اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۳۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

مازندران در طوفان!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ

قبلاً تا طوفان می اومد بعضیا می گشتن وسط ده ها هزار مسکن مهر، یکی رو پیدا می کردن که قسمتی از نماکاری دیوارش کنده شده باشه، بعد اسمشو میذاشتن: سندی بر خیانت دولت قبل!

امروز مازندارن طوفان سختی داشت. سقف خیلی از خانه ها خراب شد. فضای مجازی پر شده از تصاویر خرابی های سطح شهر که داره دست به دست می چرخه. چن ساعته منتظرم عکسی از ویرانی های مسکن مهر منتشر بشه. اونایی که هفت هشت سال پیش می گفتن خونه های مسکن مهر فقط پنج سال عمر دارن کجان؟ من چقدر باید منتظر بمونم؟!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جهان، وطن ماست

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۱ ب.ظ

مرزهای جغرافیایی، فقط یک قرارداد سیاسی است.

مرزهای انسانی را تنها وجدان آدمی است که مشخص می کند.

هر جا که مظلومی هست به حکم خدا و حکم فطرت، من و تو مسئولیم تا در یاری اش شتاب کنیم.

امروز کربلا را در سوریه تکرار کرده اند. زن و کودک و پیر و جوان را به هر بهانه سلاخی می کنند. فرق انسان با سایر موجودات عالم همین انسانیت و مروت اوست.

امروز به یاری ستمدیدگان سوری می رویم که در زیر تیغ شرارت ائتلاف سعودی و صهیون، ناجوانمردانه ذبح می شوند. 

هر کجا مظلومی هست دست یاری ما را آنجا جستجو کنید. امروز در سوریه فردا در یمن یا نیجریه، شاید به زودی در کمک به حزب الله نیویورک.

یادمان نرود: من اصبح و لم یهتم بامورالمسلمین فلیس بمسلم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

واقعیتی از یک مدعی (ویژه بابل)

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ق.ظ

اولش گفت: من همه چیز دان هستم! هم کارشناس فرهنگی، هم کارشناس تاریخی ،هم کارشناس دینی! هم کارشناس هنری، هم کارشناس ....

شد مسئول پشت پرده فرهنگی شهر .

بعد که نتیجه کارهایش «برعکس»از اب درامد معلوم شد او فقط میتواند یک «عکاس» باشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آستانه سالگرد شهدای نبرد با پژاک

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ق.ظ

وقتی قرار است مستقل باشی و بر مدار نه شرقی و نه غربی حرکت کنی یعنی می خواهی مقابل زیاده خواهی شرق و غرب عالم یک تنه بایستی .این راه، سخت و دشوار است؛ اما : ان الله مع الصابرین .

حضور در جبهه حق، سری شوریده می خواهد و پای اراده ای که از جنس پولاد باشد و قلبی که خانه نور است . طریقت عاشقی، افقی جز وصال ندارد. تنها باید صبر داشت و استقامت ورزید. ان الله مع الصابرین.

فتنه های دشمن بر ضد انقلاب اسلامی هیچ گاه تمام نخواهد شد مگر ان که انقلاب اسلامی تمام شود!

سه شهید نسل سومی گردان صابرین از رزمندگان با صفای مازندران که در ستیز با گروهک مهاجم پژاک در شمال غرب ایران به شهادت رسیدند جلوه ای از راه نورانی مقاومت و پایداری عاشوراییان تاریخ را به منصه ظهور رساندند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عهد با جانان

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ

شهید نصر اصفهانی جزو نیروهای متدین ارتش جمهوری اسلامی بود. در کوی شهید فلاحی، شاید نخستین کسی که برای نماز صبح خودش را به مسجد می رساند ایشان بود. اگر می دید دوستانش نسبت به نماز اول وقت و جماعت، بی توجه شده اند به آنها تذکر می داد. نماز صبح را به جماعت در مسجد کوی می خواندیم. بعد از نماز، شهید نصر اصفهانی با اتومبیل خود همکاران را به مقصد می رساند.

بر اثر مجروحیت سختی که داشت در بیمارستان بستری شده بود. حالش بسیار وخیم بود. ضعف جسمانی او نشان از نزدیک شدن آخرین روزهای حیات نورانی اش داشت. به همراه سرهنگ براتی به عیادت او رفتیم. چهره ای زرد و بدنی نحیف داشت. ورود ما همزمان شد با اذان ظهر. ما را که دید کمی احوالپرسی کرد. بعد گفت: خواندن نماز جماعت مهمتر از عیادت من است. بهتر است به آن جا برویم.

این را گفت و خودش هم بلند شد و با تن رنجورش ما را تا نمازخانه بیمارستان همراهی کرد. برای یک لحظه هم نمی توانستم خودم را جای او فرض کنم. با آن همه درد اگر روی تخت می افتاد و ناله می کرد جای تعجب نبود. ولی او با حال بدی که داشت به همراه ما به نماز جماعت آمد تا اهمیت آن را بیش از پیش به ما بفهماند.

به روایت سرهنگ خلبان هوشنگ یاری، مرد ره، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه ای بر پارک پاک!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۸ ق.ظ

دیشب در جشن و نمایشگاه موسوم به پارک پاک که توسط سپاه بابل هر شب در پارک نوشیروانی برگزار می شود، حضور داشتم.

وجود برادر بسیجی ام جناب حدادیان عزیز را در معاونت فرهنگی سپاه مغتنم می دانم.

برگزاری خیمه معرفت با حضور یک روحانی جوان و صاحب فضل را باید برجسته ترین اقدام در این ویژه برنامه دانست.

برای نگاه حداقلی سپاه به مقوله اقتصاد مقاومتی متاسفم.

نگاه سپاه به مفاهیم فرهنگی دیگری چون شادی و نشاط، حجاب و دفاع مقدس را ناقص و نیازمند ترمیم می دانم.

مشکل مبنایی اغلب نهادهای فرهنگی کشور را باید در نیات متولیان و مجریان دستگاه های مربوطه جستجو کرد. بی شک کاری که برای خدا انجام شود ثمراتی متفاوت نسبت به اموری خواهد داشت که تنها به منظور ارائه بیلان کار صورت می پذیرد.

دو پرسش اساسی ذهن مرا به خود مشغول داشته است: 

یک. با توجه به محدودیت منابع مالی، اولویت با انجام کدام یک از برنامه های بر زمین مانده و ریشه ای در جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی است?

دو. سپاه بابل در هندسه فرهنگی این شهر چه جایگاهی دارد?

وقتی فرهنگ و اصالت های تاریخی مردم مورد هجمه یک نهاد غیرفرهنگی قرار می گیرد، وقتی چند تشکل فولکس واگنی درصدد هجو ارزش های دینی و ترویج لاابالی گری در فضای واقعی و مجازی جامعه شهری بر می آیند و ... کارکرد غیرمستقیم اما بایسته سپاه را در دفع شرارت های شبه فرهنگی بدخواهان در کجا باید جستجو کرد?

  • سیدحمید مشتاقی نیا

کار و نماز

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۸ ق.ظ

خیلی ها با فرمانده لشکر کار داشتند ولی نمی توانستند در ساعت مشخصی او را پیدا کنند. مسئولیت او طوری بود که وقت بیکاری نداشت. بیکاری که نه، اصلاً فرصت نبود اگر کسی با او کاری دارد به راحتی بنشیند و با فرمانده خود صحبت کند. فرماندهی لشکر، کاری سخت و پیچیده بود.

از طرفی فرمانده لشکر، فرمانده لشکر اسلام بود و باید به رسم مسلمانی، ارتباطش با زیردستان را تقویت کرده و در هر فرصتی گامی برای خدمت به آنان برمی داشت.

برای حل این مسئله، ابتکار جالبی از خود نشان داد. نیم ساعت قبل از اذان به مسجد می رفت و می نشست. این گونه هر کس با او کاری داشت می دانست اگر هیچ جا دستش به فرمانده لشکر نرسد، نیم ساعت قبل از نماز می تواند او را در مسجد پیدا کند و به آسودگی حرفش را درمیان بگذارد. این ابتکار سردار شهید محمود کاوه، علاوه بر آن که قدمی در راه رفع مشکلات و رسیدگی به امور زیردستان محسوب می شد، روشی غیرمستقیم برای جذب دیگران به مسجد بود و باعث می شد توفیق نماز جماعت نیز عاید دیگران بشود.

کورش علیانی، یادگاران، ص78

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مربی در سایه!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ق.ظ

شهید سید مجتبی کریمی می دانست که برخی از دوستانش به قرائت نماز مسلط نیستند؛ اما اگر می خواست به شکل مستقیم به آنها تذکری بدهد ممکن بود باعث رنجش آنان بشود. مدتی این مسئله ذهنش را به خود مشغول ساخته بود.

در نهایت، فکری به خاطرش رسید. با دوستانش جمع شد و جلسه هیئت قرآن را تشکیل داد. همه می دانستند که او در قرائت کلام الله مجید، مهارت ویژه ای دارد. با کمال میل پیشش می نشستند تا قرائتشان را اصلاح کنند.

سید مجید با حوصله و دقت، قرائت صحیح قرآن و نماز را به آنها می آموخت و باعث شد تا دوستانی که با قرائت کامل نماز آشنا نبودند از این پس نمازشان اصلاح شود.

بر اساس خاطره ای از همرزم شهید، شکوه معراج، ص 55

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ماجرای قلعه شیخ طبرسی

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

همزمان با وقایع قزوین و بدشت، به رهبری "قرّة العین" و "میرزا حسینعلی" و "محمد علی بارفروشی"، از جانب بابیان مشهد، به رهبری "ملا حسین بشرویه ای" وقایعی در شرف وقوع بود که منجر به اجتماع بابیان از "بدشت" و مشهد و مازندران، در نور و بارفروش گردید، که نهایتاً منجر به وقایع خونین و خشونت آمیز قلعه ی شیخ طبرسی گردید.

"ملا حسین بشرویه ای" که به "دستور محمد علی باب" به خراسان رفته بود، پس از استقرار در مشهد، نامه هایی به تهران و قزوین و بارفروش نگاشته، "قرّةالعین" و "محمد علی بارفروشی" را به خراسان دعوت کرده بود؛ ولی آنان در جهت اجرای این دستور، در "بدشت" شاهرود توقف کرده و فاجعه بدشتیان را به وجود آوردند، و پس از پاشیدگی اجتماع "بدشت"، عده ای در انتظار دستور "ملا حسین بشرویه ای"، در مناطق مختلف خراسان و مازندران صبر و استقامت گزیدند.

"علی محمد شیرزای"، با توجه به خبرهایی که از اقدامات بابیان مازندران و مرگ قریب الوقوع محمد شاه قاجار و حرکت ولیعهد از تبریز به تهران شنیده بود، نامه ای خطاب به "ملا حسین بشرویه ای" نگاشته و ارسال می دارد:

« ملا حسین هنوز در مشهد بودند، که شخصی از جانب "باب" به مشهد وارد شد و "باب" را که مخصوص "ملا حسین" عنایت فرموده بودند، به ایشان داد و گفت: حضرت اعلی به شما فرمودند که این عمامه سبز را بر سر خود بگذارید، و رایت (پرچم) سیاه را در مقابل و پیشاپیش مرکب خود بر افراشته، برای مساعدت و همراهی با جناب "قدوس" به جزیرة الخضراء ( مازندران ) توجه کنید، و از این به بعد به نام جدید« سید علی » خوانده خواهید شد. "ملا حسین" چون پیام  را از آن قاصد امین شنید، به فوریت امر را انجام داد و یک فرسخ از شهر دور شده، عمامه حضرت اعلی را بر سر گذاشت علم سیاه را بر افراشت پیروان خویش را جمع کرد و بر اسب سوار شده همه به جانب جزیرة الخضراء عزیمت نمودند».

آنچه مسلم است، فوت محمد شاه قاجار، فرصتی خاص برای همه گروههای کوشا برای رسیدن به قدرت به شمار می آید، تا از این دوره فترت، باری گرفته و دهانی شیرین کنند.

منطقه جغرافیایی مازندران و خروج حاکم مازندران و دوران فترت ناشی از فوت محمد شاه قاجار، "محمد علی بارفروشی" را متقاعد کرده بود، که زمان مقتضی خروج است؛ لذا نامه ای به "ملا حسین بشرویه ای" در بازگشت از بدشت نوشت که:«از خراسان حرکت نماید».

وقتی که "سعید العلماء" متوجه شد، ملا حسین بشرویه ای از مشهد با علم سیاه و عده ای از همراهان شجاع و بی باک متوجه بارفروش (بابل) است؛ ضمن اعلان هشدار به مردم برای جلوگیری از این گروه، نامه ای به "عباسقلیخان سردار لاریجانی" نوشت. او نیز "محمد بیک یاور" را، با سیصد تن تفنگچی را برای مقابله با بابیان فرستاد.

بعد از آنکه "ملا حسین" و "حاجی محمد علی"، دیدند که جنگ در میان شهر به صلاح آنان نیست، پس از کشته شدن عده ای از افرادش، به سرای سبزه میدان فرار کردند و در آنجا متحصن شدند. در سبزه میدان، "ملا حسین" افرادی را فرستاد که آب و نان تهیّه کنند؛ بعد از مدتی آمدند و گفتند که نه نانوایان به ما نان دادند و نه مردم گذاشتند که آب بیاوریم.

در نهایت، با مذاکراتی که بین "ملا حسین" و "عباسقلی خان" صورت گرفت، بابیان به همراه گماشتگان "عباسقلی خان"، از بارفروش به سمت علی آباد رفتند.

پس از رسیدن بابیان و محافظان آنان به علی آباد، گماشتگان "سردار لاریجانی" بازگشتند، و در همین اوان: « "خسرو نام قادی کلائی" از قرای علی آباد، به طمع اموال ایشان افتاده، و با جمعیتی دنبال آن کاروان را گرفت و به اسم همراهی و محافظت از آنان، رشوتی خواست؛ آنان نیز مضایقه نکردند».

"عباس افندی" تصریح می کند که بعد از این وقایع: «ملا حسین، آن جمع را به قلعه  نزدیک مقبره  شیخ طبرسی منزل داد؛ و چون مطلع بر نوایای جمهور شد، در حرکت نخوت و فتور نموده، بعد "میرزا محمد علی مازندرانی" با جمعی نیز، منضم به آن حزب شده و سیصد و سیزده نفر موجودی قلعه شد».

قابل توجه اینکه ؛ بهائیان، برای آنکه وقایع تاریخی خود را با روایات مسلم شیعه تطبیق دهند، تأکید می کنند که افراد موجود در قلعه، سیصد و سیزده نفر بوده اند.

"میرزا حیدر علی اصفهانی" در کتاب "دلائل العرفان" می نویسد: «و سیصد و سیزده نفر از اطراف عالم ،از نقباء و نجباء حولش مجتمع می شوند. این در شیخ طبرسی که طبرستان است جمع شدند و به خونشان شهادت دادند».

صاحب کتاب "نقطة الکاف"، بیانی را متذکر می شود، که تکمیل کننده تصریحات "میرزا حیدر علی اصفهانی" است:«مراد از حضرت قائم که رجعت حضرت رسول الله بوده باشد، همان  قدوس ( محمد علی ) بودند؛ و جناب ذکر رجعت حضرت امیر المؤمنین... ! ».

دلیل مذکور از نظر صاحب کتاب "تاریخ قدیم": «... دلیل چهارم آنکه، سیصد و سیزده تن نقباء در حول ایشان جمع شدند و جان باختند ». و چون توجه به احادیث مهم کتاب های موثق شیعه داشته، که اینان در مکه دور امام را خواهند گرفت، راهی جز این ندیده که بگوید: « ایشان طی ارض انجماد را نمود...».

با توجه به این نصوص محمد علی ( قدوس ) بازیگر نمایش "بدشت"، از یک سوی حضرت محمد بن عبد الله است که رجعت کرده! و از سوی دیگر حضرت قائم حجة بن الحسن العسکری ( علیه السلام ) است؛ و سیصد و سیزده نفر طبق حدیث اطرافش را گرفتند، و عاقبت الامر پس از واقعه خونین قطعه طبرسی: « سعید العلماء کرد آنچه کرد. و حضرت قائم موعود را شهید کردند »!

از سوی دیگر، "قدوس" ( محمد علی بارفروشی ) طبق تصریح همین مأخذ موثق بابیان، خطاب به پدر خود می گوید: «بدان که من پسر شما نیستم... و منم حضرت عیسی و به صورت فرزند تو ظاهر گردیده ام و تو را از باب مصلحت به پدری اختیار نموده ام ».

بر این اساس:

"محمد علی بار فروشی" از نظر بهائیان و بابیان، حضرت محمد بن عبد الله و حجة بن الحسن العسکری، و حضرت عیسی بن مریم است!

و آقای "حسین بشرویه ای"، حضرت امام حسین (علیه السلام) است که رجعت کرده!

با توجه به اینکه اوّلاً: خود بابی ها اعتقاد دارند که تعداد کشته شدگانشان بیش از 350 نفر بوده است، ثانیاً: واقعه  قلعه  شیخ طبرسی، در زمانی به وقوع پیوسته است، که "علی محمد شیرزای" در همان زمان، تازه ادعای قائمیت کرده بود، ولی یکباره "قدّوس" قائم می شود و "علی محمد شیرازی" حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب!

به هر حال، "ملا حسین" دستور داد، که مقبره  شیخ را به شکل قلعه  محکمی برای دفاع درآورند؛ البته قبل از محاصره شدن به قدر کافی آذوقه در قلعه فراهم کرده بودند. بعد از اینکه عده ای از کارگزاران دولت را، که برای از بین بردنشان آمده بودند، تار و مار کردند، به روستای افرا رفتند و به قتل و غارت و آتش زدن آنجا پرداختند.

انعکاس چنین واقعه  شنیعی، افکار عمومی مردم ایران را، خاصّه در مناطق شمالی کشور به خود جلب کرد، و نسبت به وقوع آن نفرتی خاص، عموم را فراگرفت؛ و ناصر الدین شاه را که کاملاً به اصل و ریشه چنین ماجرائی واقف و آگاه بود، مصمم نمود تا رفع غائله نماید. به همین منظور به بزرگان مازندران و سرتیپ لاریجانی، دستور محاصره حصار قلعه  شیخ را داد، که نهایتاً مغلوب شدند و غنائم بسیاری به دست بابیان افتاد.

دوباره با دستور ناصرالدین شاه و امیر اتابک، بزرگان و سرکردگان مازندران به سمت قلعه رفتند و جنگ سختی میان دو طائفه درگرفت، در این غائله، افراد زیادی از جمله "ملا حسین" کشته شد.

"ملا حسین بشرویه ای" در آخرین لحظات جان دادن، « محمد علی بار فروشی » ( قدوس ) را جانشین خود قرار داد، و مانع از تزلزل روحیه یارانش با سخنانی چنین شد:

«و عن قریب بر مازندران بلکه بر ایران مسلط خواهید شد، و در رکاب صاحب الزمان شمشیر خواهید زد... »!

پس از نبردهای مختلفی، که بین دو گروه درگرفت که چهار ماه طول کشید، از یک سوی بابیان با تمام شدن آذوقه روبرو شدند، و از سوی دیگر به گفته مرحوم « اعتضاد السلطنه »، موجد شد تا: «شاهنشاه به اهل مازندران خشم فرموده، سلیمان خان افشار را فرمان داد تا با لشکری خونخوار به جانب مازندران روان شود ».

لذا وقتی بسیاری از بابیان، عملاً با نابودی غیر قابل اجتناب روبرو شدند و وعده های زعمای بابی، مبنی بر تسلط بر حکومت مرکزی و گرفتن مقامات و تصاحب اموال، بی اساس از آب درآمد، زبان به اعتراض گشودند؛ عده ای از لشگر دشمن امان خواستند، عده ای دیگر از قلعه فرار کردند و در نهایت وقتی که دیگر در قلعه شیخ طبرسی، برگ و درخت و علف زمین و استخوان و چرم تمام شد، و راه فرار مسدود گشت، ناچار جماعت بابیه زنهار طلبیدند. "مهدیقلی میرزا " گفت: هرگاه توبه و انابه کنید و به مذهب اثنی عشریه در آئید، از مال و جان در امان خواهید بود. عهد نامه ای نوشتند و با اسبی برای "حاج محمد علی" فرستادند، و امر کرد منزلی جهت آنان مهیا کردند. "حاج محمد علی" با دویست و چهارده نفر از جماعت بابیه که باقی مانده بودند، به اردوی شاهزاده روان شدند.

"سعید العلما" و دیگر اهالی، بر قتل "حاجی محمد علی" و بزرگان بابیه فتوی دادند و گفتند: بازگشت ایشان در شریعت مقبول نباشد، و تمام را در سبزه میدان بار فروش مقتول ساختند. در این فتنه از جماعت بابیه، هزار و پانصد نفر به معرض تلف در آمدند. (مطلب ارسال شده از صمد صالح طبری)

 منابع با تلخیص:

 

تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 316. نقطة الکاف، ص 156. تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 330. ناسخ التواریخ، ج 3، ص 241. روضة الصفا، ج 10، ص 432. مقاله ی شخصی سیّاح، ص 49. مقاله ی شخصی سیّاح، ص 61. همان، صفحات 153 .201 و 199. تلخیص تاریخ نبیل، ص 339. کواکب الدّریه، ج 1، ص 144. روضة الصفا، ج 10، ص 434. همان، ص 439. فتنه  باب، ص 55. همان، ص 57. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید: بهائیان، ص 531- 555.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نماز جماعت خانگی

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ق.ظ

حجت الاسلام شهید حاج شیخ مهدی شاه آبادی، به طور معمول توفیق نماز جماعت را از دست نمی داد. اگر نمی توانست به مسجد برود در همان خانه خود نماز جماعت را بر پا می کرد. گاهی برای نماز وضو می گرفت. تا آماده شود یکی از پسرانش را می دید که مشغول خواندن نماز است. فوری می رفت، پشت سرش می ایستاد و به او اقتدا می کرد. او با این روش، هم به فرزند جوان خود شخصیت داده بود و هم این که اهمیت نماز جماعت را به خانواده نشان می داد.

به مرور فرهنگ خواندن نماز جماعت بین اهل خانه، مرسوم شد. دیگر حتی اگر شیخ شهید هم در خانه نبود اهل منزل نمازشان را به جماعت می خواندند. شیخ هیچ گاه برای نماز جماعت به طور تحمیلی و یا به روش مستقیم و رسمی از فرزندانش دعوت نمی کرد. او روحیه جوانی آنان را لحاظ می نمود. خودش می ایستاد سر سجاده و اذان و اقامه را می گفت و در رکعت اول، سوره ای بلند را انتخاب می کرد و می خواند. این گونه دیگران فرصت داشتند تا وضویی گرفته و نماز را پشت سر ایشان اقامه کنند.

براساس خاطره ای از خانواده شهید، مندرج در سایت شهدا و نماز

  • سیدحمید مشتاقی نیا

چگونگی وقوع فتنه بابیّه در مازندران

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ق.ظ

در دوران سلطنت محمدشاه و ناصرالدین شاه سراسر ایران دارای درگیری، شورشها و طغیان های مردمی بود .بسیاری از این فتنه ها با بهانه های مختلفی رخ می داد و حتی برخی جنبه دینی نیز داشته است و البته ارتباطی با بابیت به طور مستقیم نداشت. از جمله این آشوبها می توان به فتنه برعلیه علی اشرف ماکویی، حاکم زنجان و اخراج او به خاطر بدرفتاری با مردم و تعدی او به یک زن مسلمان، بدون موازین شرعی اشاره کرد.

 فتنه ها و آشوبهای دیگری نیز در شهرهای خراسان، تبریز، یزد، کرمان، کردستان، کرمانشاه، شیراز، رفسنجان، گیلان، مازندران و بسیاری از مناطق دیگر روی داد که در عمده این فتنه ها، آشوبگران فقط بهانه ای را می خواستند تا علیه حکومت و عمال حکومتی شورش کنند. سیاسیون و سرکرده های بابی نیز از این فرصت استفاده نموده و به بهانه های مختلفی، همچون آماده سازی برای ظهور موعود و نجات دهنده مردم و غیره، بخشی از مردم را نیز با خود همراه کرده و در زنجان، مازندران و نیریز فارس، توانستند وقایع خونینی را پدید  آورند که اگر چه در تمام آنها نیز شکست در اردوی بابیان رقم خورد. امّا به هر شکل این اتفاقات و حادثه ها در سرزمین ایران و هر دو طرف نزاع فرزندان این کشور بودند.

                                                         تاریخ پایان فتنه بابیّه

 در این شورش که ملا حسین بشرویه‏ای و ملامحمد علی بارفروشی، از اصلی ترین یاران باب فرماندهی این نبرد را بر عهده داشتند و هر دو نیز در آن کشته شدند با حفر  خندقی، اطراف قلعه خود را برای جنگ با قوای دولتی آماده ساختند.

  شوقی افندی می نویسد: این کارزار که قسمت اعظم آن در جنگل مازندران به وقوع پیوست، مدّت یازده ماه بطول انجامید.( قرن بدیع – شوقی افندی)

نبیل زرندی تاریخ واقعه مازندران را از روزی که  ملا حسین عمامه سبز باب را بر سر نهاد و از مشهد بسوی مازندران حرکت کرد، ثبت کرده است و می نویسد: وقوع این مطلب مهمّ تاریخی در روز نوزدهم شعبان سال هزار و دویست و شصت و چهار هجری بود. 

از وقایع تأسف بار که ماهیت شیطانی یاران باب را به نمایش می گذارد، هجوم بر مردم ساده دل پیرامون قلعه است که هیچ توجیه قابل قبولی برای آن وجود ندارد.  بابیان چون راهزنان با شقاوت و بیرحمی تمام به قتل و غارت ایشان می‏پرداختند. حاج میرزا جانی کاشی از مورخین بابی و علاقمندان به علی محمد باب، در کتاب خود آورده است: جمعی رفتند و در شب یورش برده، ده را گرفتند و یک صد و سی نفر را به قتل رسانیدند، تتمه فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ایشان را جمیعاً به قلعه بردند.( نقطة الکاف)

  شکست چیزی بود که ملامحمد علی بارفروشی (قدوس) رهبر بابیان، هرگز به آن نمی اندیشید. او و یارانش به پیروزی خود امید بسیار داشتند. پس میان ایشان و نیروی دولتی جنگ در گرفت و فتنه آنان با پیروزی قوای دولت و کشته شدن ملامحمد علی بارفروشی در سبزه میدان بارفروش‌ (بابل فعلی)، در 23 جمادی الثانی 1265 پایان گرفت.

منبع: فتنه های بابیت

نویسنده: عبدالقادر همایون

  • سیدحمید مشتاقی نیا