اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشهد الشهدا» ثبت شده است

آبادان و مشهد!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۴ ق.ظ

آبادانی ها به امام رضا علقه خاصی دارند. در این شهر مکانی است که از آن بعنوان قدمگاه امام رضا یاد می شود. بسیاری از مورخین معتقدند امام هشتم موقع ورود به ایران و انتقال به طوس از این شهر عبور کرده است.

جالب است وقتی آبادان به محاصره دشمن در آمد نام عملیاتی که منجر به شکست حصر آن شد ثامن الایمه انتخاب گردید و جالب تر اینکه یگان پیشرو در شکست حصر آبادان و پیشتاز نجات این شهر لشکر ۷۷ خراسان بود.

آبادان شهر مهمی است و دشمن خیلی تلاش کرد این شهر را به تصرف درآورده و نامش را عبادان بگذارد.

منافقین کوردل در انتقام از شکست تلخ ارتش بعث در عملیات ثامن الایمه و به تلافی آن اقدام به ترور شهید هاشمی نژاد در شهر مقدس مشهد نمودند.

جالب است که در لهجه مشهدی ها و آبادانی ها هم شباهت های جالبی وجود دارد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مثل علی

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۲۵ ب.ظ

شهید حامد جرفی


دکتر جان کوپر که درلندن مرکز شیعه شناسی تأسیس کرد، در ابتدا اصلاً مسلمان نبود. در دانشگاه پزشکی اهواز تدریس می کرد که با دانشجویی آشنا شد به نام حامد جرفی. حامد که در رشته زبان های انگلیسی و فرانسه تحصیل می کرد و علاوه بر آن به زبان عربی نیز مسلط بود، صفحاتی از نهج البلاغه را برای استاد ترجمه کرد. کوپر محو معانی بلند و کلمات حکیمانه مولا شد. گفت: علی روانشناس بزرگی است. اسلام آورد و بعد تصمیم گرفت مدتی را با حامد همخانه شود بلکه از رفتار او آداب دین را بیشتر بشناسد.

لابد حامد رفتاری مطابق با اسلام داشت و از آن دست آدم هایی نبود که دین را فقط در زبان خلاصه کند که استاد شیفته رفتارش گردید و با الهام از او اسلام علوی را به پایتخت انگلستان کشاند.

حامد جرفی اهل هویزه بود. در دانشگاه اهواز درس می خواند. اندکی هم با دروس حوزوی آشنا بود. کتاب های شهید مطهری و بعضی آثار و احادیث اسلامی ار ترجمه می کرد و به دست جوانان اروپایی می رساند.

در شرکت نفتی پارسونز که یک شرکت غیرایرانی بود کار می کرد و همان جا نیز با ترجمه نهج البلاغه چند نفر از کارمندان خارجی را به آیین اسلام درآورد.

مبارزات تشکیلاتی اش بر ضد رژیم ستشاهی باعث صدور حکم اعدام صحرایی برای او گردید. زندگی مخفیانه اش تا پیروزی انقلاب ادامه داشت. بعد از انقلاب مدتی مترجم مخصوص امام بود در مصاحبه های مطبوعاتی با خبرنگاران خارجی.

جنگ شروع شده یا نشده آمد خوزستان. منافقین در اهواز او و دوست صمیمی اش سید حسین علم الهدی را به محاصره درآوردند. درگیری شجاعانه این دونفر نه تنها عملیات تروریستی منافقین را ناکام گذاشت بلکه از آنها تلفات هم گرفت.

اول معلم بود. مردم هویزه طوماری جمع کردند که بخشدارشان بشود. حکمش آمد و شد بخشدار هویزه. عشایر را بسیج کرد و راه را بر شبیخون دشمن بست. بعثی ها او را شناسایی کرده بودند و از طریق رادیو، تهدیدش می کردند.

به سختی بیمار شد. از خدا خواست در بستر نمیرد. گفت: حیف است آدم مرید مولا علی باشد و مثل مولا شهید نشود.

بخشداری هویزه مرکز فرماندهی و بسیج مدافعین شهر بود. دشمن ساختمان بخشداری را به توپ بست. ترکشی آمد و فرق سر حامد را شکافت. او را به تهران بردند. مدتی در کما بود. درست روز هفدهم دی 59 که سید حسین علم الهدی و یاران عاشورایی اش در کربلای هویزه، زیر شنی تانک ها پرپر می زدند، حامد جرفی نیز بال و پر گشود و به دوستانش پیوست.

اگر به بهشت زهرای تهران رفتید، مزار او را در قطعه 24 زیارت کنید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مربع های قرمز

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ

مربع های قرمز


جواد فخار، بچه مایه دار بود. از امکانات مادی دنیا چیزی کم نداشت. لباس های جبهه را با پول خودش خرید که دینی از بیت المال به گردنش نباشد. یک روز تشییع جنازه شهدا بود. دوستی گفت: شاید تو هم شهید بشوی و در همین تابوت تشییعت کنند. پاسخ داد: نه؛ من نمی خواهم باری بر دوش مردم بوده و جایی از زمین را اشغال کنم. سهمی از این دنیا نمی خواهم.

تیر خورد و مجروح شد و درد می کشید. انگار لحظات آخر عمرش بود. او را روی برانکارد گذاشتند که به عقب ببرند. خمپاره ای آمد و درست نشست روی بدنش. از جواد فخار چیزی باقی نماند که جایی از این کره خاکی را به خود اختصاص دهد.

سید مهدی موسوی، آمد توی خواب دوستش و گفت: ما رسم رفاقت را به جا آوردیم و جویای حالتان شدیم و بعد سفارش کرد که تسبیحات حضرت زهرا را جدی بگیرد و ترک نکند. بیدار که شد خبر شهادت سید مهدی را شنید. سید را در همان قبری به خاک سپردند که چندی پیش در آن قرار گرفته و با معبودش به مناجات نشسته بود.

حاج حسین یکتا خودش یک راوی است آنهم از نوع حرفه ای. برای همین است که خاطره را می فهمد و می داند که چه چیز را چطور باید به مخاطبش منتقل کند. شاید همین ویژگی و البته وسواسی که در دوران جنگ در ثبت اسامی و فهرست شهدا و گردان هایشان داشت باعث شد که خاطرات شفاهی او در کتاب "مربع های قرمز"، اثری بدیع از خاطراتی مفید و جذاب و تأثیرگذار را برای خوانندگان رقم بزند.

قلم زیبا و با حوصله سرکار خانم زینب عرفانیان نیز در ساماندهی و نگارش اثر، نقشی مهم و سرنوشت ساز داشت که قابل اغماض نیست. این کتاب علاوه بر جذابیت هایی که برای مخاطب عام دارد، برای پژوهشگران عرصه تاریخ شفاهی دفاع مقدس نیز می تواند به عنوان الگویی از تدوین یک اثر جامع محسوب آمده و به نوعی کتابی آموزشی برای فعالان و علاقمندان این عرصه تلقی شود.

مربع های قرمز در 544 صفحه توسط انتشارات موسسه شهید کاظمی تهیه و به زیور طبع آراسته شده است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

من الظلمات الی النور

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۵۳ ب.ظ

نه تعارف نمی کنمنه مبالغه. شکر خدا یکی از بهترین سفرهای راهیان نور عمرم را در این چند روزه در کنار برو بچه های خوب بسیج دانشجویی علوم پزشکی بابل تجربه کردم و الان همین چند ساعت فراق را تاب نمی آورم.

جمع، جمع باصفایی بود و فضا هم دلنشین و تأثیرگذار.

به این سفر نیاز داشتم و بیش از آن که بخواهم نفعی برای دیگران داشته باشم خودم از این جمع و از این محفل و از این فضا بهره مند شدم.

دم شهدا هم گرم که من و ما را شرمنده لطف خویش ساخته و رسم میزبانی را به جا آوردند. خدا کند من و ما نیز رسم میهمانی را خوب به جا آورده و ارج و منزلت میزبان را نگاه داریم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مثل زینب! (پیشواز راهیان نور 4)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۱۱ ب.ظ

تا ساعاتی دیگر انشاءالله به میهمانی شهدا می روم.

به یاد محمد بلباسی و محمد امین کریمیان و محمدتقی سالخورده و محمدحسین محمدخانی و مجید قربانخانی و عبدالصالح زارع و علی خلیلی و ابراهیم خلیلی و احمد مکیان و محمدحسن دهقانی و همه بر و بچه های با صفایی که همین سالها، لا به لای زائران، از راهیان نور به معراج بندگی رسیدند و رخت وصال بر تن نمودند؛

به یاد محسن رضایی و شهدای بسیجی منا که از حرمان رفقای شهیدشان نفس نفس می زدند و در محراب نور، نماز عشق را به سیدالشهدا اقتدا نمودند؛

به یاد مادران آسمانی شهدا که به ام البنین تأسی جسته و عزیزترین داشته دنیایی شان را به آستان فاطمه زهرا تقدیم نمودند؛

دوباره پای در مسیر دلدادگی نهاده و زمزمه جاماندگی را رایحه دل خفته خویش خواهم ساخت، ان شاءالله.

گفته اند هر شهیدی را که از میدان می آوردند، زینب سلام الله علیها پیشاپیش جماعت حرکت می کرد تا حسین بداند شریکی برای غمهایش و مرهمی بر زخم غربتش دارد.

زینب بود که دوید و پیکر شش ماهه برادر را از دستش گرفت و به گوشه ای برد، مبادا که حسین با بدن غرق به خون علی اصغر، چشم در چشم رباب، اشک شرمندگی بریزد.

یک جا بود که از میدان شهید آوردند؛ اما زینب از خیمه تکان نخورد و بیرون نیامد. آنگاه که پیکر دو فرزند شهیدش محمد و عون را به دوش می کشیدند، زینب خود را نشان نداد مبادا که حسین از نگاه او ، خجالت بکشد.

پای مان را جای پای شهدا اگر می گذاریم و دم از حسین و یازانش می زنیم، خدا کند مراقب باشیم رفتار و گفتارمان باعث خجالت اباعبدالله نشود. "کونوا لنا زینا ..." صورتمان شبیه شهدا بشود، سخت نیست؛ مرد آن است که سیرتش رنگ و بوی شهدا را داشته و رفتارش دیگران را به یاد خدا و دوستان خدا بیندازد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

اردوگاه تاریخ هم به راویان نور نیاز دارد! (پیشواز راهیان نور3)

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ق.ظ

ع      عباسعلی بدرنیا اهل شهرستان خوی بود و دکترای ریاضی داشت و در یکی از دانشگاه های آمریکا برایش کرسی تدریس گذاشته بودند. از همه امکانات مادی زندگی هم برخوردار بود. روزی داشت اخبار مربوط به ایران را از تلویزیون خانه اش نگاه می کرد. ایام آغازین جنگ بود. تلویزیون نشان داد سربازان عراقی، خرمشهر را اشغال کرده و در حال غارت منازل مسکونی هستند. دلش به درد آمد و خونش به جوش. تحمل نداشت ببیند سرباز دشمن با پوتین روی فرش خانه های هموطنانش راه برود. دار و ندارش را گذاشت و به ایران آمد. خودش را به خوزستان رساند. استاندار وقت با شنیدن خبر بازگشت چنین دانشمندی به سراغش رفت و پست و مقامی را پیشنهاد داد. بدرنیا می خندید و می گفت: من همه دنیایم را رها کردم که بیایم خط مقدم نبرد با دشمن و اسلحه به دست بگیرم. رفت پیش بچه های لشکر77 خراسان و شد دیدبان توپخانه و مسئول محاسبه آتش. او در فتح المبین به شهادت رسید و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.1

·         محمد تورانی، طلبه ای پاسدار اهل یکی از روستاهای شهرستان ساری بود. توانایی های رزمی، قدرت استدلال و نفوذ کلام، رفتار محبت آمیز و... بخشی از ویژگی های او بود که محبتش را در دل همه می گستراند. معلومات دینی اش آن قدری بود که مغزهای متفکر منافقین هم از رودررویی و مناظره با او طفره بروند. با توجه به هم مرز بودن مازندران با شوروی سابق و نیز همجواری این استان با پایتخت، نفوذ گروهک های چپ هر روز گسترده تر از قبل می شد. جنگل ها و کوهستان های استان به مأمنی برای مارکسیست ها و چریک ها و منافقین و... تبدیل شده بود. سپاه هم در آن زمان نیرویی تازه تأسیس و کم تجربه بود. هر روز ترور، هر روز انحراف و فریب تعدادی از جوانان بر دغدغه های نیروهای انقلاب می افزود. محمد تورانی به مرور تغییر عقیده داد و هر بار به نقد و نفی بعضی از شخصیت های محوری انقلاب می پرداخت. همرزمانش به او مشکوک شدند و اندکی بعد او را از سپاه ساری اخراج کردند. خبر آمد محمد عضو کادر مرکزی منافقین در مازندارن شده و کتب ایدئولوژیک آنها را تدریس می کند. دستور بازداشت او صادر شد. هرکس او را می شناخت، بد و بیراهی را نثارش می کرد. حتی همسرش حاضر به دیدار او نبود. مدتی بعد در جریان یکی از درگیری های سپاه با منافقین در جنگل آمل، مشخص شد که محمد نفوذی سپاه بوده و با هماهنگی شهید طوسی – فرمانده وقت اطلاعات سپاه استان – با اتکا به توانایی های فردی خود تاعمق منافقین نفوذ کرده است. او در همان درگیری توسط منافقین دستگیر شد و دیگر خبری از او به دست نیامد. مدت ها بعد مشخص شد منافقین او را در حالی که مجروح شده بود دستگیر کرده، پوستش را زنده زنده کندند و بدنش را به آتش کشیدند. چند استخوان از او به دست آمد و تشییع شد. او با اهدای آبرو جانش امنیت را به شمال کشور بازگرداند.2

·         نادر علیزاده ساعتلو یک جوان پاسدار اهل ارومیه بود. نیروهای ضدانقلاب متشکل از خلق آذربایجان و دمکرات های کردستان بخش وسیعی از مناطق غربی کشور را به تصرف خود درآورده بودند. نادر توانست با شهامت و هنرمندی به بدنه نیروهای ضدانقلاب نفوذ کرده و با انجام چند عملیات تروریستی صوری، به آنان بقبولاند که نفوذی ضدانقلاب در سپاه ارومیه است. یک بار از فرماندهان خلقی شنید که کمتر از یکی دو روز دیگر قصد حمله غافلگیرانه برای اشغال ارومیه را دارند. ارومیه شهر بزرگی است که اشغال آن، آبروی مدافعان انقلاب را به خطر می انداخت. سپاه ارومیه توانایی مقابله با این تهاجم را نداشت. نیروهای استان های همجوار هم آمادگی اعزام سریع به این شهر را نداشتند. فقط یک راه وجود داشت. نادر با مخفی کردن اسلحه در لباس خود به همراه دوست همرزمش به اتاق فرماندهی خلق آذربایجان در مهاباد رفت و در اقدامی غافلگیرانه، سرگرد عباسی فرمانده عملیات آنها را به همراه تعدای از فرماندهان دیگر به هلاکت رساند و نقشه عملیات را عقیم ساخت. همرزم نادر توانست از معرکه بگریزد اما نادر که تا آخرین گلوله در مقابل ضدانقلاب جنگیده بود به اسارت آنها درآمد. او را آن قدر با مشت و لگد کوبیدند که زیر دست و پایشان به شهادت رسید. سپس پاهایش را پشت ماشین بستند و در خیابان های مهاباد کشاندند تا اجزای پیکرش روی آسفالت شهر، تکه تکه شود. تکه های بدنش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به رود ریختند. نادر علیزاده را شاید بتوان مظلومترین شهید جمهوری اسلامی برشمرد. او با اسم مستعار به داخل نیروهای ضدانقلاب نفوذ کرده بود. برای آن که خانواده اش از گزند تعرض ضدانقلاب درامان بماند، شهادت او کتمان شد و مجلسی برایش برگزار نگردید و صدای گریه خانواده اش از دیوار منزل، آن طرفتر نرفت.3

الغرض؛ چندی پیش کارگردانی سرشناس در پاسخ به پرسش یک خبرنگار در خصوص علت عدم پرداختن به ژانر دفاع مقدس گفته بود: دیگر سوژه ای باقی نمانده است که درباره آن فیلم ساخته شود!

این ادعا و توجیه را شاید من و شما باور نکنیم، اما بسیاری از هم وطنان ما به دلیل عدم اطلاع از صدها موضوع دست نخورده و بکر عرصه ایثار و شهادت ممکن است به راحتی پذیرفته و منطق آن را موجه بدانند. به راستی چه کسی باید صدها سوژه برزمین مانده و در حال فراموشی دفاع مقدس را لااقل جایی ثبت کرده تا شاید روزی کسی با استفاده از منابع تاریخی این مرز و بوم درصدد تولید اثری هنری از آن برآید؟ هر یک از نمونه هایی که در بالا ذکر شد قابلیت پردازش و تبدیل به یک اثر جذاب سینمایی را داراست. خدا می داند از این دست خاطرات و حماسه های ریز و درشت در گوشه گوشه این آب و خاک، قابل ثبت و انتشار می باشد. شاید در پاسخ سوالی که طرح شد، بخواهید بگوئید مسئولین فرهنگی به خصوص متولیان نهادهای نفت خور مرتبط با فرهنگ ایثار و شهادت مسئول اصلی ثبت و نشر حماسه های ناگفته این سرزمین و انتقال آن به نسل های بعد هستند. این حرف، صحیح است ولی کامل و جامع نیست. آیا به راستی ما مدعیان دلسوزی و دغدغه برای فرهنگ و خاطرات دفاع مقدس، هیچ تکلیفی در این بین نداریم؟ فقط باید غصه بخوریم و به نقد و اشکال بپردازیم؟

آیا از سیره شهدا نیاموختیم که برای عمل به تکلیف نباید منتظر فرش قرمز دیگران باشیم؟ آیا اگر قرار بود سید محمد جهان آرا و عبدالرضا موسوی و دیگر مدافعان بی نام و نشان خرمشهر منتظر کمک مسئولان – فرماندهی وقت کل قوا – بمانند خرمشهر همان روز اول تهاجم دشمن به "المحمره" تبدیل نمی شد؟ مطمئن باشید حساب اهواز و اندیمشک هم با کرام الکاتبین بود.

هر کس دغدغه دفاع مقدس را دارد به نوبه خود می تواند بخشی از خاطرات ناگفته این عرصه را در نشریه یا کتابی هر چند کم حجم، ثبت و جاودانه کند.

 نکته جالبی که می خواهم به آن اشاره کنم وجود ملموس و برجسته شوق روایتگری ایثار و شهادت است که به خودی خود نشان دهنده دغدغه عده ای از جوانان و دیگر نیروهای مخلص انقلاب برای ترویج فرهنگ جهاد و مقاومت است. این شوق و دغدغه، باعث پیوستن خیل عظیمی از علاقمندان عرصه شهادت به جمع راویان دفاع مقدس گردیده است. گاهی وقت ها در ایام برگزاری اردوهای راهیان نور، وفور راویان دفاع مقدس به خصوص جوان های جبهه و جنگ ندیده، باعث تشکیل حلقه های متعدد روایتگری گردیده و چشمان هر بیننده ای را از انبوه راویان اعزامی از نهادهای مختلف و موازی، خیره می سازد!

قصد کنایه زدن به تراکم راویان نور در مناطق عملیاتی را ندارم. شکی نیست هر یک از این بزرگواران بر اساس دغدغه خود و با نیّتی خالص، خواب و خوراک شیرین ایام تعطیل را رها کرده و در بیابان های خوزستان به سهم خود به اشاعه فرهنگ و خاطرات شهدا می پردازند.

روی سخن این جاست که ای کاش عرصه روایتگری مکتوب ایثار و شهادت هم به همین میزان دارای نیروهای باانگیزه و اهل کار بود. چه کسی می تواند ماندگاری یک اثر مکتوب در خصوص ناگفته های دفاع مقدس و اثر تاریخی چنین گنجینه ای را کتمان کند؟ به راستی اگر هر یک از این راویان عزیز و زحمت کش، بخشی از سایر فصول سال که فعالیت های اردویی کمتری در آن به چشم می خورد را به ثبت مکتوب گوشه ای از حماسه های بی مثال و غریبانه فرزندان غیور این مرز و بوم اختصاص بدهند چه تعداد کتاب یا آثار دیگر در حوزه دفاع مقدس پدید می آید و چه گنجینه گرانسنگی به خزانه درخشان و ماندگار فرهنگ این سرزمین افزوده می شود؟ چه عیبی دارد انگیزه و شور خود در راه احیای نام و یاد شهدا را در مسیری ماندگار پیگیری نمائیم؟

فراموش نکنیم تنها منابع این خاطرات و حماسه ها، یادگاران و بازماندگان دوران ایثار و شهادت هستند که با گذشت زمان، به رسم تقدیر و قانون حیات، دیر یا زود از میان ما رخت برمی بندند. بی تعارف و رودربایستی باید بپذیریم که نسل های بعد، ما را به خاطر اهمال و غفلت از درک این موقعیت و تکلیف تاریخی به زیر سوال خواهند برد.

 

1-      بر اساس خاطره ای از کتاب آخرین حلقه رزم، جلد2، ص158

2-      بر اساس خاطره ای از ماهنامه حاشیه، شماره6، ص65

3-      بر اساس خاطره ای از کتاب چهل حماسه، ص65

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پیشکش زائران وادی نور (پیشواز راهیان نور2)

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۲۹ ب.ظ

یک سوزن به خود !!

مسافرت را دوست داری مگر نه ؟! آدم ها دوست دارند برای تنوع هم که شده چند روزی را از محیط پیرامون خود فاصله بگیرند . ما ایرانی ها یا می رویم زیارت یا سیاحت . بعضی ها هم با یک تیر دو نشان می زنند !

راستی اتوبوس های مسافرتی مشهد را دیده ای ؟ زن و مرد و پیر و جوان ، این همه راه ، خود را به زحمت می اندازند تا سلامی به ساحت مولای عشق عرضه کنند . حواست اگر به ساعت نماز باشد به خصوص دم صبح ، با دست می توانی بشماری چند نفر از اتوبوس پیاده می شوند . از خودت پرسیده ای چرا ؟! یعنی بعضی ها به همین راحتی فرق واجب و مستحب را فراموش می کنند ؟ یادشان می رود زیارت ، مستحب است و نماز ، واجب ؟ نمی خواهم وارد مثال های دیگر بشوم و بحث را طولانی کنم . واژه " معرفت " را زیاد شنیده ایم . مثلاً می گویند کسی که فلان کار را با معرفت انجام دهد فلان قدر ارزش دارد . معرفت یعنی شناخت . حداقلی ترین معنا برای این تعبیر ، چنین است که به طور مثال عابری ناشناس را در خیابان می بینی و سلام می کنی . رد می شوی ، در حالی که شرط ادب را به جا آورده ای . حالا فرض کن بدانی آن رهگذری که نمی شناختی اش فلان شخصیت معروف هنری و سیاسی و . . . است .  سلامت فرق می کند مگر نه ؟ احوال پرسی هم می کنی . اصلاً دوست داری برای چند لحظه هم که شده به صورتش خیره شوی ، او هم تو را نگاه کند و چند کلمه ای مهمانت کند . توی جیب هایت می گردی ببینی کاغذ و خودکاری هست تا امضایی از او به یادگار بگیری . آن تکه کاغذ را تا آخر عمر نگه می داری و به چند نسلت پز می دهی که بعله ما هم با فلانی سلام و علیکی کرده ایم .

این سلام دوم دیگر با آن اولی فرق داشت ؛ این طور نیست ؟ سلامی که با شناخت باشد این گونه است .

دیده ای بعضی ها سر نماز چه حالی دارند ؟ فکر کرده ای چرا ؟ فرق آنها با ما درچیست ؟ برای اهل بیت ، سینه زنی کرده ای ؛ اما شنیده ای عباس مجازی ، گاهی وسط سینه زنی از حال می رفت ؟ برای کوچ آخرت چه قدر آماده ای ؟ حتماً کسی به شما گفته است ابوعمار از شهادتش خبر داشت و با خونسردی به خانواده اش توصیه می کرد از فردای شهادتش باید چه بکنند؟ نام محمد صادق ملاآقایی را شنیده ای لابد ! چهار فرزندش را به خدا سپرد . موقع اعزام تأکید کرد یادتان نرود پهلوی من خال دارد ! چند روز قبل از عملیات ، سر و رویش را اصلاح کرد ، خوش تیپ که شد بار سفر بست و چون سر نداشت از نشانی که داده بود شناسایی اش کردند . شهید گلگون آمده بود برای وداع . می خندید ومی گفت این آخرین بار است که می روم ، حلالم کنید . مهدی نجف زاده ، سن و سالی نداشت . دست راستش را روی سینه می گذاشت . احساس می کرد همیشه در محضر امام عصر (عج ) است . موقع انفجار ، دست و پایش قطع شد به جز همان دستی که به احترام مولا روی سینه اش چسبیده بود . حاج رحیم بردبار ، شربت را که پخش کرد گفت : بچه ها ! این شربت شهادت من است . چند دقیقه ای طول نکشید که حرفش تصدیق شد . شهید مهرزادی توی چادر نشسته بود . چند ساعتی هنوز به والفجر هشت باقی مانده بود . همسرش که زنگ زد با تمام دل تنگی هایش حاضر نشد به طرف تلفن برود . می گفت نمی خواهم تعلقم به دنیا دوباره برقرار شود . آمده بود که برود . محمد مصطفی پور چهارده سال و هفت ماه داشت . به جای بازی و تفریح بلند شد آمد جبهه . قبل از عملیات ، روی جیب پیراهنش با خطی خوش نوشت : آن قدر غمت به جان پذیریم حسین   تا قبر تو را بغل بگیریم حسین . خدا حاجتش را برآورده کرد . دوست داشت تیر به همان جایی بخورد که خورد و سینه و پهلویش یادگار یازهرایی والفجر هشت را به ارمغان آورد . علی اصغر فرقانی ، از فرودگاه مهرآباد برگشت . تحصیل خارج از کشور را رها کرد . به دنیا پشت پا زد . می گفت به من کاری را بسپارید که از همه دشوار تر است . او فقط یک روز متأهل بود . فردای عقدش رفت و دیگر باز نگشت . شهید میرزاده هنوز نوجوان بود . بار آخر که برگشت سرش را روی زانوی مادر گذاشت . می خواست مادر در حسرت نوازشش نماند . شهید روح الهی نزدیکش نشسته بود که جان می داد . می گفت تو چرا آقا را نمی بینی ؟ داشت سلام می داد که . . . .

بچه های راهیان نور ! آیا راهی وادی نور هستیم ؟ اگر آنهایی که عازم خراسانند معرفت رضوی داشته باشند نماز صبحشان قضا خواهد شد ؟ بسیجی هستیم . نماز می خوانیم . چهره هایمان گاهی شبیه شهداست . ته دلمان چه می گذرد ؟ شهدا را چه قدر می شناسیم ؟ دقت کنید گفتم " شناخت " یعنی همان معرفت . می شود همین جا رفت مزار شهدا سلامی داد و فاتحه ای خواند ، این همه راه در گرد و غبار جنوب و خطر و خستگی مسیر پس برای چه ؟ دلمان می گوید آن جا خبرهایی است . قرار است از آن جا سوغاتی بیاوریم . مواظب باشیم دست خالی برنگردیم . نوروز شده . باید فطرتمان روزی نو را آغاز کند . باید نوروزمان با دیروزمان تفاوت داشته باشد . حواسمان باشد جایی قدم می گذاریم که حاج حسین بصیر بدون وضو گام برنمی داشت . حاج حسین به یاد شهدا گاه پابرهنه روی خاک جبهه راه می رفت . حاج حسین ، جوش کار برق بود . جانشین لشکر بود . پیش از انقلاب نبرد با ارتش سرخ شوروی را در جبهه افغان تجربه کرده بود . اگر بچه های قدیمی لشکر 25 کربلا رادیدید از عرفان حاج بصیر سوال کنید و این که چگونه بر قلب ها حکومت می کرد . مبادا این فرصت را از دست بدهید .

سرتان را درد نیاورم . سید علی اکبر شجاعیان وقتی در رشته پزشکی قبول شد ، به کسانی که با ذوق زدگی به او تبریک می گفتند ، این طور جواب می داد که هر وقت در دانشگاه امام حسین علیه السلام قبول شدم به من تبریک بگوئید . این فرمانده رشید گردان یارسول ، جمله معروفی در وصیت نامه اش دارد :  "شمایی که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب کرده اید ، شما مرده اید ! مرده ای متحرک . این جسمتان است که حرکت می کند و غذا می خورد و می خوابد . شما مرده اید ! برای همین است که گوش دلتان حق را نمی شنود و . . . مردم ! نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبر تنگ و تاریک نهاده شدید بیدار شوید . . ."

راه نور را باید شناخت . باید شهیدگونه شد ؛ آن گونه که پیرجماران وعده داد : خدا می داند راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و علمدار انقلاب ، سرود : امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .

جمله راهبردی سید شهیدان اهل قلم را که از یاد نبرده ایم : " چه جنگ باشد و چه نباشد ؛ راه من و تو از کربلا می گذرد . . ." این هم نسخه امروزمان . این راه ، به شفافی آرمان شهید ، روشن و تابنده است .

پس : هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله . نائب الزیاره دوستان باشید . التماس دعا

  • سیدحمید مشتاقی نیا

به بهانه سالروز آزادسازی نبل و الزهرا

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ب.ظ

ابوحسین از دوستان رزمنده و خط مقدمی مدافع حرم است که متن زیر را به بهانه سالروز آزادسازی نبل و الزهرا که یکی از شیرین ترین حماسه های رزمندگان اسلام در جریان مبارزه با دژخیمان و عناصرخودفروخته صهیونیسم در جبهه سوریه است به نگارش درآورده است.

قبل از آن که این متن را بخوانید یادتان باشد بسیاری از شهدای مدافع حرم، آرزو داشتند در شکستن محاصره نبل و الزهرا حضور داشته و در کنار شیعیان مظلوم و مقاوم این دیار، ندای توفنده لبیک یا زینب را سر بدهند:


امروز سالروز آزاد سازی شهرهای نبل و الزهرا  است حماسه ای زیبا که هیچ وقت نمیتوان از یاد برد حضور قهرمانه و پر افتخار نیروهای مقاومت و استقبال عجیب و شوق آور مردم و صدای گلوله هایی که نوید آزادی را میداد صدای بسیم که با لهجه افغانی به مدافعان شهر میگفت بچه های نبل الزهرا چایی را بزارید ما داریم میایم . 

مدافعان شهر نبل الزهرا وقتی میبینند که گروه مقاومت حمله کرده آنها هم از سنگرها و خاکریزهایز که 4 سال در آن بودند و از شهر دفاع میکردند خارج میشوند و به دشمن حمله میکنند و دشمن را میتارانند .


مردم شهر همه حیرت زده از حضور نظامی هایی که وارد شهر شدند غریبه هایی آشنا و دوست داشتنی مردم تازه متوجه آزادی شهر خود بعد از 4 سال میشوند همه گویی برادران خود را در آغوش میگیرند مجاهدان را میبوسند و در آغوش میگیرند و صدای کل کشیدن عربی زنان  که نوید پیروزی میدهد همه از خوشحالی اشک می ریزند وبر سر مجاهدان برنج میپاشند، زنان دست بر پوتین مجاهدان میکشند و بر صورت خود میکشند گویی به فرشتگان خدا تبرک میجویند .

پرچم ایران در میان جمعیت خود نمایی میکند.....

امروز روز فراموش نشدنی برای مردم نبل الزهرا است .برای مجاهدان مدافع حرم در سوریه .

وقتی وارد شهر میشدی چهره ها آشنا بود وحتی چادر و حجاب زنان و دختران این شهر به مانند مادران و خواهران خودمان  بودند  اینجا بوی وطن میداد .

آری اشتباه نیامده بودیم ما برای آزادی نوامیسان آمده بودیم اگر تک تکمان جان میدادیم ارزشش را داشت،2000 کیلومتر که مسافتی نیست ، ما خاک دنیا را برای عزت نوامیسمان به توبره میکشیم .

داستان هایی عجیب و وحشت آور که غیرت هر مردی را بجوش می آورد از مسجد شهر مایر و ماجرای بلندگوهایش تا طاموره و که پایگاه مسلحین خونخوار بودند

 گویی دوباره اهل شیعه میخواست به اسارت رود وعزت زنان و شرافت تشیع هدف بود .

قبرستان های شهر نبل و الزهرا پر از شهید بود شهیدان مقاومت ،هزینه ای که باید برای مقاومت پرداخت میشد تا شرافت و جان های بیشتری حفظ میشد

850 شهید طی 4 سال که نیمی به علت بمباران و گلوله باران شهر توسط مسلحین به شهادت رسیده بودند و نیمی دیگر در مبارزه مستقیم.

تعداد شهدای این شهرهای نبل والزهرا از حمص که براحتی تسلیم شده بود بسیار کمتر بود. 

در حالی که تعداد علویان و شیعیان حمص بسیار کم جمعیت  بودند. 

آنها در حمص به هیچ کس رحم نکردند چه شیعه چه سنی....


اینجا آموختم مقاومت ایجاد هزینه نیست بلکه راهی برای جلوگیری از خسران های جبران ناپذیر است.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

طلائیه، سرچشمه معرفت

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۳۸ ق.ظ

یک روز به‌درخواست حاج¬آقا میرباقری به‌عنوان راهنما همراه دانشجویان مسلمان خارجی که برای بازدید از مناطق جنگی آمده بودند، عازم شدم. (کشورهای اوگاندا، چین، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان، روسیه، بوسنی¬و هرزگوین). زمانی بود که جاده طلائیه آب¬گرفتگی داشت و می¬بایست ده کیلومتر را، پیاده در آب طی می¬نمودند تا به حسینیه و معراج شهدا می‌رسیدند. چون مهمانان خارجی بودند، با هماهنگی حاج¬آقا میرباقری آنها را در پشت دژ طلائیه پیاده کردیم. خواستم که وضعیت منطقه را برای آنها شرح بدهم که یکی از دانشجویان سیاه¬پوست اوگاندا گفت: استاد! ما می‌خواهیم به‌یاد بسیجی‌های شما تا طلائیه برویم. گفتم: سخت است. ده کیلومتر آب‌گرفتگی و پیاده¬روی در آب است! گفتند: ما باید برویم! با اصرار آنها، عازم قتلگاه شهدا شدیم. سردار باقرزاده، شرحی از منطقه و عملیات خیبر دادند و بعد از برادران تفحص خواستیم فیلمی را برای آنها از کار تفحص پخش نمایند. وقتی فیلم پخش می¬شد از روبرو به‌چهره آنها نگاه می¬کردم. همه گریه می¬کردند و اشک می¬ریختند. وقتی فیلم تمام شد، یکی از برادران اهل سنت از بوسنی¬وهرزگوین گفت: استاد، من از رزمندگان بوسنی هستم، دو سال در آنجا جنگیده¬ام ولی احساس سنگینی می¬کردم، امروز در طلائیه شما احساس سبکی می¬کنم. شما در سرچشمه هستید، قدر سرچشمه را بدانید.  

راه ناتمام، ص47، به نقل از محمدامین پوررکنی.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

یادی از حاج عبدالله ضابط

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۵۷ ق.ظ

پایش‌ که‌ به‌ منطقه‌ می‌رسید؛ نمی‌توانست‌ بیکار بنشیند. اصلاً آرام‌ و قرار نداشت‌. هر جا می‌رفت‌ عده‌ای‌ را دور خودش‌ جمع‌ می­کرد و از حالات‌ شهدا و خاطرات‌ دفاع‌ مقدس‌ صحبت‌ می‌کرد.

 با آن‌ عشق‌ و صفایی‌ که‌ داشت‌ حتی‌ نیمه‌های‌ شب‌ برای‌ سربازهایی‌ که‌ نگهبان‌ بودند برنامه‌ گذاشته‌ بود.

 همیشه‌ در محضر شهدا پابرهنه‌ بود.

 شب‌ها موقع‌ خواب‌ او را نمی‌دیدیم،‌ امّا صبح‌ که‌ می‌شد سرحال‌تر و سرزنده‌تر از ما بالای‌ سرمان‌ حاضر می‌شد.

 بعضی‌ وقت‌ها از شدت‌ خستگی‌، ایستاده‌ خوابش‌ می‌برد، ولی‌ خیلی‌ پای­بند استراحت‌ نبود؛ می‌گفت‌: «منطقه‌، خوابگاه‌ نیست‌«.

 ضابط‌ با همه‌ شهدا رفیق‌ بود! خواسته‌هایش‌ را با آنان‌ در میان‌ می‌گذاشت‌. انگار شهدا را با چشم‌ می‌دید. شهدا هم‌ هوای‌ ضابط‌ را خوب‌ داشتند.

 یک‌ بار، او را سر مزار شهید زین‌الدین‌ دیدم‌. کفش‌هایش‌ را به‌ احترام‌ او درآورده‌ بود و خیلی‌ مؤدب‌، کنارش‌ نشسته بود. برگه‌هایی‌ را از کیفش‌ بیرون‌ آورده‌ و شروع‌ به‌‌خواندن‌ آنها نمود.

 آن‌ مطالب‌، گزارش‌ فعالیت‌هایش‌ بود. خط‌‌به‌‌خط‌ می‌خواند. انگار می‌خواست‌ از آن‌ شهید امضا بگیرد! 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

حاشیه ای بر تشییع شهدای قم

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ

دیروز چند شهید مدافع حرم و نیز گمنام را در شهر مقدس قم تشییع کردند. یکی از شهدای گمنام را برای خاکسپاری به شهرک پردیسان آوردند. این شهید جوان، در عملیات بدر و با رمز یازهرا به شهادت رسید و درست در روز شهادت صدیقه طاهر سلام الله علیها، گمنام و غریبانه تدفین شد. روحش شاد.

حاج احمد پناهیان که مداحی مراسم این شهید گمنام را برعهده داشت دو بار از پشت تریبون از این که تشییع آن چند شهید مدافع حرم و گمنام در شهر خون و قیام، بدون تبلیغ و دعوت عمومی و فراگیر و به صورت غریبانه انجام گرفت به شدت اعتراض کرد. حق با اوست. واقعاً چه ایرادی دارد که در یک حرکت برنامه ریزی شده تبلیغی، فراخوان عمومی داده می شد و جمعیتی با شکوه در تشییع آن شهدا مشارکت می کردند؟

اما من برخلاف حاج احمد، این مسئله را ناشی از تعمد مسئولان در کم رنگ سازی یاد شهدا نمی دانم. به عنوان مشتری ثابت اغلب مراسمات تشییع شهدای قم برایم ثابت شده است که مسئولان مربوطه، افرادی بی انگیزه و تنبل هستند و در سال های اخیر نشان داده اند که برای تشییع ده ها شهید مدافع حرم آرمیده در خاک مقدس قم، غیرت و همتی از خود بروز نخواهند داد. اهمال آنان نه از سر عمد و کینه که منبعث از روحیه کاهلی و فرار از مسئولیت است. مشکل قدیمی بسیاری از مسئولان فرهنگی کشور و علت کوتاهی آنان در انجام وظایفشان، نگاه کارمندی و بخشنامه ای به شرح وظایفی است که به هر دلیل برعهده گرفته و صرفاً از باب رفع تکلیف، قدمی برای آن برمی دارند. آدم های شل و بی انگیزه، بلای خانمان سوز فرهنگ و اندیشه انقلاب اسلامی هستند که متأسفانه در بسیاری از مسئولیت ها جا خوش کرده و از این که یک روز بیشتر، توانسته اند صبح را به شب و شب را به صبح برسانند خوشحال هستند. برای علاج این بیماری مسری، باید چاره ای اندیشید.

  • سیدحمید مشتاقی نیا