اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۶ خرداد ۹۷، ۲۳:۰۶ - ..بیگانه ..
    عجب
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۴۹ - ALI DARBANI
    +
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۴۸ - ALI DARBANI
    ممنون
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۴۷ - ALI DARBANI
    ممنون

۱ مطلب در آذر ۱۳۸۷ ثبت شده است

آرشیو آذر87 اشک آتش

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۸۷، ۱۰:۴۳ ق.ظ


شب یلدا
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 19:6 شماره پست: 19

پیامک مخصوص امشب برای منتظران

شب یلدای عمرت ای شقایق

درخشان باطلوع صبح صادق

شکوفه سرخ
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 22:56 شماره پست: 18


شهید محمود خاکسار
یک دستش در گچ بود و با دست دیگرش جعبه شیرینی را برداشته بود و به بچه‌های سپاه تعارف می‌کرد. تازه از جبهه‌ی شوش بازگشته بود می‌گفت: «این شیرینی به خاطر مجروحیتم است


 دعا کنید دفعه بعد شهید شوم.» در تمام نمازهایش دعا می‌کرد که شهید شود. می‌گفت: دوست دارم تیر دشمن بخورد به پیشانی‌ام دُرست روی نقطه سجده‌گاه. محمود از آن‌هایی نبود که فقط ادعا داشته باشد هر جا که خطر بود خودش را می‌رساند. سال 58 به کردستان رفته بود و در شدیدترین درگیری‌ها با ضد انقلاب شرکت داشت. حالش که بهتر شد خواست به جبهه برگردد که با اصرار خانواده برای ازدواج مواجه شد. در همان ایام تبلیغات علنی منافقین در محله سید جلال اوج گرفته بود. برخی از برادران معتقد بودند که برای مقابله با آن‌ها باید از شهرهای دیگر هم نیروی مسلح آورد. محمود یک شب تصمیم گرفت تا ابهت منافقین را درهم بکوبد. من و شهید روشن ضمیر هم همراهی‌اش کردیم. خودش می‌رفت بالای تک‌تک تیرهای برق و پارچه‌ها و تابلوهای منافقین را پایین می‌کشید. یک بار از بالای یکی از تیرها پایین افتاد اما خندید و به کارش ادامه داد. نمی‌دانم چه شد که هیچ یک از نگهبان‌های آن‌ها متوجه ما نشدند. شاید هم ترسیده بودند. فردای آن روز سرکردگان منافقین در صحبت‌های خود این اقدام را بزرگ‌ترین ضربه به ابهت سازمان خود عنوان کردند. وقتی خیالش از این کار راحت شد خواست برگردد به جبهه، دوباره خانواده‌اش اصرارشان را از سرگرفتند این بار دوستان او نیز به خانواده‌اش ملحق شده بودند. سرانجام راضی شد. شب با دوچرخه راه افتاده بود که به خواستگاری برود اما ناگهان با کمین منافقین مواجه شد. درگیری شدیدی بین آن‌ها رخ داد. محمود به شدت از ناحیه صورت مجروح شد به طوری که تا چند روز قادر به خوردن غذا نبود. بهتر که شد بی‌معطلی خود را به جبهه‌های غرب رساند. در مریوان نبرد سختی به فرماندهی سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان شکل گرفته بود. رشادت‌های محمود باعث شد که مورد توجه ایشان واقع شود. حاج احمد به او پیشنهاد داد که خودش را از سپاه بابل به آن‌جا منتقل کند. محمود به علت جراحت شدیدش نیاز به عمل جراحی داشت. با هم به تهران رفتیم، در مطب دکتر نشسته بودیم که ناگهان از جا برخاست و گفت: الان می‌خواهم به سپاه بابل تلفن بزنم. من باید به جبهه برگردم… 
قبل از شروع مطلع الفجر خود را به جبهه رساند و فرماندهی یکی از گروهان‌ها را به عهده گرفت. بعد از جراحت دوباره او را به عقب آوردند. برادران صفر و خورشید که از مجاهدین کُرد بودند و راهنمایی عملیات را بر عهده داشتند. می‌گفتند: نیمه‌های شب به همراه محمود به دل دشمن نفوذ کرده بودیم. دشمن شک کرده بود. برای همین منوری به ‌آسمان فرستادند. وقتی اطراف‌مان روشن شد خود را وسط بعثی‌ها دیدیم. یکی از نیروهای دشمن نارنجکی را به طرف ما پرتاب کرد. نارنجک درست به وسط پاهای محمود افتاد و منفجر شد. محمود برای آن که عملیات لو نرود و جان بچه‌ها به خطر نیفتد حتی یک آخ هم نگفت. پاهایش پر از ترکش بود. خون زیادی از او می‌رفت اما بی‌هیچ صدایی زیر لب نجوا می‌کرد و خود را به عقب رساند… 
برای جمع آوری شهدای عملیات به همراه محمود عازم گیلان غرب شدیم. آن‌جا بود که خبر عملیات فتح المبین را شنیدیم. بی‌معطلی خود را به جنوب رساندیم. در منطقه رقابیه، دشمن پاتک سنگینی را آغاز کرده بود. محمود فرماندهی ما را بر عهده داشت. طبق معمول، دشوارترین قسمت کار را به عهده گرفته بود. درگیری بی‌وقفه ادامه داشت. آتش دشمن آن‌قدر سنگین بود که امکان مانور نداشتیم. داخل شیاری گیرافتاده بودیم. انگار ترس به دلش راه نداشت. به طرفش رفتم تا بیشتر هوایش را داشته باشم. ناگهان مقابل چشمانم خم شد و روی زمین افتاد. ناباورانه نگاهش کردم. زبانم از حرکت ایستاده بود. احساس کردم تمام بدنم داغ شد اما محمود ساکت بود و فقط لبخند به لب داشت. مثل همیشه انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده، اما انگار پیشانی‌اش شکوفه زده بود. شکوفه‌ای سرخ درست روی سجده‌گاهش. ساکش را که باز کردیم نامه‌ای داخلش بود که خودش شهادتش را در آن نوید داده بود.
راوی: سردار حاج علی فردوس
بازنویس: سید حمید مشتاقی نیا

خدایا!پاکم کن خاکم کن.مقاله ای ازمهناز واحدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 20:48 شماره پست: 17

حتما وصف ‌آدمهای قهوه‌خونه‌ای با یقة باز و سبیل‌های کلفت را شنیده‌ایم که عده‌ای نوچه دور آنها را می‌گرفتند و برای خودشان برو و بیایی داشتند. آدمهایی که در دهه‌های سی و چهل در


کوچه‌پس‌کوچه‌های تنگ پایین‌شهر با کلاه شاپو و چاقو و قمه خاک بلند می‌کردند و سبیل‌ تاب می‌دادند. در آن زمانها از این قشر آدمها زیاد بودند و به اصطلاح به آنها اوباش محل می‌گفتند.

بزن بهادر سال 1330 طیب حاج رضایی فرزند حسنعلی بود و کمتر کسی پیدا می‌شد که او را نشناسد یا از درگیری‌هایی که بوجود می‌آورد خاطره‌ای در ذهنش نقش نبسته باشد.

 

آقای فریدون بیاتی یکی از همین افراد است: «در آن زمان حدود سه، چهار سال بود که به تهران آمده بودیم و در خیابان شوش در محله‌ای به نام گود عرب‌ها زندگی می‌کردیم. منزل طیب و قهوه‌خانه‌ای که پاتوق او بود زیر بازارچه‌ای به نام حاج غلامعلی و در فاصله‌ 2 کیلومتری از محله‌ی ما قرار داشت. در آن روزها آوازه‌ی طیب در محله‌ها پیچیده بود، اوایل تعریف‌های مردم چندان جالب نبود زیرا می‌گفتند: قمار باز و مشروب خوار است و شب‌ها در قهوه‌خانه دعوا راه می‌اندازد و چاقوکشی می‌کند تا این‌که خودم از یکی از بچه‌های محل به نام عبدا... اروخته پرسیدم که تا به حال طیب را دیده‌ای؟ او هم گفت: تابستان‌ها برای گذراندن سه ماه تعطیلی در دفتر وی کار می‌کند. با شنیدن این حرف از او خواستم تا مرا به دیدن طیب ببرد. روز بعد من به همراه عبدا... به نزدیکی قهوه‌خانه‌ای رفتیم که بعد از ظهرها پاتوقش بود. از دور طیب را دیدم که روی تختی نشسته و طبق عادت همیشگی‌اش قلیان می‌کشد، در حالی که  کلاه شاپو مشکی به سر داشت. زمانی که او را برای اولین بار دیدم حدودا 32 یا 33 ساله بود که به علت انجام ورزش‌های زورخانه‌ای هیکل بسیار ورزیده‌ای داشت. پس از دیدن و شناختن طیب، هر روز نزدیک محله‌ای که او در رفت وآمد بود می‌ایستادیم تا به او سلامی کرده وتعارفی داشته باشیم، زیرا سنّ ما طوری نبود که بتوانیم با او رفاقت کنیم، اما چون اسم و رسمی داشت، حتی از سلام‌کردن به او هم لذت می‌بردیم. یک‌سال بعد، از طریق عبدا... اروخته برای گذراندن تعطیلات سه ماه تابستان به طیب معرفی و در دفترش مشغول به کار شدم. دفتر کار طیب در میدان بار فروش‌ها بود. قهوه‌خانه‌ای هم در خیابان صاحب جمع داشت که اوقات بیکاری و استراحت خود را در آن‌جا با قلیان کشیدن می‌گذراند. از آن پس آشنایی من با طیب حاج رضایی بیشتر شد.»

در آن روزها طیب حاج رضایی از مدافعان شاه محسوب می‌شد زیرا؛ شاه با تبلیغات بسیار، خود را تحت الحمایه امام زمان (عج) و یا حضرت اباالفضل العباس (ع) معرفی می‌کرد تا مردم به زندگی او به دیده اعجاز بنگرند اما هرچه تبلیغ می‌کرد فایده‌ای نداشت. اما در این میان برخی از افراد عامی گول این شایعات را می‌خوردند. طیب هم براساس چنین باوری به یاری شاه رفته و در 28 مرداد سال 1332 درشمار کودتاچیان قرارگرفت که تاج بخش تلقی می‌شد. حتی مرحوم طیب در زمان به دنیا آمدن ولیعهد در بیمارستان مادر (حوالی چهار راه مولوی)از جمله کسانی بود، که طاق نصرت بسته و جشن و سرور به پا کرده است.

از شهید حاج مهدی عراقی شنیده شده که: «سال 1339 که فرح می‌خواست پسر خود را به دنیا بیاورد؛ برای این‌که خود را طرفدار مردم جنوب شهر اعلام کند، در بیمارستانی به نام مادر در جنوب شهر وضع حمل کرد. به دنیا آمدن ولیعهد در جنوب شهر برای مردم آن‌جا افتخاری محسوب می شد، که خانواده سلطنت به آن‌ها داده بودند. بنابراین مردم، در جنوب شهر طاق نصرت بستند و چراغانی کرده  و جشن گرفتند. ارتشبد نصیری در حوالی بیمارستان مأموران بیشتری‌گذاشته بود. طیب هم خطاب به نصیری می‌گوید: حضور مأموران تو در این‌جا توهین به مردم جنوب شهر است، زیرا هر یک از مردم، پلیسی برای شاه هستند! نصیری هم حرف او را نمی‌پذیرد و مقاومت می‌کند. روز دوم یا سومی که شاه برای دیدن پسرش به بیمارستان می‌آید، طیب در مقابل نصیری به شاه می‌گوید:وجود پلیس‌ها توهین به بچه‌های جنوب شهر است ومن این را به نصیری گفته‌ام اما او توجهی نمی‌کند، شما [شاه] بفرمایید که پلیس‌هایش را جمع کند و برود. شاه هم دستور این کار را می‌دهد، نصیری هم نیروهایش را جمع می‌کند. از آن‌جا بود که اختلاف نصیری و طیب آغاز شد.»

اما عباس منظرپور این ماجرا را اینطور تعریف می‌کند: «روزی که شاه می خواست برای اولین بار به بیمارستان و عیادت همسر خود برود، طبق دستور مقامات نظامی و شهربانی هیچ غیرنظامی اجازه نداشت در سواره‌روی خیابان‌ها و اطراف‌ طاق نصرت دیده شود. طیب که به خصوص پس از 28 مرداد، شاه را مدیون خود و خود را تاج بخش می‌دانست، می‌خواست با دیدن و یا احیاناً مذاکره با او به قدرت نمایی بیشتری بپردازد. بنابران کنار طاق نصرت می‌ایستد و هیچ یک از افسران هم جرأت نمی‌کنند تا او را از آن‌جا  دور کنند، زمانی که نصیری به طاق نصرت نزدیک می‌شود، با صدای بلند (به طوری که طیب بشنود) می‌پرسد: این مرتیکه این‌جا چه کار می‌کند؟ به او توضیح می‌دهند که او طیب است و دستور می‌دهد که هرچه سریعتر او را از آن محل دور کنند. افسری که این موضوع را به طیب می‌گوید، با بی‌اعتنایی او مواجه می‌شود. پس از آن نصیری به طیب نزدیک ‌شده و با کلماتی توهین‌آمیز دستور می‌دهد تا از آن‌جا دور شود، ولی طیب چنان سیلی به گوشش می‌نوازد که با سر به درون جوی آب می‌افتد... در این هنگام شاه از راه می‌رسد و مأمورها، نصیری را بلند می‌کنند و صدای قضیه را هم در نمی‌آورند. شاه هم با طیب دست می‌دهد و سپس به بیمارستان می‌رود. از همان موقع نصیری کینه‌ی طیب را در دل داشته و اولین توطئه‌ی او وادار کردن ناصر جگرکی (ناصر حسن خانی) به کشتن طیب بوده که البته به نتیجه نمی‌رسد. گویا مرحوم طیب پس از تولد فرزند شاه امتیاز اختصاصی ورود موز و سیب لبنان را از شاه گرفته و این مبنای اختلاف او با دیگر میدان داران و سبب مضروب شدن او توسط ناصر جگرکی می‌شود که مدتی در بیمارستان تحت معالجه بوده و پس از بهبودی نسبی خیابان مولوی را قرق کرده و به عرض اندام می‌پردازد.»

تحول روحی طیب:

طیب بارها بخاطر چاقوکشی به زندان افتاده بود. یکبار هم حتی به بندرعباس تبعیدش کردند. گذاشته از این حرف‌ها، او روح بزرگی داشت. عشق و علاقه‌ای که به امام حسین در وجودش داشت ، پررنگ‌تر از روحیة شاه‌دوستی‌اش بود. بخاطر همین عشق بزرگترین دسته عزاداری را در تهران راه انداخته بود و خودش با پیراهن مشکی و گلی که به سر می‌مالید دسته را رهبری می‌کرد و سینه می‌زد. و به خاطر همین عشق یک روز گفت «خدایا خاکم کن، پاکم کن» و محبت امام حسین باعث نجاتش شد.

اینجاست که می‌فهمیم چرا شعبون بی‌مخ(شعبان جعفری) در غربت آمریکا و ذلت از دنیا می‌رود، اما صلیب با افتخار و در خاک کشور خودش....

فریدون بیاتی در مورد عشق و علاقه‌ی طیب به حضرت سید‌الشهدا (ع) می‌گوید:

«طیب در خیابان انبار گندم، تکیه‌ای داشت که مردم از فاصله‌های دور می‌آمدند تا در دسته و تکیه‌ی او سینه بزنند. زمانی که دسته ی او در خیابان‌ها راه می‌افتاد، دسته‌های دیگر نیز می‌‌آمدند تا به گروه سینه‌زنی او متصل بشوند. بارها دیده می‌شد که طول دسته تا 5/1 کیلومتر امتداد داشت. طیب هرکاری که انجام می‌داد، دهه‌ی محرم و عزاداری، برای سیدالشهدا را از دست نمی‌داد. دسته ها به سمت مولوی و بازار و از آن‌جا هم به سمت میدان اعدام (میدان محمدیه فعلی) می‌رفتند. گاهی دیده می‌شد که دسته‌ها در چهارراه مولوی با یکدیگر درگیر می‌شدند. به عنوان مثال، دسته مرحوم طیب با دسته حسین رمضان یخی و چند دسته‌ی دیگر که اکثراً اسم و رسمی هم داشتند درگیر می‌شدند، گاهی هم کار به چاقوکشی می‌رسید! متأسفانه از این مسائل در دسته‌ها و هیئت‌ها وجود داشت.»

یکی دیگر از ویژگی های خاص طیب حاج‌رضایی که همه دوستانش بر آن متفق‌اند ، انسانیت و لوطی‌گری او بود.

فریدون بیاتی در زمینه‌ی انسانیت و سخاوت طیب چنین می‌گوید: «در مدت سه ماهی که من در حجره‌ی وی شاگردی می‌کردم، با این‌که شنیده بودم طیب، لات و چاقوکش است، اما انسانیت زیادی از وی دیدم. به عنوان مثال ظهرها روبروی دفترکارش روی تختی می‌نشست ومی‌گفت: از قهوه خانه برایش دیزی و قلیان بیاورند و شروع به غذا خوردن می‌کرد. معمولاً در میدان، پیرمردها و پیرزن‌ها و بچه‌های بی‌سرپرستی بودند که به دنبال میوه‌های لک داری می‌گشتند که فروشنده‌ها دور می‌ریختند و آنها میوه‌ها را جمع می‌کردند تا به صورت فال، به مردم بی‌بضاعت بفروشند. اگر طیب متوجه می‌شد که یکی از این افراد با حسرت به غذا خوردن او نگاه می‌کند، آن فرد را صدا می‌کرد و کنار خود می‌نشاند، به من هم می‌گفت: به قهوه‌چی بگو دیزی دیگری بیاورد، از طرفی هم در مورد آن‌ها تحقیق می‌کرد و اگر متوجه می شد که بی‌بضاعت وعیالوار هستند به میرزا می‌گفت تا اسم آن‌ها را بنویسد و هفته‌ای 5 تومان به آن‌ها بدهد. از این دسته مسائل در دفتر کارش بسیار دیده می‌شد. به عنوان مثال اگر در جایی درگیری پیش می‌آمد، با شتاب به آنجا می‌رفت و اگر احساس می‌کرد یکی از طرفین زور می‌گوید، با او دست به گریبان می‌شد و او را می‌زد. طیب کسی بود که همواره حقّ مردم مستضعف را از مستکبر می‌گرفت.»

طیب در این دوران اگر چه با روحانیت ارتباط چندانی نداشت اما به روحانیت احترام می‌گذاشت. به عنوان مثال: در سال 1336 که آیت‌ا... کاشانی در انزوا به سر می‌برد ساواک از رفت و آمد طیب با ایشان گزارشاتی داشته است: «طیب حاج رضایی 4 صندوق میوه به منزل آیت‌ا... کاشانی برد.» (گزارش ساواک در سال در 7/1/1337)، «چندی است که طیب حاج رضایی تغییر لحن داده و با طرفداران آیت‌ا.. کاشانی طرح دوستی ریخته است.» (گزارش ساواک 8/6/1337)

بنابراین رفتار و شخصیت مرحوم طیب به کلی با افرادی مثل شعبان جعفری که برای جلب نظر شاه هر کاری می‌کردند، تفاوت داشت. او به اسلام علاقه داشت و جوانمردی و شجاعت را از سردار کربلا آموخته بود.

شهید حاج مهدی عراقی از دیدگاه حضرت امام خمینی (ره) در مورد طیب می‌گوید: «برای دیدن امام‌خمینی(ره) به منزل آقا رفته بودیم. در آنجا به مناسبتی صحبت شد و نام طیب به میان آمد. بچه‌ها گفتند دار و دسته‌ای که ما می‌خواهیم به راه بیندازیم ممکن است  دارودسته طیب بیایند و به هم بریزند. آقا فرمودند: نه، این‌ها علاقمند به اسلام هستند، اگر روزی هم کارهایی کرده‌اند، آن کارها عرق دینی‌شان بوده. آنها در مقابل توده‌ای‌ها و کمونیست‌ها ایستاده و کارهایی کرده‌اند. (اشاره‌ی امام خمینی به دخالت مرحوم طیب در کودتای 28 مرداد بود.در حکومت دکتر مصدق توده‌ای‌ها به قدرت سیاسی بسیار نزدیک شدند و بیم آن می‌رفت که حکومت کمونیستی در ایران تشکیل شود. این موضوع علما و مردم را به دکتر مصدق بدبین ساخته بود.) این‌ها کسانی اند که نوکر امام حسین (ع) هستند، همه‌ی فکرشان این است که محرمی بشود،‌ عاشورایی بیاید تا به عشق امام حسین (ع) سینه بزنند و خرج کنند. در مورد این افراد خاطر جمع باشید.

پس از شنیدن حرف‌های امام، طیب در پاسخ گفت: این‌ها (ساواکی‌ها) عید هم از ما خواستند تا همکاری کنیم (جریان مدرسه فیضیه) اما ما قبول نکردیم. شما خاطر جمع باشید زیرا تا به حال چندین بار به سراغ ما آمده‌اند و ما جواب رد داده‌ایم حالا هم همین‌طور است. در آن لحظه طیب دست در جیب خود کردو یک صد تومانی به اصغر پسرش داد و گفت: برو عکس حاج آقا را بخر و به علامت‌ها بزن.»

طیب در 12 خرداد (شب عاشورا):

محرم 1342 در روزهای خرداد بود، موقعی که امام‌خمینی به خاطر اعتراض به کاپیتولاسیون زندانی بود. نوروز همان سال هم فاجعه مدرسه فیضیه اتفاق افتاده بود و جامعه آماده یک انفجار بود.

طیب طبق هرسال دستة عزاداری خود را در خیابان‌ها حرکت داد اما نه مثل هر سال، اینبار روی علم هایی که در دسته وجود داشت عکس امام خمینی نصب شده بود. اینکار، در آن خفقان‌آور و محدود فقط از پس صلیب برمی‌آمد، چون عواقب بدی را دربرداشت و صلیب این عواقب را به جان خریده بود.

مرحوم حاج رضا حداد عادل در این رابطه می‌گوید: «دسته‌ی طیب، شب عاشورا ـ دوازده خرداد ـ طبق معمول همه ساله از تکیه بیرون آمدو طیب در جلوی علامت تکیه در حرکت بود و سینه‌زن‌ها پشت سرش آرام آرام حرکت می‌کردند. آن شب بر خلاف سال‌های قبل، عکس‌های حضرت امام به سینه‌ی علامت نصب شده بود. در آن هنگام اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد و رسول پرویزی معاون اسد الله علم ازاتومبیل پیاده شد و با سرعت نزد طیب آمد و پس از سلام گفت طیب خان این کاری که کرده‌ای کار درستی نیست. آن عکس‌ها را بردار. 

طیب گفت : «من عکس‌ها را بر نمی‌دارم». پرویزی گفت: «طیب خان بدجوری می‌شود.» طیب با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود خیلی صریح گفت:« بشود.»  پرویزی به اتومبیل، که علم داخل آن بود برگشت . علم مجددا پیغام دیگری به پرویزی دادو او دوباره پیاده شد  و با طیب صحبت کرد و گفت: «عکس‌های امام را بردار.» اما طیب باز هم مقاومت کرد. همه‌ی اینها در حالی اتفاق افتاد که سینه‌زن‌ها پشت سر علامت جلو می‌آمدند.

پرویزی گفت: «طیب خان به تو می‌گویم بد می‌شودها.» طیب گفت: «می‌خواهم بد شود، عکس‌ها را بر نمی‌دارم.» پرویزی با عصبانیت سوار اتومبیل شد. اتومبیل با یک چرخش سریع از راهی که آمده بود بازگشت. دسته با علامتی که عکس‌های حضرت امام به آن نصب بود حرکت کرد».

 رژیم طیب را هنوز نشناخته بود و فکر می‌کرد با چندبار چاقوکشی و درگیری که طیب راه انداخته بود، می‌توانند او را برای ضرب و شتمی که در مدرسه فیضیه‌ می‌‍‌خواستند ایجاد کنند، اجیر کنند و نمی‌دانستند طیب دیگر «پاک شده بود» و برای روحانیت احترام قائل بود این یکی دیگر از دلایلی بود که رژیم را به کینه‌ورزی نسبت به طیب واداشت. به گفته‌ی یک فرد مطلع، دستگاه ،« ایجاد آشوب و حمله به طلاب در فیضیه را، نخست از طیب خواسته بود و چون طیب زیر بار این ننگ نرفت انجام این جنایت به دار و دسته‌ی شعبان بی‌مخ واگذار شد. فرد مزبور مدعی بود که آن روز در مدرسه‌ی فیضیه ، نوچه‌های شعبان لابه لای مأموران رژیم شناخته شده بودند.»

طیب در 15خرداد

طیب با تغییر مسیر خودش محبوبیت بیشتری پیدا کرده بود. در 15 خرداد بارفروش‌ها حاضر شدند بخاطر درخواست طیب بازار را تعطیل کنند و به تظاهرات بپیوندند.

فریدون بیاتی در مورد واقعه 15 خرداد می‌گوید: «واقعه‌ی 15 خرداد را خودم شاهد نبودم اما از افراد آگاه شنیدم که می‌گفتند: سفیر وقت آمریکا تعدادی از سران لات‌های جنوب شهر را به همراه نوچه‌هایشان در منزلی در چهارراه سیروس، کوچه حمام سرپولک گردهم جمع کرده و از آنها خواستند در ازای گرفتن پول از شاه حمایت کنند و وجهه امام خمینی را خراب نمایند. در آن جمع تنها کسی که راضی به گرفتن پول نمی‌شود، مرحوم طیب بوده است. به طوری که بلند شده و می‌گوید: «خجالت بکشید، آخه، این سیداولاد پیغمبر با شما چه کرده که این طور برایش دشمن تراشی می‌کنید» از آن روز به بعد هم طیب گروه‌های مردمی را نسبت به حمایت از حضرت  امام سرپرستی کرد.»

پس از جریان 15 خرداد طیب حاج رضایی را دستگیر و روانه زندان رژیم می‌کنند. حاج اسماعیل رضایی هم همراه او دستگیر شد.حاج اسماعیل خدمات بسیار فراوانی را برای قشر فقیر جنوب تهران انجام می‌داد و با ثروت خود به شدت علیه بهائیت مبارزه می کرد و تمام فعالیت خود را تحت پوشش روحانیت به پیش می برد و هرگز با دستگاههای امنیتی رژیم شاه رفت و آمدی نداشت اما رژیم قصد داشت این دو عامل را سرسپرده‌ی خود نماید، ولی آنها به این ذلت تن ندادند و با جریان بهائیت که در تار و پود رژیم شاهنشاهی نفوذ داشت مبارزه می‌کردند، بنابراین رژیم مجبور به حذف فیزیکی آنها می‌شود.

شهید حاج مهدی عراقی می‌گوید: «رژیم از طیب توقع داشت که حداقل جلوی تظاهرات اطراف میدان را بگیرد، ولی طیب این کار را نمی‌کرد. زمانی که او را دستگیر می‌کنند از او می‌خواهند تا فرمی را امضا کند و آزاد شود. مضمون فرم این بود که «پولی آقای خمینی به من «طیب» داده تا بیایم و چنین حادثه‌ای را خلق کنم، و من به هر نفر 25زار(ریال) داده‌ام تا حاضر شوند چنین کاری کنند.» بازجوها به طیب اصرار می‌کنند و می‌گویند این حرف را بزن، اما قبول نمی‌کند. حتی نصیری تهدیدش می‌کند اما به نصیری هم فحش می‌دهد.»

بعد از حمایت‌هایی که روزی طیب از رژیم می‌کرد، حالا مخالفت طیب با شاه و عوامل آن برای رژیم سنگین تمام شده بود. به همین خاطر طیب تبدیل به مهرة مزاحم رژیم از نظر آنها می‌شود این هنگامی بیشتر نمود پیدا می‌کند که وقتی در زندان از او می‌خواهند که فرم کذایی را امضا کند در جواب با کمال صراحت می‌گوید: «من در زندگی خلاف‌های زیادی کرده ام ولی حاضر نیستم به خاطر چندصباحی بیشتر زیستن، دامان مرجع تقلیدی را لکه‌دار سازم. من در  28 مرداد پول گرفتم و کودتا به راه انداختم، نه در 15 خرداد»

یکی از افرادی که همزمان با  طیب در زندان بوده به نام آقای ملکی در این رابطه می‌گوید: «زندانی‌ها را به صف کرده بودند و به مرحوم طیب دستبند قپونی زده بودند. به این ترتیب که یک دست از عقب و دست دیگر هم از روی شانه می‌آید و دو تا مچ را از پشت سر با چیزی به هم می‌بندند و مثل ساعت کوک می‌کنند و دو دست تحت فشار قرار می‌گیرد و استخوان سینه بیرون می‌زند. عرق از بدن مرحوم طیب می‌ریخت و او را از جلوی ما عبور دادند تا ما عبرت بگیریم. مرحوم طیب تمام این سختی‌ها را به جان خرید ولی حاضر نشد که بگوید از امام خمینی پول گرفته است.»

روز 16 خرداد سال 1342 سرهنگ جهانگیر قانع، دادستان فرماندهی تهران در مصاحبه‌ای مطبوعاتی خبر از دستگیری حدود 400 نفر در وقایع 15 و 16 خرداد تهران داد و سرکرده این افراد را طیب حاج رضایی و اسماعیل رضایی معرفی کرد. به گفته سرهنگ قانع این دو نفر با برنامه‌ریزی دقیق 7 دسته و گروه را از نواحی مختلف تهران به سرکردگی افراد مطمئن حرکت دادند. آخرین حرکت سازمان یافته محلی که از بطن جامعه آن روز سربرآورده بود را از روزنامه اطلاعات مورخ 16/4/42 می‌خوانیم:

«گروه اول به سرکردگی حسین صالحی معروف به خالدآبادی از اصلی‌ترین مرکز تجمع پهلوانان آن روزگار یعنی میدان تره‌بار واقع در خیابان صاحب جمع

گروه دوم باز هم با هدایت حسن صالحی از میدان شوش- خیابان ارج

دسته سوم از زاویه دیگر میدان شوش به سرپرستی حاج سرداد

دسته چهارم از بیسیم نجف‌آباد به سرکردگی عبدالله صادقی تهرانی معروف به عبداله نقاش

گروه پنجم را امیر استاد ولی از پامنار سازماندهی می‌کرد.

گروه ششم با هماهنگی بهتر از میدان غار و نواحی اطراف با هدایت رضاگچکار که در این منطقه اسم و رسمی داشت شلوغ‌ترین منطقه تهران یعنی خیابان جمشید و دروازه قزوین که در وقایع 28 مرداد 1332 نقش موثر و کارسازی در این گروه‌های 7گانه با سرکردگی طیب حاج رضا یی و اسماعیل رضایی از محل‌هایی که افراد و وابسته‌های خود را جمع کرده بودند به طرف مرکز شهر در حوالی باب همایون و پارک شهر و مجموعه ادارات دولتی و در نهایت ورزشگاه شعبان جعفری که نماد بیرونی از دیدگاه داش مشتی‌های آن روزگار از وقایع 28 مرداد 32 بود؛ حرکت کردند و این ورزشگاه را تخریب نمودند. با بازداشت حدود 400 نفر از گروههای 7 گانه بالا سرانجام افراد مشروحه زیر با این اتهام که از متن رأی آورده می شود محکوم شدند.

اسامی متهمین:

1- طیب فرزند حسنعلی معروف به حاج رضائی

2- حاج اسمعیل فرزند لطف اله شهرت رضائی

3- امیر زند ولی الله شهرت کریمخانی معروف به امیراستاد ولی

4- فضل اله فرزند سیف اله شهرت ایزدی سلحشور معروف به داشی گزنی

5- غلام رضا فرزند محمد شهرت قائنی معروف به گچ کار

6- عبداله فرزند حاج غلام شهرت صادقی تهرانی معروف به عبدالعلی نقاش

7- حسین فرزند علی شهرت شمشادی

8- سید علی فرزند سید احمد شهرت بوریاباف معروف به سید علی کاشی

9- محمدباقر فرزند ابراهیم شهرت باقریان موحد معروف به عبدالعلی

از این گروه 9 نفره که عموماً به اعدام محکوم شدند تنها حکم اعدام حاج طیب حاج رضائی و حاج اسمعیل رضائی در سحرگاه یازدهم آبانماه سال 1342 در پادگان حشمتیه تهران اجرا شد. اتهام این افراد به شرح حکم صادره از دادگاه ویژه شماره یک لشکر گارد ؟!! به ریاست سرتیپ حسین زمانی و کارمندی سرهنگ ستاد مهدی احترامی و سرهنگ ستاد مهدی رحیمی و سرهنگ 2 ستاد محمد خالصی ( عضوعلی البدل ) و به دادستانی سرهنگ ستاد احمد دولو قاجار و با وکالت تیمسار شایانفر- وکیل تسخیری – طیب حاج رضائی و اسمعیل رضائی بعد از 13 جلسه محاکمه که در ساعت 7 و ده دقیقه بعد از ظهر روز 27/5/1342 یعنی 10 سال بعد از کودتای 28 مرداد صادر شد بدین شرح تفهیم شد: فعالیت محرمانه و خیانتکارانه به منظور برهم زدن نظم و امنیت عمومی در روزهای 15 خرداد ماه سال جاری ( 1342) از طریق تشکیل دسته های مجهز به چوب و میله آهنی و وسایل تخریب و آتش سوزی در خیابان های شهر تهران و حرکت به سوی کتابخانه پارک شهر و وزارت بهداری، وزارت صنایع، وزارت بهداشت، و شکستن شیشه های آنها پس از حمله و ورود به وزارت دادگستری قسمتی از پرونده ها را آتش زده و ورزشگاه پارک شهر و اتوبوس های عمومی و اتومبیل های سواری و تعدادی از خانه ها و مغازه های مردم و سینماها و تأسیسات عمومی را به آتش کشیده و به اتوبوس حامل دختران دانش آموز حمله و هتک حرمت و حیثیت آنان را نموده و به بانوان بدون حجاب حمله و آنان را مجروح کرده و جایگاههای توقف مسافرین و اتوبوس ها و فروش بلیط آنها را خراب نموده و در و پنجره منازل و مغازه ها را شکسته، باشگاههای ورزشی را سوزانده و از بین برده و به مراکز حساس شهر مانند تأسیسات آب، برق، رادیو و جایگاههای فروش بنزین به قصد آتش زدن و انهدام تعداد زیادی از مردم بیگانه کشته و مجروح شده اند...

اتهامی عام که با تأسف بدون سند و مدرک به متهمین منتسب و سرانجام دادگاه اتهامات انتسابی را وارد و به استناد قسمت اول ماده 70 قانون مجازات عمومی 4 نفره از 9 نفر را به اعدام و بقیه را به حبس های طولانی مدت محکوم می نماید. حال اینکه ماده 70 مربوط به قتل بود و معلوم نشد چه کسی به وسیله آقایان طیب و حاج اسماعیل کشته شده اند.

شهید حاج اسماعیل رضایی در ذیل ورقه دادگاه چنین نوشت: اگر صد سال زندگی کنم، مرگ به این سعادتمندی نخواهم داشت چرا تقاضای عفو کنم و از این سعادت درگذرم؟

زمانی که طیب و حاج اسماعیل به زندان افتادند به علت طرفداری از امام خمینی مورد توجه محافل مذهبی و روحانیون قرار گرفته بودند. حتی حضرت امام نیز به مرحوم طیب توجه داشت. شهید مهدی عراقی در خاطرات خود می گوید: «یک روز قبل از صادر شدن حکم اعدام طیب و حاج اسماعیل، آقای خمینی از زندان عشرت‌آباد به خانه روغنی منتقل و در آنجا تحت نظر بودند و دور و بر ایشان پر از ساواکی بود. خانواده طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی با ترفندی خود را به منزل امام می‌رسانند، یک بچه کوچک حاج اسماعیل و طیب هردو یک فرزند کوچک داشتند. حضرت امام این دو بچه را بلند کردند و روی دوپایشان نشاندند و دستی روی سر هر دوی آنها کشیدند و دعایشان کردند. سپس فرمودند که من تا به حال از این‌ها (ساواکی‌ها)‌ چیزی نخواسته‌ام اما برای دفاع از جان این دو نفر (طیب و حاج اسماعیل) می‌فرستم عقبشان تا بیایند و می‌خواهم که آنها را نکشند. خانواده‌ها خوشحال شدند و از خانه بیرون رفتند. زمانی که آنها خارج شدند به فاصله‌ی یک ربع، بیست دقیقه‌ای، آقا می‌فرمایند به پاکروان(رئیس ساواک وقت) بگویید بیاید

پاکروان آن روز خودش را نشان نمی‌دهد، و به امام می‌گویند که ما فرستادیم دنبالش نبود، فردا صبح هم طیب را اعدام کردند. صبح اول وقت که طیب اعدام شد حدود ساعت 5/7 الی 8 پاکروان پیش آقا آمد. آقا (با عصبانیت) می‌گوید پاشو برو.»

فرجام کار:

سرانجام طیب به اعدام محکوم شد؛ وکیل مدافع او در دادگاه می گوید: "خالکوبی طیب دلیل علاقمندی او به کشور است." خانواده اش نیز از "پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاهی" آزادی او را درخواست می‌کند.

وکیل طیب حتی یاد آور می شود که «او تمثال شاهنشاه فقید را بر روی شکم و پس از آن تمثال مبارک شاهانه را با تاج پهلوی و دو پرچم ایران بر روی سینه و تمثال خجسته دیگری از ذات اقدس ملوکانه را بر روی دست خویش خالکوبی کرده که همین تحمل چندین هزار سوزن بر بدن برای حک این تمثال های مقدس نشانه نهایت علاقه و دلبستگی بی شائبه [او است]...»

اقدامات خانواده و دوستان او بجایی نرسید و حکم اعدام در بامداد روز11/8/42 در میدان تیر حشمتیه به اجرا در آمد. ساواک در گزارشی اعلام می کند: "تیرباران کردن طیب برای عامه مردم و خصوصا اهالی جنوب شهر که نامبرده در میان آنان وجهه ای داشته است کاملا غیرمنتظره بود.

زمانی که طیب و حاج اسماعیل رضایی اعدام می‌شوند، خبر آن با سر و صدای بسیار در روزنامه‌ها به چاپ می‌رسد. رژیم به این وسیله می‌خواست از مخالفین خود زهر چشم بگیرد. اما همین مسأله درست ضد رژیم تمام شد. در گزارش‌های ساواک از تشکیل مراسم ختم و یادبود متعدد برای این دو شهید و تأثیر منفی اعدام آنها در اذهان عمومی، یادداشت‌هایی وجود دارد. پس از شهادت، به قدری محبوبیت آنها بالا رفت که ساواک مجبور شد با پخش شبنامه‌هایی به مخدوش کردن چهره‌ی آنها بپردازد. اما این مسأله تأثیری بر ارادت مردم به حر انقلاب نداشت. روایت سیدتقی درچه‌ای را دربارة این مطلب می‌خوانیم: در تمام کتابخانه های عمومی قم مثل مسجد اعظم، کتابخانه فیضیه ، کتابخانه‌ی حضرت معصومه و کتابخانه‌های دیگری که دایر بود و طلبه‌هایی که در حجره بودند ، همگی آن شب پانزده هزار نفر از سربازان امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) و امام صادق (علیه‌السلام) برای مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی نماز وحشت خواندند. من فکر نمی‌کنم برای هیچ آیت‌اللهی شب اول قبر پانزده هزار نماز وحشت خوانده شود.»

شهید طیب حاج رضایی در وصیت نامه خود،در خواست کرده بود که در حرم حضرت عبدالعظیم دفن شود و علت را نزدیکی شرافت این مکان با کربلا بیان می‌کند: «من زار عبدالعظیم بری کمن زار حسین بکربلا».
او همچنین می‌خواهد که برای او دعای کمیل زیاد بخوانند و نسبت به این دعا اظهار علاقه می‌نماید. و در آخر می‌گوید «رضیت‌ بالله ربا...» (راضیم به اینکه الله خدای من است ...) و این وصف شهیدان راه خدا است که در قران آمده است: رضی‌الله عنهم و رضو عنه (آنها از پروردگارشان رضایت دارند و خدا نیز از آنها راضی است)

امام حسین (ع) در روز عاشورا به حر فرمودند: تو آزاده‌ای همانگونه که مادرت تو را حر نامیده باید گفت طیب نیز پاکیزه و طیب از این جهان رخت بربست. همانگونه که مادرش او را طیب نامید.

وصف شخصیت طیب را از زبان برادرزاده او، امیرحاج رضایی می‌خوانیم:

امیر حاج رضایی در گفتگو با «اعتماد» گفت : تعریف از طیب این شائبه را ایجاد می کند که به دنبال بهره برداری از آنچه بر او گذشته هستم و اظهارنظرهای منفی هم قطعاً مرا آزار می دهد. ابتدا باید این قشر را بشناسیم. زمان ما می گفتند «جاهل ها» که لفظ خوبی نبود. توی آن قشر آدم هایی بودند که ناجوانمرد بودند و آدم هایی هم بودند که جوانمرد بودند و از مال و ناموس مردم هم امانتداری می کردند. همه این افراد را به یک چوب راندن، کار اشتباهی است. طیب در زمان جوانی که من به دنیا نیامده بودم یا سن خیلی کمی داشتم، آدم شری بود و زیاد دعوا می کرد.

در یک مقطعی هم به میدان انبار گندم آمد و صاحب حجره شد و روابط عمومی خوبی داشت، بنابراین به او مجوز واردات موز را دادند. در واقع طیب در دوران جوانی شرور بود و می خواست در آن عصر اسمی به هم بزند. در آن بخش، حبسی به حبس دیگر و کلی دعوا و ماجرا داشت. در بخش دوم که بخش نمونه زندگی اش بود، به رفاه در زندگی اش رسید و در آن دوره ساعت یک بعد از نیمه شب به میدان می‌رفت تا برایش بار بیاورند، ساعت 9 صبح صبحانه می خورد و یک ساعت بعد خانه بود. این سیستم و ساعت کاری او بود. بعد زمانی که ولیعهد به دنیا آمد، پایین شهر را چراغانی کرد و محله را آذین بندی نمود و با شاه سلام و علیک داشت.»

وی در پاسخ به «اعتماد» مبنی بر اینکه آدمی که تازه از تبعید برگشته، چگونه یکدفعه به لایه های بالای جامعه می رسد؟ گفت : به لایه های بالا نرسیده. این حاصل یک اتفاق است که ولیعهد در بیمارستان مادر در چهارراه مولوی به دنیا می آید. طیب هم محله را چراغانی می کند و اتفاقی چند بار با شاه روبه رو می شود. این اتفاق دیگر تکرار نمی شود. پس او به لایه های بالا نرسیده بود. گذشته از این مسائل، طیب حاج رضایی دیدگاه مذهبی داشت. اینجا یک تضاد بزرگ وجود دارد. در واقع این آدم پر از پارادوکس و تضاد است. تمام دهه اول محرم در تکیه‌اش مخصوصاً شب های تاسوعا و عاشورا را خرج می داد و به این کارها اعتقاد داشت. آن پیراهن مشکی که به تن می کرد، به خاطر اعتقادش بود یا در عاشورا پابرهنه راه می رفت یا 3 روز آخر را آب نمی خورد و نذر داشت که در اوج عزاداری تشنه باشد. خب شهرت زیادی هم پیدا کرد. این شهرت حاصل این سخاوتمندی زیاد اوبود، خانواده های زیادی را تحت پوشش خود قرار داده بود بطوری‌که  در جامعه خودش که به آنها جاهلان یا لوطی ها یا عیارها می‌گویند - هرکسی هر اسمی می خواهد رویش بگذارد – این افراد با معیارهای خود، به طیب نمره بالا می دادند. مثلاً می گفتند بین اینها چه کسی از همه بهتر بوده؟ یکی می گفت ناصر فرهاد، چون دعوایی بوده و خوب داد می زده. یکی می گفت حسین رمضان یخی. بعد فردی آمد یک مانیفست داد که چرا طیب از همه اینها بهتر و بالاتر است  

1- طیب تنها کسی است که لقب ندارد؛ طیب حاج رضایی 2- از همه بیشتر حبس رفته... از همه بیشتر دعوا کرده... از همه بیشتر سفره انداخته... از همه بیشتر دست توی جیبش کرده... از همه بیشتر پول میز حساب کرده. حالا این وسط خاطراتی هم تعریف می کردند؛ کافه یی در بهارستان بوده به نام فیض که پاتوق جاهل‌ها بود و آخر شب طیب میز همه را حساب می کرده. به هرحال از جهت مالی و اسم و رسم شرایط خوبی داشته و جایگاهی درمیان جنوب شهر کرده بود؛ مردم دوستش داشتند و اسمش را با احترام می آوردند. البته مخالفانی هم داشت تا اینکه رسید به 15 خرداد و بخش پایانی زندگی اش.» 

وی در رابطه با نگاه طیب به علما گفت : «در دادگاه می گفتند شما دسته راه می انداختید و روی علم ها عکس آیت الله خمینی را می گذاشتید. طیب هم می‌گفت؛ «من همیشه به مراجع تقلید اعتقاد داشتم و احترام می گذاشتم. قبلاً هم عکس آیت الله بروجردی را می گذاشتم و حالا هم عکس آیت الله خمینی را می گذارم و باز هم اگر باشم از عکس آنها استفاده می کنم.» این چیزهایی بود که خودم در دادگاه شنیدم. به هرحال شنبه 11 آبان، ساعت 5 صبح این اتفاق افتاد و اعدام شد.»

صحنه خیلی بدی بود. ما که در مراسم نبودیم اما آنها جسد را تحویل دادند. زمانی که جسد را دیدم متوجه نشدم که چطور مرا بلند کردند، چیزی حدود 17، 18 گلوله خورده بود و تمام رگ و پی اش بیرون زده بود. یعنی تمام بدنش شکافته شده بود و هنوز چشم هایش بسته بود. حاج اسماعیل رضایی، افتاده بود و تیر خلاص را در دهانش زده بودند اما عموی من با صورت به زمین خورده بود و صورتش هم خون آلود بود که آن تیر را به شقیقه اش زدند تا جایی هم که یادم می آید، غسال مدام پنبه در این سوراخ گلوله‌ها می کرد. یعنی همه جای بدن سوراخ سوراخ شده بود.  شمایل شهید گونه یی داشت. به هر حال من را بیرون آوردند و نفهمیدم چه کسی من را بیرون برد.نشسته بودم و می دیدم که دارند طبق وصیتش در شاه عبدالعظیم کنار مادرش، خاکش می کنند.

 

 

 

ققنوس

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 20:31 شماره پست: 16

تقدیم به شهید سعید مهتدی که در سانحة هوایی در سال 1384 در ارتفاعات ارومیه به دوستان شهیدش پیوست

 


می‌سوزی و از سوختن‌ات دل‌نگران است

یک شهر که از جملة عاشق‌شدگان است

ای حنجره‌ات سرخ ! شکیبای مکرر!

می‌سوزی و از چشم تو خورشید روان است

درگیرتواند آینه‌ها تا بنشانی

خود را به تماشای جهانی که در آن است

در بدرقه‌ات آب و غزل، آینه و عشق

مجموعه‌ای از حادثه‌ای، سرخ زبان است

پرواز به یک شیوة مستانه‌تر امشب

تعبیر غزل‌های شبی پرهیجان است

حالا که به سر منزل مقصود رسیدی

حالا که همه پنجره‌ها رو به جهان است

خندیدن پرواز مبارک! سفرت خوش

ققنوس زخاکستر تو جامه‌دران است

می‌سوزی و از سوختن‌ات دل نگران است

یک شهر که از جملة عاشق شدگان است.

 

طاهره ده‌پائینی

بچه دانشجوی پولدار این جاچه می کند؟!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 14:41 شماره پست: 15

سیدعلی‌اکبر شجاعیان

1339: تولد

 


1358: اخذ مدرک دیپلم با معدل 84/17

1364: شرکت در کنکور و پذیرش در رشته پزشکی

1366:  شهادت- کربلای 10- ماووت

¯¯¯

شجاعیان نه در همه آن چیزی است که گفته‌اند و نه در همه آن‌چه که باید گفت. او را باید جست در روایتی فراتر از این مجمل!

¯¯¯

به هر بهانه‌ای می‌آمد سراغ ما. موقع خیارچینی آمده بود کمک. همین‌طور که کار می‌‌کرد، سؤال هم می‌پرسید. ظهر شده بود. گفتم: برو ناهارت دیر می‌شود. لجوجانه می‌گفت: نه باز هم بگویید، می‌خواهم بیشتر اسلام را بشناسم.

¯¯¯

یک گوشه می‌نشست و زل می‌زد به ما. انگار با نگاهش صحبت‌ها را می بلعید. وقتی سؤال می‌پرسید می‌فهمیدم که تا عمق مطلب را درک کرده است. از خیلی‌ها جلوتر بود. به رفقا سپردم روی او حساب دیگری باز کنند. گفتم: این یک بچه استثنایی است.

¯¯¯

 جلسه که تمام شد، شروع کرد به شوخی کردن. چای و نان خشک، بساط پذیرایی‌مان بود. وقتی خوردیم، گفت: این غذاها ما را سیر می‌کند. جواب ما را می‌دهد، ما جواب این غذا خوردن‌ها را چگونه باید بدهیم؟ پانزده یا شانزده سال بیشتر نداشت اما همه را به فکر فرو می‌برد.

¯¯¯

اوایل بعضی‌ها در موردش تردید داشتند و می‌گفتند: فعلاً اعزامش نکنید. به هر زحمتی بود خودش را به جبهه رساند. شخصیت او را که دیدند خیلی‌ها مریدش شدند. اگر خودش می‌خواست بیشتر از این‌ها پیشرفت می‌کرد ولی به جانشینی گردان قانع بود.

¯¯¯

وضع زندگی‌شان خوب بود. پدرش پول تو جیبی خوبی بهش می‌داد، اما همیشه جیبش خالی بود. وقتی شهید شد خیلی از کسانی که سرمزارش می‌آمدند را نمی‌شناختیم. پول توجیبی‌های اکبر، برکت سفره خیلی‌ها بود.

¯¯¯

تا دیدمش رفتم جلو و روبوسی کردم. گفتم مبارک باشد، پزشکی قبول شدید ولی انگار برایش اهمیتی نداشت. با تبسّم گفت: هر وقت شهید شدم تبریک بگویید.

¯¯¯

می‌گفتند: پسرجان تو دانشجو هستی، فردا پس‌فردا می‌شوی آقای دکتر، به خودت برس. می‌گفت: شخصیت انسان به این چیزها نیست. با لباس بسیج هم می‌شود رفت دانشگاه و درس خواند.

¯¯¯

با وضو می‌رفت سرکلاس و بیشتر روزها روزه می‌گرفت... می‌گفت: علم بدون ایمان که فایده ندارد.

¯¯¯

شهید، شهید است. چه فرقی می‌‌‌کند... افشار کار خودش را می‌کرد. سوت خمپاره را که می‌شنید، خیز می‌رفت روی جنازه، داد می‌زد شما چه می‌دانید او سیدعلی اکبر شجاعیان است.

صبح فهمیدیم که او هنوز زنده است. بعدها که بیشتر او را شناختم فهمیدم که جناز‌ه‌اش هم ارزش فداکاری دارد.

¯¯¯

بعضی‌ها که او را خوب نمی‌شناختند برای‌شان سؤال بود. این بچه‌ دانشجوی پولدار وسط خاک و خون آمده چه کار؟!

¯¯¯

خیره شده بود به هلی‌کوپتر انگار اولین بار است که می‌بیند. گفت: این آهن‌پاره ساخته دست انسان است و پرواز می‌کند. انسان خودش اگر بخواهد تا کجا می‌رود؟

¯¯¯

هر بار وقت غذا خورده و نخورده بهانه می‌آورد که سیر شدم و کنار می‌کشید. هرکس با او همسفره می‌شد کیف می‌کرد.

تنها جایی که خودش را بر دیگران مقدم می‌دانست، موقع خطر بود. خودش جلو می‌رفت و نیروها هم پشت سرش، در یکی از عملیات‌ها به خاطر فاصله کم دشمن، بچه‌ها غافلگیر شده و بسیاری از آن‌ها شهید و مجروح شده بودند. روحیه بچه‌ها آسیب دیده بود. اکبر وضعیت را که دید پرید وسط عراقی‌ها و جنگ تن به تن راه انداخت. بچه‌ها هم پشت‌سرش شور گرفتند. بعد از آن، چهل و هفت روز در بیمارستان بستری بود.

¯¯¯

گریه می‌کرد. نیامده می‌خواست برود. می‌گفت: من از شهدا خجالت می‌کشم، از رزمنده‌ها، جانبازها و... نکند جا بمانم. تصاویر جبهه را که می‌بینیم شرمنده می‌شوم. یعنی می‌شود من هم در راه خدا....

خواستم دلداریش بدهم، گفتم: تو در سنگر علم خدمت خواهی کرد انشاءا... . پرید وسط حرفم که هستند کسانی که جسم را درست کنند. من باید بروم روح خود و دیگران را درست بکنم.

¯¯¯

رفته بودم پایگاه شهید بهشتی اهواز، بچه‌ها دوره‌ام کردند که دست و پا و قفسه سینه اکبر شکسته و تنش داغان شده و پایش می‌لنگد؛ اما از بیمارستان فرار کرده  و به جبهه آمده. شما با او صحبت کنید شاید قبول کرد و برگشت.

اکبر که آمد هرچه حدیث و روایت درباره وجوب حفظ جان برایش خواندم اثر نکرد. می‌گفت: نمی‌خواهم تخت بیمارستان را اشغال کنم.. اصرار کردم لااقل برود خانه استراحت کند. گفت: زبان و چشمم که سالم است این‌جا کار دفتری می‌کنم. جای من یک آدم سالم برود خط مقدم، خالصانه حرف می‌زد. اشکم را درآورد. به جای او من تحت تأثیر قرار گرفته بودم.

¯¯¯

نوبت نگهبانی من بود. توی تاریکی صدایی را شنیدم. انگشتم رفت روی ماشه، دلم می‌لرزید. یا گراز بود یا عراقی. باید می‌زدم، تا بجنبم دیدم کسی سرش را لای دستانش گرفته و گریه‌کنان از بین نخل‌ها جلو می‌آید. اکبر بود. اکبر دیوانه، اکبری که از تمام وجودش نور می بارید.

¯¯¯

دو نفر از بچه‌ها وسایل رزمی‌شان را موقع تمرین گم کرده بودند. از نظر قوانین نظامی باید با آن‌ها برخورد می‌شد. دستور داد بازداشت شوند تا به کارشان رسیدگی شود.  غروب رفت پیش آن‌ها و به زور چایی به خوردشان داد. شامش را هم با آن‌ها خورد. هم به قانون عمل کرد هم طاقت نداشت کسی از او دلگیر شود.

¯¯¯

 گردان یارسول (ص)، گردان خط‌شکن بود. هرکس حال و هوای شهادت داشت به زور هم که شده خودش را به آن گردان می‌رساند. آوازه سیدعلی اکبر در بین همه بچه‌های لشکر پیچیده بود. خیلی‌ها دوست داشتند در کنار دانشجوی شجاعی باشند که هم در معنویت پیشتاز بود و هم مغز متفکر طراحی عملیات‌های گردان بود. روزها سرش خیلی شلوغ بود. اما شب‌ها راحت‌تر می‌شد او را دید. به خصوص بعد از نماز شب و قبل از اذان صبح که بی سر و صدا آفتابه‌های دستشویی گردان را یک به یک می‌برد زیر تانکر آب و پر می‌کرد تا به رزمندگان اسلام خدمتی کرده باشد.

¯¯¯

 کربلای 5 نزدیک شده بود. هر آن احتمال داشت دستور عملیات صادر شود. ساعت یازده و نیم شب بیدار باش زد. نیروها که به خط  شدند از همه عذرخواهی کرد و گفت: حالا بروید بخوابید.

ساعت یک و نیم تیراندازی راه انداخت. بچه‌ها تند و سریع به خط شدند. باز هم عذرخواهی کرد. گفت: دیگر تمام شد با خیال راحت بخوابید. یک ساعت بعد بیدارباش زد. گفت:‌این‌بار برای نمازشب بیدارتان کردم.

¯¯¯

یک جاهایی که منع نظامی نداشت پوتینش را درمی‌آورد و پابرهنه می‌شد. می‌گفت: این جا، جای پای شهداست. این خاک سجده‌گاه فرشته‌هاست.

¯¯¯

تا فهمید باز حاج بصیر پشت خط است، خودش را پرت کرد بیرون چادر. این‌طوری راحت‌تر می‌شد حضور او را کتمان کرد. حاجی هم زرنگ بود. خندید و گفت: قایم شدن تا کی؟ بابا اعدامش که نمی‌کنیم، قرار است فرمانده تیپ شود همین.

¯¯¯

ستون پنجم کار خودش را کرده بود. خیلی از بچه‌های گردان یا رسول‌ در ام‌الرصاص جا ماندند. اکبر به شدت مجروح شده بود. تمام تنش غرق در خون بود. نعره می‌کشید و خود را با مشت می‌زد. می‌گفت: من مسئول آن بچه‌ها بودم. ولی توفیق من از آن‌ها کمتر بود. بی‌طاقت شده بود.

¯¯¯

شوخی شوخی از دهانم پرید؛ گفتم: چندماه دیگر جنگ تمام می‌شود و تو می‌روی تهران مطب باز می‌کنی. آن وقت دیگر از این حزب‌اللهی بازی دست برمی‌داری....

رنگش پرید، رفت توی فکر و ساکت ماند. راست گفته‌اند: العاقبه للمتقین.

¯¯¯

 سیدمحمد که شهید شد، خیلی‌ها اصرار کردند در شهر بماند می‌گفتند: خانواده شما دینش را ادا کرده.

می‌گفت: محمد تکلیف خودش را انجام داده،‌ نه تکلیف مرا، وقتی مارش کربلای 10 را شنید دیگر معطل نکرد. نوار وصیت‌نامه اکبر به جای سخنرانی سالگرد محمد از بلندگو پخش شد.

¯¯¯

پاسدار نبود اما لباس سبز پوشید. خوش‌تیپ شده بود. وسط عملیات شوخی می‌کرد، چهره‌اش شاد و بانشاط بود. می‌گفت: دیشب خواب خوشی دیده. خمپاره که کنارش منفجر شد، باز لبانش تبسّم داشت.

¯¯¯

 دیوار مهدیه انگار بزرگ‌ترین دیوار شهر بود. نمی‌دانم چه شد. یک دفعه‌ فرو ریخت. داشتم تعمیرش می‌کردم که گفتند: انسان بزرگی از بین شما خواهد رفت. صبح با خبر شهادت اکبر آتش گرفتم.

¯¯¯

 بی‌خیال عالم، دراز به دراز افتاده بود. انگار نه انگار اتفاقی افتاده، تمیز و آراسته بود. صورتش مثل قرص ماه می‌درخشید. دیگر اثری از خستگی و بی‌خوابی همیشگی در آن دیده نمی‌شد. خیلی ناز شده بود. از حالت عادی‌اش زیباتر به نظر می‌رسید. حیفم آمد نوازشش نکنم. فرصت خوبی بود. آرام دست بردم روی صورتش. مثل همیشه با حیا و محجوب بود. انگار روی پیشانی ‌اش عرق نشسته بود. چه قدر پوستش لطیف شده بود. چه محاسن نرمی داشت. اصلاً چه کسی گفته اکبر از پیش ما رفته؟

¯¯¯

در مکه از خدا خواستم باز هم بچه‌هایم را در خواب ببینم. یک شب علی‌اکبر و محمد کلاسور به دست آمدند به خوابم. گفتند: مادرجان چرا این‌قدر بی‌قراری می‌کنی؟ مگر دنیا ارزشی دارد؟ ما داریم این‌جا زندگی می‌کنیم. هر دو لبخند زدند،‌ دلتنگی نکنید. ما همیشه پیش شما هستیم....

¯¯¯

شش سال است که منتظر بودم. شش سال است که منتظر این عشقم. منتظر این وصالم وصالی که دلم را به آتش کشید. آیا می‌شود از قفس تنگ و کوچک تن رهید؟...

خدای من! شیرینی وصلت چگونه است؟ می‌دانم که تکه تکه شدن و سوختن در راه معبود درد و رنج ندارد، نه! لذت دارد، لذت.

... من سال‌هاست که عاشق مرگ شده‌ام. من سال‌هاست که عاشق کشته شدن در این راه شده‌ام. درست است که با عقل حسابگر مادی جور درنمی‌آید.

فرازی از وصیت‌نامه شهید

به کوشش سیدحمید مشتاقی‌نیا

ازاین شهیدحاجت بخواهید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 12:52 شماره پست: 13

 

 

خاطره‌ای از سردار فتوحی:

 

سرباز بود و در سپاه خدمت می‌کرد، به اصطلاح پاسدار وظیفه بود، جوانی خوش‌خلق و اهل معنویت. تصفیه حساب او مصادف شد با عملیات والفجر هشت، کارش در سپاه تمام بود و باید بازمی‌گشت؛ اما


خودش اصرار کرد که به عنوان بسیجی در عملیات شرکت کند، من آن موقع جانشین لشکر بودم. او را به عنوان بیسیم‌چی خود انتخاب کردم.

عملیات با موفقیت همراه بود. در یکی از روزهای نخستین فتح فاو، من با بیسیم‌چی خود از خاکریزی بالا می‌رفتیم تا موقعیت دشمن را کنترل کنیم. بیسیم‌چی کمی با من فاصله داشت. در دست من فقط یک دوربین قرار داشت. از آن طرف خاکریز چند نیروی مسلح عراقی که گویا آنها نیز در رده فرماندهی بودند به طرف می‌آمدند. در حالی که هیچ‌یک از آنچه در شرف وقوع بود خبر نداشتیم. ناگهان خود را در فاصله‌ای نزدیک یک رو در روی آنها دیدم. عراقی‌ها هم با دیدن من یکه خوردند. تفاوت من با آنها بی سلاحی من و تعداد نفرات آنها بودم. کارم تمام بود، یک آن حالت پرتاب نارنجک به خود گرفتم و دوربین را به طرفشان پرت کردم. در این فاصله کوتاه غلت زدم و خودم را از خاکریز به پایین پرت کردم، چند گلوله‌ای نصیبم شد.

بی‌سیم چی اما به خاطر سنگینی کوله بیسیم، قدرت تحرک زیادی نداشت و همان‌جا به شهادت رسید. بچه‌ها مرا به عقب منتقل کردند اما جنازه شهید جا ماند. داخل بیمارستان تمام فکر و ذهنم پیش آن برادر شهید جوانی بود که باید روزهای خوش پایان خدمت را در منزل و با دوستان خود سپری می‌کرد. بی‌تاب شده بودم. آن قدر اصرار کردم تا با بدن مجروح به همراه دوستان دوباره به منطقه برگشتم تا محل شهادت او را نشان دهم و لااقل پیکر او به دست خانواده چشم‌انتظارش برسد.هنگامی که به منطقه موردنظر نزدیک شدم، انفجاری در نزدیکی ما صورت گرفت و ترکش بزرگی به ران پایم اصابت کرد. آن قدر از من خون رفت که دیگر هیچ چیز را نمی‌فهمیدم وقتی به هوش آمدم در بیمارستان تهران بودم. بی‌اعتنا به وضعیت خودم تمام فکر و ذکرم شده بود آن جوان رشید که حالا پیکر پایش مظلومانه آماج تیر و ترکش‌های ناگزیر جبهه قرار گرفته بود.

یک روز دوست دیگری که از ماجرا مطلع بود با حالی گرفته و محزون گفت فلانی! موتور مرا از خط به عقب کشیدند اما جنازه آن شهید هنوز آن‌جا مانده...

این حرف، دلم را آتش زد و اندوهم را دوچندان کرد.

یک ماهی گذشت، به هر زحمتی بود خودم را به فاو رساندم تا در مرحله تکمیلی والفجر هشت و تصرف کارخانه نمک شرکت کنم. از فرصت استفاده کردم و خودم را به محل مورد نظر رساندم. جنازه هنوز روی زمین بود. به کمک یکی از دوستان او را به عقب کشیدیم. احساس خوشی داشتم، انگار باری سنگین را به مقصد رسانده بودم.

در جیب لباس‌هایش متوجه کاغذی شدم که به گمانم  وصیت‌نامه‌اش بود. آن را باز کردم، از آن‌چه خواندم، عرقی سرد بر تنم نشست و بیشتر به حال او غبطه خوردم. جوانی که این‌گونه مورد توجه معبود خود قرار گرفته بود و حالا در میهمانی عرش کبریای حق، همنشین بهترین بندگان خدا شده بود. تازه فهمیدم که چرا در انتقال جنازه این شهید ناکام مانده بودم.

روی کاغذ نوشته بود: خدایا دوست دارم تا مرا نبخشیده‌ای و گناهانم را پاک نکرده‌ای نگذاری بدنم در خاک مدفون شود....

امروز مزار مطهرشهیدعلی خوش‌لهجه در گلزارشهدای قم، میقات پابرهنگان حریم عشقبازی است.

جمعه!فضل خداتعطیل نیست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 12:40 شماره پست: 12

از جا پریدی و روبه‌رویش ایستادی، چشم در چشمش دوختی و با تمسخر نگاهش کردی. بیچاره هول کرده بود. تازه درب آسایشگاه را باز کرده بود که با این رفتار تو، چند لحظه‌ای خشکش زد.

 


نگذاشتی کاری کند یا حرفی بزند، به سرعت عکس را از جیب پیراهنت درآوردی و جلوی چشمانش گرفتی. از قبل خودت را برای همه‌چیز آماده کرده بودی و در انتظار چنین فرصتی، لحظه‌شماری می‌کردی.

بیا جمعه تماشا کن!

بچه‌ها کنجکاوانه نگاه‌تان می‌کردند. حرکاتت برای‌شان سؤال‌برانگیز بود. همه نگرانت شده بودند چون جمعه را به خوبی ‌می‌شناختند. او از وحشی‌ترین سربازان بعثی بود. از هر کس که خوشش نمی‌آمد تا حدّ مرگ شکنجه‌اش می‌داد. برای همین، همه نگرانت بودند؛ نکند کار دست خودت بدهی. اما تو این بار جسورتر از همیشه، عکس را مقابلش گرفته بودی و او را در فکر فرو بردی.

جمعه بهت زده چشمانش گرد شده بود.

- فضل ا...؟!

و تو محکم جواب دادی: آره... فضل‌ا...، فضل ا... ظهوریان.

جمعه خودش را بدجوری باخته بود. هرچند که سعی می‌کرد تا خود را بی‌تفاوت نشان دهد، اما رنگ رخسارش  اضطراب  او را نمایان می‌ساخت. فضل‌ا... را خوب می‌شناخت. خودش او را برای تنبیه به وسط حیاط کشانده بود و با وزن صد و سی  کیلویی خود جفت پا روی کمر آن بنده خدا پرید و فلجش کرد.

بیچاره آن‌قدر زجر کشید که تا چند قدمی مرگ پیش رفته بود. آخرش هم پزشکان صلیب او را به همراه سه نفر دیگر که از بهبود همگی‌شان قطع امید کرده بودند به ایران برگرداندند. حالا تصویر او در مقابل دیدگان جمعه او را به خشم واداشته بود.

بچه‌ها کنجکاوتر شده و می‌خواستند عکس را از نزدیک ببینند. از موقعی که نامه فضل ا... به همراه آن عکس از اصفهان به دستت رسیده بود، طور دیگری شده بودی و حالا بچه‌ها علت این تغییر تو را خوب فهمیده بودند.

عکس را به طرف بچه‌ها بردی و همه را دور خودت جمع کردی.

بچه‌ها! عکس فضل ا... است. رفته بود زیارت امام رضا (ع) موقع جامعه کبیره آقا شفاش داد.... اشک در چشمانت حلقه زده بود. صدای صلوات، در و دیوار آسایشگاه را به لرزه درآورد. بعد از ماه‌ها رنج و سختی؛ حالا این خبر خوش، دست کمی از خبر پیروزی اسلام بر کفر نداشت. برای همین، بچه‌ها به وجد آمده بودند. عکس، دست به دست می‌چرخید. یکی یکی آن را به  سر و صورت خود می‌کشیدند و صلوات می‌فرستادند. فضل‌ا... که تبسّم بر لب داشت و شاداب روی پاهای خودش ایستاده بود؛ با چهره‌ای صمیمی انگار به همه سلام می‌داد.

جمعه را باز هم با خنده‌ای تمسخر‌آمیز نگاه کردی، خونش به جوش آمده بود، ای کاش قلبش کمی از روشنایی ایمان بهره داشت تا بفهمد چه جوابی از خدا گرفته است. گویا یادش رفته بود که برای چه به آسایشگاه آمده، برگشت و به سرعت خارج شد و درب را محکم بست. می‌دانستی که کمی بعد با شلاق و باتوم برخواهد گشت. اشک و لبخند بچه‌ها فضای آسایشگاه را زینت داده بود. بچه‌ها به هم تبریک می‌گفتند و سجدة شکر به‌جا می‌آوردند. گویی قلب‌شان نور امید را بیشتر از همیشه احساس می‌کرد.

از این‌که پوزه دشمن را به خاک مالیدی ، در پوست خود نمی‌گنجیدی، اما تو نه! عنایت آقا پوزه‌شان را به خاک مالید.

بچه‌ها با تمام وجود حس کردند که دیگر تنها نیستند.  نجوایی عاشقانه عقدة دل‌هایشان را گشود. نجوایی که این بار دیگر طعم غربت نداشت:

«باز کبوتر دلم اوج گرفته یارضا

                                                می‌شنوم زقدسیان، زمزمه رضا رضا»

براساس خاطره‌ای از سردار علی فردوس

بازنویس: مشتاقی‌نیا

عشق و عطش

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 21:23 شماره پست: 11

شطی

می جوشداینجا

ازعطش،

 


پشت خیمه های صبر

لبخندتلخ کویر

وبرسینه سنگ

نگاه ملتمس آب

می خشکد.

قربانی قدوم سرو

نیزه های سرشکسته ای است

که آرمیده

برسینه عشق

حلقوم بریده را

سایه بانی می کنند.

درغروب دلتنگی دشت

پاهای ترک خورده دخترک

مرثیه سرخ غربت

می سرایند

وکویرپیر

باران عشق را

تجربه می کند.

بخت سیاه آب

جوانه هایی است

که زیر سایه آفتاب

شکفته می شوند

بی نیازازشط

وبرلب های تکیده دشت

خطی سرخ می کشند

درمقابل لشکر دشنه

سرو

دوباره سبز می شود

یکه وتنها

تشنه

ازآتش

ازعشق

ازعطش

سیدحمیدمشتاقی نیا

 

یادآسمان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 21:13 شماره پست: 10

بسمه تعالی

تقدیم به روح آسمانی شاعر بسیجی ابوالفضل سپهر

نه رستم بود ،نه "سهراب"

شاهکار نامه اش اما

از هر شعری نوتر

شاعران پا برهنه

زیر سقف"سپهر"

و رقص کودکان تشنه شعر جنگ

با زخمه اتل متل ها

او همچنان

"ابوالفضل"مشک هایشان است.

 

سید حمید مشتاقی نیا

این فصل رابامن بخوان

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 20:45 شماره پست: 9

بسمه تعالی

 

اشک آتش ،مجموعه مطالب ومقالات گوناگون بااولویت مسائل دفاع مقدس وسیاسی-اجتماعی می باشد.

ازمطالب ارسالی خوانندگان محترم نیز استقبال خواهد شد.باورتان نمی شودامتحان کنید.

 

فرزندفاضل
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 20:37 شماره پست: 8

                                                            

                                                             بسمه تعالی

 

فرزند فاضل هم    ممکن است فاضلاب باشد    

  چونان  گلاب از  گل

سید حمید مشتاقی نیا

نامه سرگشاده

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 23:1 شماره پست: 7

بسمه تعالی

 و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد!

 

خواهر گرامی سرکار خانم تونیا کبودوند سلام علیکم:

حدود یکسال از آشنایی من و شما می گذرد. توفیقی اجباری و البته میمون در همکاری زودگذری که خاطرات آن هیچگاه از ذهن این حقیر پاک نخواهد شد.

آن موقع، صلح! بین ما برای برخی تعجب آور بود.


معدود کسانی که من و شما را بطور کامل می شناختند هیچگاه نتوانستند حیرت خود را از آنچه می دیدند پنهان نگاه دارند.

اینکه یک طلبه حزب اللهی دو آتیشه و یک جوان کرد اهل تسنن با نگرش های سیاسی صددرصد متفاوت چگونه می توانند تنها بر اساس نقاط مشترک، بی هیچ حقد و کینه ای گاه به بحث و مناظره بپردازند و به راحتی به تفاهم برسند از نگاه آنان غیر قابل تصور می نمود.

آن روزها شما وضعیت پدر بزرگوارتان را مخفی نگاه می داشتید هر چند در محیط زنانه، پنهان کاری، عملی غیر ممکن میباشد!

برای شما شاید جالب بود که بدانید من نیز که خود را فدایی انقلاب و اسلام می دانم از ترکش کج فهمان متظاهر در امان نمانده ام و دیدید که در آن محیط نیز ظاهر نمایی جماعت شهرت پرست را برنتافتم.

نق و نوق های مطلعین زیر پا خالی کن را آن روزها به تنهایی دفع می کردم چه اینکه اراده اربابان نان آور! نیز تاکید بر قطع همکاری با شما بود!!!

اطلاع از وضعیت پدرتان مرا بر آن داشت تا در حد وسع خود تلاش کنم که اگر حقی از برادری مسلمان ضایع شده است در احقاق آن، سهمی کوچک داشته باشم و البته تمام این فعل و انفعالات نه از سر منت که وظیفه ای بود انسانی و اسلامی.

اسلام و انسانیت همان مولفه هایی بود که نقطه مشترک ما در تمام مباحث به حساب می آمد. مباحثی که نگرش دو طرف را نسبت به طیف مقابل بسیار دگرگون می ساخت.

حکم قطعی محکومیت ابوی محترمتان بالا خره صادر شد. یازده سال حبس.

بسیاری از سر دلسوزی و یا همفکری پای در عرصه دفاع از عملکرد آن بزرگوار نهادند. اما در این میان آتش بیاران معرکه، طیف وسیعی از زخم خوردهای اسلام و انقلاب بودند که نقش دایه های دلسوز تر از مادر را به خوبی ایفا کردند.

یادتان است که یک بار در توصیف شما در جمع همکارانتان گفتم از نظر من خانم کبودوند یک مرد حقیقی است. مرد نه به معنای جنسیت که منظور، شرافت، شجاعت و صداقت شما بود که این روزها در گوهر وجود کمتر مردان پر ادعایی یافت می شود.

نام برخی از حمایت کنندگان پدرتان برایم آشنا بود. برخی از آنها متاسفانه چنان دم از حقوق بشر بر آوردند که انگار نه انگار دو دهه پیش هم پیاله ارتش بعث، جام لجام گسیختگی صدام عفلقی را به میمنت پاره پاره شدن پیکر حیات مردم بی گناه کردستان سر می کشیدند.

آنانی که در لباس میش، آبروی گرگ ها را تضمین نموده اند. یقه چاک های حقوق بشر که در لفافه دموکراسی، چشم بر روی مصائب مرد و زن هم وطن خویش فرو بستند.

راستی تمام این دایه های دلسوز تر از مادر که امروز حجم سایت های خویش را به نوحه سرایی و سوگ نشینی حبس پدر بزرگوار شما اختصاص داده اند چگونه برای تهیه وثیقه ای که ده ماه حضور گرم خانواده شما را در کنار هم تضمین می نمود، سر در آخور تغافل و اعسار فرو بردند؟

چند نفر از آنها در این دیار غریب قدمی برای شادی دل خانواده غمزده تان بر داشته اند؟

من برای آزادی هر چه زودتر پدر شریف شما دعا می کنم و به موازات آن به نامه نگاری های خود ادامه خواهم داد هر چند تاثیری در عمل نداشته باشد. این کوچکترین وظیفه یک برادر دینی است.

با انصاف و منطقی که در شما سراغ دارم میدانم در صف دوستان و همفکرانتان، خاکریز عظیم منفعت طلبان رخنه گر ماهی گیر را به خوبی تشخیص داده اید. امیدوارم اعلام برائت شما از این طیف تو خالی، منطق مستقل راهی را که در پیش گرفته اید بیشتر نمایان سازد.

محتاج دعای خیر شما...                          

 

رییس‌ ها و دفترها!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 21:14 شماره پست: 5

حالا خوب است فقط دو سال از پیروزی انقلاب می گذرد آن وقت این قدر قیافه می گیرد. انگار از دماغ فیل افتاده! انقلاب کردیم که بگوییم...


 ...مقام های مادی و دنیایی ارزش ندارد و فقط بهانه‌ای است برای خدمت بیشتر و... اما همین اول کار، خوب ماهیت خودشان را نشان دادند. معلوم شد این شعارها یعنی فقط کشک! آقایان دنبال پست و مقام خودشان بودند. برای همین هم به جان شاه افتادند. وگرنه چه کسی دلش برای مردم سوخته؟! چه کسی دنبال خدمت است! نمونه‌اش همین آقا. انگار نه انگار به خاطر جنگ آمده جبهه. اصلاً وظیفه‌اش هست که بیاید خط مقدم. رفته یک گوشه در جایی بی‌خطر دفتر و دستک راه انداخته که مثلاً دارد جنگ را فرماندهی می کند. ای‌کلاه بردار... من ساده را بگو که می خواستم مسائل مهم مربوط به جنگ را با او در میان بگذارم. حالا که مرا در تشکیلاتش سرکار! گذاشتند، می‌روم پیش نماینده امام.  وای به حالش اگر او هم قیافه بگیرد و رییس های دفترش مرا دست به سر کنند آن موقع دیگر پته همه‌شان را می ریزم روی آب. طاغوت که شاخ و دم ندارد. همین ادا و اطوارهاست دیگر. خدا به این یکی رحم کند. والّا همه عصبانیتم را سر او خالی می کنم. کار شخصی که ندارم، به خاطر این آب و خاک دارم جوش می‌زنم. آن وقت آقایان سردمدار نظام در منطقه جنگی هم دست از امروز و فردا کردنشان برنمی دارند... می دانم چه بلایی سرشان دربیاورم...

£££

وارد سالن می‌شوم. یکی روی تخت سربازی نشسته و در خطوط سیاه کاغذهایش فرورفته است. باید با تحکّم صحبت کنم،‌جوری که بترسد و دفتر نماینده امام را نشانم بدهد، آن وقت دیگر نیازی به هماهنگی و وقت قبلی و... نیست. سرم را می‌گذارم پایین و می‌روم داخل.

می ایستم،‌گلویی صاف می‌کنم، زور می‌زنم تا صدایم کلفت شود و هوار می‌کشم... جناب با شما هستم مرا به دفتر نماینده امام راهنمایی کنید همین الان...

سرش را بالا می‌آورد انگار هنوز غرق آن نوشته‌هاست. عینکش را جا به جا کرده و سرتاپایم را ورانداز می‌کند، برافروختگی مرا که می‌بیند تبسّمی می‌کند.

سلام علیکم برادر بفرمایید. خودم هستم امرتان...؟

خشکم زده بود. او خیلی با بنی صدر فرق داشت... او نماینده امام بود.

براساس خاطره‌ای از شهید عباس شیرازی

بازنویسی: مشتاقی نیا

این پدر ، پدر نمی شود

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 21:12 شماره پست: 4

خیلی از دردها،‌ غصه‌ها و مشکلات جانبازها گفته شده است. عزیزانی که جوانی خود را در راه‌ آرمان‌های ‌شان فدا کردند و طعم یک عمر جراحت را...


 ...به جان خریدند. بعضی از جانبازان هر روز و شب از فشار دردها و آلام خویش ده‌ها بار آرزوی شهادت می‌کنند. شرمندگی در مقابل همسران فرشته صفتی که بی هیچ توقعی به زندگی بی‌درد و آسایش دنیایی پشت پا زده‌اند، یکی دیگر از این غم‌های ناتمام است. جانباز، خود را برای سوختن در گمنامی آماده کرده است. خاطره‌ای تلخ در ذهن دارم که شاید بیان آن ناگفته‌ای کوچک از درد‌های بزرگ مردان افلاکی را ثبت نماید.

یک روز بعد از مدتی استراحت در یکی از بیمارستان‌ها اجازه ملاقات با فرزندانم را دریافت کردم. شوق این دیدار سراپای وجودم را آغشته کرده بود. وقتی دختر کوچکم را در آغوش کشیدم انگار دیگر هیچ رنج و دردی را احساس نمی‌کردم. او را می‌بوییدم و مانند همه پدرهایی که عاشق دختران خویش هستند او را در آغوش به گرمی فشردم. یک آن احساس کردم بیش از حد به فرزندم فشار آوردم، ناله‌هایش داشت بلند می‌شد. خواستم رهایش کنم اما... دستانم گویی قفل شده بود. هیچ اختیاری از خود نداشتم. هرچه زور زدم فایده‌ای نداشت. دخترم ترسیده بود و داشت گریه می‌کرد. از همسرم و پرستارها کمک خواستم آن‌ها نیز به تکاپو افتادند... داشتم ناامید می‌شدم. تصور این که عزیزترین کس خود را ناخواسته در آغوش خویش پرپر کنم دیوانه‌ام کرده بود؛ تنم خیس عرق بود و اشک در چشمانم حلقه زده بود.

خدا به دادم رسید،‌ دستانم باز شد.‌ همسرم دخترکم را به آغوش کشیده بود و نوازش می‌کرد. پرستارها خدا را شکر می‌کردند. من اما به نقطه‌ای نگران چشم دوخته بودم. با خودم می‌گفتم: این پدر، پدر نمی‌شود...

 

عباس چراغعلی ‌زاده

 جانباز هفتاد درصد

حق با صدام بود!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 21:7 شماره پست: 3

انصاف آن است که سخن صحیح و قابل اعتنای یک فرد هر چند انسانی ناپاک و مذموم باشد، متأثر از سوءشخصیت او قرار نگرفته و مورد توجه واقع گردد.

در تاریخ هشتم تیرماه 1365 صدام...


...در جمع‌ عده‌‌ای از ارتشیان عراق، ایران را خطرناک‌ترین کشور خواند[1]. او علت ادامه جنگ با جمهوری اسلامی ایران را همواره خطر سلطه این کشور بر افکار مردم منطقه (عرب) می‌دانست.[2] او می‌دانست ایران به زودی به یکی از قدرت‌های بلامنازع در عرصه بین‌المللی تبدیل خواهد شد. رویای فتح سه روزه خوزستان و حضور یک هفته‌ای در تهران، سردار پوشالی قادسیه را بر آن داشت تا با اعتماد به پشتوانه‌های غربی خود، ایران را در همان ماه‌های نخستین انقلاب زمین گیر نماید. «جنگ حداکثر ظرف ده روز با پیروزی عراق پایان خواهد یافت»[3]، اما روح خدا از همان ابتدا با قلب مطمئن خویش بانگ برآورد: «این صدام حسین را از وقتی که روی کار آمد تنبّه دادم که دیوانه است... او خودش را به هلاکت می‌رساند.»[4]

مقاومت چهل روزه مردم خونین شهر به صدام آموخت که با تخیّلات ذهنی نمی‌توان اراده یک ملت را نابود کرد.

شکست حصر آبادان، جهان را متوجه غیرت دینی و ملی مردم ایران ساخت. «عراق دیروز اعلام کرد نیروهای مهاجمش از شرق به غرب ساحل رود کارون عقب نشینی کرده‌اند، لیکن اعلام کرد که در صورت لزوم می‌توانند بازگردند.»[5]

ولی بازگشتی دیگر در کار نبود. سرنوشت جنگ بر خلاف محاسبات مادی رقم می‌خورد. «یک نیروی عجیب و غریب نظامی از سربازان حرفه‌ای، روحانیون،‌شبه نظامیان محلی، بچه‌های مدرسه‌ای و نوجوان سیزده‌ساله که همگی با یک التهاب اسلامی شدید به یکدیگر متصل شده بودند بن بست طولانی جنگ خلیج فارس را با تار و مار کردن نیروهای سنگر گرفته عراقی شکستند.»[6]

سرلشکر وفیق السامرایی (مسوول بخش ایران در استخبارات عراق) در کتاب ویرانی دروازة شرقی می‌گوید: «صدام قصد داشت آن چه را که در معاهده 1975 الجزایر بخشوده بود به ویژه نیمی از اروندرود را بازپس ستاند و رژیم جدید ایران را سرنگون و یکپارچگی این کشور را متلاشی کند. ولی در همه این کارها با شکست آشکاری مواجه شد.»

جنگ با همه فراز و نشیب‌هایش به پایان رسید. صدام اما در آخرین سال‌های عمرش نیز از شاخ و شانه کشیدن برای ایران دست‌بردار نبود. روزنامه‌های دنیا یکی از آخرین جملات صدام قبل از اعدام را این‌گونه بیان داشتند: «مواظب خطر ایران باشید!»

مردم ایران با به کارگیری عنصر «مقاومت»‌که برپایه ایمان و شهادت استوار است امروز آهنگ خوش استقلال و عزت را با گوش جان شنوا هستند. «ایران از جمله ده کشور اول جهان از نظر قدرت و تاکتیک نظامی است.»[7]

پیشرفت‌های قابل توجه علمی نیز از بزرگ‌ترین دستاوردهای «نعمت دفاع مقدس» می‌باشد. دستیابی به علوم هسته‌ای، ناتوتکنولوژی، دستیابی به فن‌آوری تولید،‌ تکثیر و انجماد سلول‌های بنیادین، پیشرفت در تحقیقات ناباروری و بیولوژی تولید مثل، فن‌آوری پرتاب ماهواره، کسب رتبة دوم سدسازی دنیا و... نمونه‌هایی از دستاوردهای سترگ جوانان ایرانی در دهه‌های نخستین پس از پایان بحران نبرد نظامی است.

اشاعه روحیه خودباوری بی‌تردید، محصول شرایط خاصّ کشورمان و یک انقلاب فکری و فرهنگی می‌باشد. «شهید حسن باقری» (افشردی)‌از فرماندهان بی‌نظیر دفاع مقدس در این‌باره گفته است: «این جنگ، فرصت‌های طلایی بسیاری را جهت رشد استعدادها به ما داده است. نیروهای ما با توجه به بعد انقلابی که دارند و چشم و گوش بسته، تابع قانون‌های از خارج آمده نیستند و می‌توانند از قالب‌های پیش ساخته خارج شوند و با فکر سازنده خویش،‌ روش‌هایی را ابداع کنندکه دشمن نخواهد توانست به سادگی به دفاع در مقابل آن برخیزد.» صدام معدوم با تمام حماقتی که در وجود خویش احتکار! کرده بود اهمیت ایران و توانایی خارق‌العاده جوانان مستعد آن را به خوبی درک نمود.

از بزرگ‌ترین آسیب‌های ترویج خاطرات و فرهنگ ناب دفاع مقدس، تکیه انحصاری بر مظلومیت‌هایی است که البته بیان آن اوج توحّش دشمنان و پایمردی رزمندگان جبهه اسلام را به اثبات خواهد رسانید اما غفلت از زوایای دیگر دفاع مقدس که به فرموده حضرت امام (ره) هر روز آن نعمت بود، جفایی نابخشودنی به فرهنگ و تاریخ ملت قهرمان ایران می‌باشد. در دفاع مقدس، «تقدیر» ایران اسلامی و آزادی‌خواهان استکبار ستیز، رقم خورد و شاید این‌گونه تقارن آغاز آن با شب‌های «قدر»، اشاره‌ای ظریف و پرمغز تلقی شود. فال نیک دیگری که در صفحات تقویم خودنمایی می‌کند تقارن روز جهانی قدس با عملیات ثامن‌الائمه و شکست دلیرانه حصرآبادان است که در پرتو عنایات اهل بیت، حلاوت و پیروزی جبهه جهانی اسلام را نوید می‌بخشد. «انْ ینصرکم الله فلا غالب لکم»



[1] . ستیز با صلح، ص 27 ستاد تبلیغات جنگ.

[2] . گزارش مرکزی نهمین کنگره حزب بعث عراق ص 263

[3] . هنری کینجر، روزنامه السفیر 29/8/1980

[4] . امام خمینی (ره) 31/6/1359

[5] . تایمز مالی، نشریه انگلیسی 29/9/1981

[6] . نیویورک تایمز، 7 آوریل 1982

[7] . نشریه نظامی وارهیت، فرناندوکوئن، اسپانیا

آیا آزادگان و مسئولین فرهنگی دفاع مقدس از این مساله آگاه هستند؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 20:57 شماره پست: 2

چند سالی است که در متن اخبار فرهنگی با خبری پیرامون گردآوری و دسته‌بندی خاطرات آزادگان مقاوم دفاع مقدس در مجموعه‌ای  شصت جلدی با عنوان فرهنگنامه اسارت و آزادگان مواجه شده‌ایم که  در ظاهر، می‌تواند اثری ماندگار و تاریخی در حوزه فرهنگ ایثار و شهادت به حساب آید.


گذشته از طولانی شدن وعده انتشار مجلدات این اثر که با نام مسعودده نمکی در حال انجام است تورقی گذرا در پنج جلدمنتشر شده مجموعه فوق، ضعف‌های حیرت‌آوری را به چشم علاقمندان می‌نمایاند که به هیچ وجه، متناسب با ادعای «فرهنگنامه» بودن یک اثر به ظاهر پژوهشی نمی‌باشد. سال 84 کتابشناسی اسارت به عنوان اولین جلد این مجموعه منتشر شد. گذشته از برخی آثار مکتوب اسارت که در آن درج نگردیده بود گاه آثاری که هیچ ارتباطی با مقوله آزادگان نداشت نیز در لیست کتاب‌های این حوزه معرفی شده بود از جمله کتاب اسیر عین خوش که دفتری از خاطرات رزمندگان استان فارس است اما گویا عنوان غلط انداز آن زحمت مدعیان پژوهش‌گری فرهنگنامه را کم نموده و بی‌توجه به شناسنامه و محتوا در دو صفحه به عنوان خاطرات آزادگان استان فارس ثبت  و معرفی گردیده است! درج نام موسسه شهید آوینی در پشت جلد این کتاب آیا نشان‌گر تأیید محتوای آن توسط موسسة مذکور می‌باشد؟ جلد دوم مجموعه با عنوان اسارت در مطبوعات است که بر خلاف عنوان آن تنها نشان چند نشریه مرتبط با آزادگان در این خصوص به چشم می‌خورد. در پایان کتاب، بخش‌هایی از سخنرانی‌های مرحوم ابوترابی نیز درج گردیده که ارتباط آن با موضوع، تبیین نشده است. فیلم نگار اسارت، کاری در خور و خواندنی است که البته نباید در این خصوص زحمات آقای عاصمی را نادیده انگاشت. جلد چهارم، مجموعه عکس‌های متفرقه با موضوع اسارت بود که جامعیت نداشته و شاید برای استفاده بهتر، لازم بود به صورت نرم‌افزار ارائه می‌گردید.

اما آن چه بیش از همه، پژوهشی بودن مجموعه فرهنگنامه را به شدت زیر سؤال می‌برد پنجمین جلد آن است که حاوی عکس‌های پرسنلی آزادگان سراسر کشور می‌باشد. ضعف‌های این اثر به حدی است که ضرورت انتشار آن را از اساس به طور جدی زیر سؤال می‌برد:

1- در میان آزادگان دلاور، شخصیت‌ها و چهره‌هایی وجود دارند که هر یک به فراخور کارکرد و یا شرایط خاص، نام و نشان بیشتری از خود بر جای گذاشته‌اند. متأسفانه در مجموعه فوق، برخی از  معروف‌ترین چهره‌های اسارت، فاقد عکس معرفی شده‌اند از جمله خورشید اسارت حضرت حجت الاسلام ابوترابی که در هر مرکز فرهنگی مرتبط با دفاع مقدس می‌توان تصویری از ایشان یافت و نیز حسین لشکری که بیشترین دوره اسارت را طی نمود، شهید بزرگوار شهسواری با آن رشادت به یاد ماندنی، حجت الاسلام علی علیدوست (قزوینی)، حجت الاسلام جمشیدی، حجت الاسلام نوروزی و... که همگی به نوعی از رهبران اردوگاه‌های بعثی به حساب می‌آیند. آیا می‌توان این کار را پژوهشی دانست اما نبود تصاویر شخصیت‌هایی معروف که به راحتی قابل دسترس بوده و بعضاً خاطرات‌شان در همان مجموعه، ثبت و درج گردیده را توجیه نمود؟

2- برخی از چهره‌های ماندگار آزادگی متأسفانه فراتر از عکس، فاقد نام نیز می‌باشند مانند حجت الاسلام شاکری فر، شهید بزرگوار تندگویان و...

3- به جای تصویر حجت الاسلام نریموسا که از رهبران اردوگاه هفت بوده و امروز نیز از فعالان عرصه روایتگری دفاع مقدس و نیز از منابع تحقیقاتی آن مجموعه محسوب گردیده عکس فردی با صد و هشتاد درجه تفاوت چهره! ثبت گردیده است.

4- گذشته از برخی اشتباهات در ترتیب حروف الفبا زیر هر تصویر اعدادی به صورت اعشاری درج شده که فاقد هر نوع توضیحی برای فهم مخاطب می‌باشد. این ارقام در حقیقت نشان‌گر مدت زمان اسارت فرد مورد نظر می‌باشد به طور مثال رقم 8/3/5 یعنی آن شخص پنج سال و سه ماه و هشت روز در بند دشمن بوده است. با کمال تأسف اشتباه در این موارد نیز به وفور مشاهده می‌شود مثلاً جعفر رشاد 4/12/0 که دوازده ماه یعنی همان یکسال! مرتضی فهیم 28/0/0 ؟ که طبق قانون اصلاً اسیر به حساب نمی‌آید و...

5- در ابتدای کتاب ادعا شده که براساس قانون همه کسانی که قبل از پیروزی انقلاب، بیش از شش ماه زندانی سیاسی بوده‌‌اند اسیر به حساب آمده بنابراین اطلاعات مربوط به آنها نیز در این کتاب ثبت شده است. با نگاهی گذرا در می‌یابیم که این ادعا نیز سطحی و نادرست بوده و در میان ده‌ها چهره مطرح عرصه انقلاب که نامشان در ذهن و زبان هر پیر و جوانی وجود دارد تنها نام و تصویر خانم دباغ به چشم می‌آید. به راستی اگر به طور مثال فرهنگنامه دهخدا تنها یک مورد از این اشتباهات فاحش و غیر قابل اغماض را دارا بود تا امروز به عنوان یک منبع موثق قابل اعتماد باقی می‌ماند؟

آیا موسسه پیام آزادگان که نام آن در کنار نام مولف چاپ شده مسولیت خود را در این باره برعهده می‌گیرد؟ آیا این مجموعه می‌تواند به عنوان منبعی تحقیقاتی برای علاقمندان فرهنگ دفاع مقدس شمرده شود؟ چرا مجموعه‌ای که دارای حدود چهل محقق از خواهران گرانقدر بوده توانایی ارائه یک اثر لااقل با ضعف‌هایی کمتر را نداشته است؟ این مسأله آیا نشان‌گر عدم نگاه تخصصی و فقدان نظارت لازم بر روند کار نیست؟ آیا بودجه‌هایی که از بیت‌المال به این امر اختصاص یافته و نیز مکانی که به عنوان دفتر فرهنگنامه اسارت مورد استفاده قرار گرفته که گویا اهدایی مقام معظم رهبری به نشریه فکه و نه این مجموعه بوده است ضمانت شرعی مسولین فرهنگی در نظارت بیشتر بر این مجموعه را گوشزد نمی‌نماید؟

چاپ پنج جلد نخست، در سال هشتاد و چهار صورت گرفته و به رغم صرف بودجه‌ها و استقرار در مکان اهدایی مذکور از ادامه انتشار مجلدات هنوز خبری نشده است. هرچند تحقیقات شخصی نگارنده متأسفانه بازگو کننده آینده‌ای روشن از سرنوشت این مجموعه نمی‌باشد که البته موارد آن به صورت شفاهی به برخی از دست‌‌اندرکاران ارائه گردیده است.

راقم این سطور امیدوار است اطلاعات مندرج در شماره‌های بعدی فرهنگنامه آن قدر تخصصی و قابل وثوق باشد که بتوان تألیف آن را با نگاهی غیر ژورنال، محتوایی، عمقی و ماندگار قلمداد نمود.

تذکر مهم نگارنده خطاب به همه دلسوزان فرهنگ ایثار و شهادت است که مبادا عدم نظارت‌های متعهدانه، نگرش تجاری به مقولات فرهنگی را رواج داده و در نتیجه، اساس خاطرات تاریخ‌ساز دفاع مقدس و دوران پرشکوه آزادگی را مضحکه‌‌ای غیر قابل تمسک و پر شبهه قرار دهد.

 

واعتبروا یا اولی الالباب

والسلام

25/8/87 قم

سید حمید مشتاقی نیا

سرسبز
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 20:32 شماره پست: 1

از سنگ هم که باشید چشمتان باید چشمه باشد.


 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نو سپیده های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ....

 

 

سید حمید مشتاقی نیا

 

 

 

 

 

نام کتاب:  سرِ سبز

صاحب اثر:  سید حمید مشتاقی نیا

ناشر : پیام حجت علیه السلام

حروفچینی و صفحه آرایی: زهرا جوادی دانا

چاپ: یاران

تعداد : 3000

نوبت چاپ: اول /84

                                                       شابک 8-12-8841-964

قیمت :           6500 ریال

حق چاپ و نشر برای نگارنده محفوظ است .

مراکز پخش: ا- قم – 45 متری صدوق – زین الدین2 خ بعثت پ 78

  09121532619                                                                2- بابل – باغ فردوس فروشگاه فرهنگی شهید بصیر –  01113236340

 

 

 

 

 

   تقدیم به:روح آسمانی زهیر مهدوی راد

 

به پاس صبر مادرش

 

 

 

مقدمه

 

شب شعر

که به پایان رسد

یک نفر

از ردیف آخر

خواهد گفت

      قدم نو سپیده

                        مبارک.

                                      21/1/83

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یاد زهیر

 

ای خقته مزار دل

          که چهره در نقاب خزان 

                                    فرو بردی

رهای بی کرانه محنت

                            که رجعت گزیده ای

سحاب مهر و عطوفت

                              که رحمتت بردی

آی ...فروغ جاودان قلب من

                       آتش غم بر نیستان عشق

                       سجاده نشین عرش یزدان

                       تنهای غربت خاک

زیر تازیانه  نسیان خاطرم

                   زهیر آسمان دل خموش مباد.

                                                

15/9/77

 

 

 

 

ماندن

 

 

قدیم ها

اسطوره ها را مومیایی می کردند

...زمانه دیگر عوض شده

امروز ، ماندن

مخصوص شیمیایی هاست.

 

                                                  12/5/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                         کیسه های استخوان                       

 

هنوز

جای زخم های کتفم

از سنگینی آن جعبه های چوبی

درد می کند

...آن ها

سوز مرا که دیدند

تا امروز صبر کردند؛

امروز که کیسه ای خالی

برای استخوان های شان کافی است.

                                                12/5/82

                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

پلاک خاکی

 

آن طرف ها

دور نخلستان لیلی

یک جزیره است به نام مجنون

پشت آن جاده آبی

عشق، جز کلبه درویشی نیست

دَرِ آن سبز

فرش آن قرمز و نیلی بام است

پلاک خاکی آن ثبت شده

صاحب خانه ولی گمنام است.

                                       3/5/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای همسران شهدا

سوگ تیشه ها

 

هر شب به پاس خاطره های تو

      چون اشک می چکم

      و در غربت یاد تو

      ای نگار دلم

     خاکستر نگاهت را

     تند باد می شوم

از حنجر آتشین تو

ای شمع زنده ام

       فریاد می شوم

شیرین ترین ماهِ عسل

در بیشه خزان

در سوگ تیشه های تو

فرهاد می شوم

10/3/82

 

 

 

 

غروب یکرنگی

 

در فراق باران

چشم های تو لبخند می زنند

و من

خیس از این همه محبت

جگر پاره های عطش را

               به دندان می کشم

               و می روم

               از پیش چشمه های سنگی

               از غروب یکرنگی .

                                         

                                                   2/12/82

 

 

 

 

 

 

 

شب های کمیل

 

یار دیرین عاشقانه های من!

مرا به یاد داری ؟

مرا که بر دل تو توسل جستم

مرا که پا به پای تو در آتش ایستادم

و دست در دست تو

                    سوختم

در آسمان بارانی مفاتیح

هنوز زمزم تورا

           زمزمه می کنم

به یاد آن شب ها که کلید عشقم بودی

بیا و سکوت لب هایم را بشکن

سرمشق تکلیف های شبانه ام !

      دوباره تو را می خوانم.

تکلیف هایم آن قدر بد خط بود

که در کلاس اول

      تا ابد

   ماندگار شدم

 

 

 

پشت میله های اولین خاکریز

زیر آوارها

نفس نفس می زنم 

ای رحمت مکرر!

باز هم مرا به یک جمله مهمان کن

به یک جمله عشق

دیدگانم هنوز

از سوزش آن تاریکی ها

مرهم نور تو را می خواند

از آن شب ها که صفحات وجودت

با نم چشمان من ورق می خورد

کمیل شب های تنهایی من !

پشت در خانه ات جا مانده ام

بغض دلم شیشه ای است

   که دل سنگ را می شکند

   کمی هم

   تنگ دلم را بگشا

حرمان یادت

         روزی این دل مباد.

24/12/81

 

 

 

 

برای افغانستان

 

سایه یک مرد

 

دل من

   دنیا را شناختی آیا ؟

   انگشتان گرسنه ات را

              نای گشودن هست

        تا از لا به لای زخم های آن

                              حتی

                سایه یک مرد را بیابی؟

                           

                           22/12/81

 

 

                      

 

 

 

 

 

 

شعر فروش

 

یک دسته شعر سپید داشت

       زیر هر برگ

      فقط امضا بود

      یک نفر آمد و با پول هایش

           نقد شان کرد و رفت.

 

                                     23/12/81

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                       

 

گور ستان عشق

 

شهر بی عشق را کفن باید کرد

 

صبح دیروز من

در خیابان های  تهران بودم 

در پی عشق

                روان

شهر ، دود آباد است

عینک عقل همه دودی شده

همه جا پر غوغاست

دختری با میله های کاموا ،

                       شعر می بافت ، سپید

پسری سوار پیکان

                عشق را نشانه می رفت

آن طرف تر،یک نفر با اتوبوس دل می برد!

کسی با سیخ ، جگر می دزدید

 

بچه ای ، با شعر و شور خلق بازی می کرد

در خیابان حتی

آن چراغک های قرمز هم

                      چشمک می زدند

 

روی آسفالت داغ

      پشت سد معبر

رودی از کلیه فروشی

        موجی از دست فروشی پیداست

(( جاده و اسب مهیا ست))

سیلی از فیلم و سی دی ،

                   کوپن و بار قاچاق

                               رو به طغیان دارد

کمی هم گشت و گذاری بکنید

                             همه جا

                             تور لیلی بر پاست!

تو کجایی ای عشق

                  وزن سنگین غمت

                       شعراحساس مرا له کرده

شهرگورستان است

          گل ها پژمردند

 

 

          فاتحان هم مردند

برای شادی روح شهدا شادی کنید

         برای فاتحه ها ،دست مرتب بزنید

      برای شادی روح شهدا

                        یک دقیقه

                       همه با هم خفه شید

شهر ، گورستان است

        عشق هم در به در است

قبر طاغوت ، هویداست بیا تا برویم !

 

22 /12/81

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

استشهاد شاعرانه

 

یک خبر

 

هنوزهم می توان از دیوار بالا رفت

آن گونه که از دیوارهای کوتاه من وتو

منبر چند آقا، زاده شد!

هنوز هم می توان از دیوار بالا رفت

اگر کسی خوب (( قلاب)) بیندازد

قلابی که(( قلابی ))نباشد

قلابی که از آن بالا

           رای من وتورا صید نکند

در دهکده جهانی اسلام

این دیوارها خیلی مزاحمند

 

                 ***

امروز جلوی ایستگاه انگلیس باید

صف ببندیم و خبردار بایستیم

همه برای ((بلر)) تبلیغ می کنند

تقصیر جاده ابریشم است شاید

 

که در((خرازی)) سیاست خارجه ،

دستمال ها ، ابریشمی است

پل ((آهنی )) سیاست و دیانت ((ظریف))شده!

اما یک خبر

سفیر بریتانیا سفر خواهد کرد

حتی اگر سطح دیپلماسی ما به "سیکلماسی" تنزل یابد

حتی اگر"کار"، به وزارت امنیه سپرده شود

حتی اگر ارتش و سپاه ،"بسیج"نشوند

حتی اگر کیهان نیز در"رسالت نبوی"خویش تجدید نظر نکند

و یا شاه کرمان

قصر"شیرین " را

     در مرز خسرو بجوید؛

     ما اما

     فرهاد ترین فریاد را

        تیشه دیوارهای ننگ خواهیم ساخت

        درون لانه مار ، خبرهایی است

        از سیمای بلر

        ((کیف انگلیسی )) پخش می شود.

     

                                             20/3/82

 

 

به:علی رضا قزوه

 

قیام قلم

قلم های زیادی داریم

   از همه قلم

گوشتی ، استخوانی...

حتی قلم های خیاری

     که سبزند و فقط شور می سرایند

دست های قلم شده هم داریم

     که با افعال خود

         تعدی را لازم جلوه می دهند

    دَرِ گوش شما می گویم

         برای آن دست قلم ها

         که هر روز

             شبیخون می زنند

با حوض ادب

            سدی از خندق خون می سازیم

                       در قدم یا به قلم                   

ما بچه میدان جهادیم نه در دوره سازندگی

گرچه خیابان شعر انقلاب

 

 

                 پر از بوستان شود

اما رسول غزوه اشعار ما ، قزوه است.     30/3/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                

به خورشید آخرین

 

آخرش می آید

نه اول

نه وسط

درست آخر وقت

خورشید ما

هر وقت که بتابد

   صبح می شود

ولو

در عصر آخر الزمان

          

                     24/9/82

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                   

برای آدم

 

ایست!

   تو را به خدا

   جلوترنیا  آدم جان !

   این جا راه وچاه یکی اند

   این جا

       میدان مین نیست که معبر داشته باشد

       این جا زمین است.

                          

                            21/8/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قنوت زمین

 

این جا

قنوت دستان زمین است

کیمیای خاک این دشت

معجزه ای طلایی است

سجاده خاکی آن

بر گرده زمان

آویزی است از طلا

این جا عشق من است

عشق من ، طلائیه ....

 

             20/9/82

 

 

 

 

 

 

 

 

به:مسافران شیمیایی

 

یک مویه

 

درست پیچید ؛ جلوی من

من هرکاری توانستم کردم

اما او

مقابل چشمانم

آن قدر به خود پیچید

   که تا شد

   کتاب شد

  که تاب نیاورد

  حالا

  پشت ویترین بهشت

 او خریدارفراوان دارد.

 

              21/8/82

 

 

 

 

                                           

مِهر هستی

 

قسمتش کردم

 بین همه کس

 شادی ام را

حالا

از همه

سهمی از عشق

سهمی از شادی و لبخند

          به دلم جا مانده است

سیب شادی هایم

     بین مردم گم شد

     هسته ای ماند فقط

     روزی اما هستی ام

      باغی از سیب گلاب

        راغی از چشمه آب

                                خواهد شد

سبزی سرو و چمن

                  همه از آن شما

سهم من سرخی سیب عشق است

 

 

سهم من سیب عشق

سهم من نقطه ای از قاف بلند عشق است

 

هستی ام

هسته مهر هستی است.

 

                                               16/9/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل آخر

 

 

همه چیز تکراری است

حتی بی برگی زمستان

و یا  

سرسبزی بهار

من

منتظر سال جدیدی هستم

که پنجمین فصل آن

       فصل جدایی است.

 

                            23/11/82

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                    

... بادبان

 

باز هم

بادها خواهند وزید

  حتی اگر

  همه بادبان ها را بکشند

       باکی نیست

       وقتی اقیانوس

       موج می زند

       با نسیمی کوتاه

       حتی اگر

      همه بادبان ها را بکشند.

 

                                  23/11/82

 

 

 

 

 

 

 

 

به سوی افق

 

اشتباه نکنید

آن سوی تر از این جا

هیچ خبری نیست

همه چیز همین جاست

به چه می گرایید؟

افق این جاست

سفر نفس را نمی دانم

اما افقی شدن

کاش

  سیر آفاق باشد.

 

23/11/82

 

 

 

 

                                                     

 

 

 

باید دوید

 

خوش به حال پاهایم

که لااقل دویدند

و شانه هایم

که بیکار نبودند

اما بقیه حسودی شان می شد!

       ***

 حیف شد

کاش

 قلبم نیز

پای دویدن داشت

یا لا اقل می شد

روی سینه خزید

  و به استقبال رفت

کاش می شد

 

 

 

 

 

 

  کنارشان دراز کشید

   همیشه این موقع ها

   وقت خیلی کم است

   مثل نمازها

        که عجله ای است

 

 

 این وقت ها هم باید دوید

        تا عقب نماند

       از قافله ای که فقط

               استخوان هایش

                          بازگشته است.

                             

                                      30/11/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاک غریب

 

              مرا نیز همان جا دفن کنید

              این طور که نمی شود

               من یک جا

               و دلم جای دیگر؟

               زیر خاک هم که بروم

               شما همان جا

                   سراغم را بگیرید

                    که مثل طلائیه

                                 غریب است

                  مزار قلب من

                                    بقیع .

 

                                             30/11/82

                        

 

 

 

 

 

همراه تو

 

از دستانم کاری ساخته نیست

نفس هایم

           به شماره افتاده اند

      باز هم تمام مسیرها مسدود است

مگر همراه نمی خواستید آقا!

         

 

1/12/82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به: شیخ عبدالله ضابط

 

                         رفیق نیمه راه

 

عیبی ندارد

شما حرف خودتان را بزنید

اما من می گویم

با معرفت

      کسی است که

  همه را بین راه جا بگذارد و

                برود.

 

                           1 /12/82

 

 

 

 

 

 

                                                      

 

 

 

و باز هم شیخ عبدالله ....

 

                  رد پای شفق

       

       خودت را باختی

       و خورشید

         برای آبرویت

         سفید پوشید

         و خوابید

            در جعبه ای چوبی

                  ***

 

      جای روحت خالی

         با جسمت

         تا محرم رفتیم

        راستی،

                ماندنت بس عجیب بود

                                        می دانم

                 ***

        دیگر هیچ وامی نداری

 

      حتی با شفق

        حسابت را تسویه کردی

        حالا سپیده

            در جوار تو

                             زرد می زند

                ***

تقصیر شب نیست

       تو زیاد شفافی

تاریکی از تو عبور می کند

                         و باز سپیده می ماند

                                      و اشک هایش 

                ***

آموزگار آتش ودریا !

   موج های شعله ور تنها

   در ناپیدایی تو

با باد هم آوا می شوند

   برگ های نسیان را

   و به خاک خاطره ها

                             می سپارند

         فراموشی لاله ها را

   به پاس قداست خورشید

 

 

             گرم خواهند ماند

                            تا قیامت کبری

                            خواهند درخشید

             

***

 

 این بار قسم خوردم

به گل مویه هایی که زیر تابوتت

                           جوانه می زد

دریغ را به تیغ بسپارم

         آن قدر می دوم

         تا راه رفته را بازگردی

         یا راه رفته را باز گردانی

 

        رد پایت هنوز باقی است.

 

 

                                            1/12/82

 

 

 

 

 

 

 

گل و گلاب

 

باور کنید دست خودم نیست

پندارم دست دیگری است

برای این اشک ها

که در تشییع گل می دوند

گلاب می پاشد.

 

 

 

 

2/12/82

 

 

 

 

 

 

 

برای حنظله

 

سنگ صبور

 

 

سنگ صبور

             بسیاراست

و حرف هایی که

   با سنگ

      گفته می شود

روزی می آید

که صبر سنگ

           تمام می شود

روزی می آید

که جنگ

           تمام می شود.

 

                                        17/1/83

 

 

 

 

 

خانه دوست

 

کلبه ای در مکه

         خیمه ای در کربلا

         چادری در بقیع

درد مستا جری است شاید

     که خواب های خوش

                زیا د می بینم

و می دانم که باز هم

تعبیر تمام خواب هایم

           ((خیر )) است. 

 

                                     17/1/83

 

 

 

                      

 

 

َسرِ سبز

 

چه شگفت است

            زمانه غفلت

   تقصیر ماست شاید

که روی گل ها

          گلاب پاشیدیم

همه چیز از آن جا شروع شد

     از آن عفونت مطبوع !

     لبه تیغ  را بوسیدیم

     و برستیغ پوسیدیم !؟

در هجمه قهقهه های درهم پیچیده

به چکاچک گیلاس های طلایی قدرت

گوش سپردیم

و استخوان های خردشده جهاد و شهادت را

از کاباره های سیاسیون

مشایعت کردیم

چه عجیب است

     زمانه غفلت

و خوش رقصی های مکرر

 

با سازهای دهن کجی

منادیان اسلام ناب آمریکایی

و مدعیان برتری هویج بر بسیج

از حسا ب قاب عکس شهدا

اختلاس وجهه می  کنند

وحزب دلار

تیغ توسعه را

در محراب قدسی تدین و تعهد

بر فرق مستضعفین فرود می آورد

چه غریب است

   زمانه غیبت

و آوای جاوانه ای

که هر روز

در پژواک هزار باره خود

دل خون می طلبد

و پای جنون،

بارقه ای از جنس عشق

   باقی است

دلم خوش است

که هنوز

مُهر تایید دلم          

 از تربت است.                          

                                              10/5/80

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(( نوید وصل))

 

جلوه فروش پرده پنهان ، رخی نما

بهانه محبت یزدان، رخی نما

شکسته بال و جان عطش و آتشم در بر

الا نوید وصلت سبحان ، رخی نما

 

 

((مِهر علی ))

 

 

بام ثریایی دل جای تو

عشق تراود زدم نای تو

سوخته مهر علی ، جان من

نقش دلم رقص تمنای تو

 

 

 

 

 

 

 

((دسته گل ))

 

 

از جان و جهان و مکنت و تخت

بستند به کوی عاشقی رخت

منت بود از خاک بر افلاک

با دسته گلی به نام ((نوبخت))

 

 

 

((ارمغان تنهایی ))

 

 

دل گرفته من ازمغان تنهایی است

ضریح دیده من میزبان تنهایی است

سحر کشاکش فریاد و آه مهجوری

نگر که عزم دلم آستان تنهایی است.

 

 

 

 

 

((کوثر عطش ))

 

 

ای فرق شکوفنده به محراب

وی ظلمت کوفه را چو مهتاب

از سرخی کوثر غم تو

جوشد عطش از فرات چون آب

 

 

 

((غم تنهایی ))

 

 

سرناساز دارد یار امشب

دلش گنجینه اسرار امشب

الهی یادم اندر سینه اش کن

غم تنهایی ام بردار امشب

 

 

 

 

 

((آفتاب عشق))

 

 

خم ابروی تو محراب عشق است

شب تنهایی ام مهتاب عشق است

سرم بردار زلفت درنیایش

حیاتم با طلوع ناب عشق است

 

 

 

((شمشیر نور))

 

 

انفجاری از پی فریاد شد

نور شمشیر سر بیداد شد

با دَم پیر خرد چون آه رعد

نخوت کاخ ستم بر باد شد

 

 

 

 

 

((انتظار نور ))

 

آتشین مهر تابستان

مژده سیل پاییزی

آسمان کی زند فریاد

نغمه های سحر خیزی

ساقه زرد نیلوفر

چون ثنا گوی هجران است

عاقبت جای کفترها

گر نیایی به زندان است

آینه نور تاباند

در نگاه حضور تو

حمل بر شانه های اشک

انتظار ظهور تو...

 

 

 

 

 

این فصل پیش از این در ((سینمای قلم)) منتشر شده است .

 

 

 

 

 

 

 عشق واژه گون ، عاشق را واژگون می کند.

 

 

 

بیستون بر عشق بنا شده است.

 

 

 

دل فرهاد شیرین بود، عشقش شیرین شد و مرگش شیرین تر .

 

 

 

وصال در عشق زمینی برقرار است و در عشق آسمانی بر بی قراری .

 

 

 

 

 

 

 

عشق آسمانی  هزار نماست وعشق زمینی سینما.

 

 

 

یم عشق آسمانی با نم رحمت آغشته است وغم عشق زمینی با نمک شهوت.

 

 

 

نمک زیادی،نمای عشق را نمناک می کند.

 

 

 

با تار مویت بر تارک عشق می نوازم.

 

 

 

 

 

 

 

عشق،ماه دل من است ومن ماهیت خویش را پاسدار خواهم بود.

 

 

 

 

دل حرمسرای عشق است؛ حجاب ممنوع !

 

 

 

 

چشمم زاینده رود شده وبرعشق دورود می فرستد وبا دل، سرود غم می سراید.

 

 

 

چشمم تار است وپلک هایم عشق می نوازند.

 

 

 

 

 

دل ما بی چشم باشد ودل سنگ چشمه؟

 

 

 

از سنگ هم که باشید چشمتان باید چشمه باشد.

 

 

 

الهی تورا می خوانیم تا غیرت رابه دست آوریم.

 

 

 

یا دل را خزانه کن ویا شکم را خزینه.

 

 

 

عرفان دل را طوفانی کند و صاحب دل را فانی.

 

 

 

 

عطار بیدار خفته بود و منصور بردار.

 

 

 

 

 

شپش جهل در زلف تقوی ، گلف بازی نکند!

 

 

 

 

 

کیمیاگر آن است که خاک را فلک کند.

 

 

 

 

 

صورتت زیبا و سیرت بدبوست؟

 

 

 

خدایت ساخت و توبه شکستی.

 

 

 

 

عرفان ، مضحک ترین شوخی بشر با خداست.

 

 

 

 

رسد آدمی به جایی که به جز خودش نبیند.

 

 

 

طریقت ما شریعتی است.

 

 

 

اسلام را در عمل بجوییم نه در اَمَل .

 

 

 

 

رزمنده جهاد اکبر باشید اما نه در واحد تبلیغاتش.

 

 

 

 

درون حجره جهل و در حوزه غفلت است کسی که از صیغه سازی شلمچه نیز عاجز باشد.

 

 

 

 

جای توسعه صدر به فکر سعه صدر باشیم .

 

 

 

 

از بهشت علمای جاهل به جهنم خدا پنا ه ببریم .

 

 

 

 

 

تدریس جاهل ، تدلیس علم است .

 

 

 

 

دانشمند ، کافی است.

 

 

 

 

سیم اتصال تان به حق ، خاردار نباشد.

 

 

 

 

عالم دائماً در چرا ست.

 

 

 

 

 

 

چراگاه عالم ، کتاب است.

 

 

 

فرزند فاضل هم ممکن است فاضلاب باشد، چونان گلاب از گل .

 

 

 

اهل بیت گفتند که مََعَنا باشید و ما معنا را در لفظ دیدیم .

 

 

 

در بیت ((از علی آموز اخلاص عمل ....))بیتوته کنید.

 

 

 

در ولایت اهل بیت اقامت کنید.

 

 

نماز امر به معروف و نهی از منکر را به جماعت اقامه کنیم .

 

 

 

 

یکی با خُم مست شود و یکی با خمپاره .

 

 

 

 

خُم پستی بخشد و خمپاره هستی.

 

 

 

 

بسیجی از خُم ولایت مست است و با رهبرش یک دست.

 

 

 

 

یک دست رهبر، صدای هزار دستان دارد.

 

 

 

 

عقیم الصلاة با اقیموالصلاة سرو کاری ندارد.

 

 

 

 

لاله زبان ندارد چون حرفش را با سرخی گونه هایش زده است.

 

 

 

 

کره نمی شنود.

 

 

 

 

 

کوره ، نابینا اما دلگرم است.

 

 

 

 

روح الله یک روح بود و تنها .

 

 

 

 

بعضی ها که بساط مستکبرین را جمع کرده بودند خودشان منها شدند.

 

 

 

 

میز را به میزان ترجیح ندهیم .

 

 

 

 

 

 

گوساله رانت خوار را گاو صندوق قدرت زائیده است.

 

 

 

 

اِنِ انقلاب، شرطیه است؛ بعد از آن اگر قلب باشد خوب است واگر قلّابی بود....

 

 

 

 

خط نفاق ، کوفی است .

 

 

 

 

مشروطه از اول هم مشروط بود.

 

 

 

 

 

کرسی قدرت گرمی بخش مجلس ماست.

 

 

 

 

به فکر صدر باشیم نه صدارت.

 

 

 

 

مرکب را مرکب قدرت دیگران نکنیم .

 

 

 

 

اسلام ویلایی، عاقبتش واویلایی است.

 

 

 

 

 

 

بترس از قلم که تعدی را لازم جلوه می دهد.

 

 

 

 

 

بدبین دچار انحراف بینی می شود.

 

 

 

 

 

حرف ریشه انحراف است و پرحرف لبریز انحراف.

 

 

 

محسن باشید اگر چه بی محاسن.

 

 

 

 

 

جوان چون آهن است و پیر ، پیراهن.

 

 

 

 

آرمان ، عارمان نشود.

 

 

 

 

کاج ، تاج جنگل است و کوچک جنگلی تاج الدین. بیاموزیم که تاج الدین باشیم نه تاجر دین.

 

 

 

 

دانشگاه آزاد، ماهی آزاد، کشتی آزاد، بحث آزاد ، شغل آزاد، آزادی ، مازادی نشود!

 

 

 

ارتباط نامشروع با فرهنگ غرب ، ارزش های مان را دچار ایدز فرهنگی می کند.

 

 

 

 

تنبان غیرتتان بی کش مباد!

 

 

 

 

بانوی فرهنگ مان هنوز مانتوی فرنگ به تن دارد.

 

 

 

 

 

حزب الله ، حزب الله است؛ چه مهاجر و چه انصار.

 

 

 

 

فلسطینی ها در پذیرایی ازمیهمانان ناخوانده خویش سنگ تمام گذاشتند.

 

 

 

 

کف ، برازنده کفتر است و سوت در خور ناسوت.

 

 

 

 

زجر ، ریشه انزجار است.

 

 

 

 

اگر بینش مامورین ، کلانتر شود، پاسگاه را با زمین فوتبال اشتباه نمی گیرند.

 

 

 

 

کانون گرم خانواده را با کولر فمنیسم خنک نکنید.

 

 

 

 

روضه ، باغ بهشتی است نه جای ماتم .

 

 

 

 

بهشت، نور هدایت است و دوزخ ، تنور ضلالت.

 

 

 

 

 

اگر خدا نیستی ، ناخدا باش.

 

 

 

 

 

پیامبر، پستچی خداست تا پستی را از زمین بر چیند .

 

 

 

 

مجرم از مجاز دم میزند و قاضی از مجازات.

 

 

 

 

وای به روزی که پزشک قانون ، داروی مجاز را به جای حقیقت مجازات تجویز کند.

 

 

 

 

شکم چاق پر می شود و کیسه قاچاق...هرگز!

 

 

 

 

 

استعمار، سیگاری را بیگاری می کشد.

 

 

 

 

عیار عقل  ، معیار نقل است.

 

 

 

حی زنده است و حیا زندگی ، حیاتت را با وحی ، احیا کن.

 

 

 

تقلید، چشمی است که نور بینائیش ، بصیرت عقل را کور می کند.

 

 

 

 

 

 

با کنجکاوی در کنج سفره دل ، کنجد معرفت یافت می شود.

 

 

محبتت گفتاری و رفتارت کفتاری؟!

 

 

 

به جای کاش به فکر کاشتن باش.

 

 

 

لجبازی ، همان لجنبازی است.

 

 

 

سوار بر قایق عایق شده دقایق ، زودتر به شقایق سعادت دست می یابید.

 

 

 

 

بازار ، بیزارت کند.

 

 

 

پیک سلامت باشید نه پیکان ملامت .

 

 

 

روده دراز ، جایی برای راز ، باقی نمی گذارد.

 

 

 

 

آغوش انسان باید دستگاه محبت باشد و پایگاه عطوفت تا غبار غم دیگران را با دستمال بزداید و اندوهشان را پایمال کند .

 

 

 

شهرک ، شهرزاد است و روستا ، شهرزاده .

 

 

آدمی که از برف ابتذال ساخنه شود تابش غیرت ،  آبش می کند.

 

 

 

 

تفکر مرد عوضی در عرصه سینما حکمفرماست.

 

 

 

 

سینما که بی هنرمند شود مخملباف هم فیلم می سازد.

مارمولک، خودسازی کرده است.

 برخی از آثار منتشر شده نگارنده :

1- طعمه اروند

 2- حماسه عشق

3- یک گام تا خدا
 4- خاک و خاطره

 به زودی منتشر می شود:

 

1- چشم آبی

مروری بر زندگی شیخ شهید ابوالقاسم بزاز

 

 

 

2- به سمت مشرق

مروری بر زندگی سردار شهید محمد سلیمان نژاد

 

 

 

 

3- ابن تارخ

عبرت هایی از زندگی خلیل الرحمان علیه السلام

  • سیدحمید مشتاقی نیا