اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۹۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید حمید مشتاقی نیا» ثبت شده است

چراغ که روشن است، چشممان نیز باید باز باشد!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۸ ق.ظ


بله آقای رئیس جمهور، تاریخ جنگ هشت ساله، چراغ راه ماست؛ فرمایش شما صحیح!

به خصوص آن قسمتش که رییس جمهور وقت، دفاع را باور نداشت و قدرت مردم را دست کم می گرفت و در برابر حمله دشمن، غفلت ورزید.

به خصوص آن قسمتش که سازمان ملل و شورای امنیت تا سال های سال از به کار بردن واژه جنگ و حمله رژیم بعث امتناع ورزیده و حاضر به محکوم نمودن متجاوز نبودند.

به خصوص آن قسمتش که وقتی خدا را درنظر گرفتیم و به توان خود تکیه زدیم، دشمن را از جغرافیای پاک این سرزمین دور ساخته و فرهنگ ما می توانیم را به نمایش گذاشتیم.

به خصوص آن قسمتش که دیدیم دشمن صلح ما را نشانه ضعف ما دانست و به امضای خود پایبند نماند و بعد از پذیرش قطعنامه، شهرهای مرزی ایران تا سی کیلومتری کرمانشاه و از آن طرف تا کف آسفالت جاده اهواز را به اشغال درآورد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

انقلابی که عاشورایی می ماند

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۲ ق.ظ

k0yg_photo_Û²Û°Û±Û¸-Û°Û·-Û±Û·_Û°Û²-ÛµÛ·-ÛµÛ´.jpg


این تصاویر مربوط می شود به بیلبوردهایی با طرح شمر زمانه ات را بشناس که به مناسبت ماه پیروزی خون بر شمشیر به همت شهرداری بابل و ستاد اربعین این شهرستان با طراحی خوب هنرمند بسیجی، آقا علی رضا امیرسلیمانی در چند نقطه شهر نصب شده است.

به نوبه خودم از این عزیزان تشکر می کنم.

زمانی نه چندان دور، شاهد حکمرانی عناصری عقده ای در بعضی مراکز فرهنگی بودیم که به هیچ وجه اجازه نصب چنین بنرهایی را نمی دادند و بعضاً معتقد بودند که کمک شهرداری به هیأت ها از اساس ممنوع و حرام است! جالب این که همین طیف با مصرف بیت المال در جهت برگزاری اردوهای مختلط تفریحی موافق بوده و آن را لازم می شمردند. همین طیف بیشترین اصرار را در حذف بنرهای تبلیغاتی هیئات مذهبی به بهانه زیباسازی شهر داشتند در حالی که وابستگان خودشان در ایام تبلیغات انتخاباتی، از نصب داربست و بنر در فضای سبز هیچ ابایی نداشتند.

سرداری پلاستیکی و خاکستری نیز در ماستمالی کردن گرایشات لیبرالی دوستانش استدلال می آورد که امروز شمر زمانه یعنی دروغ! یعنی حسد! یعنی رشوه و ...! در حالی که این جرایم در همیشه تاریخ نیز وجود داشته و شمر اما نماد استکبار و زیاده خواهی و نفاق و توحش و ستمگری است که مبارزه با آن دل شیر می خواهد و ...

همین طیف و لیدر رسوای آن، با استخدام جماعتی قلم فروش و کذاب برای عقب راندن رقبا، مبدع ابتذال و کثافت کاری رسانه ای در شهر بودند؛ اما همواره بیشترین تظلم خواهی و داعیه مخالفت با بداخلاقی های رسانه ای را سرداده اند.

بگذریم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نصیحتی دلسوزانه از مادر تروریستها!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۰ ق.ظ

دو سه روز پیش بود که وزارت امور خارجه انگلیس از اتباع ایرانی انگلیسی خود خواست که از سفر به ایران اجتناب کنند.

همه تعجب کردند در ایران خبری نیست که دولت فخیمه بریتانیا چنین هشداری داده! نصیحت پیر استعمار در این شرایط چه معنایی می تواند داشته باشد؟

حادثه تروریستی امروز نشان داد که دود از کنده بلند می شود!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ساختن به جای سوختن!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۴۷ ب.ظ

این که به یاد کشته شدگان فلان فاجعه در فلان کشور اروپایی یا در سوگ درگذشته ای از آشنایان یا حتی برای اجابت دعا شمع روشن کنیم چه خاصیتی دارد؟

هیچ دقت کرده اید جماعت روشنفکر که سوگواری های مذهبی و روضه خوانی و نذورات را زیر سوال می برند تا به حال در نقد روشن سازی شمع، چیزی نگفته و ننوشته اند؟

شاید در قدیم روشن کردن شمع می توانست بخشی از ظلمت شب را برای عابرین زدوده و از این باب، کاری خیر تلقی شود؛ اما الان فایده این کار چیست؟

عقل ما حکم نمی کند همان مبلغی که برای خرید یک بسته شمع می دهیم، شکلات یا خرما یا کیک و بیسکویتی خریده و به نیّت درگذشتگان خود به نیازمند یا کودک یا رهگذری بدهیم و دلش را شاد کنیم و دعایش را توشه خود سازیم؟ این طوری لااقل فایده ای به کسی رسیده است.

جایی نوشته بود وقتی موقع شمع روشن کردن، دعا می خوانیم به خاطر انرژی متصاعد از شعله آن در یک فرآیند کهکشانی، به اجابت نزدیک تریم!

اگر همین حرف منسوب به دین بود چه جار و جنجالی به بهانه تقابل با خرافه پرستی علم می شد خدا می داند.

وقتی شکلات یا خرما و کیک و بیسکویت و جرعه ای آب یا شربت و ... را به کسی می دهید مطمئن باشید انرژی متصاعد از شادی قلب یک انسان که اشرف مخلوقات عالم است، دعایتان را بیشتر از شعله بی خاصیت یک شمع سوزان، به اجابت نزدیک می سازد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عبد صالح

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۶ ق.ظ


برای تهیه این کتاب می توانید از طریق سایت موسسه مطاف عشق به نشانی http://mataf.ir اقدام کنید و یا در بابل به فروشگاه کتاب مهتاب واقع در چهارسوق، مجتمع تجاری خاتم الانبیاء، طبقه همکف مراجعه نمایید.


آخرین بار یک دل سیر امتحان بزرگ عبدالصالح (در یک نگاه)
ازدواج لحظه اجابت دست خالی اولین گریه‌های معصومانه‌
بچه‌داری کربلای حضرت زینب(س) تربیت محمدحسین حق مأموریت
دل‌تنگی خبر شهادت بی‌رحمانه بهترین
تو به من عزت دادی طواف عشق شهید گمنام نام زیبا
همکاری در خانه قول بده میوه بهشتی باید بروم

  

در مقدمه کتاب می خوانیم:

عبدالصالح زارع را که اصلاً نمی شناختم. بهمن 94خبر شهادتش که آمد، در روزهایی که اخبار شهادت سربازان بی ادعای سپاه توحید، نوید آزادسازی محاصره شیعیان نبل و الزهراء را می داد از این جهت برایم جلب توجه کرد که این شهید را هم استانی خود یافتم و محل کارش هم در شهر زادگاهم  بابل قرار داشت. تصاویر تشییع پیکرش در بابلسر را دنبال می کردم که صحنه عجیبی مقابل چشمانم نقش بست. پدر شهید، محکم و استوار، بی آن که ذره ای لرزش و خمودگی در زبان و دست و پایش دیده شود، در حالی که نوه کوچکش را در آغوش داشت مقابل دوربین خبرنگاران ایستاده بود و مصاحبه می کرد و از سرو رعنای شهیدش سخن می گفت.

تشییع پیکر اغلب شهدای ایرانی و افغانستانی و پاکستانی مدافع حرم را در قم درک کرده ام. وقتی شنیدم قرار است این شهید را به قم آورده و این جا بعد از تشییع به خاک بسپارند اشتیاقم برای دیدن پدر این شهید بسیار بیشتر از شرکت در خود تشییع و بهره مندی از فیض عظیم آن بود.

همه مسیر از مسجد امام حسن عسکری علیه السلام تا بارگاه ملکوتی بانوی آفتاب و از آن جا تا گلزار شهدای قم، به جای آن که پشت سر تابوت شهید باشم، پشت سر پدر شهید و سایه به سایه او گام بر می داشتم. آن هایی که او را می شناختند در آغوشش گرفته و تبریک و تسلیتی نثارش می کردند او با شکوه لبخندش، همه را به گرمی آغوش شهیدپرور خود پذیرفته و تشکری شیرین را روزی معنوی و نشاط جانشان می ساخت. گاه از ذوق استحکام روح و لبخندهای آسمانی این مرد رو می کردم به رهگذاران و مشایعات کنندگان و با دست نشانش می دادم که ایهاالناس! این مرد خوش رو و محکم و استوار که با گام های بلند، مسیر طولانی حرم تا گلزار شهدا را با شتاب طی می کند پدر همین جوان رعنایی است که چند متر آن طرف تر به روی دوش می کشید و در سوگش به اشک نشسته اید. نگاه عاقل اندر سفیه بعضی مخاطبان نشان می داد حرف من و انگشت نشانه ام برایشان باور پذیر نیست.

همان روز نوشتم و منتشر کردم: " کوه را اگر قرار باشد تصور کنی که راه می رود کافی است به قدم های محکم و استوار پدر شهید عبدالصالح زارع در خیابان چهارمردان قم نگاه کنی. تمام مسیر تشییع پیکر شهید را من در پشت سر این پدر راه رفتم. تبسّم، لحظه ای از قرص ماه چهره او محو نمی شد انگار که به عروسی فرزندش آمده اند و به او شادباش می گویند...."

دو سالی گذشت تا بدانم او دقیقاً در روزهایی تشییع شد که چند سال قبل در همان ایام رخت دامادی به تن کرده بود.

شناخت عظمت روحی و دل دریایی مادر عبدالصالح هم به تنهایی، کتاب مستقلی را نیاز دارد. این که می گویند موقع هدیه دادن و بخشش، بهترین های خود را هدیه بدهید، یک مصداق اتمّ و کاملی دارد به نام مادر عبدالصالح زارع که وقتی خواست هدیه ای به خدا بدهد، بهترین داشته خود را در طبق اخلاص، قربانی مسلخ عشق الهی کرد و تمثیل زیبای "راضیةً مرضیة" را جلوه ای دوباره بخشید. این زوج صالح، عاشق پرورش گل بودند. عبدالصالح، ناب ترین و زیباترین گل معطر بوستان این دو بود که در دامان حبّ معبود پرورش یافت و به آسمان وصال، عروج کرد.

من هم مثل خیلی از نویسندگان دلسوخته خادم فرهنگ ایثار و شهادت دلم می خواست به سهم خود ادای دینی نسبت به این شهید داشته باشم؛ اما نشد. این که می گویم مثل خیلی ها، به این معنی نیست که اسم همه این عزیزان دلسوخته را می دانم؛ اما مدتی نگذشت که فهمیدم سرکار خانم معصومه حیدری از نویسندگان عرصه دفاع مقدس در ساری هم قصد نوشتن کتابی را برای این شهید داشته، گام هایی را هم برداشت؛ اما به هر حال قسمتش این نبود. دوستان پاسداری چون برادر زین العابدینی نیز در این مسیر گام هایی موثر را برداشتند. برادر عزیزم آقا ابراهیم باقری حمیدآبادی با همکاری خانم آتنا طبری نیز برای ادای دین به این شهید پا پیش گذاشتند که قسمت آنها هم نبود. همه این عزیزان البته با خلوص نیّت، ثمره زحماتشان را در اختیار این اثر قرار دادند.

مهندس رضا کاظمی و برادرم مهدی منصوریان از انتشارات مطاف عشق وابسته به موسسه روایت سیره شهدا، تماس گرفتند؛ درست اواخر شهریور 96 و از حجم کار و فرصت های از دست رفته، شکوه نمودند. گفتند بیشتر خاطرات شهید جمع آوری شده و ... قرار شد نهایتاً ظرف یک ماه، کاری را در حد بضاعت، آماده انتشار کنم که حاصلش شد همین اثر که الان پیش روی خود می بینید.

اهل مبالغه و درشت نویسی و یا دستبرد در خاطرات شهدا نیستم. کسی نمی تواند ادعا کند با خواندن یا نوشتن یک کتاب توانسته شهیدی را شناخته یا معرفی کند، نه؛ اما آن چه را شنیدم و خواندم صادقانه خدمتتان ارائه دادم. با این خاطرات برای خودم یک درس قدیمی باز هم تکرار شد: جنس شهدا با جنس امثال من تفاوت دارد. خودمان را معطل حرف و ادعا نسازیم.

حرف آخر: عمر و فرصت و بضاعت همه ما محدود است. ناگفته ها درباره شهدا چه شهدای قبل از دفاع از حرم و چه شهدای مدافع حرم اعم از بسیجی و ارتشی و پاسدار چه ایرانی و افغانستانی و پاکستانی و .... یکی و دو تا نیست. کمترین وظیفه ما در ادای دین به این شهدا ثبت یاد و نام و خاطرات آنهاست. تعارف که نداریم. دست بنجنبانید که مبادا شکوه ایثار و منظر حماسه و اوج ایمان این جوانان نسل سومی سپاه خامنه ای، در گرد و غبار رسانه های اغواگر به فراموشی سپرده و میراث خون شریفشان که همان فرهنگ ماندگار جهاد فی سبیل الله و اخلاص در عمل به تکلیف است به دست نسل های بعد نرسد. دست بجنبانید که وقت تنگ است.

سید حمید مشتاقی نیا. حوزه علمیه قم اول آبان 1396

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حیا!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

See the source image


خاطره ای جالب از دوست و همرزم طلبه شهید محمد زمان ولی پور:


موقع سینه زنی، محکم به سینه می زد. پیراهنش را در می آورد و عزاداری می کرد. چراغ ها خاموش بود، با این حال، زیرپیراهنی نازکش را در نمی آورد.

سر زمین، موقع نشاء، همه عادت دارند آستین های پیراهن و لنگه های شلوارشان را بالا بزنند. شیخ، از آنها تقلید نمی کرد. آستین ها و لنگه هایش پایین بود. مرد، این قدر با حیا ندیده بودم.


  • سیدحمید مشتاقی نیا

میوه روضه و اشک

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ق.ظ


هجدهم بهمن نود و چهار بود. از چند روز قبل کمی دلشوره داشتم. اخبار سوریه را پیگیری می کردم. درگیری ها شدت گرفته بود. دلم با صالح بود و زیر لب برایش دعا می کردم. بابلسر نبودم. رفته بودم پیش پدر و مادرم. برای لحظه ای احساس کردم قیافه پدر، جور دیگری است. انگار در دلش تلاطمی ایجاد شده و امواج آن عن قریب، روی صورتش هویدا خواهد شد. به دلم بد راه ندادم. کمی استراحت کردم. از جایم که برخواستم، گوشی همراهم را روشن کردم. سری به تلگرام زدم تا از آخرین اخبار و اطلاعات روز با خبر بشوم که چشمم به خبر شهادت صالح افتاد. این بی رحمانه ترین حالتی است که یک نفر ممکن است از فقدان عزیزش با خبر شود.

باور نکردم. خواستم به پدر صالح زنگ بزنم و تکذیب این خبر را از زبان او بشنوم که پدرم مانع شد. بغض راه گلویش را بسته بود. مکثی کرد. دست مرا گرفت و کنار خود نشاند و آرام آرام، تلخ ترین حقیقت زندگی را برایم شرح داد. صالح چهار روز قبل، شهید شده بود.

پدر در عمرش به من دروغ نگفته بود. این بار هم داشت راست می گفت؛ اما برای من همه چیز بهت آور و غیرقابل باور بود.

پیکرش را زود آوردند. آرام و مطمئن در خوابی عمیق فرو رفته بود. بالای سرش نشستم و لحظاتی که نمی دانم چقدر بود و چطور گذشت با او نجوا کردم. این بدن سرد و خموش عزیزترین فرد زندگی ام بود که آرام و بی صدا در کنارم قرار گرفت. مطمئن بودم که مرا می بیند و صدایم را می شنود. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. احساس کردم سال هاست که او را ندیده ام و به اندازه سال ها با او گفتنی ها دارم. حرف هایم را که زدم، سبک شدم. باری بزرگ از قلبم برداشته شد. دیگر رفتنش را با همه وجود باور کردم. گفتم: اللهم تقبل منّا هذا القلیل. خدایا این هدیه را که در برابر عظمت لطف و کرم تو ناچیز است از من پذیرا باش.

بلند شدم. مثل صالح، محکم و استوار روی پاهایم ایستادم. هدیه ای را که در راه حضرت زینب دادم مرا نیز زینبی ساخته بود. می دانستم صالح هم از من می خواهد که محکم و استوار باشم و خم به ابرو نیاورم. همیشه توصیه می کرد که از حضرت زینب، صبر بخواهم. می گفت: صرف شرکت در مجلس روضه که هنر نیست. این اشک ها و روضه ها باید بهانه باشد تا از اهل بیت الگو بگیریم.

 احساس کردم همه می خواهند بدانند چه حرفی برای گفتن دارم. گفتم: خوشحالم و از ته دل راضی، که بهترین دسته گل زندگی ام را تقدیم راه اهل بیت کردم. مگر نه آن که گفته اند از بهترین های خود در راه خدا هدیه بدهید؟ من بهتر و عزیزتر و گرانبهاتر از صالح چه داشتم که به پیشگاه دوست تقدیم کنم؟ خوشحالم که صالح من به آروزی دیرینه اش که سال ها برای به دست آوردن آن اشک ریخت و دعا کرد، رسید. خوشحالم که او دیگر شرمنده شهدا و خانواده هایشان نیست. اللهم تقبل منّا هذاالقربان.

راوی: همسر شهید

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تبریک ویژه محرم!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ب.ظ

عکس و تصویر کسی که از مال دنیا یک پیکان بیشتر نداره، مستاجر هست و سه کودک خردسال ...


به من باشد ماه محرم را هم می گویم ماه مبارک محرم که برکت یعنی جوشش خیر و نیکی و کیست که نداند خیر و برکت محرم است که جان های مرده و قلب های زنگار گرفته ما را دوباره احیا می کند.

تبریک می گویم به محمد تولایی، طلبه جوانی که از مال دنیا، یک متر زمین هم نداشت و همین لبخندهای رضا به لقاءالله را در آخرین لحظات عمر برای سه کودک خردسال و معصومش به یادگار گذاشت و در آستانه عاشورای اباعبدالله، به ضرب کینه اشقیا، در مشهدالرضا، کربلایی شد.

شهادت، گوارای وجودت محمد تولایی که تولای اهل بیت جز به شباهت در حیات و ممات با آنان نیست. مگر نه آن که ما از زیادی گل آل الله خلق شده ایم که گفته اند: السنخیةُ دلیلُ الانضمام. مقام عند ربهم یرزقون، مقام صدق و راضیةً مرضیه است برای آنان که اذن دخول فی عبادالله، روزی شان می شود. رحمت و رضوان الهی نصیب تو، فتبارک الله احسن الخالقین.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

واقعاً روحانی!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۳۳ ب.ظ

tse0_photo_Û²Û°Û±Û¸-Û°Û·-Û±Û´_Û°Û¶-Û²Û³-Û±Û³.jpg


نمی دانم آن دنیا چند روحانی به بهشت می روند؛ اما در بین روحانیونی که وارد بهشت می شوند به یقین می توان نام حجت الاسلام مهدی پور را دید. روحانی ساده زیست و خوش برخورد و مخلصی که بی آن که دعوتنامه خصوصی برایش فرستاده باشند، ماشینی دنبالش برود و ... می آید یک گوشه مراسم شیرخوارگان حسینی در کنج مصلای بابل، پشت سر جمعیت می نشیند، تعارفش هم که می کنند بلند نمی شود که برود تکیه بدهد. سرش را خم می کند؛ آهسته اشکی می ریزد و یاعلی مدد، بی هیچ تکلّفی می رود دنبال کارش.

یک وقت فکر نکنید این متن را به خاطر همین اتفاق نوشته ام؛ نه. این روحانی اهل ادب و شاعر بی نام و نشان را بیش از دو دهه است که می شناسم. راه و رسمش این گونه است. خودش را نمی بیند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یتیمخانه ابدی

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ق.ظ

«ابد و یک روز» وارد کتب درسی شد+عکس


فیلم سینمایی ابد و یک روز که ایرانیان را ذیل حاکمیت جمهوری اسلامی، بدبخت و فلک زده نشان می دهد تا جایی که برای نجات اقتصادی خود ناموسشان را باید به یک افغانی مایه دار! بفروشند، وارد کتاب درسی دانش آموزان شد؛ اما فیلم سینمایی یتیمخانه ایران که فلاکت و بدبختی مردم ایران ذیل حاکمیت طاغوت و سرسپردگان غرب را به نمایش درآورده و هشدار می دهد که تنها گذاشتن رهبران و علمداران مبارزه با استعمار نتیجه ای جز استیصال و ذلت ندارد، جایی در آموزش و پرورش نظام جمهوری اسلامی پیدا نکرده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا