اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین نظرات

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ام الائمه» ثبت شده است

خیال می کنی که سعید ضرر کرد؟

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۴۰۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ

افطار با شربت شهادت + عکس - مشرق نیوز

 

مادر شهید: قبلش تلفن کردند سعید گوشی را برداشت . اغراق نگویم ، چند دفعه ب اندازه 8 الی 9 دفعه گفت الو الو و کسی جواب نداد . آخر سر مطمئن شدند که سعید است . یک چیزی اشتباهی گفته بودند . سعید گفت نه برادر اشتباه گرفته اید و گوشی را گذاش . من  به آشپزخانه رفتم که سفره را بیاورم . دو تایی به آشپزخانه رفتیم و سفره را پهن کردیم . نشست و من چایی ریختم . آهنگران سرود حضرت علی (ع) را می خواند . سعید شب قبلش نبود و پاس بود . گفتم سعید این همان نوار است که دیشب پخش کردند . چون سعید نبود . بلند شد که از رادیو آن را ضبط کند . رادیو را گذاشت روی ضبط و آمد تازه نشسته بود ، هنوز چایی اش را بر نداشته بود . زنگ زدند . همین طور که سرش پایین بود به من رو نکرد و گفت کیست ؟ چون منتظر هیچ کس نبودیم . خودش بلند شد و رفت . من چون سفره روبروی در بود و چادر سرم نبود سرم را خم کردم که اگر نامحرم بود چادر سر کنم . از صدایش می فهمیدم که چادر سر کنم و یا اگر کسی نبود همین طور می نشستم . سرم را اینطور دولا کردم . آدم می داند که طبیعی است که سعید در را باز کند و سلام و علیک بکنند . دیدم که سعید اصلا سلام نمی کند . صدایی خیلی کوچک و ضعیف که نمی توانم آن را تقلید کنم کرد . من سرم را کج کردم که ببینم کیست ؟ چرا در را باز نمی کند ؟ و چرا سلام و علیک نمی کند ؟ سرم را که اینطور کردم دیدم لوله اسلحه لای در است و سعید با دو دستش در را فشار می دهد . همان لحظه تا چشم برگرداندم سعید روی زمین بود و این دو داخل بودند . این آمده بود توی هال تا دم راهرو و در را گرفته بود . من پریدم و روی سعید افتادم و بدون اینکه ملاحظه کنم چادر سرم هست پای سعید را گرفتم . بعد متوجه شدکم که چادر سرم نیست . برگشتم و چادر را از روی مبل برداشتم که بیرون بروم . این در را فشار می داد و می گفت برو کنار می زنم . گفتم بزن . مگر مردی بزن . می خواهم بچه ام را دکتر ببرم . مرتب فکر می کردم که فرصت دارد تمام می شود ، سعید روی زمین است و دارد دیر می شود . پریدم طرف تلفن . آن یکی داخل بود پرید تلفن را کشید و قطع کرد . من دیدم تلفن را قطع کرده اند و از تلفن نا امید شدم باز پریدم کنار سعید . سر سعید را بلند کردم . هیچ چیز نمی دیدم ، این که خانه را آتش زده ، در را زده و گلوله می زند ، اینها را نمی دیدم . آن یکی رفته بود توی همه اتاقها و دنبال پرونده می گشت . اتفاقا پرونده هایی که سعید آورده بود همه روی مبل بودند . کور شده نمی دید . خدا کورشان می کند . برگشت به من گفت . پرونده . من بازهم رفتم سراغ این و گفتم برو کنار می خواهم بچه ام را دکتر ببرم . این گفت می زنمت . آن یکی آمد که از پشت بزند . من بین دو نفرشان بودم . این گفت نه نزن بیا برویم دیر است . آمدند بروند در را باز کنند . من باز سرسعید را گرفتم که از در بیرون بروم و هیچ در فکر اینکه ببینم اینها چکار می کنند نبودم . تا سر سعید را گذاشتم روی زانویم نامرد برگشت و یک تیر دیگر به او زد .

 همان برادر : کدامشان زد ؟ این یکی یا آن یکی ؟

مادر شهید : من سرم بالا نبود

برناس : نه من نزدم .

مادر شهید : برگشت و یک تیر دیگر توی سرش زد وقتی که توی سرش زد من دیگر پریدم دنبال اینها . بیخود می گوید رفته بودم در در ایستاده بودم . من هم زمان با اینها بیرون پریدم . بیخود می گوید 5 دقیقه بیرون ایستادم . همازمان با اینها پریدم توی کوچه و جیغ می زدم . اینها پریدند روی موتورشان و همسایه ها بیرون آمدند . گفتم سعید ! آنها هم مثل من ماتشان برده بود و بالاس سر سعید ایستاده بودند . مثل اینکه همسایه پایینی ما جلوی آنها رفته بودند ولی آنها گفته بودند ما خانه تیمی گرفته ایم . کنار بروید وگرنه شما را می زنیم . آنها هم رد کرده بودند و از انتهای کوچه بیرون رفته بودند .

برناس : به قرآن مطلبی را پنهان نمی کنم چون دیگر صحبت از این حرفها گذشته . این جریان یک سال و نیم پیش بود . باور کنید که من از گلوله ای که بعدا زده شد اصلا خبر نداشتم .

مادر شهید :  شاید هم خودت زدی . من که سرم بالا نبود .

برناس : به قرآن مجید خبر نداشتم . ممکن است بعدا که من بیرون آمدم این اتفاق افتاده باشد ولی من چند بار گفتم ولش کن و او را نزن .

مادر شهید : مرا گفتی نزن . پسرم را نگفتی

برناس : بله شما را .

مادر شهید : گفتی نزن بیا برویم دیر شده . خودتان می دانستید کجا را باید بزنید . زدن من این است که من ببینم سعید روی زمین باشد و سر او روی زمین افتاده باشد . زدن من فرق می کند . گلوله ای که به سینه من بزنند با سعید فرق می کند . گلوله من همین بود که زدید . من دوست داشتم هزاران گلوله به سر و سینه من می زدید و سعید تماشا می کرد و جنازه مرا روی دوشهای بلندش می گذاشت و می برد . آن سینه فراخ وی که شما دو نفری زورتان نمی رسید در را باز کنید تا ناچارن به دستش زدید و در را باز کردید . قدش آنچنان بود که پایش روی سنگ جا نمی گرفت و برای اینکه او را غسل دهند پایش را بالای سنگ گذاشتند . آن قد را شما خواباندید . سینه ای داشت که حریف دو مرد بود . سعید به آرزویش رسید و به اعلا علیین رفت به ملاقات خدا رفت . آرزویش بود . با آن سن اش سه وصیت نامه دارد . یکی از وصیت نامه هایش را اگر چشمت می خواند می دید که چه جوری است . خیال می کنی که سعید ضرر کرد؟   

برگرفته از کتاب کارنامه سیاه جلد سوم. بخشی از گفتگوی مادر شهید سعید نوری با قاتل فرزندش.

سعید نوری جوان بسیجی هجده نوزده ساله ای بود که در 21 ماه مبارک رمضان سال 1361، دم افطار و با زبان روزه توسط منافقین کوردل در مقابل چشم مادرش ترور شد. منافقین سپس اقدام به آتش زدن خانه نمودند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یلدای زیبا

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱ دی ۱۴۰۳، ۰۷:۳۲ ق.ظ

ویدئو / خلاصه بازی فوتبال ایران و انگلیس

 

دیروز عصر ساعاتی مانده به شب یلدا به خیابان رفتم و قدم زدم. فضای خیابان شبیه اواخر اسفند شده بود. مردم در تب و تاب و فعالیت بودند. با اینکه عصر جمعه بود رفت و آمدها بیش از حد معمول به چشم می خورد. برخوردها شاد و از سر نشاط و همراه با لبخند بود. دم در مجتمع مسکونی مان هم دقایقی ایستادم. جنب و جوش پیک های موتوری هم جالب بود. با بعضی هایشان چند لحظه ای سرصحبت را باز کردم. روحیه خوبی داشتند و از این که در آستانه شب یلدا قرار دارند خوشحال بودند. دستفروش ها برای مشتری آرزوی شبی خوش و زمستانی زیبا و پربرکت داشتند. برق هم الحمدلله قطع نشد و دولت نشان داد حالا که نمیتواند کاری کند لااقل گاهی می تواند خرابکاری نکند.

مردم از نظر اقتصاد و گرانی تحت فشار هستند؛ اما این شادی و نشاط را باید قدر دانست. یلدا فقط یک بهانه است برای احیای فرهنگ غنی ملی و استغنای از خرده فرهنگ های مخرب وارداتی، برای دور هم بودن، محوریت خانواده و اخلاق و تربیت، برای مهربانی و تفریح و فراموشی ناگواری ها. یلدا یعنی سیاهی بلند شب به مرور به افزایش روشنایی ختم خواهد شد. یعنی برای رویش صرفاً منتظر بهار نباش. در زمستان هم می توانی شاد و پویا و هدفمند باشی. یلدایتانمبارک. ان شاءالله زمستانی پربرکت داشته باشیم. تا یلدای بعدی دلی خوش و زندگی با سعادت نصیب همه باشد. 

من البته خیلی اهل تفأل نیستم. پارسال در جمع خانواده به دیوان حافظ سری زدم. به شوخی گفتم انگار خواجه اعصاب ندارد. اشعاری که می آمد کمی تند و تلخ بود. از قضا یک ماه بعد زندایی عزیز من به رحمت خدا رفت. از یلدای پارسال تا یلدای امسال وضعیت کشور ما چیزی شبیه نتیجه بازی ایران و انگلیس در جام جهانی قطر بود. هی گل خوردیم و گل هایی خوردیم که کاش نمی خوردیم! البته یکی دو گل هم زدیم و در کل چیزی از ارزشهای ما کم نشد! دیشب اما حافظ خان اشعاری خوب و امیدوار کننده و نویدبخش را برایمان رو کرد. از خدا می خواهم از این یلدا تا یلدای آتی شاهد سعادت بیشتر کشورمان، اهتزاز پرچم غیرت و شهامت و پیروزی، نابودی دشمنان انسانیت و فطرت و زوال بدخواهان و مستکبران عالم باشیم؛ به حق فاطمه زهرا سلام الله علیها که مام میهن ما امشب به چادر منوّر مادر امامت متبرک خواهد شد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اجر شما با رسول الله

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۳، ۰۷:۲۲ ب.ظ

photo_2024-12-05_19-03-45_pjx7.jpg

 

همه شهرهای ایران امروز شاهد عزاداری برای شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بودند. قم هم مثل هرسال قیامت بود. از صبح صف طویل دسته های عزاداری برای ورود به حرم مطهر داخل نوبت قرار گرفتند. تا بعد از نماز عشا هم دستجات عزاداری با شکوه و ابهت وارد صحن و صحرای فاطمه ثانی می شدند. بزرگان ما گفتند حالا که دستتان به حرم حضرت زهرا سلام الله نمیرسد به نیابت از مزار بی نشان مادر، مرقد معصومه سلام الله علیها در قم را زیارت کنید. آن قبر که در مدینه شد گم، پیدا شده در مدینه قم. عمه جان ما کار سختی برعهده دارد. هم باید عرض تسلیت میهمانانش را بپذیرد هم به نیابت از ام ابیها برایشان مادری کند. دستجات عزا از شهرهای مختلف به خصوص تهران و کاشان هم آمده بودند. عراقی های مقیم قم، افغانستانی ها و پاکستانی هم مثل هر سال دسته روی داشتند. یکی از با حال ترین دسته ها مربوط به عزاداران پاکستانی است. سوز عجیبی دارند و به شدت اشک ریخته و عزاداری می کنند. انگار از عمق وجودشان می سوزند. به حضرت زهرا بابت داشتن چنین مریدان دلباخته ای تبریک عرض می کنم. طاعت همه عزاداران قبول. ان شاءالله به لطف خانم مشکلات همه شیعیان و نیز محبان غیر شیعی اهل بیت از مسیر زندگی شان زدوده شود. امروز اهل سنت عزادار هم در حرم حضرت معصومه دیدم. خدا به آبروی خانم، اسرائیل غاصب و آمریکای خون آشام را نابود کند. به نگاه اثرگذار حضرت زهرا ان شاءالله روزی برسد از مسجدالنبی تا حرم مطهر ائمه غریب بقیع دسته روی کنیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهید سبیلوی کربلا

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۳، ۰۶:۳۰ ق.ظ

photo_2024-09-16_18-00-57_k3r3.jpg

 

مرد بودن به ریش نیست، به سبیل نیست؛ به ژست و ادعا و شعار و صدای کلفت و اخم و غضب و پشت بازو و هارت و پورت و من آنم که رستم بود پهلوان نیست. مرد بودن یعنی مظهر "جلال" خدا باشی اهل غیرت و عشق و حماسه یعنی خون "اسدالله" در رگهایت جاری باشد، شیر خدا باشی.

مرد بودن یعنی "جلال اسدی" در مصاف با آتش و خون و خطر، دل به دریای حادثه بزنی، زن و مرد و پیر و جوان و کوچک و بزرگ را نجات بدهی و خودت در غربت و تنهایی بسوزی و حلّت بفنائک شوی. خادم زوّار امام حسین، خادم خود امام حسین است. اهل صدق اهل دیار شهادت است. خادم حقیقی بارگاه امام عشق از سوختن در راه معشوق ابایی ندارد. او ثابت کرد سال شصت و یک هجری هم اگر در کربلا بود امامش را در عاشورای رشادت و مردانگی، زیر باران تیر و سنگ و نیزه تنها نمی گذاشت. لبیک امام عشق را از عمق صداقت روح و قلبش فریاد زده بود. دمت گرم مرد خدا، دمت گرم عاشق راستگوی اباعبدالله، دمت گرم شهید سبیلوی طریقت دلدادگی. خادم ابدی جنات الحسین، محضر ارباب به یاد ما هم باش. خوش باش در بزم نورانی فرحین بما آتاهم الله من فضله، دلاور رشید کربلا، شاگرد زرنگ مکتب پهلوان ام البنین، مزد خادمی ات مبارک. بوسه حسین بین دو ابروی تو خنکای حریق تنت شد؛ شهد شیرین وصالش خنکای آتش عشق درونت. سرت روی زانوی حضرت زینب، دست نوازشگر حضرت رقیه، لبخند خدا گوارای وجودت. کربلایی جلال، شیر مادر و نان پدر حلال تو، سلام ما را به حضرت زهرا برسان...

بچه های بجنورد! اگر دستتان به حرم آقا نرسید، دلتان در حسرت زیارت سوخت، هوای کربلا به سرتان زد بروید سر مزار جلال اسدی، دست روی خاک قبر مطهرش بگذارید، شک نکنید جای دستان مبارک مهدی فاطمه است. آنجا را شعبه ای از کربلای حسین، صحنی از سرای نورانی ابالفضل العباس بدایند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حسینیه معلی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۴۰۲، ۰۸:۳۱ ق.ظ

پخش «حسینیه معلی» از امشب در شبکه سه سیما - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و  جهان | Mehr News Agency

 

من اتفاقا با مداحی های میثم مطیعی اصلا حال نمی کنم. سلیقه است دیگر. روضه های او را دوست ندارم. البته بعضی نوحه های حماسی اش در تشییع شهدای مدافع حرم انصافا دلچسب است.

برنامه تلویزیونی حسینیه معلی را هم بدون اشکال نمی دانم. بعضی کارشناسان برنامه در این سطح نبوده اند. این که یک مشت پیرمرد را از راه دور بیاورند سر پا بایستند تا چند جوان تحت عنوان کارشناس برنامه که در سن فرزندان آنها هستند بخواهند سر جای خود نشسته و اعلام نظر کنند درست نیست. رقص مرد هم که توأم با تکان دادن تحریک آمیز پایین تنه باشد اشکال شرعی دارد. چنین نقدهایی گاه در بعضی سری های این برنامه وجود داشته است.

اما از حق نگذریم حسینیه معلی یک شاهکار رسانه ای است که جریان معنوی و فرهنگی جامعه را تقویت می کند. همین سری جدید که در ایام شعبانیه برگزار می شود بسیار شاد و جذاب است که نقاط قوّت آن بر خرده ضعف هایش می چربد. شخصیت نزار قطری بسیار دوست داشتنی ظاهر شده، میثم مطیعی در تحلیل و نقد و نظر، نکات آموزنده ای بیان می کند. شخصیت با وقار نریمانی و لبخندها و شیطنتهای به موقع بنی فاطمه و اجرای شیرین نجم الدین شریعتی از محاسن و جاذبه های خوب این برنامه است. شرکت کننده ها اغلب حرفه ای و زیبا اجرا می کنند. حضور اقوام از کرد و ترکمن و عرب و آذری و لر و... به خصوص عزیزان اهل سنت محب اهل بیت یک حرکت استراتژیک فرهنگی در راستای رفع توطئه و فتنه دشمن و مقوّم مبانی نظام دینی است.

به سهم خودم به سازندگان و اتاق فکر این برنامه عرض خسته نباشی و دست مریزاد دارم. اجرشان با ام الشهداء و حجةالله علی الحجج، صدیقه طاهره سلام الله علیها.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

در زلف چون کمندش

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۳ دی ۱۴۰۲، ۰۴:۴۸ ب.ظ

امشب حضرت زهرا به ام الرصاص می آید. او سر هادی محمدزاده را به دامان میگیرد. هنوز صورت هادی سبز نشده، پهلویش زخم برداشته درد می کشد اما از بقیه میخواهد بروند جلو، کار جنگ عقب نماند.

عبدالله شریفی دارد نفس های آخرش را می کشد. این لحظات واپسین می گفت چیزهایی می بینم که شما نمی بینید. روح من دیگر بند این دنیا نیست. امیدوارم شهادتم برای مردم خیر و برکت داشته باشد. محمدباقر دلدار هم کنار اوست. بوی عطر همیشگی اش این لحظات آخر، رایحه وصال را می پراکند. محمدباقر ملازاده، پیرمرد روستایی خوش قلب و اهل دلی است که سجده های آخرش با اشک عجین شده بود. گفت میدانم امشب شب پر گشودن من است. دنبال نعمتهای بهشتی نیستم. خدا از من راضی باشد برایم بس است. حسین حیدری امشب در آغوش حضرت زهراست. تیر خورد اما به روی خودش نیاورد. تا جان داشت ایستاد مبادا روحیه بچه ها تضعیف شود. حسین بابازاده چند دقیقه ای تا سوختن فاصله دارد. دوان دوان می آید دوباره فرمانده اش را بغل می گیرد: سلام مرا به پدر و مادرم برسان، بگو از من راضی باشند. خواستم وصیت برادرم مرتضی را عمل کنم. نمیدانی چقدر دلم برای مرتضی تنگ شده است...

محمدرضا مجیدی، پیشقراول گروهان است؛ خط شکن خط شکن ها. قرار نبود او جلوتر برود. خیلی اصرار کرد رزمنده ای که عیالوار است را راضی کند جایش را با او عوض کند. خودش تازه نامزد کرده بود. غروبهای دلگیر هفت تپه، کز میکرد یک گوشه نامه های عاشقانه نامزدش را برای هزارمین بار مرور میکرد. رفت جلو راه را باز کند. ده سالی آنجا ماند و چند تکه استخوانش برگشت. برادرش عبدالحمید هم همان شب و همان ساعت در جبهه مهران شهد شهادت نوشید.

گراییلی اصلا جزو بچه های غواص نبود. آنقدر ضجه زد و گریه کرد تا دل حاج حسین بصیر را به دست آورد. گفت میدانم امشب چه خبر است. زود شنا کرد و رفت و خودش را به دامان حضرت زهرا رساند. خانقاه جهانگرد میدانست اگر برود جلو و آتش دشمن را خاموش کند خودش هم شهید خواهد شد اما ترجیح داد به دل آتش بزند تا گره کار باز شود. از درد ناله میکرد. بدنش پر از زخم شده بود. یازهرا گفت و پرواز کرد. علیرضا یوسفی، ابراهیم خردمندی، مهدی حقیقیان و... امشب شب مرادشان است.

امشب به یاد بچه های خط شکن گروهان فاطمه الزهرا، به یاد بچه های گردان یا رسول، اسیران مجروحی که با تیر خلاص پر گشودند، به یاد غواص های دست بسته ای که زنده به گور شدند، سلام بدهیم به محضر صدیقه طاهره، ام الشهداء فاطمه زهرا... این سلام امشب خریدار دارد. امشب در محضر بانو، بزم معراجیان برقرار است.

در دل ز حق تعالی، شکریست بی‏نهایت

کو در کتاب خود کرد، در شأن تو حکایت‏

در وعده وصالت، نستخلفنّهم گفت

جان گر فشانم ارزد، این لطف و این عنایت

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مقتل شهدای فاطمیه قم

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۲، ۰۶:۰۵ ب.ظ

photo_2023-12-17_19-24-55_sqgw.jpg

 

شهر مقدس قم به خصوص خیابان انقلاب اسلامی (چهارمردان) بارها هدف حملات هوایی و موشکی دشمن بعثی قرار گرفت.

یکی از این موشکها در سال 65 به خانه ای در این خیابان اصابت کرد که مجلس روضه زنانه حضرت صدیقه طاهره برقرار بود. هجده زن و کودک بیگناه از محفل اشک و آه فاطمیه تا عرش قدسی حق پر گشودند و جرعه نوش باده ساقی کوثر شدند.

در روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها نایب الزیاره شما در مقتل این شهدای فاطمی بودم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مادر عزم سفر دارد

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۷، ۰۶:۵۱ ب.ظ

 

آخرین لحظات عمر خدیجه کبرا، بانوی بزرگ اسلام وصیتش را با رسول خدا در میان می گذارد.

 

 

خدیجه با همه بزرگی و ایثارش از پیامبر می خواهد اگر در حق او کوتاهی کرده، حلالش کند.

 

 

خدیجه با آن مقام والای معنوی، از رسول خدا می خواهد او را با پیراهنی که هنگام نزول وحی بر تن داشته، بپوشاند و کفن نماید.

 

 

یک خواسته دیگری هم دارد. خدیجه به رسول خدا سفارش می کند مبادا بعد از من هیچ یک از زنان عرب با زهرای من بد خلقی نماید، مبادا به صورت دردانه من سیلی بزند، مبادا ... 1

 

 

خدیجه نبود، رسول خدا هم نبود، زن عرب که نه، اما مرد عرب، با دست جفا، صورت مادر سادات، بوسه گاه رسول الله ...

 

 

تاریخ شهادت علی، بیست و یکم رمضان نیست. او آن گاه که در سایه سکوت شب، بدن همسرش را غسل می داد، همان ساعت که به کودکان داغدارش سپرد آهسته اشک بریزند و ناگهان صدای هق هق گریه خودش به هوا برخاست، آن لحظه که دست علی به بازوی زهرا رسید... تاریخ شهادت علی را شام شهادت فاطمه بنویسید.

 

 

مادری که داغ بی مادری کشیده، حال و روز کودکانش را در آخرین لحظات حیات درک می کند. مادر نشست. لباس های کودکانش را مرتب نمود و سر و روی شان را شانه زد ...

 

 

دعای ائمه مستجاب بوده و هست جز در یک جا. حسن و حسین، سیدان شباب اهل جنت، دو کودک دل شکسته اند که کنار قبر رسول الله دست به آسمان برده و برای شفای مادرشان دعا می خوانند؛ اما ام الائمه، حجت الله علی الحجج، دعای دیگری دارد که بی تردید اولویت با استجابت آن خواهد بود. امشب زهرا شفا می گیرد. او در غم پدر فقط یک بار لبخند زد؛ آنهم زمانی که رسول الله وعده داد تو نخستین کسی هستی که به من ملحق خواهی شد. مادر، عزم سفر دارد.

 

 

1-شجرةطوبی ج2 ص 233

  • سیدحمید مشتاقی نیا