اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین نظرات

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهشت زهرا» ثبت شده است

قطعه 88

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۶:۴۵ ب.ظ

photo_2025-11-27_17-40-14_p467.jpg

photo_2025-11-27_17-40-27_wav2.jpg

photo_2025-11-27_17-40-38_2fq0.jpg

photo_2025-11-27_18-18-42_6dwa.jpg

photo_2025-11-27_17-40-22_ojfu.jpg

photo_2025-11-27_18-18-27_ebm5.jpg

 

به قطعه هنرمندان هم سری زدیم. در این عصر پنج شنبه غیر از ما عده ای دیگر هم آمده بودند که مشخص بود مثل خود ما صرفا در حال بازدید و قرائت فاتحه کلی هستند و نسبتی با هنرمندان مرحوم ندارند. خانواده هنرمند مرحوم تازه درگذشته، هادی مرزبان بالای سر قبر عزیزشان قرآن می خواندند و خیرات پخش می کردند. شلوغ ترین مزار مربوط بود به هنرمند مردمی و انقلابی مرحوم محمد کاسبی. قبر مرتضی احمدی انگار مدتی است سرکشی نمی شود. سنگ مزار رضا داوودنژاد یادآور خاطرات بازی زیبای این هنرمند دوست داشتنی بود. تصویر حکاکی چهره عزت سینمای ایران خوب در نیامد. اکبر گلپا هم آنجا بود. بعضی هنرمندان محبوب مثل علی سلیمانی و علی حاتمی را نتوانستم پیدا کنم که البته خستگی زیاد هم در این بی توفیقی تأثیرگذار بود. از قبر کیومرث پوراحمد و آزاده نامداری با تأسف گذشتم. جلال مقامی وطن دوست را دوست دارم. جمشید مشایخی عصاره سینمای ایران عزیز است. محمدعلی کشاورز، جلوه شکوه هنر ایرانی است. ژاله علو بانوی صدای ایران. حسین محب اهری یاداور خاطرات کودکی ماست. صدای منوچهر والی زاده از ذهنها زدوده نخواهد شد. داوود رشیدی که جد مادری اش عالمی بابلی است دنیا را در سه کلمه خلاصه دیده است؛ آمدم، دیدم و رفتم. که البته این دیدن ادعای بزرگی است. مجید فریدفر هنرمند جوان و بازیگر قبل از انقلاب است. همبازی با لیلا فروهر که بعد از انقلاب به جبهه رفت و در آبادان شهید شد. مزارش در بهشت زهرا کنار شهید کشوری است. او هم هنر دنیایی داشت هم اخروی که گفته اند شهادت هنر مردان خداست. پدرش هنرمند رشته آکروبات بود که در بسیاری از کشورهای دنیا به اجرای برنامه پرداخت. مزار شریف این پدر بزرگوار شهید در قطعه هنرمندان قرار دارد. فرج الله سلحشور رحمت الله علیه دوست نداشت در قطعه هنرمندان دفن شود. هنرمندان دیگری هم به هر دلیل وصیت کرده اند که در نقاط دیگر به خاک سپرده شوند. شخصا از عدد هشاد و هشت بدم می آید! ولی خب اینجا هم میشود رنگ و بویی از خدا و انقلاب و آخرت گرایی دید. ارواح همه مومنین و مومنات شاد و امشب میهمان کربلای اباعبدالله ان شاءالله.

بزرگ باشی، مشهور باشی، برجسته باشی، روزی تو هم خواهی مرد. چقدر خوب است تا زنده ایم خاطره خوب بسازیم، به خوبی ها دعوت کنیم، خدا را در یادها زنده نگه داریم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خون شهید اثر دارد

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۶:۱۱ ب.ظ

photo_2025-11-27_17-40-58_ea4o.jpg

photo_2025-11-27_17-41-12_y7wo.jpg

photo_2025-11-27_17-41-03_0gjc.jpg

 

به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی معتادم و اگر مدتی از این بارگاه دور باشم حس کمبود و خلأ روحی دارم. بعد از زیارت حرم حضرت عبدالعظیم و حضرت حمزه و امامزاده طاهر و زیارت علمای مدفون در این حرم مثل مرحوم آیت الله کاشانی و حجت الاسلام فلسفی و روح الله حسینیان و ... و ادای احترام به ساحت شهدای این مضجع شریف از جمله طیب حاج رضایی، امیرعبداللهیان، سردار سلامی و ... از برج طغرل ری که البته ورودی اش بسته بود بازدید کرده و به بهشت زهرای تهران رفتیم. علاوه بر شهدای مشهوری چون چمران و باقری و کشوری و بروجردی و تهرانی مقدم و... فاتحه ای هم بر مزار شهدای اخیر جنگ دوازده روزه خوانده و روح و دل خود را جلا دادیم. قبلا مصاحبه پدر شهید پارسا منصور هزارجریبی را دیده بودم. چقدر این پدر محکم و با غرور حرف میزد. چقدر پسرش شریف و استوار و با غیرت بود. خودش سفارش کرد روی سنگ مزارشش بنویسند پسر ایران. 

تصویر پیکر شهید نوجوان سهیل کطولی هم بدجوری دلم را آتش زد. خدا به آبروی شهدا به حق اهل بیت عصمت به خون ناحق ریخته مظلومان عالم، شرّ نتانیاهو و ترامپ را به خودشان برگرداند. مردم جهان نابودی و خفت این جنایتکاران را به زودی شاهد باشند؛ ان شاءالله.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مزار شهدای 72 تن

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۵:۴۹ ب.ظ

photo_2025-11-27_17-41-16_bivr.jpg

photo_2025-11-27_17-40-50_3gc2.jpg

 

مزار شهدای دولت و مجلس در بهشت زهرا که معروف شده است به شهدای 72 تن و البته تعداد شهدا و بعضا متوفیان خاکسپاری شده در این قطعه بیش از این تعداد است نیازمند توجه بیشتر مسئولان فرهنگی است، حداقل از این باب که گنبد این مزارهای مطهر رنگامیزی شود، اسم بعضی شهدا از روی سنگ قبرها پاک شده....

  • سیدحمید مشتاقی نیا

خیال می کنی که سعید ضرر کرد؟

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۴۰۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ

افطار با شربت شهادت + عکس - مشرق نیوز

 

مادر شهید: قبلش تلفن کردند سعید گوشی را برداشت . اغراق نگویم ، چند دفعه ب اندازه 8 الی 9 دفعه گفت الو الو و کسی جواب نداد . آخر سر مطمئن شدند که سعید است . یک چیزی اشتباهی گفته بودند . سعید گفت نه برادر اشتباه گرفته اید و گوشی را گذاش . من  به آشپزخانه رفتم که سفره را بیاورم . دو تایی به آشپزخانه رفتیم و سفره را پهن کردیم . نشست و من چایی ریختم . آهنگران سرود حضرت علی (ع) را می خواند . سعید شب قبلش نبود و پاس بود . گفتم سعید این همان نوار است که دیشب پخش کردند . چون سعید نبود . بلند شد که از رادیو آن را ضبط کند . رادیو را گذاشت روی ضبط و آمد تازه نشسته بود ، هنوز چایی اش را بر نداشته بود . زنگ زدند . همین طور که سرش پایین بود به من رو نکرد و گفت کیست ؟ چون منتظر هیچ کس نبودیم . خودش بلند شد و رفت . من چون سفره روبروی در بود و چادر سرم نبود سرم را خم کردم که اگر نامحرم بود چادر سر کنم . از صدایش می فهمیدم که چادر سر کنم و یا اگر کسی نبود همین طور می نشستم . سرم را اینطور دولا کردم . آدم می داند که طبیعی است که سعید در را باز کند و سلام و علیک بکنند . دیدم که سعید اصلا سلام نمی کند . صدایی خیلی کوچک و ضعیف که نمی توانم آن را تقلید کنم کرد . من سرم را کج کردم که ببینم کیست ؟ چرا در را باز نمی کند ؟ و چرا سلام و علیک نمی کند ؟ سرم را که اینطور کردم دیدم لوله اسلحه لای در است و سعید با دو دستش در را فشار می دهد . همان لحظه تا چشم برگرداندم سعید روی زمین بود و این دو داخل بودند . این آمده بود توی هال تا دم راهرو و در را گرفته بود . من پریدم و روی سعید افتادم و بدون اینکه ملاحظه کنم چادر سرم هست پای سعید را گرفتم . بعد متوجه شدکم که چادر سرم نیست . برگشتم و چادر را از روی مبل برداشتم که بیرون بروم . این در را فشار می داد و می گفت برو کنار می زنم . گفتم بزن . مگر مردی بزن . می خواهم بچه ام را دکتر ببرم . مرتب فکر می کردم که فرصت دارد تمام می شود ، سعید روی زمین است و دارد دیر می شود . پریدم طرف تلفن . آن یکی داخل بود پرید تلفن را کشید و قطع کرد . من دیدم تلفن را قطع کرده اند و از تلفن نا امید شدم باز پریدم کنار سعید . سر سعید را بلند کردم . هیچ چیز نمی دیدم ، این که خانه را آتش زده ، در را زده و گلوله می زند ، اینها را نمی دیدم . آن یکی رفته بود توی همه اتاقها و دنبال پرونده می گشت . اتفاقا پرونده هایی که سعید آورده بود همه روی مبل بودند . کور شده نمی دید . خدا کورشان می کند . برگشت به من گفت . پرونده . من بازهم رفتم سراغ این و گفتم برو کنار می خواهم بچه ام را دکتر ببرم . این گفت می زنمت . آن یکی آمد که از پشت بزند . من بین دو نفرشان بودم . این گفت نه نزن بیا برویم دیر است . آمدند بروند در را باز کنند . من باز سرسعید را گرفتم که از در بیرون بروم و هیچ در فکر اینکه ببینم اینها چکار می کنند نبودم . تا سر سعید را گذاشتم روی زانویم نامرد برگشت و یک تیر دیگر به او زد .

 همان برادر : کدامشان زد ؟ این یکی یا آن یکی ؟

مادر شهید : من سرم بالا نبود

برناس : نه من نزدم .

مادر شهید : برگشت و یک تیر دیگر توی سرش زد وقتی که توی سرش زد من دیگر پریدم دنبال اینها . بیخود می گوید رفته بودم در در ایستاده بودم . من هم زمان با اینها بیرون پریدم . بیخود می گوید 5 دقیقه بیرون ایستادم . همازمان با اینها پریدم توی کوچه و جیغ می زدم . اینها پریدند روی موتورشان و همسایه ها بیرون آمدند . گفتم سعید ! آنها هم مثل من ماتشان برده بود و بالاس سر سعید ایستاده بودند . مثل اینکه همسایه پایینی ما جلوی آنها رفته بودند ولی آنها گفته بودند ما خانه تیمی گرفته ایم . کنار بروید وگرنه شما را می زنیم . آنها هم رد کرده بودند و از انتهای کوچه بیرون رفته بودند .

برناس : به قرآن مطلبی را پنهان نمی کنم چون دیگر صحبت از این حرفها گذشته . این جریان یک سال و نیم پیش بود . باور کنید که من از گلوله ای که بعدا زده شد اصلا خبر نداشتم .

مادر شهید :  شاید هم خودت زدی . من که سرم بالا نبود .

برناس : به قرآن مجید خبر نداشتم . ممکن است بعدا که من بیرون آمدم این اتفاق افتاده باشد ولی من چند بار گفتم ولش کن و او را نزن .

مادر شهید : مرا گفتی نزن . پسرم را نگفتی

برناس : بله شما را .

مادر شهید : گفتی نزن بیا برویم دیر شده . خودتان می دانستید کجا را باید بزنید . زدن من این است که من ببینم سعید روی زمین باشد و سر او روی زمین افتاده باشد . زدن من فرق می کند . گلوله ای که به سینه من بزنند با سعید فرق می کند . گلوله من همین بود که زدید . من دوست داشتم هزاران گلوله به سر و سینه من می زدید و سعید تماشا می کرد و جنازه مرا روی دوشهای بلندش می گذاشت و می برد . آن سینه فراخ وی که شما دو نفری زورتان نمی رسید در را باز کنید تا ناچارن به دستش زدید و در را باز کردید . قدش آنچنان بود که پایش روی سنگ جا نمی گرفت و برای اینکه او را غسل دهند پایش را بالای سنگ گذاشتند . آن قد را شما خواباندید . سینه ای داشت که حریف دو مرد بود . سعید به آرزویش رسید و به اعلا علیین رفت به ملاقات خدا رفت . آرزویش بود . با آن سن اش سه وصیت نامه دارد . یکی از وصیت نامه هایش را اگر چشمت می خواند می دید که چه جوری است . خیال می کنی که سعید ضرر کرد؟   

برگرفته از کتاب کارنامه سیاه جلد سوم. بخشی از گفتگوی مادر شهید سعید نوری با قاتل فرزندش.

سعید نوری جوان بسیجی هجده نوزده ساله ای بود که در 21 ماه مبارک رمضان سال 1361، دم افطار و با زبان روزه توسط منافقین کوردل در مقابل چشم مادرش ترور شد. منافقین سپس اقدام به آتش زدن خانه نمودند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مدیر بهشت زهرا از مرگ چه آموخت؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۱۵ ب.ظ

رونمایی از آمبولانس‌های لاکچری بهشت زهرا (س) +عکس

 

چند وقت پیش خبری منتشر شد درباره استفاده سلبریتی های مایه دار از آمبولانس برای انجام کارهای شخصی و فرار از ترافیک!

حالا مدیریت بهشت زهرا سه آمبولانس لوکس وی آی پی خریداری کرده و مدعی شده که این اقدام را برای تکریم علما و دانشمندان و هنرمندان و نام آوران متوفی انجام داده است!

این که پشت پرده این توجیه هم همان مساله درآمدزایی و اجاره دادن آمبولانس لوکس ویژه حمل اجساد سرمایه داران است و ... تقریبا واضح و غیرقابل انکار است

اما فرض را بر صحت ادعای مدیریت بهشت زهرا می گذاریم

بزرگترین عبرت مرگ دقیا همین نکته است که فقیر و غنی و با سواد و بی سواد و سلبریتی و کارگر و کارمند و کوچک و بزرگ نمی شناسد و همه باید دیر یا زود در مقداری پارچه سفید و زیر تلی از خاک بخوابند و با توجه به این عبرت یاد بگیرند که زندگی شان را انسانی بسازند و دل به مادیات نبندند و ...

 

وقتی مدیریت آرمستان تصور می کند تکریم افراد حتی اگر متوفی باشند منوط به لوکس بازی و تجمل گرایی است یعنی تمام این مدت حضور در بهشت زهرا درسی از مرگ و معاد نگرفته و همچنان دنیا زدگی را یک ارزش می پندارد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مثل علی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۲۵ ب.ظ

شهید حامد جرفی


دکتر جان کوپر که درلندن مرکز شیعه شناسی تأسیس کرد، در ابتدا اصلاً مسلمان نبود. در دانشگاه پزشکی اهواز تدریس می کرد که با دانشجویی آشنا شد به نام حامد جرفی. حامد که در رشته زبان های انگلیسی و فرانسه تحصیل می کرد و علاوه بر آن به زبان عربی نیز مسلط بود، صفحاتی از نهج البلاغه را برای استاد ترجمه کرد. کوپر محو معانی بلند و کلمات حکیمانه مولا شد. گفت: علی روانشناس بزرگی است. اسلام آورد و بعد تصمیم گرفت مدتی را با حامد همخانه شود بلکه از رفتار او آداب دین را بیشتر بشناسد.

لابد حامد رفتاری مطابق با اسلام داشت و از آن دست آدم هایی نبود که دین را فقط در زبان خلاصه کند که استاد شیفته رفتارش گردید و با الهام از او اسلام علوی را به پایتخت انگلستان کشاند.

حامد جرفی اهل هویزه بود. در دانشگاه اهواز درس می خواند. اندکی هم با دروس حوزوی آشنا بود. کتاب های شهید مطهری و بعضی آثار و احادیث اسلامی ار ترجمه می کرد و به دست جوانان اروپایی می رساند.

در شرکت نفتی پارسونز که یک شرکت غیرایرانی بود کار می کرد و همان جا نیز با ترجمه نهج البلاغه چند نفر از کارمندان خارجی را به آیین اسلام درآورد.

مبارزات تشکیلاتی اش بر ضد رژیم ستشاهی باعث صدور حکم اعدام صحرایی برای او گردید. زندگی مخفیانه اش تا پیروزی انقلاب ادامه داشت. بعد از انقلاب مدتی مترجم مخصوص امام بود در مصاحبه های مطبوعاتی با خبرنگاران خارجی.

جنگ شروع شده یا نشده آمد خوزستان. منافقین در اهواز او و دوست صمیمی اش سید حسین علم الهدی را به محاصره درآوردند. درگیری شجاعانه این دونفر نه تنها عملیات تروریستی منافقین را ناکام گذاشت بلکه از آنها تلفات هم گرفت.

اول معلم بود. مردم هویزه طوماری جمع کردند که بخشدارشان بشود. حکمش آمد و شد بخشدار هویزه. عشایر را بسیج کرد و راه را بر شبیخون دشمن بست. بعثی ها او را شناسایی کرده بودند و از طریق رادیو، تهدیدش می کردند.

به سختی بیمار شد. از خدا خواست در بستر نمیرد. گفت: حیف است آدم مرید مولا علی باشد و مثل مولا شهید نشود.

بخشداری هویزه مرکز فرماندهی و بسیج مدافعین شهر بود. دشمن ساختمان بخشداری را به توپ بست. ترکشی آمد و فرق سر حامد را شکافت. او را به تهران بردند. مدتی در کما بود. درست روز هفدهم دی 59 که سید حسین علم الهدی و یاران عاشورایی اش در کربلای هویزه، زیر شنی تانک ها پرپر می زدند، حامد جرفی نیز بال و پر گشود و به دوستانش پیوست.

اگر به بهشت زهرای تهران رفتید، مزار او را در قطعه 24 زیارت کنید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا