اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۹۶۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشتاقی نیا» ثبت شده است

عبد صالح

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۶ ق.ظ


برای تهیه این کتاب می توانید از طریق سایت موسسه مطاف عشق به نشانی http://mataf.ir اقدام کنید و یا در بابل به فروشگاه کتاب مهتاب واقع در چهارسوق، مجتمع تجاری خاتم الانبیاء، طبقه همکف مراجعه نمایید.


آخرین بار یک دل سیر امتحان بزرگ عبدالصالح (در یک نگاه)
ازدواج لحظه اجابت دست خالی اولین گریه‌های معصومانه‌
بچه‌داری کربلای حضرت زینب(س) تربیت محمدحسین حق مأموریت
دل‌تنگی خبر شهادت بی‌رحمانه بهترین
تو به من عزت دادی طواف عشق شهید گمنام نام زیبا
همکاری در خانه قول بده میوه بهشتی باید بروم

  

در مقدمه کتاب می خوانیم:

عبدالصالح زارع را که اصلاً نمی شناختم. بهمن 94خبر شهادتش که آمد، در روزهایی که اخبار شهادت سربازان بی ادعای سپاه توحید، نوید آزادسازی محاصره شیعیان نبل و الزهراء را می داد از این جهت برایم جلب توجه کرد که این شهید را هم استانی خود یافتم و محل کارش هم در شهر زادگاهم  بابل قرار داشت. تصاویر تشییع پیکرش در بابلسر را دنبال می کردم که صحنه عجیبی مقابل چشمانم نقش بست. پدر شهید، محکم و استوار، بی آن که ذره ای لرزش و خمودگی در زبان و دست و پایش دیده شود، در حالی که نوه کوچکش را در آغوش داشت مقابل دوربین خبرنگاران ایستاده بود و مصاحبه می کرد و از سرو رعنای شهیدش سخن می گفت.

تشییع پیکر اغلب شهدای ایرانی و افغانستانی و پاکستانی مدافع حرم را در قم درک کرده ام. وقتی شنیدم قرار است این شهید را به قم آورده و این جا بعد از تشییع به خاک بسپارند اشتیاقم برای دیدن پدر این شهید بسیار بیشتر از شرکت در خود تشییع و بهره مندی از فیض عظیم آن بود.

همه مسیر از مسجد امام حسن عسکری علیه السلام تا بارگاه ملکوتی بانوی آفتاب و از آن جا تا گلزار شهدای قم، به جای آن که پشت سر تابوت شهید باشم، پشت سر پدر شهید و سایه به سایه او گام بر می داشتم. آن هایی که او را می شناختند در آغوشش گرفته و تبریک و تسلیتی نثارش می کردند او با شکوه لبخندش، همه را به گرمی آغوش شهیدپرور خود پذیرفته و تشکری شیرین را روزی معنوی و نشاط جانشان می ساخت. گاه از ذوق استحکام روح و لبخندهای آسمانی این مرد رو می کردم به رهگذاران و مشایعات کنندگان و با دست نشانش می دادم که ایهاالناس! این مرد خوش رو و محکم و استوار که با گام های بلند، مسیر طولانی حرم تا گلزار شهدا را با شتاب طی می کند پدر همین جوان رعنایی است که چند متر آن طرف تر به روی دوش می کشید و در سوگش به اشک نشسته اید. نگاه عاقل اندر سفیه بعضی مخاطبان نشان می داد حرف من و انگشت نشانه ام برایشان باور پذیر نیست.

همان روز نوشتم و منتشر کردم: " کوه را اگر قرار باشد تصور کنی که راه می رود کافی است به قدم های محکم و استوار پدر شهید عبدالصالح زارع در خیابان چهارمردان قم نگاه کنی. تمام مسیر تشییع پیکر شهید را من در پشت سر این پدر راه رفتم. تبسّم، لحظه ای از قرص ماه چهره او محو نمی شد انگار که به عروسی فرزندش آمده اند و به او شادباش می گویند...."

دو سالی گذشت تا بدانم او دقیقاً در روزهایی تشییع شد که چند سال قبل در همان ایام رخت دامادی به تن کرده بود.

شناخت عظمت روحی و دل دریایی مادر عبدالصالح هم به تنهایی، کتاب مستقلی را نیاز دارد. این که می گویند موقع هدیه دادن و بخشش، بهترین های خود را هدیه بدهید، یک مصداق اتمّ و کاملی دارد به نام مادر عبدالصالح زارع که وقتی خواست هدیه ای به خدا بدهد، بهترین داشته خود را در طبق اخلاص، قربانی مسلخ عشق الهی کرد و تمثیل زیبای "راضیةً مرضیة" را جلوه ای دوباره بخشید. این زوج صالح، عاشق پرورش گل بودند. عبدالصالح، ناب ترین و زیباترین گل معطر بوستان این دو بود که در دامان حبّ معبود پرورش یافت و به آسمان وصال، عروج کرد.

من هم مثل خیلی از نویسندگان دلسوخته خادم فرهنگ ایثار و شهادت دلم می خواست به سهم خود ادای دینی نسبت به این شهید داشته باشم؛ اما نشد. این که می گویم مثل خیلی ها، به این معنی نیست که اسم همه این عزیزان دلسوخته را می دانم؛ اما مدتی نگذشت که فهمیدم سرکار خانم معصومه حیدری از نویسندگان عرصه دفاع مقدس در ساری هم قصد نوشتن کتابی را برای این شهید داشته، گام هایی را هم برداشت؛ اما به هر حال قسمتش این نبود. دوستان پاسداری چون برادر زین العابدینی نیز در این مسیر گام هایی موثر را برداشتند. برادر عزیزم آقا ابراهیم باقری حمیدآبادی با همکاری خانم آتنا طبری نیز برای ادای دین به این شهید پا پیش گذاشتند که قسمت آنها هم نبود. همه این عزیزان البته با خلوص نیّت، ثمره زحماتشان را در اختیار این اثر قرار دادند.

مهندس رضا کاظمی و برادرم مهدی منصوریان از انتشارات مطاف عشق وابسته به موسسه روایت سیره شهدا، تماس گرفتند؛ درست اواخر شهریور 96 و از حجم کار و فرصت های از دست رفته، شکوه نمودند. گفتند بیشتر خاطرات شهید جمع آوری شده و ... قرار شد نهایتاً ظرف یک ماه، کاری را در حد بضاعت، آماده انتشار کنم که حاصلش شد همین اثر که الان پیش روی خود می بینید.

اهل مبالغه و درشت نویسی و یا دستبرد در خاطرات شهدا نیستم. کسی نمی تواند ادعا کند با خواندن یا نوشتن یک کتاب توانسته شهیدی را شناخته یا معرفی کند، نه؛ اما آن چه را شنیدم و خواندم صادقانه خدمتتان ارائه دادم. با این خاطرات برای خودم یک درس قدیمی باز هم تکرار شد: جنس شهدا با جنس امثال من تفاوت دارد. خودمان را معطل حرف و ادعا نسازیم.

حرف آخر: عمر و فرصت و بضاعت همه ما محدود است. ناگفته ها درباره شهدا چه شهدای قبل از دفاع از حرم و چه شهدای مدافع حرم اعم از بسیجی و ارتشی و پاسدار چه ایرانی و افغانستانی و پاکستانی و .... یکی و دو تا نیست. کمترین وظیفه ما در ادای دین به این شهدا ثبت یاد و نام و خاطرات آنهاست. تعارف که نداریم. دست بنجنبانید که مبادا شکوه ایثار و منظر حماسه و اوج ایمان این جوانان نسل سومی سپاه خامنه ای، در گرد و غبار رسانه های اغواگر به فراموشی سپرده و میراث خون شریفشان که همان فرهنگ ماندگار جهاد فی سبیل الله و اخلاص در عمل به تکلیف است به دست نسل های بعد نرسد. دست بجنبانید که وقت تنگ است.

سید حمید مشتاقی نیا. حوزه علمیه قم اول آبان 1396

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حیا!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

See the source image


خاطره ای جالب از دوست و همرزم طلبه شهید محمد زمان ولی پور:


موقع سینه زنی، محکم به سینه می زد. پیراهنش را در می آورد و عزاداری می کرد. چراغ ها خاموش بود، با این حال، زیرپیراهنی نازکش را در نمی آورد.

سر زمین، موقع نشاء، همه عادت دارند آستین های پیراهن و لنگه های شلوارشان را بالا بزنند. شیخ، از آنها تقلید نمی کرد. آستین ها و لنگه هایش پایین بود. مرد، این قدر با حیا ندیده بودم.


  • سیدحمید مشتاقی نیا

میوه روضه و اشک

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ق.ظ


هجدهم بهمن نود و چهار بود. از چند روز قبل کمی دلشوره داشتم. اخبار سوریه را پیگیری می کردم. درگیری ها شدت گرفته بود. دلم با صالح بود و زیر لب برایش دعا می کردم. بابلسر نبودم. رفته بودم پیش پدر و مادرم. برای لحظه ای احساس کردم قیافه پدر، جور دیگری است. انگار در دلش تلاطمی ایجاد شده و امواج آن عن قریب، روی صورتش هویدا خواهد شد. به دلم بد راه ندادم. کمی استراحت کردم. از جایم که برخواستم، گوشی همراهم را روشن کردم. سری به تلگرام زدم تا از آخرین اخبار و اطلاعات روز با خبر بشوم که چشمم به خبر شهادت صالح افتاد. این بی رحمانه ترین حالتی است که یک نفر ممکن است از فقدان عزیزش با خبر شود.

باور نکردم. خواستم به پدر صالح زنگ بزنم و تکذیب این خبر را از زبان او بشنوم که پدرم مانع شد. بغض راه گلویش را بسته بود. مکثی کرد. دست مرا گرفت و کنار خود نشاند و آرام آرام، تلخ ترین حقیقت زندگی را برایم شرح داد. صالح چهار روز قبل، شهید شده بود.

پدر در عمرش به من دروغ نگفته بود. این بار هم داشت راست می گفت؛ اما برای من همه چیز بهت آور و غیرقابل باور بود.

پیکرش را زود آوردند. آرام و مطمئن در خوابی عمیق فرو رفته بود. بالای سرش نشستم و لحظاتی که نمی دانم چقدر بود و چطور گذشت با او نجوا کردم. این بدن سرد و خموش عزیزترین فرد زندگی ام بود که آرام و بی صدا در کنارم قرار گرفت. مطمئن بودم که مرا می بیند و صدایم را می شنود. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. احساس کردم سال هاست که او را ندیده ام و به اندازه سال ها با او گفتنی ها دارم. حرف هایم را که زدم، سبک شدم. باری بزرگ از قلبم برداشته شد. دیگر رفتنش را با همه وجود باور کردم. گفتم: اللهم تقبل منّا هذا القلیل. خدایا این هدیه را که در برابر عظمت لطف و کرم تو ناچیز است از من پذیرا باش.

بلند شدم. مثل صالح، محکم و استوار روی پاهایم ایستادم. هدیه ای را که در راه حضرت زینب دادم مرا نیز زینبی ساخته بود. می دانستم صالح هم از من می خواهد که محکم و استوار باشم و خم به ابرو نیاورم. همیشه توصیه می کرد که از حضرت زینب، صبر بخواهم. می گفت: صرف شرکت در مجلس روضه که هنر نیست. این اشک ها و روضه ها باید بهانه باشد تا از اهل بیت الگو بگیریم.

 احساس کردم همه می خواهند بدانند چه حرفی برای گفتن دارم. گفتم: خوشحالم و از ته دل راضی، که بهترین دسته گل زندگی ام را تقدیم راه اهل بیت کردم. مگر نه آن که گفته اند از بهترین های خود در راه خدا هدیه بدهید؟ من بهتر و عزیزتر و گرانبهاتر از صالح چه داشتم که به پیشگاه دوست تقدیم کنم؟ خوشحالم که صالح من به آروزی دیرینه اش که سال ها برای به دست آوردن آن اشک ریخت و دعا کرد، رسید. خوشحالم که او دیگر شرمنده شهدا و خانواده هایشان نیست. اللهم تقبل منّا هذاالقربان.

راوی: همسر شهید

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تبریک ویژه محرم!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ب.ظ

عکس و تصویر کسی که از مال دنیا یک پیکان بیشتر نداره، مستاجر هست و سه کودک خردسال ...


به من باشد ماه محرم را هم می گویم ماه مبارک محرم که برکت یعنی جوشش خیر و نیکی و کیست که نداند خیر و برکت محرم است که جان های مرده و قلب های زنگار گرفته ما را دوباره احیا می کند.

تبریک می گویم به محمد تولایی، طلبه جوانی که از مال دنیا، یک متر زمین هم نداشت و همین لبخندهای رضا به لقاءالله را در آخرین لحظات عمر برای سه کودک خردسال و معصومش به یادگار گذاشت و در آستانه عاشورای اباعبدالله، به ضرب کینه اشقیا، در مشهدالرضا، کربلایی شد.

شهادت، گوارای وجودت محمد تولایی که تولای اهل بیت جز به شباهت در حیات و ممات با آنان نیست. مگر نه آن که ما از زیادی گل آل الله خلق شده ایم که گفته اند: السنخیةُ دلیلُ الانضمام. مقام عند ربهم یرزقون، مقام صدق و راضیةً مرضیه است برای آنان که اذن دخول فی عبادالله، روزی شان می شود. رحمت و رضوان الهی نصیب تو، فتبارک الله احسن الخالقین.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

واقعاً روحانی!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۳۳ ب.ظ

tse0_photo_Û²Û°Û±Û¸-Û°Û·-Û±Û´_Û°Û¶-Û²Û³-Û±Û³.jpg


نمی دانم آن دنیا چند روحانی به بهشت می روند؛ اما در بین روحانیونی که وارد بهشت می شوند به یقین می توان نام حجت الاسلام مهدی پور را دید. روحانی ساده زیست و خوش برخورد و مخلصی که بی آن که دعوتنامه خصوصی برایش فرستاده باشند، ماشینی دنبالش برود و ... می آید یک گوشه مراسم شیرخوارگان حسینی در کنج مصلای بابل، پشت سر جمعیت می نشیند، تعارفش هم که می کنند بلند نمی شود که برود تکیه بدهد. سرش را خم می کند؛ آهسته اشکی می ریزد و یاعلی مدد، بی هیچ تکلّفی می رود دنبال کارش.

یک وقت فکر نکنید این متن را به خاطر همین اتفاق نوشته ام؛ نه. این روحانی اهل ادب و شاعر بی نام و نشان را بیش از دو دهه است که می شناسم. راه و رسمش این گونه است. خودش را نمی بیند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یتیمخانه ابدی

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ق.ظ

«ابد و یک روز» وارد کتب درسی شد+عکس


فیلم سینمایی ابد و یک روز که ایرانیان را ذیل حاکمیت جمهوری اسلامی، بدبخت و فلک زده نشان می دهد تا جایی که برای نجات اقتصادی خود ناموسشان را باید به یک افغانی مایه دار! بفروشند، وارد کتاب درسی دانش آموزان شد؛ اما فیلم سینمایی یتیمخانه ایران که فلاکت و بدبختی مردم ایران ذیل حاکمیت طاغوت و سرسپردگان غرب را به نمایش درآورده و هشدار می دهد که تنها گذاشتن رهبران و علمداران مبارزه با استعمار نتیجه ای جز استیصال و ذلت ندارد، جایی در آموزش و پرورش نظام جمهوری اسلامی پیدا نکرده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ریحانه درفشی، قربانی سوخته نیست

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ


ریحانه درفشی، بانوی پرافتخار بابلی است که در اقدامی ارزشی، سوت داوری بین المللی کاراته را به شهدای مدافع حرم هدیه داد و مبغوض رسانه های ضدانقلاب قرار گرفت و تصویرش به عنوان زنی که متهم پرونده شورای شهر بابل است منتشر گردید.

خواهر بزرگوار ما بانو درفشی بر خلاف روایت ناقص بعضی رسانه های خودی، قربانی سوخته این ماجرا نیست. نقشه تخریبی ضدانقلاب آشکار است و مردم بابل بی اعتنا به جوسازی کاذب وطن فروشان تا ابد به وجود چنین بانویی حماسه ساز و افتخارآفرین مباهات خواهند نمود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

غوغای عشق به امام حسین علیه السلام

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۲ ب.ظ

عزاداری در اسارت مطابق قوانین حزب بعث عراق، ممنوع بود. هر سال در ایام محرم و صفر به خصوص روز تاسوعا و عاشورا و بیست و هشت صفر اسرا مخفیانه برای امام حسین (ع) عزاداری به پا می‌کردند و سینه می‌زدند.

 گاه و بی گاه دیده می‌شد که سربازان عراقی هم متوجه این موضوع می شدند؛ ولی چندان اهمیت و حساسیت نشان نمی‌دادند و گاهی هم دیده شده بود سربازان شیعه عراقی نیز در گوشه و کنار اردوگاه می‌نشستند گریه می‌کردند و حتی معلوم بود که بقیه سربازان عراقی هم متأثر بودند.

از سال شصت و سه به بعد هر سال صبح روز عاشورا نوار مقتل عبدالزهرا که یکی از ذاکرین امام حسین (ع) و شیعه مذهب و  اهل عراق بود و با زبان عربی بسیار جانسوز و غمناک می‌خواند که شنیده شد بعدها توسط دولت بعث اعدام گردید، را می‌گذاشتند و این نوار آنقدر جگر سوز و جذاب بود که هر شنونده‌ای را بی‌اختیار مجذوب می کرد. زمانی که آن نوار را از مقر فرماندهی پخش می‌کردند از سراسر اردوگاه کوچک‌ترین صدایی بر نمی‌خواست و هر کسی در گوشه و کناری در داخل آسایشگاه، داخل باغچه، زیر پتو، داخل بیمارستان، ‌در سلمانی، آشپزخانه و ... با یک دنیا اندوه و سوگ معنی‌دار، در حالت نشسته و یا ایستاده گریه می‌کرد.

در شب عاشورای سال شصت و شش بچه‌ها زیارت عاشورای امام حسین (ع) را فردی و یا در گروه های کوچک به گونه ای که جلب توجه نکند، خواندند، چون دستجمعی ممنوع بود. صبح عاشورا بعد از نماز تعداد دیگری از بچه‌ها زیارت عاشورا را خواندند و کسی نخوابیده بود. سکوت مطلق بر سراسر آسایشگاه حاکم بود. بچه‌ها با قلبی مالامال از خون، خود را برای عزاداری و سینه زدن و گوش کردن نوار مقتل همچون سال‌های گذشته آماده می‌کردند که بعد از باز شدن در آسایشگاه با عزاداری و سینه زنی برای امام حسین (ع) و گریه بر اهل بیت آن حضرت عقده دل را خالی کرده و با یاد اسرای کربلا از رنج اسارت خود بکاهند و با اشک بر خاندان پیامبر (ص) روح و جان خود را دوباره احیاکنند. البته بعد از آمار صبح معلوم شده بود همه آسایشگاه‌ها یک چینن حالت و آمادگی را داشتند که با اتمام آمار  با سینه زنی و ریختن اشک و اظهار اخلاص و ارادت به امام حسین (ع) با آرمان های آن حضرت تجدید عهد و پیمان کنند که در اسارت و تا پایان عمر همچنان راه‌شان حسینی و رهبرشان خمینی است و با پیروی از اسرای کربلا هیچ‌گاه تسلیم دشمن نشده و تن به ذلت نخواهند داد.

 مسئول گروه فرهنگی اردوگاه از قبل هماهنگی لازم را انجام داده و مشخص کرده بود که محل سینه زنی در چه آسایشگاه‌هایی باشد و سخنرانی برعهده چه کسی و مراسم به شکل و نظمی برگزار شود.

 ساعت حدود هفت و نیم صبح بود. در حالی که بچه‌ها با همان شور و هیچان خود را آماده می‌کردند، سربازی به نام رسمی آمد پشت پنجره و صدا زد: ارشد بیا!

 ارشد آسایشگاه رفت پشت پنجره. رسمی گفت: سینه زنی و گریه کردن مطلقاً ممنوع است. هر کسی یا هر آسایشگاهی سینه بزنند، روزگارشان‌ را سیاه می‌کنیم.

این ها را گفت و رفت؛ اما ارشد که از پشت پنجره برگشته بود و خواست به بچه‌ها چیزی بگوید، نایی نداشت. عقده در گلویش گیر کرده بود. فقط گفت: رسمی می‌گوید سینه زنی و تجمع ممنوع است.

همچنان که اشک در چشمانش حلقه می‌زد، رفت پشت ستون آسایشگاه سر در زانوان غم فرو برد و مشغول گریه شد. دیگر صدا یا حرفی از آسایشگاه بر نمی‌خواست جز ضجه بی‌صدای اسرا و ذکر یا حسین‌شان. خیمه غم که حاکی از مظلومیت و عشق بود همه را در خود جای داده و طوفان اشک عاشقانه همگان را در خود فرو می‌برد. دقایقی به این منوال گذشت. رسمی برگشت. از پشت پنجره که رد می‌شد دوباره تکرار کرد که سینه زدن ممنوع است و رفت. بچه‌ها به تدریج حرکت کردند و برای آمار صبح آماده شدند؛ اما بعضی‌ها هم خود را برای شهادت آماده می کردند و می‌گفتند: به خدا قسم یک جان داشتیم که خواستیم در جبهه برای امام حسین (ع) بدهیم اما نشد، این جا می‌دهم.

به ارشد گفتم که تا قبل از آمار و باز شدن در آسایشگاه اعلام کند کسی عکس العمل نشان ندهد خود امام حسین (ع) درست می‌کند. ارشد این پیام را اعلام کرد. گویا آسایشگاه‌های دیگر هم همین حرف را گفته بودند.

قبل از آمار جلوی هر آسایشگاه دو نفر سرباز آمدند و ایستادند. بالاخره سوت آمار را زدند و آمار تمام شد. تعداد کمی از بچه‌ها به دنبال صبحانه رفتند. اشک ماتم جای همه چیز را گرفته بود. لحظات به کندی می‌گذشت. حوالی ساعت نه صبح بود. همه منتظر یک نتیجه‌ای بودند؛ اما خبری نبود. انگار قرار نبود از طرف عراقی ها برنامه ای برای عزاداری حتی در حد پخش یک نوار مصیبت خوانی اجرا شود. سربازان همچنان جلوی آسایشگاه‌ها ایستاده بودند که کسی داخل آسایشگاه سینه نزند. بچه‌ها هم گوشه و کنار آسایشگاه، داخل باغچه‌ها، کنار دیوار راه پله‌ها، داخل راهروهای اردوگاه و به هر کجای اردوگاه که نظر می‌کردی به تنهایی نشسته و ایستاده یا قدم می‌زدند و زار زار گریه می‌کردند و از در و دیوار اردوگاه اشک و غم می‌بارید. باید می‌بودید و می‌دیدید که عشق به امام حسین (ع) چه غوغایی را بر پا می کرد و چه پروانه‌هایی را دور شمع وجود خود می‌چرخاند. تا این که غم فزونی یافت و به حد انفجار رسید و گریه‌ها شدت گرفت. بچه ها از ارشد اردوگاه عاجزانه تقاضا کردند که از فرمانده عراقی بخواهد حالا که سینه زنی ممنوع است پس آن نوار عبدالزهرا را که سال‌های گذشته پخش می‌کردند را دوباره پخش کنند. ارشد اردوگاه به عراقی‌ها گفت اما آنها قبول نکردند و این موضوع بیشتر دلسوختگان حسین (ع) را ناراحت کرد. به تدریج اندام‌های ضعیف و لاغر بچه‌ها با نیروی دلدادگی به امام حسین (ع) به حرکت درآمد. تعداد زیادی از بچه‌ها داخل راهروی وسط اردوگاه شروع به قدم زدن کردند، اما هیچ کس با کس دیگری حرف نمی‌زد. کم کم تعداد افراد زیادتر شد. سرها برهنه بود؛ اما پاها را هم برهنه و یقه‌های پیراهن را باز کردند و همچنان به آهستگی قدم می‌زدند و حرکت دست جمعی بچه‌ها شبیه به یک تظاهرات آرام درآمده بود، البته بدون این که کسی با کسی حرف بزند.

 در انتهای اردوگاه جای پارکینگ چند تا ماشین که زمین فوتبال بچه‌ها بود، آن جا هم بچه‌ها به همین نحو با سر و پای برهنه تظاهرات آرام تک نفری ولی ظاهراً دست جمعی به راه انداختند و اشک می‌ریختند و ذکر یا حسین داشتند و بعضی‌ها هم در انتهای راه هنگام دور زدن، سر به دیوار می‌کوبیدند و بلند بلند گریه می‌کردند. این جا بود که دیگر عشق حسینی به اوج خود ‌رسید و به نقطه انفجار نزدیک ‌شد و شاید همین جا بود که امام حسین (ع) به کمک یاران و محبانش‌شتافت و پاسخ یا حسین شان را ‌داد و خودش کار را درست کرد. سربازان عراقی با مشاهد این منظره و حالات و تظاهرات احساس خطر کردند. به مسئولین داخلی اردوگاه خبر دادند. آنها آمدند به بچه‌ها گفتند بروید داخل آسایشگاه‌ها؛ اما فایده‌ای نداشت و گوش کسی بدهکار اینها و حرف‌هایشان نبود. مسئولان عراقی برگشتند. پشت سر آنها ارشد اردوگاه به طرف مقر فرماندهی رفت. اجازه گرفت و رفت پیش فرمانده اردوگاه که درجه اش سرگرد و اتاقش در طبقه بالا بود.

جریان حرکت و ناراحتی بچه‌ها را برای او نقل کرد و گفت سال‌های گذشته سینه زنی داخل آسایشگاه تا حدودی آزاد بود و نوار مقتل عبدالزهرا را هم فرماندهی اردوگاه خودش می‌گذاشت؛ اما امسال شما این عزاداری اندک را هم ممنوع کردید. بچه‌ها یک چنین حالتی پیدا کردند و سربازان شما هم دیدند. من فقط آمدم به شما بگویم اگر حادثه‌ای یا مسائل ناگواری پیش آمد من مقصر نیستم و من از بچه‌ها می‌ترسم و می‌دانم هیچ خواهش و تقاضایی را هم از من قبول نمی‌کنند.

 سرگرد عراقی کمی فکر کرد و گفت: شما بروید من درست می‌کنم. چون فهمید که اگر عشق حسین (ع) از درون عاشقانش شعله بکشد اول خود او را می‌سوزاند و برای او گران تمام خواهد شد. ارشد برگشت. چند دقیقه بعد دو نفر از درجه‌داران داخلی اردوگاه آمدند. ارشد را خواستند و گفتند: هر کسی برود داخل آسایشگاه خودش سینه بزند ولی صدای‌شان از پنجره‌ها بیرون نیاید و پشت سرش هم نوار مقتل عبدالزهرا را گذاشته بودند. البته این که می‌گفتند صدای شما از پنجره‌ها بیرون نیاید از ترس سربازان خودشان بود که مبادا سربازان شیعه هماهنگ با اسرا سینه بزنند.

ارشد هم  خبر را به بچه‌ها رساند. ناگهان صحنه اردوگاه دگرگون شد. اسرا در عین اینکه همچنان گریه می‌کردند با کسب این پیروزی حسینی گویی اینکه لبخندی بر لب داشتند و به راحتی احساس می‌کردند که از حمایت امام حسین (ع) برخوردارند روانه آسایشگاه‌ها شدند. اسرا با شروع به عزاداری و سینه زنی و سخنرانی به تمام خواسته‌های خود ‌رسیدند. به یقین این لطف حسین (ع) بود که آتش قلب عاشقانش را با شکست دشمنانش خاموش می‌کرد و خلاصه آن صحنه عشق و خطر، جاذبه و انفجار گذشت و امام حسین (ع) خودش درست کرد و نفوذ همیشگی خود را بر قلب‌ها همچنان حفظ کرد. آن روز هم حسینیان پیروز و یزیدیان مجبور به شکست شدند.

راوی: روحانی آزاده حجت الاسلام سید احمد رسولی، شهرستان نکا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پاسخی کوبنده به یک کلاهبرداری پیامکی!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ق.ظ

تا الان چند بار از این پیامکا برا من و شما ارسال شده که یه بابایی مدعیه چوپانه و تو کوه های لرستان یه کوزه پر از سکه طلا پیدا کرده و چون نمیدونه که باید چطور آبش کنه شانسی پیامک داده و از قضا شماره ما رو گرفته و حالا کمک میخواد. خب این روش دیگه تکراری شده.

دیروز یه پیامک دستم رسید از شماره ای ناشناس که نوشته بود:

"نسرینم از خونه فرار کردم فاطمه خودت میدونی من مادر ندارم کمکتو لازم دارم" !!!

نمیدونم چی ما رو فرض کرده بود که پیش خودش گفت لابد زودی باهاش تماس میگیرم و با شنیدن صداش دست و پام میلرزه و دعوتش می کنم و اونم عشوه میاد که پول کرایه نداره و منم گاگول میشم که پس شماره کارت بده و ...

این طور مواقع بحث کردن که فایده نداره. تازه شاید طرف خوشش بیاد و بازم بخواد ادامه بده. قضیه رو باید از ریشه خشکوند. براش یه جمله پیامک کردم و قال قضیه رو کندم:

آبجی زدی به کاهدون. من عضو شورای شهر نیستم!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اورژانس ویژه بانوان

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۲۵ ب.ظ

در خبرها آمده بود که به زودی اورژانس ویژه بانوان راه اندازی شده تا بتواند خدمات ویژه این بخش از جامعه را به طور تخصصی و اختصاصی ارائه دهد.

به این بهانه باز هم خوب است برای چندمین بار در این وبلاگ یادآور شوم که متأسفانه به رغم گذشت چهار دهه از عمر انقلاب هنوز خانم ها در بیمارستان راحت نبوده و به طور متعدد شاهد تردد آقایان اعم از کادر درمان، خدمات بیمارستان و حتی بستگان بعضی از بیماران دیگران در بخشش های اجتماعی بانوان هستند که این بی اعتنایی به دستورات دینی و حرمت شکنی و آزار روحی بانوان مومن زیبنده بیمارستان های نظام اسلامی نیست.

بر مبنای احکام شرع کلیه امور درمانی مردان و زنان مگر در مواقع اضطرار باید توسط هم جنس خودشان صورت بگیرد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا