اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۵ ارديبهشت ۰۰، ۱۲:۴۸ - حمدان مقدم
    احسنت

پیشواز آسمان

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۳۴ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

معمولاً وقتی از بعضی ها می پرسند دوست دارید با کی ازدواج کنید می گن دوست دارم شوهر آینده ام خوش تیپ باشه، پولدار باشه، موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشه، خوش اخلاق باشه، با ایمان باشه و....

مونده بودم شهلا برای چی به ایوب بله گفته بود؟ پولدار بود که نبود! موقعیت اجتماعی خاصی داشت که نداشت! جسم سالمی داشت که نداشت! درست خوش اخلاق و مهربون بود اما وقتی موجی می شد و عصبی دیگه کسی جلودارش نبود و هرچی دم  دستش بود می شکست.بدنشم که پر از ترکش بود! خلاصه تحفه ای بود برا خودش.

سالهای سال که حیرونم تو کار شهلا که با اون همه موقعیت خوبی که برای ازدواج داشت چرا حاضر شد با یک جانباز ازدواج کنه.

تو اون زندگی ساده و بی زرق و برقشون چی بود که این دو تا اینجور عاشقونه کنار هم بودن و به مشکلاتشون می خندیدند؟

نمی دونم ایوّب چی کار کرده بود که اینقدر همه دوستش داشتندو عاشقش بودند.

نمی دونم شهلا با این همه ادّعای عاشقیش چطور اجازه دادتا ایّوب اونو بذاره و بره؟

این روزا کار شهلا شده شمردن ثانیه ها و لحظه ها تا کی لحظه مرگش فرا می رسه واون دوباره بتونه بره کنار شوهر شهیدش .

شهلا اگرچه لیلا بود اما در مقابل ایوب مجنون تر ازمجنون بود.

اگر مایلی این بار راه و رسم عاشقی را از زبان خانم شهلا غیاثوند همسر جانباز شهید ایوب بلندی ( راوی کتاب اینک شوکران) بشنوی، غروب پنجشنبه  3 مهرماه بعد از نماز مغرب و عشاء ساعت 19 تو سالن آمفی تأتر دانشگاه صنعتی نوشیروانی منتظرت هستیم . همه می تونند بیان. اگه دوست داری به بقیه هم خبر بده.

..........................................................................

تقصیر خود مامان بود. وقتی گفتم دوست دارم با جانباز ازدواج کنم، یه هفته مریض شد. کلی آه و ناله راه انداخت که تو می خواهی خودت را بدبخت کنی. دختر اول بودم و اولین نوه ی هر دو خانواده.همه بزرگترهای فامیل رویم تعصب داشتند.عمه زینب که از تصمیم با خبر شد، کارش به قرص و دوا و دکتر اعصاب کشید.وقتی برای دیدنش رفتم، با یک ترکه من را زد و گفت: اگر خیلی دلت می خواهد کمک کنی، برو درس بخوان و دکتر بشو و به ده بیست نفر از این ها خدمت کن، اما خودت را اسیر یکیشان نکن که معلوم نیست چه قدر زنده است.چه طوری زنده است.فردا با چهارتا بچه نگذارتت.

..........................................................................

آقاجون سکوت کرد و پیشانیم را بوسید. توی چشم هایم نگاه کرد و گفت: بچه ها بزرگ می شوند، ولی ما بزرگترها باور نمی کنیم.بعد رو به مامان کرد« شهلا آن قدر بزرگ شده است که بتواند در مورد زندگیش تصمیم بگیرد. از این به بعد کسی با شهلا کاری نداشته باشه»

..........................................................................

ایوب گفت« من عصب دستم قطع شده و برای این که به دستم تسلط داشته باشم گاهی دست بند آهنین می بندم عضله بازویم از بین رفته و تا حالا چند بار عملش کرده اند و از جاهای دیگر بدنم به آ گوشت پیوند زده اند. توی پا و صورت و قلب من ترکش هست. دکتر ها گفته اندبه خاطر ترکش توی سرم حتماً ممکن است نابینا شوم».

ظاهرش هیچ کدام این هایی را که می گفت نشان نمی داد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم« برادر بلندی، اگر قسمت باشد که شما نابینا بشوید، چشم های من می شوند چشمان شما.»

..........................................................................

گفت:« خب حاج خانم ، نگفتید مهریه تان چیست؟» چند لحظه ای فکر کردم و گفتم: قرآن.سریع گفت : مشکلی نیست. از صدایش معلوم بود ذوق کرده است. گفتم ولی یک شرط و شروطی دارد.آرام پرسید چه شرطی؟ نمی گویم یک جلد قرآن. می گویم «ب» بسم الله قرآن تا آخر زندگیمان حکم بین من و شما باشد. اگر اذیتم کنید، به همان «ب» بسم الله شکایت می کنم.اما اگر توی زندگی با من خوب باشید، شفاعتتان را به همان «ب» بسم الله می کنم.ساکت بود. از کنار چادرم نگاهش کردم.سرش پایین بود و فکر می کرد.صورتش سرخ شده بود. ترسانده بودمش.

..........................................................................

خانه پدری ایوب بودیم که برای اولین بار از حال رفتنش را دیدم... اوایل توی ظرف یک بار مصرف غذا می خوردیم. صدای خوردن قاشق و بشقاب به هم باعث می شد حمله عصبی سراغش بیاید. موج که می گرفتش، مردهای خانه و همسایه را خبر می کردم. آن ها می آمدند و دست و پای ایوب را می گرفتند.رعشه می افتاد به بدنش. بلندش می کرد و محکم می کوبیدش به زمین. دستم را می کردم توی دهانش تا زبانش را گاز نگیرد. عضلاتش طوری سفت می شد که حتا مردها هم نمی توانستند انگشت هایش را از هم باز کنند. لرزشش که تمام می شد، شل و بی حال روی زمین می افتاد.انگش تهای خونینم را از بین دندان هایش بیرون می آوردم. نگاه می کردم به مردمک چشمش که زیر پلک ها آرام می گرفت.

مامان و اقاجون گفتند« با این حال و روزی که ایوب دارد، نباید خانه مستقل بگیرید. پیش خودمان بمانید.»

..........................................................................

صدای دست زدن و قهقهه های بچه ها بلند بود. ترسیدم سردرد های ایوب شروع شود. خواستم ساکتشان کنم که دیدم ایوب نشسته کنار دیوار و بچه ها دورش نشسته اند. ایوب می خواند « یک  حاجی بود، یک گربه داشت...» بچه ها دست می زدند و از خنده ریسه می رفتند و ایوب باز می خواند.

کار مامان شده بود گوش تیز کردن. صدای بق بق یا کریم ها را که می شنید بلند می شد و بی سر و صدا از روی پنجره پرشان می داد. وانتی ها که می سیدند سر کوچه، قبل از این که توی بلند گو هایشان داد بکشند« آهن پاره، لوازم برقی ...» مامان خودش را به آنها می رساند، می گفت مریض داریم و آن ها را چند کوچه بالاتر می فرستاد. برای بچه های محل هم علامت گذاشته بود. همیشه توی کوچه شلوغ بود. وقتی مامان دستمالی را از پنجره آویزان می کرد، بچه ها می فهمیدند حال ایوب خوب است و می توانند سر و صدا کنند. دستمال را که بر می داشت یعنی ایوب خوابیده یا حالش خوب نیست.

..........................................................................

این ها همه خاطرات کوتاهی بود از کتاب اینک شوکران به روایت شهلا غیاثوند همسر شهید ایوب بلندی . کتاب کوتاه و جالبیه اگه پیداش کردی چند صفحه ای از اونو بخون قول می دم ضرر نمی کنی.

..........................................................................

ارسال مطلب: جبهه فاطمیون 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۱)

سلامممممم ایول
ادم یه همچین وبایی رو میبینه از وب خودش ناامید میشه:O:?:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">