اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۶۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایثار و شهادت» ثبت شده است

موشک و شک!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۲۰ ب.ظ

شک کرده بودند علی قاری، چگونه اینقدر دقیق آر پی جی می زند و گلوله آن اغلب به هدف اصابت می کند؟ او کجا آموزش دیده و چطور این قدر به کارش مسلط است؟ اصلا به قیافه این جوان محجوب و کم حرف و آرام نمی آید که اینطور در کارش مهارت داشته باشد. زیرنظرش گرفتند. دیدند این شهید بزرگوار در گوشه ای خلوت، موشک آرپی جی را بغل می گیرد، آرام و با حوصله رویش می نویسد: و ما رمیت اذ رمیت، ولکن الله رمی. زیر لب نجوایی می کند و ... یاعلی.

معروف است بعد از ورود تانک های تی 72 شوروی به جنگ و مانور تبلیغاتی وسیع صدام، خبرنگارهای خارجی آمده بودند خط مقدم و برایشان سوال بود شما رزمنده های ایرانی با این دست های خالی و اسلحه های قدیمی چطور می توانید تانک قدرتمند تی 72 را هدف بگیرید و منهدم کنید؟ رزمنده ای لبخندی زد و پاسخ داد: با خرج یا ابالفضل! خبرنگارها مانده بودند که این دیگر چه تکنولوژی جنگی و سلاح ابتکاری و ناشناخته ای است که سررشته ای از آن ندارند و اینطور با قدرت عمل می کند!

سپهبد علی صیاد شیرازی در کتاب ناگفته های جنگ بعد از بیان خاطرات معنوی خود از عنایت اهل بیت در عملیات های بزرگ فتح المبین و بیت المقدس به تحلیل چرایی عدم فتح بصره در عملیات های برون مرزی می پردازد. او فارغ از مباحث فنی پیرامون میزان سهم و تقصیر یگان های عملیاتی، با اشاره به پیام مهم امام درباره فتح خرمشهر که تأکید داشت: وما النصر الا من عندالله؛ -و در افواه عموم به عبارت "خرمشهر را خدا آزاد کرد" مشهور شد- منم منم گفتن ها را عامل اصلی بی نتیجه ماندن طراحی فتح بصره قلمداد نمود.

محمود کاوه رفته بود برای شناسایی. مسئول اطلاعات او را برد بالای صخره ها و نقشه عملیات را توضیح داد و مطمئن بود که کارش درست است و طراحی اش به نتیجه ختم خواهد شد و شروع کرد از خودش تعریف کردن. کاوه لبخند زد و گفت: یک چیز را از قلم انداختی و در محاسباتت نیاوردی؛ توکل بر خدا!

ابراهیم هادی دید کار عملیات گره خورده است. نیروها روحیه شان را باخته اند. بلند شد ایستاد و با صدای بلند اذان گفت. تیری آمد و گردنش را زخمی کرد. همه مانده بودند او چرا دست به این کار بی فایده زده است؟ میدان جنگ در چند متری دشمن و وسط درگیری تن به تن، چه جای اذان گفتن بود؟ چند لحظه ای نگذشت فرمانده و نیروهای گردان دشمن دست ها را بالای سر برده و تسلیم شدند. گفتند دیگر با شما جنگی نداریم. بعدها همین اسرا جزو بهترین نیروهای سپاه بدر شدند. إِنَّ الَّذینَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَةُ...

معروف است شهید عاملی که جوانی اهل دل و عارف مسلک بود در پاسخ فرمانده که از او پرسید به نظرت در این عملیات پیروز می شویم یا نه؛ گفت: اگر اهل اسراف و گناه باشیم کارمان به نتیجه نمی رسد.

مقام معظم رهبری یکی از ویژگی های قاسم سلیمانی را این می دانست که دلش نمی خواست مقابل چشم باشد و دیده شود حتی در جلسات با بزرگان و مسئولان.

در تفسیر واژه "برکت" اینگونه گفته اند که سگ، چند برابر گوشفند زاد ولد دارد؛ اما همیشه گله گوسفندها بزرگتر از شمار سگ هاست.

سید مرتضی آوینی بهترین نویسنده معاصر نیست؛ اما متن هایش روح دارد و دل انسان را تکان می دهد. معروف است نیمه های شب بر می خاست وضویی می ساخت، دو رکعتی به جا می آورد و بعد می نشست پای میز مونتاژ و متن فیلم نامه هایش را می نوشت. کسی در مستندهای روایت فتح، هیچ گاه نامی از سید مرتضی ندید.

اگر قاسم سلیمانی در حیات و ممات خود تأثیرگذار بود و خون پاکش انقلابی در دل ها به پا کرد و مبدأ گام دوم انقلاب گردید، به برکت اخلاص و پرهیز از منیّت و خودمحوری بود.

گاهی به خودمان شک کنیم بد نیست. ما لشکر توحیدیم و بی خدا هیچ هستیم. در ذیل ولایت الله، یخرجهم من الظلمات الی النور رقم می خورد. آن وقت است که دستمان دست خداست و سرباز حاکمیت الله می شویم. درست مثل قطره پیوسته به دریا، بزرگ و موثر خواهیم بود. شک کنیم شاید غفلت ما گاه شیرینی پیروزی هایمان را به تلخی بدل می سازد؛ الله اعلم.

والعاقبة للمتقین.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

هواپیمای مرگ و استاندارد دوگانه شهادت!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

درجات شهدا با هم برابر نیست. گاه در ادبیات دینی ما به کسانی که بر اثر سوانح طبیعی کشته می شوند نیز شهید گفته می شود. مردی هم که در طلب روزی حلال و تأمین معاش خانواده از خانه خارج شده و جانش را در این راه از دست می دهد اجر شهید را دارد؛ اما جایگاه این دو با هم مساوی نیست، چه برسد کسی که توسط دشمن به شهادت می رسد مثلا در جریان حمله هوایی و توپخانه ای به مناطق مسکونی، اینها با شهید میدان جنگ که حتی پیکرش نیاز به غسل و کفن ندارد همسان نیستند. شهید در غربت یا اسارت اجر بیشتری دارد و ...

درجات شهدا با هم یکسان نیست.

خون شهید همه گناهان او را می شوید و از بین می برد مگر حق الناس.

تا اینجای مطلب درباره گستره مفهوم شهادت و تطبیق آن بر مصادیق مختلف بود؛ اما

این که ستاد کل نیروهای مسلح در بیانیه خود مسافران پرواز اوکراین را هموطنان شهید لقب داده اشکالی ندارد؛ اما نکته این جاست که چرا گاه در چارچوب تعاریف سازمانی، مفهوم شهید را منتزع از نگاه دینی دانسته و مثلا درباره بسیجی مدافع و خادم حرم حضرت زینب سلام الله علیها که داوطلبانه به منطقه خطر رفت و در حین تعمیر بارگاه ملکوتی آن بانو، بر اثر اصابت پرتابه های انفجاری– مستند به گزارش مکتوب پزشک قانونی که در همین وبلاگ منتشر شد- جان باخت تنها به بهانه فقدان حکم مأموریت معتبر از کاربرد واژه شهید ابا داریم؟!

مردم و نسل های آینده قطعا جایگاه کسانی را که با آگاهی و اختیار، از علقه های مادی و عشق به زن و فرزند و پدر و مادر دل کندند و جان خود را در راه احیای فرامین الهی و دفاع از مظلومین سر دست گرفتند بیش از ما ارج خواهند نهاد.

ما راه شهدایی را ادامه خواهیم داد که قدم در مسیر جهاد فی سبیل الله گذاشته و با "ایثار" و "از خودگذشتگی"، بزرگترین داشته های مادی خویش را خالصانه تقدیم راه دوست نمودند و حیات و مماتشان برای جامعه منشأ خیر و برکت بوده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

قم و قیام؛ سبحان الله!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۱۹ ب.ظ

 

شب است و سرما و خستگی و گاه بی نظمی. اما جمعیت انگار از دل زمین می جوشد و فوران می کند.

زلزله که می آید مردم بیرون می ریزند برای آن که در امان بمانند. این بار مردم ساعت هاست که از خانه بیرون زده و آواره بیابان های اطراف جمکران شده اند، از سوز سخت سرما در امان نیستند، راحتی و آسایش را رها ساخته و سر پا ایستاده اند در استقبال از پیکر سوخته قهرمانی که بک عمر به پایشان ایستاد و اسوه عزت و غیرتشان بود.

قم امروز رنگ قیام داشت. فریادها نغمه انتقام بود. یک عده دعای فرج می خواندند، عده ای نوحه و سینه زنی، جماعتی گسترده شعار می دادند و رجز می خواندند. شهید، زنده است و زندگی می بخشد. این روزها انگار دهه فجر پنجاه و هفت شده است. همه آهسته یا بلند، از انقلابی حرف می زنند که به زودی به ثمر نشسته و کاخ استبداد را سرنگون خواهد ساخت. خون قاسم چه کرد با صاحبان این دل ها که ضمیر وجدانشان مشترک است هر چند ظاهر و قیافه هایشان گاه از زمین تا آسمان، متفاوت.

و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا... پس خدا را تسبیح گویید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

داریم کربلایی می شویم!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۲۹ ق.ظ

 

سه راهی ورودی شهر توزلا، قبرستانی است مملو از شهدای نبرد با صربها. ورودی قبرستان، مدتی پس از جنگ، تابلویی نصب شد که روی آن نوشته بود:

زندگی نمی کنیم برای آن که زنده بمانیم؛

زندگی نمی کنیم برای آن که بمیرم؛

ما، می میریم برای آن که دیگران زنده بمانند!

مردم توزلا می گفتند بعد از ورود رزمندگان ایرانی به بوسنی فرهنگ و باورهای ما هم دگرگون شد و حیات و ممات، معنای دیگری برای مان پیدا کرد. حالا به جای آن که با ترس بمیریم، می ایستیم و می میریم تا با استقامت ما دیگران زنده بمانند.

خدا رحمت کند مرحوم حاج عبدالله ضابط، علمدار روایتگری سیره شهدا را؛ جمله معروفی داشت با همان لهجه مشهدی که مدتی کلیپ ثابت مراسم شب های خاطره و اتوبوس های راهیان نور بود. می گفت: شهید مثل یک شیشه عطر است. وقتی در شیشه را باز کنید همه فضا را عطرآگین می کند.

این روزها به برکت شهادت حاج قاسم سلیمانی توسط دولتی خبیث و غاصب و جنایتکار، یک بار دیگر رایحه شهادت در فضای جامعه پیچیده و مفاهیم بلندی چون عشق و ایثار و رشادت و غیرت و جهاد و شهادت، ممتازتر از باورهای مادی و دنیایی، رخ می نمایاند. این روزها حال و هوای شیرین دهه شصت احیا شده است.

مسئولان حواسشان باشد قدر این فرصت را بدانند. نگذارند موریانه های فضای مجازی و وسوسه گران شیطان صفت، باز هم شکم بارگی و دغدغه خورد و خوراک را به معیار تفکر و تصمیم جامعه تبدیل کنند. الان اگر نتوانیم با تکیه بر آخرت باوری و شهادت طلبی مردم، غیرت های زخم خورده را به دست انتقام الهی سپرده و دشمن وحشی را سر جای خود بنشانیم رنگ ذلت را پذیرفته و اندیشه پایداری و مقاومت و مردانگی را مسخ نموده ایم. امروز اگر به بهای جان نجنگیم، نسل های بعد سرافکنده و بی هویت و بی جان و اسیر خواهند ماند.

میراث نهضت اباعبدالله و پیام تاریخی و سازنده آن که منشأ تحول فطری جامعه در ایجاد انقلاب اسلامی بود را از یاد نبریم:

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جنگ نخواهد شد

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۱۱ ق.ظ

این تحلیل صرفا بر مبنای بعضی داده های تجربی نگاشته شده و مبتنی بر اطلاعات غیر رسمی نیست.

با توجه به بعضی مولفه ها و عناصر موجود به نظر می رسد پاسخ نظامی ایران در قبال شهادت حاج قاسم سلیمانی، به گونه ای که منجر به تقابل ایالات متحده و بروز جنگ احتمالی شود، نخواهد بود.

در ماجرای کشتار وحشیانه مردم مظلوم یمن، ایران به منظور حمایت از کودکان گرسنه این کشور با تبلیغات وسیع درصدد اعزام کشتی کمک های اولیه به سمت یمن برآمد. ایران حتی خبرنگاران بین المللی را به عنوان شاهدی بر صلح جویانه بودن کمک های ملت ایران به مردم یمن به عرشه کشتی دعوت نمود. هر روز هم گزارشاتی مبسوط از حرکت کشتی و حال و هوای تیم های پزشکی و امدادی حاضر در آن در سطح رسانه ها مخابره شد؛ اما به ناگاه این کشتی تغییر مسیر داد و در سواحل کشور جیبوتی پهلو گرفت. بعدها مشخص شده این اتفاق که ابهت ایران را در سطح بین الملل خدشه دار کرد در پی تماس کری با ظریف به وقوع پیوسته است.

آمریکا سپاه پاسدارن را در فهرست تروریسم قرار داد. ایران تهدید کرده بود که در صورت تصویب این امر، کل نیروهای مسلح آمریکا را تروریست تلقی خواهد کرد. بلافاصله پس از تصویب این قانون، ظریف طی مصاحبه ای صرفا بخشی از نیروهای آمریکایی مستقر در خاورمیانه را مصداق تروریست دانست. کما اینکه تصور می شد در صورت خروج آمریکا از برجام، ایران برجام را به آتش خواهد کشید.

در جریان ترور جهاد مغنیه که چند فرمانده ایرانی نیز به همراه او به شهادت رسیدند ایران اعلام کرد تقاص این اقدام را از رژیم غاصب خواهد گرفت. مدتی بعد چند خودروی ارتش اسرائیل هدف حمله قرار گرفتند و تعدادی از نظامیان اسرائیلی بر اساس ادعای ایران کشته شدند و معلوم نشد آیا سطح تلفات ارتش غاصب از نظر انسانی در تراز نیروهای کیفی به شهادت رسیده ما قرار داشت یا نه؟

این نوع واکنش البته در رفتار حاکمان ایالات متحده هم وجود دارد. بعد از انهدام پهپاد آمریکایی در آسمان ایران، کاخ سفید تهدید به واکنش جدی در این خصوص نمود. در نهایت آمریکا مدعی شد یک پهپاد ایرانی را بر فراز یکی از ناوهای ایالات متحده منهدم کرده و ایران نیز آن را تکذیب نمود.

در ماجرای مربوط به تهدید ایران به انتقام گیری از اسرائیل در ازای شهادت جهاد مغنیه و همراهان ایرانی اش خبرهایی از واسطه گری روسیه در انتقال بعضی پیام ها بین حاکمان دو کشور متخاصم منتشر شد. دیروز نیز خبرگزاری فارس مدعی شد کاردار کشور سوسیس پیام هایی را بین مسئولان ایرانی و آمریکایی در خصوص شهادت حاج قاسم تبادل کرده است.

با این وصف پیش بینی می شود حمله مستقیم ایران به یکی از مقرّهای معمولی آمریکا صورت بگیرد و در نهایت هر یک از دو کشور پیرامون میزان خسارات وارده و توازن بین تلفات دو طرف، بر اساس آمارهای مورد تأکید خود به مانور تبلیغاتی بپردازد. احتمال حمله موشکی از مبدا ناشناس به رژیم اشغالگر قدس نیز وجود دارد که این اقدام در واقع واکنشی به حملات هوایی مکرر ارتش این رژیم به پایگاه های متعلق به ایران در خاک سوریه تلقی خواهد شد. حشدالشعبی هم حملاتی را به پایگاه های آمریکایی خواهد داشت که میزان تلفات آن مشخص نخواهد شد و در نهایت آمریکا که دیروز مدعی شد دیگر کاری در عراق ندارد، با تصویب مجلس عراق و با کمترین هزینه از این کشور خارج می گردد.

این فرآیند برای همه کشورهای درگیر در ماجرای اخیر، حالت برد برد تلقی خواهد شد. ایران مدعی می شود که انتقام خود را از آمریکا گرفته است. عراق مدعی می شود آمریکا را از خاک خود بیرون رانده و کاخ سفید نیز روی مسأله کنترل تروریسم با قتل البغدادی و شهادت سردار سلیمانی و المهندس با ژست صلح طلبی و اقتدار در جهان به مانور خواهد پرداخت.

در واپسین روزهای هشت سال دفاع مقدس، پس از قبول قطعنامه 598، حمله عجیب و مسخره منافقین به ایران اسلامی و انهدام وسیع ادوات و نیروهای آنها توسط رزمندگان اسلام و نیز اسارت شماری قابل توجه از نیروهای ایران در شبیخون ارتش بعث، کتابی مستقل لازم دارد.

امیدوارم این تحلیل اشتباه بوده و جمهوری اسلامی ایران به منظور دفاع از ماهیت انقلابی خود پاسخی دندان شکن در جای جای جهان به آمریکای جنایت پیشه نشان دهد. نگارنده به اطلاعات محرمانه و طبقه بندی شده دسترسی نداشته و این متن را از زاویه نگاه خود به رشته تحریر درآورده است.

کمترین برکت خون به ناحق ریخته قاسم سلیمانی اتحاد و همدلی ملت ایران و صاحبان قدرت و نیز وحدت بین مردم کشورهای منطقه به خصوص ایران و عراق است. مظلومیت این شهید بزرگوار و شرح حماسه های بی بدیل او در تربیت نسلی حماسه ساز و ایثارگر نقش اساسی داشته و آینده جهان را به سمت شکست ابرقدرت ها و پیروزی مستضعفان سوق خواهد داد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آیین معراج!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۷ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ق.ظ

 

ده روز آخر عمر معراج، ایام دهه ولایت، اعیاد قربان و غدیر بود. یک هفته ای را در کوخان، میهمان معراج بودم. رفاقت ما دیرینه و بسیار عمیق بود. در همدان، ایام خوشی را با هم سپری کرده بودیم. نمی شد کسی معراج را ببیند و شیفته اخلاق و منش او نشود. دوستی با او آرامش و افتخار بود. آدم احساس می کرد در کنار معراج می تواند شاد باشد، حرمتش محفوظ بماند، صداقت را با تمام وجود لمس کند و مطمئن باشد که از رفاقت با او هیچ ضرری عایدش نخواهد شد.

معراج آن روزها می دانست که واپسین ایام حیاتش را سپری می کند.این را زمانی متوجه شدیم که پازل خاطرات و نکته ها و قراین رفتار و گفتار آن روزها را کنار هم چیدیم. نگذشت برای من که مهمانش بودم ناراحتی ایجاد شود. می دانست رفته ام کوخان که چند روزی را در کنار او به خوشی سر کنم. می دانست خودش رفتنی است؛ برای بعضی ها نشانه هایی را آشکار ساخته بود؛ اما نگذشت من بویی از این ماجرا ببرم. در میهمان نوازی سنگ تمام گذاشت. لحظاتی که در کنارش بودم با شادی سر می شد. با هم به گردش و تفریح هم رفتیم. جاده ای که به مهاباد ختم می شود بسیار زیبا و دیدنی است. از تماشای درختان سرسبز و مناظر بکر طبیعت کردستان لذت می بردم. معراج هم که انگار نه انگار دارد آخرین روزهای عمرش را سپری می کند. پا به پای من می گفت و می خندید.

در مسیر مهاباد، یک بار فقط به ناگاه سکوتی کرد. کمی به جاده و پیچ و خم های آن خیره شد. بعد آهی کشید و از آرزوهایش گفت. دلش می خواست خوشبختی خانواده اش را ببیند. دلواپس همسرش بود.از خوبی ها و صبوری های او می گفت و سختی هایی که به پای او کشیده و این که دوست داشت محبت هایش را جبران کند. به خواهرزاده اش عسل علاقه داشت و از دلتنگی هایش برای او می گفت. دلش می خواست برادرش مجید به تحصیلاتش ادامه بدهد و درجات بالای نظامی را کسب کند. به فکر سر و سامان دادن خواهرش بود. به فکر زن گرفتن برای برادر کوچکترش احمد بود و دوست داشت او در فوتبال بیشتر از خودش پیشرفت کند و به جایی برسد. دوست داشت پدر و مادرش به محله و خانه بهتری نقل مکان کنند و ... بعد دوباره لبخند زد و سر بحث را عوض کرد.

این خصلت همیشگی معراج بود که دغدغه شخصی نداشت و دلش برای دیگران می تپید. خوشبختی و عاقبت به خیری دیگران را خوشبختی خودش می دانست.

معراج به دنیا علاقه داشت؛ اما از همه این علقه ها دست کشید، دل کند و آماده پرواز شد و به معراج رسید. خصلت مردان الهی و بندگان مخلص خداهمین است که بهترین داشته هایشان را در پیشگاه خدا نثار می کنند. معراج، عشق به همسر و خانواده و آرزوهای کوتاه وبلندش را در طبق اخلاص گذاشت و به محضر دوست هدیه داد. او دیگر باید برای رفتن آماده می شد.

چند روز بعد که خبر شهادتش آمد با آن نشانه هایی که به بعضی اطرافیانش داده بود فهمیدم که او داشت روزهای اوجش را می گذراند. درست مثل یک پرنده که هر چه بالاتر می رود دنیا در نگاهش کوچک و کوچک تر می شود. فرصت بیست روزه ای که از محبوبش گرفته بود محالی برای انعکاس باطن نورانی اش بود. هر کس بداند دارد روزهای آخر عمرش را سپری می کند به خصوص اگر جوان و دارای خانواده و عشق زمینی باشد غمگین و افسرده می شود و اطرافیانش را پریشان و محزون می سازد. معراج هر چه به لحظه موعود نزدیک تر می شد، چهره اش خندان و روشن تر می شد و تا آخرین لحظه حیاتش نگذاشت کسی به خاطر این جدایی، دلگیر و غمزده باشد. او عشق زمینی و دلبستگی های دنیایی را معبر وصال به عشق حقیقی می دانست. درست مثل نمازهایش که اول وقت می خواند و نمی گذاشت هیچ مانعی آن را به تأخیر بیندازد، در همه امور زندگی، خدا را به همه عشق ها و دلبستگی ها و جاذبه های شیرین دنیایی ترجیح می داد. فرحین بما آتاهم الله من فضله...

راوی: بهنام داوری از دوستان شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

رود تجن و مادر شهید رادمهر!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۷:۲۱ ب.ظ

 

شهردار آمده بود پیش مادر شهید رادمهر و خبر داد که قرار است در همین پارک معروف ساری، تندیس پسرت را نصب کنیم و ...

خوشحال نشد!

مادر، مادر همان شهیدی است که سه بار می خواستند از او به خاطر مجاهدت های چشمگیرش به خصوص در جریان حرب تموز لبنان، تقدیر کنند، مخالفت می کرد و می گفت: هر وقت از همه بچه های لشکر تقدیر کردید با من نیز چنین کنید.

 

مادر شهید محمود رادمهر در پاسخ شهردار گفت: هزینه ساخت تندیس پسرم را بگذارید برای لایروبی رودخانه تجن. این رودخانه اگر لایروبی نشود دیگر تجن نیست، لجن است! و گرفتاری اش دامنگیر مردم می شود و ...

یک ماه نکشید که کار لایروبی رودخانه آغاز شد. مدتی بعد سیل ویرانگری در مازندران و گلستان به راه افتاد که اگر توصیه این مادر شهید نبود، خسارت بزرگی به مردم تحمیل می شد.

 

به روایت حجت الاسلام محسن علیجانزاده

  • سیدحمید مشتاقی نیا

با پای دل

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۲۷ ب.ظ

محیط نظامی برای خودش قواعد و اصولی دارد. شاید خیلی ها تصور کنند یک پاسگاه انتظامی آن هم در منطقه حساس مرزی، دارای فضایی خشک و بی روح است. البته جدیت در کار لازمه موفقیت در انجام صحیح مأموریت های محوله است؛ اما پاسگاه انتظامی حتی در منطقه حساس مرزی هم یک مجموعه انسانی با حاکمیت عقل و منطق و عواطف است؛ آنهم در کنار دوست و همرزمی چون شهید معراج آیینی.

معراج معاون پاسگاه بود، یک پلیس وظیفه شناس و با انگیزه که در راستای اجرای قانون و اطاعت از دستورات سازمانی، کوتاهی نشان نمی داد. عنصری سالم و دلسوز که هیچ گاه پایش در مقابل وسوسه های مادی قاچاقچیان نلرزید و همیشه دست رد بر سینه عناصر وابسته ای می زد که به او پینشهاد رشوه می دادند. جوان بود و در ابتدای راه زندگی قرار داشت، وضع مالی او و خانواده اش هم تعریف چندانی نداشت. شاید یک بار اگر اسیر هوای نفس می شد و چشم بر تخلف قاچاقچیان می بست وضعش از این رو به آن رو می شد و می توانست به خیلی از آرزوهای دوران جوانی دست پیدا کند؛ اما معراج انسانی شریف و با خدا بود.

در برابر قاچاقچی ها و متخلفین، یک پلیس مقتدر بود؛ اما در برابر مردم، دوستان و همکاران و زیر دستان، رفیقی دوست داشتنی و محجوب و متواضع به شمار می آمد.

معاون پاسگاه باید به عناصر زیر دستش امر و نهی کند. گاهی این امر و نهی ها باعث دلخوری بعضی از زیر دستان می شود؛ اما هیچ گاه هیچ کس از دستورات معراج ناراحت نمی شد. همه می دانستند او حضور در نیروی انتظامی را به عنوان یک تکلیف نگاه کرده و انگیزه ای جز جلب رضایت حق ندارد و کارها و برنامه هایش برای پیشبرد بهتر اهداف است.

با همکاران و نیروهای زیر دستش رفیق بود. این رفاقت و محبت و عواطف نه تنها محیط کار را دوست داشتنی تر می کرد بلکه از او فردی می ساخت که بر قلب ها حکومت می کند.

گاه از خانه غذا و میوه و تنقلات و دیگر وسایلی که در پاسگاه نیاز بود را با خود می آورد. همسرش در این کار همراه و همدوش او بود.

یک بار گربه آمد و شام شب سربازها را خورد. معراج معطل نکرد. زود به خانه رفت و غذایی گرم و لذیذ را با کمک همسرش آماده کرد و به پاسگاه آورد.

در کمین ها صبور و استوار بود. شرایط کمین شرایط راحتی نیست. گاه مجبور بودیم در دل کوه و در شرایطی که برف و سرما بدن انسان را به لرزه می انداخت دو روز را در مضیقه آب و غذا به سر کنیم. معراج هیچ گاه از این وضعیت زبان به شکوه باز نکرد. جالب است او در اوج سختی کار حتی در حساس ترین شرایط کمین، مقیّد بود که نمازش را اول وقت بخواند. گاهی به شوخی می گفت: کمین هم لو بره من باید نمازمو اول وقت بخونم!

عشق او به کار، باعث افزایش نیرو و انیگزه همکاران می شد و عزم و جدیت آنها را دوچندان می ساخت.

گاهی داوطلبانه خودش را به کمین می رساند تا با دوستانش در سختی و خطر همراه باشد.

آن روز هم پنج صبح داوطلبانه خودش را به پاسگاه رساند تا همراه ما به کمین بیاید. خبر رسیده بود کاروان بزرگی از قاچاق مشروبات الکی قرار است وارد مرز شود. قاچاقچی های بزرگ و حرفه ای  برای خودشان دم و دستگاه مجهزی دارند. از دیده بان و تجهیزات رصد و دوربین تا انواع سلاح و مهمات نظامی را با خودشان همراه می کنند تا آسیبی نبینند. برای همین کمین زدن به کاروان های بزرگ با آن تشکیلاتی که دارند نیازمند یک برنامه ریزی کامل و اشراف اطلاعاتی و پیش دستی در استقرار و مراقبت است.

آن روز وقتی به کاروان حمله کردیم خیلی از قاچاقچی ها موفق به فرار شدند. دو محموله قاچاق مشروبات الکلی را توقیف کردیم. داشتیم محموله ها را به عقب منتقل می کردیم که قاچاقچی ها از اطراف به سمتمان تیراندازی کردند. معراج پشت فرمان نشسته بود و من در کنارش. او در رانندگی آنهم در مناطق صعب العبور تسلط داشت و ماشین را به خوبی و آهستگی هدایت می کرد. شکر خدا هیچ کدام از گلوله ها به ما اصابت نکرد.

ناگهان یک ماشین مرتبط با قاچاقچیان که پشت درختان استتار کرده بود از پشت سر مان بیرون آمد و محکم به ماشین ما کوبید. جاده شیب تندی داشت و ضربه محکمی که از عقب به ما خورد، تعادل خودروی ما را بر هم زد. یک آن متوجه شدم ماشین به سمت دره در حال سقوط است. کاری از دستمان ساخته نبود. فقط یک جمله از معراج شنیدم که گفت: جناب سروان، خودتو نجات بده...

دیگر چیزی نفهمیدم. بعد که به خودم آمدم متوجه شدم معراج از ماشین به بیرون پرت شده و جانش را از دست داده است. شهادت درّ گرانی است که نصیب هر کس نمی شود. معراج با آن ویژگی های اخلاقی اش شایسته شهادت بود.

راوی: سروان محمد رضایی فرمانده وقت پاسگاه دول ارز، همرزم شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برادر هم دوست به!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۸، ۰۶:۵۴ ق.ظ

انگار ما دو تا را بر خلاف جهت هم خلق کرده بودند! برادر بودیم، از یک خون، از یک رگ و ریشه؛ اما خلق و خوی مان با هم فرق می کرد. هر چه معراج آرامش داشت و سر به زیر بود، من ناآرام و شلوغ بودم! هر چه او خونسرد بود و در مقابل مشکلات صبوری به خرج می داد، من زود از کوره در می رفتم و در پیچ و خم زندگی، بی تابی نشان داده و عصبانی می شدم. او حرف گوش کن بود و مطیع پدر و مادر و من درست در نقطه مقابلش، لج باز و بهانه جو!

او کار را عار نمی دانست. هر وقت می توانست به یاری پدر شتافته و در تأمین معاش خانواده تن به کارگری می داد و من از نگاه خود، جز کارمندی و پشت میز نشینی را کار نمی دانستم. گاهی وقت ها احساس می کردم دیواری ضخیم بین من و معراج وجود دارد. او انگار در عالمی دیگر سیر می کرد و من دنیای خودم را داشتم. برخلاف برادر دیگرم که با او حسابی عیاق شده بود من بین خودم و معراج فاصله ای را احساس می کردم و برای همین دنبال راه خودم بودم.

با این حال به حکم برادری و بزرگتری، محبتش را از من دریغ نمی کرد. از همان کودکی سعی می کرد هوای مرا داشته باشد. با همه خواهر برادرها این طور بود. با همه رابطه ای مخصوص داشت و مراقبشان بود.

پدر یکبار از دستم عصبانی بود و می خواست کتکم بزند! معراج زود آمد، دستم را محکم گرفت و کشید و گفت: فرار کن!

با هم دویدیم. دستم در دستم او بود و می دویدم تا سایه تهدید و غضب پدر از سرم دور بماند.

او اصلاً به فاصله ای که من بین خودمان احساس می کردم توجهی نشان نمی داد. هر جا که می توانست دستم را می گرفت.

پدر رسم نیکی در خانواده بنا گذاشته بود. او مردی معتقد بود و دوست داشت شئونات اخلاقی و آداب و رسوم دینی در خانه اش برجسته باشد. شب های جمعه می نشستیم با صدای بلند قرآن می خواندیم. معراج تسلط خوبی به متون و قرائت قرآن و قواعد صوت و لحن داشت. صدایش هم خوب و زیبا بود. جوری قرآن می خواند که به دلمان بنشیند و به فراگیری آن علاقمند شویم. هر بار از قرائت او نکته ای را می آموختم. همین مسأله باعث شد که در دوران تحصیل همیشه نفر اول مسابقات قرآنی مدرسه باشم.

معراج خودش اهل شوخی و خنده بود. جایی می نشست لبخند را بر لبها می نشاند. همنشینی با او برای همه لذت بخش بود. با این حال مواظب بود لابه لای شوخی و خنده و بذله گویی هایش کسی را نرنجاند و گناهی مرتکب نشود. گاهی که حواسم نبود و شوخی را به تمسخر و تحقیر کسی کشانده و یا غیبتی انجام می دادم، رنگ و رویش عوض می شد. گاهی جمع را به بهانه ای ترک می کرد. گاهی مرا کناری می کشید و به آرامی و دوستانه تذکر می داد. او با رفتارش به ما می آموخت می توان شاد بود؛ اما گناه نکرد.

حجب و حیایش واقعاً دیدنی بود. به همه احترام می گذاشت، حتی کسانی که لایق احترامش نبودند. نام هر یک از دوستانش را که می خواست صدا بزند با پیشوند "آقا" همراه بود، حتی اگر همان ها او را فقط به نام کوچک صدا می زدند.

بعد از اتمام تحصیلات متوسطه تصمیم گرفتم وارد نیروی انتظامی شوم. برادر دیگرم از من خواست با معراج مشورتی داشته باشم. به هر حال او چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده بود و تجربه کار در نیرو را داشت. فکرش را هم نمی کردم با این تصمیم من مخالفت کند. معراج وقتی فهمید از من خواست چند ساعتی با هم قدم بزنیم. دستم را در دستش گرفت. درست مثل ایام کودکی که می خواست مرا از کتک خوردن نجات بدهد، خیلی ساده و صمیمی بی آنکه احساس کند فاصله ای بین ما وجود دارد. چقدر آن لحظات شیرین بود. دست در دست هم قدم زدیم. دو سه ساعتی در مزار باباطاهر، گفتگو کردیم. معراج از تجریباتش می گفت. پیشنهادش این بود که درسم را ادامه بدهم، مدرک تحصیلی مناسبی که گرفته و مدارج علمی بالا را که طی کردم بعد بروم سراغ استخدام در نیروی انتظامی تا اینطوری از موقعیت شغلی بهتری برخوردار شوم. او رو حیات مرا می شناخت و می دانست تحمل بعضی سختی ها را ندارم. حرفهایش درست و منطقی بود. هر چند توی گوش من فرو نرفت و به آن عمل نکردم و بعدها وقتی سختی های دوره آموزش را چشیدم پی به نصیحت خیرخواهانه او بردم و حسرت خوردم. به این نتیجه رسیدم هر جای زندگی که به دلسوزی های او توجه نکردم، ضرر کردم.

این اواخر پول هایش را جمع کرده و ماشین دست دومی خریده بود. ماشینش ضبط و پخش نداشت. دلم می خواست برایش کاری کنم. دوستی داشتم که وعده داد ضبط بی استفاده ای که دارد را به من می رساند. من هم خوشحال و خندان که بالاخره توانسته ام برای برادرم کاری انجام دهم خبرش را به معراج رساندم. چند روزی گذشت این دوست من هر بار بهانه ای آورد و آخر هم به قولش عمل نکرد.

نمی خواستم شرمنده معراج شوم. او توقعی نداشت؛ اما خودم روی این قولم حساب باز کرده بودم. دلم نمی آمد حرفم را پس بگیرم. رفتم و از کسی پولی قرض کردم. بی آنکه به معراج چیزی در این باره بگویم ضبط ماشین را خریدم و به او هدیه دادم.

مدتی از شهادت معراج گذشت که یک شب آمد به خوابم! یکی آن طرف، کار مرا لو داده بود!! ناراحت بود که چرا به خاطر تهیه ضبط، خودم را به قرض و بدهی انداخته ام. آنجا هم به فکر من بود و هوایم را داشت.

راوی: مجید آیینی برادر شهید معراج آیینی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اربعین، کربلای دمشق

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۳۶ ق.ظ

 

انگار هنوز طعم آن میوه آبدار و شیرین زیر زبانش بود. با خوشحالی خوابش را برایم تعریف کرد. می گفت: از درختی زیبا، گلابی رسیده و شیرینی را چیدم و خوردم. ذوق زده بود. من هم احساس کردم خواب خوبی دیده است. برای تعبیرش خواستم حرفی زده باشم. ناگهان این عبارت به ذهنم رسید و گفتم: میوه بهشتی!

داشت برای سفر اربعین آماده می شد که این خواب را دید. گاهی وقت ها آدم ها وقتی می خواهند کارهای خوب انجام بدهند، خواب های خوب هم می بینند. پیش خودم گفتم کربلا هم بهشت است و توفیق زیارت بارگاه امام، هدیه ای از این باغ بهشتی.

یک هفته گذشت که آمد و گفت: کارم درست شد؛ دیگر باید بروم. تعجب کردم. گفتم: کارت که درست شده بود. نفهمیدم منظورش به سفر اربعین نیست.

بی مقدمه برایم توضیح داد از مدت ها قبل بی آن که به من چیزی بگوید، داشت کار اعزامش به سوریه را پیگیری می کرد. اسمش جزو اولویت های اول نبود. اما وقتی اعزام یکی از نیروها لغو شد او با هر زحمتی بود موافقت فرماندهانش را جلب کرد.

حق داشتم از شیندن این خبر یکه بخورم. سوریه آبستن حوادثی مرگبار بود. من به عبدالصالح دل بسته بودم و طاقت دوری اش برایم سخت بود؛ چه برسد که بخواهم هر آن انتظار خبری ناگوار را از میدان جنگ داشته باشم. محمد حسین هم کوچک بود. از حال و روز خانواده های شهدا با خبر بودم و می دانستم زندگی دشواری را می گذرانند. هم در بستگان نزدیک ما و هم در بستگان نزدیک صالح، شهدایی وجود داشتند. پدر من هم از رزمندگان قدیمی جنگ بود که همیشه با علاقه پای خاطراتش می نشستم و با دقت به حرف هایش گوش می دادم. بین و من صالح همیشه حرف از شهدا و شهادت بود.

با این حال هنوز خودم را برای این حال و هوا آماده نکرده بودم. هر بار که حرف از خانواده های شهدا به میان می آمد نخستین سوالی که ذهنم را به خود مشغول می داشت وضعیت این خانواده ها در خلأ وجود عزیزانشان بود.

صالح که دید دلم انگار به رفتنش راضی نیست شروع کرد به مقدمه چینی و استدلال آوردن. حق با او بود. مسلمان واقعی نمی تواند در مقابل مظلومیت دیگران بی تفاوت باشد. دفاع از حق، مرز و جغرافیا نمی شناسد. مردم سوریه اعم از سنی و شیعه در فجیع ترین وضعیت انسانی به سر می بردند. کودکان معصوم و بی دفاعشان هر آن در معرض قتل عام قرار داشتند و ...

حرف هایش مرا به فکر فرو برد. با خودم گفتم اگر مانع رفتن او و عمل به تکلیفش بشوم فردای قیامت جواب عمه سادات را چه بدهم؟ این همه روضه رفتم و در مصایب اهل بیت اشک ریختم؛ حالا که وقت عمل رسیده بخواهم در حقشان کوتاهی کنم؟

گفتم: راضی ام به رضای خدا. گل از گلش شکفت.

از طرفی به خودم تلقین می کردم که چون مربی آموزشی است لابد او را به خط مقدم نمی برند تا بتواند در فضایی آرام به آموزش نیروها بپردازد و ...

درست همان روز که باید به کربلا اعزام می شد، به سوریه رفت. صالح داشت خودش را به کربلای اباعبدالله می رساند.

اصلاً انگار نه انگار که خواب آن میوه بهشتی را برایم تعریف کرده بود. همه چیز از یادم رفت. موقع اعزام، آرام بودم. او هم آرام بود. فقط مادر صالح بود که اشک می ریخت و برای پیروزی و سلامتی اش دعا می کرد. وقت خداحافظی، برگشت و انگار که بخواهد آخرین و مهم ترین حرفش را بزند از من خواست تا در تربیت محمدحسین سنگ تمام بگذارم و او را مدافع اسلام و اهل بیت بار بیاورم.

راوی: همسر شهید عبدالصالح زارع

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دغدغه دیگران

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۵ ق.ظ

بودن با او خستگی نداشت. انگار جز محبت و رفاقت نمی شد از او دید. رفیق با معرفت یعنی همین که نگذاری هیچ گرد و غباری روی رابطه دوستانه شما بنشیند. رفاقت معراج از جنس صداقت بود. دوستی نبود که فقط موقع خوشی ها کنارت باشد. دوستی نبود که پشت سرت حرف بزند یا بگذارد دیگری پشت سرت حرفی بزند. ظاهر و باطنش یکی بود و در خفا و آشکار یک نگاه را به تو داشت. شاد بود و با نشاط، پر انرژی بود و بدنی فرز و چابک داشت. ما بودیم و یک توپ و یک زمین خاکی. اصلاً قاعده و قانون خاصی روی بازی ما حاکم نبود. توپ را می انداختیم وسط زمین و می دویدیم دنبالش. مهم بود که شادیم و خندان و تحرک داریم و سالمیم.

این مال زمان نوجوانی بود. یواش یواش با همین استعداد و توانایی در دویدن و مهار توپ، وارد محیط حرفه ای و باشگاهی فوتبال شدیم. شکر خدا آنجا هم خوش درخشیدیم و هر دو جذب تیمی رسمی شدیم و در مسابقات رسمی شرکت می کردیم.

بودن با او خستگی نداشت. نمی گذاشت غباری بر ردای رفاقتمان بنشیند. حواسش به حساسیت های دوستانش بود. از خودش بزرگی نشان می داد. نمی رنجید و نمی رنجاند. تمام روز را هم که با هم بودیم خسته نمی شدیم. تا از هم جدا می شدیم و به خانه خود می رفتیم، دلمان برای همدیگر تنگ می شد. انگار مدت هاست که همدیگر را ندیده ایم! باز منتظر فرصتی بودیم، مترصد وقتی آزاد که خودمان را به زمین خاکی برسانیم و صدای سوت و پرتاب توپ و بدویم وسط زمین خدا ...

ایام بازی و مدرسه داشت به پایان می رسید. به فکر آینده افتاده بودیم. دلمان نمی آمد از هم جدا شویم. تصمیم گرفتیم هر دو به سپاه برویم. چرخ روزگار و دست تقدیر اما به گونه ای دیگر رقم خورد. من به سپاه رفتم و او به نیروی انتظامی. باز هم فرصتی دست می داد خودمان را به هم می رساندیم و لحظات با هم بودن را قدر می دانستیم. حتی مرخصی هایمان را طوری تنظیم می کردیم که همزمان باشد.

اوضاع بعضی از شهرهای مرزی اوضاع خوبی نیست. این شهرها گاه به دلیل دور بودن از مرکز و گاه به دلیل بعضی ضعف های فرهنگی ناشی از تردد همسایگان خارجی، با فقر اقتصادی و فرهنگی دست و پنجه نرم می کنند. هر دو این صحنه ها را می دیدیم و غصه می خوردیم. معراج دغدغه جوانان شهر را داشت. می گفت حیف است این بچه ها و جوان های پاک آینده شان خراب شود. حیف است به خاطر مشکل اشتغال و معیشت بخش قابل توجهی از این جوان ها جذب فعالیت های غیرقانونی و حمل قاچاق و گاه اعتیاد و فساد شوند. در تصورات دوران جوانی، آرزو داشت روزی بتواند کارخانه ای راه بیندازد و این جوان ها را سر و سامانی بدهد و نگذارد به وادی تباهی کشانده شوند. نسبت به محیط پیرامونش حساس بود و "به من چه" و "شد که شد" و ... در تفکرش جایی نداشت. دغدغه داشت که بتواند تا جایی که برایش مقدور است به دیگران کمک کند و مشکلاتشان را برطرف سازد. اگر هم دستش بر نمی آمد باز هم بی خیال نبود و لااقل غصه شان را می خورد و برایشان دعا می کرد.

چون خودش طعم فقر و تنگدستی را چشیده بود نمی پذیرفت کسی به خاطر مشکلات مالی بخواهد از خدا جدا شود.

گاهی در باشگاه چشمش به کفش های پاره بعضی بچه های کم سن و سال می افتاد. خیلی ها این صحنه را می دیدند و یا به سادگی از کنارش می گذشتند یا نهایتاً زیر لب نچ نچ می کردند و وجدانشان را با نغمه آن تسکین می دادند. معراج هر از گاه، چند کفش ورزشی نو می خرید وبا خودش می آورد. بعد جوری که کسی متوجه نشود آنها را دست من می داد که سر یک فرصت مناسب برسانم به بچه های بی بضاعت.

همسایه ای داشتیم که به دلیل مشکلات اقتصادی می خواست وسایل ورزشی اش را بفروشد اما کسی نمی خرید. فردی آمد و تنگنای او را که دید پیشنهاد داد آن وسایل را به نصف قیمت خریداری کند. مرد چاره ای نداشت. معراج فهمید. پیغام داد صبر کند. خودش آمد و آن وسایل را با این که به خیلی هایش اصلاً نیازی نداشت با قیمت مناسب و واقعی خرید تا هم گره ای از کار یک بنده خدا گشوده شود و هم حرمتش محفوظ بماند.

می دید می خواهم با خانواده جایی بروم بی آن که تقاضایی کنم سوییچ ماشینش را می داد دست من و خودش پیاده می رفت. این که کار کسی را راه بیندازد و خدمتی کند را وظیفه خودش می دانست. برای مسابقه می خواستم به تهران بروم. کفش های ورزشی معراج بهتر از کفش های من بود. باز هم بی آن که چیزی بگویم، آنها را آورد و داد دست من.

به خاطر خودش با کسی جرّ و بحث نمی کرد. خیلی راحت از حق خودش می گذشت. اخلاق یار امیرالمؤمنین و تربیت شده مکتب او، مالک اشتر را داشت. توهین به خودش را نادیده می گرفت؛ اما از حق خدا و ولایت نمی گذشت. در برابر ظلم و فساد سکوت نمی کرد.

یک بار کسی موقع بازی از روی عمد او را هل داد و صورتش محکم به نرده های اطراف زمین خورد. رنگ صورتش سرخ شده بود. هر کسی این صحنه را دید فهمید که بازیکن تیم حریف چون از نظر فنی نتوانست به معراج برسد این رفتار غیراخلاقی را نشان داد. هر بازیکن دیگری جای معراج بود از کوره در می رفت و به او اعتراض می کرد. معراج چیزی نگفت. یک نفر دیگر رفت که به آن بازیکن خاطی اعتراض کند، معراج جلوی او را گرفت، او را آرام کرد و گفت: بازی همینه، از این پیشآمدها اتفاق می افته. اما یک بار یک نفر از سر ناآگاهی یا لجاجت شروع کرد به اتهام زنی نسبت به مقام معظم رهبری و توهین به ایشان. این جا دیگر مطمئن بودم معراج کوتاه نمی آید. او روی حضرت آقا خیلی حساس بود. عصبانیتش را نشان نداد. خودش را کنترل کرد. اما سکوت هم نکرد. دست آن جوان را گرفت و به گوشه ای برد. با احترام و مستدل شروع کرد برایش توضیح دادن تا ذهنیت اشتباهش را اصلاح کند. جوان از این که دید معراج او را درون جمع، خورد و تحقیر نکرد و با منطق و احترام حقیقت را برایش توضیح داد تحت تأثیر قرار گرفت و از او عذرخواهی کرد.

معراج یک آرزوی همیشگی داشت که قسمتش نشد به آن برسد. از خدا می خواست موقعیتی فراهم شود که مقام معظم رهبری را از نزدیک ببیند و پشت سر ایشان نماز بخواند. عمرش کفاف تحقق این آرزو را نداد و همنشین شهدای کربلا شد. خدا را چه دیدید. شاید این توفیق نصیب خانواده شهید شد و آنها به نیابت از معراج، نماز عاشقانه ای را به امامت مقتدای خود به جا آوردند؛ اللهم ارزقنا.

راوی: مرتضی صادقی (از دوستان شهید معراج آیینی)

  • سیدحمید مشتاقی نیا