروع شد از من خواست برای سحر بیدارش کنم. خیلی ذوق روزه گرفتن داشت. به چهره معصومش که نگاه کردم دلم نیامد صدایش کنم. هنوز برای روزه گرفتن خیلی کوچک بود. وقتی دید بیدارش نکردم بدون سحری روزه گرفت. چند روز به همین ترتیب گذشت. مجبور شدم بیدارش کنم.

=گاهی اوقات به من می‌گفت «مامان،می‌گن بهشت زیر پای مادرانه، می‌شه زیر پاتون رو ببینم؟» با همین ترفند شروع می‌کرد به بوسیدن پاهایم.

 

=از کلاس اول راهنمایی، بالای همه برگه‌هایش می‌نوشت «بسم رب الشهداء و الصدیقین». حتی روی جزوه‌های مدرسه و دانشگاهش. یک بار هم نوشتن این عبارت را، فراموش نکرده. عاشق شهادت بود...

=یک روز به من گفت: «خدا کنه مثل حضرت علی‌اکبر (ع) شهید شم» وقتی به او اعتراض ‌کردم، ‌گفت «بابا! خودتون رفتید جبهه حالا که نوبت ما شده می‌گین این حرف‌ها رو نزنم؛ شما باید برای ما آروزی شهادت کنین.»

=خودش را وقف اهل بیت کرده بود. نزدیک محرم که می شد دیگر در خانه پیدایش نمی کردی. اگر کاری داشتی باید سراغش را در هیئت عزاداری می گرفتی. کار راه انداز هیئت امام حسین بود. از مشکی پوش کردن در و دیوار هیئت گرفته تا آماده کردن داخل مجلس عزاداری؛ هر کاری که از دستش بر می آمد انجام می‌داد. از بچه های هیئت که درباره اش می پرسیم می گویند یک تنه کارهایی می کرد که ما چهار پنج نفر با هم، از پس آن کارها برنمی‌آمدیم.

=از نیروهای حفاظت هواپیمایی سپاه توی فرودگاه امام خمینی(ره) بود. مدتی که گذشت به تکاپو افتاد از آنجا انتقالی بگیرد برای فرودگاه مهرآباد. بیشتر از هفت ماه به این در و آن در زد. موفق نشد. آمد و موضوع را با من مطرح کرد و گفت: «بابا، پوشش و حجاب مسافرایی که به فرودگاه رفت و آمد دارن مناسب نیست. این جوری به گناه می افتم.» دلیلش را که شنیدم خودم پیگیر شدم.

 روزی که می خواست خودش را به مهرآباد معرفی کند شهید شد...

 

= اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. یک بار با دو نفر از دوستانش سوار موتور بودند که می بینند یک پسر جوان برای چند تا دختر ایجاد مزاحمت کرده. از موتور پیاده شده و رفته بود برای تذکر به پسر مزاحم. کار به درگیری می کشد و تا دوستانش می آیند، طرف یک مشت به صورت حسام می زند و پا می گذارد به فرار. نگذاشته بود کسی دنبال پسر جوان برود. برایش مهم بود که از گناهی جلو گیری کرده. حالا یک مشت هم در راه خدا بخورد مهم نیست.

 

=انرژی زیادی داشت. یک جا بند نمی شد. با وجود مشغله کاری، هیچ وقت برای بسیج و مسجد کم‌ نگذاشت.

=پرسیدم: «چه طوری فرصت می‌کنی به همه این کارها برسی؟». می‌گفت: «نیت که برای قرب به خدا باشه، آدم احساس خستگی نمی‌کنه که هیچ، تازه وقت هم برکت پیدا می‌کنه. بعدشم اگه کار عاشقونه برای خدا باشه، تأثیر‌گذار می‌شه».

=سر و وضعش همیشه مرتب بود، لباس هایش هم معطر. چند جور عطر داشت. برای هر جا عطر خاص خودش را می زد. نماز که می رفت یک جور عطر می زد، برای مهمانی رفتن جور دیگر.

 

بعد از ظهر عاشورای 88، وقتی شنید به عزاداران ابا عبدالله بی احترامی شده، بغض گلویش را گرفت. زد زیر گریه. دلداری اش دادم. گفتم: «عزیزم. درسته که این غصه بزرگیه ولی ما این جور چیزا رو  زمان بنی‌صدر و منافقین هم دیدیم. این شگرد دشمنای نظامه، اون زمان هم مثل امروز یک عده فتنه‌گر می خواستن به انقلاب ضربه بزنن.» با چشمهای اشک آلود نگاهی به من انداخت و با بغضی که توی گلو داشت گفت «بابا؛ من از  اینکه این طور به امام حسین (ع)، امام خمینی (ره) و حضرت آقا بی‌حرمتی شده، قلبم آتیش گرفته. نمی‌تونم باور کنم که ما باشیم و یک عده‌ جرأت کنن این جوری به مقدسات توهین کنن.»

 =سه روز مانده به شهادتش آمد و از من خواست برایش دعا کنم. خوب مادر همیشه برای بچه هایش دست دعا بلند می کند. همین را هم به امیر حسام گفتم؛ اما این بار دعای مخصوص می خواست. گفتم: «دعا می‌کنم عاقبت بخیر شی.» انگار که دنبال دعای دیگری از زبان من بود، گفت: «مادر دعا کن شهید شم.»

=خودش که آماده شده بود برای پرواز. پیش از رفتنش آرام آرام ما را هم آماده می کرد. رفته بود روی یک بنر عکس شهدای جنگ را چاپ کرده بود. لابه لای عکس ها یک جای خالی گذاشته بود و می گفت: «این جای خالی برای منه.»

=توی راهپیمایی نهم دی که مردم دوباره حماسه آفریدند و ارادتشان به سیدالشهداء را به رخ جهانیان کشیدند امیرحسام هم شرکت کرد. کفن پوشیده بود. انگار که روی زمین نباشد. وقتی برگشت دوستانش می گفتند: «حاج خانوم حسام رو جزء شهدا حساب کن.»

نور بالا می زد...

 

=فردای آن روز رفت دانشگاه. ساعت دومی که کلاس داشت با فراخوان بسیج از دانشگاه زده بود بیرون. خودش را رساند به محل تجمع منافقین. شناسایی‌اش کرده بودند شاید. با یک تصادف ساختگی زیرش گرفتند.

=برده بودندش بیمارستان. سه بار رفته بود توی کما و به هوش آمده بود. دکترش می گفت هر بار که به هوش آمده یا حسین گفته و یا زهرا. شرایطش طوری بود که امید به زنده بودنش داشتیم. اما خدا امیر حسام را گلچین کرد و برای خودش برد.

خوشا به حالش که آخرین زمزمه لبهای همیشه خندانش نام حسین بود...

 

=وقتی جنازه‌اش را آوردند و خواستند نماز بخوانند برای آخرین بار رفتم تا در آغوش بگیرمش. نوازشش کردم. کیسه پلاستیکی دور بدنش کشیده بودند. طوری مجروح شده بود که هنوز بدنش خونریزی داشت. وقتی توی قبر گذاشتندش پارچه کفن را کنار زدند. تازه آنجا بود که صورتش را دیدم. بالای پیشانی اش زخم برداشته بود. هنوز هم روی صورتش لبخند داشت. این بار اما به شهادت می خندید.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید حسین آخربین

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۱۰ ق.ظ

تولد: اردبیل- 25/10/1366

شهادت: انفجار مین-  ارتفاعات کلاشین منطقه سر برد اشنویه- 20/5/1390

مزار: گلزار شهدای اردبیل

 

=علاقه به اهل بیت از کودکی در وجودش ریشه دوانده بود. خادمی می کرد در مجلس عزای اهل بیت. می‌گفت: «می خوام خادم عزادارای امام حسین باشم.»

=اهل روزه مستحبی بود. بعضی اعیاد مذهبی را روزه می گرفت. روزهای شهادت را هم. شاید سِرِّ اینکه ماه مبارک رمضان آسمانی شد همین بود. آخرِ زندگی حسین آخر بین را ببینید. با دهان روزه فدایی معبودش شد.

=هر چه می گذشت تواضعش بیشتر می شد. شبیه درختی که بارورتر می شود و شاخه هایش افتاده‌تر. ندیدم کسی را نصیحت کند. رفتارش بهترین زبان بود، بهترین زبان نصیحت گر.

 =شانزده سالش بود که سفر معنوی حج نصیبم شد. پیش از رفتن گفتم: «حسین جان زن عمو، چی می‌خوای برات سوغات بیارم؟» نگاهم کرد و جواب داد: «هیچی، فقط برام دو رکعت نماز بخونید و دعا کنید عاقبت به‌خیر شم.»

عاقبت به‌خیر شد...

 

=درسش که تمام شد، مشورت گرفت و رفت برای آزمون دانشگاه امام حسین (ع). هم آزمون را قبول شد هم مصاحبه، پزشکی و تحقیقات را. توی دوران تحصیلی اش همیشه یکی از برترین ها بود. تشویقی های زیادی هم گرفت. شاهکار همه این تشویقی ها، تشویقی بود که از دستان مبارک حضرت آقا دریافت کرد.

 

=سه سالی می شد که سرپرستی یک دختر یتیم را برعهده داشت. پنهانی پنهانی. نگذاشته بود اجر و ثواب کارش کم شود. کسی از این قضیه بو نبرد تا شهادتش. تازه قصد داشته پس از بازگشت از منطقه، سرپرستی یک یتیم دیگر را هم بپذیرد که شهید شد.

=هر سال شبهای احیاء، توی مصلای اردبیل سقایی می کرد. نذری بود بین خودش و امام مظلومش علی (ع). هفته پیش از شهادتش مرخصی داشت. لغوش کرد توی منطقه ماند تا بتواند شب‌های احیا بیاید. عمرش کفاف نداد.

 سقایی که یک عمر عزاداران امیرالمومنین را سیراب کرد، با شربت گوارای شهادت سیراب شد.

 

=وقتی حرف ازدواجش شد تماس گرفت و گفت: «من برای انتخاب همسر آینده‌ام شرطایی دارم که باید روز خواستگاری گفته بشه.» پرسیدیم: «خب حالا این شرطا چی هست؟» جواب داد: «مهریه به نیت 14 معصوم 14تا سکه باشه، طرفی که انتخاب می کنید با حجاب باشه و اهل نماز. والسلام.»

=بد حجابی های درون جامعه را که می دید غصه می خورد. راضی نبود از این وضع. می گفت: «با این طرز پوشش ارزش و اعتبار زن توی جامعه پایین می یاد.»

 

=خواستگاری‌ام که آمد قبولش کردم. درست است که سن کمی داشت؛ اما معلوم بود دلش، اخلاقش و  ایمانش طوری است که می شود در کنارش سعادتمند شد. سعادتمند دنیا شد و آخرت.

=وقتی پرسیدم: «برای چی وارد سپاه شدین؟» گفت: «من سپاه رو خیلی دوست دارم. اینجاست که می‌تونم به رهبرم خدمت کنم.»

خدمت به نظام و انقلاب را وظیفه می دانست برای خودش. سر همین وظیفه شناسی‌اش بود که بارها مرا سفارش به صبر می کرد. به صبر بر نبودنش. به صبری که برای اعتلای نظام بود و انقلاب اسلامی. به صبری که پشتیبانش بود تا با خیال راحت خدمت کند.

=به حضورش در سپاه یک جور دیگری نگاه می کرد. خودش را یک خدمتگزار می دانست برای اسلام  و انقلاب. یک شب که مسئول شب گردان بود، آمد کنارم و گفت: «اگه می‌خوای توی وجودت احساس آرامش و سبکی کنی با خودت زمزمه کن؛ همه ما فقط به امام زمان خدمت می کنیم.»

امام زمانی بود. ارادت خاصی به آقا داشت. می گفت: «می خوام تا آخر عمرم جوری زندگی کنم که اول خدا بعد هم امام زمان ازم خوشنود باشن.»

 

=جهیزیه عروسش را که آوردند چقدر با سلیقه و منظم آنها را حمل می کرد. بی خبر از اینکه تا چند روز دیگر باید ساکن خانه آسمانی اش باشد. شاید هم می دانست...

 

=مگر نه اینکه گفته اند دوست باید طوری باشد که انسان را به یاد خدا بیاندازد. حسین آخر بین همین طور بود. صبر عجیبی داشت. همیشه با همین صبرش بود که قوت قلب می داد به ما. حالا که رفته همه افتخارمان این است که با چنین انسانی هم نشین بوده ایم.

=توکل بالایی داشت. می گفت: «اگه همیشه توی هر کاری به خدا توکل کنید، حتماً موفق می شین.»

 

=آخرین تصویری که از حسین توی ذهنم مانده تصویری است که قرآن کوچکش را دست گرفته بود و می‌خواند. خبرش که آمد سنگین و گران بود برایمان. یاد روزی افتادم که توی مراسم تحلیف دانشجویی با حضور حضرت آقا پیمان بستیم. چقدر زیبا به پیمانش عمل کرد.

=نه اینکه ازدواج نیمی از دین را کامل می کند، انگار فقط می خواست با ایمان کامل برود به ملاقات خدا. سال 89 عقد کرد و نیمه شعبان سال 90 عروسی. دهم ماه رمضان همین سال هم به شهادت رسید. بین عروسی تا شهادتش بیست و پنج روز هم فاصله نیفتاد.

یک ماه نشده هم لباس دامادی به تن کرد هم لباس شهادت.

=تازه قرآن خواندنش تمام شده بود که برای تأمین جاده رفتیم. منطقه مه غلیظی داشت.کار سخت شده بود. چند دقیقه از جدایی‌مان نگذشته بود که صدای انفجاری بلند شد. حسین رفته بود روی مین. رفتم بالای سرش. مجروح شده بود. خون زیادی ازش می رفت. خواستیم به بهداری منتقلش کنیم که توی راه پر کشید.

 

=وقتی شهید شد خیلی ها آمدند برای تسلای دل داغدیده مان. با خودم فکر کردم و گفتم حضرت زینب تسلیت گو نداشت که هیچ، با آن همه مصیبت و بلا مورد اهانت هم قرار گرفت؛ اما باز صبر پیشه کرد.

توی مصیبت حسین، از خدا طلب صبر کردم. خواستم ذره‌ای از صبر بی بی دو عالم زینب کبری را به من عنایت کند تا بتوانم داغش را تحمل کنم.

حسین من فدای امام حسین(ع)، فدای جوان رعنای ام لیلا،  علی اکبر. فدای امام زمان و تقدیم به اسلام و انقلاب.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید میثم مقبولی

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۰۷ ق.ظ

تولد:تهران- 23/9/1367

شهادت: توسط منافقین و فتنه گران-19/11/1388

مزار: بهشت زهرا(س)

=مادربزرگ، دوران سربازی میثم، میزبانش بود. زیاد عادت کرد به او. این بغض الانش اما، فقط از سر عادت به حضور میثم نیست، خودش می‌گوید:«با نوه‌های دیگه‌م فرق داشت، یک وقت می‌دیدم، رفته توی اتاق و در رو بسته، می‌‌گفتم خدایا چه کار می‌کنه؟! می‌رفتم، می‌دیدم نشسته به دعا و نماز.»

=دلش برای همه می‌‌سوخت.  می گفت دوستش برای دخترهای کم‌بضاعت، جهیزیه درست می‌کند. یکبار با دوستش رفته و کلی خرید کرده بودند. تا وسایل توی یخچال عروس را هم گرفته بودند.

=لحظه‌لحظه‌ زندگی اش برایمان خاطره است. صبرش،‌ آرام بودنش. میثم خیلی خوب با دیگران اخت می‌شد و انس می‌گرفت؛ با آنها که فقر مالی داشتند و دستشان کمی خالی بود، بیشتر البته.

=زمان بسیجی شدن را یادم نیست، شاید مثلاً از 12 سالگی‌اش، دیگر اغلب وقت‌ها، توی مسجد بود و پایگاه بسیج. همراه با پسرعموهایش می‌رفت. دیگر برای ما نبود، برای بسیج بود.

=از این همیشه بودنش توی مسجد و پایگاه، ناراحت نبودیم. جای بدی که نمی رفت. تغییر در رفتارش را به خوبی می دیدم. با هم‌سن و سال‌هایش فرق می‌کرد. خیلی‌ها را تشویق به حضور در بسیج کرد و حالا خیلی از دوستانش که به ما سر می‌زنند، می‌گویند به تشویق میثم وارد بسیج شده‌اند و اگر به جایی رسیده‌اند، مدیون او هستند.

=پسر فهمیده ای بود. موقعیت کاری مرا درک می‌کرد. با بود و نبودم می‌ساخت. هیچ‌وقت نشد تحمیل کند که مثلاً باید فلان چیز را برای من بخری.

=یک زمانی وضعیت کاری من طوری شد که باید به منطقه‌ای پایین‌تر می‌رفتیم. با میثم مشورت کردم. گفت: «من پشت مانتیور هستم، ولی از اینجا حواسم به شماست. نمی‌خوام این موی سیاه، سفید بشه.» به مادرش گفت: «اثاث‌ها رو جمع کن بریم. حرف ما فقط یکیه  و اونم حرف باباست.»

 

=از این که با حجاب باشم خوشحال می شد. وقتی می دید آن طوری که باید در قید حجاب نیستم به هر وسیله ای که شده تلاش می کرد اهمیتش را برایم جا بیاندازد. نشد بد اخلاقی کند یا برخورد بدی داشته باشد. با مهربانی می گفت: «خواهر! اگه قول بدی حجابت رو کامل کنی هر هفته برات یه روسری می خرم.»

حجاب و پوشش الانم را مدیون میثم هستم. مدیون تشویق ها و دلسوزی های برادرانه اش.

=پای رایانه اش که می نشست، قرآن می‌خواند. صوت تلاوت های زیادی را روی سیستمش گذاشته بود. هم کار می‌کرد، هم قرآن گوش می‌داد. به من هم سفارش می‌کرد و می‌گفت: «قرآن خوندنت رو ترک نکن؛ قرآن اگه از خونه ای بره، نور رفته.»


=بعد از تمام شدن سربازی‌اش بود. یک شب دیدم خانواده، ناراحت هستند. علت را که جویا شدم، گفتند: «میثم باحرفاش اذیت می‌کنه، می‌گه می‌خوام شهید شم.» گفتم: «جدی نگیرید!»

 دیدم با ایما و اشاره و زیر لبی می‌گوید: «من نمی‌مونم، قراره شهید شم.»

 

=توی اغلب شلوغی‌های سال 88 بیرون بود. وقتی هم که می‌آمد، حرفی نمی‌زد. گاهی که غیرت انقلابی‌اش زیاد به جوش می‌آمد، از خانه می‌زد بیرون. تاب ماندن نداشت، تا نیمه‌های شب بیرون بود. یک بار دیدم نشستن و برخاستن، برایش سخت شده است. پرس‌وجو که می‌کردم حرفی نمی‌زد. بعدها اتفاقی دیدم که باتوم خورده و پایش کبود شده. یک بار هم زنی با چاقو خواسته به پهلویش بزند که با زیرکی چاقو را گرفته بود.


=نمی‌شد بگوییم که نرود، ناراحت می‌شد. حرف از شهید شدنش می‌زد این آخری‌ها. اصلاً خبر داشت که قرار است آسمانی شود و برود. بعدازظهر بود. می‌خواست برود بسیج. وضو گرفت. گفتم: «هنوز تا مغرب خیلی مونده...» گفت: «فکر می‌کنید برای نماز وضو می‌گیرم؟! این وضوی شهادته.»

 

=صبح بود و خانه تنها بودم. مادرش زنگ زد که میثم را گرفته‌اند. قضیه برایم خیلی مهم نبود. آن وقت هم ما نمی‌دانستیم مسئول اطلاعات عملیات پایگاه است، بعد از شهادتش فهمیدیم. بعد که مجدداً زنگ زدند مغازه و دیدم برادرم هم سر کار نرفته، شک من جدی شد. اول گفتند بیمارستان است و بعد فهمیدیم در پزشک قانونی کهریزک باید دنبالش باشیم...

=میثم مشغول گشت بود. نیمه‌های شب در یکی از کوچه‌های فرعی، یک مزدا3 با سرعت بالای 100 کیلومتر که در خیابان فرعی خیلی عجیب به نظر می‌رسد به میثم می‌زند...

=در حال گریه و ناراحتی بودم در پزشکی قانونی. خانمی آمد دنبالم، نسبت من و میثم را پرسید. گفتم پدرش هستم. من را برد داخل اتاقی که برای اهدای اعضای بدن بود. به اصطلاح خودش مقدمه‌چینی کرد، اما من از اولش هم راضی بودم. می‌دانستم چه می‌خواهد. گفت ما دریچه قلب و استخوان دستش را می‌خواهیم. من مشکلی نداشتم، به مادرش زنگ زدم، او هم راضی بود. هر دو می‌دانستیم که میثم خودش چنین چیزی را می‌خواهد و دوست دارد.

هم در زنده بودنش خدمت کرد و هم بعد از رفتنش.

=از شهادتش ناراحت نیستم، با این که تنها پسرم بود. اصلاً آمادگی‌اش را داشتم! حالا نه اینکه نحوه شهادتش اینطور باشد، ولی خوابش را دیده بودم. توی خواب به من گفتند که یک بچه بیشتر نداری؛ فقط یک دختر. خواب را حتی به مادرش نگفتم.

حالا وقتی این اتفاقات را کنار هم می‌گذارم، می‌بینم همه چیز روال عادی خودش را داشته، خدا کار خودش را کرده، من هم شکرش را می‌کنم.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمّد مهدوی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۰۵ ق.ظ

تولد: شیراز-17/11/1366

شهادت: انفجارحسینیه سیدالشهداء کانون رهپویان وصال شیراز- 24/1/1387

مزار: گلزار شهدای شیراز

 

=از دانشگاه آمد. هنوز خستگی در نیاورده، گفت: «می خوام انصراف بدم، برم دنبال طلبگی. خیلی وضعِ دانشگاه بده. محیطش آزارم می ده.» پدرش که فهمید، مخالفت کرد و گفت: «همه‌ بچه مذهبیا که نباید طلبه بشن. تو با درس خوندنت هم می‌تونی به مملکت خدمت کنی.» حسابی رفت توی فکر. فردای همان روز دوباره آمد و گفت: «استخاره گرفتم، بد اومده. مامان! با خواص سنگ (یکی از دروس رشته مهندسی نفت) هم می‌شه به خدا رسید.»

 

=یک روز گفت: «می‌خوای شبا برای نماز شب بیدارت کنم؟» گفتم: «چی بهتر از این.» از آن به بعد، هر نیمه شب تماس می گرفت و بیدارم می کرد. آرام هم حرف می زد. شاید می ترسید مزاحم خواب خانواده‌اش بشود. چند شب کارش شده بود؛ اما برای اینکه به دلم نخورد گفت: «حالا دیگه نوبت توهه. باید تماس بگیری و منو بیدار کنی.»


=توی عالم دوستی و رفاقت، یک موقع با هم بحثمان می شد. نظرات هم دیگر را قبول نمی کردیم. محمد به راحتی کوتاه نمی آمد؛ اما هیچ وقت از دایره اخلاق اسلامی خارج نمی‌شد. نه توهین می کرد نه دفاع بیخود. سعی هم نمی کرد که به زور، حرف خودش را به کرسی بنشاند. فقط دنبال حق و حقیقت بود.

=داشتیم با هم در مورد یکی از علمای مورد علاقه اش صحبت می کردیم. شروع کردم به انتقاد از آن عالم. با خودم گفتم الان است که از کوره در برود. عصبانی که نشد هیچ، پرسید: «واقعاً همچین قضیه ای بوده؟ مطمئنی؟» گفتم: «آره.» سریع از کنارم بلند شد و رفت. پرسیدم: «کجا با این عجله؟» جواب داد: «می خوام برم تحقیق کنم و جواب انتقادت رو بیارم.»

توی اولین فرصت جواب انتقادم را پیدا کرد. قانع شدم...

 

 

=از بچگی اخلاق مردانه داشت، هیچ وقت با دخترها بازی نمی کرد. بزرگتر هم که شد این حیا توی وجودش بیشتر نمود کرد. طوری که حتی با اقوام نزدیک که نامحرم بودند، رابطه نداشت. همیشه می گفت: «حیا و تقوا مثل طنابه. اگه طناب ِحیا پاره بشه، تقوا هم از بین می ره.»

 


=اجتماعی و به جوش بود؛ اما تو هر مراسم عروسی شرکت نمی کرد. جایی که می دانست گناه است نمی رفت. می گفت: «هر آنچه دیده ببیند، دل کند یاد. اگه چشمم به نامحرم بیفته، ممکنه به گناه بیافتم.» خیلی با نفسش مبارزه می کرد.

 

=شیفته امام عصر بود. دوست داشت همه رفتار و کردارش با میزان امام، تطبیق داده شود. روی همین حساب می گفت: «هر کاری می خوام بکنم اول نگاه می کنم ببینم امام زمان (عج) از این کار راضیه؟ چه دردی از درد امام زمان (عج) دوا می شه؟». چقدر هم سفارش می کرد. می گفت: «اگه می بینید امام زمان (عج) از کاری ناراحت می شه، انجام ندید.»


=پشتکار زیادی داشت. همزمان توی سه دانشگاه درس می خواند. تازه تدریس خصوصی هم داشت. واحد شهدای کانون رهپویان را هم می چرخاند. معلوم نبود چه طور برنامه ریزی می کرد که به همه این کارها می‌رسید. با این جنب و جوش، دیدِ خیلی ها را نسبت به بچه حزب اللهی ها عوض کرد. کسانی بودند که بچه‌های مذهبی را آدمِ بی سوادی می دانستند؛ ولی وقتی دیدند که محمد در سه تا دانشگاه درس می‌خوانده و تدریس های خصوصی داشته، فهمیدند این جوری هم که آنها فکر می کنند، نیست.

 

 

 

 

 

=شب ها قبل از خواب محاسبه نفس داشت. می نشست به دو دو تا چهار تای کارهای روزانه اش. گاهی به خودش اعتراض می گرد. اگر به نتیجه می رسید که کاری خوب نیست دورش را خط قرمز می کشید.

 

 

=برای رفتن به اداره، هر روز صبح سرویس می آمد دنبالم. جای خالی زیاد داشت. چهار، پنج نفر بیشتر سوار نمی شدند. یکبار به محمد گفتم: «بابا جون، تو که هر روز می خوای بری دانشگاه، بیا با سرویس بریم. جا که هست، تا یه جایی می رسونیمت، از اونجا خودت برو دانشگاه.» جواب داد: «نه بابا، این ماشین مال بیت الماله، من سوار نمی شم.»

 

 

=صبح ها که برای نماز صبح صدایش می‌زدم، سریع بلند نمی‌شد. بعداً می‌فهمیدم که نماز شب و نماز صبح را خوانده و خوابیده. می گفتم: «خب مادر جون، به من بگو تا بیدارت نکنم دیگه، آخه این‌جوری اذیت می‌شی. می‌گفت: « این چیزا گفتن نداره که، اذیّت هم نمی‌شم.»

 

=اربعین سال آخر زندگی‌اش رفته بود جمکران. وقتی برگشت پاهایش تاول‌زده بود و جوراب‌هایش خونی شده بود. پرسیدم: «محمّد چه بلایی سر پاهات اومده؟ مگه کفشات اذیّت میکنه؟»  سرش را انداخت پایین و گفت: «نه».

بعدها فهمیدم از یک مسیر طولانی تا مسجد جمکران پیاده عزاداری کرده...

 

=عاشق امام حسن بود، می گفت: «هر چی دارم از امام حسن دارم، اگه خدا صد تا پسر هم بهم بده اسم همه‌شون رو میذارم حسن! وقتی مُردَم رو قبرم بنویسین: "فدایی امام حسن مجتبی"»

 

 

 

 

=چند روز پیش از انفجار کانون، با هم توی خیابان می رفتیم. گرم صحبت بودیم که یک ماشین مدل بالا از کنارمان رد شد. بی آنکه حرفی بزنم خیره شدم به ماشین. خیلی به چشمم زیبا و شیک آمد. محمد فهمید که مجذوب شدم. با یک حالت خاصی گفت: «چیه؟! سعی کن فقط نگاهت به آسمونا باشه نه به زمین...»

 

سه روز قبل از انفجار دیدمش. گفتم: ‌«محمد یادم بیار 5 روز دیگه یه کار خیلی مهم باهات دارم. جواب داد: «خوب الان بگو.»پرسیدم چطور مگه؟ گفت: «آخه دارم می رم مسافرت.» گفتم: «به سلامتی کجا؟ مشهد، یا نکنه داری می ری کربلا؟» نگاهی کرد و گفت:« اِی،تقریباً»

سه روز بعد توی انفجار حسینیه کانون، رفت کربلا...

 

=شب پیش از شهادتش گفت: «مامان! می خوام سرم رو حنا بذارم.» اعتراض کردم و گفتم: «موهات قرمز می‌شه، زشت می‌شی این کارو نکن.» جواب داد: «حالا من می ذارم اگه زشت شد شما نذارید.»

 هر چند عمرش به حنا گذاشتن کفاف نداد؛ اما وقتی پر کشید سرش از خون خضاب شد.

 

=روز آخر، تمام لباس هایش را آورد داد به من و گفت: «مامان اینا رو بده به فقرا، من دیگه لازمشون ندارم.»

رفت حمام. خدا می داند شاید غسل شهادت هم کرد. بعد با دوستش رفت بازار و یک دست پیراهن و شلوار و کفش نو خرید. با همان لباس ها، هم رفت کانون، هم به دیدار خدا...

 

بعد شهادت محمد، شاگردان خصوصی اش آمدند منزلمان. از وقت شناسی و تعهد کاری بالایش می گفتند. از اینکه حواسش جمع بوده تا وقتی را که می بایست صرف تدریس کند تمام و کمال باشد. می گفتند هفته‌ای یک ساعت و نیم با ما درس داشت. ساعت می گذاشت و دقیق یک ساعت و نیم درس می داد، بدون کم و کسر. بعد از آن هم یک ربع، نیم ساعت وقت می گذاشت و برایمان بحث های دینی و اخلاقی می‌گفت.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید مهدی رضایی فرد مقدم

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۰۳ ق.ظ

تولد: تهران- 22/5/1357 

 شهادت: ایرانشهر- میرجاوه- درگیری با اشرار- 11/4/1378

مزار: بهشت زهرا(س)

=وقتی به دنیا آمد، وضع مالی خوبی نداشتیم. با قدمهای کوچکش خیر و برکت به زندگی‌مان سرازیرشد. تحولی ایجاد کرد آمدنش. رفتنش هم همین طور.

=دو ساله بود. یک تاب برایش بسته بودیم گوشه حیاط خانه. تاب می خورد و با زبان کودکانه اش می خواند: خمینی ای امام خمینی ای امام.

 

=چهار پنج ساله بود. عادت داشت وقتی بعدازظهرها می خواست بخوابد، می آمد و روی دستم می خوابید. می‌گفت: «مادر! برام شعر شهید رو بخون.» اگر چشم هایم گرم می شد و خوابم می برد، بیدارم می‌کرد. می‌خواست شعر برایش بخوانم. من هم می خواندم:

                                         «پسرم آی پسرم، تو بودی تاج سرم، پسر مهربونم آقامهدی شهیدم...»

از شنیدن این شعر لذت می برد.

 

=هفت ساله بود که برادرش رفت جبهه. با دستخط کودکانه برای برادرش نامه می نوشت. هنوز آن نامه ها را نگه داشته‌ام. توی نامه هایش اول سلام و درود به امام می فرستاد و دعا می کرد برای رزمندگان اسلام. بعد هم از برادرش می خواست که دعا کند برایش. دعا کند تا او هم زود بزرگ شود و برود جبهه.

=یک بار که دایی و برادرش می خواستند اعزام شوند، ساک برادرش را انداخته بود روی کولش. پیشانی بند هم بسته بود. آن روز جلوتر از همه راه می رفت، امروز هم از ما جلوتر است.

 

=از سیزده چهارده سالگی اش می رفت بازدید مناطق جنگی. ایام عید که می شد ساکش را می بست. می‌گفتم: «مادر نمی شه نری؟ عیده، می خوایم بریم خونه فامیلا.»

تا وقتی خودم پای توی آن سرزمین مقدس نگذاشته بودم نمی دانستم چه جذبه ای است که هر سال او را می کشانده. حالا که آن مناطق را دیدم و فضای روحانی اش را درک کردم، می گویم بی دلیل نبوده که این قدر علاقه داشت به رفتن.

 

=کارهای خیر پنهانی زیاد داشت. از کمک به دیگران گرفته تا سرپرستی بچه های یتیم. این را بعد از شهادتش فهمیدم. یکی از دوستانش برایم گفت که سرپرستی دو تا بچه یتیم را بر عهده گرفته بود. پول‌هایی را که از ما می گرفت، جمع کرده بود و خرج یتیم ها می کرد.

=توی شهرکی که زندگی می کردیم فرمانده پایگاه بسیج خواهران بودم. با اینکه بسیجی فعال بود هیچ وقت نشد جایگاه و سمت مرا جایی فاش کند. بدش می آمد و می گفت: «چه لزومی داره بقیه بدونن من پسر شما هستم.» تازه وقتی شهید شد خیلی ها رابطه مادر و فرزندی ما را فهمیدند.

 

=پشتیبان ولایت بود. توی جلسه های سیاسی که در دانشگاه تهران برگزار می شد، شرکت می کرد. با بچه بسیجی‌ها می رفت و از آرمان های انقلاب دفاع می‌کرد. بعد شهادتش یکی از دوستانش می‌گفت: «یک بار با هم رفتیم جلسه‌ای در دانشگاه تهران. اونجا بر علیه حضرت آقا صحبت کردن، مهدی تاب نیاورد و با سر رفت توی تربیون. جلسه رو به هم ریخت.»

=وصیتنامه اش را که بخوانی سفارشهایی در مورد ولایت فقیه و رهبری می کند. انگار برای همین روزها نوشته. تازه عبارت امام خامنه ای را بکار برده نه مقام معظم رهبری.

سیزده سال پیش که هنوز خبری از این حرفها نبود.

 

=دور هم توی جمع های فامیلی که می نشستیم، کم حرف می زد. ذکر خدا از روی لبهایش نمی افتاد. آنقدر که صدای زن عمویش در آمد و گفت: «آقا مهدی! چیه شما این قدر توی خودتی؟ همه‌ش یک گوشه نشستی و ذکر می گی. چرا حرفی نمی زنی؟ جواب داد: «خوب چی بگم زن عمو؟ حرف بزنم ممکنه غیبت بشه...»

 

=چقدر با حیا بود و حریم محرم، نامحرمی را رعایت می کرد. ندیدم با نامحرمی هم کلام شود مگر به ضرورت. یک بار که دختر عمویش آمده بود منزلمان، از اتاق بیرون نیامد تا وقتی که رفت.

 

=عروسی برادرش، کنار داماد ایستاده و عکس انداخته. هنوز هم آن را داریم. وقتی عکس را می بینی اولین سئوالی که به ذهنت می رسد این است که چرا مهدی توی دوربین نگاه نکرده و سرش پایین است؟

عکاس، خانم بوده و مهدی نمی خواسته نگاهش به او بیافتد...

 

=امر به معروف و نهی از منکر می کرد. برایش مهم نبود که بعدش چه اتفاقی بیافتد. با توکل بر خدا جلو می‌رفت. بارها اتفاق می افتاد که به رانندگان مینی بوس سطح شهر تذکر می داد؛ وقتی می‌دید آهنگ‌های حرام و مبتذل گذاشته اند. می گفتم: «مادرجون نکن. چرا برای خودت دشمن می تراشی؟» می گفت: «من که یه جون بیشتر ندارم بذار توی همین راه بره.»

یکبار دو سه نفری ریخته بودند سرش. حسابی زده بودندش. نگذاشته بود من بفهمم.

 

=یک شب رفته بود هیئت. کلید داده بودم بهش. اما یادم رفته بود کلید روی در ورودی را بردارم. هوا بهاری بود و خنک. هرکاری کرده بود که بتواند در اتاق را باز کند نشده بود. همانجا توی بالکن چفیه اش را انداخته بود زیرش، خوابیده بود. نزدیک نماز صبح دیدم آرام از لای در صدایم می کند. فکر کردم تازه آمده. از دیر آمدنش ناراحت بودم که گفت: «مادرجون ساعت 11 اومدم دیدم خوابیدین، دلم نیومد بیدارتون کنم، همینجا دراز کشیدم.»

 

=همیشه گردنش چفیه می دیدی. دو تا چفیه داشت. یکی را می شست یکی را می پوشید. خودش می‌شست. هیچ وقت نشد کارهایش را گردن من بیاندازد.

=خودش را توی قفس می دید. آن قدر به در و دیوار این دنیا کوبید تا آخر آزاد شد. اهل این دنیا نبود که اگر بود آرام و قرار داشت. معلوم بود ماندنی نیست.

=مادرم غصه می خورد و می گفت: «کسی نیست به پسرم سر بزنه، سر قبرش بره.» مهدی جواب می داد: «شما غصه نخور مادرجون. اونی که باید بره، می ره!»

خودش را می گفت. هر هفته بهشت زهرا بود. سر مزار شهیدان. حالا هم بهشت زهراست؛ کنار شهیدان...

 

 =یک بار که سر مزارش رفتم، دیدم سنگش را شسته و رویش گل گذاشته اند. کار پسر بچه ای 10 ساله بود. با تعجب پرسیدم: «مگه تو مهدی رو می شناختی؟» طوری که انگار سال‌هاست با مهدی رفیق است لبخندی زد و جواب داد: «بله حاج خانوم. آقا مهدی توی پارک، منو می دید، خیلی تحویلم می گرفت. پول بهم می داد. برام خوراکی می خرید.»

تا دوسه سال، هر پنج شنبه آن جا بود.

 

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید یوسف فدایی نژاد

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۰۱ ق.ظ

تولد: روستای شهرستان- بخش سنگر – 29/10/1362

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: گلزار شهدای آقا سید ابراهیم

 

=از بچگی، همراه برادرش می رفت کلاس های قرآن و اخلاق. عضو پایگاه شده بود. از 15 سالگی اش به بعد، یک تسبیح هزار دانه‌ای خرید و با آن ذکر می گفت. به سوره یاسین علاقه زیادی داشت. هر زمان که فرصت می کرد می خواند. توی وصیتنامه اش هم از من خواسته برایش یاسین بخوانم.

 

=همیشه توی مسابقات قرآن و نهج البلاغه که در سطح مدارس برگزار می شد، مقام می آورد. قرآن را خیلی زیبا تلاوت می کرد. کسانی که صدای قرآن خواندنش را می شنیدند می گفتند: «حیفه، ادامه بدی پیشرفت می‌کنی.» بی سر و صدا دنبال این موضوع بود؛ بدون اینکه پی مقام و عنوانی باشد. جایی اگر از او تجلیل می‌کردند و جایزه ای در نظر می‌گرفتند با خجالت می رفت.

 

=دبیرستان که رفت، باز در بحث قرآنی پیشرفت داشت. دوبار توی مسابقات استانی شرکت کرد و مقام آورد. موجودیت قرآنی اش را به همه ثابت کرده بود؛ اینکه در محیط روستا و با کمترین امکانات فرهنگی، توانسته بود به موفقیت برسد.

 

=همه فامیل دوستش داشتند. راستش گاهی حرصم می گرفت از اینکه باید مهرش را با بقیه تقسیم می کردم. با این وصف، وقتی می دیدم که پسر من است و فقط برای خودم، دلم آرام می گرفت. کل محله، تعریفش را می‌کردند. تعریفی هم بود. طوری راجع به خوبیهایش حرف می زدند که گاهی، خیره می شدم توی صورت مثل ماهش. می گفتم: «تو کی هستی؟» لبهایش را باز می کرد و می گفت: «خاک پای شما.»

 

 =وقتش تلف نمی شد. کارهای عادی اش را انجام می داد؛ مثل همه، می خوابید؛ مثل همه، زیارت می رفت. ذکرش را هم می گفت. نمی گذاشت زمان از دستش برود. اوج دوران ذکر گفتنش هم توی سربازی بود. دوستانش می‌گفتند اوقات فراغتش با قرائت قرآن پر می شد و ذکر صلوات.

 

=توی ذکرها بیش از حد به صلوات علاقه داشت. با زبانش ذکر می گفت. به این هم اکتفا نمی کرد. قلم که دست می گرفت شروع می کرد به نوشتن ذکر صلوات با تمام زیر و زبرش. فکر کنید یک گوشه بنشیند و صلوات بنویسد آن هم به تعداد زیاد. مست صلوات بود. مشکلی که پیش می آمد و برای حلش به بن بست می‌خوردیم می‌گفت: «صلوات بفرستید، راه حل این مشکل صلواته. بفرستید تا آروم بشید.» هیچ وقت فکر نمی کردم که با صلوات، اینقدر پیش برود و به خدا نزدیک شود.

 

=برای زندگی اش برنامه داشت. ریز به ریز کارهایی را که می خواست انجام بدهد می نوشت. یک دفترچه کارهای روزانه داشت که همیشه و همه جا کنارش بود. این طور نبود که مثلاً چیزی را بیهوده بنویسد و بعد هم نتواند عمل کند. برنامه اش اصولی بود و واقعاً به آن، جامه عمل می‌پوشاند.

=هر شب حسابرسی کارهای روزانه‌اش را داشت. اگر کار خوبی انجام داده بود، کنارش تیک می زد و اگر در کاری کوتاهی داشت، کنار آن علامت ضربدر می گذاشت.

 

=همه زندگی این بنده خوب خدا رنگ و صبغه الهی داشت، حتی غذا خوردنش. آرام و با تأنی غذا می خورد. آدابش را رعایت می کرد. چشمانش را از نامحرم می پوشاند. دقتی داشت روی این مسئله، با همسر من که می‌خواست صحبت کند سرش را می انداخت پایین و توی صورتش نگاه نمی کرد. نماز هم که برایش حکم وقت ملاقات را داشت. ملاقات یک زندانی اسیر دنیا با همه کاره‌ عالم. صدای اذان که بلند می شد، هر طوری بود خودش را می‌رساند به مسجد برای اقامه نماز جماعت.

 

=خیلی وقت می شد که فهمیده بودم اهل نماز شب است. نیمه شب بلند می شد، می رفت توی اتاق کوچک کنار ایوان خانه. درِ سمت حیاطِ اتاق را پرده می زد تا نور از توی اتاق بیرون نیفتد. آن وقت با خیال راحت مشغول عبادت می شد. بعضی وقتها تا صبح، این راز و نیاز ادامه داشت. می رفت سجده و با همان تسبیح هزار دانه‌اش ذکر می‌گفت. آنقدر ادامه می داد تا دانه های تسبیح تمام می شد.

 

=حوزه را دوست داشت، اما دست تقدیر طوری رقم خورد که جذب سپاه شد. وقتی مرا می دید افسوس می خورد که چرا وارد حوزه نشده. زیاد قم می آمد این اواخر. انگیزه آمدنش تلاش برای ورود به حوزه بود. گفتم: «سپاه جای خوبیه، اگه قصد خدمت داری اونجا هم می تونی.» از موقعیت شغلی‌اش راضی بود؛ اما می گفت: «حاج آقا! من روحم تشنه‌ست. اینجا سیراب نمی شم.»

=گشتم ببینم این همه اشتیاقش برای آمدن به‌ حوزه چیست و دنبال چه می گردد. دیدم تأکیدش روی انجام کار تبلیغی است. می‌گفت: «می‌خوام کار تبلیغی کنم.» این خواسته اش جور دیگری برآورده شد؛ با شهادتش. بهترین کار تبلیغی را کرد با شهادت. خداوند دید که این روح تشنه تنها یک جور سیراب می شود، با شربت شیرین شهادت.

 

=رفتارش در خانه، حرف نداشت. توی محله مان همه می شناختندش. با همه کس صمیمی بود، از پیرمردها گرفته تا بچه خردسال. خوش رفتاری می کرد با همه. با اینکه 27-28 سال بیشتر نداشت مثل یک آدم هفتاد ساله خیلی پخته برخورد می کرد. افتخار می کنم به یوسف. همیشه مایه سرفرازی ام بوده، حالا هم...

 

=رابطه پدر و فرزندی بین ما نبود. با او راحت ارتباط برقرار می کردم. حدود 25 سال بیمه دارم. این اواخر هزینه  بیمه ام را او پرداخت می کرد. وقتی تماس می گرفتم که یوسف جان موعد پرداخت بیمه‌ام نزدیک شده، فوراً می گفت چشم. دو دستی پول را می آورد تقدیم می کرد. می رفتم دم در خانه به استقبالش. تا مرا می‌دید پیشانی ام را می بوسید و پول را می داد.

 

=دوستش زنگ زده بود که مادرجان! برای یوسف، گاوی، گوسفندی بکشید.

 گفتم: «آخه چرا؟مگه چی شده!؟»گفت: «اینجا توی بچه ها حرف افتاده که یوسف طی الارضیه! برای سلامتیش حتما نذری بدید.»

یوسف که آسمانی شد، خبر همان دوستش را هم آوردند، او هم طی الارضی بود.

 

=شب پیش از شهادتش خواب دیده بود، خواب شهادت. شاید باور کردنی نباشد، ولی همان صحنه ای را که برایمان تعریف کرد اتفاق افتاد. می گفت یک گلوله به طرف سنگر من می آید که فقط مال من است و من می روم. همه خندیدیم و گفتیم عجب دل خوشی دارد یوسف. شهادت مال دوران جنگ است.  نمی دانستیم کسی مثل او، یک گوشه پرت و دور از خانه، به جای دلتنگی و هزار جور فکر این دنیایی، خیال شهادت در سر دارد. یک ساعت پیش از شهادتش گفت دیگه نزدیکه.

=همانطوری که گفت شهید شد؛ با یک گلوله توپ ضدهوایی 23 میلی متری که خورد توی سنگرش.

 

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمّد علی شاهچراغی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۸ ق.ظ

تولد: شیراز - 23/5/1366

 شهادت: عفونت اندام بدن بر اثر سوختگی شدید در حادثه انفجار حسینیه سیّدالشّهداءکانون رهپویان وصال شیراز -2/2/1387

مزار: گلزار شهدای شیراز

=از بچگی، توی مسجد و پای روضه اهل بیت بزرگ شد. بیشتر شاهچراغ می بردمش. خیلی به آقا علاقه داشت؛ این قدر که وقتی بزرگ شده بود و می رفت نماز جمعه، می گفت: «من این جور زیارت آقام شاهچراغ رو قبول ندارم. تا دو ساعت زیارت نامه نخونم، دعا نخونم به دلم نمی چسبه.»

 

=عشق بازی می کرد با امام زمان. صبح جمعه، ندبه خواندنش ترک نمی شد. توی میدان عمل هم سعی اش بر این بود که با کارهایش دل امام زمان را شاد کند. روی نمرات درسی اش حساس بود. می گفت: «انقلاب و امام زمان (عج) سرباز زرنگ می خواد.»


=نماز اول وقتش که ترک نمی شد. انگار خودش را ملزم کرده بود اول وقت و به جماعت بخواند. حتی اگر این جماعت دو نفره باشد و خودش مأموم.

=وقتی که می خواست برای نماز جماعت برود جوراب هایش را عطر می زد، کف دستهایش را هم. دلیلش را که می پرسیدم، می گفت: «توی جماعت، جوراب نباید بوی بد بده، مردم آزرده می شن. وقتی هم که مصافحه می کنم بهتره دستام معطر باشه.»

=ساده زندگی می کرد. طوری که شاید داشتن خیلی از چیزهای عادی برایش حکم تجمل داشت. کت و شلواری را که برایش خریدم، آخر یک بار درست و حسابی نپوشید. به حساب خودش پوشیدن آنها را تجملاتی می دید. شاید این اواخر دو سه بار فقط کتش را پوشید. می گفت: «ساده زندگی کردن، بیشتر آدم رو به خدا نزدیک می کنه.»

 

 =وضع فرهنگی شهر و کم کاری برخی مسئولین را که می دید، غصه می خورد. می آمد و سفره دلش را پیش من باز می کرد. می گفت: «مامان! چقدر فساد و ظلم زیاد شده. این همه شهید، این همه جانباز، این همه مفقود الاثر. آدم  دلش می سوزه که چرا بعضی از مسئولین خیلی چیزا رو فراموش کردن و اون جوری که باید خدمت به انقلاب بکنن، نمی کنن.»

=دانشجوی فعالی بود. هفته اولی که وارد دانشگاه شدم، دنبال یک دانشجویی بودم که با هم بتوانیم کارهای فرهنگی را پیش ببریم. وقتی متوجه این نیاز شد، با اشتیاق اعلام آمادگی کرد.

=نیاز نبود بگویم چه کار بکن، چه کار نکن. یک نیروی خودجوش بود. مثلاً‌ یک روز متوجه می شدم 40-50 تا سی دی در مورد حجاب تکثیر کرده و آورده دانشگاه.

=شور و جوش خاصّی داشت برای اقامه‌ نماز جماعت در دانشگاه. چند وقتی می شد که نمازخانه دانشگاه در دست تعمیر بود. نمی شد نماز را آنجا اقامه کرد. بیکار ننشست و باز هم دست به کار شد. یک چادر بزرگ توی محوطه دانشگاه برپا کرد. همانجا شد نمازخانه دانشگاه. هر روز موقع نماز که می‌شد اذان پخش می‌کرد. یکی یکی دست بچه ها را می‌گرفت و می‌آورد نماز.

شهید که شد برگزاری آن نمازهای جماعت با شکوه، حسرت شد برایمان.

=روی دو تا مسئله، خیلی حساس بود. همّ و غمش را گذاشته بود؛ یکی زنده نگه داشتن نهضت عاشورای حسینی، یکی هم حمایت از انقلاب و دستاوردهای انقلاب. به مجالس حضرت اباعبدالله (ع) خیلی اهمّیّت می داد. مناسبت های مختلف که در دانشگاه برنامه برگزار می شد، سخنران دعوت می کرد و به گونه ای یاد عاشورای حسینی را زنده نگه می داشت. خودش را می کشت برای مقام معظم رهبری، برای زنده کردن یاد امام (ره)، برای حفظ دستاوردهای انقلاب .


=اگر جمعه ها کلاس نداشت، توی نماز جمعه پیدایش می کردی. تقیّد خاصی به نماز جمعه داشت. هر هفته جمعه ها از آن طرف شیراز راه می افتاد می آمد این طرف شهر برای شرکت در نماز جمعه. صبح جمعه ها  شاهچراغ بود، ظهرش نماز جمعه.

 

=روزی چند بار دستم را می بوسید و حلالیت می طلبید. می گفتم: «مامان، دست علما رو می بوسن، من که کاره ای نیستم.» دستم را می کشیدم، می گفت: «پشت پاتو می بوسم.»

 

=یکبار مریض شده بودم، حالا مریضی سختی هم نبود. چهارده تا ختم قرآن نذر من کرده بود. توی کارهای خانه و خریدهای روزانه، کمکم می کرد. از خیابان که می خواستیم برویم آن طرف یا از جوی آبی رد شویم، دستم را می گرفت تا مبادا زمین بخورم .

=تازه از راه رسیده بود. گفتم: « محمدعلی ناهار بکشم؟!» جواب داد: « نه مامان جون.» فهمیدم که باز بی سحری روزه گرفته. عادتش بود. وقتی می‌پرسیدم: «چرا بیدارم نکردی برات غذا بیارم؟» می‌گفت: «شما حالتون خوب نبود، اذیت می شدید.»

=بعد از انفجار، چند روز توی icu بود. خیلی بی تابی می‌کردم. شب و روز نداشتم، بهش خیلی وابسته بودم. 14 تا ختم قرآن نذرش کردم؛ امّا ...

 

=سه روز قبل از شهادتش یک ندایی بهم می‌گفت راضی شو. یک آرامش خاصّی پیدا کرده بودم.

 = روز قبل از شهادتش اجازه دادند ببینمش. تمام بدنش را پوشانده بودند. رفتم بالای سرش، شعر بچّگی هایش را خواندم . شعری که وقت نماز صبح برای بیدار کردنش می‌خواندم، امّا بیدار نشد.

گفتم خدایا راضی ام به رضای تو.

=محمد علی جانش را فدای امام زمان کرد، سرش را فدای امام حسین، دستش را فدای دست قطع شده‌ قمر بنی هاشم، کمر شکسته اش را فدای کمر شکسته حضرت زینب و  بدن سوخته اش را فدای فاطمه زهرا

همیشه می گفت: «خدایا چنان کن سرانجام کار . . . تو خشنود باشی و ما رستگار»

ببینید سرانجام کارش را. محمد رستگار شد و خدا هم خشنود...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید محمد سلیمانی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۷ ق.ظ

شهادت: نقطه صفر مرزی سردشت- 28/12/1390

مزار: گلزار شهدای علی بن جعفر(ع)- قم

 

=شغل پدرش نانوایی است. وقتی از کودکی محمد می پرسی، علاقه اش به پاسداری و شهادت در راه خدا اولین چیزی است که می گویند. مادرش می گوید:‌ »خیلی لباس سپاه را دوست داشت. چون عمویش پاسدار بود و رزمنده جبهه و جنگ؛ از همان اول با این فضا آشنا بود. وقتی عمویش را در لباس رزم می دید، می گفت من دوست دارم پسر تو باشم، لباس سپاه بپوشم و آخرش شهید شم. یادم است پایش را کرده بود توی یک کفش که الّا و بلّا من  لباس پاسداری می خواهم. هر چقدر گشتیم لباس اندازه اش پیدا نشد. یک دست لباس خریدیم و برایش کوچک کردیم.»

=موسیقی سنتی گوش می داد. علاقه داشت. همین، صدای بعضی ها را در آورده بود. خرده می گرفتند. حرفش که پیش می آمد و یا راجع به هنر یا موسیقی بحثی می شد دیدگاه حضرت آقا در خصوص هنر و موسیقی را که از میان سخنرانی‌های ایشان جمع کرده بود می‌خواند و دفاع می کرد.

=حواسش به انتخاب دوست، خیلی جمع بود. درست است که خیلی زود با آدم صمیمی می شد و گرم می گرفت، اما برای ادامه دوستی به سلامت روحی و اخلاقی فرد اهمیت می داد. حتی دوست نداشت با افرادی که مشکل دارند دم خور شود. یادم است در یک کلاس آموزشی شرکت می کرد. استاد مجرب و کارکشته ای هم داشت. مدتی که گذشت دیگر سر آن کلاس نرفت. پیگیر که شدم فهمیدم استاد آن معتاد بوده. می گفت: «احساس می کنم پولی که ازم می گیره رو خرج خرید مواد مخدر می کنه.»

 

=دل و جرأتش که حرف نداشت، تیر اندازی اش هم. توی گردان، چند تا تک تیر انداز داشتیم که واقعاً نمونه بودند؛ یکی شان محمد بود. به ندرت پیش می آمد که در تمرین های تیراندازی، نمره اش زیر 100 شود. حتی مدال و مقام تیر اندازی داشت.

=یک شب در منطقه به نظرمان آمد شیئی به سمتمان می آید. توی آن ظلمات و تاریکی با اولین شلیک نابودش کرد. خیلی برای کسب این مهارت، وقت می گذاشت. حتی اگر فیلمی می دید فیلم هایی بود مربوط به تک تیراندازها. جدا از جنبه سرگرمی‌اش حواسش به نکته های آموزشی فیلم جمع بود.

 

 

 =بیشتر اوقات، مأموریت بود. وقتی می آمد تلافی چند روزی را که در خانه نبود در می آورد. توی کار خانه کمک می کرد. آشپزی اش حرف نداشت. پیش از عید امسال، یک ماه توی خانه بود. خودش کارهای عید را انجام داد. خانه تکانی کرد. با این حال، همیشه ساز جدایی و رفتن می زد. سفارش می کرد و می گفت: «سعی کن هم خودت هم این دختر، خیلی به من وابسته نشید.» ورد زبانش هم این ترانه بود:

مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن...

 

=دو سه روز قبل از اعزام به منطقه، دیدمش. با هم برای شناسایی کویر رفتیم. روز انتخابات بود. نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی. کار گشت زنی طول کشید. زمان رأی گیری رو به پایان بود. انگار که دل توی دلش نباشد. رأی دادن را برای خودش یک فریضه و واجب می دانست. چندین بار تذکر داد که زودتر کار شناسایی را تمام کنیم و برای رأی دادن برویم. گفتم: «حالا رأی ندیم طوری نمی شه. ما توی مأموریت هستیم.» جواب داد: «حضرت آقا فرمودن باید رأی بدیم.» با این حرف محمد سعی کردیم کار را زودتر تمام کنیم. تقریباً آخرین دقایق رأی گیری بود که موفق شدیم رأی دهیم.

خوشحالی از چهره اش معلوم بود از اینکه رأی داده، از اینکه گوش به فرمان ولی امرش بوده و انجام وظیفه کرده...

 

 

 

= نسبت به کارش تعهد زیادی داشت. مأموریت‌های مختلفی می رفت. با عشق و علاقه هم می رفت. یک بار نشد گلایه کند. این راه را خودش انتخاب کرده بود. یکبار به سیستان و بلوچستان رفت؛ بعد کردستان. برایم سخت بود. گفتم: «محمد! تو زن و بچه داری. این همه مأموریت رفتن بس نیست؟» نگاه معنا داری کرد و گفت: «بابا جان، اگه ما این مأموریت ها رو نریم پس کی بره؟ اگه من یه بچه دارم رفقای دیگه‌م چند تا بچه دارن.»

 

=خواندن نماز اول وقت را برای خودش واجب کرد بود. اردیبهشت 1388 بود که با هم برای گذراندن دوره تک تیراندازی به دماوند رفتیم. بین راه، صدای اذان که بلند شد ماشین را کنار زد. چون با خودروی سپاه مأمور شده بودیم، پیشنهاد کرد نوبتی، یکی نماز بخواند و دیگری مراقب ماشین باشد. با این تدبیر، نمازمان را خواندیم، اول وقت.

 

=اول وقت، نمازخواندن را باید از ویژگی های بارز محمد دانست. حتی در ایام ماه مبارک رمضان، قبل از اینکه افطار کند، اول نمازش را می خواند. انگار که برایش ملکه شده باشد. تا نماز نمی خواند سر سفره نمی‌آمد. وقتی هم که می گفتند: «چرا افطار نمی کنی؟» جواب می داد: «اگه لقمه توی گلوتون گیر کرد و از دنیا رفتین، جواب خدا رو چی می دین؟»

 

=اهل شوخ طبعی هم بود؛ اما این شوخی‌اش شاید جدی بود و ما سرمان به حساب نبود. بار آخری که آمده بود منطقه، محاسنش از همیشه بلندتر بود. بچه ها رفته بودند روی موج شوخی. سر به سرش گذاشتند و ‌گفتند:‌ «محمد! تو که وامت رو گرفتی، چرا ریشاتو بلند کردی؟» با خنده جواب داد: «خدا رو چه دیدی، شاید ما هم شهید شدیم، اونوقت اگه خواستن ما رو غسل بدن، نمی‌گن پاسدار بی ریش!»

 

=بودند کسانی که او را نمی شناختند و شاید پشت سرش حرف‌هایی هم می زدند. شاید اگر سوال می کردی که در گردان تکاور چه کسی شهید می شود، کسی نمی گفت محمد سلیمانی. کار خدا را می بینید؟ با شهادت محمد، نشان داد که هم بندگی ساده است و هم راه شهادت باز.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید سید مجتبی حسینی گل افشانی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۵ ق.ظ

تولد: روستای گل افشان قائمشهر – 14/5/1356

شهادت: توسط عامل انتحاری- سراوان- 9/10/1387

مزار: روستای گل افشان

=زمان جنگ سنی نداشت؛ اما مثل خیلی از نوجوانانی که دم مسیحایی امام دلشان را به تلاطم انداخته بود به این در و آن در می زد برای رفتن به جبهه. رفته بود سپاه بلکه یک جوری قبولش کنند، بی فایده بود. شاید از کاروان شهدای دفاع مقدس جا ماند، اما تمام تلاش خودش را کرد که از قافله شهیدان جا نماند.

=توی همان ایام پدرم خوابی دیده بود. خواب عجیبی که سالها بعد تعبیرش برایمان آشکار شد. آن زمان شهدا را یا از جنوب کشور می آورند یا از غرب. اما توی خواب پدرم دیده بود تابوت شهیدی را از شرق کشور برایش به ارمغان می آورند. این شهید سید مجتبی حسینی است. قتیل اشقی الاشقیا در شرق کشور.

 

=قانع بود و کم توقع. با کم زندگی اش می ساخت. اهل تجملات نبود. از همان حداقل امکاناتی که داشت حداکثر استفاده را می برد.

=با اینکه امام را به درستی درک نکرد؛ اما دل داده بود. دلداده، به اندازه ای که بعد از رحلت امام تا زمانی که به شهادت رسید هر سال در مراسم بزرگداشت سالگرد ارتحال شرکت می کرد. سوار مینی بوس یا ماشین شخصی خودش را می رساند به تهران. با عشق و علاقه هم می رفت. می گفت: «دشمنای اسلام و انقلاب منتظرن ببینن ما چقدر توی صحنه هستیم، چقدر به امام علاقه داریم.»

 

=هیچ وقت نشد حرفی روی حرف پدر و مادرش بزند. هر چه که می گفتند برای سید حجت بود. پدرش کشاورز بود و دست تنها. از بچگی با این که سنی نداشت درس و مدرسه اش که تمام می شد، می رفت سر زمین. تعطیلی هایش هم پای کمک به پدر می گذشت.

=انگار بلد نبود دروغ بگوید. اهل این چیزها نبود. نشد جایی با هم برویم و بخواهیم دروغی سر هم کنیم و سید مجتبی با خنده هایش دست ما را رو نکند. موقعی که می خواستیم با او جایی برویم دروغ گویی ممنوع می شد.

=با حجب و حیا بود. نامحرم که می دید سرش را می انداخت پایین.  هم کلامی با نامحرم برایش سخت بود. اگر از روی ضرورت مجبور می شد باز هم سرش پایین بود. می شنید و جواب می داد. اهل مجلس ساز و آواز نبود. حالا مجلس دوست باشد یا برادر. برایش فرقی نمی کرد. بر عکس اگر می دید مجلسی با مولودی خوانی و مدح ائمه طاهرین برگزار می شود، می رفت و شرکت می کرد. با اشتیاق هم می رفت.

=بین دوستان و بچه های هم سن و سال، جای خودش را باز کرده بود. اگر اختلافی پیش می آمد یا توی عالم دوستی و رفاقت جوانی و نوجوانی مان حرف و حدیثی می شد که آخرش دعوا یا درگیری بود، پا در میانی سید کار خودش را می کرد. همه قبولش داشتند.

=دستش به خیر بود. بر و بچه های فامیل را جمع کرده بود دور هم. جلسه قرآن هفتگی تشکیل داد. با صفا و بی ریا. از دل همین جلسه قرآن بود که یک صندوق قرض الحسنه هم راه انداخت. مشکلات خانواده های فامیل با همین صندوق حل می شد.

=ماه مبارک رمضان توی مسجد برای بچه ها کلاس قرآن می گذاشت. کانون فرهنگی مسجد، پاتوق بچه های هم سن وسال شده بود. بعد از نماز مغرب و عشا با شور و شوق، منتظر می نشستیم. سید  می آمد و کلاس شروع می شد.

=برای اینکه بچه ها را به شرکت توی جلسه ترغیب کند مسابقه می گذاشت. جایزه هم می داد. یکی از مسابقه هایی که را ه انداخت حفظ آیت الکرسی بود. حالا وقتی که آیت الکرسی را می خوانم یاد آن روزها می افتم، روزهایی که شور و اشتیاق خواندن قرآن و حفظ آن، همه وجودمان را پر کرده بود. حفظ آیت الکرسی را مدیون او هستم.

=چهار زانو می نشست. قرآن را باز می کرد و بچه ها می نشستند دورش. قرآن خواندنش دل آدم را می برد. ملکوتی بود صدای دلربایش. آنقدر که بعضی اوقات تشویق های دیگران حسادت ما را بر می انگیخت.

=وقتی قرار شد برای مأموریت دوساله به سراوان برود همه خانواده با رفتنش مخالفت کردند، چون خوب می‌شناختندش و می‌دانستند این مأموریت برگشتی ندارد. به خاطر همین هرکس به روش خودش سعی می‌کرد جلوی رفتنش را بگیرد؛ اما او اصرار به رفتن داشت. هیج وقت یادم نمی‌رود آن روزی که مادرم عاجزانه از او خواست تماسی بگیرد، تا برایش کاری بکنند، که نرود؛ اما سید گفت: «اگه من با پارتی بازی کاری کنم که نرم، به جای من یه جوون دیگه می‌ره. مگه اون جوون نیست؟ مگه اون مادر نداره؟» با این حرف سید مجتبی مادرم سکوت کرد و چیزی نگفت. سید را سپرد به خدا...

 

=روز اول محرم، توی پادگان به جای برگزاری مراسم در میدان صبحگاه، همه کارکنان و سربازان برای خواندن زیارت عاشورا رفتند به حسینیه پادگان. دیگرچیزی تا لحظه وصال سید نمانده بود.

 دم در قرارگاه ایستاده و مشغول حراست و حفاظت از اسلام و میهن بود. انگار نه انگار که توی این دنیا است.

=این طور که می گویند خبیثی از هم پیاله های وهابیون خائن با یک ماشین پر از مواد منفجره، زنجیر دژبانی را پاره کرده و وارد پادگان شد. به خیال اینکه همه افسران و سربازان توی میدان صبحگاه ایستاده اند. با دیدن این صحنه، سید مجتبی دنبال ماشین رفت.

=دود سیاهی همه جا را فرا گرفت و صدای انفجاری که پرواز یک کبوتر خونین بال را فریاد می زد. سیدی همچون مولایش عباس بی دست در گوشه ای آرام گرفته بود.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید هادی محبی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۳ ق.ظ

تولد: تهران- 23/1/1354

شهادت: توسط اراذل و اوباش در میدان امام حسین تهران-20/9/1378

مزار: بهشت زهرا(س)

 

=غیرتی بود و دنبال نان حلال. با اینکه خودمان بودیم و زیر پر و بالش را می گرفتیم، توی میدان امام حسین برای خودش مغازه ای اجاره کرده بود. وسایل الکتریکی می فروخت. نمی خواست زیر بار منت ما باشد. دوست داشت روی پای خودش بایستد. می گفت: «بابا جان! من خودم کار می کنم، خرج زندگی و تحصیلم رو در میارم.»

=ورامین کار داشت. موقع نماز رفته بود یک مسجد، سرِ راه. وضعیت نامناسب روشنایی آنجا را که دیده بود به متصدی گفته بود: «هرچی وسایل روشنایی برای مسجد می خواید لیست بدین تهیه می کنم.»

  آنهایی را که داشت داده بود، چیزهایی را هم که نداشت از مغازه های دیگر گرفت. بدون اینکه کسی متوجه شود برای کجا می خواهد.

=زمان جنگ، سنش قد نمی داد. نا امید نبود که از کاروان شهدا جا مانده. خودش را یک جوری وصل کرد به فرهنگ شهید و شهادت. رفت توی بسیج، ثبت نام کرد. اعمال و رفتارش در سرتاسر زندگی، از همین روحیه بسیجی نشأت گرفته بود. توجه اش به امر به معروف را هم باید ناشی از همین فرهنگ دانست. بدون اینکه کسی متوجه شود، کارت ضابط قضایی گرفت. بیشتر، تذکر لسانی می‌داد. دوست داشت با مهربانی و صمیمیت، افراد را ارشاد کند.

=همیشه معطر بود. بوی عطر یاسی که استفاده می کرد هنوز هم لابه لای لباس هایش استشمام می شود. خیلی توجه داشت به این مسئله. می گفت پیامبر اسلام، نصف درآمدش را می داد برای خرید عطر و خوشبو کردن بدن و لباس هایش. وقتی هم که شهید شد، پیکرش عطر و بوی شهر را عوض کرد. باز هم فضا را معطر کرده بود؛ اما این بار با رائحه خوش شهادت.

=مسئول فرهنگی پایگاه بسیج بود. برای استفاده از بیت المال، دقت فراوانی به خرج می داد. یادم است برای نوشتن جمله‌ای روی کاغذ، نیاز به ماژیک داشتیم. ماژیک هایی که در اختیارمان بود رنگ نداشت. درخواست خرید که دادیم، در کشوی میزش را باز کرد و چند تا جوهر ماژیک داد و گفت: «بریزید توی ماژیک ها و استفاده کنید. این ماژیکا بیت الماله، تا زمانی که می شه، باید ازشون استفاده کرد. خراب که شد جدید می‌خریم.»

=الگو بود برای همه. این طور نبود فقط دنبال این باشد که با زبان، امر به معروف کند. مرد عمل بود. رفته بودیم اردو. شبها موقع خواب، بچه ها را تشویق می کرد برای مسواک زدن. خودش اولین نفر بلند می شد چند نفر را هم همراهش می برد. این طوری می خواست مسواک زدن قبل از خواب را برایشان جا بیاندازد. عادت بشود و اهمیت این دستور اسلام را متوجه شوند.

=با اعمال و رفتارش خوبی ها را رواج می داد. بچه های نوجوان پایگاه را دو هفته یکبار جمع می‌کرد، جلسه‌ای ترتیب می‌داد و در هر جلسه، یک موضوع اخلاقی و اجتماعی را مطرح می کرد. بعد هم می‌فرستادشان دنبال تحقیق درباره این موضوع. هفته بعد به کسی که بهترین مطلب را آورده بود، جایزه می داد. این طوری بچه ها را با اسلام و موضوعات اخلاقی آشنا می کرد.

=مانورهای بسیج را که شرکت می کرد، همیشه لباس خاکی تنش بود. روی جیب سمت چپ پیراهنش، پلاکی را سنجاق کرده و رویش نام مبارک امام زمان را نوشته بود. یک روز توی برنامه مولودی خوانی هیئت، وقتی دعای فرج را می خواندیم حواسم به هادی بود. اشک فراق از چشمانش می ریخت.

=با کاروان مرحوم ابوترابی، پیاده رفتیم مناطق عملیاتی غرب. برنامه طوری بود که دعای عرفه را در مرز خسروی بخوانیم، نزدیک ترین نقطه‌ ‌مرزی به کربلا. توی مسیر در سرپل ذهاب، از جمع جدا شد و رفت میان گلهای شقایق کنار جاده دراز کشید، طوری که انگار شهید شده. رفتیم بالای سرش. یک عکس هم گرفتیم. به شوخی گفتیم: «عکست رو می زنیم برای حجله شهادتت.» سری تکان داد و تأیید کرد.

شهید که شد همین عکس رفت توی حجله اش.

=یکی دو ماه مانده به شهادتش، رفته بود مغازه یکی از همکاران. ایشان از بچه های جبهه و جنگ است. به هادی گفته بود: «تو، همه کارها و کردارات شبیه شهداست؛ اما حیف که دیگه جنگ تموم شده و شهادت نصیبت نمی شه.» در جوابش گفته بود: «اگه خدا بخواد و شهادت حق من باشه، خود خدا زمینه رو جوری فراهم می‌کنه که من شهید بشم.» از وقتی شهید شده حرفش توی گوشم صدا می کند اگر خدا بخواد و حق من باشه...

حقش بود...

 

=محلی که مغازه داشت، پاتوق اراذل و اوباشی شده بود که برای کسبه و نوامیس مردم، مزاحمت ایجاد      می‌کردند. چند بار به‌شان تذکر داده بود. به خرجشان نرفت که هیچ، تهدیدهایی هم کرده بودند. جوانهایی که نه حرمت ماه رمضان سرشان می شد نه زبان نصیحت گر روزه داری که به پیروی از سید غریبش حسین علیه السلام، گشوده شده بود.

=شبیه اصحاب امام حسین که شب عاشورا به شوق وصال معبود ابدی، سر از پا نمی شناختند و چهره هایشان گلگون و بشاش شده بود، شب آخر زندگی دنیایی هادی، دیدنی است. آن شب، خنده از لبانش کنار نمی رفت. می خندید و با بچه ها شوخی می کرد. فردا که با بدنی غرق خون مهمان سفره خداوند متعال شد، سِرّ آن همه شوخ طبعی و خنده هایش را فهمیدم. خنده های وصال بود.

 

=آن روز شصت و دومین روزی بود که روزه می گرفت. ماه شعبان، ماه رجب و دومین روز ماه رمضان. بعد از نماز ظهر و عصر، رفته بود برای باز کردن مغازه اش. با دوستش توی مغازه بود که همان اراذل و اوباش می‌آیند و شروع می کنند به ناسزا گفتن و شکستن شیشه های مغازه و اهانت به مردم. همین که هادی، پایش را از مغازه بیرون گذاشت با چاقو، دستش را به شدت مجروح کردند. کسی هم جرأت کمک کردن نداشت. چهار پنج نفره دوره اش کردند. ضربه بعدی را طوری زده بودند به گردنش که شریانهای اصلی، قطع شده و تیغه چاقو حنجرش را برید.

=مگر نه این که عاشق باید رنگی از معشوق داشته باشد. هادی، عاشق حسین بود و شبیه معشوقش به شهادت رسید. ماه رمضان بود و لب تشنه جان داد. شهید امر به معروف شد، همانی که سید الشهدا برایش قیام کرد. جنازه‌اش را هم که دیدم باز رنگ و بوی قتیل کربلا را داشت. تیغ آن نانجیب، رگ‌های گردنش را بریده بود. سلام بر هادی، محبی از محبان حسین، مقطوع الوتین کربلا...

 

=قاتلش را دستگیر کردند و محکوم شد به اعدام. قرار شد حکم را توی میدان امام حسین اجرا کنند. ‌ پدر شهید به احترام شب های قدر، تعویق در اجرای حکم را خواست. روز اجرای حکم، جمعیت زیادی آمده بود. پدر هادی هم نشسته بود توی ماشین. طناب دار به گردن قاتل انداخته شد. همه منتظر اجرای حکم بودند که ولوله‌ای به پا شد. پدر دلسوخته ای که فرزند عزیزش را با ضربات جهل و نادانی از نفس انداختند، قاتل را بخشیده بود.

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید ولی الله صحرایی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۲ ق.ظ

تولد: روستای گلین قیه از توابع شهرستان مرند- 1/12/1354

شهادت: منطقه عملیاتی سردشت، توسط گروهک پژاک- 30/4/1390

مزار: گلزار شهدای علی بن جعفر (ع) قم

=وقتی به دنیا آمد، بی سر و صدا بود و بی آزار. سعی می کردم موقع شیر دادنش با وضو باشم. قرآن خواندن را بلد نبودم، ولی دعا می خواندم. با خودم می گفتم این بچه باید شیر پاک بخورد تا هیچ وقت راه غیر خدا را نرود. سربلندم کرد شیر پاک خورده...

 

=آرام بود و سر به راه. اگر درخواستی می کردم دستش را می گذاشت روی چشمش و می گفت: «چشم مادر.» کوچکتر که بود وقتی از مدرسه‌ می آمد خانه، اول سلام می کرد، بعد هم خم می شد و دستم را می بوسید. می گفت: «مادر جون! برای من واجبه دست شما رو ببوسم.»

=بزرگتر که شد با معرفت تر هم شد. آمد قم و ازدواج کرد. هر دو سه ماه یکبار می آمد روستا و می‌آوردم قم. چند روزی حسابی پذیرایی ام می کرد. با هم حرم می رفتیم. جمکران هم.

 

=از دیگر برادر هایش کوچکتر بود؛ اما وقتی دنبال کاری می فرستادمش خیالم آسوده بود. می دانستم که آن را به بهترین شکل انجام می دهد. هر چه ازش می خواستم فقط یک کلام جواب داشت: چشم.

 

=روز خواستگاری نشست رو به رویم. رک و پوست کنده گفت: «ببین خانوم! من هیچ پولی ندارم. دارایی‌م همین پیراهن و شلواریه که تنمه. از تبریز تا تهران هم با پول تو جیبی بابام اومدم.» صداقت و یک رنگی اش نشست به دلم. دنبال یک چنین همسری بودم. دارا و ندار بودنش برایم مهم نبود. اخلاص و ایمان و راستگویی می خواستم که آقا ولی الله داشت. با دل و جان قبولش کردم.

 

 

=وقتی آمدیم قم، پسرمان نه ماهه بود. آن موقع آقا ولی، هنوز توی راه آهن تهران مشغول  بود. یک روز نزدیک ظهر تماس گرفت و گفت: «برای ناهار میام خونه.» با خودم گفتم تا می آید برایش عدس پلو درست کنم. خیلی دوست داشت. چون وقت کم بود عدس ها را پاک نکرده ریختم توی قابلمه. وقتی آمد سفره را انداختم . شروع کرد به خوردن. هنوز چیزی نخورده بود که دست گذاشت روی دندانش. پرسیدم: «چی شد؟» بی آنکه اخم کند گفت: «چیزی نیست، انگار سنگ توی غذاست! خودتو ناراحت نکن.»

 

=هر بار که مأموریت بود و نمی توانست به پدر و مادرش سر بزند تماس می گرفت و از من می خواست جویای احوالشان باشم. نه که فقط سفارش پدر و مادر خودش را بکند. نسبت به پدر و مادر من هم سفارش می کرد. آنها را هم مثل والدین خودش می دانست.

 

=هم پدرم بود، هم معلمم و هم همبازی ام. از سر کار که می آمد خانه، با هم فوتبال بازی می کردیم. توی سر و کله هم می زدیم.  وقت می گذاشت برایم. برای رشد و تربیت روحی ام.  نماز جمعه می رفتیم. تمرین قرآن می کردیم. موقع نصیحت کردن که می شد جوری می گفت که دل خور نشوم. خوشحال می شدم از نصیحت کردن هایش.

 

=رشد تحصیلی ام برایش اهمیت داشت. گهگاهی به مدرسه ام سر می زد و از وضعیت درسی ام سئوال می کرد. وقتی می آمد خانه، با دست پر می آمد. برایم هدیه می گرفت. خوش قول هم بود. یک سال قرار گذاشتیم اگر شاگرد اول بشوم برایم دوچرخه بخرد.

روزی که فهمید شاگرد اول شدم  نگذاشت به فردا بکشد. برایم دوچرخه خرید.

 

 

 

 =مهربان بود. چه توی خانه چه بیرون در برخورد با دیگران. احترامم را داشت. سرفراز بودم، هم پیش بستگان خودم، هم بین فامیلهای ولی الله. به خاطر همین اخلاق خوبش. زندگی آرامی داشتیم. آنقدر که برای مهدی، پسرمان سئوال پیش آمده بود. می گفت: «مامان! این همه توی جامعه حرف از دعوای زن و شوهر و طلاقه، شما چرا اصلا دعواتون نمی شه؟!»

 

 

=زندگی، پستی بلندی های زیادی دارد؛ اما وقتی زن و مرد در کنار هم باشند همه‌ این سختی ها شیرین است. ولی الله، صبر زیادی داشت. صبوری را از او یاد گرفتم؛ توکل را هم. می گفت: «خانوم! اگه ما با خدا باشیم، خدا هم با ماست. زیاد زندگی رو سخت نگیر.»

 

=خودش را توی تکلف و سختی های زندگی امروزی نیانداخته بود. ساده زندگی می کرد. یک لباس را تا وقتی که می شد، می پوشید. یادم است آخرین باری که خواست برود، پیراهن تنش از جای خط اتو پاره شد. گفت: «اشکالی نداره، آستین کوتاهش کن وقتی برگشتم بپوشم.»

وقتی برگشت، دیگر لباس دنیایی نمی خواست. خلعت زیبای شهادت کرده بود تنش...

 

 

=حرف حضرت آقا که پیش می آمد اهل کوتاه آمدن نبود. از موضع ولایت با دل و جان دفاع می کرد. این دلدادگی اش توی جریان فتنه سال 88  به اوج رسید. خیلی صریح و شفاف موضع می گرفت و می گفت: «من غیر آقا از هیچ کس تبعیت نمی کنم. هر کی مقابل آقا باشه محکوم به رفتنه.»

 

 

 

 

=روزی که رفت و دیگر برنگشت گفته بود برای مأموریت می رود سمنان. تنها برادرش می دانست راهی کردستان است. شب پیش از رفتن، بی قراری اش را می دیدم. خواب به چشمم نیامد. هر موقع که چشم باز کردم، دیدم بیدار است. صبح که شد دوباره ساکش را وارسی کرد. چفیه اش را برداشت و پلاکش را. وقتی که خواست از خانه بیرون برود دور سرش صدقه چرخاندم. قرآن آوردم و آب ریختم پشت سرش. به این امید که زود برگردد.

زود هم برگشت. اما با جسم بی جانش...

 

 = ولی الله در کنار کسانی تا خدا پر کشید که سالها منتظر شهادت بودند. جوانانی از نسل اول انقلاب که هم امام را درک کرده بودند و هم فضای روحانی جبهه و شهادت را. راه سی ساله اینها را دو سه ساله طی کرد. نشان داد که شهادت زمان ندارد، فقط دل پاک می خواهد و عمل خالص...

 به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید سید حسین اسلامی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۱ ق.ظ

تولد: تهران- 13/7/1363

شهادت: توسط اراذل و اوباش- خیابان خاوران- تهران- 10/6/1383

مزار: بهشت زهرا(س)

 

=از وقتی پایش به هیئت باز شده بود حال و هوای دیگری داشت. یک روز آمد و پرسید: «مادر به کی می گن ناکام؟» گفتم: «کسی که رخت دامادی نپوشیده از دنیا بره.» چیزی نگفت و رفت. چند روز بعد آمد و گفت: «نه مادر توی هیئت بودم مداح می گفت ناکام کسیه که کربلا نره و بمیره.» دیگر روی دست بند نبود. همه اش التماس می کرد بگذاریم برود کربلا. زمانی بود که تازه حکومت بعثی صدام سقوط کرده بود. چون امنیت نداشت اجازه ندادیم برود. با اینکه خیلی دوست داشت حرف ما را زمین نزد.

بالاخره قسمتش شد. به آرزوی دلش رسید. هنوز برنگشته دلش هوایی شده بود می گفت: «من باید دوباره برم. نمی دونم چه کششی توی زیارت امام حسینه. قبلاً که نرفته بودم دوست داشتم برم، ولی نه تا این حدی که الان دوست دارم.»

 

=یکسال قبل شهادتش بود. داشتیم از هیئت بر‌می گشتیم. جلوی در هیئت کنار خیابان پسر معلولی را دیدیم. نمی توانست راه برود خودش را روی زمین می کشید. سید حسین رفت کنارش. احوالپرسی کرد. اسمش را پرسید. حسابی گرم گرفت. دست نوازش روی سرش کشید و با حالتی که انگار دوست قدیمی اش را دیده، پرسید: «محسن جان کجا بودی؟ چرا نیومدی هیئت؟» بعد هم گفت: «شام خوردی یانه؟» وقتی فهمید شام نخورده، دستش را گرفت و آوردش خانه. حالا نه طرف را دیده و نه می شناسد. سفره را انداختیم وسط حیاط، غذایی که از هیئت آورده بودیم با هم خوردیم.

=چند روز بعد که خسته و کوفته داشتیم از سر کار می آمدیم خانه، باز محسن را دیدیم. رفت پیشش. به من گفت: «تو برو خونه من رفیقم رو دیدم می خوام احوالش رو بپرسم.» داشتم سمت خانه می رفتم که دیدم یکی از دوستان سید با موتور از کنارش رد شد و یک حرف توهین آمیزی به محسن زد. بنده خدا خیلی خجالت کشید سرش را انداخت پایین. خودش را روی زمین می کشید و می رفت. سید رفت دنبالش. شروع کرد به دلداری دادن محسن. چقدر سعی می کرد که یک جوری از دلش در بیاورد. می گفت: «محسن این رفیق منه. با تو نبود که، حرفی که زد به من بود. اصلا‍ً هر وقت منو می بینه این حرفو بهم میزنه.»

اینقدر گفت تا محسن را خنداند.

 

=رفته بود سراغ رفیقش. گفته بود: « من دوست ندارم کسی به رفیق من توهین کنه» طرف مانده بود که کِی به رفیق سید اهانت کرده. با تعجب پرسیده بود: «من به کی توهین کردم. محسن رو می گی اون که معلوله. رفیقته؟» سید گفته بود: «مگه عیبی داره؟ رفیق رفیقه. چه فرقی داره معلول باشه یا سالم. تازه محسن بچه هیئتیه، سینه سرخ امام حسینه.»

=وقتی شهید شد، محسن را دیدم که جلوی حجله سید ایستاده بود. عکسش را می بوسید و دو دستی می زدی توی سرش. رفیقش را از دست داده بود، رفیقی که با محبت تر بود از یک برادر...

= از بدحسابی بدش می آمد؛ چون کار ما توی بازار است دائم با حساب و کتاب سر و کار داریم. برایش خیلی مهم بود سر موعدی که قول داده پول طرف حسابش را بپردازد. یاد ندارم که در این زمینه بدقولی کرده باشد. یکبار در موعد پرداخت یک بدهی برایش سفری پیش آمد. تهران نبود. چندین بار تماس گرفت و سفارش کرد که حتماً پول فلانی را پرداخت کن. گفتم: «دیر نمی شه داداش. خودت میای می‌دی.» گفت: «نه باید حتماً ببری، من قول دادم.»

=احترام پدر و مادرم را خیلی داشت. یاد ما هم می داد این احترام کردن را. وقتی می دید خوب با پدر و مادر برخورد نمی کنیم، از روی جوانی و بچگی‌مان با آنها بد حرف می زنیم، به حرفشان نمی رویم ناراحت می شد. تشر  می زد و می‌گفت: «پدرت یک عمر زحمتت رو کشیده. بزرگت کرده. جواب خوبیهاش این نیست. هیچ موقع به پدر و مادرت بی احترامی نکن.»

=سرش توی لاک خودش بود؛ توی بچه هیئتی‌‌هایی که اکثرشان شلوغ هستند بی آرام و قرار بود. تنها کسی که حتی به مخیله مان هم نمی رسید یک روز توی درگیری به شهادت برسد، سید حسین بود. فکرش را هم نمی کردم این قدر جگر دار باشد که در مقابل سه چهار نفر گردنکش بی سر و پا بایستد و از ناموس مردم حمایت کند. هرچه است اثر نشستن پای روضه های امام حسین است که او را اینگونه بار آورد. آنجایی که باید خودش را نشان دهد نشان داد.

 

=اینکه می گویم پای سفره امام حسین پرورش پیدا کرده، عین حقیقت است. تنفس توی فضای روحانی هیئت با او کاری کرد که در مواجهه با یاری طلبی آن خانم جوان نتوانست بی تفاوت باشد؛ برخلاف خیلی هایی که این صحنه را دیدند و بی خیال عبور کردند.  وقتی هم که جلو رفت درگیر نشد. سعی کرد که ابتدا از در نصیحت وارد شود. گفته این خانم ناموس امیرالمومنین است. پی درگیری نبوده، ولی خوی شمر صفت این ملعونین باعث شد یکی دیگر از فرزندان زهرای مرضیه همچون مولایش امیرالمومنین با پیشانی غرق در خون به دیدار حضرت حق برود.

=سوار بر موتور از هیئت برمی گشته. توی مسیر خانم محجوبی را می بیند که کنار باجه تلفن اسیر دست چند جوان مست است. جیغ و داد می کند و کمک می خواهد. بر می گردد. می گویند خیلی کم پیش می آمده عصبانی شود. با همه می ساخته. اینجا هم از در سلم و دوستی وارد شده. شروع کرده به نصیحت کردنشان. حتی اجازه نداده دوستش درگیر شود.

=صد حیف که کلام عطر آگین سید در جانشان نفوذ نکرد به جای بیداری و تنبه با چاقو زده بودند به پیشانی اش. بعد هم با کلاه کاسکت آنقدر به سید زدند که مرگ مغزی شد. صورتش شبیه مادرش شده بود؛ کبود... .

 

=وقتی در یکی از برنامه های تلویزیون، اهدای اعضای بیماران مرگ مغزی را دید با خوشحالی گفت: «مادر چقدر خوبه اینطوری. اگه آدم بدونه این جوری از دنیا می ره، اعضاش رو اهدا می کنه به یک کسی که بتونه دوباره با اونها زندگی کنه.» خودش توصیه کرده بود.

   =برای یک پدر و مادر، دل کندن از جگر گوشه‌شان سخت است. درست است در مرگ مغزی امکان بازگشت تقریباً صفر است؛ اما هر لحظه بستگان بیمار، امیدوار بازگشتش هستند و دلشان نمی آید اجازه جدا کردن دستگاه های مراقبت را بدهند. با این حال خود پدرم پیش قدم شد. می دانست سید حسین به این امر راضی است. درخواست کرد تمامی اعضای مفید بدنش را اهدا کنند. تازه نگران بود مبادا دیر شود.

 

 

=رفتنش روی بچه های هیئت و هم محله ای هایش تاثیر زیادی گذاشت. نشان داد که باید مرد عمل بود نه مرد حرف. امام حسین کشته دیانت فردی نیست. یعنی اگر سید الشهدا در کناری می نشست، نمازش را می خواند و کاری به کار فساد حاکم بر جامعه نداشت هیچ گاه خطری از سوی حکومت فاسد یزید تهدیدش نمی کرد. امام حسین کشته امر به معروف است. امامی که پای دین جدش از همه هستی اش گذشت. سید حسین به مولایش اقتدا کرد. در عمل نشان داد که خیلی خوب امام حسین و هدف قیام خونینش را شناخته است.

=زمان جنگ، کم ندیده بودیم بچه هایی را که اصلاً  قیافه‌شان به شهادت نمی خورد ولی شب عملیات، پروازی می شدند. آنقدر شوخ بودند و شلوغ که فکر شهادتشان به ذهن خطور نمی کرد. سید حسین، شوخ و شلوغ نبود؛ اما جوهره رسیدن به این در گرانبها را داشت. دستچین شده امام حسین بود. شک ندارم که اگر سنش به زمان جنگ قد می داد همان موقع هم یکی از پروازی ها بود. پروازی کربلا...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید مهدی مولانیا

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۴۹ ق.ظ

تولد: روستای هکان جهرم- 27/10/1362

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک - ارتفاعات جاسوسان سردشت- 12/6/1390

مزار: گلزار شهدای فردوس جهرم

 

 

=کاری به کار کسی نداشت. مظلوم بود و توی خودش. یک روز توی مدرسه کتابش را پاره کرده بودند. به من نگفته بود تا مبادا ناراحت شوم.

 

=هیچ وقت بی حرمتی از مهدی ندیدم. وقتی مرا می دید دستش را روی سینه اش می گذاشت، به حالت احترام خم می شد و می گفت: مادر سلام.

 

=بزرگتر که شد، کنکور شرکت کرد و قبول شد؛ رشته عمران. یک روز آمد و گفت: «می خوام برم سپاه.» دانشگاه را رها کرد و رفت سپاه.

 

=مغز متفکر بود برای خودش. طوری شد که از اصفهان خواستندش. نرفت و ماند جهرم. جزواتی نوشته بود در مورد زندگی در شرایط سخت و اسلحه M16 . برای جمع و جور کردن این جزوه‌ها خیلی زحمت کشید. چندین ساعت از روز را به تحقیق و جستجو اختصاص می داد. بیشتر شبها تا ساعت دو بامداد، رویشان کار می کرد؛ از بس اشتیاق داشت. توی هر کاری که وارد می شد تا آخرش را می رفت. پیگیر بود. اهل نیمه کاره رها کردن کار نبود. آنقدر ادامه می‌داد تا درست و کامل تمامش کند.

 

 

=دنبال مطالعه و بالابردن سطح سوادش بود. نمی گذاشت فرصت های روزانه اش به بطالت بگذرد. خودش می گفت: «اگه من روزی دو سه ساعت مطالعه نکنم، انگار گم شده ای دارم.»

 

=همرزمانش می گویند زمانی که با هم زاهدان بودیم، یکبار توی جاده، یک نفر بلوچ تصادف کرده بود. با توجه به شرایط منطقه، کسی جرأت نمی کرد برای کمک برود. احتمال داشت تله ای در کار باشد. مهدی گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. تا می دید کسی نیاز به کمک دارد، درنگ نمی کرد. این بار هم با توکل به خدا رفت بالای سر طرف. شروع کرد خون را از دهانش بیرون آوردن و تنفس مصنوعی دادن.

نجاتش داد.

 

=شبی که  آمد خواستگاری و برای اولین بار با هم صحبت کردیم، رفتار گرم و صمیمی اش توجهم را جلب کرد. لابه‌لای صحبت‌هایش گفت: «من یک دختر یتیم رو سرپرستی می کنم. کسی از این موضوع خبر نداره به جز صمیمی‌ترین دوستم. اگه شما راضی باشی، این کارو ادامه می‌دم.» برایم جالب بود پسری مجرد، یتیمی را تحت پوشش قرار داده باشد. با اشتیاق پذیرفتم. خوشحال شد.

 

=کارهای خیری که کرده بود به این ختم نمی شد. با چند نفر از دوستانش پول جمع می‌کردند و برای زنان بی‌سرپرست، چرخ خیاطی می خریدند. این طوری آن بندگان خدا دیگر دستشان جلوی کسی دراز نبود و برای خودشان درآمدی پیدا می کردند.

 

=قرآن می خواند. مخصوصاً سوره واقعه را مداومت داشت. شبها کنار هم می نشستیم و واقعه می خواندیم. بعضی شبها هم قرآن را باز می کردیم و هر صفحه ای می آمد، با معنی می خواندیم. قرار می گذاشتیم هر دستوری را که توی آن صفحه آمده انجام دهیم.

 

=کارهای منزل را در کنار من انجام می داد. جارو برقی می کشید، دستمال بر می داشت خانه را تمیز می کرد. بعضی وقتها که از سر کار می آمد و می‌دید در حال ظرف شستن هستم به زور پیش بند از گردنم باز می‌کرد و دستکش‌ها را از دستم در می ‌آورد. می گفت: «توی کدوم کتاب نوشته که کارهای خونه رو باید زن انجام بده؟ وظیفه منم هست.»

 

=با همین کارهایش توی فامیل زبانزد شده بود. خیلی از دخترهای فامیل آرزوی داشتن چنین شوهری را می کردند. هوایم را داشت، دوران بارداری ام بیشتر. نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. وقتی تماس می گرفتم، می گفت: «تو فقط استراحت کن، توی آشپزخونه نری، من خودم میام غذا درست می کنم.»

 

 

=بچه ها را خیلی دوست داشت. مخصوصاً دختر بچه ها را. توی مهمانی های فامیل، جمعشان می کرد دور خودش. سرشان را گرم می کرد، داستان های دینی برایشان می گفت.

 

=یک روز توی خیابان سوار موتور، ‌بی هوا، زد روی ترمز. فکر کردم اتفاقی افتاده. نگاهش را که دنبال کردم، دیدم خیره شد به اعلامیه فوت یک دختر بچه روی دیوار. با ناراحتی رو به من کرد و گفت: «خانوم! امشب یه فرشته به فرشته های خدا اضافه شد.» خیلی غصه خورد آن روز.

 

=اگر فقیری توی خیابان می دید برای کمک کردنش جوری رفتار می کرد که کسی نفهمد. پول را توی دستش می‌گرفت، بعد هم طوری که انگار می خواهد مصافحه کند، دست طرف را می گرفت و پول را می‌گذاشت کف دستش.

 

=یکبار که توی خیابان، عکس های شهدا را دید گفت: «این عکسا رو می بینی چقدر قشنگه؟ یه روزی میاد عکس من رو هم توی خیابون می زنن و زیرش می نویسن شهید مهدی مولانیا. وای چقدر با ابهته...»

چند ماه پیش از شهادتش که هنوز حرفی از مأموریت و رفتن به منطقه نبود، بعد از نمازش رو به من کرد و گفت: «اگه من رفتم و دیگه نیومدم بلند گریه نکنی ها!»

 

 =با هم کلیپ شهدا را نگاه می کردیم. خیلی گریه کرد و گفت: «داداش! یعنی می شه منم یه روز شهید شم؟» تعجب کردم و به شوخی گفتم: «پاشو برو به ریخت و قیافه ات نگاه کن! مگه شهادت اَلَکیه؟!»

با رفتنش ثابت کرد دین اسلام و فرهنگ شهید و شهادت با شاد بودن، منافاتی ندارد. می شود امروزی بود، زیبا پوشید، زیبا زندگی کرد و زیبا رفت.

 

=می گفت: «مادر! اگه یه روز شهید شدم، سرت رو بالا بگیر و بگو من پسری داشتم که در راه علی اکبر امام حسین علیه السلام دادم. ناراحتی نکنی ها! خدا رو شکر کن.»

حالا که رفته، افتخار می کنم. به این که توانستم درست تربیتش کنم. به این که سرفراز شدم. به این که مادر شهید شدم...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید روح الله شکارچی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۲۸ ق.ظ

تولد: مهرماه 1357

شهادت: نقطه صفر مرزی سردشت- 28/12/1390

مزار: گلزار شهدای علی بن جعفر (ع) قم

=علاقه اش به شهدا را که نمی توان وصف کرد. هرجا کار برای شهدا بود، نفر اول حاضر می شد. از همه چیزش مایه می گذاشت. هر سال پای مراسم یادواره شهدای روستای فردو خواب و خوراک نداشت. خودش را به زحمت می انداخت تا مراسم به بهترین شکل برگزار شود.

=آخرین یادواره‌ای که برای شهدای روستا گرفتیم برای درست کردن یک جایگاه به شکل سنگر، نیاز به گونی‌های پر از خاک بود. با ماشین خودش چند تا گونی پر از خاک آورده بود. همه را هم گذاشته بود توی ماشینش. صندلی های ماشین خاک خالی شده بود. وقتی گفتم: «این چه کاریه؟ خوب یه چیزی مینداختی روی صندلی ها خاکی نمی شد». گفت: «این که گونی خاکه هر چیز دیگه‌ای هم که باشه می ذارم توش می یارم. چون برای شهداس کم نمی ذارم».

=نه اینکه از سختی کارش و از سختی مأموریت های گردان گله کند نه، این طور نبود اگر شکایتی هم داشت از دیر و زود شدن مأموریت هایش بود. شوق رفتن داشت روح الله. این قدر که یک بار گفتم: «با این همه سختی گردان تکاور چرا هنوز موندی؟» جواب داد: «این جا بین بچه های تکاور محبت و صفاییه که هیچ جای دیگه ای نیست». این مأموریت آخر را هم آن طور که من شنیده ام روح الله و دو شهید دیگر از رفتن معاف شده بودند؛ اما خودشان از فرمانده خواستند بروند بالای ارتفاعات. احساس وظیفه می کرد شاید؛ شاید هم بو برده بود خبرهایی است. نخواسته بود جا بماند.

=روستای ما 104 شهید در دوران انقلاب و دفاع مقدس تقدیم اسلام کرده است. می گفت من اولین شهید خاندان شکارچی هستم و صد و پنجمین شهید فردو. توی انفجار پادگان ملارد کرج یکی از بچه های فردو به شهادت رسید. رفقای روح الله سر به سرش می گذاشتند و می‌گفتند: «دیدی حرفت درست در نیومد!»     توی همین مأموریت آخری که رفتند گفته بود: «من بالای ارتفاعات برم شما سه تا تابوت پایین می یارین یکی شم من هستم». این بار درست گفته بود؛ شد صد و ششمین شهید روستای فردو.

 

=از من کوچکتر بود ولی درس های بزرگی یادم داد. با رفتنش آرام آرام دریچه های تازه ای از زندگی رو به رویم باز شده است. روح الله همیشه از من جلوتر حرکت می کرد. سر تا سر زندگی اش را که نگاه می کنم همین طور بوده. احترامی که به پدر و مادرم می گذاشت برایم یک درس بزرگ است سعی ام بر این شده تا بعد از او دقت بیشتری نسبت به پدر و مادرم داشته باشم.

  =پیش از اینکه روح الله پر بکشد خیلی به گلزار شهدا سر نمی زدم؛ اما حالا با رفتنش مشتری هر روزه این ستاره‌های هدایت شده‌ام. میان قطعه‌های مزار شهدا قدم می زنم، عکس هایشان را نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد وقف شهدا باشم، مثل روح الله.

 

=پدرش را که نگاه می کنی شکسته شده، اما مثل کوه استوار است. خاندان شکارچی توی جنگ چندان بی‌نصیب نبوده، رزمنده داشته اسیر داده و جانباز؛ اما...

 =مایه سرافرازی و سربلندی شان شده این پسر. روح الله را می گویم. هر چه از پدرش می خواهی که چیزی بگوید لب باز نمی‌کند. تنها، مدام، یک جمله. همین یک جمله کافی است تا دهانت را ببندد. می گوید روح الله برای رضای خدا رفته خدا را شکر که شهید شد. همین...

به قول برادرش، روح الله پرچم شکارچی ها را برده بالا.

=نشد یک بار تماسم را بی پاسخ بگذارد. مرامش نبود. اگر کارت می افتاد بهش به قول امروزی‌ها نمی‌پیچاندت. چند وقتی است که با بیماری آسم دست و پنجه نرم می کنم. یک بار ساعت 12و نیم شب حالم به شدت خراب شد. خس خس می کردم.  با هزار زحمت خودم را رساندم سر کوچه. ماشین گیرم نمی‌آمد. به ناچار با روح الله تماس گرفتم. فوری خودش را رساند، با اینکه صبح زود می‌بایست سرکار می‌رفت. پدر و مادرم را همراهش آورده بود که اگر کار به بستری شدن کشید از کارش نماند.

 

=می گویند وقتی آدم دلتنگی سراغش می آید، وقتی که در کش و قوس زندگی دنیا دلش به غلیان می افتد و طاقتش طاق می شود بهترین راه رسیدن به آرامش، گره زدن روح است با مبدأ کل. یادم است توی ایام فتنه و درگیری های تهران، یک گوشه کز کرده بود. حسابی رفته بود توی خودش. قرآن باز کرده بود و می خواند. خیلی درهم و گرفته. می گفت: «دلم خیلی گرفته دارم با قرآن خودم رو آروم می کنم».

=نوبت پستش بود. اما هنوز حاضر نشده بود. پست قبلی هم می بایست صبر می کرد تا روح الله بیاید. بالاخره با 5 دقیقه تأخیر سر و کله اش پیدا شد.

 با اتمام زمان پست، پاسبخش که برای تعویض پست های تعیین شده آمد، دید یکی هنوز پستش را تحویل نگرفته است. فهمید کار، کار روح الله است. پست را تحویل نداده بود. به خاطر 5 دقیقه دیر آمدن، 10 دقیقه بیشتر از اندازه معمول پست داده بود تا مدیون نباشد.

=هر زمان که می آمدیم برای مأموریت، تا وارد منطقه می‌شدیم می‌رفت وضو می گرفت. هوایش را داشتم، کار همیشگی اش بود. برایم سؤال شده بود این کارش. بالاخره دلم را به دریا زدم و علت کارش را پرسیدم. گفت: «من از بزرگی شنیدم که خاک جبهه مقدسه. اینجا هم برای ما حکم جبهه داره و مقدسه، به همین خاطر با وضو وارد می‌شم».

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید مجتبی بابایی زاده

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۲۳ ق.ظ

تولد: اندیمشک- 2/3/1362

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: بهشت زهرای اندیمشک

 

=وقتی می دیدیش با لبخند و روی باز می گفت خیلی مخلصیم وقتی هم که موقع خداحافظی می شد با همان روی خوش می گفت مخلصیم به خدا. صادقانه بود، اخلاصش...

 

=به حجاب ما اهمیت می داد. سفارش می کرد. خیلی تأکید داشت. کوچک که بودم برایم می‌گفت چطور چادر بپوشم، رفت و آمدم چطوری باشد. بزرگتر که شدم، گفت: «دیگه امسال به شما هیچی نمی گم چون می‌دونم دیگه به سنی رسیدی که می‌تونی تشخیص بدی. پس هر جوری که خودت صلاح میدونی رفتار کن.» شهید که شد انتظارش را داشتم دوباره وصیتی برایمان نوشته باشد. اگر نمی‌نوشت مجتبایی نبود که سراغ داشتیم.

 

 

=آغاز زندگی مشترکمان از اندیمشک بود. بعد از مأموریت های طولانی یک ماه، چهل روزه‌ مجتبی، رفتیم تهران. توی تهران هم کارش خیلی سنگین بود. صبح می‌رفت و شب می آمد. از در که وارد می شد خستگی از سر و رویش می بارید. با این حال، خنده روی لبهایش بود. وقتی از سختی کارش می گفت تعجب می کردم؛ از خندیدنش با این هم خستگی. زندگی مان طوری گذشت که هیچ وقت از بودن با او خسته نشدم. سه سال با هم زندگی کردیم. سه سالی که برای من انگار سی سال است. خوشحالی‌ام از این است که با این سه سال، آخرت خودم را ساختم.

 

 

 

 

=توی حرفهایش همیشه حرف از ولایت بود. غصه ولایت را می خورد. هر اندازه که سختی کارش بیشتر می شد می گفت: «حساب کن من کار خاصی نکردم کم آوردم، آقا چه طوری داره مشکلات رو تحمل می کنه.»

پیش از ازدواجمان یک دیدار خصوصی با آقا قسمتش شده بود. خیلی پرشور تعریف می کرد. طوری که آدم را می برد توی همان فضا. می گفت: «اون لحظه ای که آقا رو دیدم هی با خود می گفتم این منم الان اینجام؟!»

=رفتارش با ما خیلی خوب بود. من و مجتبی بیشتر از اینکه رابطه مان پدر و پسری باشد، شبیه دو تا دوست بودیم برای هم. یادم است می خواستم برنامه ای را از تلویزیون ببینم برخی از کلمات را درست نمی شنیدم. کنارم می‌نشست و کلمه به کلمه برایم تکرار می کرد. در باورم نمی گنجد که مجتبی بچه‌ این زمانه باشد.

 

 

=تازه رژیم صدام نابود شده بود و راه کربلا باز. هر وقت کسی از دوستان و آشنایان کربلا می‌رفت می‌گفتم: «مجتبی همه رفتن کربلا، ما نرفتیم.» می گفت: «ما هم حتماً می‌ریم.»

یک روز صبح آمد در خانه‌مان گفت: «یا علی... ظهر حرکت ...»گفتم: «کجا؟» گفت: «می خواهیم بریم کربلا اونم با پای پیاده...»

سفر خاطره انگیزی بود، یادم می آید آنجا جمعی شدیم و صحن ائمه را شستیم. به قدری خوش گذشت که نفهمیدم یک هفته چطور تمام شد. موقع برگشتن رفتیم برای خریدن سوغات. هر کس چیزی می‌خرید؛ اما مجتبی یک کفن خرید که نوشته هایش از تربت بود.

 همین کفن لباس برازنده ای شد برایش. لباسی برازنده‌ ملاقات با خدا...

 

 

 

 

=سر مزار شهدا که می رفت با حسرتی شیرین به عکس هایشان نگاه می کرد. نوشته های مزارشان را می‌خواند و انگار توی سکوتش با آنها حرف می زد. وقتی که همرزمانش شهید می شدند، عکس هایشان را توی قاب  می کرد  و به دیوار می زد. گوشه خانه موزه شهدا راه انداخته بود.

عکس شهید نوزاد، شهید صیادی، شهید ایثاری، شهید شفیع پور، شهید زلفی... مرداد ماه 1390 هم که علی پرورش شهید شد تصویرش را داد مثل بقیه درست کردند و اضافه کرد به موزه اش.

یک ماه بعد قابی دیگر، زینت بخش این موزه شد. قاب تصویر زیبای مجتبی در حال قنوت. قنوت شهید مجتبی بابایی زاده....

=شب عملیات اسمش توی لیست تیم هجوم نبود. قرار شد برای کار دیگری بماند. اما مجتبی با خودش قول و قرار دیگری داشت. صورتش را با چفیه ای پوشاند و با ما آمد. به نقطه مورد نظر که رسیدیم فرمانده-سردار شهید محمد جعفرخانی-آخرین توجیهاتش را انجام داد. وقتی درگیرشدیم چیزی نگذشت که دیدم مجتبی زخمی شده، فوراً خودم را به کنارش رساندم. سینه اش جراحت عمیقی پیدا کرده بود. کاری از دستم بر نمی آمد. داشت زیر لب چیزی را زمزمه می کرد. سرم را به لبهایش نزدیک کردم. آرام آرام می گفت: «یا علی ابن ابی طالب ...یا علی ابن ابی طالب.»

 

 

=نه تنها روح ورزیده‌ای داشت که اگر نداشت الان عکسش را لابه لای عکس شهدا نمی دیدیم، استقامت جسمی اش هم عجیب بود. یادم است برای یکی از مأموریت های سخت و نفس گیر در جنگلهای شمال، پزشک تیم به او اجازه حضور نداد، چون پایش به شدت آسیب دیده بود. گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. درست و حسابی نمی توانست راه برود ولی باز هم آمد. نه تنها عصا زیر بغلش نگرفت، سنگین ترین سلاح را هم انتخاب کرد و انداخت روی دوشش. ایستاد تا آخر عملیات...

 

 

 

=سال که تحویل شد به همراه مجتبی رفتیم مقبره شهدای گمنام. یک غرفه زده بودند و توی آن عکس های شهدا به نمایش گذاشته شده بود. عکس ها را نگاه می کردیم و ناراحت بودیم، اما مجتبی می‌خندید. وقتی ناراحتی مان را دید گفت: «اینها همشون خوشبختن. اینکه ناراحتی نداره.»

حالا بعد از شهادتش، معنی آن خنده ها را می فهمم. مجتبی هم خوشبخت شد...

 

=علاقه زیادی به همرزمانش داشت؛ اما در این میان علاقه اش به شهید روح الله نوزاد از جنس دیگری بود. روح الله که شهید شد او دیگر مجتبای همیشگی نبود. پاهایش بر زمین سنگینی می‌کرد. شبی که روح الله به شهادت رسید، مجتبی با یکی از دوستانش در قم تماس گرفت و گفت: «به حضرت معصومه بگو من فقط شهادت میخوام نه چیز دیگه...»

=توی یک مصاحبه ای که هنوز هم موجود است از مجتبی خواسته اند واژه شهید را برایشان معنا کند. شنیدن معنای شهید از زبان شهید زیبا باید باشد: «نمی دونم چه جور بگم ولی می دونم اینا منتخبین خدا هستن... کسی هم که شهید می شه به درجه یقین ایمان می رسه. هرکسی شک پیدا نکرد نسبت به خدای خودش، نسبت به دین خودش، مطمئناً شهید می شه.»

به درجه یقین ایمان رسید. منتخب خدا شد؛ شهید شد...

به کوشش مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا