اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۵۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

اذعان بی بی سی به دخالت نظامی غرب در جنگ هشت ساله

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ق.ظ

سایت بی بی سی فارسی گزارشی منتشر کرده از سفر خبرنگارش به شهر بندری فاو، شهری که فتح آن در عملیات غرورآفرین والفجر هشت، حماسه ای بزرگ از عملیاتی بی نظیر، دقیق و سرنوشت ساز را برای لشگریان اسلام رقم زد.

حالا این که چرا سایت بی بی سی به تهیه این گزارش علاقه نشان داده، بماند برای بعد.

در جایی از این گزارش، بی آن که به تصرف هزاران کیلومتر از خاک کشور عزیزمان توسط  رژیم متجاوز بعث عراق اشاره شود، فتح فاو توسط نیروهای ایرانی، اشغالگری تلقی شده که فعلاً قصد ندارم به جوانب آن بپردازم.

البته مطابق همین گزارش و به استناد اظهارات شهروندان، شهر فاو مدت ها قبل از آن که به تصرف نیروهای ایرانی در بیاید خالی از سکنه بود و به شهری نظامی تبدیل شده بود. از این منظر فتح فاو به هیچ وجه با اشغال شهرهای مرزی ایران چون خرمشهر و مهران و قصرشیرین و سومار و ... و شهادت و آوارگی هزاران زن و مرد و کودک بیگناه قابل قیاس نیست.

نکته ای که قصد دارم به استناد این گزارش به آن بپردازم، دخالت مستقیم نیروهای نظامی غرب در حمایت از صدام خبیث و بر ضد نیروهای ایرانی است. اگرچه هر ایرانی مطلع و مستقل و بی غرضی به خوبی می داند که حمله رژیم بعث عراق به ایران اسلامی، در حالی که مردم ایران در سخت ترین شرایط تحریم های اقتصادی و تسلیحاتی قرار داشتند، با حمایت و پشتیبانی همه جانبه کشورهای مختلف دنیا رقم خورد؛ اما برای آن دست از غرب باورانی که همچنان از پذیرش این واقعیت تلخ امتناع ورزیده و درصدد تطهیر چهره سیاه آمریکا و اذنابش بوده و تنها اخبار و تحلیل هایی را به رسمیت می شناسند که از تریبون بیگانه بیان شده باشد، این اعتراف سایت بی بی سی می تواند حجت باشد:

«صباح عباس یکی از سربازانی خود اهل فاو بود در این نبرد شرکت داشت و می‌گوید ارتش عراق با حمایت بعضی کشورهای غربی قدرت پیدا کرده بود و همه به نوعی به کمکش آمده بودند، مهمترین آنها آمریکا٬ بریتانیا و فرانسه:

"یادم می‌آید که جنگنده‌های فرانسوی پل‌های امدادرسانی به نیروهای ایران را به شدت بمباران می‌کردند، آمریکا هم می‌زد و ما پیش‌روی می کردیم. مقاومت نیروهای ایرانی زیاد نبود و خیلی از آنها کشته شدند. البته کشته از دو طرف بود اما هر خندق را که می‌گرفتیم دست‌کم دو سه سرباز ایرانی در آن کشته شده بودند. در عرض حدود دو روز شهر را گرفتیم."»

برای مطالعه بیشتر، لینک گزارش را هم در اختیارتان قرار می دهم:

http://www.bbc.com/persian/45226902


  • سیدحمید مشتاقی نیا

نمونه ای از یک آقازاده بی تربیت!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۶ ق.ظ

همین اول کار توضیح بدهم که همه آقازاده ها آدم های بدی نیستند. خودتان بهتر می دانید که آدم خوب یا بد بودن ربطی به صنف و سواد و جایگاه اجتماعی افراد ندارد.

بنابراین، متن پیش رو صرفاً خطاب به آن دست از آقازاده هایی نگاشته شده که با روحیه تفرعن به آب کردن دل ملت و یا تحقیر مردم اقدام نموده و پز دارندگی شان را به رخ مستضعفین کشیده و نسبت به دشواری های شرایط اقتصادی جامعه و گره هایی که در کار معیشت مردم ایجاد شده، بی خیال و بی دغدغه هستند و به درد بی دردی مبتلا شده اند:

"یک سال معاویه، یزید را با لشگری برای جنگ با رومیها فرستاد (گویا می خواست وانمود کند که یزید تنها اهل بزم نیست و اهل رزم نیز هست!) و سفیان بن عوف غامدی را با وی همراه نمود.

یزید در این سفر، زن محبوب و مورد علاقه خود، ام کلثوم را همراه می برد.

سفیان پیش از یزید با لشگریان وارد سرزمین روم شد و بر اثر بدی آب و هوا سربازان مسلمان در محلی به نام غَدقَذونه به تب و آبله مبتلا شدند.

یزید که در راه در منزلی به نام دیر مُرّان در کنار ام کلثوم به استراحت و عیش و نوش پرداخته بود، چون از این حادثه خبر یافت، شعری سرود که ترجمه اش چنین است:

من که در دیر مرّان در میان غرفه ها بر بالشها تکیه زده ام و ام کلثوم در کنار من است، باکی ندارم که سربازان مسلمان در غذقذونه دچار تب و آبله شوند و بمیرند!"1

با این چند خط خواستم به بعضی آقازاده ها یادآوری کنم که حواسشان باشد یک وقت یزیدی نشوند!

1- سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، صفحه 177

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ناراحتی؟ استخر فرح نرو!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ

"استخر فرح در انتظارت"، تهدید به قتل نیست و کنایه طنزی است که مرگ و بدعاقبتی را به غرب باوران یادآور می شود؛ اما اصلاً فرض کنیم یک طلبه ای شعار مرگ بر فلانی سر داده است.

مگر در همین اعتراضات کوچک و بزرگ ماه های اخیر در اجتماعات مردمی، شاهد سرداده شدن شعارهای مرگ بر این و آن نبودیم؟

بر فرض که طلبه ای به درست یاغلط شعاری داد که مطابق میل ما نبود، چه نیازی به این همه سر و صدا و بیانیه خوانی حضرات و نهادهاست؟

جامعه طلاب بیش از دویست هزار نفر را در بر می گیرد و قرار هم نیست که همه این دویست هزار نفر یک شکل و یک جور فکر کنند.

وقتی بعضی افراد و گروه ها در ازای شعارهای هنجارشکنانه بعضی از اقشار مردم سکوت می کنند؛ اما در مواجهه با شعار ناخوشآیند یک طلبه، زمین و زمان را به هم می دوزند یعنی هنوز در پس زمینه توقع و تصورشان، طلاب و روحانیون را کارمندان مطیع و فرمانبر و سر به زیر بیوت و نهادهای وابسته خود تلقی می نمایند که هرگز نباید از ذیل استانداردهای سازمانی و چارچوب درج شده در بولتن ها خارج شوند.

این بازی مزخرف و فرصت سوز را رسانه های اغواگری راه انداخته اند که قصدشان تحریف افکار عمومی از حقایق تلخ فضای سیاسی موجود و ناکارآمدی اقتصادی و سیاسی مدعیان قدرت و باندهای ثروت است. بزرگان چرا وارد این بازی می شوند، خدا می داند.

راستی چند نفر از همین حضرات به همین تندی و قاطعیت در مقابل هتاکی مکرر رئیس روحانی دولت به منتقدان لب به اعتراض گشوده و گفتار گزنده او را مورد شماتت قرار داده اند؟

یک ضرب المثل طلبگی است که می گوید: بائُکَ تجُر، بائی لاتجُر؟!!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عید وصال

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۵ ق.ظ

 اول عرفه، بعد قربان!

یعنی شناخت، مقدمه نزدیک شدن به آستان دوست است.

 مسلم، در عرفه، به قربان رسید ودر عید عروجش تابلویی زیبا رسم شد از تلفیق ناگسستنی معرفت و وصال.

از ایمان به اسلام در زبان تا مسلم شدن، فاصله ای است ژرف از بیراهه تاریک التقاط و عافیت طلبی تا شاهراه سرخ عاشقی، که به گستردگی عاشورای تاریخ، مردان راه حق را از نامردمان طریقت جاماندگی، جدا می سازد . . . .

بانگ جرس قافله نینوا به گوش می رسد. هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله .

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دادستان را هم می توان دوست داشت!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ب.ظ

mlab_photo_Û²Û°Û±Û¸-Û°Û¶-Û±Ûµ_Û²Û°-Û´Û°-Û°Û².jpg


راستش را بخواهید من خیلی از مسئولان قضایی شهر و استان و کشورمان خوشم نمی آید. برای خودم دلایل و شواهد و استناداتی دارم که بماند!

آشنایی با جناب آقای حسینی دادستان استان مازندران اما بارقه ای برای تغییر نگرش من البته به صورت محدود ایجاد کرد.

تصویر بالا مربوط می شود به حضور جناب آقای حسینی و کار ایشان در زمین شالیزار. من آدمی نیستم که به صرف دیدن یک عکس بخواهم درباره عملکرد و شخصیت کسی نظر بدهم.

بارها در مسائل مختلف، رفتار و گفتار و طرز فکر ایشان را مورد کنکاش قرار دادم و باور کردم که این روحانی بی ادعا و با معلومات و خوش فکر اگر چه لباس روحانیت بر تن ندارد؛ اما فضل و خرد یک روحانی ایده آل و مشرف به فراز و نشیب ها و اقتضائات فکری و فرهنگی جامعه را به طور کامل داراست.

سعه صدر و حسن خلق این دادستان مجرب و خاکی، زبانزد دوستان جوان و انقلابی است.

حیف است دستگاه قضایی به رغم برخورداری از نعمت حضور و فعالیت چنین نیروهای مخلص و بسیجی و دلسوز و با درایت، گاه با در اختیار قرار دادن برخی مناصب به دستان بی کفایت نورچشمی های سیاست زده و منفعت گرا، اعتبار و حیثیت نظام را مورد خدشه قرار بدهد.

مدیرکل بی جنبه ای که برای دلخوشی اذناب قدرت به پرونده سازی برای جوانان حزب اللهی می پردازد یا آن مقام نه چندان محترمی که جز به مال اندوزی و خوش نشینی نمی اندیشد و یا آن جوانک عصبی و پرخاشگر که جایگاهی شهری را به ناحق تصاحب کرده است و ... خرس خاله هایی هستند که محیط کار خود را به کارخانه ضدانقلاب سازی مبدل ساخته اند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روی هوا قورت بده!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۲۳ ق.ظ

تابلوی راهنما را نگاه کنید! خودش حرکت نمی کند؛ اما مسیر درست را به شما نشان می دهد.

یک نفر به شما کتابی هدیه می دهد، هیچ وقت نمی پرسید که آیا خودت اهل مطالعه هستی یا نه؟

کسی می خواهد مبلغی را به شما عیدی بدهد، کاری به این ندارید که مثلاً خودش در زندگی، انضباط مالی نداشته و شلخته باشد.

حرف خوب هم همین حکم را دارد. کسی نکته ای می گوید که ممکن است برای شما کارساز و راهگشا باشد، این که خودش چگونه آدمی است، برای نپذیرفتن حرف حق یا نصیحتی مفید و سازنده، بهانه خوبی نیست.

امام محمدباقر علیه السلام می فرماید: سخن نیک را از هر کسی، هر چند به آن عمل نکند، فرا گیرید .
بحارالانوار، دار احیاء الترا العربی، ج 75، ص (170)

شهادت پنجمین اختر آسمان امامت و ولایت بر شیعیان، تسلیت باد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

فرمول موفقیت و عهد با علی علیه السلام!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ

تاریخ را که بخوانید خواهید دید که از عمر کوتاه حاکمیت عمر بن عبدالعزیز به نیکی یاد کرده اند.

عبدالملک مروان چهار پسر در قامت جانشینی داشت که وصیت کرد این چهار برادر به نوبت بر کرسی خلافت تکیه بزنند.

ولید و سلیمان و یزید و هشام به ترتیب به فرمانروایی رسیدند و البته هر چهار برادر، کارنامه ای سیاه از عملکرد ننگین خود در ارتکاب انواع جنایات و ظلم و بی عدالتی و فساد و ... بر جای گذاشته اند.

این وسط، حاکمیت عمر بن عبدالعزیز مانند پرانتزی بود که در دوره فرمانروایی بنی مروان باز و بسته شد! سلیمان در حال مرگ بود. طبق برنامه، قرار بود برادرش یزید به جای او تکیه بزند؛ اما به ناگاه تصمیمش عوض شد و کرسی خلافت را به عمر بن عبدالعزیز سپرد و جالب آن که با شناختی که بزرگان قوم از عمر داشتند، این توصیه با موافقت و استقبال همگان مواجه گردید.

هیچ مورخی نمی داند که چه عاملی باعث شد، سلیمان که فردی فاسق و جاه طلب بود در واپسین روزهای زندگی، عمر بن عبدالعزیز را که مدیری شریف و خوشنام بود به عنوان جانشین خود معرفی کند.

عمر بن عبدالعزیز در دو سال خلافت خود، به احیای اخلاق و عدالت پرداخت، با رانت ها و ویژه خواری ها و تبعیض و ستم تقابل نمود و ...

البته مورخین معتقدند عمر بن عبدالعزیز به خاطر عدالت ورزی، مغضوب درباریان قرار گرفت و مسموم شد تا حکومت دوباره به بنی المروان بازگشته و یزید و هشام به خلافت برسند. یزید و هشام هم وقتی به قدرت رسیدند جریان عدالت خواهی عمر بن عبدالعزیز را به کنار زده و شیوه ستتمکاری اسلافشان را در پیش گرفتند.

این وسط؛ اما یک اقدام خوب عمر بن عبدالعزیز ماندگار شد و به عنوان یادگار او باقی ماند.

از زمان معاویه، نه تنها نقل فضایل امیرالمومنین ممنوع شد بلکه دستور آمد که سبّ علی علیه السلام در منابر وعظ و خطابه واجب به شمار می آید! از آن پس کار به جایی رسید که سبّ مولا بر زبان کودکان و خردسالان و در کوچه و خیابان نیز جاری گردید.

عمر بن عبدالعزیز وقتی به حکومت رسید، این رفتار غلط و شیطانی را برچید و توهین به علی علیه السلام را ممنوع اعلام کرد و از آن پس دیگر خطیبی به خود اجازه جسارت به حریم مولا را نمی داد.

ماجرا از این قرار است که عمر در کودکی، معلمی داشت به نام عبیدالله که فردی مومن و با تقوا بود. روزی عمر همراه سایر بچه ها در حین بازی، به علی علیه السلام اهانت فرستاد که با خشم و ناراحتی و تذکر استادش مواجه شد. او که علاقه خاصی به معلمش داشت فهمید که توهین به مولا کار درستی نیست.

عمر، آقا زاده بود. پدرش عبدالعزیز، حاکم مدینه بود و در سخنوری، استادی بی بدیل به شمار می آمد. روزی عمر در بیانات پدر، متوجه نکته ای شد و با او در میان گذاشت.

پرسید: پدرجان، شما در خطبه های نماز جمعه، فصاحت و بلاغت زائدالوصفی داری و کلامت شیوا و دلنشین است؛ اما نمی دانم چرا وقتی طبق روال مرسوم می خواهی علی را لعن کنی، زبانت به لکنت می افتد؟!

پدر سر به زیر انداخت و گفت: پس تو هم متوجه این ماجرا شدی. و ادامه داد: پسر جان اگر این مردم از فضایل علی اطلاع داشتند ما را کنار زده و به دور فرزندان او گرد می آیند.1

این اعتراف پدر، علاقه عمر را به شناخت علی علیه السلام بیشتر کرد. او همان جا با خود عهد نمود که اگر روزی به قدرت برسد، بساط لعن و نفرین به مولا را برچیند.

عهد او با علی، به نتیجه رسید. به شکلی کاملاً عجیب و غیرمنتظره، عمر در میان فرزندان مروان، دو سال زمامدار امور شد و به عهد خویش با مولا جامه عمل پوشاند.

نکته: در کنار تمام نذرها و عهدهایی که برای حاجاتمان با ائمه می بندیم، با مولای متقیان هم عهد ببندیم که اگر قدرت و مکنت و ثروت و هنر و ... نصیبمان شد، تمکن خویش را در راه زدودن غربت از چهره شاه مردان و جوانمرد مظلوم عالم، علی علیه السلام به کار ببندیم.

ان شاءالله، مولا صداقت و اخلاصمان را بی پاسخ نمی گذارد.

1- برای مطالعه بیشتر رجوع شود به کتاب سیره پیشوایان، نوشته مهدی پیشوایی، صفحه342

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پول، عدالت و آبرو

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۴ ق.ظ

تصویر یکی از تماشاگران جو گیر و عصبانی که در جریان مسابقه فوتبال اقدام به چاقو کشی کرد توسط خبرگزاری فارس و دیگر رسانه ها منتشر شد، بی آن که کسی دلش برای آبروی این فرد و اقوام و بستگانش بسوزد.

شکی نیست عصبانیت این تماشاگر جوان، لحظه ای و زودگذر بود و البته قبل از اقدام به درگیری و ایراد خسارت به دیگران دستگیر شد.

هر رسانه ای که دلتان می خواهد را زیر و رو کنید. هرگز تصویری شفاف از چهره محتکران و مفسدان زالو صفت اقتصادی که به جامعه ای بزرگ خنجر زده اند را به راحتی پیدا نخواهید کرد.

این هم یک مصداق از بی عدالتی در حفظ حقوق شهروندان است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سکوت رسانه ملکه و درّی که تا ابد می درخشد

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۸ ب.ظ

x0c1_photo_Û²Û°Û±Û¸-Û°Û¶-Û±Ûµ_Û°Û´-Û²Û¸-Û²Û¸.jpg


امروز عزت الله انتظامی هنرمند پیشکسوت و محبوب کشورمان درگذشت.

امروز سید ضیاءالدین درّی، کارگردان خوشنام سینما و تلویزیون نیز از دنیا رفت.

روح هر دو بزرگوار، شاد و قرین رحمت حق.

خبرگزاری بی بی سی برای حفظ ظاهر و همراهی با مردم، خبر فوت مرحوم عزت الله انتظامی را در صدر اخبار سایت خود قرار داد؛ اما در قبال رحلت مرحوم درّی سکوت کرد و حتی از نشر خبر آن نیز اجتناب ورزید.

سید ضیاءالدین درّی، ساخت دو سریال تاریخی کیف انگلیسی و کلاه پهلوی را در کارنامه فعالیت های رسانه ای خود ثبت کرده است؛ سریال هایی که به مذاق رسانه وابسته به ملکه انگلیس خوش نیامد.

ضمن احترام به شخصیت ارزنده هنرمند فقید و مردمی کشورمان، مرحوم انتظامی، به جاست تا رسانه های ارزشی با تجلیل از آثار ارزشمند کارگردانی که خار چشم انگلیس بود، جایگاه هنر متعهد و سازنده را بیش از پیش تبیین نمایند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مدیریت زمان و برنامه‌ریزی در اسارت

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۰ ب.ظ

«اغتنام از فرصت‌ها» را باید یکی از آموزه‌های دوران اسارت دانست. اسرای ایرانی به رغم وجود معضلات و کمبودهای مادی و بی‌توجه به فشارهای روحی دوران اسارت از تمام فرصت‌های خود به خوبی بهره گرفته و با امید به آینده، دانش را در راه تکامل خویش به خدمت گرفتند. در بسیاری از اردوگاه‌ها، بی‌سوادی به طور کامل برچیده شد. آموزش زبان‌های مختلف و تحصیل در رشته‌های علمی، یکی از اصلی‌ترین کارهای یک اسیر به حساب می‌آمد. حجت‌الاسلام علی‌اصغر صالح‌آبادی از آزادگان اردوگاه‌های موصل، فضای آموزشی دوران اسارت را این‌گونه تشریح می‌نماید:

«از همان ماه‌های نخست اسارت در چنگال دژخیمان بعثی، مقوله آموزش به شکل شفاهی پا گرفت. هر کس در هر رشته‌ای که معلومات داشت، در اختیار دیگران قرار می‌داد. به مرور، فکر کتبی شدن آموزش به ذهن‌ها خطور کرد. ابتدا از وسایلی مانند چوب و ذغال و خاک استفاده می‌شد. به تدریج استفاده از عکس‌های بیمارستانی، کاغذ سیگار و جعبه‌های پودر رختشویی نیز متداول گردید. مقواهای پودر رختشویی را خیس کرده و در آفتاب قرار می‌دادیم. هر طرف آن، به چند تکه کاغذ تبدیل می‌گردید. بعدها با کم شدن فشار محدودیت‌ها گاهی از سوی صلیب سرخ نیز کاغذ و خودکار دریافت می‌کردیم.

آموزش‌ها ابتدا از قرآن شروع شد؛ روخوانی، تجوید، حفظ و تفسیر قرآن، سپس کلاس‌های نهضت سوادآموزش شکل گرفت. هر چه می‌گذشت، بر عناوین کلاس‌ها افزوده می‌شد.

از صلیب سرخ، کتاب‌های مفید و آموزشی را درخواست می‌کردیم. آنها از بودجه‌ای که در اختیار داشتند، یکی دو نسخه از کتاب‌های سفارش داده شده را خریداری می‌کردند و در اختیار ناظران عراقی می‌گذاشتند تا در صورت نیاز به سانسور، ایرادهای مورد نظر را اعمال کرده و سپس کتاب‌ها را در دسترس ما قرار دهند. عراقی‌ها هم که نسبت به ترویج زبان عربی اشتیاق داشتند، به درخواست ما با ورود برخی از کتاب‌های حوزوی به اردوگاه مخالفت نمی‌کردند. بدین‌ترتیب با در اختیار گرفتن کتاب‌هایی همچون اصول و منطق مرحوم مظفر، مغنی ابن هشام، شرح ابن عقیل، جامع الدروس نحوی و... کلاس‌های حوزه نیز به همراه دروس زبان‌های خارجی در اردوگاه بر پا گردید. پس از مدتی با توجه به این‌که تعداد دانش‌آموز در بین اسرا کم نبود، از صلیب سرخ درخواست کردیم برخی کتاب‌های درسی دوره‌های راهنمایی و دبیرستان رایج در ایران مانند: ریاضی، شیمی و... را نیز در اختیار ما بگذارند. عراقی‌ها تصویر امام(ره) و برخی نوشته‌های مرتبط با انقلاب یا ضد غرب را از آنها حذف می‌کردند. با توجه به احتمال حساسیت عراقی‌ها و جلب توجه آنها نسبت به برگزاری کلاس‌ها که می‌توانست منجر به جمع‌آوری کتاب‌ها بشود، از روی احتیاط، بسیاری از مطالب را به طور خلاصه بر روی کاغذها یادداشت می‌کردیم. اجتماع بیش از سه یا چهار نفر در اردوگاه ممنوع بود. از این‌رو تمام کلاس‌ها تا پایان دوران اسارت به طور مخفیانه برگزار می‌شد. هر روز یکی از اعضای کلاس موظف بود که نگهبانی بدهد. هر بار که سرباز عراقی می‌آمد، کلاس به سرعت تعطیل شده و هر کس به صورت عادی مشغول کاری می‌گردید و با رفتن آن سرباز، دوباره درس آغاز می‌شد. بعضی وقت‌ها به خاطر تعدد رفت‌ و آمد نگهبان‌ها، یک کلاس چند بار تعطیل شده و دوباره ادامه می‌یافت. با این حال، کسی از آن وضعیت، سرخورده نمی‌شد و خللی در درس و بحث اسرا پیش نمی‌آمد.

گاهی یک سرباز عراقی به وضعیت ما شک می‌کرد. برای همین می‌آمد و در یک نقطه می‌ایستاد. تنها در این صورت بود که کلاس آن رو برگزار نمی‌شد. یکی از فواید کلاس‌ها انتقال تجربیات و نکته‌های لازم در خصوص اسارت و تقویت باورهای اعتقادی بود. تعداد کلاس‌ها به مرور افزایش می‌یافت و بسیاری از برادران آزاده علاقه پیدا می‌کردند تا در کلاس‌های بیشتری شرکت کنند. برای پرهیز از تداخل کلاس‌ها، برنامه‌ریزی دقیق و منظّمی از سوی مسئولان آموزش صورت می‌گرفت.

خدا رحمت کند دوست اهوازی ما مرحوم «ابراهیم محمدیان» را که می‌گفت: «من هر روز دچار کمبود وقت می‌شوم. اگر خدا 24 ساعت شبانه‌روز را به 25 ساعت تبدیل کند، من برای آن یک ساعت هم برنامه دارم!»

نکته دیگری که بیان آن اهمیت دارد، این است که نه تنها در پس این کلاس‌ها و درس‌خواندن‌ها مدرکی در کار نبود، بلکه با توجه به ابهام در آزادی اسرا، احتمال عدم کارایی مدارج علمی نیز به ذهن‌ها خطور می‌کرد. بنابراین؛ آنچه باعث علم‌آموزی می‌شد، تنها عطش کمال‌جویی، رشد و کسب دانش بود. این نوع نگرش، منجر به آن می‌شد که یک انسان بی‌سواد بتواند با تلاش و ممارست، قرآن و نهج‌البلاغه را حفظ کرده و با چند زبان بیگانه نیز آشنا شود.

پس از آزادی، بچه‌ها با اشرافی که بر متون درسی داشتند، به راحتی توانستند مقاطع تحصیلی را یکی پس از دیگری طی نموده و به عنوان چهره‌ای عالم و تحصیل‌کرده در خدمت به جامعه خود تلاش نمایند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بعضی وقت ها کتک خوردن هم شیرین بود!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۵ ق.ظ

ورزش در اسارت مانند امور دیگری چون سخنرانی، کلاس های آموزشی، جلسات دعا، نماز جماعت، عزاداری، تئاتر و ... ممنوع بود.

اسرا به دور از چشم عراقی ها ورزش خود را انجام می دادند. در انتهای اردوگاه موصل 4، سالن سرپوشیده ای وجود داشت که گاهی اسرا با قرار دادن یک نگهبان در آن مکان شروع به ورزش جمعی می کردند. پیرمردهای اردوگاه هم که در نشاط و شادابی دست کمی از جوان ها نداشتند، گاهی آن جا دور هم جمع می شدند و به ورزش باستانی می پرداختند.

یک بار به طور اتفاقی داشتم از آن جا رد می شدم که پیرمردهای با صفا را در حال ورزش مشاهده کردم. آن ها همین قدر که حدس می زدند من باید روحانی باشم، احترام ویژه ای برایم قائل شدند و اصرار کردند که هم پای آنان وارد میدان شده و به ورزش باستانی بپردازم. آن لحظه حال و حوصله ورزش را نداشتم و جواب رد دادم ولی آن ها آن قدر بر خواسته خود پافشاری کردند که به رغم مشکلات جسمی پذیرفتم تا برای دقایقی در کنارشان به تمرین بپردازم.

نگهبان وضعیت را سفید اعلام کرد و دست جمعی مشغول ورزش شدیم. از بخت بد من، یک لحظه حواس نگهبان پرت شد و غانم سرباز عراقی مقابل ما ظاهر گردید. او دانشجوی سال چهارم بود و به اجبار به سربازی اعزام گردید. او ما را در حالی دید که به صورت دایره مشغول ورزش بودیم. آن وسط هم حضور من برایش جلب توجه کرد. اندکی همه را ورانداز کرد و دستور داد که کنار دیوار به صف بایستیم. ما هم همه کنار دیوار به صف ایستادیم. باز کمی مکث کرد و گفت: همه به طرف زندان برید. ما هم به طرف زندان رفتیم و داخل اتاق سه در چهار به صف ایستادیم. غانم دم در، سرباز دیگری به نام فائق را صدا زد. دو نفری آمدند داخل زندان. درجه غانم بالاتر بود، تصمیم گیرنده هم خودش بود. از دم در یک قدم جلوتر آمد، به صورت همه نگاهی کرد و دوباره برگشت سر جای خود. رو کرد به همه برادران و گفت: برید بیرون. فقط به من اشاره کرد و گفت: تو باش!

فهمیدم می خواهند زهرشان را سر من خالی کنند. شاید فکر می کردند من لیدر این جمع ورزشی هستم. همه که رفتند و من تنها باقی ماندم دو نفره آمدند داخل، در زندان را بستند هر کدام یک دست مرا گرفتند و به صورت هماهنگ و با تمام توان به پشت پیجاندند. بعد غانم دو دست مرا از پشت نگه داشت و فائق شروع به زدن کرد. آن قدر مرا زدند که دیگر کنترل  خودم را از دست دادم و توان ایستادن نداشتم. به این حال و روز که افتادم، غانم دست‌های مرا رها کرد. دو نفری مقابل هم ایستادند و مرا وسط خود قرار دادند و به صورت کیسه بوکس با مشت به تنم می کوبیدند و مرا به یک دیگر پاس می دادند؛ تا جایی که به طورکامل، قدرت ایستادن را از دست دادم. مثل یک توپ در بین آن دو دست به دست شده و به سمت دیگر پرت می شدم. آن ها هم فهمیدند که توان از کف داده ام؛ اما مثل دو غول! همچنان مرا زیر مشت های خود گرفته و رها نمی کردند. یک لحظه نشستم؛ ولی باز بلندم کردند و به هجوم ناجوانمردانه‌شان همچنان ادامه دادند.

جز تحمل ضربات پی در پی دو دژخیمی که نه رحم داشتند و نه وجدان و نه مردانگی، چاره دیگری نداشتم.  یک بار دیگر به زمین افتادم و نشستم. در همان حال که نشسته و ساکت بودم، غانم گفت: بسه؛ اما فائق که معلوم بود از یک خانواده بی اصالت است، مثل یک کاراته کار حرفه‌ای با تمام قوت کوبید بین شانه‌هایم که بی‌اختیار به حالت تهوع افتادم و هر چه خوردم بودم را بالا آوردم. این جا بود که دیگر احساس خطر کردند. دو نفری زیر بغل مرا گرفتند و در حالی که خنده مستانه‌شان بلند بود از در زندان بیرونم آوردند. غانم دست گذاشت پشت من و مسخره‌ام می‌کرد. به فارسی می‌گفت: برادر بفرمایید حالا بروید بیرون! من در حالی که به زحمت خودم را می‌کشیدم و به طرف آسایشگاه می‌رفتم شاهد تأثر شدید و همراه با اشک بعضی از برادران بودم که دلشان از دیدن حال و روز من به درد آمده بود. درآسایشگاه، برادران به مداوای من پرداختند. تمام اجزای بدنم درد می کرد و رمقی در بدن نداشتم. چند روز خوابیدم و فقط برای آمار بیرون می‌آمدم. در طول این مدت پیرمردهایی که از آن مهلکه، جان سالم به در برده بودند به عیادت من می‌آمدند. به تدریج حالت عادی خودم را بازیافتم. بعدها پیرمردهای هم‌رزم و هم ورزشم، با طبع شوخی که داشتند، هر وقت همدیگر را می‌دیدیم و از آن ها می پرسیدم: کجا می رید؟ می گفتند: ورزش! یا خودشان تا مرا می دیدند، می‌پرسیدند ورزش نمی‌ریم؟! با این شوخی کلامی، لبخندی بر لب های جمع می نشست و با خنده از کنار هم می گذشتیم. انتقام این ناجوانمردی ها را می سپردیم به پیروزی و موفقیت رزمندگان جمهوری اسلامی ایران در جبهه های جنگ و تحمل همه این سختی ها را نذر سلامتی حضرت امام می کردیم. این اعتقاد بود که باعث می شد حتی شکنجه هم گاه برای ما لذت بخش باشد.

راوی: روحانی آزاده حجت الاسلام سید احمد رسولی

  • سیدحمید مشتاقی نیا