اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۱ دی ۰۰، ۰۸:۰۰ - حسن مجیدیان
    احسنت

تکیه گاه امن

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۱۲ ب.ظ

See the source image

 

انگار داشت از ترس می مرد! حق هم داشت. در شرایط اسارت به سر می برد و از آینده خودش خبر نداشت. از طرفی هم باران تیر و ترکش، آسمان و زمین را به هم دوخته بود. هر آن ممکن بود که ترکشی ریز یا درشت بیاید و گوشه ای از بدنمان بنشیند و یا توپ و خمپاره ای درست بالای سر ما منفجر شود. جنگ همین است. کربلای پنج البته یکی از بی نظیرترین صحنه های آتش باری دشمن بر سر نیروهای ایرانی بود.

جان پناهی جز زمین نداشتیم. خاکریز ما با تیر تراش توقف ناپذیر دشمن تقریباً با زمین همسطح شده بود. دراز کشیده بودیم پشت چند کیسه شن و منتظر کاسته شدن از حجم آتش دشمن و تغییر مکان خود بودیم.

سرباز اسیر عراقی هم پیش ما دراز کشیده بود و از ترس به خود می لرزید. چند بار سعی کردیم با عربی دست و پا شکسته به او دلداری بدهیم؛ اما فایده ای نداشت. نمی دانم منظور ما را متوجه نمی شد و یا وحشتش آن قدر عمیق بود که این حرف ها برایش کارگر نبود.

نکته دیگر این بود که دائماً او سراپای ما را ورانداز می کرد و انگار از این خونسردی که در وجود رزمنده های ما بود دچار حیرت شده بود.

دقایقی که گذشت ابراهیم محمدی از دوستان طلبه ما داد زد و گفت: وقت نماز شده، اذانه ...

آب نداشتیم. بچه ها با خاک تیمم کردند و به حالت نیمه نشسته نمازشان را رو به قبله خواندند. قیافه اسیر عراقی دیدنی بود. داشت شاخ در می آورد!

ابراهیم اندکی عربی بلد بود. علت تعجب اسیر را از او جویا شد. اسیر جوابی نداد. توی فکر فرو رفته بود. کمی که گذشت دیدیم او هم به حالت دراز کش دارد زیر لب ذکر می گوید و نماز می خواند.

نزدیک عصر، حجم آتش دشمن کم شد. مجروحین و اسرای دشمن را به عقب منتقل کردیم. ابراهیم را هم با آنها فرستادیم. غروب وقتی ابراهیم برگشت رو کرد به بچه ها و گفت: آن اسیر عراقی بالاخره به حرف آمد! او واقعاً از خونسردی بچه ها تعجب کرده بود و دنبال علت آن می گشت. وقتی نماز خواندن رزمنده ها را دید فهمید که راز این اطمینان چیست. برای همین او هم نماز خواند. می گفت در عمرش فقط چند بار نماز خوانده است ...

به روایت عباس محمودی از رزمندگان استان تهران

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">