
فیلم "بازی خونی" را دیدم و لذت بردم، آن قدر که اگر دوباره هم فرصتی باشد آن را خواهم دید. دست سازنده و سفارش دهنده اش درد نکند؛ ولی خب کاش یکی دو دهه زودتر به این سوژه ها می پرداختیم. بارها با افرادی که موضعی علیه نظام دارند صحبت و بحث داشته ام. یک سری که مغرضند هیچ ولی اکثریتی هستند که آدمهای خوب و بی اطلاعی هستند. بندگان خدا مطالعه و تحقیق ندارند و البته چند سالی است که به برکت ماهواره و اینستا رابطه شان با محصولات فرهنگی انقلاب و اسلام قطع شده است. ما هم مقصریم که دوازده سال فرصت تربیت و آگاهی بخشی نوجوانان در مدارس را هدر می دهیم. چند سال پیش در جمعی از بچه های دبیرستانی پیرامون دفاع مقدس صحبت داشتم. همچین روزهایی بود و به مناسبت، موضوع را ربط دادم به واقعه ششم بهمن آمل. بچه ها با ذوق و دقت گوش می دادند. صحبتهای من که تمام شد مدیر مدرسه برخاست و با هیجان گفت من هم آن شب در آمل بودم و شروع کرد به تعریف از دیده های خود. بعد که آمد کنار من نشست گفت تا الان فکر نمی کردم گفتن این خاطرات برای بچه ها جذاب باشد!
خیلی از واقعیتهای تاریخ معاصر را برای نسل جوان نگفته ایم و فرصتهایی طلایی را از دست داده ایم که حالا با شبهه پراکنی و تولیدات مسموم رسانه های بیگانه به راحتی جای جلاد و شهید عوض می شود. همان تعبیری که آقا داشت حضرت علی در جنگ نظامی شکست نخورد اما در جنگ نرم...
فیلم بازی خونی پیرامون واقعه جنگل آمل و تسخیر یک روزه شهری که بعدها هزار سنگر لقب گرفت خوب و جذاب از کار در آمد. اگر چه گاهی لهجه مازنی و گیلک قاطی می شد.
بسیاری از اعضای اتحادیه خلق کمونیستها جوانهای سرمایه داری بودند که در آمریکا و انگلیس درس خواندند. مدعی بودند که میخواهیم مردم مستضعف را نجات بدهیم. آنهایی که در مقابلشان ایستادند و شهر را نجات داده و چهل شهید تقدیم نمودند کارگر و کشاورز و راننده و کارمند ساده و بچه محصل بودند. این را کی پی بردند؟ روز محاکمه گفتند وقتی کفشهای پاره و کهنه مردمی که برای دیدن محاکمه ما آمده اند دیدیم تازه فهمیدیم مقابل چه کسانی ایستاده ایم.
مسئولان انقلاب یادشان نرود چه کسانی بار فشار اهتزاز این پرچم را به دوش کشیده اند.
وانت نیسان از جمله خودروهای عملیاتی و البته ابداعی مدافعان خودجوش شهر برای مبارزه با مهاجمین بود. پشت نیسان را کیسه شن می چیدند، یک نفر آن پشت سنگر می گرفت و در حالی که نیسان دنده عقب به طرف کمونیستها می رفت به طرفشان آتش می گشود!
شهید سیده طاهره هاشمی نوجوان بود و هنرمند. در خیابان تیر خورد. آخرین لحظات قبل از شهادت، حواسش به چادرش بود که از سرش نیفتد.
شهید جعفر هندویی پاسدار بود. او را در وسط شهر دستگیر کردند و خواستند که به امام توهین کند. دید مردم دارند نگاه می کنند و روحیه شان را می بازند. بلند فریاد زد الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر آمریکا... و شهید شد.
یاد همه حماسه سازان انقلاب اسلامی گرامی. حادثه آمل و درسی که مردم این شهر به دشمن دادند آنقدر مهم بود که امام در وصیتنامه اش نیز به آن اشاره نمود و به رخ بدخواهان کشید.