اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۲۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

پیشواز آسمان

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۳۴ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

معمولاً وقتی از بعضی ها می پرسند دوست دارید با کی ازدواج کنید می گن دوست دارم شوهر آینده ام خوش تیپ باشه، پولدار باشه، موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشه، خوش اخلاق باشه، با ایمان باشه و....

مونده بودم شهلا برای چی به ایوب بله گفته بود؟ پولدار بود که نبود! موقعیت اجتماعی خاصی داشت که نداشت! جسم سالمی داشت که نداشت! درست خوش اخلاق و مهربون بود اما وقتی موجی می شد و عصبی دیگه کسی جلودارش نبود و هرچی دم  دستش بود می شکست.بدنشم که پر از ترکش بود! خلاصه تحفه ای بود برا خودش.

سالهای سال که حیرونم تو کار شهلا که با اون همه موقعیت خوبی که برای ازدواج داشت چرا حاضر شد با یک جانباز ازدواج کنه.

تو اون زندگی ساده و بی زرق و برقشون چی بود که این دو تا اینجور عاشقونه کنار هم بودن و به مشکلاتشون می خندیدند؟

نمی دونم ایوّب چی کار کرده بود که اینقدر همه دوستش داشتندو عاشقش بودند.

نمی دونم شهلا با این همه ادّعای عاشقیش چطور اجازه دادتا ایّوب اونو بذاره و بره؟

این روزا کار شهلا شده شمردن ثانیه ها و لحظه ها تا کی لحظه مرگش فرا می رسه واون دوباره بتونه بره کنار شوهر شهیدش .

شهلا اگرچه لیلا بود اما در مقابل ایوب مجنون تر ازمجنون بود.

اگر مایلی این بار راه و رسم عاشقی را از زبان خانم شهلا غیاثوند همسر جانباز شهید ایوب بلندی ( راوی کتاب اینک شوکران) بشنوی، غروب پنجشنبه  3 مهرماه بعد از نماز مغرب و عشاء ساعت 19 تو سالن آمفی تأتر دانشگاه صنعتی نوشیروانی منتظرت هستیم . همه می تونند بیان. اگه دوست داری به بقیه هم خبر بده.

..........................................................................

تقصیر خود مامان بود. وقتی گفتم دوست دارم با جانباز ازدواج کنم، یه هفته مریض شد. کلی آه و ناله راه انداخت که تو می خواهی خودت را بدبخت کنی. دختر اول بودم و اولین نوه ی هر دو خانواده.همه بزرگترهای فامیل رویم تعصب داشتند.عمه زینب که از تصمیم با خبر شد، کارش به قرص و دوا و دکتر اعصاب کشید.وقتی برای دیدنش رفتم، با یک ترکه من را زد و گفت: اگر خیلی دلت می خواهد کمک کنی، برو درس بخوان و دکتر بشو و به ده بیست نفر از این ها خدمت کن، اما خودت را اسیر یکیشان نکن که معلوم نیست چه قدر زنده است.چه طوری زنده است.فردا با چهارتا بچه نگذارتت.

..........................................................................

آقاجون سکوت کرد و پیشانیم را بوسید. توی چشم هایم نگاه کرد و گفت: بچه ها بزرگ می شوند، ولی ما بزرگترها باور نمی کنیم.بعد رو به مامان کرد« شهلا آن قدر بزرگ شده است که بتواند در مورد زندگیش تصمیم بگیرد. از این به بعد کسی با شهلا کاری نداشته باشه»

..........................................................................

ایوب گفت« من عصب دستم قطع شده و برای این که به دستم تسلط داشته باشم گاهی دست بند آهنین می بندم عضله بازویم از بین رفته و تا حالا چند بار عملش کرده اند و از جاهای دیگر بدنم به آ گوشت پیوند زده اند. توی پا و صورت و قلب من ترکش هست. دکتر ها گفته اندبه خاطر ترکش توی سرم حتماً ممکن است نابینا شوم».

ظاهرش هیچ کدام این هایی را که می گفت نشان نمی داد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم« برادر بلندی، اگر قسمت باشد که شما نابینا بشوید، چشم های من می شوند چشمان شما.»

..........................................................................

گفت:« خب حاج خانم ، نگفتید مهریه تان چیست؟» چند لحظه ای فکر کردم و گفتم: قرآن.سریع گفت : مشکلی نیست. از صدایش معلوم بود ذوق کرده است. گفتم ولی یک شرط و شروطی دارد.آرام پرسید چه شرطی؟ نمی گویم یک جلد قرآن. می گویم «ب» بسم الله قرآن تا آخر زندگیمان حکم بین من و شما باشد. اگر اذیتم کنید، به همان «ب» بسم الله شکایت می کنم.اما اگر توی زندگی با من خوب باشید، شفاعتتان را به همان «ب» بسم الله می کنم.ساکت بود. از کنار چادرم نگاهش کردم.سرش پایین بود و فکر می کرد.صورتش سرخ شده بود. ترسانده بودمش.

..........................................................................

خانه پدری ایوب بودیم که برای اولین بار از حال رفتنش را دیدم... اوایل توی ظرف یک بار مصرف غذا می خوردیم. صدای خوردن قاشق و بشقاب به هم باعث می شد حمله عصبی سراغش بیاید. موج که می گرفتش، مردهای خانه و همسایه را خبر می کردم. آن ها می آمدند و دست و پای ایوب را می گرفتند.رعشه می افتاد به بدنش. بلندش می کرد و محکم می کوبیدش به زمین. دستم را می کردم توی دهانش تا زبانش را گاز نگیرد. عضلاتش طوری سفت می شد که حتا مردها هم نمی توانستند انگشت هایش را از هم باز کنند. لرزشش که تمام می شد، شل و بی حال روی زمین می افتاد.انگش تهای خونینم را از بین دندان هایش بیرون می آوردم. نگاه می کردم به مردمک چشمش که زیر پلک ها آرام می گرفت.

مامان و اقاجون گفتند« با این حال و روزی که ایوب دارد، نباید خانه مستقل بگیرید. پیش خودمان بمانید.»

..........................................................................

صدای دست زدن و قهقهه های بچه ها بلند بود. ترسیدم سردرد های ایوب شروع شود. خواستم ساکتشان کنم که دیدم ایوب نشسته کنار دیوار و بچه ها دورش نشسته اند. ایوب می خواند « یک  حاجی بود، یک گربه داشت...» بچه ها دست می زدند و از خنده ریسه می رفتند و ایوب باز می خواند.

کار مامان شده بود گوش تیز کردن. صدای بق بق یا کریم ها را که می شنید بلند می شد و بی سر و صدا از روی پنجره پرشان می داد. وانتی ها که می سیدند سر کوچه، قبل از این که توی بلند گو هایشان داد بکشند« آهن پاره، لوازم برقی ...» مامان خودش را به آنها می رساند، می گفت مریض داریم و آن ها را چند کوچه بالاتر می فرستاد. برای بچه های محل هم علامت گذاشته بود. همیشه توی کوچه شلوغ بود. وقتی مامان دستمالی را از پنجره آویزان می کرد، بچه ها می فهمیدند حال ایوب خوب است و می توانند سر و صدا کنند. دستمال را که بر می داشت یعنی ایوب خوابیده یا حالش خوب نیست.

..........................................................................

این ها همه خاطرات کوتاهی بود از کتاب اینک شوکران به روایت شهلا غیاثوند همسر شهید ایوب بلندی . کتاب کوتاه و جالبیه اگه پیداش کردی چند صفحه ای از اونو بخون قول می دم ضرر نمی کنی.

..........................................................................

ارسال مطلب: جبهه فاطمیون 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پرواز مادران فاطمی...

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۲۹ ب.ظ


روزی بود و روزگاری! شهر و کوچه های این دیار، هر روز از عطر خوش "شهادت" دلنشین بود و صف های طویل انتظار برای رسیدن به خاکریزهای جبهه دغدغه هایی بود لبریز از بصیرت. درآن روزگار، مادرانی نیز بی قرار بودند؛ شیر زنانی که نه خود لرزیدند و نه گذاشتند، ذره ای گام های فرزندانشان سست شود. زینب گونه ایستادند و با تبسمی مادرانه، تمام جان و دل شان را برای زنده نگه داشتن اسلام عزیز، یاری رساندند. مادرانی که کربلا را باور کردند و کربلایی شدن را در روضه های حسین.ع. برای کودکان گهواره ای شان آرزوکردند و سالهایی بعد فرزندان، گل واژه های شهادت را در امتداد راهی سرخ پرپر نمودند تا لبخند بر لبان مادری دیگر در کربلا بدرخشد.

امروز، سالهاست که از افلاکیان خاکی مان، بی خبر ماندیم. کوچه های بهشت، صدای قدم هایشان را دوست دارد و جاماندن ما حکایتی ست همچنان تلخ... و حالا گویی دیگر، مادران را نیز بیش از این طاقت فراق نیست. قامت هایشان خمیده گشت و ضربان قلبی که در سینه، تندتند می تپد شوق دیداری دوباره را در سر دارد. آری!کوچه های شهر ما آرام آرام از عطر نفس های مادران شهدا هم خالی می شود و تنگی دنیا را برایمان سخت تر می کند. براستی که، حلاوت نگاهشان، گرمی کلامشان همه و همه نشان از  شهدا داشت. افسوس بر این همه جای خالی...

نوشته ی زیر تقدیم می شود به روح مطهرمادر بزرگوارشهید محمد محسنی

 زنگ خانه را می فشردیم. پلکان آن ما را بالا می برد و می رسیدیم به تمام صفای آنجا. دست گیره می لرزید و سلام می دادیم. حالا بایست و تماشا کن. درکنج این خانه "مادری" نشسته است که نور وجودش"ایمان" است و دلش  یک دریا. لبخند سیمای آسمانی اش را، جور دیگری جلوه می داد و صدای نفس هایش که در آغوشمان گم می شد بویی خوش از آن بر می خاست که نگاهت را به نگاه "محمد" پیوند می داد و  حالا تو هم در محضر "شهید"ی و هم در محضر مادر "شهید". درد پاهایش از روز ولادت "محمد" به یادگار مانده است. به سختی از صندلی بر زمین می نشیند تا به ما نزدیکتر باشد. گرمی نگاهش را هنوز یادم هست. ابهت کلام زینبی اش در جانمان آنقدر می نشست آنگاه که می فرمود: "همیشه از خدا خواستم محبت او در دلم بیشتر از محبت فرزندانم قرار گیرد." بارها با خود اندیشیده ام او براستی بانوی عالمه ای ست که اینگونه می آموزد و این همه علم و ایمان و بصیرت او بر آیات کلام وحی و سخنان معصومین علیه السلام گواه بر حضور همیشگی او در محضر باری تعالی ست و هرگز غیر از این نبود که او قبل از آنکه به مقام والای مادر"شهید" دست یابد در پیشگاه خدای متعال مقام خاصان قرب الهی را یافته است و اینگونه بود که بسان مادر وهب می گفت: "سری را که در راه خدا دادم پس نخواهم گرفت."

برایمان از "فراق" می گفت و انتطار چشمانش را به "ما رایت الا جمیلا" تفسیر می کرد. "رضا برضائک و تسلیما لامرک" که بر زبانش می نشست؛ پرده از نگاهی بر می داشت و با نوازش مادرانه او را "پسر" خطاب می کرد  تا "صبر" شرمنده ی بصیرت مادری باشد که ازحماسه ی زیبای کربلا درس بندگی و زندگی را وام گرفته است. همیشه، تمام معنای عبد بودن را در حقیقت جانش می یافتیم، آنگاه که گرمی "طهارت" در درخشندگی سیمایش، روح آسمانی را در جسم ناتوانش رقم زد و بی قراری اش برای خلوت های سحرگاهی تمام التیام غصه هایش بود. بانوی قد خمیده ای که دستان چروکیده اش، به سوی آسمان بالا می رفت تا اسلام عزیز را بی ادعا، دعایی کند. چقدرآن لحظه ها را دوست داشتیم و چه کودکانه مادرصدایش می کردیم. همو که، "محمد" در دامان پاکش "فاطمی" بزرگ شد و رعنای قامتش در اوج دلربایی برای رسیدن به اهداف بلند آسمانی و ارزشهای الهی در سردی هورالعظیم جاودانه ماند و  در این میان، نفس های قدسی مادر عزم و اراده و ایمان "پسر" را برای این همه عزت و بزرگی چه خوب یاری می رساند. آری! باز هم "مادری" از "پسر" می گذرد تا خدا را برای همیشه در آغوش گیرد و 11 سال ؛ "آخرین نگاه محمد"در مقابل دیدگانش قامت می بندد و نجوای "الهی ثبت قلبی علی دینک" آرام جانش می شود. آنقدرکه، روزی؛ آیات نوید بخش یوسف، بشارت بوی پیراهنی را برایش به ارمغان می آورد و این بار استخوان های پیکر "محمد" در آغوش مادر جای می گیرد تا خط پایان روزهای هجران باشد و حالا سالهاست؛ او هم "انتظار" را برای دل ما به یادگار گذاشته است ...

*پاسدار شهید محمد محسنی، از شهدای گرانقدر شهرستان ساری در استان شهید پرور مازندران می باشد. که اسفندماه سال 1363 در عملیات بدر به شهادت رسیدند و پیکر مطهرشان پس از 11 سال، در گلزار شهدای شهر ساری آرام گرفته است.

ارسال مطلب: معصومه حیدری- ساری

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دیپلماسی ویلچری، ممنوع!!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۳۰ ب.ظ


یک سال پیش تاریخ سیاست خارجی جمهوری اسلامی با یک شوک بی نظیر مواجه شد.

تماس تلفنی غافلگیر کننده حسن و حسین ( روحانی و اوباما ) یکی از عجیب ترین و البته بهت آورترین اتفاقاتی بود که مشابه آن حتی در زمان دولت اصلاحات نیز رخ نداد.

اگر خاطرتان باشد کمی قبل از سفر رئیس جمهور به سازمان ملل، از سوی ایشان و اطرافیانشان این جمله بارها تکرار گردید که دولت در مذاکرات اختیار تام دارد! ادعای پرطمطراق راستگویی دولت نوپا، اخبار مربوط به دیدار رهبری معظم با رئیس جمهور، سخنان مقام معظم رهبری در خصوص نرمش قهرمانانه و ... قرائنی بود که این احساس را در سطح نخبگان سیاسی کشور دامن زد که لابد رئیس جمهور با اذن رهبری به تماس تلفنی با اوباما پرداخته است. جالب است که این اتفاق تلخ و عجیب به رغم سکوت مرگبار نخبگان، هرگز مورد تأیید بدنه نیروهای حزب الله قرار نگرفت.

بماند که این تماس چه تأثیر و دستاوردی برای مانور تبلیغی دولت ایالات متحده در القای شکست دیپلماسی هسته ای ایران در مقابل فشار تحریم ها و در پی آن به فراموشی سپردن شکست دیپلماسی آمریکا در تهدید تو خالی برای حمله قریب الوقوع به سوریه به دنبال داشت.

اندکی نگذشت که رهبر معظم انقلاب ضمن حمایت از کلیّت مذاکرات، برخی اتفاقات در جریان سفر رئیس جمهور به سازمان ملل را نا به جا خواند.  به رغم آن که کاملاً ملموس بود که منظور ایشان به کدام اتفاق است اما باز هم در سطح نخبگان و صاحبان تریبون و رسانه در این باره شاهد گمانه زنی های محتاطانه ای بودیم.

محمدجواد ظریف برای ادای توضیحات به مجلس فراخوانده شد. بلافاصله کیهان در تیتر یک خود به نقل از ظریف، تماس تلفنی رئیس جمهور با اوباما را مصداق حرکت نا به جای مورد نظر رهبری دانست.

ظریف اما با عصبانیت به تکذیب شدید این ادعا پرداخت و البته اشاره نکرد که بالاخره منظور رهبر انقلاب از اتفاق نا به جا چه بوده است.

تیتر آن روز کیهان چنین بود: " گفت‌وگوی تلفنی حسن روحانی، رییس‌جمهور ایران با باراک اوباما، رییس‌جمهور آمریکا یک اشتباه بود. "

ظریف در واکنش به این تیتر ناگهان به روی ویلچر نشست و وانمود کرد که این خبر کذب! کیهان، او را روانه بیمارستان کرده است:

امروز  ( هفده مهر نود و دو )صبح، بعد از دیدن تیتر یک روزنامه، کمردرد و پادرد شدیدی گرفتم. حتی نمی توانستم راه بروم یا بنشینم. فکر کردم دیسک کمر و سیاتیک دارم. فقط توانستم دو ملاقات خارجی انجام دهم و بقیه برنامه ها..."

حضور ظریف بر روی ویلچر برای ادامه مذاکرات هسته ای از نظر دیپلماسی حاوی پیام مقتدرانه ای نبود. ویلچر نماد ناتوانی و التماس برای جلب ترحّم محسوب شده و گویا این پیام را در بر داشت که مسئولان ایران از سوی مجموعه های تندروی داخلی تحت فشار قرار دارند. کلمه ویلچر پیش از این تنها یک بار از سوی مسئولان ارشد نظام به کار رفته بود که آن هم در مقابل تهدیدهای توخالی رژیم غاصب اسرائیل استفاده شد:

" رئیس مجلس به رژیم صهیونیستی هشدار داد که اگر می‌خواهد خودش را روی ویلچر ببیند، می‌تواند تهدیداتش علیه ایران را عملی کند. "

چندی پیش (تابستان 93) رهبر فرزانه انقلاب در یکی از دیدارهای خود این عبارت کلیدی را به کار بردند:

"در گذشته میان مسئولان ما و مسئولان امریکا هیچ ارتباطی نبود اما در یک سال اخیر بخاطر مسائل حساس هسته ای و تجربه ای که مطرح شد انجام بشود، بنا شد مسئولان تا سطح وزارت خارجه تماسها، نشستها و مذاکراتی داشته باشند اما از این ارتباطات نه تنها فایده ای عاید نشد بلکه لحن امریکایی ها تندتر و اهانت آمیزتر شد و توقعات طلبکارانه بیشتری را در جلسات مذاکرات و در تریبونهای عمومی بیان کردند."

این سخن رهبر انقلاب حاوی چند نکته تأمل برانگیز بود. یک نکته، تأیید تیتر آن روز کیهان به نقل از سخنان ظریف بود. بر اساس فرمایش رهبری، تماس بین مسئولان ایرانی و آمریکایی تنها در سطح وزارت خارجه و نه بیش از آن به امضای ایشان رسیده بود. اکنون ظریف باید به این پرسش پاسخ بدهد که وقتی می دانست تیتر کیهان صحیح و مطابق با واقع است چرا دچار کمر درد و ویلچرنشینی گردید؟! چرا این بار که رهبر معظم انقلاب با صراحت هر گونه تماس بین رؤسای جمهور دو کشور متخاصم را نفی و مردود شمرد کمردرد ظریف دوباره عود نکرد؟!

کمردرد ظریف در تمام این یک سال در قبال هیچ حادثه مهم تر دیگری مثل تهدید و توهین و تحریم چندباره ایران تکرار نشد.

نکته دیگر این که ادعای تام الاختیار بودن دولت هم با واقعیت منطبق نبود. از همان وقت که رهبر انقلاب برخی اتفاقات در سفر نیویورک را نا به جا خواند دیگر این جمله از سوی مسئولان دولت راستگویان تکرار نگردید. آیا مسئولان محترم بالاخره به این مسأله پی بردند که رهبر مقتدر ایران اسلامی کسی نیست که در شرایط به اصطلاح " عمل انجام شده " قرار گرفته و به رودربایستی بیفتد؟!

خواص جامعه اسلامی نیز باید به این نقطه از درک صحیح رسیده باشند که صرف ادعا و فضاسازی مسئولان دلیل صحت مدعایشان نبوده و تا زمانی که نص سخنان رهبری در اختیار ما قرار دارد ملاک و معیارها برای تشخیص سره از ناسره و خطوط قرمز انقلاب معلوم و واضح خواهد بود.

امیدواریم تا پایان دوره حاکمیت اعتدال، دیگر شاهد دیپلماسی ویلچری حضرات  که نتیجه ای جز افزایش اهانت ها و تهدیدات دشمنان نداشته، نباشیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آیا تمدن اسلامی در عصر غیبت، دست نیافتنی است؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۲۱ ب.ظ


یادم می آید سالها پیش، دوره ای که ماهنامه صبح، وزین ترین نشریه خط مقدمی جبهه انقلاب محسوب می شد، مهدی نصیری مدیر مسئول آن، مصاحبه هایی را با شخصیت های مختلف صاحب فکر انجام می داد که در جای خود بسیار مفید و حائز اهمیت بود. یکی از این چهره ها دکتر مددی بود. مرحوم مددی در طول مصاحبه مفصل خود با نشریه اصرار داشت که هر نوع از صنع بشر را حتماً در قالب دو کلّیت غربی یا اسلامی تقسیم نموده و در یک حکم از پیش تعیین شده هر محصولی را که تولید کلیت غربی باشد در کلیت اسلامی فاقد کارآیی و حتی مخرّب بشمارد.

مدتی بعد از آن مهدی نصیری در جلسه پرسش و پاسخ با دانشجویان یکی از دانشگاه های کشور مشابه همین طرز فکر را مورد تأیید و تأکید قرار داد که نشان از تأثیرپذیری او نسبت به تفکرات جناب مددی داشت. نصیری نسخه شفا بخش نجات از چنگال تهاجم فرهنگی را دور ریختن هر نوع از مصادیق تمدن غرب دانست و معتقد بود زندگی انسان ها باید برگردد به دوره ای که با طبیعت سازگار بوده و از فرآورده های صنعتی غرب اثری در آن دیده نشود. دانشجویی آن وسط پرسید: اگر استفاده از ابزار ابداع شده غرب دارای مشکل است پس شما چرا با بهره گیری از ماشین چاپ دست به انتشار نشریه می زنید؟! مهدی نصیری پاسخی داد که به نظر من فقط می توانست کارکرد ژورنالیستی داشته باشد. حرف نصیری این بود: ما مجبور به استفاده از صنعت چاپ هستیم تا بتوانیم مقابل توطئه ها و انحرافات ترویج شده از سوی رسانه های غربی در حمله به ساختارهای اعتقادی اسلام دفاع نمائیم. وگرنه دستگاه چاپ را نیز باید کنار گذاشت و ...

شاید اگر مهدی نصیری به همین جوابی که داد با تأمل بیشتری می نگریست کارش به اینجا نمی رسید که امروز بیاید و در مصاحبه با یک روزنامه مدافع دگردیسی، دستیابی به تمدن اسلامی را در عصر غیبت ناممکن بداند.

سید مرتضی آوینی در کتاب آینه جادو مشابه این بحث را البته با رویکردی دیگر طرح می نماید. آوینی به طور نمونه سینما را که بر اساس نقاط ضعف انسان یعنی هیجان، ترس، اضطراب و ... بنیان نهاده شده دارای ماهیت غیراسلامی بر می شمارد؛ اما راه علاج این معضل را نه در کنار نهادن سینما بلکه در ضرورت ایجاد تغییر در ماهیت آن می داند.

اندیشه آوینی بر این امر مستقر گردیده که به جای انکار و طرد فن آوری های مدرن و مظاهر تمدن غرب، با بهره گیری از توان و ظرفیت تفکر و فرهنگ ناب اسلامی، باید مصادیق مفید آن را به استخدام راهبردهای دینی درآورد.

فارغ از اینکه حق با آوینی است یا مددی و نصیری، بگذارید با یک مثال ساده به این موضوع نگاه کنیم. فرض کنید خدای ناکرده شما بیماری سختی می گیرید و نزد طبیب می روید. طبیب دو نسخه برای درمان در اختیار شما می گذارد. یک نسخه حاوی داروهایی است که ممکن است بهترین باشد اما اصلاً در بازار یافت نخواهد شد. نسخه دیگر شامل داروهایی است که ممکن است شما را به بهبود صد در صدی نرساند ولی مطمئن هستید که این داروها را می توانید با اندک زحمتی به دست آورده و مصرف کنید و خطر بیماری را تا حد زیادی از سر خود رفع نمایید. عقل انسان در این باره چه حکمی می کند؟ آیا انسان حاضر است سراغ دارویی – ولو آن که بهترین نسخه باشد - برود که اصلاً یافت نمی شود و با اتلاف وقت و هزینه خویش در نهایت به نقطه اول بازگردد؟

نسخه مهدی نصیری حتی اگر بهتر از داروی تجویز شده شهید آوینی باشد با این واقعیت انکار ناشدنی مواجه است که به دلیل پیچیدگی های ساختار حیات بشر امروز، ابداً قابلیت تحقق نخواهد داشت.

به نظر می رسد امروز مهدی نصیری بعد از سالها خلوت گزینی و فاصله گرفتن از فضای پرهیاهوی عالم سیاست در باطن خود به این موضوع پی برده که نسخه مورد قبولش عملیاتی نخواهد شد و قابلیت تحقق ندارد. از این رو به جای عقب نشینی از ادعای خود به ورطه ناامیدی از دستیابی به اهداف تمدنی اسلام در عصر غیبت گرفتار شده است.

البته نصیری ادعای خود را مستند به فیش های تحقیقاتی اش از منابع دینی می داند که بی صبرانه منتظر انتشار این مستندات روایی خواهیم بود. آیا واقعاً تصور نصیری این است که با ظهور حضرت حجت (عج) و اتمام دوره غیبت، دیگر همه صنایع ابداع شده در غرب مورد طرد قرار خواهند گرفت؟

آیا دوستان گرفتار شده در این نوع ذهنیت گمان می کنند هر نوع صنعی که در کلیت اسلامی ساخته شده لزوماً کارکرد مثبت و منطبق با اسلام را خواهد داشت؟ آیا همه مسلمین واقعاً با گوشت و پوست و استخوان خود با اسلام مأنوس بوده و تنها منطبق با مبانی دین حرکت می کنند که بشود به فنون ابداعی آنها به چشم اعتماد نگریست؟ مگر صرف اظهار مسلمانی منجر به مصونیت از گرفتار شدن به مادی گرایی و لذت جویی و انسان محوری خواهد شد؟ از آن طرف آیا واقعاً هر چه که یک انسان غربی اختراع می کند مانند دوچرخه یا بلندگو صد در صد در تعارض با ماهیت دین محسوب می شود؟!

نصیری عزیز و بزرگوار ما قطعاً از بهترین یاوران انقلاب اسلامی بوده و خواهد بود انشاءالله و به هیچ وجه این نوشته درصدد تخریب شخصیت انقلابی این نویسنده خط شکن دهه هفتاد در عرصه دفاع از ارزش ها نخواهد بود. این قلم و این وبلاگ، چند سال پیش هم که نصیری به برکت برخورداری از آنتن شبکه چهار در مقام رد فلسفه از حیطه اسلام برآمد و اعتقاد او به مکتب تفکیک البته با توجه به فیلسوف بودن امام فقیه مان خمینی کبیر (ره) بنیان گذار انقلاب اسلامی و بزرگترین چهره تاریخ ساز دنیای معاصر، نزدیک بود که علاوه بر چالش های علمی طرح شده در حوزه، نصیری را با چالش های سیاسی نیز دست به گریبان کند از کلیت گرایش او دفاع نمود و از اساس این بحث ژورنالیستی را برای طرح در غیر از کرسی های علمی، غیرضروری و تفرقه آمیز دانست.

اکنون نیز نگارنده نخواست این گونه وارد بحث شود که با توجه به اصرار اکید رهبر فرزانه انقلاب در ضرورت پیمودن مسیر تمدنی برای جامعه دینی و تقسیم بندی روند فرهنگی جامعه به پنج مرحله انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، کشور اسلامی و تمدن اسلامی، ادعای مذکور از مهدی نصیری به عنوان یک چهره حوزوی مرتبط با انقلاب چه ابتهاجی را در خیمه دگراندیشان دامن زده است.

نکته ای که راقم این سطور بدان تأکید دارد لزوم تبیین مفهوم تمدن اسلامی و چارچوب های مربوط به آن است. چه این که قطعاً آن چه سید حسین نصر از تمدن اسلامی می گوید، یا آن چه که رئیس جمهور محترم در سفر اخیر خود به یکی از کشورهای آسیای میانه در اهمیت دستیابی به تمدن اسلامی از آن سخن گفت در حالی که خود ایشان به صراحت اسلامی شدن متون علمی را بی معنا دانسته و یا ارزشی بودن و نبودن هنر را نامعتبر می شمارد، با آن چه که رهبر حکیم انقلاب از تمدن اسلامی به معنای اسلامی شدن بطن همه اجزای جامعه و حکومت طرح نموده فاصله ای چشمگیر دارد.

تعریف جامع از مفهوم تمدن، منحصر به دستاوردهای تجسمی بشر نبوده و به یقین مقوله های معنوی مانند فرهنگ و علم و ... را نیز شامل می شود.

نکته دیگری که مدعیان محال بودن تحقق تمدن اسلامی در عصر غیبت باید به آن توجه کنند این است که بر فرض صحت این ادعا آیا حرکت در مسیر این آرمان، نسبت به سکون و انزوا دارای اولویت نیست؟ جمهوری اسلامی ممکن است نتوانسته باشد همه احکام اقتصادی و فرهنگی و قضایی و سیاسی اسلام را پیاده کند اما کدام عقل سلیمی می پذیرد که به بهانه عدم دستیابی صد در صدی به همه اهداف از این میزان پیشرفت نیز چشم پوشیده و فرقی بین توفیقات کسب شده کنونی با حاکمیت زمان طاغوت قائل نباشیم؟

حتی اگر بی هیچ بحث وجدلی تسلیم این اعتقاد بشویم که تا زمان ظهور نمی توانیم به تمدن اسلامی دست بیابیم باز هم عقل حکم می کند به وضع موجود قانع نبوده و در حد توان برای بسط بیش از پیش فرهنگ مبتنی بر اسلام در همه سطوح و زوایا تلاش نمائیم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یک اتفاق خوب در قرارگاه خاتم مازندران

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۲۷ ب.ظ


محمدحسین طبرستانی یکی از قدیمی ترین جوان های نسل سومی در معرکه دفاع از ارزش هاست که از دیرباز در این مسیر نورانی، همتی مشهود و خستگی ناپذیر داشته است. انتخاب محمدحسین به عنوان جانشین مسئول قرارگاه فرهنگی خاتم در استان مازندران را به فال نیک گرفته و تبریک می گویم.

محمدحسین که علاوه بر فعالیت در استان مازندران کار فرهنگی و تشکیلاتی در استان های مختلف مانند تهران و گیلان را نیز تجربه کرده از انگیزه و پتانسیل بالایی در انجام بایسته های برزمین مانده فرهنگی و ارزشی برخوردار است که همجواری او با آقا روح الله انگیسه (مسئول قرارگاه خاتم استان) می تواند نوید بخش اتفاقاتی مبارک و ماندگار در عرصه فرهنگی استان مازندارن باشد.

علاوه بر خلاقیت، انگیزه و توان اجرایی، صراحت لهجه محمدحسین طبرستانی در پافشاری بر خطوط قرمز اسلام و انقلاب اسلامی از دیگر محسنات این چهره فعال فرهنگی استان است. از آن جا که به طور معمول، مجموعه های اداری از حضور نیروهای با صراحت و رک و راست، استقبال نمی کنند انتخاب او در این پست حساس فرهنگی از سوی قرارگاه خاتم، نشان می دهد که از منظر متولیان این قرارگاه، چاپلوسی و تملق گویی جایی در قاموس مدیریت دینی نداشته و مسئول تراز حاکمیت اسلامی از بیان حقایق و روشنگری در مسیر اعتلای جامعه دینی ابایی نخواهد داشت.

اگر چه برخی گمانه ها با توجه به سابقه طولانی حساسیت های ناسیونالیستی بین بابل و ساری، از احتمال ایجاد شکاف بین مسئولان قرارگاه خاتم و فعالان بیشمار فرهنگی شهرستان بابل حکایت داشت؛ اما به شکر خدا، رفتار مدبّرانه حجت الاسلام انگیسه در برقراری ارتباط صمیمانه با جوانان انقلابی بابل لااقل برای مدت ها این آسیب احتمالی را از احتمال وقوع، دور نگاه داشته است. آن قدری که من می دانم به نظر، محبوبیت روح الله انگیسه در بین تشکل های فرهنگی بابل چه بسا بیشتر و پررنگ تر از موقعیت وی در بین تشکل های همسان در شهرستان ساری باشد.

با این حال ترکیب زوج مدیریتی انگیسه – طبرستانی در بهبود فضای مناسبات فرهنگی بین گروه های همسو در این دو شهر مهم استان نقش بسزایی خواهد داشت.

از نظر فرهنگ مبتنی بر اسلام، مرزهای جغرافیایی زائیده ذهن انسان ها بوده و بیش از یک قرارداد اجتماعی یا سیاسی، اعتباری ندارد. هر جا که عَلَم اسلام به اهتزاز درآمده، موطن همه مسلمین است. مردم بابل و ساری و دیگر شهرها برادران مؤمن هم بوده و اجزای یک پیکره دینی را تشکیل می دهند. فرهنگ سازی در این موضوع نیز ظاهراً از نیازهای ضروری استان مازندران و بسیاری دیگر از نقاط کشور محسوب می شود.

به طور مثال دعوای بچه گانه و بی فایده ای که بر سر عنوان "بهارنارنج" بین برخی مسئولان این دو شهر شکل گرفته و متأسفانه تا کنون باعث هدر رفتن هزینه های هنگفتی برای اثبات حقانیت! هر یک از طرفین شده است  می تواند با حرکت های نمادین و حساب شده مجموعه های ارزشی فعال در بابل و ساری به وحدت و همدلی مردم پاک و مؤمن این دو شهر ختم شود. البته جالب است بدانید جستجوی ساده در فضای مجازی نشان می دهد غیر از بابل و ساری، شهر شیراز نیز مدعی لقب "بهارنارنج" برای خود است. بعید نیست شهرهای مدعی دیگری را نیز بتوان در این باره پیدا کرد.

برطرف ساختن سوءتفاهمات موجود بین ساکنان همه شهرهای استان باید همواره مدّ نظر متولیان فرهنگی و سیاسی این خطه باشد. هر چند رفع رقابت کاذب بین ساری و بابل دارای اهمیت است؛ اما نباید از نگاه انتقادی مردم غرب استان حتی فعالان ارزشی این دیار و نگرانی آنان از بی توجهی مسئولان شهرهای مرکزی مازندارن نسبت به استعدادها و ظرفیت هایشان غفلت نمود. به طور مثال برخی دوستان شهید موسی پسندی گمان می کردند که چون این شهید بزرگوار اهل شهرهای بابل و ساری نیست پس کمتر مورد توجه بوده و شخصیت برجسته اش تعمّداً مورد غفلت قرار گرفته است ....

برای دوستان عزیزم در قرارگاه خاتم آرزوی سربلندی و توفیق روزافزون دارم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

با شهید 11 ساله قم آشنا شوید

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۳۲ ب.ظ


روزهای اول بهمن سال 65 بود. جنگ به مراحل حساس خودش نزدیک می­شد. عراق به شدت شهرها را بمباران و موشک­ باران می­کرد و مردم بی­گناه را به خاک و خون می­کشید. پدربزرگ بچه­ها که در روستا زندگی می­کرد هر روز پیغام می­داد که شهر امنیت ندارد و به روستا بیایید. نقی آن موقع فقط 11 سال داشت در نامه­ای برای پدربزرگش نوشت : " شش ماهه اصغر می­دهیم   در راه حق جان می­دهیم.  ما در پناهگاه حضرت معصومه سلام الله علیها هستیم."                        

جواد پسر دیگرم دو سال از نقی بزرگتر بود. با فرزندانم شب­ها به جای آن که به پناهگاه برویم، می­رفتیم بالای پشت بام و شعار می­دادیم: توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد حتی اگر از آسمان گلوله بارد                

روزها به تشییع پیکر شهدا می­رفتیم. احساس می­کردیم وظیفه داریم مراسم شهدا را پررونق نگه داریم. بعد از هر تشییع، خودمان را برای مشایعت شهید دیگری آماده می­کردیم. بوی گلاب و کافور همیشه در مشام ما بود. خستگی و سرما را احساس نمی­کردیم. بعد از تشییع یکی از شهدا بود که دیدم نقی در تابوتی دراز کشیده است. با عصبانیت رفتم طرفش. فکر کردم الآن است که بلند شود و فرار کند؛ اما با آرامش رو کرد به من و گفت: قرار است این­جا بیایم؟

اگر چه این حرفش را گذاشتم به حساب بچگی و بازیگوشی اش؛ اما هر با که این صحنه جلوی چشمم می­آمد، اضطراب در دلم چنگ می­انداخت و رشتۀ افکارم پاره می­شد. فردای آن روز تشییع شهید دیگری بود. نقی اصرار داشت پیراهن سیاهی را بپوشد که رویش نوشته بود "یاحسین"

 هر چه گفتم: آن پیراهن دم دست نیست، قبول نکرد. آخرش همان را پیدا کردم و دادم تا بپوشد. ششم بهمن از راه رسید. پیراهن مشکی منقّش به عبارت مقدس یا حسین، هنوز برتنش بود. نزدیک غروب بود. نقی داشت با بچه­های محل، فوتبال بازی می­کرد. یادش آمد نماز عصرش را نخوانده است. بچه­ها هم همراهی اش کردند. برای این که کسی پیش نماز شود قرعه کشی کردند. اسم نقی درآمد.

 وسط زمین فوتبال نماز جماعت خواندند و بازی را از سر گرفتند. ناگهان صدای انفجار مهیبی زمین و آسمان را به هم دوخت. دشمن باز هم موشک زده بود. مدتی طول کشید تا گرد و خاک فروبنشیند. همسرم سراسیمه از سرکار به خانه آمد و سراغ جواد و نقی را گرفت. گفتم: توی کوچه در حال بازی هستند. اما او کسی را در کوچه ندیده بود. هر چه گشتیم خبری از دو فرزندم پیدا نکردیم. دلم شور می­زد. دیگر آرام و قرار نداشتم. دو کوچه آن طرف تر، منزل شهیدی بود. مادر شهید رفته بود پشت بام که با پیکر غرق به خون دو نوجوان مواجه شد. موج انفجار آن­ها را پرت کرده بود آن­ بالا.

ما را خبر کرد. زود خودمان را رساندیم. یکی پیکر نقی بود که با همان پیراهن مشکی، آرام گرفته بود و آن یکی هم نیم تنه ­ای بود که از جواد به جا مانده بود.

راوی: خانم صابر مادر شهیدان جواد و نقی اصلانی

 ارسال مطلب: خانم طیبه فرد

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از یک شنبه سیاه بابل چه می دانیم؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۰۴ ق.ظ


(این مصاحبه را سالها پیش با حجت الاسلام یزدانی انجام دادم و در نشریه سبزسرخ منتشر شد. اطلاع از وقایع مربوط به یکشنبه سیاه بابل قطعاً برای نسل جدید انقلابی این شهر جذاب خواهد بود.)

شهر بابل یکی از کانون های اصلی مقابله نیروهای انقلاب با عناصر رژیم منحوس پهلوی در استان مازندران بوده است . در این خصوص گفتنی های زیادی وجود دارد که بیانگر حماسه آفرینی های مردم این شهر و دیگر شهرهای استان می باشد . یکی از وقایع تلخ اما شورانگیز تاریخ انقلاب حادثه یک شنبه سیاه شهرستان بابل است که علت این نام گذاری ، شدت عمل دژخیمان رژیم در سرکوب انقلابیون این شهر می باشد . در نشستی کوتاه در محضر استاد گرامی حجت الاسلام والمسلمین یزدانی از پیشکسوتان مبارزه با طاغوت در شهرستان بابل ، نمایی از این رخداد تاریخی را به نظاره نشستیم . به رغم اصرار ما ، حاج آقا درباره دستگیری ها و شکنجه های متعدد خود توسط عمال ستم شاهی هیچ خاطره ای را بیان نکرد . 
شایان ذکر است که گوشه هایی از واقعه یک شنبه سیاه بابل به وسیله هنرمند بسیجی برادر قاسم خدّامی فیلم برداری شده که در برخی چشنواره ها نیز مورد تقدیر قرار گرفته است . 
سلام علیکم : با توجه به ایام فرخنده دهه فجر خواهشمندیم شمه ای کوتاه از فعالیت های انقلابیون شهرستان بابل را بیان کنید ؟ 
ـ با سلام . ضمن تبریک ایام پر شکوه و تشکراز دوستان نشریه سبز سرخ . بابل مانند دیگر شهرهای کشور اسلامی ایران جوانان پر شور و انقلابی زیادی را در خود جای داده که نشانه هایی از آن را در مبارزات دوران طاغوت به وضوح می توان دید . مبارزات مردم این شهر دامنه گسترده ای داشته اما حماسی ترین آن خاطره راهپیمایی به یاد ماندنی مردم این شهر و نیز جوانان شهرهای همجوار در تاریخ آن روز ؟ شهر بابل بوده است . 
برخورد رژیم با این گونه راهپیمایی ها چگونه بود ؟ 
ـ ما همیشه سعی می کردیم کارها تا جایی که ممکن است با برنامه ریزی پیش برود . حتی شعارها را هم با هماهنگی قبلی تنظیم می کردیم . یکی از روش های رژیم اجیر کردن برخی عوامل نفوذی در بین انقلابیون بود . تا ضمن شناسایی رهبران جنبش ، حرکت نیروهای مذهبی را با برخی اعمال غیر منطقی مخدوش نمایند . البته در مورد دوم با توجه به تذکراتی که به دوستان داده می شد چندان موفق نبودند . روش دیگر رژیم برخورد مستقیم با مردم بود . آن ها بارها به تظاهر کنندگان حمله ور شده و عده ای را مورد ضرب و شتم قرار داده یا دستگیر می نمودند که یکی از نمونه های توحش نیروهای گارد در روز یک شنبه سیاه به وقوع پیوست . 
آیا علمای شهر هم در این حرکت ها حضور داشتند ؟ 
ـ بله . حتی در همان روز یک شنبه نیز حضرات آقایان روحانی ، فاضل ، نقویان و ... در صف اول قرار داشتند و مردم پشت سر آن ها بودند . 
این واقعه در چه تاریخی و به چه مناسبتی رخ داد ؟ 
ـ بعد از حادثه 19 دی قم مردم بابل هم به موازات شهرهای دیگر حرکت خود را سرعت بخشیدند اما بعد از حادثه 17 شهریور تهران دیگر خون همه به جوش آمد . گویا اولین یک شنبه آذر سال 57 بود . چهارم یا پنجم آن ماه می شد که به دنبال جنایات متعدد رژیم پهلوی در کشور نیز شدت عمل جنایت کاران ساواک در شهرستان بابل تصمیم به یک راهپیمایی بی نظیر برای نشان دادن قدرت نیروهای مذهبی گرفتیم . البته اگر ما می دانستیم که بعد از سال ها این مسایل برای جوان های انقلاب ندیده ! این قدر جذاب است حتماً در ثبت وقایع آن دقت بیشتری می کردیم . 
لطفاً یک شنبه سیاه را برای آن هایی که ندیده اند توضیح دهید ؟ 
ـ از چندین روز قبل در تدارک یک راهپیمایی گسترده بودیم . برای تک تک شخصیت های مذهبی و همه نیروهای انقلابی که شناخته شده بودند کسی را فرستادیم تا از آن ها هم دعوت کند . این بار مسجد کاظم بیک را برای شروع در نظر گرفته بودیم . قرار بود همه افراد ساعت 8 صبح یک شنبه در آن جا جمع می شوند و به طور منسجم به طرف سبزه میدان و دیگر نقاط شهر حرکت کنیم . با توجه به استقرار نیروهای گارد مجهز به سلاح های سنگین نیز بودند پیش بینی می کردیم که درگیری پیش بیاید اما به همه توصیه کردیم تا آن جا که ممکن است با مأمورین درگیر نشده و به ساختمان های دولتی حمله نکنند . شعار مرگ بر شاه را هم گذاشتیم برای آخر کار . 8 صبح ، جمعیت عظیمی در مقابل مسجد ازدحام کردند . کارها طبق برنامه پیش می رفت . علما در ردیف اول ایستادند . پشت سرشان شعارها دقیق و حساب شده بود . حرکت با آرامش کامل آغاز شد وقتی به چهار سوق رسیدیم جمعیت به اوج خود رسید . کمی که جلوتر رفتیم در ابتدای خیابان یوسف پوری متوجه شدیم که چهار راه شهدا به طور کامل توسط تانک های رژیم مسدود شده است . حرکت را ادامه دادیم تا به چهار راه رسیدیم . کسی به تذکرات مأمورین شهربانی و گارد توجهی نکرد . همه سر جای خود ایستادند و شعار دادند . تا این که تیر اندازی هوایی آغاز شد . گاردها با پرتاب گلوله های دودزا ( آتش زا ) ناگهان به طرف مردم هجوم آوردند . جمعیت از هم متفرق شد . عده ای فرار کردند اما بقیه به خیابان های اطراف رفته و شعار مرگ بر شاه را سردادند . حالا دیگر وقتش بود . نیروها سه دسته شده بودند عده ای به میدان 17 شهریور فعلی ( ششم بهمن سابق ) رفتند عده ای در کوچه های اطراف مشغول شعار دادن شدند و عده ای به سمت چهار سوق بازگشتند و شروع به آتش زدن لاستیک هایی که از قبل تهیه شده بود کردند . به بچه ها گفتیم تا آن جا ممکن است باید مقاومت کنند . این بار می خواستیم ابهت جوانان حزب اللهی را به طاغوتی ها نشان دهیم . گاردی ها ابتدا به خیابان 17 شهریور یورش بردند . برخی بچه ها با دیدن تانک ها تعجب کردند و با سنگ به مقابله با آنان پرداختند . مأمورین از همان خیابان ، خود را به چهار سوق رساندند . بچه ها به سادگی حاضر به عقب نشینی نبودند . مأمورین خود فروخته رژیم تیر اندازی مستقیم را شروع کردند . یکی از متدینین بازار به نام آقای محبوبی با اصابت گلوله به شهادت رسید . عده زیادی هم مجروح یا دستگیر شدند . درگیری به « اُجابن » کشیده شد . عوامل شهربانی و گارد از این همه استقامت بچه ها متعجب شده بودند . نه این حمله و ضرب و شتم سابقه داشت و نه این مقاومت جانانه . دژخیمان طاغوت حتی به مغازه هایی که بسته بود شلیک می کردند و یا شیشه های آن ها را می شکستند . . بچه های انقلابی فریدونکنار . بابلسر و بهنمیر هم از راه رسیدند . دوباره بچه ها به چهار سوق آمدند . آن ها با یورش مأمورین به کوچه های اطراف رفته و در فرصتی مناسب با شعار مرگ بر شاه به آن ها حمله ور می شدند . بچه ها برای آن که شناسایی نشوند صورت خود را با پاکت میوه که به اندازه چشم سوراخ داشت می پوشاندند . من از آن جا که مشغول سامان دهی جوان ها بودم متوجه مجروحین نمی شدم . یکی از عوامل نفوذی ساواک که پیش از این توسط بچه ها شناسایی شده بود خود را به من رساند و گفت : حاج آقا ! الان بهترین فرصت برای حمله به ساختمان ساواک است . ساواک ، کمی بالاتر از چهار راه شهربانی قرار داشت . فهمیدم نقشه ای در کار است . خودم را بی طرف نشان دادم و گفتم : این کارها یعنی چه ؟ اصلاً من قبول ندارم به مأمورین حمله شود . بیچاره مأمورین بی گناه چه تقصیری دارند ؟! بلافاصله جایم را تغییر دادم . سرکوب به شدت ادامه داشت . هر کس به دام مأمورین می افتاد بی رحمانه مورد ضرب و جرح قرار می گرفت . ظهر شده بود و درگیری هم چنان ادامه داشت . ماشین آب پاش آتش نشانی به چهار سوق آمد و با فشار روی بچه ها آب پاشید . چاره ای نبود . ماشین به آتش کشیده شد . گلوله ی مستقیم دژخیمان طاغوت بدن جوانان انقلابی را نشانه گرفت . دو تا از بچه ها فریدونکنار را دیدم که در ابتدای کوچه زرگر محله روی زمین افتاده بودند و در خون غوطه می خوردند . یکی شان قطع نخاع شده بود . آن روز با تمام تلخی هایش به پایان رسید . اما شیرینی ناکامی سربازان شاه شجاعت نیروهای انقلاب را دو چندان کرد . آن روز هیچ گاه از خاطر مبارزان شهر محو نخواهد شد . البته فردای آن روز هم درگیری ادامه داشت . به بهانه تشییع جنازه شهید محبوبی مقابل بیمارستان شهید یحیی نژاد ( شاپور سابق ) اجتماع دیگری را ترتیب دادیم . همان جا آمبولانسی را آماده کردیم و آن برادر قطع نخاعی را با صلوات حضار به تهران اعزام کردیم . دکتر نوریان زحمت این کار را بر عهده داشت . خیلی ها از آن برادر مجروح قطع امید کرده بودند اما الحمدالله ایشان هم چنان در قید حیات است و در شهر فریدونکنار به سر می برد . همان جا از برادر سعادتمند خواستم تا برای جمع صحبت کند . . ایشان هم شروع به سخنرانی کرد و جنایات رژیم شاه را بیان نمود . شعارها دوباره طنین انداز شد . رییس شهربانی دستور تیر اندازی را صادر کرد . درگیری تن به تن ادامه داشت . خانواده شهید محبوبی ، پیکر ایشان را در آن شلوغی تشییع کردند . همان روز بود که یحیی نژاد عزیز هم در حین فرار از دست یکی از مأمورین خون آشام شهربانی که پس از انقلاب محاکمه گردید در بیمارستان شاپور ناجوانمردانه به شهادت رسید و این بیمارستان هم به نام ایشان مزّین شد . از آن روز به بعد مأمورین خود فروخته دیگر روز خوشی را به خود ندیدند . 
با تشکر از شما که این فرصت را در اختیار ما قرار دادید
ـ من هم خیلی از شما متشکرم . امیدوارم هر چه سریعتر برای ثبت خاطرات جوانان انقلابی استان مازندران هم اقدامی صورت گیرد . خداوند خیرتان دهد .
  • سیدحمید مشتاقی نیا

حوزه در تب و تاب تحصیل

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۷:۲۵ ب.ظ


اکثر کلاس های حوزوی تقریباً از اواسط شهریور آغاز شد.

آیت الله سید رحیم توکل امسال نیز به روال سال های گذشته درس خارج خود را در باب طهارت و با موضوع وضوی جبیره در مدرسه خان (بروجردی) آغاز کرده است.

حجت الاسلام سید سجاد ایزدهی چهارمین سال تدریس خارج فقه سیاسی را با موضوع ولایت فقیه ( بررسی مقبوله عمر بن حنظلة ) در مدرسه فیضیه آغاز کرده است.

بر خلاف آن چه که گفته می شد: طلبه های روحیه رابطه خوبی با مباحث اصول ندارند، امسال چند کرسی از تدریس خارج اصول حوزه علمیه قم در اختیار دانش آموخته های مدرسه روحیه است. حجت الاسلام ناصر نیکخو در مدرسه گلپایگانی خارج اصول را از ابتدا تدریس خواهد کرد. حجت الاسلام ابوالقاسم مقیمی نیز از دیگر اساتید خارج اصول می باشد.

حجت الاسلام قیومی، اسفار را در فیضیه تدریس می کند.

راستی آقا مصطفی صاحبی هم صبح ها در حرم کتاب منصوری زکریای رازی را در موضوع طب اسلامی تدریس می کند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

و اینک شوکران

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ب.ظ


ممکن است لیلی و مجنون ساختگی باشد، فرهاد و شیرین افسانه باشد، بیژن و منیژه بافته ذهن خلّاق گذشتگان ما باشد؛ اما ...

شهلا و ایوب را هرگز نمی توان انکار کرد.

" می گفتم: ایوب! خواهش می کنم وسط جمع وقتی صحبت می کنی نگاهت را بین همه تقسیم کن. می گفت: چشم عیال؛ اما نمی توانست. رشته کلام را که دست می گرفت انگار کسی جز من آن جا حضور ندارد. چشمانش را فقط به من می دوخت و حرف می زد."

ایوب عصاره غم و درد بود. سر، فک، چشم، صورت، گردن، قلب، ریه، کمر، دست، کتف، در تمام پیکرش ترکشی وجود داشت؛ اما ایوب تر از ایوب، شهلا بود که به پروانه بودن بسنده نکرد. او خود شمعی شد که اشک ریخت و آب شد و نور عشقش را چراغ زندگی ایوب ساخت.

چهارم مهرماه سالگرد شهادت ایوب بلندی است. سوم مهر، به دعوت جبهه فرهنگی فاطمیون بابل، خانم شهلا غیاثوند، سنگ صبور عاشقانه های ایوب، ساعت نوزده میهمان مردم بابل در سالن آمفی تئاتر دانشکده فنی خواهد بود.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

آیا این موضع تاریخی در رستاخیز هم تکرار خواهد شد؟!

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۱۲ ب.ظ


تردیدی نیست که شأن مرجعیت فراتر از نگرش های جناحی است. یقین دارم آن عالم جلیل القدر که از مفاخر حوزه علمیه قم است همان طور که درباره نمایش چهره مبارک حضرت ابوالفضل علیه السلام در سریال مختار چنان موضع قاطعی را اتخاذ نمودند در مقابل نمایش چهره آن حضرت در فیلم رستاخیز توسط دولتی که می خواهد خرابی هشت سال گذشته! کشور را جبران کند نیز با جدّیت برخورد خواهند نمود:

آنچه که من شنیده ام، خدا نکند که چنین باشد، غلطی می خواهند انجام بدهند، که اگر این غلط را انجام دادند، من وظیفه ام این است که به آنها گوشزد کنم، اگر سعادتمند باشند در دنیا بیچاره خواهند شد، اگر اهل شقاوت باشند در دنیا آسیبی بهشان نخواهد رسید، ولی آن وقتی که دست بریده او وارد محشر بشود، کمر همه آنها را خواهد شکست که برای ابد از رحمت خدا محروم باشند، و آن کلمه این است، شنیده ام می خواهند، لا اله الا الله، می خواهند قمر بنی هاشم را به نقش هنرپیشه ها درآورند، کسی که حجت خدا مقابل قبر او می ایستد، و می گوید سلام خدا، سلام تمام انبیاء، سلام تمام اوصیاء، سلام تمام شهداء بر تو یابن امیرالمؤمنین، کسی که هر صبح و شب خدا و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر به او سلام می کنند این را می خواهند به نقش هنرپیشه ها درآورند، خدا نکند چنین غلطی بکنند، آن وقت هر چه پیش آید و هر چه ما بگوئیم معذوریم، باید جوانهای غیرتمند فانی در قمر بنی هاشم، تاسوعای امسال، غیر از تاسوعاهای هر سال است، در اثر این صحبت غلط، باید روز تاسوعای امسال محشری سرپا کنند در عزای قمر بنی هاشم، تا بگویند ای دست بریده کربلا، این فرق سر پاشیده از عمود در راه خدا، تو، تو بالاتر از اینی، ای روزگار، ای دنیای ناپایدار، باید روزگاری بشود، که ما زنده باشیم و در این روزگار بخواهند هنرپیشه ها نقش او را به مردم نشان بدهند، مردم بدانید! این نقشه ها برای این است، وقتی قمر بنی هاشم را به آن صورت نشان دادند، دیگر این سوز و گداز در روضه ها نخواهد بود، آن کسانی که آن صحنه را ببینید آن هنرپیشه را تماشا کنند، اینها دیگر آنچنان که باید در عزای او نمی سوزند، ولی باید بدانند اگر با چکمه، با کراوات خواستند این چراغ را خاموش کنند نشد، با این ریشها، با این یقه های باز هم این نور خدا خاموش شدنی نیست.

  • سیدحمید مشتاقی نیا