اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۲۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

اشک آتش تعطیل شد

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۵ ب.ظ

وبلاگ نویسی را برای همیشه کنار می گذارم. این موفقیت بزرگ را به برادران زحمت کش و دلسوز اداره اطلاعات مازندران و دادگاه ویژه روحانیت تبریک عرض می کنم. دعا کنیم خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.

نکته یک: به هیچ وجه درباره آن چه نوشتم برای هیچ دوست و دشمنی توضیح نخواهم داد. می خواهم با ذهنی آسوده، این مسئله را برای همیشه فراموش کنم.

نکته دو: انشاءلله در فرصت مناسب، کاری که باید انجام بدهم را انجام خواهم داد.

التماس دعا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

چه کسی گفت والفجر مقدماتی، آخرین عملیات است؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۵ ق.ظ


مدتی بعد، برای عملیات والفجر مقدماتی خودم را به نیروها رساندم. بچه های تیپ جوادالائمه به جنوب منتقل شده بودند. ابتدا در اهواز در ساختمان های پنج طبقه مستقر شدیم. سپس آمدیم به سایت 5 در غرب شوش. سایت 5 پادگان بزرگی بود که همه ی گردان های تیپ را در خود جای داد. اینجا قرارگاه تاکتیکی بود و مدتی برای تمرین و کسب آمادگی های لازم در آنجا ماندیم. سایت 5 دست کمی از میدان جنگ نداشت. گاهی خمپاره ی دشمن به آنجا اصابت می کرد و گاهی هم هواپیماهای عراقی، بمب هایشان را به سمت ما می ریختند. یک روز همه ی لشکرهای اطراف را جمع کردند داخل سایت 5. آقا محسن رضایی آمده بود برای سخنرانی. گفت: عملیات والفجر انشاءالله آخرین عملیات ما است و... شور و غوغای خاصی برپا شده بود. بعضی بچه های لشکرعاشورا طبل می زدند. بچه ها همدیگر را در آغوش گرفته وزیر لب زمزمه می کردند: وداع، وداع آخر است، می رویم کرب و بلا ...

قبل از عملیات، نقشه ای آوردند و نیروها را توجیه کردند. به گمانم در منطقه ی پاسگاه طاووسیه در سمت راست فکه باید وارد عمل می شدیم. شب عملیات مسیری طولانی را با تجهیزات سنگین داخل رمل های نرمی که پاها در آن به سختی حرکت می کرد، پیاده رفتیم. عملیات لو رفته بود. ناخدا افضلی فرمانده ی نیروی دریایی، خائن از آب درآمده بود. البته بعضی نیروها هم دقت لازم را در حفظ اسرار نداشتند. تقریباً همه ی مردم شوش و دزفول می دانستند قرار است عملیات بزرگی در آن منطقه انجام بشود. طبعاً ستون پنجم، دشمن را باخبر کرده بود. ما اصل غافلگیری را در اختیار نداشتیم. دشمن از نظر تجهیزات توپخانه ای نسبت به ما برتری داشت. برای همین، وضعیت را دست گرفت. عملیات هنوز شروع نشده بود و رمزی به گوش ما نرسیده بود که دستور آمد برگردید. آتش شدید خمپاره ی دشمن آغاز شد. در آن دشت وسیع، هیچ جان پناهی نداشتیم. آنقدر نیرو وارد عمل شده بود که خط، حسابی شلوغ و بی نظم شد. نیروها در آن تاریکی، همدیگر را گم کردند و با گردان های دیگر قاطی شدند. چاره ای جز استفاده از بلندگو نبود! در خط مقدم و پیش پای دشمن با بلندگو داد می زدیم: گردان ولی الله از این طرف! گردان های دیگر هم به همین شکل.

عراقی ها که از قبل منتظر عملیات بودند با پوشیدن لباس های بسیج و سپاه و استفاده از تاریکی، داخل نیروهای ما نفوذ کرده بودند و عده ای را به سمت دشمن سوق می دادند. چشمم به ارفعی، معاون گردان افتاد. سرش را تراشیده بود. ترکش کوچکی، سرش را با سرخی خونش آغشته کرده بود. بی تاب بود و دنبال بچه ها می گشت. وضعیت اسفبار و آشفته ای بود. آن وضعیت مرا یاد آخر راهپیمایی های رسمی در شهر انداخت که نظم جمعیت ناگهان به هم می خورد و دیگر کسی نمی تواند کسی را پیدا کند. به سرعت، خط را تخلیه کردیم. بچه ها خسته و سردرگم بودند. راه رفتن روی رمل کار بسیار سختی بود. آنها هیچ گاه تصور نمی کردند عملیاتی با این بزرگی در همان لحظات اول متوقف شده و جنازه ی دوستانشان در اطراف پراکنده شود. بعضی نیروها از خستگی و ناراحتی روی رمل ها نشسته بودند و گریه می کردند. البته در خطوط دیگر، گاهی اوضاع فرق می کرد.

به هر مشقّتی بود نیروها را جمع و جور کردند و به سایت5 بردند. بلافاصله هم بچه ها را مرخص کردند و به شهرها فرستادند.

در مسیر بازگشت، نگران و ملتهب بودم و دائم از خودم می پرسیدم اوضاع جبهه چطور خواهد شد؟ دل توی دلم نبود. نگران سرنوشت جنگ بودم. آن چه در شب عملیات والفجر مقدماتی دیدم روحیه ام را خراب کرده و دلم را به آشوب کشانده بود. از حسین عسکرزاده که مسئولیتی در گردان داشت، قول گرفتم اگر عملیاتی شد مرا با خبر کند. پرسید: چه جوری؟ شماره ی منزل را دادم و گفتم: تماس بگیر و فقط بگو حالت چطور است؟!

متن فوق برشی از کتاب بی نصیب، خاطرات شفاهی حجت الاسلام ماندگاری است که توسط انتشارات مطاف عشق وابسته به موسسه روایت سیره شهدا منتشر شده و از طریق اینترنت نیز قابل فروش است. لطفا به این نشانی مراجعه کنید: http://store.mataf.ir/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%A8

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آیا دوران انجمنهاى اسلامى پایان یافته است؟

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۰ ق.ظ


«آیا دوران انجمنهاى اسلامى پایان یافته است؟ آیا دوران انجمنهاى اسلامى، اصلاً پایان مى‌یابد؟» باید به این سؤال، جواب بدهیم.

در جواب، بنده عرض مى‌کنم که دوران انجمنهاى اسلامى در نظام جمهورى اسلامى پایان نیافته است. اگر هم فرض کنیم روزى برسد که ما به انجمنهاى اسلامى احتیاجى نداشته باشیم، آن روز، امروز نیست. آن روز، وقتى است که اگر به ادارات، به مؤسسات، به کارگاهها و به هر جا نگاه کنیم، ببینیم آن قدر همه خوب شده‌اند و رفتار همه آن قدر عالى شده است که دیگر احتیاجى به انجمن اسلامى نیست. یعنى نه خطایى صورت بگیرد و نه پاى کجى گذاشته شود؛ نه حرف غلطى بر زبانها جارى گردد و نه در جایى عناصر بدخواه و بد دل وجود داشته باشند. همه مؤمن، همه سالم، همه صادق، همه مشغول به کار، همه انقلابى، همه پر توان و تلاش. آن وقت و در آن شرایط، همه‌ى این ادارات و مؤسسات، انجمن اسلامى است. اگر چنین روزى پیش آمد، خواهیم گفت: «بسیار خوب! انجمنهاى اسلامى به این شکل، دیگر لازم نیست. همه‌ى ادارات، انجمن اسلامى‌اند.» آیا امروز چنین وضعى پیش آمده است؟ آیا امروز در داخل مؤسسات دولتى، یا کارخانه‌ها، یا بازار، یا دستگاههایى که در آنها انجمن اسلامى هست، خطا نیست؛ خلاف نیست؛ بد دلى نیست؛ غفلت از راه اسلامى نیست که ما بگوییم انجمن اسلامى دیگر لازم نیست؟ پس، جواب ما این است که «نه؛ انجمن اسلامى لازم است. باید باشد. با قوت هم باید کار کند و هدفهاى اولیه‌ى خود را که سازمان تبلیغات اسلامى، اساسنامه‌اى هم براى آنها تنظیم کرده است، پیش رو داشته باشد.» تا آن‌جایى که من توانستم مرورى روى این اساسنامه بکنم، به نظرم چیز خوبى رسید. لذا، انجمنهاى اسلامى، طبق همین هدفها باید عمل کنند. امروز آن‌وقتى نیست که کسى بگوید «انجمن اسلامى لازم نداریم!» نه؛ انجمن اسلامى لازم است. اشخاص نمى‌توانند قضاوت کنند که ما انجمن اسلامى لازم داریم یا نداریم. این نظام است که باید قضاوت کند.

71/06/04 مقام معظم رهبری

  • سیدحمید مشتاقی نیا

روایت تلخ حمله به طلاب متحصن معترض به برجام در قم

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ق.ظ

خواهر شهید بیرون قفس بود

روایت هتک حرمت حرم کریمه‌ی اهل بیت، علیهم السلام و بازداشت متحصنین مسجد اعظم

 

م.ن و س.ط زوج طلبه‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی قم مقدسه و م.و طلبه و دوست م.ن هر سه از متحصین مسجد اعظم هستند که هر یک واقعه‌ی تلخ حمله به حرم کریمه‌ی اهل بیت، علیهم السلام، و هتک این مکان نورانی را از نگاه خود روایت می‌کنند:

م.ن: از شب واقعه در تحصن بودم. از هم‌آن روز برایم محسوس بود که آدم‌های مشکوکی در جمع بودند و خیمه زده بودند تا شبهه‌پراکنی کنند. آدمی که سئوال دارد این طور برخورد نه‌می‌کند. می‌پرسیدند: شما چه را از ره‌بری جلوتر هستید؟ جواب می‌دادیم می‌رفتند سراغ اصل برجام و سراغ شبهات دیگر. حتا گاهی اوقات تمسخر می‌کردند.

ام‌روز هم در فیضیه بودند و دی‌روز هم بودند. آدم‌های لباس‌شخصی چهل‌پنجاه ساله که ظاهرش می‌خورد طلبه باشد اما معلوم نه‌بود آن جا چه می‌کنند. اهل به‌گومه‌گو هستند و انگار آمده‌اند جمع را به‌پاشانند.

جو تحصن اما آرام و بی‌حاشیه بود و پی روشن‌گری بود. شاید صدها نفر آمدند و در این حلقه‌های بحث در باره‌ی برجام که تشکیل می‌شد و مردم چیز یاد می‌گرفتند و می‌رفتند. ظاهرش این بود که تحصن است اما بحث بود.

ما جمعه‌شب ملحق شدیم و آخر شب گفتیم هوا سرد است و بچه‌ها مریض می‌شوند، خانم‌مان با مادرخانم‌مان برگشتند. شنبه هم تا ظهر آن جا بودم و بعد از نماز برای استراحت به خانه رفتم و خانم و خواهرخانم و مادرخانم و پدرخانم و بچه‌ها در حرم ماندند.

س.ط: آقایان جلوی در مسجد اعظم فرش انداخته بودند و خانم‌ها سمت راست آن‌ها روبه‌روی حوض بودیم؛ مقابل ایوان شبستان میانی مسجد اعظم. بعد از نماز ظهر جمعیت داشت زیاد می‌شد و صبح هفت‌هشت نفر بودیم و حالا حوالی بیست نفر خانم بودیم و آن خواهر شهید دی‌شب را هم در حرم مانده بود.

ما آقایان را نه‌می‌شناختیم. شاید حاج‌آقای روح‌الله دشتی آمد و گفت که تهران یک عده به عنوان طرف‌داران دولت و برجام آماده می‌شوند که فضا را به هم به‌ریزند. به ما گفت اگر کسی آمد و فحش داد یا چیزی گفت اصلاً تنش ایجاد نه‌کنید. پیام حضرت آقا هم هنوز به ما نه‌رسیده بود.

م.و: پیام حالت شایعه داشت. یک می‌گفت پیام از آقا آمده است. آن یکی می‌گفت از خودشان گفته‌اند که آقا مخالف شما بوده است.

 

س.ط: من متوجه بسته شدن درها نه‌شدم. هم‌آن موقع مادر من رفته بود پی آب‌جوش. وقتی آمده بود دیده بود درها بسته است و مجبور شده بود از در ساحلی به‌آید داخل. جمعیت مردم در آن ساعت در صحن خیلی نه‌بود و حوالی سه‌ونیم که لیاس‌شخصی‌ها آمدند تصور کردیم مردم عادی هستند.

م.ن: پدرخانمم می‌گوید یکی با کت مشکی آمد پیش من نشست و یک پاکت دربسته‌ را با یک تکبری به ما حواله کرد و گفت: بلند شید، جمع کنید، ما حکم داریم. اگر نه‌کنید بهمان می‌کنیم. ایشان هم گفته بود مسئول ما آقای فلانی است و به ایشان به‌گویید. طرف بلند شده بود، و بلند نه‌شده بقیه ریختند.

م.و: چهار‌پنج نفر از آن‌ها در صحن بودند و کنار حوض ایستاده بودند. کت‌مشکی که از کنار آن آخوند بلند شد سی‌ثانیه نه‌شد که حمله کردند. من اول فکر کردم این‌ها طرف‌دارهای دولت و برجام هستند. تصور نه‌کردم نیروی امنیتی تصویر ره‌بر را پاره کند. اولین نفر آمد اولین نوشته که از بیانیات ره‌بر بود را کند. دومی رفت به کندن دومی یک آخوندی اعتراض کرد که چه کار می‌کنی؟ طرف آن آخوند را گرفت و چسباند به در مسجد اعظم. خدام آمدند و در مسجد را باز کردند و او را به داخل انداخت. یک نفر دشداشه‌پوش رفت که مهاجمین را به‌زند. این را هم گرفتند و داخل انداختند. به ما هم می‌گفتند به‌آیید داخل صحبت کنیم. من هنوز گیج بودم و تصور نه‌می‌کردم که این‌ها مأمور باشند. مأمور که با آخوند این طور صحبت نه‌می‌کند.

چند نفر به مأمورها زدند و یکی‌شان از روی ایوان افتاد. یک نفر دیگر را هم پایش گرفتند و چنان پیچاندند که نعره‌اش در صحن پیچید. حتا کسانی را که پایین ایستاده بودند و به این خشونت اعتراض می‌کردند را به داخل مسجد انداختند.

تقریباْ همه را به داخل مسجد پرتاب می‌کردند و یک سید معممی را که پرت کردند سرش به در مسجد خورد و عمامه از سرش افتاد. لباس‌شخصی‌ها هم با کفش داخل مسجد می‌رفتند و هیچ باکی نه‌داشتند.

من پشت این‌ها می‌رفتم و اعتراض می‌کردم. یکی‌شان گوشش مثل کشتی‌گیرها شکسته بود. گفتم: برای چه این کار را می‌کنی؟ گفت: حاج‌آقا اعتراض داری؟ گفتم: آره. گفت: به‌رو داخل مسجد صحبت کنیم. در هم‌این حین آن مشکی‌پوش قدبلند گفت زنگ به‌زنید ون به‌آید. این را که گفت بنده پشیمان شدم و گفتم این چه سئوال و جوابی است؟

 

یکی دیگر بود که پیراهن صورتی داشت. گفتم: برای چه این کار را می‌کنید؟ گفت: پنج روز است که داریم تذکر می‌دهیم. گفتم: این تحصن از شب جمعه شروع شده است و تازه دو شب شده است چه جوری پنج روز است دارید تذکر می‌دهید؟ یکی دیگر ملبس به لباس پلیس بود که از در ساحلی آمد داخل. گفتم من سئوال دارم. گفت: من جواب‌گو نیستم.

طاقتم تمام شد. گریه‌ام گرفت. یکی‌شان بددهن و بدبرخورد بود. آمد طرف من. اشک‌هایم را پاک کرد. گفت: چیه؟ گفتم: احترام روحانیت را نگه نه‌داشتید. گفت: می‌خواهی تو را هم به‌بریم؟ گفتم: الان داری من را می‌ترسانی؟ فکر می‌کنی می‌ترسم از شما؟ فوقش این است که می‌میریم. پس من را نه‌ترسانید.

یک کسی آمد که گفت این را ولش کن. دست من را گرفت و از در صحن طلا من را بیرون فرستاد. من حرم را دور زدم و از در کتاب‌خانه‌ی بروجردی که هنوز باز بودم داخل آمدم. تقریباْ همه را برده بودند. یک خانمی روی زمین نشسته بود و شعار می‌داد: مرگ بر ضد ولایت فقیه. و زائرهای خارجی تماشا می‌کردند.

 

س.ط: من گوشیم را شارژ می‌کردم. دیدم یک آقایی آمد و عکس‌ آقا و نوشته‌ها را پاره کرد. چون به ما گفته بودند که افراطی‌های طرف مقابل را فرستاده‌اند، به بچه‌ها گفتم به‌نشینید و واکنش نشان نه‌دهید. ما پنج نفر از خانم‌ها روی یک فرش نشستیم و بقیه‌ی خانم‌ها ایستادند و عقب رفتند.

جماعت را هل می‌دادند و دست و پای طلبه‌ها را می‌گرفتند و داخل شبستان می‌انداختند و عمامه‌ی آن‌ها می‌افتاد و این‌ها را ما می‌دیدیم. کار آقایان که تمام شد در شبستان مسجد اعظم را بستند.

خادم‌ها با آن‌ها هم‌کاری می‌کردند. زیراندازها را جمع کردند. بعد که حمله کردند خادم‌ها سریع آمدند و هر چه کنده بودند به در و دیوار را سریع ریختد توی سطل آشغال و فرش ها را جمع کردند.

بعد آمدند به خانم‌ها گفتند که به‌روید. گفتیم: نه‌می‌رویم. به‌شان گفتیم که خیلی توهین‌آمیز برخورد می‌کنید. چون هیچ تذکری قبل از آن به ما نه‌داده بودند. ما که اصلا حواس‌مان به ون‌ها نه‌بود نه‌می‌دانستیم پلیس هستند. به‌شان می‌گفتیم که شما خیلی بی‌غیرتید که حجاب خانم‌ها را بر می دارند و شما ایستاده‌یید این طور تماشا می‌کنید. در حالی که بعدها همه‌شان را در پلیس امنیت دیدیم. سن‌شان از بیست‌وهفت سال تا سی سال بود. یکی بود که سنش بیش‌تر بود که به او عبدالحی می‌گفتند و بس‌یار بددهن بود و فحاشی می‌کرد.

هم‌این آقایی که کت مشکی تنش بود بددهنی می کرد و می‌گفت شما نه‌می‌توانید چند خانم را از روی یک فرش بلند کنید. فرش را چهار پنج نفر مرد در حالی که به ما اهانت می‌کردند گرفتند.

به ما گفتند پنج دقیقه وقت دارید به‌روید. دو دقیقه هم نکشید که به ما حمله کردند. دو مأمور مؤنث آوردند و یکی‌شان توی گوش خواهر من زد و پانزده نفر لباس شخصی دور ما ایستاده بودند.

دختر بزرگم من کنارم نشسته بود و گریه می کرد، و خواهرزاده‌ام کنار مادرش گریه می کرد. بچه‌های دیگر کنار پدربزرگ شان بودند. یکی از پلیس‌ها تند گفت: دخترت دارد گریه می‌کند بلند شو. گفتم: نه. یکی به خواهرم گفت: بچه‌ات را هم می‌اندازیم داخل ون. این طور که شد به بابا گفتیم که بچه‌ها را به‌گیرد. بابا آن دور بود و با دختر کوچک من و پسر کوچک خواهرم.

یک خانمی بود شصت‌وسه‌سال‌شان بود. ایشان از این خانم‌های قمی بودند که وقتی می‌خواست اعتراض کند چادرش را روی صورتش می انداخت. در این حین داخل ون می‌کشیدش حجابش کنار رفت و یک قدری از بدنش هم پیدا شد. تا شب در پلیس امنیت می‌گفت که من قلبم می سوزد از این که این همه سال خودم را حفظ کردم الان این اتفاق افتاد.

من را به زور داخل ون انداختند. ما داد می زدیم و آن‌ها داد می زند. پلیس‌های مرد تماشا می‌کردند. حتا اجازه نه‌دادند که کفش به‌پوشم. که بعدها مادر کفش ما را پیدا کرده بود.

دوربین ها را گرفتنند. یکی از خانم هایی که گرفتند جزء تحصن نبود و چون داشت عکس می گرفت او را گرفتند و قاطی ما آوردند. این طور ما شش نفر داخل ون بودیم. بعد وسائل به جامانده از آقایان از نعلین و عبا و رایانه و چند کیف را با زیرانداز ریختند جلوی ما. ما دنبال کفش‌هامان گشتیم و پیدا نه‌کردیم.

 

م.و: قبلش آمده بودند سران تحصن را شناسایی کرده بودند. حکم‌شان برای بازداشت سران بود. برای هم این من را نه‌گرفتند. دانش‌جوها را هم نه‌گرفتند. هر کسی هم طرف‌شان می‌رفتند می‌گفتنند به‌روید عقب. آن‌هایی که شناسایی کرده بودند را گرفتند. مردم هم از کنار ضریح و صحن‌ها داستان را تماشا می‌کردند.

س.ط: مادر که رسیده بود ما را برده بودند و کفش‌های من را در صحن پیدا کرده بود و سر دست گرفته بود و فریاد می‌زد دختر من که جا است؟

م.و: رفتیم جلوی کلان‌تری حرم. بحث شد و بحث گرفت و طلبه‌ها و مردم از هم‌آن جا به جوش آمدند. مادر گفته بود که هم دختران من و هم دامادهای من طلبه‌اند، و دخترهای من این جا هستند.

س.ط: هم‌‌این آقا عبدالحی هم از کلان‌تری حرم بیرون آمده بود و گفته بود که اگر زیاد شلوغ کنید شما را هم داخل می‌بریم. بچه‌ها گریه می‌کردند و با مادربزرگشان دور حرم می‌چرخیدند.

م.و: من به حجره‌ام در مدرسه‌ی دارالشفاء رفتم. یک تماس دیگر گرفتم. این بار بوق خورد. برداشت و انگار از خواب بیدار شده بود. گفتم: نگران نه‌باش. پلیس همه چیز را جمع کرده و برده است. خانم شما را هم برده است. بیا بچه‌ها را جمع کن. باور نه‌‌کرد. تا داد نه‌زدم باور نه‌کرد.

برگشتیم جلوی کلان‌تری حرم. گفتم شاید داخل حرم کسی باشد. در آستانه در صدای فریاد مادرخانم او را شنیدم. گفتم که احتمالاْ او و پدرخانمش را هم گرفتند.

ما تا ساعت یازده در حرم و فیضیه بودیم و بعد از نماز با طلاب خدمت سید احمد خاتمی رفتیم و واقعه را شرح دادیم.

 

س.ط: داخل ون، آن خواهر شهید بیرون از قفس بود. من و خواهرم و سه نفر دیگر داخل قفس بودیم. خواهر شهید را آخرین نفر آوردند و در قفس را بسته بودند و ایشان بیرون ماند و جلو در نشست.

یکی از مأموران مؤنت با ما بود. ما داخل قفس صحبت می‌کردیم و حتا فیلم هم گرفتیم. گوشی همه را گرفته بودند اما من گوشی را مخفی کردم . بعدتر حتا هم‌سران‌مان هم صحبت کردیم. حوالی بیمارستان خرمی و کلان‌تری ۱۸ ما را به پلیس امنیت قم بردند. داخل حیاط بزرگش توقف کردیم.

در باز شد و یک ستوان دو به نام داود بیات خواست چیزی به خواهر شهید به‌گوید که دم در ون بود. حاج خانم گفت تو نامحرمی و توی صورت من نگاه نه‌کن. ستوان دو با تمسخر گفت: حالا که این طور شد می‌خواهم توی گوشت یک چیزی به‌گویم. که ما اعتراض کردیم و او رفت.

بعد یک سرباز یک بطری آب آورد. گفت اگر در قفس را باز کنم نه‌می‌پرید بیرون؟ محلش نه‌دادیم. بعد بطری را انداخت کنار و گفت: اصلاْ لیاقت‌تان هم‌‌این است که آب به‌تان نه‌دهیم. و در ون را بست و رفت.

آن قدر در گرمای داخل ون ماندیم تا لباس‌مان خیس عرق شد. از پشت پنجره می‌دیدیم که آقایان را در حیاط پیاده کردند. چهل نفر می‌شدند. بعد آمدند سراغ ما و پیاده‌مان کردند.

حاج‌آقای دشتی با یک نفر دیگر آمدند و به ما گفتند نه‌گران نه‌باشید و ما گفتیم نگران نیستیم. ما را از حیاط بزرگ بردند به یک محوطه‌ی دیگر که خاکی بود و شیشه ریخته بود. من کفش نه‌داشتم و گفتم یک کفش به من به‌دهید. گفتند: می‌خواستید هم‌آن جا کفش به‌پوشید. دری که بین محوطه‌ی خاکی ما و حیاط بزرگ پلیس امنیت بود شیشه‌اش قدری شکسته بود و ما می‌توانستیم آقایان را به‌بینیم.

بعد عبدالحی که لباسش را عوض کرده بود و عینکش تیره‌اش را برداشته بود آمد. احوال‌پرسی کرد که چه طورید؟ ما گفتیم که چهره تو را می‌شناسیم و گفت نه من آن جا نه‌بودم و حاج خانم گفت من کفش و لباس تو را می شناسم. این را که گفت رفت و دیگر طرف خانم‌ها نه‌آمد.

عبدالحی آدم بددهنی بود. و به خاطر این که خیلی توهین می‌کرد دنبال این بودیم که اسمش را به‌دانیم و در پلیس امنیت عاقبت فهمیدیم. یکی از خانم‌ها که پدرش با سردار حیدری رفاقت داشت گفت که به ایشان می‌گوید. عبدالحی گفت: به‌رو به هر کسی می‌خواهی به‌گو. به‌رو به سردار اشتری به‌گو. من پشتم گرم است.

در حرم وقتی خواهر شهید به او اعتراض می‌کرد که من خواهر شهیدم و این چه کاری است که می‌کنید گفت: این چرت و پرت‌ها چه است که می‌گویید من خودم پدرم شهید است.

یکی از مأموران مؤنث هم بود که خیلی فحاشی می‌کرد. لباس نیروی انتظامی را داشت اما درجه‌ نه‌داشت. می‌گفت شما لیاقت‌تان هم‌این است و نه‌باید به‌تر از این با شما باشیم و تعدادی دش‌نام نه‌گفتنی دیگر.

یکی از خانم‌ها نماز عصر نه‌خوانده بود و می‌گفت جایی نماز به‌خواهم و گفتند هم‌این جا روی خاک‌ها نماز به‌خوان. در نهایت خواهر شهید یک روسری در آورد به او داد تا روی آن به‌خواند. بعد از نیم ساعت یک پارچ آب آوردند. خواهر شهید اجازه نه‌داد از آن به‌خوریم. گفت: از دست دش‌منان می‌خواهید آب به‌خورید؟

 

یک دو ساعت آن جا بودیم. مأمورهای مؤنث چهار نفر بودند و آقایان می رفتند و می آمدند. خواهرم هنوز پی گوشیش بود که طی بازداشت گم شده بود. یکی‌شان گفت: شما که پول‌هاتان برکت دارد. می‌گزارید زیر فرش چند برابر می‌شود. با هم‌آن پول‌ها دوباره گوشی به‌خرید.

اجازه نه‌می‌دادند به در حائل با حیاط بزرگ که آقایان در آن بودند نزدیک شویم. یکی از ما می‌رفت با مأمورهای مؤنث صحبت می‌کرد و حواس‌شان را پرت می‌کرد و ما می‌رفتیم پشت در و شیشه‌ی شکسته‌اش نگاه می‌کردیم.

این شد که ما داخل حیاط کوچک بازداشت‌گاه پلیس امنیت بردند که دیوارهای بلند و حصارکشی‌شده داشت. و آمدند دست‌هامان را دوتادوتا دست‌بند زدند. می‌خواستند به‌ترسانندمان. من گفتم به دست خواهر شهید دست‌بند نه‌زنید که این دست برای انقلاب کار کرده است و زشت است برای شما. ما که این جا نشسته‌ییم و جایی نه‌می‌رویم. گفت: نه‌می‌شود به من دستور داده‌اند و اگر نه‌زنم توبیخ می‌شوم.

قدری بعد حاج‌آقای دشتی آمد و صحبت کرد و دست‌بندهای ما را باز کردند و گفتند اگر می‌خواهند تعهد به‌گیرند به‌دهید و اشکالی نه‌دارد چون ما به مقصود تحصن رسیده‌ییم.

بعد ما را به حیاط بزرگ و ساخت‌مان اداری آوردند. در مسیر باز می‌گفتم که به من یک دم‌پایی به‌دهید و مأمورها می‌خندیدند. تو راه‌رو جلو اتاق بازجویی ما را نشاندند. در صندلی‌ها چهار نفر بیش‌تر جا نه‌می‌شد و به روز ۶ نفر را نشاندند و بلند که می‌شدیم سرمان فریاد می‌زدند.

من و خواهرم را با هم بردن اتاق بازجویی و دادیار آن جا نشسته بود و آن کت‌مشکی کنار او نشسته بود. از ما پرسیدند چه را در اغتشاش شرکت کردید؟ جرم شما اغتشاش است. گفتیم که ما جرمی مرتکیب نه‌شده‌ییم. نشستن در حرم که اغتشاش نیست. ما نه شعار دادیم و نه چیزی دست‌مان بود.

گفتند: تعهد به‌دهید. گفتیم تعهد نه‌می‌دهیم. دادیار خیلی عصبانی شد. گفت: شما فکر می‌کنید کار سیاسی می‌کنید؟ فکر می‌کنید دارید حرف ره‌بری را گوش میکنید؟ آدم‌های تندرو! با ما بداخلاقی کرد که جا به‌خوریم و به‌ترسیم.

م.و: این وضعیت بازداشت و آزاد کردن یعنی این نمایش را در حرم برای مردم گزارده بودند که ما روحانیت را هم جلب خواهیم کرد شما که جای خودتان دارید. بعد خیلی راحت رها کردند. این فضای حرم فضای عمومی بود که دهن به دهن خبر می‌چرخید. دولت می‌خواست این را به مردم به‌فهماند که این وضع جمع را می‌کند.

 

س.ط: من و خواهر چون حین بازجویی با هم صحبت می کردیم من را بیرون کردند. بازجویی خواهرم که تمام شد من داخل رفتم و گفتم که تعهد نه‌می‌دهم. حاج‌‌آقای دشتی را خواستند و ایشان گفت اشکال نه‌دارد. خواهرم گفت: اگر ما تعهد هم به‌دهیم تو این تحصن شرکت نه‌می‌کنیم اگر جای دیگر برای انقلاب احساس نیاز کنیم خانواده‌مان را هم می‌دهیم.

آن خواهر شهید هم که قبل از آن درباره‌ی پخش اعلامیه و مبارزه با ما صحبت کرده بود به او گفت: زمان شاه این طور با ما را نه‌گرفتند. دادیار گفت: اتهام شما صحبت خلاف حکومت است به خطر این که می‌گویی زمان شاه به‌تر از الان بود می‌توان به‌دهم به‌روی آب خنک به‌خوری.

بناء به مشورتی که با خانم‌ها کرده بودیم اسم فامیل‌مان را اشتباه گفتیم. مصلحت دیدیم. از آن طرف پدر و مادر ما را دنبال کرده بودند و پشت پلیس امنیت بودند. بعد پدر من داخل آمد و گفت این‌ها دخترهای من هستند و فامیل‌هاشان اشتباه است.

دادیار حکم آزادی ما را به التزام داده بود . وقتی فهمید خیلی عصبانی شد و آمد گفت: خفه شید! آدم ها بی‌شعور! کذاب‌ها‍! من گفتم: کذاب صیغه‌ی مبالغه است و ما فقط یک خالی بستیم و به واسطه‌ی این نسبت می‌توانیم از شما شکایت کنیم.

بعد گفتند حالا که این طور است باید کفیل به اورید. بعد بابا آمد کفالت ما را قبول کرد. بعد دادیار آمد گفت: من اگر به‌خواهم می‌توانم حکم به‌دهم که اجازه نه‌دهم جامعةالزهرا درس به‌خوانند و تبلغ به‌روند.

بابا هم گفت: اشکال نه‌دارد روزی دست خدا است. بابا امضا کرد. بعد که امضا کرد گفت: حالا با همه‌ی این احکامی که دادید من هم چنان با برجام مخالفم ...

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عطاءالله مهاجرانی هم نماینده ولی فقیه بود!!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۳۱ ق.ظ


شاید برایتان جالب باشد که بدانید سید عطاءالله مهاجرانی، وزیر فراری دولت اصلاحات با حسین شریعتمداری از چهره های معروف رسانه های انقلاب، همکار بوده است! جالب تر این که هر دو نفر نماینده ولی فقیه در شورای سیاستگذاری صدا و سیمای جمهوری اسلامی بوده اند:

حکم انتصاب اعضاى شوراى سیاستگذارى صدا و سیما  ۱۳۷۱/۰۵/۰۶

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم

همان‌طور که بارها گفته شده، نقش و مسئولیت صدا و سیما به عنوان عمده‌ترین وسیله‌ى ارتباط همگانى ایجاب مى‌کند که در برنامه‌هاى آن اعم از فرهنگى، دینى، اجتماعى، آموزشى، سیاسى، علمى و غیره، سیاست و خط مشى سنجیده و درست و برخوردار از استحکام منطقى حاکم باشد تا صدا و سیما به معناى حقیقى کلمه،دانشگاه و وسیله‌ى رشد فکرى و علمى و هدایت دینى و عملى جامعه گردد.

بدین منظور لازم است جمعى متشکل از صاحبنظران برجسته و صلاحیت دار، کار تعیین سیاستهاى کلى و ترسیم خط مشى عملى این نهاد عظیم را عهده دار شوند. اکنون با تشکر از زحمات جناب حجةالاسلام آقاى دعاگو در طول نزدیک به سه سال گذشته، اشخاص نامبرده در زیر را به عنوان اعضاى شوراى سیاستگذارى صدا و سیما تعیین مى‌کنم و این مسئولیت مهم و خطیر را به آنان محول مى‌سازم:

حجج اسلام و آقایان: محسن دعاگو، محمد هاشمى، محمود محمدى عراقى، محمدجواد لاریجانى، محمد حسن زورق، مسیح مهاجرى، عطاءاللَّه مهاجرانى، مجید انصارى، غلامعلى حداد عادل، حسین شریعتمدارى، احمد پورنجاتى، مهدى ارگانى، محمدهاشم رهبرى، محمدعلى زم، ایرج شگرف نخعى، سید محمد صدر، محمود عبداللهى، مهدى فریدزاده، مهدى کلهر.

وظایف رئیس شوراى سیاستگذارى سابق کماکان بر عهده‌ى جناب آقاى دعاگو است. لازم است تأکید شود که شوراى مزبور در امور اجرایى سازمان دخالتى نخواهد داشت و امور مذکور کلاً در مسئولیت مدیر سازمان است که باید طبق سیاستها و خط مشى کلى ارائه شده از سوى شورى انجام گیرد. توفیقات همگى را از خداوند متعال خواستارم.

سید على خامنه‌اى
  • سیدحمید مشتاقی نیا

پاسخ مختصر به یک شبهه

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۷ ق.ظ


این شبهه رو یکی از رفقا سر صبحی فرستاد و جواب خواست:

شبهه: *تاریخ بخوانیم تا گرفتار جهل نشویم *

*تاریخ بخوانیم تا گرفتار جهل نشویم *

 

کربلا صحرا نبود ، جلگه بود هوا اونقدر هم گرم نبوده ، حسین هم تشنه لب نبوده ! دهم عاشورای سال 61 هجری قمری برابر با 21 مهرماه سال 59 هجری شمسی است /بله عاشورا در فصل پاییز بوده !

 پس این جنگ در گرمای تابستون نبوده بلکه در اواخر مهرماه و در فصل پاییز بوده / به نرم افزار های آنلاین تبدیل تاریخ مراجعه کنید حتی اگر گرما هم بوده باشد برای هر دو سپاه این مسئله بوده! کربلا صحرا نیست بلکه یک جلگه ی حاصلخیز در کنار رود پر آب فرات است. در این جلگه ی حاصلخیز بیش از شصت درصد مایحتاج کشاورزی مردم عراق تولید می شود. حالا صادرات عظیم خرمای عراق هم که مربوط به این منطقه است بماند. امام سوم شیعیان و لشگرش تشنه نبوده اند. اولا در صورت نبود آب هم می توانسته اند ازشیر شترهایشان استفاده کنند. که خوردن این شیر در میان مردم عرب بسیارپر طرفدار است. دراحادیث و روایات و کتب تاریخی اسلامی متفقا همگی به نوره کشیدن امام حسین پیش از آغاز جنگ می پردازند. نوره همان واجبی است و برای استفاده از این ماده نیاز به آب برای دوش گرفتن است ! پس چطور آب در دسترس نبوده ؟

می گویند لشگر یزید آب را بر سپاه حسین بسته است ! چگونه ممکن است کسی بتواند رودخانه ی پر آب فرات را ببندد؟

رودخانه ای که عرض آن در بعضی مناطق به چند صد متر می رسد ! اشکالی که وارد است اینست که اگر امام حسین برای جنگ میرفته چرا خانواده و بچه های کوچکش را همراه آورده بوده ؟ اگر امامان شیعه ادعا نداشتند که از غیب مطلع اند و می دانسته اند که قرار است کشته شوند آیا قدرت تصمیم گیری باری مقابله با بحران را نداشته اند ؟ آیا کشته شدن حسین بهتر از پیروزی او و برقراری یک حکومت اسلامی مورد میلش بوده ؟

در کتاب تاریخ طبری یکی از دلایل جنگ ، دعوای عشقی میان حسین و یزید بر سر دختری زیبارو به نام ارینب دختر اسحاق آورده شده است که اگر دوست داشتید در این زمینه تحقیق کنید. نظرتان درباره ی این سخن حسین .ع.چیست ؟ ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ایرانی ها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد و زنانشان را به فروش رساند و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.

امام سوم شیعیان / کتاب «سفینه البحار و مدینه الحکام و الآثار» صفحه 164 نوشته شیخ عباس قمی شیخ عباس قمی از برجسته ترین روحانیون شیعه و نویسنده کتاب مفاتیح الجنان است.

هموطن اول منبع را مطالعه کن بعد داوری کن..

دینی که با خوردن آب در ملأ عام به خطر بیفته، ولی خوردن حق مردم تکونش نده، دین نیست، توهمی است برای عوام و نعمتی است برای مسئولین !!

 

سلام سید جان یه جوابیه خوب می خوام این متن داره تو گروها می چرخه

 

سلام برای شبهه بالا یکی از رفقا داره جواب آماده میکنه به زودی پخش میشه

اما جواب اجمالی شبهه اینه که منظور از بستن اب فرات بستن راه دسترسی به آبه یعنی امام در محاصره بود. تشنگی زمستان و تابستان نمی شناسه هر چند مهرماه کربلا هم گرم و آزار دهنده س. هیچ وقت ائمه ازز علم غیب در امور جاری استفاده نمی کردند این حدیث معروفه: ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها خدا مخالف این است که امور دنیا خارج از اسباب طبیعی اون در جریان باشه. کشته شدن حسین علیه السلام یک امر طبیعی و معقول بوده و البته کشته شدن به معنای شکست نیست کمااینکه جوشش های زیادی برای تحقق اهداف حضرت در طول تاریخ ایجاد شد که علاوه بر حیطه اسلام حتی در کشور هند هم این الگو برداری در بیان گاندی مشاهده میشه. داستان رقابت عشقی به هیچ وجه مستند نیست و جایی ذکر نشده که یکی از اختلافات یزید و امام علیه السلام این موضوع بوده. آن حدیث از امام حسین هم جعلی است و بحث اسارت ایرانی ها و کنیزی و غلامی آنها جمله عمر بوده که با مخالفت علی علیه السلام مواجه شده. پاسخ مفصل دو روایت مجعول ذکر شده در سایت های حوزوی وجود داره که با یه سرچ ساده قابل دسترسیه. همه ائمه ما یاران باوفایی از ایران داشتن که نمونه بزرگش سلمان است که او را منااهل البیت خوندن. یاعلی. راستی یه مثل قدیمی: چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد! توصیه خیرخواهانه به دشمنان اسلام اینه که با عاشورا شوخی نکنن!

دین با خوردن آب تو ملاعام به خطر نمی افته ولی با خوردن حق مردم بدجوری تکون میخوره حتی اگه به اندازه کشیدن خلخال از پای زن یهودی باشه.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

کتکی که عابدزاده در بابل خورد!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ق.ظ

اواخر دهه شصت، احمرضا عابدزاده که در شمار دروازه بانان جوان و آتیه دار فوتبال کشورمان بود به باشگاه استقلال پیوست. استقلال در سال هفتاد به همراه این دروازه بان توانست با شکست تیم لیائونینگ چین، مقام نخست باشگاه های فوتبال آسیا را از آن خود کند.

در ماه های نخست سال هفتاد، استقلال برای انجام چند بازی دوستانه راهی مازندران شد. از جمله این بازی ها مسابقه ای بود که با تیم مخابرات (دریای) بابل در ورزشگاه شهدای هفت تیر انجام گرفت. این مسابقه دوستانه با نتیجه یک بر صفر به نفع استقلال خاتمه یافت. به رغم آن که بازی دوستانه بود اما حواشی تلخ آن تا مدت ها بر سر زبان ها قرار گرفت.

بلیت مسابقه پنجاه تومان بود که در آن زمان مبلغ قابل توجهی محسوب می شد. عده ای برای آن که این پنجاه تومان را ندهند حاضر به تهیه بلیت نشدند و برای تماشای مسابقه از در و دیوار و درختان اطراف ورزشگاه بالا رفتند. آن روز یک نفر بر اثر سقوط از بالای درخت، جان خود را از دست داد.

متولیان برگزاری مسابقه هم که با دیدن خیل تماشاگران دچار وسوسه شده بودند تا توانستند بلیت فروختند. این طمع ورزی باعث شد علاوه بر سکوها، وجب به وجب ورزشگاه مملو از جمعیتی شود که نصف و نیمه نشسته بودند و مسابقه را تماشا می کردند. انبوه جمعیت به سیم های توری کشیده شده در اطراف مستطیل سبز و خاکی ورزشگاه چسبیده بودند! یک پای من بر اثر فشار جمعیت تا مدتی می لنگید.

به محض اتمام مسابقه و سوت پایان داور، ناگهان جمعیت از جا کنده شده و با زیرپا گذاشتن حفاظ اطراف زمین وارد میدان مسابقه شدند. عده ای از این جمعیت قصد داشتند بازیکنان معروف استقلال را در آغوش بگیرند؛ اما بازیکنان هم با دیدن این هجوم غافلگیرکننده پا به فرار گذاشتند. معدودی هم البته اشیایی را به سمت بازیکنان استقلال پرتاب می کردند.

نیروهای پلیس آن موقع که تجربه چنین صحنه هایی را نداشتند و حتی باتوم هم در اختیارشان نبود، پس از لحظاتی که به خود آمدند با کندن شاخه های درخت و چوب های اطراف و ... جمعیت را به سمت بیرون راهنمایی می کردند. دقیقاً اوضاعی که به چشم می آمد اینگونه بود که بازیکنان استقلال با تمام قدرت در حال دویدن بودند، پشت سرشان مردم می دویدند و عقب تر از همه مأموران انتظامی در تعقیبشان بودند. راستش را بخواهید این صحنه های نادر، واقعاً خنده دار بود!

از جمله بازیکنان استقلال که در این ماجرا آسیب دید احمدرضا عابدزاده بود. من آن موقع درکلاس دوم راهنمایی درس می خواندم. نامه ای برای عابدزاده نوشتم و به نشانی باشگاه استقلال که به گمانم از هفته نامه پهلوان گرفته بودم، ارسال کردم. در آن نامه سعی داشتم بابت رفتار ناشایست این تعداد اندک از همشهریان (آن موقع هنوز واژه تماشاگرنما! اختراع نشده بود) از او دلجویی کنم.

برایم جالب بود که اندکی بعد عابدزاده که چهره ای معروف و محبوب بود پاسخ نامه مرا که نوجوانی سیزده چهارده ساله بودم، داد و امضایش را نیز پشت عکسی از خود برایم فرستاد. البته عابدزاده در این نامه هم از حادثه ای که در بابل برایش اتفاق افتاد گلایه کرد. متن نامه احمدرضا عابدزاده بدین شرح است:

" بسمه تعالی. با عرض سلام خدمت دوست گرامیم سید حمید مشتاقی نیا امیدوارم که حالت خوب باشد و تمامی مراحل زندگی خصوصاً درسهایت که از همه مهمتر است موفق و مؤید باشید(خوشحال شدم که قبول شدی) و اما نامه شما در تاریخ 70/5/18 به دستم رسید و از دیدن آن خوشحال شدم و از اینکه نسبت به من علاقمند هستی خوشحالم ولی مردم شهر شما استقبال گرمی از ما نکردند و بعد از اینکه ما بازی را بردیم یکی از تماشاچیان سنگی به طرف ما پرتاب کرد و درست به چشم من برخورد کرد و من تا دو روز چشم راستم نمی دید و از آنها این انتظار را نداشتیم کسی که برای مملکتش تلاش می کند که نباید یکجا دوست و یکجا دشمن او باشند. از این حرفها که بگذریم خوشحالم که با یک طرفدار خوب دیگر آشنا شدم امیدوارم که همیشه موفق باشی دیگر حرفی ندارم سلام مرا به خانواده ات نیز برسان دوستدار شما احمدرضا عابدزاده 70/5/21 راستی یادم رفت بگویم امیدوارم که پایت هم تا به حال خوب شده باشد "


http://s6.picofile.com/file/8215771526/photo_2007_08_02_17_30_59.jpg

http://s3.picofile.com/file/8215771534/photo_2007_08_02_17_32_31.jpg

http://s6.picofile.com/file/8215771550/photo_2007_08_02_17_33_00.jpg

http://s3.picofile.com/file/8215771568/photo_2007_08_02_17_33_26.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شور نماز

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۱ ق.ظ


در ایامی که شبانه‌روز برای تدوین و مونتاژ فیلم‌ها در صدا و سیما بودیم، وقت نماز که می‌شد همین‌که قرآن شروع می‌شد، شهید سید مرتضی آوینی قلم را زمین می‌گذاشت، لباس پوشیده و نپوشیده که گهگاه هم در طول مسیر می‌پوشید، بچه‌ها را صدا می‌کرد که نماز است و با جیپی که دم دست بود، به طرف مسجد بلال حرکت می‌کرد. کاری هم نداشت که کسی می‌رسد یا نمی‌رسد. مدتی صبر می‌کرد و بعد راه می‌افتاد. بچه ها اشتیاق او را که می دیدند انگیزه بیشتری پیدا می کردند. اتفاق می‌افتاد که بچه‌ها در طول مسیر سوار ماشین می‌شدند. ماشین پر از بچه‌ها می‌شد، به طرف مسجد بلال. همیشه از اولین کسانی بود که وارد مسجد می‌شد...

برادر قدمی، همسفر خورشید، ص 63.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

جهانشاهی را آزاد کنید + تکمیلی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۸ ب.ظ


حجت الاسلام علی رضا جهانشاهی معروف به طلبه عدالتخواه سیرجانی، یکی از بازداشت شدگان حادثه بی نظیر دستگیری طلاب و خانواده هایشان به جرم اعتراض به جام زهر برجام در مسجد اعظم قم است.

جهانشاهی بعد از تماس عمارلو برای ابلاغ پیام وی به منظور اتمام تحصن وارد مسجد اعظم شده بود که با یورش تاریخی و مجاهدانه برادران عزیز انتظامی در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها مواجه گردیده و بازداشت شد.

الان ظاهراً شرط آزادی جهانشاهی را مثل سایرین اخذ تعهد از او دانسته اند اما تجربه دهه اخیر بازداشت های بی در و پیکر این روحانی عدالتخواه نشان داده است که اگر مسئولان قانون مدار انتظامی و قضایی، پشت گوششان را دیدند تعهد کتبی این مبارز خستگی ناپذیر را هم خواهند دید. جهانشاهی معتقد است مرتکب جرمی نشده که بخواهد با سپردن تعهد، نسبت به ناکرده خویش اعتراف داشته باشد. این نوع رفتار صبورانه علی رضا جهانشاهی همواره هیمنه اذناب قدرت را در هم شکسته و روحیه و اعصاب مدافعان گزینشی قانون را زیر و رو کرده است. در این میان اهل تأمل نیز البته شاید تلنگری دریافت کرده و نسبت به مسئولیت اخروی اعمال و رفتار خود احساس تعهد بیشتری بنمایند.

به مسئولان قضایی و امنیتی قم برادرانه و از سر خیرخواهی توصیه می کنم اگر می خواهند اوضاع بیشتر از این عمیق نشود روحانی عدالتخواه ما را آزاد کنند. واقعاً از سر خیرخواهی می گویم که بازداشت چند ماهه حجت الاسلام جهانشاهی از او اسطوره ای می سازد که بی تردید تاج و تخت صاحبان قدرت را متزلزل خواهد ساخت. این بار بازداشت او با دفعات قبل تفاوت دارد. خیل گسترده ای از طلاب با توجه به روشنگری های هسته ای وارد میدان شده و در صورت استمرار بازداشت غیرقانونی حجت الاسلام جهانشاهی، محبت و ارادت نسبت به او را در دل خود احساس خواهند کرد. اذناب قدرت با تجربه ای که از مبارزات عدالتخواهانه جهانشاهی در یک دهه اخیر دارند خوب می دانند که هر چه شهرت و محبوبیت او افزایش یابد پایه های میز ریاستشان سست تر خواهد شد. از یاد نبریم جهانشاهی، هادی غفاری نیست که ولایت فقیه را نشانه برود و یا جزو باند شیرازی نیست که وجهه نظام را در جهان اسلام با خاک مساوی کند. او شیخ علی تهرانی نیست که بعد از عمری خیانت حالا آزادانه در خیابان های تهران پرسه می زند. او یک روحانی بسیجی عدالتخواه است که با جریان قدرت سرناساز دارد و از این رو جرمش همواره از آنانی که نام برده شد سنگین تر بوده است.

همین قدر که ما سکوت می کنیم و نمی گوییم که آن روز در مسجد اعظم قم چه گذشت داریم بزرگواری می کنیم.

تکمیلی: حجت الاسلام جهانشاهی لحظاتی قبل بدون هیچ قیدی آزاد شد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وجه تشابه دوران روحانی با خاتمی از نگاه رهبر معظم انقلاب

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۰ ق.ظ

 


ایدئولوژی‌زدایی یکی از حرفهای رایج [است.] حالا چند سالی بود، بعد یک چند سالی تعطیل شد، باز دوباره حالا شروع کرده‌اند. از دیپلماسی ایدئولوژی‌زدایی کنیم؛ از سیاست داخلی [ایدئولوژی‌زدایی کنیم‌]؛ نه، این درست ضدّ حق است، ضدّ حقیقت است؛ معنایش این است که اصول و مبانی انقلاب و اسلام را در سیاست داخلی و خارجی دخالت ندهیم. چطور دخالت ندهیم؟ اصلاً این سیاستها باید براساس این مبانی به‌وجود بیاید؛ در همه‌ی زمینه‌ها این‌جور است. ملاحظه کنید، این نکته‌ی ظریفی است؛ علم، یعنی رفتن به سمت یک واقعیّت، یک واقعیّتی را کشف کردن و آن را دانستن. البتّه در این زمینه ایدئولوژی معنی ندارد امّا اینکه ما دنبال کدام واقعیّت برویم، دنبال کدام واقعیّت نرویم؛ اینجا فکر و عقیده و ایدئولوژی -به قول فرنگی‌مآب‌ها- دخالت دارد. ما دنبال این علم نمیخواهیم برویم؛ این علم، علم مضرّ است. این علم را انتخاب میکنیم، چون علم نافع است؛ علم نافع داریم، علم مضر داریم. بنابراین حتّی در قضیّه‌ی علم هم تفکّر، اعتقاد، عقیده و به تعبیر فرنگی‌مآب‌ها ایدئولوژی، مؤثّر است.

رهبر معظم انقلاب در دیدار با فرماندهان سپاه پاسداران

94/06/25

  • سیدحمید مشتاقی نیا