اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۶ خرداد ۹۷، ۲۳:۰۶ - ..بیگانه ..
    عجب
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۴۹ - ALI DARBANI
    +
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۴۸ - ALI DARBANI
    ممنون

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشهد الشهدا» ثبت شده است

پیشکش زائران وادی نور

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ق.ظ

یک سوزن به خود !!

مسافرت را دوست داری مگر نه ؟! آدم ها دوست دارند برای تنوع هم که شده چند روزی را از محیط پیرامون خود فاصله بگیرند . ما ایرانی ها یا می رویم زیارت یا سیاحت . بعضی ها هم با یک تیر دو نشان می زنند !

راستی اتوبوس های مسافرتی مشهد را دیده ای ؟ زن و مرد و پیر و جوان ، این همه راه ، خود را به زحمت می اندازند تا سلامی به ساحت مولای عشق عرضه کنند . حواست اگر به ساعت نماز باشد به خصوص دم صبح ، با دست می توانی بشماری چند نفر از اتوبوس پیاده می شوند . از خودت پرسیده ای چرا ؟! یعنی بعضی ها به همین راحتی فرق واجب و مستحب را فراموش می کنند ؟ یادشان می رود زیارت ، مستحب است و نماز ، واجب ؟ نمی خواهم وارد مثال های دیگر بشوم و بحث را طولانی کنم . واژه " معرفت " را زیاد شنیده ایم . مثلاً می گویند کسی که فلان کار را با معرفت انجام دهد فلان قدر ارزش دارد . معرفت یعنی شناخت . حداقلی ترین معنا برای این تعبیر ، چنین است که به طور مثال عابری ناشناس را در خیابان می بینی و سلام می کنی . رد می شوی ، در حالی که شرط ادب را به جا آورده ای . حالا فرض کن بدانی آن رهگذری که نمی شناختی اش فلان شخصیت معروف هنری و سیاسی و . . . است .  سلامت فرق می کند مگر نه ؟ احوال پرسی هم می کنی . اصلاً دوست داری برای چند لحظه هم که شده به صورتش خیره شوی ، او هم تو را نگاه کند و چند کلمه ای مهمانت کند . توی جیب هایت می گردی ببینی کاغذ و خودکاری هست تا امضایی از او به یادگار بگیری . آن تکه کاغذ را تا آخر عمر نگه می داری و به چند نسلت پز می دهی که بعله ما هم با فلانی سلام و علیکی کرده ایم .

این سلام دوم دیگر با آن اولی فرق داشت ؛ این طور نیست ؟ سلامی که با شناخت باشد این گونه است .

دیده ای بعضی ها سر نماز چه حالی دارند ؟ فکر کرده ای چرا ؟ فرق آنها با ما درچیست ؟ برای اهل بیت ، سینه زنی کرده ای ؛ اما شنیده ای عباس مجازی ، گاهی وسط سینه زنی از حال می رفت ؟ برای کوچ آخرت چه قدر آماده ای ؟ حتماً کسی به شما گفته است ابوعمار از شهادتش خبر داشت و با خونسردی به خانواده اش توصیه می کرد از فردای شهادتش باید چه بکنند؟ نام محمد صادق ملاآقایی را شنیده ای لابد ! چهار فرزندش را به خدا سپرد . موقع اعزام تأکید کرد یادتان نرود پهلوی من خال دارد ! چند روز قبل از عملیات ، سر و رویش را اصلاح کرد ، خوش تیپ که شد بار سفر بست و چون سر نداشت از نشانی که داده بود شناسایی اش کردند . شهید گلگون آمده بود برای وداع . می خندید ومی گفت این آخرین بار است که می روم ، حلالم کنید . مهدی نجف زاده ، سن و سالی نداشت . دست راستش را روی سینه می گذاشت . احساس می کرد همیشه در محضر امام عصر (عج ) است . موقع انفجار ، دست و پایش قطع شد به جز همان دستی که به احترام مولا روی سینه اش چسبیده بود . حاج رحیم بردبار ، شربت را که پخش کرد گفت : بچه ها ! این شربت شهادت من است . چند دقیقه ای طول نکشید که حرفش تصدیق شد . شهید مهرزادی توی چادر نشسته بود . چند ساعتی هنوز به والفجر هشت باقی مانده بود . همسرش که زنگ زد با تمام دل تنگی هایش حاضر نشد به طرف تلفن برود . می گفت نمی خواهم تعلقم به دنیا دوباره برقرار شود . آمده بود که برود . محمد مصطفی پور چهارده سال و هفت ماه داشت . به جای بازی و تفریح بلند شد آمد جبهه . قبل از عملیات ، روی جیب پیراهنش با خطی خوش نوشت : آن قدر غمت به جان پذیریم حسین   تا قبر تو را بغل بگیریم حسین . خدا حاجتش را برآورده کرد . دوست داشت تیر به همان جایی بخورد که خورد و سینه و پهلویش یادگار یازهرایی والفجر هشت را به ارمغان آورد . علی اصغر فرقانی ، از فرودگاه مهرآباد برگشت . تحصیل خارج از کشور را رها کرد . به دنیا پشت پا زد . می گفت به من کاری را بسپارید که از همه دشوار تر است . او فقط یک روز متأهل بود . فردای عقدش رفت و دیگر باز نگشت . شهید میرزاده هنوز نوجوان بود . بار آخر که برگشت سرش را روی زانوی مادر گذاشت . می خواست مادر در حسرت نوازشش نماند . شهید روح الهی نزدیکش نشسته بود که جان می داد . می گفت تو چرا آقا را نمی بینی ؟ داشت سلام می داد که . . . .

بچه های راهیان نور ! آیا راهی وادی نور هستیم ؟ اگر آنهایی که عازم خراسانند معرفت رضوی داشته باشند نماز صبحشان قضا خواهد شد ؟ بسیجی هستیم . نماز می خوانیم . چهره هایمان گاهی شبیه شهداست . ته دلمان چه می گذرد ؟ شهدا را چه قدر می شناسیم ؟ دقت کنید گفتم " شناخت " یعنی همان معرفت . می شود همین جا رفت مزار شهدا سلامی داد و فاتحه ای خواند ، این همه راه در گرد و غبار جنوب و خطر و خستگی مسیر پس برای چه ؟ دلمان می گوید آن جا خبرهایی است . قرار است از آن جا سوغاتی بیاوریم . مواظب باشیم دست خالی برنگردیم . نوروز شده . باید فطرتمان روزی نو را آغاز کند . باید نوروزمان با دیروزمان تفاوت داشته باشد . حواسمان باشد جایی قدم می گذاریم که حاج حسین بصیر بدون وضو گام برنمی داشت . حاج حسین به یاد شهدا گاه پابرهنه روی خاک جبهه راه می رفت . حاج حسین ، جوش کار برق بود . جانشین لشکر بود . پیش از انقلاب نبرد با ارتش سرخ شوروی را در جبهه افغان تجربه کرده بود . اگر بچه های قدیمی لشکر 25 کربلا رادیدید از عرفان حاج بصیر سوال کنید و این که چگونه بر قلب ها حکومت می کرد . مبادا این فرصت را از دست بدهید .

سرتان را درد نیاورم . سید علی اکبر شجاعیان وقتی در رشته پزشکی قبول شد ، به کسانی که با ذوق زدگی به او تبریک می گفتند ، این طور جواب می داد که هر وقت در دانشگاه امام حسین علیه السلام قبول شدم به من تبریک بگوئید . این فرمانده رشید گردان یارسول ، جمله معروفی در وصیت نامه اش دارد :  "شمایی که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب کرده اید ، شما مرده اید ! مرده ای متحرک . این جسمتان است که حرکت می کند و غذا می خورد و می خوابد . شما مرده اید ! برای همین است که گوش دلتان حق را نمی شنود و . . . مردم ! نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبر تنگ و تاریک نهاده شدید بیدار شوید . . ."

راه نور را باید شناخت . باید شهیدگونه شد ؛ آن گونه که پیرجماران وعده داد : خدا می داند راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و علمدار انقلاب ، سرود : امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .

جمله راهبردی سید شهیدان اهل قلم را که از یاد نبرده ایم : " چه جنگ باشد و چه نباشد ؛ راه من و تو از کربلا می گذرد . . ." این هم نسخه امروزمان . این راه ، به شفافی آرمان شهید ، روشن و تابنده است .

پس : هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله . نائب الزیاره دوستان باشید . التماس دعا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

طلائیه، سرچشمه معرفت

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۳۸ ق.ظ

یک روز به‌درخواست حاج¬آقا میرباقری به‌عنوان راهنما همراه دانشجویان مسلمان خارجی که برای بازدید از مناطق جنگی آمده بودند، عازم شدم. (کشورهای اوگاندا، چین، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان، روسیه، بوسنی¬و هرزگوین). زمانی بود که جاده طلائیه آب¬گرفتگی داشت و می¬بایست ده کیلومتر را، پیاده در آب طی می¬نمودند تا به حسینیه و معراج شهدا می‌رسیدند. چون مهمانان خارجی بودند، با هماهنگی حاج¬آقا میرباقری آنها را در پشت دژ طلائیه پیاده کردیم. خواستم که وضعیت منطقه را برای آنها شرح بدهم که یکی از دانشجویان سیاه¬پوست اوگاندا گفت: استاد! ما می‌خواهیم به‌یاد بسیجی‌های شما تا طلائیه برویم. گفتم: سخت است. ده کیلومتر آب‌گرفتگی و پیاده¬روی در آب است! گفتند: ما باید برویم! با اصرار آنها، عازم قتلگاه شهدا شدیم. سردار باقرزاده، شرحی از منطقه و عملیات خیبر دادند و بعد از برادران تفحص خواستیم فیلمی را برای آنها از کار تفحص پخش نمایند. وقتی فیلم پخش می¬شد از روبرو به‌چهره آنها نگاه می¬کردم. همه گریه می¬کردند و اشک می¬ریختند. وقتی فیلم تمام شد، یکی از برادران اهل سنت از بوسنی¬وهرزگوین گفت: استاد، من از رزمندگان بوسنی هستم، دو سال در آنجا جنگیده¬ام ولی احساس سنگینی می¬کردم، امروز در طلائیه شما احساس سبکی می¬کنم. شما در سرچشمه هستید، قدر سرچشمه را بدانید.  

راه ناتمام، ص47، به نقل از محمدامین پوررکنی.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یادی از حاج عبدالله ضابط

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۵۷ ق.ظ

پایش‌ که‌ به‌ منطقه‌ می‌رسید؛ نمی‌توانست‌ بیکار بنشیند. اصلاً آرام‌ و قرار نداشت‌. هر جا می‌رفت‌ عده‌ای‌ را دور خودش‌ جمع‌ می­کرد و از حالات‌ شهدا و خاطرات‌ دفاع‌ مقدس‌ صحبت‌ می‌کرد.

 با آن‌ عشق‌ و صفایی‌ که‌ داشت‌ حتی‌ نیمه‌های‌ شب‌ برای‌ سربازهایی‌ که‌ نگهبان‌ بودند برنامه‌ گذاشته‌ بود.

 همیشه‌ در محضر شهدا پابرهنه‌ بود.

 شب‌ها موقع‌ خواب‌ او را نمی‌دیدیم،‌ امّا صبح‌ که‌ می‌شد سرحال‌تر و سرزنده‌تر از ما بالای‌ سرمان‌ حاضر می‌شد.

 بعضی‌ وقت‌ها از شدت‌ خستگی‌، ایستاده‌ خوابش‌ می‌برد، ولی‌ خیلی‌ پای­بند استراحت‌ نبود؛ می‌گفت‌: «منطقه‌، خوابگاه‌ نیست‌«.

 ضابط‌ با همه‌ شهدا رفیق‌ بود! خواسته‌هایش‌ را با آنان‌ در میان‌ می‌گذاشت‌. انگار شهدا را با چشم‌ می‌دید. شهدا هم‌ هوای‌ ضابط‌ را خوب‌ داشتند.

 یک‌ بار، او را سر مزار شهید زین‌الدین‌ دیدم‌. کفش‌هایش‌ را به‌ احترام‌ او درآورده‌ بود و خیلی‌ مؤدب‌، کنارش‌ نشسته بود. برگه‌هایی‌ را از کیفش‌ بیرون‌ آورده‌ و شروع‌ به‌‌خواندن‌ آنها نمود.

 آن‌ مطالب‌، گزارش‌ فعالیت‌هایش‌ بود. خط‌‌به‌‌خط‌ می‌خواند. انگار می‌خواست‌ از آن‌ شهید امضا بگیرد! 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه ای بر تشییع شهدای قم

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ

دیروز چند شهید مدافع حرم و نیز گمنام را در شهر مقدس قم تشییع کردند. یکی از شهدای گمنام را برای خاکسپاری به شهرک پردیسان آوردند. این شهید جوان، در عملیات بدر و با رمز یازهرا به شهادت رسید و درست در روز شهادت صدیقه طاهر سلام الله علیها، گمنام و غریبانه تدفین شد. روحش شاد.

حاج احمد پناهیان که مداحی مراسم این شهید گمنام را برعهده داشت دو بار از پشت تریبون از این که تشییع آن چند شهید مدافع حرم و گمنام در شهر خون و قیام، بدون تبلیغ و دعوت عمومی و فراگیر و به صورت غریبانه انجام گرفت به شدت اعتراض کرد. حق با اوست. واقعاً چه ایرادی دارد که در یک حرکت برنامه ریزی شده تبلیغی، فراخوان عمومی داده می شد و جمعیتی با شکوه در تشییع آن شهدا مشارکت می کردند؟

اما من برخلاف حاج احمد، این مسئله را ناشی از تعمد مسئولان در کم رنگ سازی یاد شهدا نمی دانم. به عنوان مشتری ثابت اغلب مراسمات تشییع شهدای قم برایم ثابت شده است که مسئولان مربوطه، افرادی بی انگیزه و تنبل هستند و در سال های اخیر نشان داده اند که برای تشییع ده ها شهید مدافع حرم آرمیده در خاک مقدس قم، غیرت و همتی از خود بروز نخواهند داد. اهمال آنان نه از سر عمد و کینه که منبعث از روحیه کاهلی و فرار از مسئولیت است. مشکل قدیمی بسیاری از مسئولان فرهنگی کشور و علت کوتاهی آنان در انجام وظایفشان، نگاه کارمندی و بخشنامه ای به شرح وظایفی است که به هر دلیل برعهده گرفته و صرفاً از باب رفع تکلیف، قدمی برای آن برمی دارند. آدم های شل و بی انگیزه، بلای خانمان سوز فرهنگ و اندیشه انقلاب اسلامی هستند که متأسفانه در بسیاری از مسئولیت ها جا خوش کرده و از این که یک روز بیشتر، توانسته اند صبح را به شب و شب را به صبح برسانند خوشحال هستند. برای علاج این بیماری مسری، باید چاره ای اندیشید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حلب، شهری از مازندران!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ب.ظ

حلب، قطعه ای از خاک پاک مازندران است که در سوریه قرار گرفته است.

عالم بزرگ مازندران، ابن شهرآشوب، به اذعان بسیاری از مورخین در حلب مدفون است، در کوه جبل الجوشن، در مشهدالحسین علیه السلام.

خاک آن دیار هنگام حمل سر مبارک امام شهیدان به شام، به قطراتی از خون مطهر ایشان مزین شد و به مشهدالحسین معروف گردید و مسجدالنقطه نیز به همین وجه، در آن نقطه بنا شد.

خون شماری از جوانان عاشورایی سپاه کربلای مازندران نیز میهمان همان خاک گردید و پیکرهایی مطهر از آنان زمین حلب را نینوایی نمود.

از خانطومان تا جبل الجوشن، جای پای عالمان و صالحانی از خطه لاله خیز مازندران است. خون زلال مدافعان حرم زینب، تابلوی شام آخر رستگاری را برپهنه شام، ماندگار ساخته است. روزی خواهد رسید که از کربلای خانطومان تا جبل الجوشن را مشهدالحسین علیه السلام بنامیم. 

جوشن، سپری است که بدن را از ضربات دشمن در امان نگاه می دارد. دفن پیکر علامه شهرآشوب مازندرانی بر فراز کوه جوشن، حکایتی غریب از گستره جبهه جهانی حق است؛ آن گونه که بعد از قرن ها، مدافعان حرم در حلب، سپر بلای مسلمین گردیده و به قیمت جان شیرین خویش، شیرینی آرامش و امنیت را برای ایران و دیگر سرزمین های اسلامی به ارمغان آوردند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا