اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۳ آذر ۰۰، ۱۷:۴۶ - حسن مجیدیان
    احسنت

حرف آخر

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۱۱ ق.ظ


مسجد آبادی، نه امام جماعت داشت و نه نماز جماعت در آن اقامه می شد. عبدالحسین برونسی، کاری به این حرف ها نداشت. خودش راه می افتاد و می رفت به مسجد. گاهی فقط خودش بود و خدای خودش؛ اما چراغ مسجد روشن می شد. عبدالحسین گوشه ای می ایستاد و با خدا به راز و نیاز می پرداخت.

شور و حالش در نماز تماشایی بود. من گاهی کشیک می کشیدم، فقط برای این که او بیاید، گوشه ای بایستد و قامت ببندد. آن وقت تماشای حال و هوای او لذتی وصف ناشدنی داشت. باز بودن در مسجد و روشن بودن چراغ آن بعضی وقت ها عده ای را کنجکاو می کرد و به آن سمت می کشاند. گاهی چند نفری آستین بالا می زدند و وضویی ساخته و به نماز می ایستادند.

عبدالحسین خودش را با نماز وفق داده بود. فرقی هم برایش نمی کرد، وسط عملیات و آتش دشمن وقتی می فهمید وقت نماز شده، بی اعتنا به آن چه که دور و برش می گذرد به نماز می ایستاد. نماز خواندنش طوری بود که انگار کاری مهم تر از آن ندارد. تقیّد او به نماز اول وقت، بقیه را هم ترغیب می کرد تا دست از کارهایشان کشیده و نماز بخوانند.

این روش تبلیغ غیر مستقیم او بود، ولی از تذکر مستقیم و البته دوستانه هم غافل نمی ماند. به رفقا و دوستانش با مهربانی یادآوری می کرد که نماز اول وقت را فراموش نکرده و از ثوابش محروم نمانند.

پایم تیر خورده بود و لنگان لنگان به عقب بر می گشتم. سر چهارراه خندق، عبدالحسین را دیدم. وضعیتم را که دید گفت: کمی دیگر به عقب بروی بچه های امدادگر را می بینی. آنها به تو کمک خواهند کرد.

تشکر کردم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم. مکثی کرد و پرسید: نمازت را خوانده ای؟! برایم جالب بود که زخمی شدن و خونریزی پایم را عذری برای تأخیر در نماز نمی دانست. گفتم: هنوز نه.

توصیه کرد: اول نمازت را بخوان بعد برو عقب.

این آخرین جمله ای است که از شهید برونسی به یادگار دارم. به اورژانس که رفتم خبر شهادتش را هم آوردند.

بر اساس روایتی از حجت الاسلام محمد رضا رضایی، خاک های نرم کوشک ص 34. هادی پورغلام، گلبو ص 120. سید هاشم موسی، همان ص 157.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">