اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۴۲ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

سلبریتی همسایه غازه!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۳۴ ق.ظ

خانم بازیگر می رود ترکیه کشف حجاب می کند، تقبیحش نمی کنند که هیچ بیشتر هم به او بها می دهند. همین صدا و سیما و ارشاد خودمان را می گویم. فلان تازه وارد سینما می نویسد دختر آبی مظلوم تر از امام حسین علیه السلام است! با یک اشتباه شد سر و تهش را هم می آورند. آن بازیگر تصاویر کشف حجاب نوآموزان موسسه هنری اش را به مناسبت روز تئاتر منشر می کند تهش می گوید اشتباه شد و می آید تلویزیون می شود کارشناس و داور برنامه طنز. یکی دیگر سگش را بغل گرفته و لبش را می بوسد و عکس این صحنه را منتشر می کند چند هفته شبهای جمعه به او آنتن می دهند که برنامه پر کند. داور می رود با خواهر زنش جلوی دوربین روبوسی می کند کسی چیزی نمی گوید. بازیکن سابق فوتبال پلیس را به سخره گرفته و تصاویر دعوایش را منتشر می کند می شود مربی تیم امید و ...

حامد زمانی با پلیس فرودگاه جر و بحث می کند حق با او بود یا نه حرف دیگری است اما بعد از این ماجرا دیگر از صفحات رسانه ها محو می گردد. این یعنی همان مثال معروف اشداء بینهم! به خودی ها که می رسیم خوب زبانمان دراز می شود. 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برادر هم دوست به!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۸، ۰۶:۵۴ ق.ظ

انگار ما دو تا را بر خلاف جهت هم خلق کرده بودند! برادر بودیم، از یک خون، از یک رگ و ریشه؛ اما خلق و خوی مان با هم فرق می کرد. هر چه معراج آرامش داشت و سر به زیر بود، من ناآرام و شلوغ بودم! هر چه او خونسرد بود و در مقابل مشکلات صبوری به خرج می داد، من زود از کوره در می رفتم و در پیچ و خم زندگی، بی تابی نشان داده و عصبانی می شدم. او حرف گوش کن بود و مطیع پدر و مادر و من درست در نقطه مقابلش، لج باز و بهانه جو!

او کار را عار نمی دانست. هر وقت می توانست به یاری پدر شتافته و در تأمین معاش خانواده تن به کارگری می داد و من از نگاه خود، جز کارمندی و پشت میز نشینی را کار نمی دانستم. گاهی وقت ها احساس می کردم دیواری ضخیم بین من و معراج وجود دارد. او انگار در عالمی دیگر سیر می کرد و من دنیای خودم را داشتم. برخلاف برادر دیگرم که با او حسابی عیاق شده بود من بین خودم و معراج فاصله ای را احساس می کردم و برای همین دنبال راه خودم بودم.

با این حال به حکم برادری و بزرگتری، محبتش را از من دریغ نمی کرد. از همان کودکی سعی می کرد هوای مرا داشته باشد. با همه خواهر برادرها این طور بود. با همه رابطه ای مخصوص داشت و مراقبشان بود.

پدر یکبار از دستم عصبانی بود و می خواست کتکم بزند! معراج زود آمد، دستم را محکم گرفت و کشید و گفت: فرار کن!

با هم دویدیم. دستم در دستم او بود و می دویدم تا سایه تهدید و غضب پدر از سرم دور بماند.

او اصلاً به فاصله ای که من بین خودمان احساس می کردم توجهی نشان نمی داد. هر جا که می توانست دستم را می گرفت.

پدر رسم نیکی در خانواده بنا گذاشته بود. او مردی معتقد بود و دوست داشت شئونات اخلاقی و آداب و رسوم دینی در خانه اش برجسته باشد. شب های جمعه می نشستیم با صدای بلند قرآن می خواندیم. معراج تسلط خوبی به متون و قرائت قرآن و قواعد صوت و لحن داشت. صدایش هم خوب و زیبا بود. جوری قرآن می خواند که به دلمان بنشیند و به فراگیری آن علاقمند شویم. هر بار از قرائت او نکته ای را می آموختم. همین مسأله باعث شد که در دوران تحصیل همیشه نفر اول مسابقات قرآنی مدرسه باشم.

معراج خودش اهل شوخی و خنده بود. جایی می نشست لبخند را بر لبها می نشاند. همنشینی با او برای همه لذت بخش بود. با این حال مواظب بود لابه لای شوخی و خنده و بذله گویی هایش کسی را نرنجاند و گناهی مرتکب نشود. گاهی که حواسم نبود و شوخی را به تمسخر و تحقیر کسی کشانده و یا غیبتی انجام می دادم، رنگ و رویش عوض می شد. گاهی جمع را به بهانه ای ترک می کرد. گاهی مرا کناری می کشید و به آرامی و دوستانه تذکر می داد. او با رفتارش به ما می آموخت می توان شاد بود؛ اما گناه نکرد.

حجب و حیایش واقعاً دیدنی بود. به همه احترام می گذاشت، حتی کسانی که لایق احترامش نبودند. نام هر یک از دوستانش را که می خواست صدا بزند با پیشوند "آقا" همراه بود، حتی اگر همان ها او را فقط به نام کوچک صدا می زدند.

بعد از اتمام تحصیلات متوسطه تصمیم گرفتم وارد نیروی انتظامی شوم. برادر دیگرم از من خواست با معراج مشورتی داشته باشم. به هر حال او چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده بود و تجربه کار در نیرو را داشت. فکرش را هم نمی کردم با این تصمیم من مخالفت کند. معراج وقتی فهمید از من خواست چند ساعتی با هم قدم بزنیم. دستم را در دستش گرفت. درست مثل ایام کودکی که می خواست مرا از کتک خوردن نجات بدهد، خیلی ساده و صمیمی بی آنکه احساس کند فاصله ای بین ما وجود دارد. چقدر آن لحظات شیرین بود. دست در دست هم قدم زدیم. دو سه ساعتی در مزار باباطاهر، گفتگو کردیم. معراج از تجریباتش می گفت. پیشنهادش این بود که درسم را ادامه بدهم، مدرک تحصیلی مناسبی که گرفته و مدارج علمی بالا را که طی کردم بعد بروم سراغ استخدام در نیروی انتظامی تا اینطوری از موقعیت شغلی بهتری برخوردار شوم. او رو حیات مرا می شناخت و می دانست تحمل بعضی سختی ها را ندارم. حرفهایش درست و منطقی بود. هر چند توی گوش من فرو نرفت و به آن عمل نکردم و بعدها وقتی سختی های دوره آموزش را چشیدم پی به نصیحت خیرخواهانه او بردم و حسرت خوردم. به این نتیجه رسیدم هر جای زندگی که به دلسوزی های او توجه نکردم، ضرر کردم.

این اواخر پول هایش را جمع کرده و ماشین دست دومی خریده بود. ماشینش ضبط و پخش نداشت. دلم می خواست برایش کاری کنم. دوستی داشتم که وعده داد ضبط بی استفاده ای که دارد را به من می رساند. من هم خوشحال و خندان که بالاخره توانسته ام برای برادرم کاری انجام دهم خبرش را به معراج رساندم. چند روزی گذشت این دوست من هر بار بهانه ای آورد و آخر هم به قولش عمل نکرد.

نمی خواستم شرمنده معراج شوم. او توقعی نداشت؛ اما خودم روی این قولم حساب باز کرده بودم. دلم نمی آمد حرفم را پس بگیرم. رفتم و از کسی پولی قرض کردم. بی آنکه به معراج چیزی در این باره بگویم ضبط ماشین را خریدم و به او هدیه دادم.

مدتی از شهادت معراج گذشت که یک شب آمد به خوابم! یکی آن طرف، کار مرا لو داده بود!! ناراحت بود که چرا به خاطر تهیه ضبط، خودم را به قرض و بدهی انداخته ام. آنجا هم به فکر من بود و هوایم را داشت.

راوی: مجید آیینی برادر شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تحول در دستگاه امامت جمعه

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۸، ۰۴:۱۷ ب.ظ

فارغ از هر نقد و نظری معتقدم یک امام جمعه بیشتر از بیست سال نباید در جای خودش باقی بماند. البته این مسأله درباره شخصیت های معنوی و کاریزما تفاوت دارد.

نه سطح حوزه های علمیه، نه سطح فکری جامعه و نه شرایط فعلی کشور و انقلاب با شرایط بیست و سه چهار سال پیش قابل قیاس نیست.

گاه تعصب و اصرار بر حضور یک امام جمعه ضعیف در رأس هرم قدرت، جز روی کارآمدن مدیران ضعیف تر اما هماهنگ و غصب مصادر قدرت در یک شهر و بالطبع، اجحاف در حق مردم و بدبینی نسبت به نظام نتیجه ای نخواهد داشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نماینده کدام مردم؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۲۵ ق.ظ

 

صورتش گُر گرفته بود و آتش غضب از چهره اش زبانه می کشید. معلوم بود ناراحتی و غصه حسابی به او فشار آورده است. آمد داخل اتاق، رو به روی حاج آقا نشست و همان اول کار، شروع کرد به سر و صدا و داد و بیداد و توهین و ...!

لنگ مخارج جهیزیه دخترش بود. می گفت به هر دری زده نتوانسته پول خرید جهیزیه را جور کند. می گفت از خانواده داماد خجالت می کشد که جهیزیه دخترش درست و حسابی نباشد.

بعد با عصبانیت و به تندی حاج آقا را خطاب قرار داد و گفت: شما نماینده مجلس هستی. حقوق آن چنانی می گیری. همه چیز برای شما فراهم است. راحت می خورید و می خوابید. خرتان از پل گذشته است. زندگی تان از این رو به آن رو شده. اگر ما انقلاب نمی کردیم شما شیخ ها الان باز هم باید با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کردید. حالا که مسئول شده اید فقط به فکر خودتان هستید؟ پس ما مستضعفین چه؟ حال ما را چه کسی درک می کند؟ ...

حاج آقا با آرامش و متانت اجازه داد تا او حرف هایش را بزند و دلش را خنک کند. بعد دست او را گرفت و به منزل برد تا با هم چای بنوشند.

مرد وقتی بیرون می آمد، باز هم صورتش سرخ بود. این بار اما خجالت می کشید که در صورت حاج آقا نگاه کند. وضع زندگی ایشان را که دید دیگر رمقی برای اعتراض نداشت. فکرش را نمی کرد آیت الله فاضل که نمایندگی مردم بابل در مجلس را برعهده دارد و در مقام تولیت مدرسه فیضیه، وجوهات بسیاری در اختیارش قرار می گیرد در خانه اش حتی فرش هم نداشته باشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

چراغ بقیع هم روشن می شود

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۱۹ ق.ظ

مگر کسی باورش می شد روزی راه کربلا باز شود؟ مثل خواب می ماند و یک رویا بود این که کسی ساکش را ببندد و روی کولش بیندازد و عطر و گلابی بزند و برود زیارت کربلای معلا.

یک پیرمردی بود در هیات که میگفتند در جوانی اش یعنی سالهای قبل از پیروزی انقلاب، به سفر کربلا و نجف رفته. مداح می خواست حالی به مجلس بدهد اسم او را صدا می زد و شاهدی می آورد بر اینکه ایوان طلای نجف صفایی دارد و ...

وصیت نامه های شهدا مملو بود از حسرت بازگشایی راه کربلا و زیارت ضریح شش گوشه حسین علیه السلام. شهید کتابی در گلزار شهدای قم دفن است. در وصیتنامه اش نوشت آرزو دارد راه کربلا باز شود، کنار حرم اباعبدالله یک قهوه خانه بزند و به دست زوار حضرت، چای صلواتی بدهد.

محمد مصطفی پور آرزوی دل خود  و همرزمانش را قبل از شهادت، روی پیراهنش نوشت که: آنقدر غمت به جان پذیریم حسین تا قبر تو را بغل بگیریم حسین

سید حسن علی امامی برای شناسایی که رفت و دوربین انداخت، چشم بصیرتش از آن فاصله بسیار، به ضریح مولا باز شد و وقتی دید آنچه می بیند از نگاه همراهانش پوشیده است فهمید تحقق این رویای دیرینه، همان بشارتی است که پیوست او به اصحاب اباعبدالله را نوید می دهد.

بالاخره راه کربلا هم باز شد و ایستگاه های صلواتی و پذیرایی از زوار هم راه افتاد و ظرف یکی دو هفته چند میلیون نفر دور شمع ضریح آقا جمع شده و بر سر و سینه می زنند و ...

الغرض؛

بقیع هم آباد خواهد شد. این یک رویا نیست. روزی می رسد که برای چهار امام مظلوم و خفته بقیع، ضریح می سازیم و از مسجد النبی مدینه تا حرم چهار غریب بقیع، دسته میرویم و سینه می زنیم. از سمت مسجدالنبی، مزار ام البنین را همان ابتدای ورودی بقیع گذاشته اند که به حکم حال دلش، خوشآمد گویی عزاداران و زوار بقیع به عهده او باشد و سینه زن ها هم با یاد او و به بهانه او، دم حسینی بگیرند و شور ابالفضلی به پا کنند. دور نیست آن روز که از مأذنه های بارگاه بقیع، روضه مادر بی نشانمان را بشنویم و بلند بلند، آزاد و رها ضجه و گریه سر بدهیم. بقیع هم آزاد خواهد شد، بإذن الله تعالی.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حق با حسن بود!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۱۱:۱۵ ق.ظ

 

آن بزرگواری که اصرار داشت رحیم پور ازغدی را به خاطر پرسش از نسبت حوزه با انقلاب اسلامی و به چالش کشیدن حوزه ای که هنوز تراز انقلاب اسلامی قرار نگرفته و گاه سمت و سوی سکولاری دارد، دیگر برای سخنرانی به نمازجمعه راه ندهند اخیراً دولت روحانی را که از قضا در اجرای دستورات نظام سلطه در عرصه های اقتصادی و فرهنگی و سیاسی کم نگذاشته و کشور را به تعطیلی کشانده و با نگرش های لیبرالی، مدیران فاسد و ناکارآمد را روی کار آورده و ... دولتی موفق و مورد حمایت دانست!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

غربت مجاهدان

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۴۱ ق.ظ

یکی از رهبران عصائب اهل الحق در جنوب عراق ترور شد

 

این هم از غربت حزب الله ست که اعتبار و امنیت و توسعه یک حکومت را با جان فشانی و نبرد و غیرت، تضمین می کند و بعد در ازای نارسایی و ناشایستگی دولت ها و حکومت ها سیبل اعتراض ها قرار می گیرد.

بچه های عصائب اهل الحق، نقش برجسته ای در سرکوب داعش خبیث ایفا کرده و با مجاهدت خون بار خود حکومت عراق را تثبیت نمودند. حالا در اوضاع نابسمان عراق فتنه زده، اولین قربانیان آشفته بازار دولت و ملت، همین بچه های عصائب هستند. شهادتشان مبارک.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شوخی با تیتر روزنامه ها

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۸، ۱۱:۳۳ ق.ظ

 

جام جام: چرا بازار طلا دیگر سکه نیست

 

برا اینکه امسال انتخابات داریم بعدش ببین چجوری از دماغ مردم در میارن

 

 

ایران به نقل از رییس جمهور: به مردم می گویم چه کسی کشور را تعطیل کرده است

 

خود مردم تعطیل کردن پدرجان، با رأی دادن به تو الان کلی بیکار روی دست مملکت باد کرده

 

 

کار و کارگر به نقل از رییس جمهور: اقدامات نمایشی برای مبارزه با فساد به درد مردم نمی خورد

 

راست میگه بخدا، داداشش رشوه گرفت محکوم شد دو ساعت رفته زندان سر زده بعد مرخصی گرفته اومده بیرون، این نوع مبارزه ها نمایشی نیست؟

 

 

جمهوری اسلامی: انتقاد آیت الله سبحانی به طرح تعطیلی پنج شنبه ها

 

البته یادمون نره خود حوزه های علمیه پنج شنبه ها تعطیلن

 

 

عصر ایرانیان: تکذیب ادعای آقای معاون اول!

 

به پیر به پیغمبر نشر اکاذیب برای روزنامه ها و رسانه های مجازی و حقیقی و شبنامه نویس ها و همه شهروندان عادی جرمه و مجازات داره، چرا تا یکی گردنش کلفت میشه هر چی دروغ بگه دیگه کاریش ندارن من نمیدونم

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نمی از یم اختلاس!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۸، ۱۱:۱۴ ق.ظ

 

این تازه "شبنم" نعمت زاده بود که چند صد میلیارد به مملکت خسارت زد؛

ببین اگه باران نعمت زاده بود دیگه چکار می کرد!

  • سیدحمید مشتاقی نیا