اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۴۱ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

سرانجام انفعال

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۸، ۰۵:۰۴ ب.ظ

فارغ از این که ظریف آدم خوب یا بدی است این که سیاست خارجه ما راهش را درست می رود یا نه، از تماشای تصویر ممانعت پلیس آمریکا از حضور وزیر خارجه ایران در بیمارستان برای عیادت از سفیر کشورمان خجالت زده شدم.

 

روزگاری نه چندان دور رییس جمهوری که متهم به ناآشنایی با زبان دنیا بود به دانشگاه ها و مراکز مختلف آمریکا برای سخنرانی و پرسش و پاسخ دعوت می شد.

 

یادمان نرود ما درست در دوره ای متهم به محوریت شرارت شدیم که دولت وقت دم از گفتگوی تمدن ها و مذاکره و ... می زد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

زیر نور ماه!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۴۳ ب.ظ

جانم به جان معراج بسته بود. آن روزها کمتر کسی ماشین داشت. جوان ها آرزوی شان بود که بنشینند پشت فرمان و با دوست های شان بروند خیابان گردی .

پدرم تازه یک تاکسی خریده بود که مسافر کشی کند. آمده بود خانه و همه دور هم نشسته بودیم و خوشحال بودیم. هیچ کس ندید معراج کی سوییچ ماشین را برداشت. فقط می دانستیم چند ساعت است که رفته و خانه نیامده. دلم شور افتاده بود؛ اما صدایم در نمی آمد. پدر دست هایش را قفل کرده بود به هم و تند تند طول و عرض حیاط را به هم می دوخت. جرأت نمی کردم توی چشم هایش نگاه کنم. زیر لب صلوات می فرستادم و نگاهم را می کشاندم به سمت عقربه های ساعت که از پنجره اتاق رو به حیاط معلوم بود. نیمه شب گذشته بود. ماه پشت ابرها پنهان می شد و در می آمد؛ اما از ستاره ها خبری نبود.

قدم های پدر تندتر شده بود. قفسه سینه اش با فاصله ی کمتری بالا و پایین می رفت. کار از دلشوره گذشته بود. با خودم گفتم: خدایا هر جا هست فقط زود برگردد. دیگر نگران معراج نبودم بیشتر از پدر می ترسیدم که نکند بلایی سرش بیاید!

صدای چرخیدن کلید پیچید در سکوت حیاط. همه ایستادیم سر پا و زل زدیم به دری که آرام آرام باز می شد. معراج توی تاریکی جلو آمد. نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم که سالم است ولی جرأت نمی کردم بروم نزدیک تر و ببینمش. سرش را انداخته بود پایین و به هیچ کس نگاه نمی کرد. پدر رفت جلوتر و رو به رویش ایستاد. تا خواست حرف بزند، معراج دستش را از جیبش بیرون آورد و سوییچ را گرفت به سمت پدر.

آب دهانم را قورت دادم و ریز ریز خندیدم. پدر آماده شد که چیزی بگوید، معراج دوباره دست برد توی جیبش و یک دسته اسکناس آورد بیرون. دیگر جرأت خندیدن پیدا کرده بودم. معراج ماشین را برداشت و رفت خیابان ها را دور زده بود؛ اما نه برای خوش گذرانی، دور زده بود تا مسافر جا به جا کند و پولی به خانه بیاورد.

راوی: خواهر شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این هم بخشی از تاریخ انقلاب است

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۰۱ ب.ظ

انقلاب هنوز زنده است اما دولت ها هنوز به پای انقلاب نرسیده اند. این معنای دو وجهی است که برای اردوهای جهادی در چهل و یکمین سال عمر انقلاب قائلم.

متن زیر را از وبلاگ افراطی عینا کپی کردم. کلمات این متن برگرفته از عمق باور و اخلاص جماعتی است که خدا را برای خدا می خواهند. آنچه در این سطور می خوانید و در تصاویر می بینید بخشی از حقیقت تاریخ انقلاب است که باید به دست نسل های بعد برسد:

 

 

خشت آخر

خاطره ی اردوی جهادی

تومور مغزی داشت و رد عمیق بخیه ها از بین ابرو هاش تا فرق سرش رفته بود و سرش شبیه زرد آلو به دو قسمت تقسیم شده بود.

می گفت وقتی سیل اومد ، خونه که خراب شد هیچ ، همه ی وسایلمون هم خورد شد.

گفت : میخام پس فردا برم تهران

گفتم : برای چی؟ میری تهران برای کار؟

گفت : ای بابا ، کار کجا بوده ، من بیکارم ، میرم دکتر تا سرمو بزارم زیر برق (نمیدونم منظورش چی بود)

چون تشنج داشت نمی تونست بره سر کار ، حتی موتور هم نمی تونست سوار شه ، چون هر لحظه ممکن بود تشنج بیاد سراغش

یه پسر سه ساله هم داشت که یه هدیه کوچیک بهش دادیم.

مادر خانمش هم باهاشون همونجا بود ، مادر می گفت کلیه هام عفونت داره ، یکی از چشم هاش هم کور بود.

بقیه در ادامه مطلب ...

این شرایط زندگی خانواده ای بود که ما تو اردوی جهادی خادمشون شده بودیم تا شاید مرحمی روی زخم هاشون گذاشته باشیم.

برای اردو دو سه تا از بچه های کم سن و سال رو هم برده بودیم. گویا دور از چشم ما جوون های بیل به کمر خورده ی محل ، درباره بسیج بدگویی کرده بودن و به این بچه ها گفته بودن برا چی میرید بسیج ...

ما هم تو جمع با صدای بلند گفتیم : بسیجی تو جنگ از پدرو مادر و زن و بچش جدا میشه و جون میده برا امنیت مردم ، تو سیل و زلزله از کار و زندگیش میزنه و میاد رایگان کارگری میکنه برا آسایش مردم ، اونوقت همین مردم بهش فحش میدن. خدا لعنت دولت مردای لیبرال رو که فقط به فکر خوش رقصی برای کدخدا هستن و جز دشمنی با شهدا و پاک کردن اسم و عکسشون از کوچه و خیابون و حمایت از بی حجابی و فتنه و ورزشگاه رفتن خانم ها وکنسرت و ... چیزی بلد نیستن و انگار نه انگار که مردم مشکل اقتصادی دارن و سیل اومده و خونه زندگی مردم داغون شده

وقتی دیدم بچه ها خسته شدن یه فکری به ذهنم رسید ، با خودم اسپیکر برده بودم یه گوشه آویزونش کردم و مداحی گذاشتم.

مشغول کار بودیم که صدای مداحی قطع شد با خودم گفتم حتما کار یه از خدا بی خبریه ، دستم بند بود نمیشد برم ببینم کار کیه. چند دقیقه بعد صدای بلند مداحی شور بلند شد. نگو همین بچه های خودمون اسپیکر رو  با بلوتوث وصل کرده بودن به گوشی خودشون.

عشق می کردن بچه ها ، با بیل هروله می کردن...

بناها کفشون بریده بود. ما بودیم و سه تا بنا و دیواری که به سرعت برق و باد میرفت بالا

 

اردوی جهادی

 

اصلا فکر نمی کردم این بچه ها اینجوری کار کنن...

 

وقتی دیدم داره بهشون فشار میاد کار رو ول کردم و رفتم سراغشون ، گفتم : اصلا به خودتون فشار نیارید و خودتون رو اذیت نکنید ، یهو یکی از بچه ها بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه همین طور که مشغول بود گفت : نه آقا ، باید جهادی کار کرد...

وقتی میخواستیم اعزام بشیم ، پاسداره می گفت این بچه ها رو نبرید اینا نمی تونن و اذیت ، می شن. خلاصه بهمون ماشین نمی داد ، ما هم پراید خودمون رو آتیش کردیم . شاید باورتون نشه ولی هفت نفر سوار یه پراید مدل پایین کاربراتوری افتادیم تو جاده ، اونم پنجاه کیلومتر راه تا مقصد ...

آخر کار وقتی می خواستیم بر گردیم ، یه روحانی اومد اونجا ، خسته نباشید گفت و شروع کرد به وعده وعید الکی دادن ، بهش گفتم حاجی ،گوش ما از این وعده ها پر شده ، کار باید برای خدا باشه ، برو و نیت بچه هامون رو خراب نکن.

البته خدا خیلی خوش معامله است ، اگه با خدا معامله کنی مطمئن باش ضرر نمی کنی از نظر اطرافیان من خیلی ضرر کردم چون از سر کار مرخصی گرفتم و با ماشین خودم اینهمه نفر سوار کردم و رفتیم برای کارگری کردن مفت و مجانی و کلی هم خرج کردیم اما شاید باورتون نشه در اصل همه اش سود خالص بود حتی تو همین دنیا ، گویا مدیر عامل شرکت به همه کارکنان یه پاداش قابل توجه داده بود ، چندین برابر اون پولی که  تو اردو جهادی خرج کردیم.

یکی دیگه از رفقا هم برای جایی گزینش رفته بود و ردش کرده بودن. همون حین کار ، گوشیش زنگ زد و بهش گفتن بیا قبول شدی ، ما اشتباه کرده بودیم و بهت نمره اشتباهی داده بودیم فلان روز بیا کارات رو انجام بده.

صبح فردای بعد از تموم شدن اردوی جهادی ، به بچه ها زنگ زدم و احوالشون رو گرفتم ، با خودم  می گفتم حتما داغون شدن و الان میگن ما دیگه نماییم اینطور جاها... اما وقتی زنگ زدم حرف هاشون شنیدنی بود... تو صداشون خستگی که نبود هیچ ، انگار بمب انرژی بودن. یکیشون گفت : آقا ما مرد کاریم ، الان هم اومدیم باغ انگور چیدن... و میگفتن اردوی بعدی کی هست؟ خبر به سایرین هم رسیده بود و چند تا از بچه ها ناراحت بودن که چرا به ما خبر ندادید.


منبع:http://efrati94.blog.ir/

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مملکت دست آخوندهاست!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۹ ب.ظ

آیت الله سعیدی در خطبه های این هفته نمازجمعه به وضعیت نابسمان و نامتعارف تابلوهای تبلیغاتی ورودی شهر قم اشاره کرد و ضمن توضیح پیرامون جایگاه فرهنگی و مذهبی این شهر در جهان اسلام یادآور شد که تذکرات لازم در این خصوص را بارها به وزارت مسکن و شهرسازی داده که بی نتیجه بوده و ...

سال ها پیش در مسیر اتوبان تهران قم تصاویری از شهدا نصب بود که به این بهانه که حواس رانندگان را پرت کرده و ممکن است منجر به تصادف شود حذف گردید و جای خود را مدتی بعد به تابلوهای تبلیغاتی داد.

ورودی عوارضی قم سالهایی نه چندان دور مزیّن به جملاتی از امام راحل پیرامون مبانی انقلاب اسلامی بود که همه آنها محو گردید. یکی از این عبارات را که در خاطرم است این جمله بود: فقه، تئوری کامل اداره انسان از گهواره تا گور است.

گاه وقتی شاهد حال و هوای معنوی دلدادگانی هستید که مسیر تهران تا جمکران را با پای پیاده می پیمایند و بعد سر که بالا می آورید چشمتان به تابلوهای سامسونگ و دلستر و لواشک و ... می افتد و حتی یک خط نوشته یا یک طرح و تصویر درباره امام زمان و اسلام و انقلاب نمی بینید توی ذوقتان می خورد.

آیت الله سعیدی امام جمعه شهری مهم در قلب عالم اسلام است شهری که مبدأ شکل گیری انقلاب اسلامی و میزبان بزرگترین مرکز علمی جهان اسلام  است و ... آیت الله سعیدی تولیت حرم حضرت معصومه را هم برعهده دارد. امام جمعه رییس شورای فرهنگی شهر نیز هست و ...

او چنان که در خطبه ها اذعان داشت نتوانست اداره راه استان قم و یا وزارتخانه مربوطه را مجاب کند که لااقل در حد نصب چند تابلوی تبلیغاتی شأن پایتخت تشیع را رعایت کند و در نهایت مجبور شد از تریبون نمازجمعه فریاد برآورده و مطالبه بر حق مردم متدین این دیار را به گوش مسئولان برساند.

باز بگویید مملکت دست آخوندهاست! بلاتشبیه زمان شاه هم اگر روحانیت می خواست حرفی منطقی را به کرسی بنشاند چاره ای جز بهره گیری از فشار تریبون ها و اطلاعیه ها نداشت تا شاید مسئولان به خودشان بیایند و قدمی مثبت بردارند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهیدان زنده اند ...

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۵ ق.ظ

هر بار که از بانه می آمد، دست خالی نبود. برای همه خانواده چیزی می آورد. می دانست به کفش ورزشی علاقمندم. هر بار که احساس می کرد به آن نیاز دارم برایم تهیه می کرد و با خودش می آورد.

به خانه که می رسید بی اعتنا به خستگی سفر و طول راه، می نشست پای صحبت همه. کاری روی زمین مانده بود دست می گرفت و انجام می داد. به اقتضای سنم که به بازی های اینترنتی علاقمند بودم با من می نشست تا پاسی از شب پای میز رایانه و بازی می کرد. این طوری محبتش در دل همه می نشست و حرف ها و رفتارهایش اثرگذارتر می شد.

این محبت ها اما ما را به هم وابسته تر می کرد و دل کندن از او را هم برای ما سخت و دشوار کرده بود.

به اهل بیت ارادت ویژه ای داشت. در این بین رابطه اش با امام زمان (عج) بسیار دلی و نزدیک بود. دعای فرج را زمزمه می کرد و در خلوت و سکوت خودش با مولای عصر، نجوایی داشت. می گفت: دلم می خواد برای نزدیکی ظهور آقا کاری کنم. دلم می خواد خدمتی به حضرت کرده باشم.

صبح های جمعه می نشست به همه اهل فامیل و دوست و آشنا پیامک هایی با مضامین ظهور و انتظار می فرستاد تا دل های غفلت زده را به یاد آقا بیندازد و به سهم خودش در زدودن غربت مولا نقشی داشته باشد. همین رابطه خاصش با امام زمان، شهادت او را هم امام زمانی کرد. معراج با عنایت و انس با مهدی موعود (عج) به معراج رسید.

این اواخر یکی از دوستانش به شهادت رسیده بود. معراج به همراه چند نفر از همکاران مسئولیت تحویل پیکر شهید به خانواده اش در قم را برعهده داشت. از قم که برگشت دیگر حال و هوایش عوض شده بود. احساس می کردی که می خواهد از همه چیز دل بکَند. نورانیّت خاصی در چهره اش موج می زد.

فراتر از برادری، دوستی عمیقی بین ما جریان داشت. تحمل دوری او برای من سخت بود چه برسد به خبر شهادتش.

آن روز صبح، من و عسل، خواهرزاده ام که کوچک بود در خانه تنها بودیم. عسل بی تاب بود و مدام گریه می کرد. به سختی آرامش کردم. خوابش که برد من هم احساس کردم خوابم می آید. دراز کشیدم. چشمانم را که بستم دیگر چیزی نفهمیدم. در خواب؛ اما انگار کسی داشت خبر شهادت معراج را به من می داد. نمی دانم چقدر گذشت که یکهو از جا پریدم. دلم شور می زد و اضظراب امانم را بریده بود. حتی یک لحظه نمی توانستم به فراق از معراج فکر کنم. به خودم دلداری می دادم، خواب که حجت نیست. حالا یک کابوسی بود که گذشت. معراج حالش خوب است و سر کارش ایستاده. دوری آدم ها باعث می شود از این خواب های نگران کننده ببینند. چیزی نیست. باید آبی بخورم، قدم بزنم، هوایم عوض شود...

دلداری دادن هایم به خودم، زیاد طولانی نشد. انگار قرار بود خوابم خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کردم تعبیر شود. تلفن خانه زنگ خورد. با ترس و اضطراب رفتم به طرف گوشی. خدا خدا می کردم معراج باشد و شنیدن صدای گرمش مرا آرام کند و به این لحظات پر آشوب خاتمه بدهد. گوشی را برداشتم. معراج نبود؛ اما خبرش بود. لا حول و لا قوة الا بالله ...

بعد از شهادت معراج تا مدت ها حال خوشی نداشتم. برادر، دوست و پشتیبان خودم را از دست داده بودم. احساس می کردم پشتم خالی شده و یاوری ندارم. اما معراج کسی نبود که آن طرف دنیا هم ما را فراموش کند. وجودش را از نزدیک حس می کنم و شعاع محبتش همچنان گرمی بخش دلم است.

یک شب خوابش را دیدم. داشتیم با هم در شلمچه قدم می زدیم. گفت: چن تا از دوستام دارن میان همدان، حتماً به استقبالشون برو. چند روز بعد تعدای از شهدای گمنام را به همدان آوردند. یاد رؤیای آن شب و توصیه معراج افتادم. شهدا به فکر همدیگر هستند و می دانند تشییع پیکر دوستانشان حرکتی معنوی و سازنده برای جامعه است. با شور و حالی بیشتر از همیشه به استقبال شهدای گمنام رفتم.

بعد از شهادت معراج تا مدتی برای خودم کفش نخردیم. با این که به کفش ورزشی علاقه خاصی داشتم ولی اصلاً دلم نمی کشید به این موضوع فکر کنم. شبی خوابش را دیدم. گفتم: داداش! از وقتی که رفتی دیگه واسه خودم کفشی نخریدم. بهترین سوغاتی که معراج برایم می آورد کفش ورزشی بود. در خواب دستم را گرفت و به یک فروشگاه لوازم ورزشی برد و یک جفت کفش ورزشی برایم خرید.

چند روز بعد یکی از همکاران و دوستان معراج آمد سراغم را گرفت و یک جفت کفش ورزشی برایم آورد. کفش های معراج بود که بعد از شهادتش به من رسید.

با این که هر از گاه خوابش را می دیدم و وجودش را احساس می کردم و می دانستم روح مطهرش ناظر اعمال من است ولی دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. نزدیک امتحان کنکور بود. اصلاً حوصله نداشتم سراغ کتاب ها بروم. قبل از شهادت معراج خوب درس می خواندم و دلم می خواست برای کنکور آمادگی لازم را داشته باشم. ولی بعد از شهادتش انگیزه ام را از دست دادم. می دانستم دلش می خواست پیشرفت ما را ببیند؛ اما شانه های آدم مگر چقدر تحمل سنگینی بار فراق را دارد؟!

روز امتحان کنکور اتفاق عجیبی افتاد. در حالی که روحیه خودم را باخته بودم و احساس می کردم همه آنچه که از قبل خوانده ام از ذهنم پریده است ناگهان چشمم به فردی افتاد که روی صندلی نزدیک من نشسته بود و امتحان می داد. با خودم گفتم لابد خیالاتی شده ام. طرف با معراج مو نمی زد. یعنی می شود دو نفر آدم که نسبتی با هم ندارند این قدر شبیه هم باشند؟! برگه ها را گرفتم جلوی صورتم و به سوالات با دقت نگاه کردم. چند پرسش را که جواب می دادم سرم را می چرخاندم و قیافه آن جوان را نگاه می کردم، الله اکبر، عجب شباهتی!

بالاخره برگه ها را تحویل دادم. جلسه امتحان به پایان رسیده بود. هنوز محو تماشای چهره او بودم. دنبالش راه افتادم و دستش را گرفتم. اسمش را پرسیدم. گفت: معراج!!

مات و مبهوت به دنبالش رفتم؛ اما در شلوغی خیابان گمش کردم و از مقابل چشمانم ناپدید شد. من آن سال در دانشگاه و در رشته حقوق قبول شدم. دوباره توانستم خودم را پیدا کنم و سر پا بایستم. معراج هنوز هم در کنارم است حتی اگر با چشم سر نبینمش. ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...

راوی: احمد آیینی (برادر شهید معراج آیینی)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مدیر بهشت زهرا از مرگ چه آموخت؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۱۵ ب.ظ

رونمایی از آمبولانس‌های لاکچری بهشت زهرا (س) +عکس

 

چند وقت پیش خبری منتشر شد درباره استفاده سلبریتی های مایه دار از آمبولانس برای انجام کارهای شخصی و فرار از ترافیک!

حالا مدیریت بهشت زهرا سه آمبولانس لوکس وی آی پی خریداری کرده و مدعی شده که این اقدام را برای تکریم علما و دانشمندان و هنرمندان و نام آوران متوفی انجام داده است!

این که پشت پرده این توجیه هم همان مساله درآمدزایی و اجاره دادن آمبولانس لوکس ویژه حمل اجساد سرمایه داران است و ... تقریبا واضح و غیرقابل انکار است

اما فرض را بر صحت ادعای مدیریت بهشت زهرا می گذاریم

بزرگترین عبرت مرگ دقیا همین نکته است که فقیر و غنی و با سواد و بی سواد و سلبریتی و کارگر و کارمند و کوچک و بزرگ نمی شناسد و همه باید دیر یا زود در مقداری پارچه سفید و زیر تلی از خاک بخوابند و با توجه به این عبرت یاد بگیرند که زندگی شان را انسانی بسازند و دل به مادیات نبندند و ...

 

وقتی مدیریت آرمستان تصور می کند تکریم افراد حتی اگر متوفی باشند منوط به لوکس بازی و تجمل گرایی است یعنی تمام این مدت حضور در بهشت زهرا درسی از مرگ و معاد نگرفته و همچنان دنیا زدگی را یک ارزش می پندارد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در حاشیه مخالفت با ساخت یک سریال تلویزیونی

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۵۵ ب.ظ

خدا رحمت کند امام را که هم فیلسوف بود هم عارف هم شاعر هم فقیه هم مفسّر هم سیاستمدار

خدا حفظ کند مقام معظم رهبری را که هم عارف است و ادیب و فقیه و مفسّر و سیاستمدار

خیلی از شخصیت های علمی و فرهنگی را بعضی ها قبول دارند و بعضی هم نه. مهم این است که اگر قرار شد آنها را به جامعه معرفی کنیم از چه زاویه ای به زندگی و شخصیت شان بپردازیم، امیرکبیر باشد یا شهریار و ...

نظر مقام معظم رهبری درباره مولوی مشخص است.

بزرگوارانی که با ساخت سریال شمس تبریزی مخالفت می ورزند خوب است نگاهی هم داشته باشند به تعریف هنر و نیز جامعیت فکری رهبری انقلاب و همچنین بایسته های فرهنگی که دفع هویت ستیزی بیگانه را ضروری می سازد و ...

الغرض بگذاریم مملکت با یک رهبر و با یک تدبیر و سلیقه اداره شود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شکایت پلیس فتا از بچه های بسیج

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۰۷ ب.ظ

پلیس فتا از خبرنگاری بسیجی که در جلسه خصوصی همکاران خود با امام جمعه، به انتقاد از عملکرد نیروی انتظامی در فضای مجازی پرداخت و پلیس فتا را فشل و بی سواد نامید به دادگاه شکایت برده است. فتا معتقد است که ما به هیچ وجه فشل و بیسواد نیستیم!

چندی پیش یکی از کانال های تلگرامی به انتشار تصاویری مبتذل از نحوه تبلیغات و عضو گیری بعضی تورهای گردشگری، باشگاه ها و سالن های آرایش شهر در فضای مجازی پرداخت که پس از این افشاگری، تازه پلیس و دادگستری وارد میدان شده و به اخذ تعهد از خاطیان پرداختند. تا پیش از افشای این جریان خزنده اما محسوس فرهنگی، پلیس فتا یا از ماجرا بی اطلاع بود و یا این که ...؟!

صفحات مجازی مرتبط با شهر بارها شاهد انتشار مطالبی سخیف بوده است. نمونه مشهور آن اقدام خلاف عفت یک پزشک لاابالی در انتشار تصویر دختر شهید مدافع حرم و درج کلماتی رکیک در ذیل آن بود. به نظر شما پلیس فتا چه برخوردی با او داشت؟

صفحه مربوط به دختر یکی از عناصر خبیث و شکنجه گر ساواک بارها به هتک حرمت نظام و اسلام اقدام نموده و همچنان آزادانه به غرض ورزی های خود ادامه می دهد.

چندی پیش پلیس فتا در پاسخ به درخواست قاضی برای شناسایی ادمین یک کانال، اقدام به تهیه فهرستی از کسانی پرداخت که گاه از آن کانال مطلبی ارسال کرده اند. در تماس تلفنی با این عزیزان، تفاوت بین مدیریت و فوروارد کانال توضیح داده شد!!

مدتی قبل پلیس فتا در گزارش به دستگاه قضا مدعی شناسایی ادمین یک کانال تلگرامی گردید. تلفن همراه و اقلام ارتباطی این فرد ضبط گردید و یک ماه در اختیار فتا بود. کانال مذکور همچنان به فعالیت خود ادامه می داد در حالی که آن زمان تنها یک ادمین قادر به اداره کانال بود. بر اساس همین گزارش اشتباه و موهوم، یک نفر غیاباً محاکمه و محکوم گردید و وجدان کسی به درد نیامد.

از آنجا که بر مبنای نظر بعضی مسئولان سیاسی، زیر سئوال بردن میز حضرات، جرمی سنگین تر از خدشه وارد نمودن به اساس انقلاب و اسلام است، پلیس فتا مکلف به شناسایی مدیران بعضی کانال های منتقد گردید. متأسفانه به جای پیگیری فنی و تخصصی کار، در اقدامی تأسف بار منزل و لوازم شخصی بعضی خبرنگاران و خانواده هایشان!! مورد بازرسی و تفتیش قرار گرفت که ثمری جز شرمندگی و عذرخواهی مسئولان ذی ربط و البته دلخوری بعضی نیروهای مومن در پی نداشت.

پلیس فتا معتقد است اگر کسی در جلسه ای خصوصی هم بگوید که ما بیسواد و فشل هستیم به ما توهین کرده و ما هم وظیفه انقلابی و اسلامی خود می دانیم که از این توهین بیشرمانه به راحتی نگذریم، از منتقد شکایت کنیم تا با همان صلابتی که در فضای مجازی مقابل ضدانقلاب ایستاده ایم! مقایل انقلابی های منتقد هم بایسیتم.

فکر می کنم به جای اطاله این متن (که در صوررت تداوم شکایت فتا از بچه های بسیج لازم به نظر خواهد رسید) خوب است هشداری به عزیران حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی در خصوص عملکرد چالش برانگیز و پر هزینه بعضی نیروهای فتا داده شود. خیلی خلاصه عرض می کنم سابقه نداشته کسی یا نهادی در تقابل با بچه های حزب اللهی سربلند بیرون بیاید. بقیه عرایض انشاءالله خصوصی به محضر مسئولان متعهد و دلسوز نیروی انتظامی استان ارائه خواهد شد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا