اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دفاع مقدس» ثبت شده است

شهدا اهل رانت نبودند!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۴۵ ق.ظ

چند سال پیش بابت پیگیری کار چند تن از طلاب عدالتخواه به دادگاه ویژه روحانیت تهران در محله زعفرانیه رفتم.

قاضی محترمی که طرف صحبتم بود پیرمردی روحانی بود بنام نصرت آبادی (اگر اشتباه نکنم) که هم از نظر علوم حوزوی انسان با سواد و مسلطی بود و هم این که بر اعصابش تسلط داشت!

او وقتی فهمید دستی بر نگارش آثار دفاع مقدس دارم هر وقت بیکار می شد از همان طبقه بالا داد می زد: مشتاقیییی!

من هم سریع خودم را می رساندم کنارش، چای می گذاشت جلوی من و از خاطرات جبهه اش تعریف می کرد. یک بار پیرمردی لباس شخصی وارد اتاق شد. قاضی معرفی اش کرد. بازنشسته ارتش و راننده شهید صیاد شیرازی بود که حالا در زندان اوین مشغول به کار شده بود.

کمی صحبت کرد و گفت یک خاطره ای از صیاد دارم حتما جایی بنویس و تعریف کن.

می گفت: اعلام کرده بودند به ارتشی ها بیست هزار تومان وام می دهند. شرایط جنگ بود و منابع بانکی هم محدودیت داشت. صیاد به این وام نیاز داشت. رفت ثبت نام کرد و اسمش را قرار داد توی نوبت. هر چه گفتیم و گفتند که شما فرمانده نیروی زمینی ارتش هستید و نیاز نیست مثل یک گروهبان بروید در نوبت وام ماه ها معطل بایستید. اراده کنید وام را تقدیمتان می کنند و ... فایده ای نداشت.

زیر بار این حرف ها نرفت. صبر کرد و مراقب بود که یک وقت نوبتش را جلو نیندازند. چند ماه طول کشید تا بالاخره آن بیست هزار تومان را دریافت کرد.

البته صیاد یک استثنا در ارتش نبود. خاطرات شهدایی چون عباس بابایی، اردستانی، آبشناسان، منفرد نیاکی، اقارب پرست، یاسینی و ... مملو از نشانه هایی است که روح بزرگ این غیورمردان ارتش حزب الله را به نمایش می گذارد.

این روزها در فضای مجازی اخباری درباره وام نجومی فرزند یکی از امرای بازنشسته ارتش منتشر می شود که باعث زیر سوال رفتن جایگاه فرماندهان این نیروی توانمند نظام شده است. با راست و دروغ این اخبار کاری ندارم. خواستم به این بهانه یادی از مردان بزرگ تاریخ کشورمان داشته باشم.

راستی صیاد فرزندان خوبی هم تربیت کرد. از پایگاه های نمونه بسیج کشور تا جبهه دفاع از حریم آل الله می توانید رد پای فرزندان با غیرت این شهید عارف را پیدا نمایید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پسری با کفش های کتانی!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۱ ق.ظ

 دفعه آخری که آمد، کفش کتانی اش توی ذوق می زد. راستش، دیگر اصلاً شبیه کفش نبود.

پدر خواست برایش کفشی نو بخرد، نگذاشت. می‌گفت: ولش کن بابا! این پا خیلی عمر کنه یه ماه دیگه. برای یه ماه که دیگه کفش عوض نمی‌کنن ...!

 پدر اخمی کرد و چیزی نگفت. روز آخر موقع خداحافظی در گوش پدر، حرفی زد و رفت.

 یکی دو روز بعد پرسیدم: محمدعلی چی ‌گفت؟

پدر آهی کشید: گفت پدر جان! این بار که بر می‌گردم، دیگر نه سر دارم و نه پیکر، توکلت به خدا.

 عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. درست یک ماه بعد، ما را برای شناسایی بدن برادرم، خواستند. یک کیسه نایلونی نشانمان دادند و دیگر هیچ... نه سری و نه پیکری. کمی از استخوان پایش باقی بود. فقط یک نشانی برای شناسایی اش داشتیم، همان کفش کتانی پاره که دیگر توی ذوقمان نمی زد.

راوی: خواهر طلبه شهید محمدعلی صادقی، قائمشهر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

درد و لبخند!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۴:۰۸ ب.ظ

دست مجروحش را فرو کرد توی گل! انگار نه انگار دارد از آن خون می چکد. بعد هم طوری لبخند زد که فکر کنی دارد خوش می گذراند و ملالی نداشته است جز دوری شما!

پاهایش انگار برای دویدن ساخته شده بود. می دوید تا گره ای از کار کسی باز کند. غم دیگران را غم خودش می دانست. پیش از آن که جهاد سازندگی شروع به کار کند، جهاد سازندگی را شروع کرده بود.

پول جمع کرد تا خانه بی بضاعت ها را سر و سامانی بدهد. به هر کس رو می زد در حد توانشان کمکش می کردند. دیگر همه می دانستند علی اکبر، دارد درد دیگران را مرهم می گذارد. یک بار برای خانواده ای بی بضاعت غذا برد. دید سقف اتاقشان چکه می کند و مادر مجبور است کودکانش را که در خواب بودند جا به جا کند تا خیس نشوند. دلش به درد آمد و غم بر چهره اش نشست. هیچ گاه از غم های خودش با کسی چیزی نگفت و اخمی بر چهره نیاورد؛ اما از غصه دیگران غصه می خورد و درد می کشید. خانه خواهرش همان طرف ها بود. رفت و گفت: تو دست هایت پر از النگو باشد و یکی در همسایگی تو زیر سقفی بخوابد که باران از آن روی بچه هایش می چکد؟

پول جمع می کرد برای ساخت و تعمیر خانه های مردم بی بضاعت که هیچ، خودش آستین بالا می زد و دست به کار می شد و در و دیوار خانه شان را می ساخت یا تعمیر می کرد.

آن روز دستش به چیزی گیر کرد و زخمی شد. خون داشت از آن بیرون می زد که صاحبخانه در حیاط را باز کرد و به خانه آمد. علی اکبر نخواست که مرد با دیدن دست زخمی او شرمنده شده و خجالت بکشد. نه به تشکرشان دل خوش بود و نه به خجالت و شرمندگی شان راضی. زود دست مجروحش را در گل فرو برد و لبخند زد. انگار خوشی های عالم در وجودش موج می زد.

علی اکبر قصابیان

تولد: 26 تیرماه 1334 قاضی محله بابلسر

شهادت: 4 دی ماه 1359 آبادان

مزار: گلزار شهدای امامزاده ابراهیم علیه السلام بابلسر

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهدای غریب (2)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۵۵ ب.ظ

در میان شهدای غریب اسارت، سه شهید هستند که از ویژگی‌ خاصی برخوردارند. یکی از آنها شهید محمدجواد تندگویان، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران است. دو تن دیگر شهدایی هستند که پیکرهایشان پس از سال‌ها، سالم به وطن بازگشت و سندی شد برای اثبات حقانیت شهدای مظلوم دفاع مقدس. شرح مظلومیت این شهدا، خود به کتابی بزرگ و ماندگار نیاز دارد.

 

 

شهید محمدجواد تندگویان

محمدجواد تندگویان 26 خرداد 1329 در محله خانی‌آباد جنوب تهران به دنیا آمد. از نوجوانی در مبارزات انقلاب اسلامی مشارکت داشت. همین مسأله باعث شد تا با وجود اینکه امتیاز لازم را برای اعزام به خارج به عنوان سهمیه بانک ملی به دست آورده بود از اعزام به خارج از کشور برای ادامه تحصیل، کنار گذاشته شد. در سال 1354 به تحصیل در دانشکده نفت در آبادان مشغول شد. شهید رجایی با توجه به سوابق انقلابی مهندس تندگویان، او را برای تصدی وزارت نفت برگزید. در روزهای آغازین تهاجم دشمن، شهید تندگویان که به قصد تشویق و تقدیر کارکنان شجاع تأسیسات نفتی از یک راه فرعی عازم آبادان بود، مورد تهاجم مزدوران صدام قرار گرفت و به اسارت دشمن درآمد.

تلاش‌های بین‌المللی جمهوری اسلامی برای آزادی این گروگان جنگی، راه به جایی نبرد و اطلاعی از سرنوشت ایشان به دست نیامد. بعد از مدتی دولت عراق مدعی شد وزیر نفت ایران خودکشی کرده است! این مسئله به هیچ وجه قابل قوبل نبود. شهید تندگویان انسانی مقاوم و متعهد بود که زندان و شکنجه‌های ساواک را تجربه کرده بود. با پیگیری‌های فراوان دولت جمهوری اسلامی، در آذرماه 1370 بالاخره مسئولان دولت عراق بعد از مدت‌ها کارشکنی، قبر این شهید در قبرستان الکرخ واقع در 60 کیلومتری جاده بغداد ـ رومادی را نشان دادند.

بررسی‌های متعدد پزشکی قانونی بر روی پیکر این شهید نشان داد هنگام شهادت، دست‌ها و پاهای وی بسته بود. بر اثر فشار به ناحیه قفسه صدری، دنده‌های دهم راست و هفتم چپ ایشان شکسته بود. آثار طناب باعث شکستگی استخوان لامی و خون‌مردگی در ناحیه حلق و حنجره شده بود. پیکر شهید تندگویان در تاریخ 25 آذر در عتبات عالیات نجف، کربلا و کاظمین با حضور اعضای هیأت اعزامی و کاردار سفارت ایران و خانواده‌شان با احترام طواف داده شد و از مرز خسروی به خاک جمهوری اسلامی منتقل گردید.[1]

پدر شهید درباره آخرین تماس با فرزندش می‌گوید: یک ساعت قبل از آخرین سفرش، به مغازه من تلفن کرد و گفت: پدر من دارم به جنوب می‌روم، می‌خواستم خداحافظی کنم. گفتم: مواظب خودت باش. خندید و گفت: به من حسودی می‌کنی پدر؟ پرسیدم: حسودی؟! از چه بابت؟ گفت: برای اینکه ممکن است شهید بشوم! در پایان صحبت خود، مبلغی را نام برد که بابت خمس و زکات بدهکار است.[2]

مادر شهید نیز در بیان خاطره‌ای در خصوص روحیات آن شهید می‌گوید: هرگاه در منزل کاری نداشت، از نوارهای قرآن که در خانه داشتیم، استفاده می‌کرد. من ندیدم که وقتش را به بطالت طی کند. همیشه می‌گفت: اگر امروزم با دیروزم یکی باشد، از غصه دق می‌کنم. صفت سخاوت در او به قدری برجسته بود که صفات دیگرش را تحت‌الشعاع قرار داده بود. به طوری که مادرم (مادربزرگ جواد) می‌گفت: جواد باعث خدابیامرزی من است.[3]

 

 

شهید محمدرضا شفیعی

محمدرضا شفیعی اهل قم بود. اولین‌بار با دستکاری شناسنامه‌اش در سن 14 سالگی به جبهه رفت. آخرین بار که به جبهه رفت، نوزده سال داشت. از نیروهای واحد تخریب لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب(علیهما‌السلام) بود. در عملیات کربلای چهار به دشت مجروح شد و دیگر خبری از او به دست نیامد. خانواده‌اش سال‌های چشم‌انتظار ماند. آزادگان به میهن بازگشتند اما باز هم خبری از او نشد. یکی از آزادگان گفته بود: ما دیدیم محمدرضا اسیر شد. ناله‌ها و گریه‌های خانواده بیشتر شده بود. همه آرزو داشتند خبری از گمشده‌شان به دست آورند. سال 1380 عراق و ایران برای تبادل اجساد توافق کردند. مرداد 81 خبر بازگشت پیکر محمدرضا اعلام شد. خبر عجیبی بود. پیکر محمدرضا بعد از 16 سال سالم است.

گفته می‌شود او در هنگام اسارت مجروح شده بود. عراقی‌ها یازده روز او را به همان وضع نگه داشتند. بعد از او خواستند تا به امام توهین کند. او هم فریاد زد: مرگ بر صدام. بعثی‌ها آن‌قدر او را زدند تا به شهادت رسید. بعد از 16 سال که پیکر او را از زمین خارج کردند، بدنش سالم بود! بعثی‌ها سه ماه پیکر او را زیر آفتاب انداختند تا پوسیده شود. آهک و دیگر مواد فاسدکننده بر بدنش ریختند؛ اما بدنشان همچنان سالم مانده بود! فرمانده عراقی که پیکر او را تحویل می‌داد، گریه می‌کرد و می‌گفت: خدا از سر تقصیرات ما بگذرد!

وقتی محمدرضا شفیعی را در گلزار شهیدا علی‌بن‌جعفر(علیهما‌السلام) قم، به خاک می‌سپردند، حاج حسین کاجی از دوستان همرزم او می‌گفت: نماز شب این شهید ترک نمی‌شد. غسل جمعه را انجام می‌داد. وقتی برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‌کرد، قطرات اشک را به صورت و سینه و محاسنش می‌مالید... .[4]

 

 

شهید هداوند میرزایی

حسن هداوند میرزایی در سال 1337 در یکی از روستاهای ورامین دیده به جهان گشود. او در مقطع دبیرستان به ارتش پیوست و از نیروهای کماندویی گردید. به دلیل عدم همراهی با ارتش شاه در سرکوب ملت، بارها مورد مؤاخذه و برخورد مسئولان نظامی قرار گرفت. با پیروزی انقلاب در کردستان، حماسه‌های بزرگی خلق کرد، به گونه‌ای که نیروهای کومله، برای سرش 150 هزار تومان جایزه تعیین کردند.

در دوم خرداد 1361 یک روز پیش از آزادسازی خرمشهر در حالی که فرماندهی گروهانی را بر عهده داشت، به اسارت دشمن درآمد. در طول اسارت، با صدایی خوش به مداحی و روضه‌خوانی می‌پرداخت و شور و حالی معنوی در بین اسرا ایجاد می‌کرد. او هیچ‌گاه حاضر به همکاری با دشمن نشد، از این‌رو زندانبانان بعثی، کینه‌ای عجیب از این ارتشی انقلابی به دل داشتند.[5]

سرهنگ مجتبی جعفری، درباره شهادت این آزاده سرافراز می‌گوید: یک شب مانده بود به آزادی اسرای اردوگاه 19 که زندانبان عراقی، بیست نفر از بچه‌ها را با خودش برد. ساعاتی بعد نوزده نفرشان برگشتند به غیر از حسن هداوند میرزایی. سراغش را گرفتیم. عراقی‌ها مدعی شدند که مرده است! صبح بچه‌ها را به صف کردند و تهدید کردند که اگر امضا ندهید حسن با مرگ طبیعی از دنیا رفته، مانع آزادی‌تان می‌شویم. در نهایت اسرا برای آنکه کسی با مشکلی مواجه نشود، به ناچار این نامه را امضا کردند. سرهنگ عراقی، عکسی هم از جنازه حسن گرفت و داد دست بچه‌ها تا همه از مرگ او مطمئن شوند. آن بعثی خبیث می‌گفت: حسن سال‌ها ما را عذاب داد! و ما در اردوگاه از دست او سختی کشیدیم. دلم نمی‌آمد او به این راحتی برود و به خانواده‌اش برسد.

اسرا که به کشور برگشتند، موضوع را به مسئولان اطلاع دادند. سال 1381 موقع تبادل جنازه‌ها، جنازه حسن سالم بود، طوری که برخی گمان کردند او به تازگی شهید شده است. آن عکس فرمانده عراقی ثابت کرد که این پیکر با گذشت دوازده سال، همچنان سالم مانده تا سندی برای رسوایی دشمنان اسلام باشد. بدن مطهر شهید، خود گویای شکنجه‌هایی بود که در راه حمایت از آرمان‌های اسلام ناب محمدی (صل‌الله علیه و آله) تحمل کرده بود.[6]

 

 

 


[1]. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، آرشیو.

[2]. سایت دانشجویان مسلمان پیرو خط امام.

[3]. همان.

[4]. آرشیو بنیاد حفظ و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان قم.

[5]. آرشیو کنگره شهدای ورامین.

[6]. نشریه خُم، شماره 1، ص24، امیر مهریزدان.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شهدای غریب (1)

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۲۸ ب.ظ

همه شهدای دفاع مقدس، غریب و مظلوم هستند. اما شاید یکی از غریبانه‌ترین جلوه‌های شهادت را باید در میان شهدایی سراغ گرفت که در بند دشمن بوده و به رغم توانایی دشمن برای حفظ جان آنها، از حداقل حقوق یک انسان اسیر محروم مانده و در دیار غربت به شهادت رسیده‌اند.

هم‌اکنون آمار دقیقی از تعداد اسرایی که در چنگال دشمن به شهادت رسیده‌اند در دست نیست. پیکرهای مطهر بسیاری از این شهدا نیز هنوز به خاک میهن بازنگشته است؛ این موضوع در مورد شهدای مفقودالاثر از قوت بیشتری برخوردار است. به دلیل عدم ثبت نام بسیاری از اسرای ایرانی در فهرست اسرای جنگی سازمان صلیب سرخ، از سرنوشت خیلی از شهدای مظلوم کشورمان اطلاعی در دست نیست و پیکرهای شماری از آنان هیچ‌گاه به کشور اسلامی خود بازنگشته است.

برخی از اسرای ایرانی در همان بدو اسارت، توسط دژخیمان بعثی مقابل چشم هم‌رزمان خود به شهادت رسیده یا زنده به گور می‌شدند. این اقدام، اغلب به خاطر ایجاد رُعب در سایر اسرا و یا عصبانیت افسران بعث از برخی تکاوران ارتش و پاسداران انقلاب اسلامی صورت می‌گرفت:

«ما را پیاده کردند و بردند در محوطه‌ای و کنار هم قرارمان دادند. در بین مجروحان یکی از سربازان تیپ ذوالفقار بود که آرم تکاوری روی پیراهنش بود. فقط به خاطر این‌که تکاور بود، آن‌قدر او را زدند تا شهید شد.»[1]

«برخی از برادران پاسدار را جلوی لوله تانک قرار می‌دادند و با شلیک گلوله توپ، بدن مبارکشان را تکه پاره می‌کردند.»[2]

«بچه‌هایی که در زبیدات عراق اسیر شده بودند، می‌گفتند: فصل تابستان بود و گرما بیداد می‌کرد. وقتی اسیر شدیم، عراقی‌ها اول پیراهن‌های ما را درآوردند و سپس ساعت‌ها زیر آفتاب داغ نگه داشتند. عده‌ای از برادرها بر اثر تشنگی از حال می‌رفتند، در حالی که عراقی‌ها رو به روی آنها می‌نشستند و برای زجر دادن بچه‌ها، آب قمقمه‌ها را طوری سرمی‌کشیدند که از بناگوششان بر زمین می‌ریخت. وقتی ما را به عقب آوردند، برادری که به دشت حالش وخیم شده بود، از عراقی‌ها تقاضای آب کرد. سرباز با اینکه قمقمه‌اش آب داشت به جای دادن آب، بر سر اسیر فریاد زد و قنداق تفنگ را حواله دنده‌هایش کرد. لحظاتی بعد، در حالی که اسیر سرش را روی زانوان سعید گودرزی گذاشته بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.»[3]

در داخل اردوگاه‌ها نیز برخی اسرا به دلیل جراحت و بیماری و عدم رسیدگی عراقی‌ها، شکنجه، تنبیه و... به شهادت رسیده‌اند:

«نگهداری خودکار و کاغذ و رد و بدل کردن پیام اگر لو می‌رفت، عواقب بسیار وخیمی در برداشت. خودفروختگانی که در میان اسرا بودند، یک‌بار گزارش دادند شخصی به نام فرخی خودکار و کاغذ دارد. سرباز عراقی وارد سلول شد. بدون جستجو و پرسش، فرخی را به شدت کتک زد. به طوری که چند قسمت از بدن ایشان جراحات سخت برداشت. از قضا، گزارش دروغ از آب درآمد. فرخی به سازمان صلیب سرخ شکایک کرد. دکتر عراقی ادعا کرد زخم‌ها ناچیز است و تنها به چند قرص مسکن اکتفا نمود. این عزیز آزاده سه روز درد کشید و شب چهارم به شهادت رسید.»[4]

«ماجرای آن چهار اسیر شنیدنی است! فقط اسم یکی‌شان یادم هست، علی بیات. آن سه نفر دیگر یادم نیست. آنها هیچ کاری نکرده بودند. فقط عراقی‌ها برای این‌که از دیگران زهر چشم بگیرند، قرعه شکنجه به نام آنها افتاد. سرهنگ دستور داد هر چهار نفرشان را به چند ستون بستند. هیچ‌کس نمی‌دانست با آنها چه خواهند کرد؟! ولی وقتی گازوئیل آوردند، دل همه آتش گرفت. کبریت روی پای علی بیات را خود فرمانده کشید. آن چهار نفر را مظلومانه به آتش کشیدند. بوی گوشت بود و تماشای عراقی‌ها و فریاد جگرخراش سوختگان. علی بیات که زنده ماند، تا مدت‌ها با چرخ راه می‌رفت. مدتی بعد از این واقعه نمایندگان صلیب سرخ برای بازدید اردوگاه آمدند. بچه‌ها با هر زبانی بود، ماجرای آدم‌سوزی دشمن را گزارش دادند. وقتی آنها رفتند، فقط فرمانده اردوگاه عوض شد. هیچ کار دیگری انجام نگرفت.»[5]

 


[1]. یک قفس، صد پرنده، هزار پرواز، ص21.

[2]. چون اسرای کربلا، ص57.

[3]. یادها و زخم‌ها، ص32.

[4]. خداحافظ موصل، ص81.

[5]. یادها و زخم‌ها، ص20.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

منافقی که توبه کرد و شهید شد!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

"... یکی از دوستان شهید امیرحسین سیفی شخصی بود به نام عبدالله (منصور) فتحی که بسیار با ادب، با اخلاق، فهمیده و بسیار درسخوان بود.

او چهره ای جذاب داشت. خانواده اش فرهنگی بودند و سطح آگاهی او بیشتر از بقیه بود.

 درست در آن سال که ما گروه مالک اشتر را در پایگاه بسیج تشکیل دادیم و مشغول فعالیت شدیم، یکی از بستگان عبدالله که عضو منافقین بود مرتب به سراغ عبدالله می آمد و با او صحبت می کرد. او مغز این جوان را شستشو می داد تا جذب منافقین کند. زمانی که تمام بچه های گروه ما عازم جبهه بودند، یکباره دیدیم که عبدالله نیست! نه خانه بود، نه مسجد و...

همان روزها خبر رسید که او به منافقین پیوسته و همراه آنها در گروه های خرابکاری مشغول فعالیت است!

اما خدا او را دوست داشت. قبل از انجام جرم و جنایتی دستگیر شد. سه سال حبس کشید.

سال 1365 بود که بچه های مسجد خبر دادند عبدالله آزاد شده.

کسی جرأت نمی کرد به سراغ او برود. من که از سالها قبل دوست او بودم، از بچه های سپاه اجازه گرفتم و به دیدنش رفتم.

خیلی به هم ریخته بود. او از سازمان مجاهدین برای خودش یک مدینه فاضله ساخته بود اما ...

پدر و مادرش هم به خاطر فرزندشان در محل بی آبرو شده بودند. آنها با من صحبت کردند که برای عبدالله هر کاری می توانی انجام بده.

عبدالله به همه چیز بدبین شده بود. آن پسر معصوم و دوست داشتنی مرتب سیگار می کشید! دیگر از آن چهره نورانی و باادب و ... خبری نبود.

اما خدا را شکر، من را هنوز قبول داشت. با موتور به دنبالش می رفتم و با هم بیرون می رفتیم.

آرام آرام او را به بهشت زهرا بردم. وقتی سر مزار امیرحسین رسیدیم یکباره جا خورد. بعد از چند سال با دوستان گذشته اش مواجه می شد.

بعد به سراغ مزار دیگر رفقایش رفتیم. در مواقعی که می شد، با او حرف می زدم، سعی می کردم آهسته آهسته گذشته زیبایی که با این بچه ها در مسجد داشت را به او یادآوری کنم.

خلاصه، اینکه رفتن به سر مزار شهدا اثر خود را گذاشت! مدتی بعد عبدالله تصمیم گرفت برای جبران گذشته خود به جبهه برود!

پایان ماجرای عبدالله فتحی با پایان دوران جنگ گره خورد. خدا او را در میان بندگان خاص خودش قرار داد.

عملیات مرصاد بود که عبدالله، به دست منافقین به شهادت رسید و با کاروان شهدا به دیدار بقیه دوستان گروه مالک اشتر شتافت."

به روایت برادر سربندی، امامت و ضرورت رهبری، ص110، انتشارات شهید هادی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اقتضای طبیعتش این است!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۰ ق.ظ

پنج مرداد، سالروز عملیات مرصاد در سال 67 است.

پنج مرداد، سالروز مرگ شاه در سال 59 است.

چهارم مرداد هم سالروز مرگ رضاشاه در سال 23 است.

قطعنامه 598 در 27 تیر 67 از سوی ایران پذیرفته شد؛ اما عملیات مرصاد نه روز بعد از آن ثبت شده است. چرا؟ برای این که بعد از پذیرش قطعنامه سازمان ملل از سوی ایران، دشمنی که ادعای صلح دوستی و تمایل به اتمام جنگ داشت به ناگاه با تمام قوا به کشورمان حمله ور شد. در جنوب تا آسفالت جاده اهواز پیشروی کرد و در غرب تا سی کیلومتری شهر کرمانشاه.

مرصاد عبرتی شد که بدانیم دشمن، قابل اعتماد نیست و به اقتضای ذات خود همواره درصدد دشمنی است.

رضاشاه با حمایت دشمنان این مرز و بوم به قدرت رسید و دلش خوش بود که اجانب پشتیبان او هستند. مدتی بعد او توسط همان ها خلع و تبعید شد و در غربت جان سپرد.

پسرش محمدرضا خیانت و نامردی اجانب در حق پدر را دید و عبرت نگرفت و باز روی حمایت دشمنان ملت حساب باز کرد و ... سال ها بعد در غربت و در به دری در حالی که ایالات متحده به عنوان اصلی ترین پشتیبان او هم دیگر حاضر نبود پناهش دهد در قاهره جان سپرد.

اگر از تاریخ عبرت نگیریم، خودمان عبرت تاریخ خواهیم شد. امروز عرصه ستیز دشمن با ملت ما، جنگ اقتصادی است. اگر روی پای خود نایستیم و یاعلی نگوییم و دلمان را به روابط اقتصادی با اجانب خوش کنیم دیر یا زود به شهادت مکرر تاریخ، زمین خورده و جفا خواهیم دید. آن وقت با این همه درس عبرت که جای هیچ توجیهی برای وابستگی باقی نگذاشته، آیندگان حق خواهند داشت ما را ملامت کنند. یادمان نرود حمایت از تولید ملی و اقتصاد مقاومتی، ضامن استقلال و امنیت میهن مان است. استقلال در اقتصاد، شرط اقتدار یک کشور است.

این که دشمن، دشمنی بورزد عجیب نیست. عجیب این است که ما سهل انگاری ورزیده و به جای اتکا به توانایی های خود به دست یاری او چشم بدوزیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این کتاب را یک شهید نوجوان نوشته است

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۴ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۵۱ ق.ظ


"به طور کلی اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت به عهده فقهاست، همان طور که پیامبر(ص) مأمور اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود... در جامعه اسلامی باید فقیه عادل و جامع الشرایط در رأس کار و حاکم بر جامعه و رهبر و اداره کننده آن باشد. اگر قدرت و ولایت، از فقیه گرفته شود قوانین الهی تغییر یافته و طاغوت زمام امور را به دست خواهد گرفت...

ولایت مورد بحث ما در اینجا یعنی حکومت و اداره جامعه و اجرای قوانین و احکام اسلامی و این یک امتیاز و برتری نیست، بلکه این وظیفه ای مهم و حساس است."

شهید امیرحسین سیفی در هفده سالگی به شهادت رسید. او در شانزده سالگی کتابی را به رشته تحریر درآورد که دغدغه های یک نوجوان در دهه شصت را ترسیم می نماید. "امامت و ضرورت رهبری" نوشته این شهید نخبه و نوجوان است که سال ها بعد توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی به زیور طبع آراسته شد.

این دانش آموز شهید معتقد بود که نقش رهبری در یک جامعه مانند شاقول و ریسمان بنّایی است که عیاری برای صحت رفتار و حرکت جامعه به شمار می آید. از دیدگاه این شهید بزرگوار، دشمنان اسلام هیچ گاه تاب تشکیل و برقراری حکومت اسلامی را نخواهند داشت و از هر حربه ای برای به انحراف کشیدن و شکست آن بهره خواهند گرفت تا جامعه ای الگو برای سایر آزادی خواهان شکل نگیرد.

ولی فقیه به عنوان جانشین امامان و انبیا وظیفه دارد در کشاکش بحران های مختلف فکری و فرهنگی و سیاسی و ... از حرکت جامعه بر مدار آموزه های دین مراقبت نموده و راه اصلاح و رشد معنوی و مادی جامعه را در پرتو عمل به دستورات دین به همگان نشان دهد.

این کتاب به همراه خاطرات و تصاویری از شهید در 145 صفحه و با قیمت هشت هزار تومان از طریق فضای مجازی نیز جهت مطالعه علاقمندان قابل تهیه است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

شما فرق می کنی!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۵۱ ب.ظ

نگاه ویژه همسران به یکدیگر در جمع خانواده، ارج و قرب متقابل را تقویت نموده و به فرزندان می آموزد که حساب پدر و مادر از آنها جداست و اگر چه در شادی و غم، همه باید در کنار یکدیگر باشند و صمیمیت ها باید پررنگ تر بشود؛ اما به هر حال جایگاه پدری و مادری جایگاهی متفاوت و بالاتر است و حتی رابطه پدر و فرزندی و یا مادر و فرزندی نمی تواند خللی در آن ایجاد نماید.

وقتی زن برای مرد خانه احترام ویژه قائل می شود، توان مدیریت و اقتدار او در صیانت از حریم خانواده را افزایش می دهد و وقتی مرد برای زن خانه احترام و شخصیت خاص در نظر می گیرد، علاوه بر جلب محبت او، مادر را به عنوان مربی اصلی فرزندان در مرتبه ای بالا نشانده و کلام و رفتار او را بر روی فرزندان، نافذ تر می سازد.

همسر خلبان شهید علی رضا یاسینی خاطره ای زیبا را از نحوه رفتار او در جمع خانواده و نگاه ویژه ای که نسبت به خانم خانه داشت، بیان می کند:
"سال تحویل دور هم بودیم. سر سفره نشسته بودیم که پدر بهمون عیدی داد. بعدش علی شروع کرد به همه عیدی داد غیر از من.
گفت: بیا بالا توی اتاق خودمون.
یه قابلمه گرفت و گفت: من میزنم روی قابلمه تو از روی صداش بگرد و هدیه ات رو پیدا کن.
گذاشته بود توی جیب لباس فرمش.
یه شیشه عطر بود و یه دستبند. این قدر برام لذت بخش بود که تا الان یادم مونده."1

1- نیمه پنهان ماه ج 5 ص 32
  • سیدحمید مشتاقی نیا

راه گشا

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۵:۴۰ ب.ظ

یک نکته ای دارد، شهید ابراهیم هادی که گاه به دوستان خاصش توصیه کرده و البته توصیه ای مجرّب و کاربردی است.

می گفت: پیامبر وقتی دید حضرت زهرا سلام الله علیها، غمگین است و فشار زندگی روی دوشش سنگینی می کند آن تسبیحات معروف را به او سفارش کرد ...

هر وقت خسته شدیم و می خواهیم مشکلات از سر راهمان برداشته شود، ذکر تسبیحات حضرت زهرا را بگوییم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی منافقین آمدند!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ق.ظ

امیر حاج نصیری از جانبازان سرافراز مدافع حرم است که در دوران جنگ تحمیلی، کودکی خردسال بود. داستان های زندگی او شاید روزی به کتابی خواندنی و جذاب تبدیل شود. متن زیر بخشی از خاطرات اوست که در آستانه سالگرد حمله منافقین و عملیات مرصاد تقدیم خوانندگان وبلاگ می شود:


با جنگ، غریبه نبودم. از همان کودکی صدای آژیر و بمب و موشک و غرش هواپیما و سفیر گلوله ضدهوایی را موسیقی متن زندگی خود شناختم.

پدر پاسدار بود و به اقتضای شغلی که عاشقانه انتخاب کرده بود، به کرمانشاه منتقل شد. مرزهای غربی کشور در استان کرمانشاه که  البته آن موقع، باختران نامیده می شد، در مجاورت دولت متجاوز بعث عراق، هر روز آبستن نبرد و تک و پاتک های عملیاتی بود. گویا زمزمه عملیات بزرگی در راه بود و پدر باید برای شناسایی و طرح ریزی دقیق عملیات در کرمانشاه مستقر می شد. من و خواهرم که سه سال از من بزرگتر بود به همراه مادر در تهران ماندیم؛ اما این جدایی مان زیاد دوام نیاورد.

مادر در نبود پدر، ما را به خانه پدری خود در محله مسگرآباد برد. محله ای باصفا با خانه هایی به شکل و شمایل روستایی و مردمی نجیب و خونگرم که البته از نظر امکانات زندگی نسبت به بسیاری دیگر از نقاط تهران، محروم به حساب می آمد. اغلب مردم این منطقه، انسان هایی پاک و معتقد به اسلام وانقلاب بودند و در مبارزه بر ضد شاه و نیز در مقابله با حمله نظامی دشمن، خود را در صف اول انقلابیون جای می دادند.

آن وقت ها گویا شهید ابراهیم هادی هم بارها به منزل ما تردد داشت. تصویری در این خصوص در ذهن ندارم؛ اما این طور که مادرم می گفت، ابراهیم هادی با دایی های من، رسول، حسین و محمد گلشن رفاقتی صمیمی داشت و ساعات بسیاری را در منزل آنها می گذراند. رسول گلشن در واقعه هفدهم شهریور پنجاه و هفت که به جمعه سیاه معروف شد، از ناحیه کتف مجروح شد. گلوله نامرد ژ سه، یک دست او را برای همیشه از کار انداخت.

دایی دیگر من، حسین گلشن نیز در چنگال دشمن اسیر شد و هشت سال را در اردوگاه های رژیم بعث گذراند. دایی کوچک تر من محمد گلشن در عملیات نصر4 شهید شد، پیکرش در ماووت ماند و در شمار شهدای جاویدالاثر جای گرفت.

این محله شباهتی به خیابان های شلوغ و ساختمان های کشیده و استخوانی! تهران نداشت. آن جا بودیم هر روز پایم در بیرون خانه بود و از صبح تا شب مشغول بازی و جست و خیز بودم. وضعیت به همین شکل ادامه داشت که مریض شدم. مریضی من هم چند بار تکرار شد. وضعیت بهداشت و درمان آن جا مطلوب نبود و این بیماری منجر به ضعف و بی حالی من شد. همه خانواده نگران وضعیت من بودند. به خاطر شباهتی که با دایی شهیدم داشتم همه، جور دیگری به من علاقه نشان می دادند. مادر بزرگ اصلاً مرا امیرحسین صدا نمی زد. همیشه می گفت: آقا! یک احترام ویژه ای برایم قائل بود. مریضی من که ادامه پیدا کرد مرا به بیمارستان بردند. دکتر معاینه کرد و گفت: احتمال دارد این بچه دچار آسم شده باشد.

همین یک کلمه کافی بود تا روحیه مادر را به هم بریزد. هم نگران حال من بود هم دلهره داشت که اگر پدر بفهمد چه می شود. به دایی ام گفته بود: جواب علی را چه بدهم؟ او روی این بچه خیلی حساس است. درست همان روز  پدر به مرخصی آمد و با دیدن بدن نحیف و بیمار من آزرده شد و تصمیم گرفت هر طور شده خانه ای در کرمانشاه دست و پا کند و ما را با خودش به آن جا ببرد. خودش هم دلتنگ بود و دوست داشت جایی نزدیک تر به او باشیم تا زودتر بتواند دیداری تازه کند.

به کرمانشاه که رفتیم ضربآهنگ زندگی مان شد صدای انفجار و آژیر و وحشت. گاه وحشت از حمله دشمن بیشتر از حمله هوایی دشمن، انسان را آزار می داد. صدای آژیر که می آمد به زیرزمین ساختمان می رفتیم. جایی دنج و دلگیر که نامش شده بود پناهگاه و اطراف دیوارهایش را تار عنکبوت بسته بود. مردم در گوشه گوشه آن آذوقه ای گذاشته بودند که اگر مدتی در پناهگاه محبوس ماندند، گرسنه نمانند. یک روز را به خاطر دارم که در بازار بودیم و صدای آژیر قرمز بلند شد. انگار دم یک طلا فروشی ایستاده بودیم. همه مردم سراسیمه به سمت پناهگاه می دویدند. پناهگاه عمومی، زیرزمینی بود که در نقطه ای از بازار حفر کرده بودند. مرد طلافروش مرا زیر بغل گرفت و با سرعت دوید. سرعت مادر و خواهرم کم بود. مادر هم نگران جان خودشان بود و هم نگران این که مبادا مرا در آن شلوغی پیدا نکند.

تابستان بود. برای بازی به کوچه رفتم. دیدم همه جا خلوت است و کسی رفت و آمد ندارد. سه سال بیشتر نداشتم و سر در نمی آوردم که چه اتفاقی افتاده است؛ اما یک حس درونی به من می گفت: لابد خبری شده است.

مادر هم رفتارش عوض شده بود. انگار چیزی می دانست که نمی خواست به ما بگوید. آن روز هیچ چیز شبیه روزهای قبل نبود. تلفن خانه به صدا درآمد. از سپاه بود. گفتند: سربازی می فرستیم که با ماشین بیاید و شما را به تهران ببرد. این جا ماندن دیگر به صلاح نیست. هر آن ممکن است دشمن به باختران برسد.

اوایل مرداد 67 بود. منافقین با پشتیبانی گسترده ارتش بعث، با استفاده از شرایط آتش بس، وارد خاک استان کرمانشاه شده و بعد از عبور از قصرشیرین و سرپل ذهاب، اسلام آباد غرب را به تصرف خود درآورده و به سمت کرمانشاه در حرکت بودند تا از آن جا هم همدان را تصرف کرده و به تهران بیایند و به خیال خام خود، کار انقلاب اسلامی را یکسره کنند. دشمن تقریبا، به سی کیلومتری شهر کرمانشاه هم رسیده بود که در تنگه چهار زبر که اندکی بعد به تنگه مرصاد معروف شد به دام رزمندگان اسلام افتاد و به طور کامل تار و مار شد.

نمی دانم چه شد که به تهران نرفتییم و برخلاف بسیاری از مردم در شهر ماندیم. انگار باوری درونی در مادر وجود داشت که سقوط شهر توسط دشمن را ممکن نمی دانست.

کار منافقین که یکسره شد و تا مرز عقب رانده شدند، پدر به خانه آمد و با خوشحالی در آغوشمان گرفت. همان روزها انگار میهمانی داشتیم که  با هم به سمت اسلام آباد غرب رفتیم. گوشه ای از جاده توقف کردیم. مردها پیاده شدند و به ما که بچه بودیم گفتند: همین جا داخل ماشین بنشینید. شیشه های ماشین را هم تا آخر بالا بردند. مردها صورتشان را پوشانده بودند.

از پشت شیشه همه چیز را می شد دید. اطراف جاده انبوهی از جنازه های مرد و زن مسلح روی زمین افتاده بود. به دلیل گرمای هوا، بوی بدی از آن جا متصاعد می شد که حتی در داخل ماشین هم آزاردهنده بود. مگس ها انگار عروسی گرفته بودند. آن اطراف برای خودشان معرکه ای داشتند.

از لا به لای حرف های بزرگترها یک چیزهایی دستگیرم شده بود. برایم سوال بود منافقین اگر ایرانی هستند پس چرا روی مردم کشور خودشان اسلحه می کشند؟ جنگ با دشمن متجاوز، تلخی خودش را دارد؛ اما تلخ تر از آن دفاع در برابر هموطنانی است که به کمک دشمن رفته و ناجوانمردانه به جنگ با مردم کشور خودشان می آیند. چطور ممکن است یک آدم به این جا برسد که دشمن خونخوار و وحشی را به مردم میهن خود ترجیح داده و نقش سرباز پیاده او را بازی کند؟ پس این همه دم زدن از میهن پرستی و ملی گرایی و مردم دوستی قرار است کجا خودش را نشان بدهد؟

آن زمان فقط سه سالم بود و برای اولین بار در مقابل چشمانم انسان هایی را می دیدم که بر ضد مردم کشور خود، با دشمن هم کاسه شده و دست به نابودی ممکلت خود می زدند. آن وقت ها تصورش را هم نمی کردم که قرار است دوبار دیگر نیز در طول زندگی پر ماجرایم، صفی از انسان هایی را در مقابل خود ببینم که وطن فروشی را پیشه کرده و جای دوست، با دشمن دست وحدت و همراهی داده اند. انسان هایی اکه البته دستاوردی جز ننگ و خواری، توشه خود نساختند، درست  مانند عاقبت نکبت بار منافقینی که در جاده های اطراف اسلام آباد غرب دیده بودم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا