اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۱ دی ۰۰، ۰۸:۰۰ - حسن مجیدیان
    احسنت

۳۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

به نام پدر!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۲۶ ق.ظ

 

آه پدر!
چرا باز نگشته ای
وقتی محمد رضا
از سفر فرنگش بازگشته است
بیا
تا در بانک هاو دادگاه ها
در پاستور و بهارستان و بارگاهت
آنجا که اعلی حضرتان 
خانه کرده اند
دوباره انقلاب کنیم!

#سلمان_کدیور

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قیام بدون معصوم، یعنی طاغوت!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۴۷ ق.ظ

 

مگر در روایت امام صادق علیه السلام نداریم که در زمان غیبت هر پرچمی که به منظور قیام برافراشته شود نشانه طاغوت است؟

پس چرا ما قیام کردیم و بساط شاه را بر هم زدیم و مدعی هستیم که در راستای اسلام و زمینه سازی ظهور قدم برداشته ایم؟!

مهدی نصیری به این پرسش پاسخ می دهد:

 

https://www.mashreghnews.ir/news/982853/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%B9%D8%AC

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روح الله

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۵۲ ب.ظ

 

من که در مبارزه شاه جلّاد، زیر سایه امام خمینی شهید شدم و این افتخار بزرگی بود برای من و امثال من که به دست مزدوران پهلوی خائن جنایتکارکشته شده­ام و من از آن زمانی که دست به مبارزه زدم، همیشه افتخارم بر این بود که جانم، روحم، خونم، عمرم برای فدائی از یک رهبر انقلابی، یک مرجع مجاهد یک عالم سیاسی، یک مبارز با فساد، کفر، ظلم و ستم رها کنم. این درسی بود برای دیگران، برای برادران و خواهران مجاهد اسلامی که این مرجع تقلید تمام شیعیان جهان را تنها نگذارند و به دیگران هم درس آزادی، تقوا، مردانگی و جانبازی دهید.

                              ای عالم ربانی     تو مرجع جهانی

از من به تو ای ملّت ایران از راه محّبت     این پهلوی خونخوار آدم شدنی نیست

   

و دوستان، رفقا، برادران، خواهران، پدران و مادران از شما تقاضا می کنم که تا سرنگونی شاه کثیف و ریشه کن ساختن دودمان پهلوی و مزدوران اطرافش، دست از مبارزه گرم خود بر ندارید و ریشه پلید دشمن و پرچم کفر و ستم را از این مملکت قطع کنید و پرچم محمد (ص) اسلامی زیر نظر حضرت آیت الله العظمی الامام خمینی برقرار سازید.

 

                           حکومت اسلامی

                        خدا        قرآن      دین       

                                خمینی

                                   

امضا شهید

 

وصیتنامه شهید حسین محمودنژاد، قم/ شهادت: شب22 بهمن، تهران مزار در بهشت زهرا سلام الله علیها

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تنها شهر مازندران که بمباران شد

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۵ ب.ظ

See the source image

 

به رغم موشک باران شهرهای مختلف کشور و تبلیغات وسیع رژیم بعث، هیچ یک از موشک های صدام به مازندران نرسید

ولی سه بار هواپیماهای دشمن توانستند مازندران را بمباران کنند که نیروگاه تولید برق شهید سلیمی در شهر نکا، هر سه دفعه هدف این تهاجم بود.

بمباران پانزدهم آذر 1365 نیروگاه نکا، یک شهید و تعدادی مجروح بر جای گذاشت.

بمباران مهرماه 1366 این نیروگاه، 23 شهید و 120 مجروح به دنبال داشت.

در حمله جنگنده های دشمن در چهارم خرداد 1367 نیز یک نفر به شهادت رسید و تعدادی مجروح شدند.

در همان بمباران نخست، کلیه مهندسان و پیمانکاران غیر ایرانی نیروگاه از کشور خارج شده و دیگر بازنگشتند و هربار این نیروگاه با دستان توانمند مهندسان جوان و جهادگر ایران اسلامی به سرعت بازسازی شد و مورد بهره برداری قرار گرفت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حسرت نوشدارو

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۵۰ ب.ظ

qp5d_photo_2020-03-29_07-56-27.jpg

 

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام:
🔹بی‌تفاوتی، بخش‌های وسیعی از جنگل‌های این‌ سرزمین را خاکستر می‌کند.
🔹شاید اگر فقط ۱۵ میلیارد تومان برای حفظ محیط زیست زاگرس پرداخت شده بود، خاکستر جایگزین ریه های طبیعت ایران نمی شد.

 

پ ن: شما هم که صاحب تریبون و نفوذ هستی می تونستی قبل از وقوع این حادثه مصاحبه کنی و تذکر بدی.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تو شهید می شوی!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۰۴ ق.ظ

وقتی سید حسن شهید شد، گریه های مادرم قطع نمی شد. بعد از مدتی یکی از همسایه ها خوابی دیده بود.

می گفت: امام زمان (عج) را در خواب دیدم.

فرمودند: به فلانی بگویید چرا این قدر گریه و زاری می کند، حسن آقا پیش ماست و حالش هم خوب است.

از آن به بعد قلب مادرم آرام گرفت و از گریه هایش کم شد.

کتاب تو شهید می شوی؛ خاطرات شفاهی حجت الاسلام سجاد ایزدهی، نویسنده: سید حمید مشتاقی نیا، ناشر: مؤسسه روایت سیره شهدا، نوبت چاپ: اول- ۱۳۹۵؛ صفحه ۹۴-۹۵٫

کتاب تو شهید می شوی

خاطرات شفاهی حجت الاسلام سجاد ایزدهی

نویسنده: سید حمید مشتاقی نیا

تهیه و تنظیم: مؤسسه فرهنگی مطاف عشق

ناشر: مؤسسه روایت سیره شهدا

نوبت چاپ: اول- ۱۳۹۵

تعداد صفحات: ۱۴۳ صفحه- مصور

کتاب در یک نگاه:

کتاب حاضر روایت کننده نوجوانی های داغ یک عاشق شهادت را با روایتی صمیم و بدون اغراق روایت می کند. صفحات مفید کتاب ۱۳۳ صفحه است که حسن ختام آن ده تصویر از راوی کتاب و هم رزمانش می باشد. راوی کتاب متولد ۱۳۴۹ شمسی در شهر بابل است که در زمان شروع جنگ ده سال بیشتر نداشته است. او با زور و زحمت خانواده و مسئولین اعزام را راضی می کند که برای عملیات کربلای پنج راهی منطق جنگی شود. اما به خاطر سن کمش به عنوان پیک گردان، نیروی بهداری و تبلیغات از او استفاده می شود.

روایت کتاب، روایتی صادقانه است که تلخی ها و شیرینی های روزها و ماه های منتهی به قطع نامه را هم حکایت کرده است.

اسم کتاب تعبیر رایجی است که افرادی که سن و جثه لاغر راوی را می دیدند می گفتند تو شهید می شوی:

برشی از صفحه ۴۸ کتاب:

ما بچه های بابل بیشت ردر گروهان دو بودیم. فرماندهی ما با یکی از رزمندگان آملی به نام اسماعیل نجات بخش بود. او بارها به من می گفت: تو شهید می شود. چون به یان برداشت خودش اعتقاد داشت، همیشه می گفت: برای من هم دعا کن. البته خود ش هم مشتاق شهادت بود و آخرش شهید شد. گویا همین حرف یا نوع نگرش او باعث شده بود سید احمد محمدیان از رزمنده های قدیمی امیر کلامرا شیشه صدا کند. وقتی به تو می گفتند شسشه؛ یعنی زود می شکنی و ماندنی نیستی.

گشت و گذاری در کتاب:

کتاب حاضر در نه فصل تنظیم شده است:

فصل اول به نام خانواده راوی پرداخته و به تناسب به گذشته مرارت بار پدر بزرگش اشاره رفته است. این که جد پدری اش وقتی که پدر یزگش کودک بوده از دنیا می رود و حال مادرش رو به وخامت می گذارد. در این دو ران مادر یزرگش فرزند را به کسی واگذار می کند که بزرگش کند و به عروسش می گوید بچه ات از دنیا رفته تا او اذدواج کند. بعدها آن بچه به کل داستان را آگاه یپیدا می کند اما ترجیح می دهد پیش خانواده ای که سرپرستی اش را پذیرفته بودند بماند.

فصل دوم روایت گر سال های منتهی به انقلاب اسلامی است که راوی دوران کودکی اش را می گذراند. هر چه به انقلاب نزدیک تر شده از قدرت شاه و ساواک کم شده به قدرت نیروهایی افزوده می شود که بعدها به اسم منافقین شناخته شدند. این گروه با عوام فریبی نیروهای انقلابی را به سمت خود می کشاندند. در سال ها یاولیه بعد از انقلاب هم با ترور و ارعاب در مقابل مردم انقلابی قرار گرفته بودند.

فصل سوم کتاب، شروع حضور راوی در بین نیروهای بسیج و رزمندگانی است که از جبهه به شهر برگشته و با توصیفات خود آتشی را به جان راوی می اندازند تا بالاخره او هم پس از کش و قوس های فراوان بتواند راهی مناطق عملیاتی شود.

برشی از صفحه ۳۱ و ۳۲ کتاب:

شش نفر از نیروها جلو ایستادند بقیه پشت سر آنها قرار گرفتند ردیف به ردیف هر ۶ نفر را بلند می‌کردند. سه نفر دیگر آمده بودند و می‌خواستند ببینند چه کسی باید بماند چه کسی باید برود. گویا این ماجرا تمامی نداشت.  باز دلم آشوب شد. قیافه شان بسیار جدی بود. گت را از شلوارم در آوردم تا شلوارم روی پوتینم را بپوشاند. بند پوتین را باز کردم و سعی کردم روی پنجه های پا بایستم تا قدم بلند تر نشان بدهد. احساس کردم این بار دیگر کارم تمام است. همین طور هم شد که دیدم بینشان بحث شد.

دو نفرشان می گفتند این باید برود و فقط یک نفر از من حمایت می کرد. در نهایت حکم به اخراج از صف آموزشی ها دادند.

 وقتی ناامید شدم دوباره روی کف پایم قرار گرفتم و ناگهان قدم پنج سانتی متر کوتاه تر شد.

 رفتم حدود ۱۰ متر آن طرف تر. در کنار کسانی که قیافه و هیکل بچه گانه بود. زمین آسمان دور سرم می چرخید. دوست نداشتم  جلوی این همه آدم ضایع بشوم. تصور بازگشت به خانه و محل و توضیح دادن به دیگران و زمزمه های احتمالی زیر لب شان هم برایم عذاب آور بود.

آبروریزی بزرگی بود. قلبم از جا کنده می شد.  پیش خودم گفتم یا الان اینجا ماندگار می‌شوم و یا دیگر هیچ کاری از دستم بر نمی آید.  دیدم اگر نجنبم کار از کار می گذرد. یک آن متوجه شدم روی آن سه نفری که برای جداسازی بچه های ریز آمده بودند طرف دیگری است.  جای معطلی نبود.  باید تصمیم آخر را می‌گرفتم. اگر بر می گشتم دیگر معلوم نبود بتوانم برای آموزش ثبت نام کنم و بیایم . بی درنگ و با سرعت زیاد بدون هیچ صدایی  جستی زدم و  خودم را به یکی از صف ها رساندم و خیلی عادی کنار بقیه نشستم. چند نفر  متوجه شدند و خنده شان گرفت. ولی به روی خود نیاوردند.

این شاید بزرگترین تقلبی بود که در عمرم انجام داده ام.

فصل چهارم کتاب روایتگر اولین حضو ر راوی در در مناطق عملیاتی در شهریور ۱۳۶۵ می باشد.

فصل پنجم کتاب به اولین تجربه عملیاتی راوی در عملیاتی کربلای پنج می پردازد.

فصل ششم کتاب به تک و پاتک های بعد از عملیات کربلای پنج می پردازد که مطالبش خالی از لطف نیست.

برشی از صفحه ۸۱ کتاب:

 در کنار اورژانس شهید احمدی حمام شیمیایی ها بود بچه های را که شیمیایی می‌شدند سریع داخل حمام می فرستادند و با مواد خاص شستشو می دادند و آنها را به عقب می فرستادند بچه‌های ما هم از دوش آنها برای حمام کردن خود استفاده می کردند. یک بار زیر دوش بودم که آب سرد شد داشتم. داشتم یخ می زدم. یادم آمد که کسی می‌گفت: اگر خدا را از ته دل صدات کنم حاجتم روا می شود. دعا کردم آب گرم شود.

 دقایقی نگذشت که آب گرم شد. داشتم خودم را می شستم که دیدم دمای آب بالا می رود. کمی بعد آب داغ شد به گونه ای که انگار داشت به جوش می آمد.

 گفتم خدایا حالا ما یک چیزی گفتیم.

در همین ایام برادرش سید حسن ایزدهی به شهادت رسیده ولی پیکرش در منطقه می ماند. خانواده تلاشی وافر می کنند تا با اطمینان از حیات یا شهادت فرزندشان از بلا تکلیفی خانواده های جاوید الاثر رهایی یابند. تلاشی که تا هشت سال بعد به نتیجه نمی نشیند.

برشی از صفحه ۹۱ کتاب:

شب نشستم در جمع خانواده و من و من سر صحبت را باز کردم. بنده های خدا فهمیدند مسئله مهمی را می خواهم بیان کنم. نفس در سینه هاشان حبس شده بود. آنچه که اتفاق افتاده بود را خیلی خلاصه و کوتاه بازگو کردم. یک لحظه چشم همه گرد شد و یکی یکی پرسیدند: چی؟ چی شد؟ دو باره بگو…

صدای گریه مادرم بلند شد. رفتار پدرم عادی بود. خدا را شکر کرد. بعدها خودش برایم گفت: روزی که در مراسم خانه شهید محمد حسین زاده مقدم شرکت کردم، پدران شهدا نشسته بودند. به حال آنها حسرت خوردم. آن جا از خدا خواستم که مرا هم در زمره پدران شهدا بپذیرد. دلم می خواست یکی از پسرانم فدایی راه حسین (ع) بشود.

در فصل هفتم کتاب، راوی برای مدتی پس از شهادت برادرش نمی تواند به جبهه اعزام شود. پدر و مادر راضی نیستند. می ترسند به داغ دوم مبتلا شوند. راوی برای گرفتن رضایت دست به اعتصاب غذا در منزل می زند و نهایتا می تواند رضایت مادرش را برای ادامه حضو ردر منطقه کسب کند.

برشی از صفحه ۱۰۲ کتاب:

شهادت اکبر بدجوری مرا هوایی کرده بود. درس دیگر توی سرم فرو نمی رفت. پایم را توی یک کفش کرده بودم که بروم جبهه. پدر حرفی نداشت؛ اما مادر مخالف بود. شاید حق داشت. داغ فقدان حسن هنوز بر دلش سننگینی می کرد. پیش حاج آقا برهانی استخاره گرفتم. خوب آمد. اعتصاب غذا کردم که برم جبهه. چند روز سر سفره نمی رفتم. یک بار کسی در خانه نبود. گرسنگی بد جوری به من فشار می آورد. فوری یک دانه تخم مرغ را نیم رو کردم و خوردم. یادم رفت پوست آن را مخفی کنم. مادر که آمد لبخندی زد و گفت: فقط جلوی ما غذا نمی خوری؟!

بالاخره رضایت مادر جلب شد و اوایل خرداد به همراه رضا داد پور به صورت غیر رسمی عازم هفت تپه شدم.

در این فصل به دفاع جالب رزمندگان اسلام از دفاع مقدس و شبهه زدایی از آن، اشاره ای آمده است.

برشی از صفحه ۱۰۵ کتاب:

وضع غذایی در منطقه تعریفی نداشت و حسابی لاغر شده بودم. یک بار در بانه به یک ساندویچ فروشی رفتم. آن ایام مصادف شده بود با تبلیغات صدام مبنی بر پذیرش آتش‌بس. این گونه وانمود می‌کرد که ایران حاضر به صلح نیست.

 جوانی آمد و شروع کرد به بحث کردن.  نسبت به جنگ بی تفاوت بود. ناراحت شدم .

گفتم: ما این همه راه از آن سر کشور آمده ایم اینجا. در شهر ما خبری از تیر و ترکش نبود. آن وقت تو برای دفاع از شهرت طفره می روی و میگویی جنگ خوب نیست؟! خودت چرا برای دفاع از شهر و دیارت به سربازی نمی روی؟!. می گفت:  می خواهم انگشتم را قطع کنم تا از خدمت معاف شوم. 

در فصل هشتم کتاب

در این فصل روایت صادقانه راوی خود را نشان می دهد. وی به وصف برخی روحیه های غیر الهی در سال های آخر دفاع مقدس می پردازد. همان روحیه هایی که وقتی با تلاش برخی از مسئولان جنگ برای تحمیل قطع نامه ۵۹۸ به امام خمینی (ره) ضمیمه می شود، راز عدم الفتح های سال های آخر را نشان می دهد.

  برشی از صفحه ۱۱۵ کتاب:

بهار سال ۶۷ بود فضای هفت تپه کمی با سالهای پیش متفاوت شده بود. سوله های بسیاری جای چادرها را گرفته بود. امکاناتی مانند حمام، بهتر و بیشتر شده بود. نماز شب ها و خلوت های بچه ها همچنان ادامه داشت؛ ولی برخلاف گذشته گاهی از بلندگوی تبلیغات بعضی از گردان ها نوار شجریان یا نوار سرود بچه های آباده «مادر برام قصه بگو» پخش می‌شد که طبیعتا با مخالفت‌هایی همراه بود.

 یک دانشجوی پزشکی بود به نام نقویان، بابت تغییر فضای معنوی هفت تپه نگران بود. می گفت: اگر معنویت کمرنگ شود روح حماسه و سلحشوری نیز رنگ می‌بازد و قدرت رزمی نیروها تحت الشعاع قرار می گیرد.

 یک بار شب جمعه دعای کمیل حاج منصور را از بلندگو پخش کردم. یکی از مسئولان گردان تماس گرفت و پرخاش کرد که چرا نواری پخش می کنم که دل آدم  می گیرد؟ باید نوار شاد بگذارید.

 گفتم این مسئله مربوط به تبلیغات است. تهدید کرد که می آید سیم بلندگو را قطع می کند. از حرف خودم کوتاه نیامدم. گفتم: شب جمعه است و شب مناجات.

برشی از صفحه ۱۱۵ و ۱۱۶ کتاب:

 خبر رسید به حمله گسترده‌ای را آغاز کرده و قصد تصرف مجدد شهر فاو را دارد. باور این موضوع برایمان دشوار بود … رفتیم هفت تپه و از آنجا به پایگاه شهید بهشتی اهواز. دیدیم که دیگر کار تمام شده و بچه ها کاملا از فاو خارج شده اند. کمی ماندیم و به اهواز برگشتیم و چند روزی مهمان گردان فاطمه زهرا سلام الله علیها شدیم.

به خط اعزام مان نمی‌کردند. آخرش هم گفتند: به شما نیاز نداریم و برگردید به شهر خودتان.

 این حرف خیلی عجیب بود. درک آن برای ما سخت بود. مگر می شود دشمن با تمام قوا وارد خاک ما شود و ما در حالی که مشغول عقب‌نشینی هستیم، نیروهای تازه نفس را کنار بگذاریم. با ناراحتی و نگرانی به بابل بازگشتیم و تا پایان ماه مبارک رمضان در بابل ماندیم.

 

برشی از صفحه ۱۳۳ کتاب:

در جمع بچه های گردان چند نفر از بچه ها هم آمده بودند که رفتار چهار پنج نفر شان خیلی به رزمنده‌ها نمی خورد. اواخر جنگ بود. شاید آمده بودند تا سهمیه رزمندگان نصیبشان شود. شاید می خواستند قهرمان بازی در بیاورند. شاید هم جوّ گرفته بودشان. آنها در مراسم شرکت نمی‌کردند اهل نماز هم نبودند.

فصل نهم و پایانی کتاب به برخی حوادث میدانی منتهی به قطع نامه می پردازد.

برشی از صفحه ۱۱۸ کتاب:

وقتی در بابل بودیم در اوایل تیرماه، خبر حمله عراق به جزیره مجنون جنوبی به ما رسید. پیامی از حضرت امام در رسانه ها پخش شده بود که بر اصلی بودن مسئله جنگ تأکید داشت. امام وضعیت جنگ را با مفاهیمی چون کربلا و عاشورا قیاس کرده بود. این پیام امام شوری را در دل رزمنده ها به پا کرد از طرف دیگر بعضی رسانه‌های داخلی دائم از صلح حرف می‌زدند و اعتنایی به خط امام نداشتند. احساس کردیم که امام غریب است. سخن امام بوی تنهایی می دهد.

 با بعضی بچه ها تصمیم گرفتیم خودمان را به جبهه برسانیم. با اینکه دوم تیر از هفت تپه برگشته بودم ولی مجددا سوار بر مینی بوس سپاه و آماده اعزام شدیم.

 برشی از صفحه ۱۲۰ و ۱۲۱ کتاب:

دو گروهان بودیم که راه افتادیم. روز سه شنبه ۲۸ تیر ۶۷ توی اتوبوس و موقع اخبار ساعت ۱۴ بود که رادیو خبر قبول قطعنامه از طرف ایران را اعلام کرد. بچه ها در بهت و حیرت فرو رفتند. البته چند روزی بود که زمزمه آن در بین رزمنده‌ها پیچیده بود ولی خیلی‌ها پذیرش قطعنامه را جدی نمی‌گرفتند.

 پیام امام را که خواندند صدای گریه ها بلند شد. عبارت جام زهر ناله رزمنده‌ها را به هوا برد. این اشکها و گریه ها هم برای تنهایی و غربت امام بود و هم به خاطر نگرانی از آرمان های جهانی که شعارش را داده بودیم، هم بابت نگرانی از هدر رفتن خون شهدا، هم ترس از جاماندگی از قافله شهادت. همه توی لاک خودشان رفته فرو رفته بودند و هر کس با خودش زمزمه ای داشت.

روایت کتاب کوتاه اما سعی کرده در کنار غم ها، شادی ها را هم به تصویر بکشد:

برشی از صفحه ۱۰۹ و ۱۱۰ کتاب

مهدی ضرابی دوست خوبی داشت به نام رضا نیکو. رضا از نوجوان‌های فرز و اهل حال بابل بود. بچه ها به سرشان زد و نقشه کشیدند تا سر به سر رضا بگذارند.

 به پایگاه شهید بهشتی اهواز که رسیدیم من و مهدی ضرابی برای خوردن شام به نمازخانه رفتیم. رضا داد پور هم رفت پیش بچه ها.  وقتی رضا نیکو و قاسم ادهم که از بچه های اطلاعات و عملیات بود، از مسجد جزایری اهواز برگشتند،  با یک اشاره رضا، قاسم -که قبلا هم از این شیطنت‌ها داشتند- آنها کمی من و من کردند تا این طور وانمود کنند که می‌خواهند خبر تلخی بدهند. همه گوش ها تیز شد. قاسم و رضا طوری صحبت کردند که هفت تپه بمباران شده. بعد بغض کرده و کمی بعد گفتند که مهدی ضرابی هم… .

 طبیعی شروع کردند به گریه. همه تصور کردم مهدی شهید شده است. رضا نیکو خشکش زده بود. ناگهان بلند شد و رفت پشت بام و شروع کرد به گریه و زاری. ناله های جان سوزش بچه ها را از این شوخی پشیمان کرد. هنوز توی نمازخانه بودیم که رضا و قاسم خودشان را رساندند از مهدی خواستند سراغ رضا نیکو برود.

 می‌گفتند: او به شدت بی تاب شده و ممکن است کار دست خودش بدهد.  من و مهدی به پشت بام ساختمان رفتیم. رضا نیکو از ته دل داد می زد و با خدا راز و نیاز می کرد. او هم برای مهدی بی تاب بود و هم از اینکه خودش جا مانده و شهید نشده به خدا شکایت می کرد. صحنه خاصی بود.  مهدی طاقت نیاورد و رضا را صدا زد. رضا با دیدن او جا خورد. فهمید که بچه ها سر به سرش گذاشته اند. اشک‌هایش را پاک کرد. بلند شد و افتاد دنبال قاسم‌ و رضا داد پور. آن دو با هم با تمام قدرت می‌دویدند تا دست رضا بهشان نرسد.

 

 نکته ای در کتاب وجود دارد که به نظر من از عبرت هاست و خلوص مورد نیاز شهادت را خیلی خوب به تصویر می کشد.

برشی از صفحه ۱۱۵ کتاب:

یک روز وقتی می خواستم رادیو را به برق وصل  کنم تا اخبار از بلندگو پخش شود. ناگهان دستم به سیمی که موش آن را جویده بود خورد و برق مرا گرفت.

یک آن، تمام صحنه های زندگی در مقابل چشمم به نمایش گذاشته شد. در همان حال فکر کردم اگر این طوری بمیرم، مردم درباره من چه خواهند گفت. حیف است آدم بیاید جبهه به خاطر برق گرفتگی شهید شود

 ناگهان به شدت پرت شدم. عزرائیل مرا ول کرده بود و برق مرا پرت کرد.

آری! انسان زمانی شهید می شود که اولین و آخرین احتمال و مراقبت قلبش خدا خواهد بود. وقتی حرف و قضاوت مردم پیش آید کار سخت خواهد شد.

حرف آخر:

کتاب با این که صفحاتش به این همه فصل بندی نیازی نداشت. آن هم فصل بندی های بدون عنوان که خواننده در نگاه اول نمی تواند از مطالب کتاب سر در بیاورد، و با اینکه خاطرات قابل انتقال در کل کتاب، از ده مورد تجاوز نمی کند؛ اما این ها از تلاش نویسنده و راوی برای انتقال نمی از یم عشق و خون به نسلی که نه جنگ را دیده و نه حس کرده، کم نمی کند.

این حرکت می تواند حرکتی مبارک باشد که هر رزمنده خاطرات تلخ و شیرینش را ثبت کند، تا ا زخلال این گفتن و نوشتن ها، حقیقت دفاع مقدس و شهیدان و رزمندگان عزیز با جلوه بهتر و تکثر پژواک خود را به گوش برساند.

این خاطرات باید آن قدر، با زبان ها و بیان های مختلف عرضه شود که دیگر عده ای خفاش صفت نتوانند با مبالغه خواندن حقایق دفاع مقدس، تاریکی را ترویج دهند.

پیوندهای مرتبط:

خاطرات و مطالب مربوط به این کتاب را در اینجا ملاحظه خواهید فرمود.

نویسنده اثر: با سلام و تشکر از نگارنده متن فوق قابل عرض اینکه والا من هم به ناشر عرض کردم که این کتاب با این حجم نیازی به فصل بندی نداره اما چه کنیم که دوستان مدتهاست در یک قالب خشک و بی روح ثابت مانده و دست و پا می زنند. التماس دعا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آسیه (بی) پناهی!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۰۲ ب.ظ

3kmi_2362295_162[1].jpg

 

بابت تمام این سال ها که از کنار فقر تو و امثال تو گذشتیم و سکوت کردیم، توبه می کنیم

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روح بزرگ

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۲ ق.ظ

 

تانک های دشمن آنقدر به ما نزدیک شده بودند که لوله هایشان از پایین خاکریز دیده می شد. درگیری

به شدت ادامه داشت. بچه ها بعد از چند روز عملیات، تازه داشتند استراحت می کردند که عراقی ها با

نیروهای تازه نفس، برای چندمین بار پاتک زدند.

من کمک آرپی چی زن بودم . با هیجان می دویدم ، مهمات می آ وردم و به بچه ها می رساندم. پریشان

و مضطرب به این سو و آن سو می رفتم.

در همان گیرو دار چشمم به برادر مجروحی افتاد که دو دست و پایش قطع شده بود و خون به شدت از

بدنش فوران می کرد . رنگش به سفیدی گرایید. دیگر کارش تمام بود. با دیدن او حالم دگر گون شد. اما

خودش با درد کنار آمده بود . تبسم بر لب داشت و ذکری را زیر لب زمزمه می نمود . خیلی برایم عجیب

بود. گاهی هم به زور صدایش را بلند می کرد و به بچه هایی که در کنارش بودند روحیه می داد.

  حالت او باعث شد احساس کنم چند برابر قدرت پیدا کرده ام . آن برادر مجروح به ما نشان داد که تا

آخرین نفس رزمنده بودن یعنی چه. آنروز بچه ها تا توانستند تانک شکار کردند.

مجموعه ی روز های ماندگار

سید حمید مشتاقی نیا

https://narjes-sari.kowsarblog.ir/

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قتل دختر تالشی از نگاهی دیگر

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۰۷ ب.ظ

خیلی از آنهایی که در حال محکوم کردن جنایت هولناک یک مرد تالشی در قتل فجیع دختر سیزده یا چهارده ساله اش هستند اگر همان پدر اجازه ازدواج دختر با پسر مورد علاقه اش را می داد او را به خاطر رضایت به ازدواج زود رس فرزند و احیانا مقوله کودک همسری و ... زیر سوال می بردند!

جامعه ما از فرهنگ برآمده از جوّسازی های رسانه ای رنج می برد. فرهنگی تحمیلی و پوچ که ارتباط نامشروع نوجوانان را مصداق آزادی می داند اما ازدواج رسمی آنها را زیر سوال می برد. فرهنگی تقلبی و به دور از اصالت که با موج نیشخندهای حاصل از هجو و تهمت و تمسخر مردمان گیلان زمین، انگ تلخ بی غیرتی را بر پیکره روان مردم خونگرم این دیار پاک نشانده و مردان غیور دیار میرزا را برای چند لحظه خنده و مجلس گرمی بیشتر، سوژه لطیفه های زمخت و غیرانسانی قرار داده است.

پدری که دختر نوجوان خود را متأثر از فرهنگ بی مبالاتی صادر شده از غرب، فریب خورده و بازیچه دیگری می بیند و می داند اگر او را به ازدواج سوق دهد مورد شماتت مردم واقع می شود و اگر در قبال این رابطه نامشروع سکوت پیشه کند، غیرتش را هدف تمسخر هموطنانش می یابد بیشتر در معرض ارتکاب رفتاری جنون آمیز و به دور از عقل قرار می گیرد.

یاد بگیریم برای هموطنان و اقوام مختلف کشورمان جوک نسازیم و روح و روانشان را دستمایه هجو و تحقیر قرار ندهیم.

یاد بگیریم به احکام اسلام و سنت های اجتماعی احترام بگذاریم و به جای آنکه بی مبالاتی و خودباختگی در مقابل فرهنگ مهاجم غرب را افتخار بدانیم آموزه های اخلاقی دین در اهمیت خانواده –اعم از پایبندی به حریم خانواده و ضرورت تشکیل خانواده- را ترویج نماییم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

غیزانیه

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۱۰ ب.ظ

 

حالا خوب است امام فرمود خوزستان دینش را به اسلام ادا کرده است.

آدم مشکلات مردم خوزستان مثل کم آبی و دفع فاضلاب و بی گازی و ... را که می بیند احساس می کند بعثی ها ببخشید بعضی ها می خواهند انتقام مقاومت خوزستانی ها در برابر دشمن و نجات میهن را از این مردم بگیرند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اقیانوس آرامش!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۱۳ ب.ظ

 

این ایام شیوع کرونا که بحث مواسات مطرح بود توفیق شد هدایای مردمی را به خانه بعضی از نیازمندان برسانم. افرادی را از قبل می شناختم که هشتشان گرو نهشان است و با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند. با این که بسته ها را محترمانه و بی جلب توجه به در خانه شان می بردم ولی به راحتی قبول نمی کردند و می گفتند که از ما محروم تر هم هست. برای اینکه شخصیتشان خدشه دار نشود ادعا می کردم که این بسته ها مربوط به افراد نیازمند و محروم نیست و شرط خاصی ندارد و من به هر کس دلم بخواهد می توانم برسانم و عشقم کشید که بدهمش دست شما و ... به ضرب زور بالاخره قبول می کردند.

عده ای هم بودند که وقتی به گوششان می رسید می آمدند دعوا که چرا به ما از این بسته ها ندادی و ...؟ می گفتم مومن خدا تو حقوق ثابت داری. خانه شخصی داری ماشین داری الحمدلله خدا بیشترش کند؛ خوب بنشین سرجایت و دستت را بیخود دراز نکن.

جایی در حدیثی از امام حسن علیه السلام و نیز حضرت علی علیه السلام خواندم که بدتر از فقر، احساس فقر است.

در زندگی بعضی ها دیده ایم که به رغم برخورداری از نعمات مختلف مادی، حس نیاز، زجرشان می دهد و همواره در تلاطم افزایش دارایی خود هستند و گمان میکنند از چرخه روزگار عقب مانده اند. این طور افراد هیچ لذتی از دنیا نمی برند چون روحشان همواره در سختی است و اعصابشان تحت فشار افکار منفی و خودخواهانه در عذاب قرار دارد.

و افرادی را هم دیده ایم که به کم بضاعتی خود قانع هستند. گل لبخند از لبشان محو نمی شود و آرامش در وجودشان موج می زند و از زندگی لذت می برند.

واقعا تا زمانی که افکار و جهان بینی ما درست نشود نمی توانیم درست زندگی کنیم.

راستی تا یادم نرفته بگویم در احادیث هم داریم خدا در آخرت با کسانی که به کم دنیا راضی هستند و حرص نمی زنند و سخت نمی گیرند، سخت رفتار نخواهد کرد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا