اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۳۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

انقلابی از درون!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۱۱ ب.ظ

اگر نوروز نبود و بهار، چگونه می شد معنی یا مقلب القلوب و یا محول الاحوال را درک نمود؟

بهار که می آید زمین زیر و رو می شود؛ زمستان خشک و سرد به ملاطفت و زیبایی و طراوت گره می خورد. درخت ها شکوفه می زنند، گل ها می رویند و همه جا معطر می شود. انقلابی در طبیعت به وجود می آید و روزگار، نو می شود.

حالا بخوانید یا مقلب القلوب و الابصار و یا محول الحول والاحوال. یعنی اراده کرده ایم که از زمستان حیاتمان به بهار زندگی قدم نهاده، تغییر کرده و زیر و رو شویم. خدایا کمکمان کن که پای اراده مان لنگ نزند و روزگارمان، نو شود. می خواهیم چهره باطن را عوض نموده و انسان دیگری شویم.

بهار، تزیین و دکور و آرایشی در پوسته زمین نیست؛ تحولی است در باطن طبیعت. حال ما هم باید مثل بهار، از عمق جان دگرگون شود و باطنمان معطر گردد. بهار، احسن الحال پس از دوره زمستان است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آقای مهندس!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۵۷ ب.ظ

مهندس واقعی کسی است که با رأی اصلاح طلبان وارد شورا شود اما دو عضو اصولگرای شورای شهر را به ماشین امضای فرامین خود تبدیل کند و بعد همان کسی را که نقش اساسی در افشای تخلفاتش داشت در انتخاب شهردار با خود متحد سازد.

مهندسی فقط یک مدرک نیست، نقشه کشی و کارگردانی یک صحنه تا حصول نتیجه دلخواه است.

خداقوت دلاور!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مسجد با طعم اعتکاف !

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۳:۴۰ ب.ظ


مسجد با طعم اعتکاف !

 آمده ای اعتکاف که چه بشود ؟! آخرش که چی ؟! می نشستی توی اتاقت زیر کولر کیف می کردی . این طوری بهتر نبود ؟ عبادتت را هم می توانستی همان جا انجام دهی . مگر این جا حلوا خیرات می کنند ؟ آمده ای مسجد . توی این شلوغی . جایت تنگ است . با بعضی ها احساس غریبی می کنی . غذایت شاید مورد دلخواه نباشد و . .  .

خواستیم زحمت شیطان را کم کرده باشیم ! شما حتماً این مسائل را برای خودت حل کرده ای که اینجا آمدی . کوه و دشت و جنگل و دریا هم برای خودش صفایی دارد . همه چیز سر جای خودش . قبول ؛ اما مسجد چیز دیگری دارد . مگر نه ؟! آن هم مسجد با طعم اعتکاف ! احساس می کنی گم شده ای داری . این سه روز فرصت مناسبی است . چه قدر راحت می شود گم شده خود را پیدا کرد .

یک دو سه ... حرکت !

مسابقه دو را که دیده ای ؟ کدام دونده ای است که اول بسم الله بپرد وسط میدان و دِ بدو !

آماتور هم که باشد می داند اول باید خودش را گرم کند . چند بار تمرین نیاز است و . . . وگرنه ماهیچه ها می گیرد و وسط راه جا می ماند . داریم به ماه خدا نزدیک می شویم . نماز بی اذان و اقامه به شما می چسبد ؟ مهمانی خدا مقدماتی دارد . همین الان یک کاغذ و خودکار بگیرید و لیست کنید . برای خرید نه قربان شکلت ! فضائل ماه رمضان را می گویم . ببینید چه قدر . . . . بی خیال ! اصلاً همان لیست خرید ! برای خرید کردن باید لیست بگیری . قبلش باید فکر کنی چیزی از قلم نیندازی و . . . مشدی ! از الان دارند شماره می دهند . هر روز اعتکاف یک شماره است . در مسابقه قرب الهی کسی جایزه بهتری می گیرد که از قبل تمرین کرده و آمادگی بیشتری داشته باشد .

گفتم مشدی ؟!

کی ؟ من گفتم مشدی ؟ ! البته مشهدی های عزیز که عزیز هستند . اما یاد یک موضوعی افتادم که گفتنش خالی از لطف نیست . اتوبوس های مسافرتی مشهد را که دیده اید . بنده های خدا از چه راه های دوری با چه زحمت و خطر و هزینه ای خودشان را می رسانند به پابوس آقا . خدا قبول کند انشالله .وقت نماز صبح چند نفر از اتوبوس پیاده می شوند ؟ تا به حال شمرده اید ؟ بعضی ها انگار کمی ضعف از خودشان نشان می دهند . آخر برادر من ! خواهر من ! امام غریبمان راضی بود می نشستید خانه تان در عوض واجب خدا را به جا می آوردید . بگذارید یک مثال دیگر بزنم . به نظر شما کسی می تواند ادعا کند نماز چهار رکعتی اش درست است فقط رکوعش را انجام نداده که آن هم به جایی بر نمی خورد  ؟!

مسلمانی هم همین است دیگر . همه اجزایش را باید جدی گرفت .

دلم پاک است پس  . . . !

حالا که بحث به این جا کشید بگذارید چند قدم دیگر هم جلو برویم .

باور کنید دل من خیلی پاک است . هیچ قصد بدی ندارم . باور کردید ؟ حالا اجازه بدهید شیشه اتومبیل شما را بشکنم ! دلم که پاک است . قصد بدی هم که ندارم . اصلاً احساس می کنم با این کار به خدا نزدیک تر می شوم !! چرا ناراحت می شوید ؟ مگر نگفته اند به تعداد هر نفر راهی به سمت خدا وجود دارد ؟ حالا حتماً باید نشست و مناجات کرد ؟ باید دوید و دست این و آن را گرفت و خدمتی به مردم کرد ؟ راه که زیاد است . بگذارید ما آسان ترش را انتخاب کنیم . مهم این است که دل آدم پاک باشد !!

راستی اگر این حرف صد در صد صحیح بود دیگر چه لزومی داشت پیامبر و دینی از طرف خدا فرستاده شود ؟

با ایشان هم محرمید ؟!

ای بابا ! خجالت هم چیز خوبی است . اضطرار که می دانی یعنی چه ؟ یکی دارد غرق می شود . مرد باشد یا زن . یکی هم شنا بلد است . او هم مرد باشد یا زن فرقی نمی کند . این جا نجات جان یک انسان از همه چیز مهم تر است . بعد به نظر شما این بابایی که نجات پیدا کرد می تواند برود پیش آن فرد شنا را آموزش ببیند ؟ چه مرد باشد چه زن ؟! دِ نشد ! این جا که ضرورتی وجود ندارد باید مسئله محرم و نامحرمی را در نظر گرفت . حالا روی زبان ها انداخته اند پزشک محرم است . جالب آن که مدتی است تزریقاتی ها هم محرم شده اند !! نه عزیزمن ! حساب حساب است کاکا برادر !! مسائل را قاطی نکنید . بیمار مرد پیش پزشک مرد و بیمار زن هم باید پیش پزشک زن برود . ضرورت های الکی را هم بهانه نکنید مثل شلوغی مطب آقا یا خانم دکتر و . . . فقط اضطرار است که این حریم ها را کنار می زند .

تنها یک وجب !

 حاج خانم ! وضویتان درست بود . حرف نداشت . تمام مستحبات را انجام دادید . آفرین به این توجه و دقت شما . فقط اگر اجازه می دهید یک اشکال کوچک هم بگذارم روی دستتان . نه نه ! گفتم که وضویتان عالی بود . از روی بزرگواری یک لطفی بکنید . وضویتان که تمام شد ، دارید می روید وسط حیات مسجد یا امامزاده اگر ناراحت نمی شوید آستینتان را هم بدهید پائین ! درست نیست بین مردم این طوری راه بروید . عیبی ندارد . نمی دانستید انشالله خدا می بخشد . از این به بعد رعایت کنید .

تبلیغ ، ابلاغ ، بلاغت و . . .

سه روز را برای خدا سپری می کنید . اگر خوش گذشت انشالله همه روزهایتان را با خدا بگذرانید . اعمال این سه روز را خوب بلدید و فضیلت هایش را . راستی دقت کرده اید از این سه روز خدا یکی را با یاد مولود کعبه گره زده اید و یکی دیگر را با پرستار راه کربلا ؟ انگار نمی شود یاد خدا بود و یار اهل بیت نبود . علی علیه السلام سمبل مردانگی و توحید است و دختر گرامی اش مثال برتری طریقت خون بر شمشیر . علی که به ولایت رسید " اکملت لکم دینکم " نازل شد و خدا به رسولش گفت اگر چنین نکنی پس رسالتت را به انجام نرسانده ای (فمابلغت رسالته) . دین در مسیر بی انتهای ولایت است که حیات می یابد .

شیر زن کربلا هم اگر نبود مکتب عاشورا ناتمام می ماند و حقیقت راه اباعبدالله در دل تاریخ دفن می شد . یکی از وجوه اشتراک این پدر و دختر ، " رساندن " است . رساندن یعنی تبلیغ . ابلاغ حقیقت ، شرط اکمال دین است . نهج البلاغه مولا را که خوانده اید ؟

اعتکاف ، می تواند یک رسانه باشد . فرصتی برای نشر معارف آسمانی دین . من و تو هر کدام به قدر توان می توانیم پیام اعتکاف را به دیگران برسانیم . پس بسم الله . . . .  یاعلی .

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مربع های قرمز

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ

مربع های قرمز


جواد فخار، بچه مایه دار بود. از امکانات مادی دنیا چیزی کم نداشت. لباس های جبهه را با پول خودش خرید که دینی از بیت المال به گردنش نباشد. یک روز تشییع جنازه شهدا بود. دوستی گفت: شاید تو هم شهید بشوی و در همین تابوت تشییعت کنند. پاسخ داد: نه؛ من نمی خواهم باری بر دوش مردم بوده و جایی از زمین را اشغال کنم. سهمی از این دنیا نمی خواهم.

تیر خورد و مجروح شد و درد می کشید. انگار لحظات آخر عمرش بود. او را روی برانکارد گذاشتند که به عقب ببرند. خمپاره ای آمد و درست نشست روی بدنش. از جواد فخار چیزی باقی نماند که جایی از این کره خاکی را به خود اختصاص دهد.

سید مهدی موسوی، آمد توی خواب دوستش و گفت: ما رسم رفاقت را به جا آوردیم و جویای حالتان شدیم و بعد سفارش کرد که تسبیحات حضرت زهرا را جدی بگیرد و ترک نکند. بیدار که شد خبر شهادت سید مهدی را شنید. سید را در همان قبری به خاک سپردند که چندی پیش در آن قرار گرفته و با معبودش به مناجات نشسته بود.

حاج حسین یکتا خودش یک راوی است آنهم از نوع حرفه ای. برای همین است که خاطره را می فهمد و می داند که چه چیز را چطور باید به مخاطبش منتقل کند. شاید همین ویژگی و البته وسواسی که در دوران جنگ در ثبت اسامی و فهرست شهدا و گردان هایشان داشت باعث شد که خاطرات شفاهی او در کتاب "مربع های قرمز"، اثری بدیع از خاطراتی مفید و جذاب و تأثیرگذار را برای خوانندگان رقم بزند.

قلم زیبا و با حوصله سرکار خانم زینب عرفانیان نیز در ساماندهی و نگارش اثر، نقشی مهم و سرنوشت ساز داشت که قابل اغماض نیست. این کتاب علاوه بر جذابیت هایی که برای مخاطب عام دارد، برای پژوهشگران عرصه تاریخ شفاهی دفاع مقدس نیز می تواند به عنوان الگویی از تدوین یک اثر جامع محسوب آمده و به نوعی کتابی آموزشی برای فعالان و علاقمندان این عرصه تلقی شود.

مربع های قرمز در 544 صفحه توسط انتشارات موسسه شهید کاظمی تهیه و به زیور طبع آراسته شده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

برسد به دست سید قاسم دابوییان

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ب.ظ

خبر منتظره انتصاب سید قاسم دابوییان به قائم مقامی شهردار بی تجربه بابل را تبریک می گویم و برای وی آرزوی موفقیت دارم. سید قاسم از بچه های دوست داشتنی مدرسه روحیه است که مدتی در کسوت سربازی آقا امام زمان قرار داشت و هنوز هم قصد دارد به تأسی از آقا افتاب پشت ابر باقی بماند.

سید قاسم دابوییان را مثل برادرم می دانم و دوستش دارم و از عمق جان به او هشدار می دهم:

اگر سرمایه گذاری در امور فرهنگی شهرداری بخواهد در امتداد مسیر گذشته به تقویت جریان غیرانقلابی منجر شده و سست نمودن پایه های دینی دارالمومنین را با حمایت از جریانی نه چندان خزنده که افتضاح شورای شهر، زنگ تفریح عملکردشان است، وجهه همت خویش سازد به یقین مماشات نخواهیم کرد.

اگر سرمایه های شهرداری قرار باشد در تبلیغ از چهره مزوّر یکی از نامزدهای انتخاباتی مجلس و سردار پشت خطی و تاجر مسلک قرار بگیرد مماشات نخواهیم کرد.

سید قاسم دابوییان یک سرمایه برای شهر بابل است که خودش باید بیش از همه قدردان و مراقب خود باشد؛ حزب الله که وظیفه اش را انجام خواهد داد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حوریه دهقان شاد توبه کرد!!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۳:۴۹ ب.ظ

تنبیه و تنبه برای یک استاد خاطی!

چند ماه محرومیت خانم ح د ش از تدریس در دانشگاه آزاد، نشان از همت و مقاومت جریان انقلاب و مریدان اهل بیت علیهم السلام دارد. وی متهم به هجو ارزش ها و تشکیک توهین آمیز و غیرعالمانه نسبت به آموزه های مکتب اسلام و انقلاب اسلامی و تمسخر فرهنگ ایثار و شهادت بود که با واکنش محکم دانشجویان متعهد مواجه گردید.

بازگشت ایشان به دانشگاه مشروط به تعهد نسبت به عدم تکرار هر نوع رفتار و سخن مغایر با هنجارهای دینی و ملی است که امیدواریم باعث تنبه ایشان و معدود حامیان ناآگاه وی قرار گرفته باشد.

بی شک از این پس نیز چشمان بیدار مسوولان ذی ربط و دانشجویان متعهد در صیانت از وجهه اسلامی دانشگاه بیش از پیش مراقب برخی شیطنت ها بوده و جریان های خزنده و خودباخته فرهنگی را رصد نموده و در صورت لزوم مورد پیگرد قرار خواهد داد.

از طرف جمعی از دانشجویان انقلابی و جبهه مقابله با جریان نفوذ فرهنگی در دانشگاه

  • سیدحمید مشتاقی نیا

من الظلمات الی النور

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۵۳ ب.ظ

نه تعارف نمی کنمنه مبالغه. شکر خدا یکی از بهترین سفرهای راهیان نور عمرم را در این چند روزه در کنار برو بچه های خوب بسیج دانشجویی علوم پزشکی بابل تجربه کردم و الان همین چند ساعت فراق را تاب نمی آورم.

جمع، جمع باصفایی بود و فضا هم دلنشین و تأثیرگذار.

به این سفر نیاز داشتم و بیش از آن که بخواهم نفعی برای دیگران داشته باشم خودم از این جمع و از این محفل و از این فضا بهره مند شدم.

دم شهدا هم گرم که من و ما را شرمنده لطف خویش ساخته و رسم میزبانی را به جا آوردند. خدا کند من و ما نیز رسم میهمانی را خوب به جا آورده و ارج و منزلت میزبان را نگاه داریم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مثل زینب! (پیشواز راهیان نور 4)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۱۱ ب.ظ

تا ساعاتی دیگر انشاءالله به میهمانی شهدا می روم.

به یاد محمد بلباسی و محمد امین کریمیان و محمدتقی سالخورده و محمدحسین محمدخانی و مجید قربانخانی و عبدالصالح زارع و علی خلیلی و ابراهیم خلیلی و احمد مکیان و محمدحسن دهقانی و همه بر و بچه های با صفایی که همین سالها، لا به لای زائران، از راهیان نور به معراج بندگی رسیدند و رخت وصال بر تن نمودند؛

به یاد محسن رضایی و شهدای بسیجی منا که از حرمان رفقای شهیدشان نفس نفس می زدند و در محراب نور، نماز عشق را به سیدالشهدا اقتدا نمودند؛

به یاد مادران آسمانی شهدا که به ام البنین تأسی جسته و عزیزترین داشته دنیایی شان را به آستان فاطمه زهرا تقدیم نمودند؛

دوباره پای در مسیر دلدادگی نهاده و زمزمه جاماندگی را رایحه دل خفته خویش خواهم ساخت، ان شاءالله.

گفته اند هر شهیدی را که از میدان می آوردند، زینب سلام الله علیها پیشاپیش جماعت حرکت می کرد تا حسین بداند شریکی برای غمهایش و مرهمی بر زخم غربتش دارد.

زینب بود که دوید و پیکر شش ماهه برادر را از دستش گرفت و به گوشه ای برد، مبادا که حسین با بدن غرق به خون علی اصغر، چشم در چشم رباب، اشک شرمندگی بریزد.

یک جا بود که از میدان شهید آوردند؛ اما زینب از خیمه تکان نخورد و بیرون نیامد. آنگاه که پیکر دو فرزند شهیدش محمد و عون را به دوش می کشیدند، زینب خود را نشان نداد مبادا که حسین از نگاه او ، خجالت بکشد.

پای مان را جای پای شهدا اگر می گذاریم و دم از حسین و یازانش می زنیم، خدا کند مراقب باشیم رفتار و گفتارمان باعث خجالت اباعبدالله نشود. "کونوا لنا زینا ..." صورتمان شبیه شهدا بشود، سخت نیست؛ مرد آن است که سیرتش رنگ و بوی شهدا را داشته و رفتارش دیگران را به یاد خدا و دوستان خدا بیندازد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اردوگاه تاریخ هم به راویان نور نیاز دارد! (پیشواز راهیان نور3)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ق.ظ

ع      عباسعلی بدرنیا اهل شهرستان خوی بود و دکترای ریاضی داشت و در یکی از دانشگاه های آمریکا برایش کرسی تدریس گذاشته بودند. از همه امکانات مادی زندگی هم برخوردار بود. روزی داشت اخبار مربوط به ایران را از تلویزیون خانه اش نگاه می کرد. ایام آغازین جنگ بود. تلویزیون نشان داد سربازان عراقی، خرمشهر را اشغال کرده و در حال غارت منازل مسکونی هستند. دلش به درد آمد و خونش به جوش. تحمل نداشت ببیند سرباز دشمن با پوتین روی فرش خانه های هموطنانش راه برود. دار و ندارش را گذاشت و به ایران آمد. خودش را به خوزستان رساند. استاندار وقت با شنیدن خبر بازگشت چنین دانشمندی به سراغش رفت و پست و مقامی را پیشنهاد داد. بدرنیا می خندید و می گفت: من همه دنیایم را رها کردم که بیایم خط مقدم نبرد با دشمن و اسلحه به دست بگیرم. رفت پیش بچه های لشکر77 خراسان و شد دیدبان توپخانه و مسئول محاسبه آتش. او در فتح المبین به شهادت رسید و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.1

·         محمد تورانی، طلبه ای پاسدار اهل یکی از روستاهای شهرستان ساری بود. توانایی های رزمی، قدرت استدلال و نفوذ کلام، رفتار محبت آمیز و... بخشی از ویژگی های او بود که محبتش را در دل همه می گستراند. معلومات دینی اش آن قدری بود که مغزهای متفکر منافقین هم از رودررویی و مناظره با او طفره بروند. با توجه به هم مرز بودن مازندران با شوروی سابق و نیز همجواری این استان با پایتخت، نفوذ گروهک های چپ هر روز گسترده تر از قبل می شد. جنگل ها و کوهستان های استان به مأمنی برای مارکسیست ها و چریک ها و منافقین و... تبدیل شده بود. سپاه هم در آن زمان نیرویی تازه تأسیس و کم تجربه بود. هر روز ترور، هر روز انحراف و فریب تعدادی از جوانان بر دغدغه های نیروهای انقلاب می افزود. محمد تورانی به مرور تغییر عقیده داد و هر بار به نقد و نفی بعضی از شخصیت های محوری انقلاب می پرداخت. همرزمانش به او مشکوک شدند و اندکی بعد او را از سپاه ساری اخراج کردند. خبر آمد محمد عضو کادر مرکزی منافقین در مازندارن شده و کتب ایدئولوژیک آنها را تدریس می کند. دستور بازداشت او صادر شد. هرکس او را می شناخت، بد و بیراهی را نثارش می کرد. حتی همسرش حاضر به دیدار او نبود. مدتی بعد در جریان یکی از درگیری های سپاه با منافقین در جنگل آمل، مشخص شد که محمد نفوذی سپاه بوده و با هماهنگی شهید طوسی – فرمانده وقت اطلاعات سپاه استان – با اتکا به توانایی های فردی خود تاعمق منافقین نفوذ کرده است. او در همان درگیری توسط منافقین دستگیر شد و دیگر خبری از او به دست نیامد. مدت ها بعد مشخص شد منافقین او را در حالی که مجروح شده بود دستگیر کرده، پوستش را زنده زنده کندند و بدنش را به آتش کشیدند. چند استخوان از او به دست آمد و تشییع شد. او با اهدای آبرو جانش امنیت را به شمال کشور بازگرداند.2

·         نادر علیزاده ساعتلو یک جوان پاسدار اهل ارومیه بود. نیروهای ضدانقلاب متشکل از خلق آذربایجان و دمکرات های کردستان بخش وسیعی از مناطق غربی کشور را به تصرف خود درآورده بودند. نادر توانست با شهامت و هنرمندی به بدنه نیروهای ضدانقلاب نفوذ کرده و با انجام چند عملیات تروریستی صوری، به آنان بقبولاند که نفوذی ضدانقلاب در سپاه ارومیه است. یک بار از فرماندهان خلقی شنید که کمتر از یکی دو روز دیگر قصد حمله غافلگیرانه برای اشغال ارومیه را دارند. ارومیه شهر بزرگی است که اشغال آن، آبروی مدافعان انقلاب را به خطر می انداخت. سپاه ارومیه توانایی مقابله با این تهاجم را نداشت. نیروهای استان های همجوار هم آمادگی اعزام سریع به این شهر را نداشتند. فقط یک راه وجود داشت. نادر با مخفی کردن اسلحه در لباس خود به همراه دوست همرزمش به اتاق فرماندهی خلق آذربایجان در مهاباد رفت و در اقدامی غافلگیرانه، سرگرد عباسی فرمانده عملیات آنها را به همراه تعدای از فرماندهان دیگر به هلاکت رساند و نقشه عملیات را عقیم ساخت. همرزم نادر توانست از معرکه بگریزد اما نادر که تا آخرین گلوله در مقابل ضدانقلاب جنگیده بود به اسارت آنها درآمد. او را آن قدر با مشت و لگد کوبیدند که زیر دست و پایشان به شهادت رسید. سپس پاهایش را پشت ماشین بستند و در خیابان های مهاباد کشاندند تا اجزای پیکرش روی آسفالت شهر، تکه تکه شود. تکه های بدنش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به رود ریختند. نادر علیزاده را شاید بتوان مظلومترین شهید جمهوری اسلامی برشمرد. او با اسم مستعار به داخل نیروهای ضدانقلاب نفوذ کرده بود. برای آن که خانواده اش از گزند تعرض ضدانقلاب درامان بماند، شهادت او کتمان شد و مجلسی برایش برگزار نگردید و صدای گریه خانواده اش از دیوار منزل، آن طرفتر نرفت.3

الغرض؛ چندی پیش کارگردانی سرشناس در پاسخ به پرسش یک خبرنگار در خصوص علت عدم پرداختن به ژانر دفاع مقدس گفته بود: دیگر سوژه ای باقی نمانده است که درباره آن فیلم ساخته شود!

این ادعا و توجیه را شاید من و شما باور نکنیم، اما بسیاری از هم وطنان ما به دلیل عدم اطلاع از صدها موضوع دست نخورده و بکر عرصه ایثار و شهادت ممکن است به راحتی پذیرفته و منطق آن را موجه بدانند. به راستی چه کسی باید صدها سوژه برزمین مانده و در حال فراموشی دفاع مقدس را لااقل جایی ثبت کرده تا شاید روزی کسی با استفاده از منابع تاریخی این مرز و بوم درصدد تولید اثری هنری از آن برآید؟ هر یک از نمونه هایی که در بالا ذکر شد قابلیت پردازش و تبدیل به یک اثر جذاب سینمایی را داراست. خدا می داند از این دست خاطرات و حماسه های ریز و درشت در گوشه گوشه این آب و خاک، قابل ثبت و انتشار می باشد. شاید در پاسخ سوالی که طرح شد، بخواهید بگوئید مسئولین فرهنگی به خصوص متولیان نهادهای نفت خور مرتبط با فرهنگ ایثار و شهادت مسئول اصلی ثبت و نشر حماسه های ناگفته این سرزمین و انتقال آن به نسل های بعد هستند. این حرف، صحیح است ولی کامل و جامع نیست. آیا به راستی ما مدعیان دلسوزی و دغدغه برای فرهنگ و خاطرات دفاع مقدس، هیچ تکلیفی در این بین نداریم؟ فقط باید غصه بخوریم و به نقد و اشکال بپردازیم؟

آیا از سیره شهدا نیاموختیم که برای عمل به تکلیف نباید منتظر فرش قرمز دیگران باشیم؟ آیا اگر قرار بود سید محمد جهان آرا و عبدالرضا موسوی و دیگر مدافعان بی نام و نشان خرمشهر منتظر کمک مسئولان – فرماندهی وقت کل قوا – بمانند خرمشهر همان روز اول تهاجم دشمن به "المحمره" تبدیل نمی شد؟ مطمئن باشید حساب اهواز و اندیمشک هم با کرام الکاتبین بود.

هر کس دغدغه دفاع مقدس را دارد به نوبه خود می تواند بخشی از خاطرات ناگفته این عرصه را در نشریه یا کتابی هر چند کم حجم، ثبت و جاودانه کند.

 نکته جالبی که می خواهم به آن اشاره کنم وجود ملموس و برجسته شوق روایتگری ایثار و شهادت است که به خودی خود نشان دهنده دغدغه عده ای از جوانان و دیگر نیروهای مخلص انقلاب برای ترویج فرهنگ جهاد و مقاومت است. این شوق و دغدغه، باعث پیوستن خیل عظیمی از علاقمندان عرصه شهادت به جمع راویان دفاع مقدس گردیده است. گاهی وقت ها در ایام برگزاری اردوهای راهیان نور، وفور راویان دفاع مقدس به خصوص جوان های جبهه و جنگ ندیده، باعث تشکیل حلقه های متعدد روایتگری گردیده و چشمان هر بیننده ای را از انبوه راویان اعزامی از نهادهای مختلف و موازی، خیره می سازد!

قصد کنایه زدن به تراکم راویان نور در مناطق عملیاتی را ندارم. شکی نیست هر یک از این بزرگواران بر اساس دغدغه خود و با نیّتی خالص، خواب و خوراک شیرین ایام تعطیل را رها کرده و در بیابان های خوزستان به سهم خود به اشاعه فرهنگ و خاطرات شهدا می پردازند.

روی سخن این جاست که ای کاش عرصه روایتگری مکتوب ایثار و شهادت هم به همین میزان دارای نیروهای باانگیزه و اهل کار بود. چه کسی می تواند ماندگاری یک اثر مکتوب در خصوص ناگفته های دفاع مقدس و اثر تاریخی چنین گنجینه ای را کتمان کند؟ به راستی اگر هر یک از این راویان عزیز و زحمت کش، بخشی از سایر فصول سال که فعالیت های اردویی کمتری در آن به چشم می خورد را به ثبت مکتوب گوشه ای از حماسه های بی مثال و غریبانه فرزندان غیور این مرز و بوم اختصاص بدهند چه تعداد کتاب یا آثار دیگر در حوزه دفاع مقدس پدید می آید و چه گنجینه گرانسنگی به خزانه درخشان و ماندگار فرهنگ این سرزمین افزوده می شود؟ چه عیبی دارد انگیزه و شور خود در راه احیای نام و یاد شهدا را در مسیری ماندگار پیگیری نمائیم؟

فراموش نکنیم تنها منابع این خاطرات و حماسه ها، یادگاران و بازماندگان دوران ایثار و شهادت هستند که با گذشت زمان، به رسم تقدیر و قانون حیات، دیر یا زود از میان ما رخت برمی بندند. بی تعارف و رودربایستی باید بپذیریم که نسل های بعد، ما را به خاطر اهمال و غفلت از درک این موقعیت و تکلیف تاریخی به زیر سوال خواهند برد.

 

1-      بر اساس خاطره ای از کتاب آخرین حلقه رزم، جلد2، ص158

2-      بر اساس خاطره ای از ماهنامه حاشیه، شماره6، ص65

3-      بر اساس خاطره ای از کتاب چهل حماسه، ص65

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پیشکش زائران وادی نور (پیشواز راهیان نور2)

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۲۹ ب.ظ

یک سوزن به خود !!

مسافرت را دوست داری مگر نه ؟! آدم ها دوست دارند برای تنوع هم که شده چند روزی را از محیط پیرامون خود فاصله بگیرند . ما ایرانی ها یا می رویم زیارت یا سیاحت . بعضی ها هم با یک تیر دو نشان می زنند !

راستی اتوبوس های مسافرتی مشهد را دیده ای ؟ زن و مرد و پیر و جوان ، این همه راه ، خود را به زحمت می اندازند تا سلامی به ساحت مولای عشق عرضه کنند . حواست اگر به ساعت نماز باشد به خصوص دم صبح ، با دست می توانی بشماری چند نفر از اتوبوس پیاده می شوند . از خودت پرسیده ای چرا ؟! یعنی بعضی ها به همین راحتی فرق واجب و مستحب را فراموش می کنند ؟ یادشان می رود زیارت ، مستحب است و نماز ، واجب ؟ نمی خواهم وارد مثال های دیگر بشوم و بحث را طولانی کنم . واژه " معرفت " را زیاد شنیده ایم . مثلاً می گویند کسی که فلان کار را با معرفت انجام دهد فلان قدر ارزش دارد . معرفت یعنی شناخت . حداقلی ترین معنا برای این تعبیر ، چنین است که به طور مثال عابری ناشناس را در خیابان می بینی و سلام می کنی . رد می شوی ، در حالی که شرط ادب را به جا آورده ای . حالا فرض کن بدانی آن رهگذری که نمی شناختی اش فلان شخصیت معروف هنری و سیاسی و . . . است .  سلامت فرق می کند مگر نه ؟ احوال پرسی هم می کنی . اصلاً دوست داری برای چند لحظه هم که شده به صورتش خیره شوی ، او هم تو را نگاه کند و چند کلمه ای مهمانت کند . توی جیب هایت می گردی ببینی کاغذ و خودکاری هست تا امضایی از او به یادگار بگیری . آن تکه کاغذ را تا آخر عمر نگه می داری و به چند نسلت پز می دهی که بعله ما هم با فلانی سلام و علیکی کرده ایم .

این سلام دوم دیگر با آن اولی فرق داشت ؛ این طور نیست ؟ سلامی که با شناخت باشد این گونه است .

دیده ای بعضی ها سر نماز چه حالی دارند ؟ فکر کرده ای چرا ؟ فرق آنها با ما درچیست ؟ برای اهل بیت ، سینه زنی کرده ای ؛ اما شنیده ای عباس مجازی ، گاهی وسط سینه زنی از حال می رفت ؟ برای کوچ آخرت چه قدر آماده ای ؟ حتماً کسی به شما گفته است ابوعمار از شهادتش خبر داشت و با خونسردی به خانواده اش توصیه می کرد از فردای شهادتش باید چه بکنند؟ نام محمد صادق ملاآقایی را شنیده ای لابد ! چهار فرزندش را به خدا سپرد . موقع اعزام تأکید کرد یادتان نرود پهلوی من خال دارد ! چند روز قبل از عملیات ، سر و رویش را اصلاح کرد ، خوش تیپ که شد بار سفر بست و چون سر نداشت از نشانی که داده بود شناسایی اش کردند . شهید گلگون آمده بود برای وداع . می خندید ومی گفت این آخرین بار است که می روم ، حلالم کنید . مهدی نجف زاده ، سن و سالی نداشت . دست راستش را روی سینه می گذاشت . احساس می کرد همیشه در محضر امام عصر (عج ) است . موقع انفجار ، دست و پایش قطع شد به جز همان دستی که به احترام مولا روی سینه اش چسبیده بود . حاج رحیم بردبار ، شربت را که پخش کرد گفت : بچه ها ! این شربت شهادت من است . چند دقیقه ای طول نکشید که حرفش تصدیق شد . شهید مهرزادی توی چادر نشسته بود . چند ساعتی هنوز به والفجر هشت باقی مانده بود . همسرش که زنگ زد با تمام دل تنگی هایش حاضر نشد به طرف تلفن برود . می گفت نمی خواهم تعلقم به دنیا دوباره برقرار شود . آمده بود که برود . محمد مصطفی پور چهارده سال و هفت ماه داشت . به جای بازی و تفریح بلند شد آمد جبهه . قبل از عملیات ، روی جیب پیراهنش با خطی خوش نوشت : آن قدر غمت به جان پذیریم حسین   تا قبر تو را بغل بگیریم حسین . خدا حاجتش را برآورده کرد . دوست داشت تیر به همان جایی بخورد که خورد و سینه و پهلویش یادگار یازهرایی والفجر هشت را به ارمغان آورد . علی اصغر فرقانی ، از فرودگاه مهرآباد برگشت . تحصیل خارج از کشور را رها کرد . به دنیا پشت پا زد . می گفت به من کاری را بسپارید که از همه دشوار تر است . او فقط یک روز متأهل بود . فردای عقدش رفت و دیگر باز نگشت . شهید میرزاده هنوز نوجوان بود . بار آخر که برگشت سرش را روی زانوی مادر گذاشت . می خواست مادر در حسرت نوازشش نماند . شهید روح الهی نزدیکش نشسته بود که جان می داد . می گفت تو چرا آقا را نمی بینی ؟ داشت سلام می داد که . . . .

بچه های راهیان نور ! آیا راهی وادی نور هستیم ؟ اگر آنهایی که عازم خراسانند معرفت رضوی داشته باشند نماز صبحشان قضا خواهد شد ؟ بسیجی هستیم . نماز می خوانیم . چهره هایمان گاهی شبیه شهداست . ته دلمان چه می گذرد ؟ شهدا را چه قدر می شناسیم ؟ دقت کنید گفتم " شناخت " یعنی همان معرفت . می شود همین جا رفت مزار شهدا سلامی داد و فاتحه ای خواند ، این همه راه در گرد و غبار جنوب و خطر و خستگی مسیر پس برای چه ؟ دلمان می گوید آن جا خبرهایی است . قرار است از آن جا سوغاتی بیاوریم . مواظب باشیم دست خالی برنگردیم . نوروز شده . باید فطرتمان روزی نو را آغاز کند . باید نوروزمان با دیروزمان تفاوت داشته باشد . حواسمان باشد جایی قدم می گذاریم که حاج حسین بصیر بدون وضو گام برنمی داشت . حاج حسین به یاد شهدا گاه پابرهنه روی خاک جبهه راه می رفت . حاج حسین ، جوش کار برق بود . جانشین لشکر بود . پیش از انقلاب نبرد با ارتش سرخ شوروی را در جبهه افغان تجربه کرده بود . اگر بچه های قدیمی لشکر 25 کربلا رادیدید از عرفان حاج بصیر سوال کنید و این که چگونه بر قلب ها حکومت می کرد . مبادا این فرصت را از دست بدهید .

سرتان را درد نیاورم . سید علی اکبر شجاعیان وقتی در رشته پزشکی قبول شد ، به کسانی که با ذوق زدگی به او تبریک می گفتند ، این طور جواب می داد که هر وقت در دانشگاه امام حسین علیه السلام قبول شدم به من تبریک بگوئید . این فرمانده رشید گردان یارسول ، جمله معروفی در وصیت نامه اش دارد :  "شمایی که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب کرده اید ، شما مرده اید ! مرده ای متحرک . این جسمتان است که حرکت می کند و غذا می خورد و می خوابد . شما مرده اید ! برای همین است که گوش دلتان حق را نمی شنود و . . . مردم ! نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبر تنگ و تاریک نهاده شدید بیدار شوید . . ."

راه نور را باید شناخت . باید شهیدگونه شد ؛ آن گونه که پیرجماران وعده داد : خدا می داند راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و علمدار انقلاب ، سرود : امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .

جمله راهبردی سید شهیدان اهل قلم را که از یاد نبرده ایم : " چه جنگ باشد و چه نباشد ؛ راه من و تو از کربلا می گذرد . . ." این هم نسخه امروزمان . این راه ، به شفافی آرمان شهید ، روشن و تابنده است .

پس : هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله . نائب الزیاره دوستان باشید . التماس دعا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

فرق ادکلن با گلاب! (پیشواز راهیان نور1)

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

عده ای از مردم به ادکلن و استفاده از رایحه آن علاقه دارند. این علاقه مندی باعث شده شرکت های تولید این محصول معطر، برای جذب بیشتر مشتری، طراحانی را استخدام کنند که کارشان فقط ابداع انواع شیشه ها و ظروف شیک و خیره کننده ادکلن است. این طراحی های جالب و متنوع، کار را به آنجا رسانده که بعضی از مردم، کلکسیونی از شیشه های ادکلن را جمع آوری می کنند.

با این همه هزینه ای که برای جلب توجه مشتری به مصرف ادکلن می شود کجا می توان دید که مثلاً تور ویژه ای برای یازدید مردم از کارخانه های تولید ادکلن شکل بگیرد؟! چرا رغبت و شوقی از سوی مردم برای بازدید از صنایع تولید ادکلن به چشم نمی خورد؟

فصل بهار که شد، سری به شهر کاشان بزنید. ده ها گروه مردمی را می بینید که از جای جای کشور با ماشین شخصی و یا با ثبت نام در تورهای گردشگری، خود را به این شهر می رسانند تا فرآیند گلابگیری در باغات کاشان را به تماشا بنشینند. جالب اینکه شیشه های گلاب شکل و شمایل جذابی ندارند. می دانید فرق ادکلن با گلاب چیست؟ تفاوتی که مردم خواسته یا ناخواسته بین گلاب و ادکلن می گذارند ریشه در تفاوت ماهوی "حقیقت" و "مجاز" دارد.

فرقی که شهدای ما با دیگر مشاهیر عالم دارند نیز از همین جنس است. خیلی ها سعی کرده اند چهره ها و شخصیت های رنگارنگ و ریز و درشتی را به خورد افکار عمومی بدهند و آنها را به عنوان الگو معرفی نمایند. این چهره های جذاب گاه تا داخل کیف مدارس دانش آموزان ما هم نفوذ می کنند. در عرصه رقابت بین انواع و اقسام چهره ها و شخصیت های کاذب یا واقعی، داخلی یا خارجی، پیروزی جز با جبهه "حقیقت" نخواهد بود. این حکم فطری را در علاقه و احترام قلبی مردم به شخصیت های بی ادعایی به نام وزین "شهید" جستجو کنید. برای همین است که وقتی ایام راهیان نور از راه می رسد صدها گروه مردمی را از سراسر کشور می بینیم که فرسنگ ها راه پرخطر و سختی های سفر و فراق خانواده و از دست دادن استراحت روزهای شیرین نوروز و... را به جان و دل می خرند و پای در میدان دلدادگی می گذارند. آنهایی که همسفر راهیان نور بوده اند نیک می دانند که زیارت کربلای ایران تنها مختص قشر خاصی نبوده و همه لایه های اجتماع با هر نوع طرز تفکر و سطح ایمان و فرهنگ و اندیشه سیاسی، پروانه شمع وجود شهدا می شوند.

امسال زیارت شهدا با طعم غربت بقیع آغشته است. آنان که امسال به پابوسی فرزندان فاطمه سلام الله علیها می شتابند عقده بی نشانی مزار بزرگ شهیده عالم را بر خاکهای متبرک به خون شهدا نجوا می کنند.

بسیار شنیده اید که گفته اند اگر کسی چهل حدیث را از بر کند در آخرت، عالم و فقیه محشور خواهد شد. واضح است که حفظ کردن چهل حدیث کار سختی برای صاحبان ذهن های معمولی نیست. بنابراین می شود فهمید آنچه که مطالبه این حدیث گوهربار بوده محافظت عملی از آموزه های دینی است. اینگونه است که وقتی در محضر علما حاضر می شوید و نکته و توصیه ای از آن بزرگان طلب می کنید، اغلب سفارش می کنند که به آنچه تا کنون از دین آموخته اید عمل کنید.

مشهورترین حدیث فاطمی، "الجار ثم الدار" است. ما از کودکی تا کنون بارها این حدیث را شنیده ایم و از کنار آن به سادگی عبور کرده ایم؛ اما تربیت شدگان مکتب فاطمی، عمل به این توصیه سازنده را سرلوحه خویش قرار داده اند. شهید نوبخت یکی از این عاملان به معروف بود که دفتر فرماندهی سپاه را به کمیته امداد تبدیل نمود! می گویند هر کس رنج و مضیقه ای داشت راه دفتر او را می گرفت و دست خالی باز نمی گشت. شهید ابوالحسن محمدزاده، همسایه ای داشت که زن جوان خود را مورد آزار قرار می داد. این زن همواره به زندگی پر نشاط و صمیمانه او و همسرش رشک می برد. ابوالحسن محمدزاده، ساده از کنار این ماجرا نگذشت. تلاش کرد تا صلحی بینشان دراندازد. وقتی دید توفیقی حاصلش نشده، با همسر خود دعوای صوری راه می انداخت تا تسکینی بر دل رنجور زن جوان همسایه باشد و مانعی بر دلسردی اش از ادامه زندگی.

"الجار ثم الدار" آموزه ای انسانی و اجتماعی برای ساخته شدن محیطی سالم و متعالی است. کدام نسخه حقوق بشری دنیا را می توان یافت که پا را از محدوده حفظ حقوق شهروندان فراتر نهاده و از انسان ها بخواهد که حتی از حق خود نیز بی هیچ چشمداشتی به نفع دیگران گذشت کنند؟ دانش آموختگان مکتب فاطمی، مدعیان احترام به حقوق بشر را خلع سلاح کرده اند! شهدای مدرسه عشق و وارستگی، نه تنها حقی از کسی ضایع نمی کردند بلکه با تأسی به سیره اهل بیت علیهم السلام از حقوق طبیعی خویش، مانند مال و مکنت و مقام و خانواده و جان، در راه صیانت از ارزش های شان گذشتند تا از ثمره خون پاکشان، امنیت و عزت و استقلال هموطنان و همکیشانشان تأمین شود.

شهید علی اصغر فرقانی، برای ادامه تحصیل عازم خارج از کشور بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. او به بهشهر بازگشت و از همان جا عزم جبهه نمود. پایش که به جبهه رسید خواهش کرد کاری را به او بسپارند که از همه امور دشوارتر باشد.

شیخ محمدزمان ولی پور، ساعت ها بی خوابی و خستگی را در خط مقدم تحمل کرده بود. وقتی داشت به همراه همرزمانش به عقب باز می گشت، خودرویی آمد و درست زیر پایش ترمز کرد. شیخ حیا کرد از اینکه پشت تویوتا سوار شود در حالی که ممکن است رزمنده ای خسته تر از او جا بماند. عده ای سوار شدند و رفتند. محمدزمان پیاده به راهش ادامه می داد که خمپاره ای آمد و او را از شلمچه به عرش الهی رساند.

قاسم آهنگران می دانست که دیگر در این جهان ماندنی نیست. می گفت: من چند بار در عملیات شرکت کردم و وصیت نامه ننوشتم. ولی اکنون که وصیتم را می نویسم به این دلیل است که بارها در خواب دیده ام در آسمان ها پرواز می کنم. قاسم از شهادتش با خبر بود و با آگاهی و اراده پای در این راه گذاشت. او با رمز یازهرای والفجر هشت، آسمانی شد.

حسین طالبی نژاد تنها پسر خانواده اش بود. دوستش به او گفت: من از فرمانده ات رضایت می گیرم تا به شهر بازگردی و خانواده ات را از تنهایی دربیاوری. لبخندی زد و پاسخ داد: من خدا را دارم؛ او برای خانواده ام کفایت می کند. حسین نیز تربیت شده مکتب فاطمی بود و با ذکر یازهرا به جمع ملکوتیان پیوست.

مهرزادی مسئول ستاد لشکر25 کربلا بود. قبل از حرکت به خط مقدم خبر دادند که همسرش تماس گرفته و می خواهد با او صحبت کند. گفتند این آخرین تماس با پشت جبهه است. ارتباط عاطفی خسین علی مهرزادی با همسرش از کسی پوشیده نبود. اما هرچه اصرار کردند او به تماس همسرش پاسخ نداد. می گفت: نمی خواهم سیم شهادتم قطع شود! او می دانست که شرط وارستگی، قطع وابستگی است. این را گفت و به خط رفت و با رمز یا زهرا، حماسه شهادت را سرود.

فراموش نکنیم معرکه عشق شهدا، عارفانه و عاقلانه بود. آنان وقتی لبیک "قالوا ربّناالله" را سر دادند، عهدنامه "ثم استقاموا" را نیز امضا نمودند و بر صراط مستقیم پیروی از سیره ولایت، استوار ماندند. شهدا به نوحه و گریه بر اهل بیت علیهم السلام بسنده نکردند. آنان به وسع خویش کوشیدند تا پا جای پای بزرگان دین بگذارند. از این رواست که مریدان شهدا نیز باید پای در ورطه عمل گذاشته و گام هایی صادقانه در مسیر اهداف مقدس " اولئک هم الصادقون " بردارند. همرزم شهید علی یوسف زاده از او پرسید: تو که خودت اهل تهرانی و همسرت اهل رامسر، دوست داری بعد از شهادت کجا دفن شوی؟! پاسخ شنید: من اکنون که در قید حیاتم معلوم نیست کجا هستم! یک روز تهرانم و یک روز مازندران، یک روز در غربم و روزی در هفت تپه؛ حالا غصه قبرم را بخورم؟! اما دوست دارم به جای آنکه عده ای دور قبرم جمع بشوند، به راه و هدف من فکر کنند.1

حسبی الله خدا ما را بس

بودن با شهدا ما را بس

آن شهیدان که به خون می گفتند

هوس کرب و بلا ما را بس

1-      1- خاطره از کتاب دل و دریا، کنگره بزرگداشت سرداران و ده هزار شهید استان مازندران

  • سیدحمید مشتاقی نیا