اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۵ ارديبهشت ۰۰، ۱۲:۴۸ - حمدان مقدم
    احسنت

پرواز مادران فاطمی...

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۲۹ ب.ظ


روزی بود و روزگاری! شهر و کوچه های این دیار، هر روز از عطر خوش "شهادت" دلنشین بود و صف های طویل انتظار برای رسیدن به خاکریزهای جبهه دغدغه هایی بود لبریز از بصیرت. درآن روزگار، مادرانی نیز بی قرار بودند؛ شیر زنانی که نه خود لرزیدند و نه گذاشتند، ذره ای گام های فرزندانشان سست شود. زینب گونه ایستادند و با تبسمی مادرانه، تمام جان و دل شان را برای زنده نگه داشتن اسلام عزیز، یاری رساندند. مادرانی که کربلا را باور کردند و کربلایی شدن را در روضه های حسین.ع. برای کودکان گهواره ای شان آرزوکردند و سالهایی بعد فرزندان، گل واژه های شهادت را در امتداد راهی سرخ پرپر نمودند تا لبخند بر لبان مادری دیگر در کربلا بدرخشد.

امروز، سالهاست که از افلاکیان خاکی مان، بی خبر ماندیم. کوچه های بهشت، صدای قدم هایشان را دوست دارد و جاماندن ما حکایتی ست همچنان تلخ... و حالا گویی دیگر، مادران را نیز بیش از این طاقت فراق نیست. قامت هایشان خمیده گشت و ضربان قلبی که در سینه، تندتند می تپد شوق دیداری دوباره را در سر دارد. آری!کوچه های شهر ما آرام آرام از عطر نفس های مادران شهدا هم خالی می شود و تنگی دنیا را برایمان سخت تر می کند. براستی که، حلاوت نگاهشان، گرمی کلامشان همه و همه نشان از  شهدا داشت. افسوس بر این همه جای خالی...

نوشته ی زیر تقدیم می شود به روح مطهرمادر بزرگوارشهید محمد محسنی

 زنگ خانه را می فشردیم. پلکان آن ما را بالا می برد و می رسیدیم به تمام صفای آنجا. دست گیره می لرزید و سلام می دادیم. حالا بایست و تماشا کن. درکنج این خانه "مادری" نشسته است که نور وجودش"ایمان" است و دلش  یک دریا. لبخند سیمای آسمانی اش را، جور دیگری جلوه می داد و صدای نفس هایش که در آغوشمان گم می شد بویی خوش از آن بر می خاست که نگاهت را به نگاه "محمد" پیوند می داد و  حالا تو هم در محضر "شهید"ی و هم در محضر مادر "شهید". درد پاهایش از روز ولادت "محمد" به یادگار مانده است. به سختی از صندلی بر زمین می نشیند تا به ما نزدیکتر باشد. گرمی نگاهش را هنوز یادم هست. ابهت کلام زینبی اش در جانمان آنقدر می نشست آنگاه که می فرمود: "همیشه از خدا خواستم محبت او در دلم بیشتر از محبت فرزندانم قرار گیرد." بارها با خود اندیشیده ام او براستی بانوی عالمه ای ست که اینگونه می آموزد و این همه علم و ایمان و بصیرت او بر آیات کلام وحی و سخنان معصومین علیه السلام گواه بر حضور همیشگی او در محضر باری تعالی ست و هرگز غیر از این نبود که او قبل از آنکه به مقام والای مادر"شهید" دست یابد در پیشگاه خدای متعال مقام خاصان قرب الهی را یافته است و اینگونه بود که بسان مادر وهب می گفت: "سری را که در راه خدا دادم پس نخواهم گرفت."

برایمان از "فراق" می گفت و انتطار چشمانش را به "ما رایت الا جمیلا" تفسیر می کرد. "رضا برضائک و تسلیما لامرک" که بر زبانش می نشست؛ پرده از نگاهی بر می داشت و با نوازش مادرانه او را "پسر" خطاب می کرد  تا "صبر" شرمنده ی بصیرت مادری باشد که ازحماسه ی زیبای کربلا درس بندگی و زندگی را وام گرفته است. همیشه، تمام معنای عبد بودن را در حقیقت جانش می یافتیم، آنگاه که گرمی "طهارت" در درخشندگی سیمایش، روح آسمانی را در جسم ناتوانش رقم زد و بی قراری اش برای خلوت های سحرگاهی تمام التیام غصه هایش بود. بانوی قد خمیده ای که دستان چروکیده اش، به سوی آسمان بالا می رفت تا اسلام عزیز را بی ادعا، دعایی کند. چقدرآن لحظه ها را دوست داشتیم و چه کودکانه مادرصدایش می کردیم. همو که، "محمد" در دامان پاکش "فاطمی" بزرگ شد و رعنای قامتش در اوج دلربایی برای رسیدن به اهداف بلند آسمانی و ارزشهای الهی در سردی هورالعظیم جاودانه ماند و  در این میان، نفس های قدسی مادر عزم و اراده و ایمان "پسر" را برای این همه عزت و بزرگی چه خوب یاری می رساند. آری! باز هم "مادری" از "پسر" می گذرد تا خدا را برای همیشه در آغوش گیرد و 11 سال ؛ "آخرین نگاه محمد"در مقابل دیدگانش قامت می بندد و نجوای "الهی ثبت قلبی علی دینک" آرام جانش می شود. آنقدرکه، روزی؛ آیات نوید بخش یوسف، بشارت بوی پیراهنی را برایش به ارمغان می آورد و این بار استخوان های پیکر "محمد" در آغوش مادر جای می گیرد تا خط پایان روزهای هجران باشد و حالا سالهاست؛ او هم "انتظار" را برای دل ما به یادگار گذاشته است ...

*پاسدار شهید محمد محسنی، از شهدای گرانقدر شهرستان ساری در استان شهید پرور مازندران می باشد. که اسفندماه سال 1363 در عملیات بدر به شهادت رسیدند و پیکر مطهرشان پس از 11 سال، در گلزار شهدای شهر ساری آرام گرفته است.

ارسال مطلب: معصومه حیدری- ساری

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">