اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۵ ارديبهشت ۰۰، ۱۲:۴۸ - حمدان مقدم
    احسنت

اصحاب عاشورا در فتح خرمشهر!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۳۶ ق.ظ

مردانه می جنگید. ترسی از دشمن نداشت. چریکی بود برای خودش؛ رعنا و رشید و چابک. این طرف و آن طرف می دوید و دمار از روزگار بعثی ها در می آورد. خیلی هایشان را به اسارت گرفت. می دانست این جا معراج و سکوی پرش او به قافله اباعبدالله است. برای همین لباس پاسداری نو و تمیزی را درآورد و به تن کرد. با این که شب عملیات گفته بودند پاسدارها لباس سبز سپاه را نپوشند که اگر اسیر شوند دشمن تاوان سختی از آنها می ستاند؛ اما او برای خودش حنابندان راه انداخت و لباس سبز پاسداری به تن کرد و گفت که دوست دارد مثل سربازان رسول الله در صدر اسلام با اشتیاق به استقبال شهادت برود.

روز اعزام در مسجد محل هم به مردمی که برای بدرقه آمده بودند خبر داد که شما در حال صحبت با یک شهید هستید!

آن روز در مرحله مقدماتی عملیات الی بیت المقدس، مردانه جنگید تا این که تیر و ترکشی خورد و بر زمین افتاد. نگذاشت کسی کمکش کند. گفت: وقتتان را به خاطر من تلف نکنید. من اینجا جایم خوب است به نبردتان ادامه دهید که از هر کاری واجب تر است. شهید قدرتیان فرمانده دسته او بود. رفت بالای سرش. خواست کمکی کند. شنید که سید حسین می گوید: نگران من نباش برو جلو اینجا نایست. من سرم روی زانوهای اباعبدالله است.

درد داشت؛ اما بی قراری نکرد. زینبش تازه به دنیا آمده بود. او را ندید؛ اما بی تابی نکرد. از همه علائق دنیایی اش گذشته بود. ورزش کار و دونده ای که می توانست پله های قهرمانی را طی کند ولی به قله های پهلوانی می اندیشید و افق نورانی وصال را می جست. قرآن کوچکی از جیبش در آورد و با نفس های بریده شروع کرد به تلاوت آیات وحی.

کار در آن نقطه گره خورد. بچه ها مجبور به عقب نشینی شدند. دشمن بالای سرش که رسید تیر خلاص زد و تا توانست روی لباس پاسداری اش آن جا که آرم سپاه قرار داشت خشاب گلوله خالی کرد.

بچه ها دوباره پیش روی کردند و پیکرش را یافتند. خونین شهر هم در مراحل بعدی عملیات، دوباره خرمشهر شد. الی بیت المقدس به پایان نرسید و تا امروز که خروش موشک مبارزان مردم غزه جای سنگ ها را گرفته و لانه عنکبوتی صهیونیسم را به ویرانی نزدیک ساخته، ادامه دارد.

تیر خلاص دشمن و رگبارهایی که روی سینه سید حسین گلریز و سیدحسین گلریزها خالی شد پایان عمر او و همسفرانش را رقم نزد. امروز خیلی ها سر مزار سید حسین دخیل بسته و حاجت طلب می کنند؛ اما مهم تر از آن راه سید حسین و سیدحسین ها است که همچنان ابرقدرت های پوشالی را به استیصال وا داشته و آرزوی تیر خلاص به اسلام و آرمان های رهایی بخش آن را به دلشان گذاشته است. شهدا زنده اند چون راهشان رهرو دارد.

یاد و خاطره شهید سید حسین گلریز و همه شهدای سرافراز عملیات الی بیت المقدس در سالروز آزادی خرمشهر قهرمان گرامی باد.

راوی: سردار حاج علی فردوس

نظرات  (۲)

سلام خبر ضرب وجرح برادر جانباز جوادمنصف رو هنوز نشنیدی؟

چه خبر از جانباز کتک خورده شهرتون جواد منصف؟راستی چرا ازش ننوشتی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">