اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۴ اسفند ۹۹، ۲۰:۵۲ - شهردار بابل
    🙄🙄

۲۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

چقدر نامه، چقدر نامه رسان!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۳ ق.ظ


به این خبرها خوب گوش کردی؟ دقت می کنی که چه می شنوی؟ داشت راه می رفت برای خودش، یکدفعه جرثقیل افتاد و ... تمام.

داشت راه می رفت. نه زمین دهان گشود و نه از آسمان چیزی به پایین افتاد. راه بند آمد و جمعیت روی هم تلنبار شدند و ...

جوان بود و سالم و ورزشکار. شب خوابید، نیمه های شب، قلبش گرفت و نفسش به شماره افتاد و ...

از این دست خبرها چقدر دور و برمان به گوش می رسد؟ ما چه اندازه به این اخبار توجه می کنیم؟

آیا خدا باید انگشتش را توی چشممان فرو کند که بفهمیم دنیا فقط یک گذرگاه است و ارزش دل بستن ندارد؟! کی و چگونه خواهیم فهمید که از یک لحظه بعد زندگی مان هم آگاه نیستیم و مرگ از رگ گردن به ما نزدیک تر است؟

حتماً باید پیامبری بیاید و امامی و شیخی و ... نه برادر من! فقط کافی است کمی به دور و برمان توجه کنیم. توجه که می گویم یعنی شش دانگ حواسمان را خوب جمع کنیم. پیامبر درونمان، عقل می گوید این همه مثال واقعی و مجسم پیرامونمان اثبات می کند که سر تا پای این دنیا بهایی ندارد مگر آن که بهانه ای باشد برای خیر و نیکی. رفتن مان حتمی است؛ باور کنیم. مسافر، دل به چیزی نمی بندد و از خودش خاطراتی خوش به جا می گذارد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

سلمان پایدار لقب کدام شهید است؟

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۷ ق.ظ


در تمام مدتی که من با شهید محمود پایدار بودم نماز شبش را ترک نکرد و همیشه باوضو بود. برای هر کاری وضو می‌گرفت. وقتی می‌خواست به شناسایی برود، وضو می‌گرفت. وقتی می‌خواست تمرینات صبحگاهی را شروع کند، وضو می‌گرفت. حتی برای سخنرانی، حتی برای غذا خوردن. یک بار قرار بود به اتفاق سردار سلیمانی و سردار رحیم صفوی رأس ساعت 3 بعدازظهر جلسه‌ای تشکیل شود. سردار سلیمانی پرسید: پس پایدار کجاست؟ چرا نیامده است؟ رفتم به سراغش. دیدم کنار تانکر آب نشسته و وضو می‌گیرد. گفتم: سردار سلیمانی خواستند که زودتر به جلسه بیایید، همه در جلسه حاضرند. گفت: هنوز مدتی تا شروع جلسه مانده، در وقت مقرر در جلسه حاضر می‌شوم، ما به خاطر همین نماز است که به جبهه آمده‌ایم.

وقتی موقع نماز می‌شد گاه می‌ایستاد و اذان می‌گفت و با صدای اذان او همه وضو می‌گرفتند و نماز می‌خواندند. گاهی هم موقع نماز به همه‌ چادرها سر می‌زد و با صدای مهربان و پرعطوفتش می‌گفت: رزمندگان اسلام! فدایتان شوم نمازتان را فراموش نکنید.

هیچ‌وقت نشد که شهید پایدار با اصرار از بچه‌ها بخواهد که نماز بخوانند. او یک بار می‌گفت و می‌رفت ولی با شنیدن صدای او کسی نبود که از جایش برنخیزد و وضو نگیرد.

سردار سلیمانی به شهید پایدار لقب سلمان پایدار داده بود، شهید پایدار مثل سلمان فارسی، عابد، صبور، و جهادگر بود.

جواد انصاری‌فر؛ : نماز،‌ ولایت، والدین، ص 25 ـ 24 ـ 23

  • سیدحمید مشتاقی نیا

میخندید، چون ...!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۷ ق.ظ

http://s3.picofile.com/file/8214931876/photo_2007_07_28_16_35_25.jpg


خاطراتی که می خوانید دلنوشته ای از دکتر سید حسین حاجی میرزایی است که به یاد شهید راه دلدادگی، حاج محسن رضایی به قلم آورده است. حاج محسن رضایی از کارمندان بسیجی دانشگاه علوم پزشکی بابل بود که در حادثه اخیر منا به یاران شهیدش پیوست:

فضا ملتهب بود. بعضی رفقای بامرام و بی مرام تنهامون گذاشته بودند...در پیچ و خم اتفاقات ناگوار سالهای دولت اصلاحات که بسبجیها متهم به نظامی گری ، دگم اندیشی، تمامیت خواهی بودند ،خدا خواسته بود تا جمع رفقای وفادار به نظام و رهبری تو دفتر بسیج دانشگاه شکل بگیره. تازه کار بودیم و پراشتباه. ناآشنایی با امور اداری و مالی و کار تشکیلاتی، در کنار وظیفه درس خوندن، باعث شده بود بعضی اوقات ببرم و گاهی هوس کنم قید همه فعالیتهای فرادرسی رو بزنم. تو این بین حضور بعضی رفقا قوت قلب بود. حاج محسن، رفیق شفیق این اوقات بود. لبخندهاش هنوز جلوی صورتم نقش بسته...اون قوت قلب میداد ... با خندیدنش... بسیجی مهربان ما میخندید...تا غم به چهره دوستان نظام ننشینه.

...

بعضی اوقات، ناگزیر از گفتن معایب دیگران میشدیم... شاید اسمش غیبت بود... چندبار که هم کلام با حاج محسن شده بودم و موضوع صحبت، تحلیل رفتار بعضی رزمنده های گذشته میشد....حاج محسن میخندید...با اون لهجه مازنیش میگفت"وه...وه شه...." ادامه نمیداد...میخندید...میخندید تا غیبت نکنه...

...

اردوی جنوب بود...طبق معمول خیلی از اردوهای جنوب دیگه، حاج محسن شده بود بزرگ ما تا با ما همراهی کنه و دست مارو (که مثلا به عنوان مسوول بسیج، مسوول کاروان بودیم) بگیره و کمکمون کنه. خیلی از حضورش قوت قلب میگرفتم. آشناییش با مناطق، کمکش برای حرف شنوی راننده و کارپرداز و آشپز و امثالهم (چه برای تدارکات قبل از اردو و چه برای حین برگزاری اردو) از مسوول کاروان خیلی موثر بود...هروقت نظر متفاوتی با مسوول کاروان داشت با حوصله و صبر حرفمون رو میشنید و بدون اینکه بخواد نظرش رو به کسی تحمیل کنه پیشنهاد خودش رو مطرح میکرد. از این بابت خیلی خیالم راحت بود. دیگه عادت کرده بودم به حضورش در اردوها...غافل از اینکه این حضورش در اردو، باعث دوریش از خونوادش میشه....تو یکی از این اردوها متوجه شدم داره با موبایلش پچ پچ میکنه. ظاهرا دختر حاج محسن دلتنگ باباش شده بود...خجالت کشیدم که باعث زحمتش شده بودم...تلفنش که تموم شد برگشت من رو نگاه کرد و خندید....یه جوری که من احساس نکنم بهش زحمت دادم...یه جوری میخندید تا من هم احساس کنم اون خوشحاله.... همونطور که میخندید به من نگاه کرد و به دخترش گفت "پدر سوخته"... میخندید تا دوستش ناراحت نشه...

....

تو یکی از اردوهای بازدید از مناطق جنگی جنوب، تو ماشین تدارکات با حاج محسن و راننده از بقیه کاروان جدا شدیم تا برای ناهار و اسکان بچه ها زودتر اقدام کنیم. از کنار دشت و تپه های فکه که رد میشدیم یاد خاطراتش افتاد...از عملیات و بچه های لشکر 25کربلا میگفت...به اسم، چند شهید رو نام برد و از اتفافات عملیات و درگیری با بعثی ها صحبت میکرد.به خودم که اومدم دیدم مثل یک راوی قهار داره جنگ رو روایت میکنه.غرق گفته هاش بودم که یهو خندید و ادامه نداد. تو فکرم داشتم مرور میکردم؛ این خاطرات حاج محسن مربوط به سالهای اول جنگ هست، حاج محسن چند سال سابقه جبهه داره؟ چرا تا بحال به این موضوع فکر نکرده بودم؟....حاج محسن خندید تا پیش من سالهای حضورش تو جبهه لو نره...میخندید تا ریا نشه...

...

چندسالی بود که دانشگاه پشت سرهم رشته های دستیاریش رو از دست داده بود و اعتبار علمی آموزش دانشگاه افت کرده بود...چند بار تماس گرفته بود...میخندید و میگفت...فلانی از طرف دانشگاه میاد...این نامه رو داره ...اگر بشه کمک کنید تو پیچ و خم اداری وزارتخونه حق دانشگاه ندیده گرفته نشه...اینارو میخندید و میگفت...آخرش هم با پیگیریهایی که کرد تونست رشته های جراحی عمومی،ارتوپدی و قلب رو راه اندازی کنه... کسی نگفت اگر حاج محسن نمیخندید، درخواست دانشگاه بابل تو پیچ و خم اداری وزارتخونه خاک میخورد و پیگیری نمیشد...حاج محسن ما میخندید و کار میکرد...

...

حاجی! من صورتم خیس اشکه...شما هنوز داری میخندی...دیگه قراره چی بشه...حاجی....؟!!!

...

خدایا! قسمت کن حاج محسن باز هم بخنده...عالمی میگفت، تفسیر "یوم الورود" در این فراز از زبارت عاشورا که میگیم "اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود "،سراشیبی قبر هست... خدایا مقدر کن پسر فاطمه سلام الله علیها باعث بشه حاج محسن ما بازهم بخنده!!!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وارث انتظار

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ


شهید مصطفی صفری تبار

تولد: روستای بیشه سر بابل- 9/3/1367

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: روستای بیشه سر

=اسمش را به عشق شهید چمران، مصطفی گذاشتم. از حالاتش فهمیده بودم که مال آسمان است و زمینی نیست. کمک حالم بود. فرقی نمی کرد که کی باشد و کجا. ماه رمضان پیش از شهادتش زیر آفتاب داغ با زبان روزه کار می‌کرد. از شدت گرما و سختی کار، عرقش در آمده بود و قلبش تند تند می زد.

 دلش نمی آمد دست تنها بمانم.

 

 =نماز شبش ترک نمی‌شد. وقتی که خسته بود و می‌ترسید بیدار نشود، پیش از خواب، نماز شب را به جا می آورد. اگر به آرزویش رسید از همین بیداری ها در دل شب بود و دعای عهد و زیارت عاشورا خواندن بعد از نماز صبح.

 

=زمانی که با هم کار می کردیم موقع نماز که می رسید، تذکر می داد. اگر نمی شد دست از کار کشید برای خواندن نماز اول وقت، اجازه می گرفت. نماز ظهرش را اول وقت می خواند. نماز عصر را می گذاشت بعد از اتمام کار. 

=عشق عجیبی داشت به شهدا. توی سفرهایی که به مناطق عملیاتی جنوب داشت، یک سرزمین، دلش را بدجور هوایی می کرد؛ شلمچه. حالا چه سِرّی توی این علاقه بود، نمی دانم. همیشه وارد مناطق که می شد چفیه ای برمی‌داشت و می‌کشید روی سرش. یک گوشه خلوت پیدا می کرد و می رفت توی خودش.

=اگر قول می داد، پایش می ایستاد. جایی هم که می دید اگر قولی بدهد ممکن است نتواند و بدقولی شود، وعده بیخود نمی‌داد. یک روز آمد و خواست ماشین را ببرد. قول داد که بیشتر از 80 کیلومتر سرعت نداشته باشد. فردای آن روز هم دوباره ماشین را برد؛ اما پیش از رفتنش گفت: «امروز قول نمی دم که از ۸۰ تا بیشتر نرم.»

 

=محرم سال پیش از شهادتش، یک دستگاه پمپ گلاب پاش خریده بود. تاسوعا و عاشورا بیست لیتر گلاب خرید و ریخت توی دستگاه. لابه‌لای دسته‌های عزای سیدالشهدا حرکت می‌کرد و بر سر و روی عزاداران، گلاب می‌پاشید. دوازده لیتر از گلاب‌هایش را نثار عزای حسین فاطمه کرد. کسی چه می‌دانست که قرار است بقیه همان گلاب را برای تشییع جنازه‌ خودش استفاده کنند. این بار گلاب ها را نثار عزاداران فدایی حسین فاطمه کردند.

 

=محرم که می آمد پارچه سیاهی را ورودی در خانه نصب می کرد. داده بود روی پارچه نوشته بودند" آجرک الله یا بقیه الله." 


=بی حجابی سطح جامعه آزارش می داد. این قدر مسئله حجاب را مهم می دانست که در وصیتنامه اش نوشت: «چند توصیه به خواهرانم دارم ... اینکه حجاب را رعایت کنند، چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یک تار موی ناموس آنها را نامحرم نگاه نکند، چه برسد به اینکه بیگانه ها بخواهند نگاه کج به آنها داشته باشند. منظورم از حجاب این است که حتی یک تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید

=هر وقت یا زهرا می گفت، اشک از چشمانش جاری می شد. سعی می کرد جلوی کسی گریه نکند، بغض که می کرد، می رفت توی اطاق. برای خودش مدّاحی می گذاشت و گریه می کرد، تنهای تنها. وقتی بیرون می آمد چشمانش قرمز شده بود و پف می‌کرد. چقدر به روضه حضرت زهرا حساس بود.

=موقع خواستگاری از من پرسید: «ممکنه یه روزی به شهادت برسم! شما با این موضوع مخالفتی ندارین؟  می‌تونید باهاش کنار بیاین؟!» چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم. دوباره که پرسید گفتم: «نه مخالفتی ندارم.»

 همانجا فهمیدم او از جنس زمینی ها نیست.

=اوّلین حقوقش را که از سپاه گرفت، سال خمسی تعیین کرد. دو تا دفترچه حساب پس انداز داشت، یکی مربوط به حقوق و مزایا، دیگری مربوط به هدایا. می گفت: «طبق فتوای مقام معظم رهبری، هدیه خمس نداره.»

 

  =دائم الوضو بود. در هر شرایطی نمازش را اول وقت می خواند. یک روز وقت نماز با لباس کار ماهیگیری و شکار، شروع کرد به خواندن نماز. گفتیم: «بابا! خونه نزدیکه، چند دقیقه دیگه می‌ریم با سر و وضع تمیز نماز بخون.» جواب داد: «وقتی قراره اول وقت باشه، یعنی اول وقت!»

=عادت داشت نماز را با غم و اندوه بخواند و سرش را کج بگیرد. توی نماز از خوف الهی گریه می کرد. وقتی می‌گفتیم: «باید خوشحال باشی که نماز می خونی و با خدا راز و نیاز می کنی!» می گفت: « نمازِ ما در برابر این همه نعمت خدا حداقل سپاسگزاریه. من از اینکه نمی تونم اونطوری که شایسته خداست عبادت کنم، خوف دارم.»

 =از بس لفظ شهید روی زبانش بود بعضی از رفقایش پیامک را با جمله سلام شهید برایش می فرستادند. تا یک روز خودش گفت: «بهم نگین شهید. شاید لیاقتش رو نداشته باشم.»

=با محمد محرابی پناه شده بودند مثل برادر. همه کارهایشان با هم بود. انگار که یک روح باشند توی دو تا بدن. با هم بودنشان تا لحظه شهادت ادامه داشت. این دو تا دوست که لحظه لحظه زندگی شان و پاسداریشان از اسلام و انقلاب را با هم گذرانده بودند در آخر هم دوش به دوش یکدیگر رفتند به معراج...

=محمد و مصطفی همراه با چند نفر از رفقایشان بهمن ماه 89  رفته بودند گلزار شهدای تخت فولاد اصفهان. محمد با گوشی همراه فیلمبرداری کرد. در این قطعه فیلم، مصطفی همین طور که  بین مزار شهدا قدم می زند می گوید: « ... خدا اگه شهادتو قسمتمون نکنه إن شاءالله کنار مزار شهدا باشیم؛ مثل حضور امام زمان، وقتی امام زمان یه جایی حضور پیدا می کنه، اونجا خیر و برکتش زیاد می شه، ما هم اگه – از نظر خودم می گم- کنار شهدا دفن بشیم، شاید از حضور و برکت شهدا، خدا ما رو ببخشه، از گناهامون بگذره، شهدا إن شاءالله تو اون دنیا شفاعتمون رو بکنند.» نمی دانست که رفتنش به همراه محمد به یکسال نمی کشد.

 ان شاءالله توی آن دنیا شفاعتمان را بکنند.

 

=گلوله ای خورده بود به پهلوی محمد. چفیه را بسته بود به کمرش تا جلوی خونریزی را بگیرد. مصطفی وضعیت محمد را که دید حرکت کرد به سمتش. درست لحظه‌ای که در کنار هم قرار گرفتند خمپاره ای نزدیکشان به زمین خورد.

 با هم پریدند این دو تا برادر...

 به قلم مهدی قربانی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تقدیم به عمار عصر سکوت!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۰ ب.ظ


اسم باید با مسما همخوانی داشته باشد و چقدر زیباست نام عمار عمارلو برای طلبه خط شکنی که در اوج تهاجم غفلت زای رسانه های داخلی و خارجی که در توافقی نانوشته در صدد هستند تا زوایای عجیب "عهدنامه برجام چای" را پنهان نگاه دارند، به ناگاه قد برافراشته و زن و فرزندانش را انگار برای مباهله با حامیان متعصب و دلیل نشناس برجام به معرکه جهاد فی سبیل الله آورده است.

در عهدی که برخی می کوشند طلبه های ما را کارمندان حرف گوش کنی باربیاورند که یا باید درس بخوانند و یا روضه و تنها تکلیف سیاسی شان توجیه مسائل روزمره اهالی کوی قدرت و عافیت است، تک تیرانداز جبهه خمینی، مردانه ایستاد و جام زهر برجام را نشانه گرفت تا مباد نام فرزندان خامنه ای در کتاب قطور تاریخ، با خط کوفی ثبت شود.

نعره حیدری عمار ما، ضربت تبر خلیل الرحمان است که بت برجام را درست در روز عید تضرع به درگاه ابلیس سیاه، شکسته و سحر آمون های معبد ذلت و خواری را با دم مسیحایی اش باطل ساخته است.

امروز دل خوشیم که سپاه علی زمان، عمار دارد. عمار ما نشان داد که روحانی یعنی کسی که خدا را بالاتر از کدخدا دانسته و پنج به اضافه یک که هیچ، یک دنیا را بعلاوه هفت آسمان، تنها گذرگاهی برای آخرت می داند.

 عمار می داند که محرم، میوه درخت سقیفه است. او در آستانه غدیر، عزم میدان نمود تا بانگ برآورد که با دستان ظریف نمی توان پنجه پولادین گرگ ها را در هم شکست. عاشورازادگان مکتب اباعبدالله، سمّ ستوران یزید را به جان می خرند اما پرچم هیهات مناالذله خیمه گاه غیرت را در آسمان توحید، بالا نگاه خواهند داشت.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

ای لشکر صاحب زمان آماده باش

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۳۴ ب.ظ


اینجا بوی غربت غروب شلمچه را می دهد.

درست مثل کربلای4.

گردان ها وقتی بر می گشتند هر کسی به دنبال رفیقش می گشت. امروز اینجا وضع کمی دردناک تر است.

اگر آنجا به دنبال دوستانمان می گشتیم، در اینجا زنان جوانی را می بینی که ناباورانه در بهت فرو رفته اند و گویا نایی برای ناله ندارند.

ای کاش کسی بلند شود و نوای مصیبتی سر دهد تا قفل بغض ها بشکند. من از حال و روز غمدیدگانی که این چند روزه مبهوت به یک جا خیره می شوند خوف دارم. مثل این که هنوز این مصیبت عظمی باورشان نشده است. نمی دانم چرا همه سفارش به خاموشی می کنند.

من هم حال و روزی بهتر از دیگران ندارم. مثل این است که یک چیزی در گلویم گیر کرده باشد.

یکی نیست برایمان مصیبت بخواند، مثل روزهایی که در محاصره دشمن گیر کرده بودیم و دیگر امیدی برای آمدن نیروهای کمکی نبود.

بچه ها حالمان خوب است مثل شلمچه.

بوی شهادت دارد آل سعود را خفه می کند.

مطمئن باشید دیری نمی پاید که ما کربلای پنج دیگری را رقم خواهیم زد.

به گمانم باید به آهنگران گفت: یکبار دیگر بسراید: ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش.

سید ابوالفضل نورانی (روحانی کاروان حج)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

من تازه فهمیدم که آقای جنتی نباید به توله سگ های سعودی چیزی می گفت!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۲ ق.ظ

http://s6.picofile.com/file/8214622226/photo_2007_07_26_08_56_21.jpg

http://s6.picofile.com/file/8214622450/photo_2007_07_26_08_56_27.jpg


حجت الاسلام سید ابوالفضل نورانی، از رزمندگان و جانبازان بابلسری در حوزه علمیه قم و از راویان برجسته فرهنگ ایثار و شهادت است. ایشان که در حادثه اخیر منا خود از نزدیک شاهد مظلومیت و غربت زائران وادی دلدادگی بود روز گذشته از مکه، یادداشتی را خطاب به رئیس جمهور نوشت که متن آن را در زیر می خوانید:

بسم اله الرحمن الرحیم

امام خمینی:

اگر از صدام بگذریم، اگر مسأله قدس را فراموش کنیم، اگر از جنایت های امریکا بگذریم از ال سعود نخواهیم گذشت. ان‌شاالله اندوه دلمان را را در وقت مناسب با انتقام از امریکا و ال سعود برطرف خواهیم کرد و داغ و حسرت حلاوت این جنایت بزرگ را بر دلشان خواهیم گذاشت و با برپایی جشن پیروزی حق بر جنود کفر و نفاق و ازادی کعبه از دست نا اهلان و نامحرمان به مسجد الحرام وارد خواهیم شد.

نه روحانی!!

خواهش میکنم در همان ینگه دنیا بمان، ما بی حضور تو راحت تریم. هوای آمریکا به هوای انگلیس نزدیکتر هست بمان همان جا تا ما هم بعد دو سال کمی نفس بکشیم!

آقای رییس جمهور

من یک ایرانی ام

از منا با تو سخن می گویم.

از منای مظلومیت و غربت.

نکند به خاطر ما از آمریکا برگردی.

نمی ارزد که همان روز اول، کام همراهان را تلخ کنی! آخر برای این سفر برنامه ها چیده اند.

مگر 200حاجی شهید چه اهمیتی دارند که حالا باعث به هم ریختن این همه برنامه مهم بشوند.

آخر شما برای ما و عزت ما رفته اید. نکند اگر با سفیر عربستان روبرو شدی اخم کنی! برای دیپلماسی لبخند شما افت دارد.

راستی امروز شنیده ام قصد داری برگردی؟! خدا مرگم بدهد، ای کاش در منا من هم می مردم و نمی دیدم.

شما چه قدر آقایی! چه وزیر خوبی داری که وقتی وزیر بی ادب عربستان سنگ روی یخ ش کرد، حاضر شد به امیر بزغاله کویت رو بیندازد و برای چندتا کشته و مفقودالاثر حاضر شود عزت خودش را خرج کند.

همان وزیر امور خارجه سعودی که پنج ماه قبل در آغاز تجاوز به سعودیها به یمن برایش پیام تبریک فرستاد.

راستی من تازه فهمیدم که آقای جنتی نباید به توله سگ های سعودی در نماز جمعه تهران چیزی می گفت. الان که اینجا هستم می فهمم که اینها چقدر خوبند. خیابانهایشان، ماشین های آمریکای، هتل های با کلاس شان. اینها اصلا به ملخ خور های بادیه شبیه نیستند. از سگ اصفهان هم بیشتر آب یخ می خورند.

شما آمریکا بمانید ما مشکلی نداریم. اینجا حرم است.ثواب دارد حالا که ما هستیم، بگذارید جنازه عزیزان ما هم بماند. چرا شما را به زحمت بیندازیم.

من از امروز مبلغ تدبیر دولت شما هستم....

  • سیدحمید مشتاقی نیا

به بهانه عروج حاج محسن رضایی

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۴۶ ب.ظ

http://s6.picofile.com/file/8214553000/photo_2007_07_25_03_04_58.jpg


نفر سوم از سمت راست، حاج محسن رضایی است که در حادثه منا به جمع یاران شهیدش پیوست.

حاج محسن از رزمندگان قدیمی شهرستان بابل و کارمند دانشگاه علوم پزشکی این شهر بود. دوازده سال پیش برای نخستین بار در اردوی راهیان نور بسیج دانشجویی علوم پزشکی با او آشنا شدم. او مسئولیت کلی کاروان را برعهده داشت. چندبار هم در سفرهای دیگر با ایشان همراه بودم.

شخصیتش برایم جالب بود. با آن همه سوابقی که از روزهای نخست جنگ داشت، حتی در سفرهای راهیان نور که همه به نوعی جوّگیر! می شوند و می خواهند خطی از ارتباط خود با فضای ایثار و شهادت ترسیم کنند، نمی توانستی نشانی از ادعا و خودنمایی در رفتار او پیدا کنی. در اوج مشکلات اجتناب ناپذیری که ممکن است برای هر اردویی پیش بیاید با خونسردی و لبخند دائمی و دلنشینش حوصله به خرج می داد و یک به یک گره ها را باز می کرد. می توانم قسم بخورم که هرگز فریاد ایشان را نشنیدم.

یک بار طاقت نیاوردم و در راه بازگشت از سفر جنوب، بین دو نماز برخواستم و از مدیریت او تقدیر کردم. به دوستان گفتم من خودم سابقه مدیریت اردو به مشهد و قم و تهران و جنوب و ... را دارم. واقعاً مواقعی پیش می آید که بابت مشکلاتی که بر سر راه آدم سبز می شود، مسئول کاروان از کوره در رفته و اعصابش به هم می ریزد. ولی من در تمام طول سفر، رفتار متین و صبورانه حاج محسن رضایی را زیرنظر داشتم و از نوع تعامل او با سایر نیروها و توان مدیریتی اش در حل مشکلات، درس آموختم. این حرف ها را از روی صداقت زدم. حاج محسن با همین اخلاق جبهه ای اش هم توی دل کارمندهای دانشگاه جا باز می کرد و هم بی اغراق مورد توجه و محبت دانشجوها قرار می گرفت. به عبارت دیگر در سفرهای راهیان نور، وجود محسن رضایی نعمتی بود تا نسل جبهه و جنگ ندیده با یکی از مصادیق شخصیت های تربیت شده مکتب عشق و ایثار از نزدیک آشنا شود.

راستی حرف از حاج محسن رضایی که به میان می آید نمی توانم یاد کارهای آقا رضا دادپور (نفر اول عکس از سمت چپ) نیفتم. حاج رضا که خودش البته در مدیریت کاروان های زیارتی، ید طولایی دارد و از رزمنده های باصفای بابلی است تعریف می کرد که در سفرهای اداری به جنوب، گاه برای سهولت عبور از دژبانی ها، پرده های ماشین را می کشید و با ابهتی خاص پیاده می شد و رو به سرباز می گفت: باز کنید، آقا محسن توی ماشین هستن. دژبان می پرسید کدام آقا محسن؟ و حاج رضا هم با همان جدیت می گفت: حاج محسن رضایی! سربازبخت برگشته هم زود می جنبید و راه را برای عبور ماشین آنها باز می کرد. البته گاهی بعضی دژبان های سمج، پشت شیشه می رفتند و به هر زحمتی بود به داخل ماشین سرک می کشیدند و چشمشان به مردی ریزنقش می افتاد که با چهره ای مأخوذ به حیا و لبخندی دلنشین روی صندلی عقب کز کرده است. آن موقع تنها کاری که از دست آقا رضای دادپور بر می آمد این بود که خنده اش را به زحمت کنترل کرده و توضیح بدهد که بالاخره ایشان هم محسن رضایی است!

چند روز پیش که خبر مفقود شدن حاج محسن رضایی به همراه برادرش (حاج علی اصغر) در سفر حج را از دوستان بسیج دانشگاه شنیدم هر لحظه اخبار را تعقیب می کردم تا شاید اطلاعی از ایشان پیدا کنم. از طرفی پیش خودم می گفتم برای کسی که نمونه منحصر به فردی از نسل ایمان و عشقبازی است معراجی بهتر از کعبه دلدادگان، آن هم با لب تشنه، وجود ندارد و از سوی دیگر، حرمان برکت وجود چنین انسان های وارسته ای را یک خلأ و آسیب برای جامعه امروز می دانستم.

برای دکتر مظفرپور که در مکه بودم نوشتم که تنها نقطه امید من به حیات حاج محسن، زکاوت شخصی ایشان است وگرنه دلم چیز دیگری می گوید. دکتر هم البته بنا بر شواهد موجود، حرف دلم را تصدیق می کرد.

حوالی ساعت بیست و سی دقیقه شام یکشنبه، پیام دکتر مظفرپور به دستم رسید که حکایت از پیدا شدن پیکر مطهر این جامانده قافله عشق داشت. دکتر که خود از بستگان ایشان است طاقت نداشت این خبر را به خانواده حاج محسن بدهد و از من هم خواست تا اعلام رسمی از شبکه خبر، موضوع را مسکوت نگاه دارم. دیشب را با یاد این رزمنده جبهه های جهاد اکبر و اصغر به طلوع فجر، گره زدم. روحش شاد و قرین رحمت حق باد. حاج محسن از آن دست انسان هایی است که می توان در وصفش خواند: اللهم انّا لانعلم منه الا خیرا.

امیدوارم مردم و بسیجیان شهر من در استقبال از پیکر این رهرو مخلص طریقت وصال، سنگ تمام بگذارند. اگر می خواهید روح این خادم شهدا را شاد کنید در مراسم تشییع او یاد شهدا را زنده نگهدارید. اگر می خواهید لبخند رضایت بر دل این مرید بی ادعای ولایت بنشانید، مرگ بر آمریکا و مرگ بر آل سعود را همپای لا اله الا الله به زبان بیاورید. اگر به راستی خدایی جز خدای یگانه نیست پس برائت از خدایان و کدخدایان زر و زور و تزویر همان ذکر لا اله الا الله است.

آل خبیث سعود هم بدانند که در معرکه غیرت و حمیّت، آن که انتقام خون زائران خانه خدا را خواهد گرفت، نه لبخند دیپلماسی سوداگران حقارت، که عزم و اراده خیبرشکن بسیجیان امام خامنه ای خواهد بود. جیش علیٍ سوف یعود.

سحرگاه دوشنبه، ششم مهر هزار و سیصد و نود و چهار، شهر مقدس قم

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عاشقان کربلا، بسم الله

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۵ ق.ظ

http://s3.picofile.com/file/8214444092/photo_2007_07_25_03_03_21.jpg


**هیهات منا الذله**

کاروان ویژه فعالان فرهنگی ومذهبی جهت پیاده روی ایام اربعین حسینی مسیر نجف تاکربلا

تحت عنوان:

 

 «سفیران فرهنگی انقلاب اسلامی»

زمان حرکت:۶آذر

زمان برگشت:۱۳آذر

 

مهلت ثبت نام تاپایان۱۳مهر

شماره تماس:09360611500

32330771-32332779

آدرس ستادبابل .جنب مصلی نمازجمعه .مصلی۱۷.مجتمع فرهنگی مذهبی فاطمه الزهرا س

سایت:www.r-karbala.ir

 ستاددائمی پیاده روی اربعین حسینی راهیان کربلا مازندران بابل

  • سیدحمید مشتاقی نیا

از معجزه نماز بی خبریم!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۵ ق.ظ


یک بار فریدون مشایخی، دوست دوران کودکی و سربازی شهید رودباری به من گفت: زمانی که به (پادگان 05) اعزام شدیم، هیچ کدام از سربازان نماز نمی‌خواندند. ما 20 نفر بودیم که در یک گروهان بودیم. روز اول که شهید رودباری سجاده‌اش را باز کرد و نماز خواند همه با تعجب نگاهش کردند. انگار برای اولین بار بود که کسی را در حال نماز می‌دیدند و بعد که رفتار مهربان و مؤدبانه‌اش را هم مشاهده کردند؛ دوستی‌اش را پذیرفتند و جرأت کردند که درباره‌ نماز از او سؤال کنند. افراد گروهان ما به شدت تحت تأثیر صحبت‌ها و رفتارهای شهید رودباری قرار گرفته بودند و او هم از این‌که بنشیند و ساعت‌ها با آن‌ها بحث کند خسته نمی‌شد. رودباری با مهربانی و حوصله به حرف هایشان گوش می داد و سعی می کرد شمرده شمرده به پرسش ها و ابهاماتشان پاسخ بدهد.

این تأثیر به قدری شدید بود که پس از مدتی همه‌ بچه‌های گروهان به نماز خواندن رو آوردند. طوری شده بود که از گروهان‌های دیگر هم پیش ما می‌آمدند تا نماز جماعت بخوانند. شهید رودباری همواره به من می‌گفت: نماز معجزه‌هایی می‌کند که ما بی‌خبر از کنار آن‌ها می‌گذریم و متوجه نمی‌شویم.

خودش طوری به نماز علاقه داشت که وقتی به یادش می‌افتیم، تصویر نمازش جلوی چشممان می‌آید. عجیب نبود که با نماز خواندنش سربازهای دیگر را متوجه خودش کرده بود.

به روایت حمید باغخانی؛ نماز، ولایت، والدین، ص 38 ـ 37 ـ 36

  • سیدحمید مشتاقی نیا

تردد آزادانه شیخ علی تهرانی در خیابان های تهران!! + عکس

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۲ ق.ظ

روز گذشته سایت پارسینه گزارشی را به همراه تصاویر جدید از شیخ علی تهرانی یکی از بلندگوهای سیاه شبکه منافقین منتشر ساخت. گزارش پارسینه را بخوانید و بعد از آن متنی از کتاب روایت آزادگی از انتشارات موسسه روایت سیره شهدا را درباره سوابق شیخ علی تهرانی در عراق آورده ام که می تواند جالب توجه باشد.

فقط این سوال ذهن مرا به خود مشغول ساخته که آیا کسی می تواند یک جمله مبنی بر اظهار ندامت از قول این شیخ فتنه گر بیان کند که لااقل بتوانیم آن را دلیل بر عفو وی بدانیم؟

پارسینه: شیخ علی تهرانی، از روحانیون جنجالی صدر انقلاب در اولین حضور علنی در یک مراسم عمومی در آئین تشییع و تدفین برادر محمد ملکی (اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب) شرکت کرد.

 شیخ علی تهرانی(علی مرادخانی ارنگه­) متولد 1305 شمسی است؛ او که شوهر خواهر رهبرانقلاب است؛ نمایندهٔ مردم استان خراسان در مجلس خبرگان قانون اساسی بود. او از مبارزان انقلابی بود که چندی پس از انقلاب از مخالفان نظام و حزب جمهوری اسلامی شد.

اولین فردی که نسبت به تبار افغانی جلال الدین فارسی(نامزد حزب جمهوری در انتخابات ریاست جمهوری) افشاگری کرد و باعث کنار رفتن جلال الدین فارسی از رقابت ها شد، شیخ علی تهرانی بود.

شیخ علی تهرانی  در سال ۱۳۶۳ از ایران گریخت و در زمان جنگ به عراق پناهنده شد و از تلویزیون عراق به تبلیغ ضد نظام جمهوری اسلامی پرداخت.او در سال ۱۳۷۴ به ایران بازگشت.



کتاب روایت آزادگی، فصل شیخ علی تهرانی

نوروز سال 78 بود که به همراه کاروان پیاده مرحوم ابوترابی برای خواندن دعای عرفه به سمت مرز خسروی حرکت کردیم. آن مرحوم گاهی بعد از نماز میکرفون را دست گرفته و نکات و مسائلی آموزنده را مطرح می‌کرد. یک بار موضوع صحبت ایشان کبر و غرور بود. مثالش را درباره شیخ علی تهرانی زد. گفت: ماه‌های نخست پیروزی انقلاب، روزی شیخ علی به من گفت: آقای ابوترابی این آقایان بهشتی و خامنه‌ای و... را می‌بینی؟! هیچ‌کدامشان تا آخر پای امام نخواهند ایستاد. فقط من هستم که تا آخر با امام و اهداف ایشان همراهی خواهم کرد...! چند سال که گذشت، روزی در اسارتگاه دیدیم که شیخ علی تهرانی در مصاحبه با رسانه‌های رژیم بعث می‌گوید: خمینی اصلاً خدا را قبول ندارد!

شیخ علی تهرانی متولد سال 1309 است. نام اصلی او علی مرادخانی ارنگه بود. او با رژیم پهلوی به مبارزه پرداخت و بارها در این راه به زندان افتاد. برخی آثار مکتوب وی عبارتند از: اخلاق اسلامی، اسلام ضد استثمار، توحید و خداشناسی در مکتب اسلام و... با پیروزی انقلاب اسلامی وی به عنوان نماینده مردم خراسان در مجلس خبرگان قانون اساسی انتخاب گردید. گرایش او به بنی‌صدر و منافقین باعث جدایی او از نظام اسلامی شد. او در سال 1363 ساکن عراق شد و به این کشور پناه برد. او در رادیو فارسی بغداد مشغول به تبلیغات بر ضد جمهوری اسلامی گردید. رژیم صدام با پخش سخنان تند شیخ علی تهرانی که علیه امام خمینی (ره) و جمهوری اسلامی بود، برای شکست روحی اسرای ایرانی در بند استفاده می‌کرد. وی بارها با حضور در اردوگاه‌ها و در جمع اسرا به سخرانی بر ضد نظام اسلامی اقدام می‌نمود. در کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی می‌خوانیم: شیخ علی تهرانی در سال 1363 پس از فرار از کشور، در مصاحبه‌ای با هفته‌نامه اشپیگل به دروغگویی پردخت، از جمله گفت: آقای رفسنجانی به من گفت است که اگر ما عراق را به دست آوریم، دو کشور ما به صورت یک کشور آن هم بزرگ‌ترین صادرکننده نفت، درخواهد آمد. ما جمعاً شصت میلیون جمعیت خواهیم بود و قدرت عظیمی در اقتصاد جهانی خواهیم داشت.[1]

آیت الله مهدوی کنی نیز درباره شیخ علی تهرانی می‌گوید:

«ایشان 19 ساله بودند و من 14، 15 سال داشتم. حجره من پهلوی حجره ایشان بود. یک بار آخرهای شب دیدم که دیوار حجره ما کوبیده می‌شود. گویا کسی محکم به دیوار می‌کوبد. آمدم ببینم چه شده. دیدم که شیخ علی کله‌اش را به دیوار می‌زند. گفتم: علی آقا چه کار می‌کنی؟ گفت: من حاشیه‌های کتاب جامع‌المقدمات را که می‌خوانم درست نمی‌فهمم، سرم را به دیوار می‌زنم تا مغزم باز شود!! و بفهمم البته ما‌آن‌وقت به عمق مطلب پی نبردیم. می‌گفتیم شیخ علی آقا خوب درس می‌خواند، واقعاً هم خوب و زیاد درس می‌خواند، ولی بعدها که این جریان‌ها پیش آمد، فهمیدیم که این آقا از اول غیرعادی بود. ما با شیخ علی آقا سال‌ها مباحثه می‌کردیم، ولی غالباً بحث‌های ما به مجادله می‌کشید و ایشان در مدرسه فیضیه داد و فریاد زیاد می‌کرد و کلمات تندی می‌گفت.»[2]

آیتالله یزدی نیز درباره ایشان چنین گفته است: «از ویژگی‌های حائز اهمیت شیخ علی تهرانی، روح قناعت و سختگیری بر نفس بود. او با یک لقمه نان و پنیر خودش را سیر می‌کرد و بر خلاف عده‌ای در بند غذاهای رنگارنگ نبود. اما شیخ علی تهرانی در همان دوران، متهم به مواضع تند و نامتعادل بود. درباره او این‌گونه شایع بود که به سرعت مواضعش را تغییر می‌دهد و در مواضع جدید نیز با همان شدت و حدّت رفتار می‌کند. آقای مسعودی در وصف این رفتار ایشان می‌گوید: آشنایی ما از مدرسه حجتیه بود. ایشان ابتدا با مثنوی و عرفان و مسائلی از این دست سر و کار داشت... مدتی با این افکار مشغول بود تا ناگهان خبر رسید ایشان مثنوی و حافظه را کنار گذاشته و مدعی است این کتب نجس هستند و آنها را با انبر برمی‌داشت... .»[3]

اگرچه افراد معدود دیگری نیز در لباس روحانیت به خدمت ارتش عراق درآمده و در اردوگاه‌های اسرای ایرانی اقدام به سخنرانی بر ضد انقلاب اسلامی نموده و باعث تضعیف روحیه اسرا می‌شدند؛ اما با توجه به چهره شناخته شده شیخ علی تهرانی، رژیم بعث استفاده بیشتری از او می‌برد. حضور وی در اردوگاه‌ها و سخنرانی و شبهه‌افکنی بر ضد نظام اسلامی با استقبال منافقین مواجه شده و باعث تمسخر اسرای مذهبی توسط برخی اسرای واداده و ضعیف‌النفس می‌گردید. بسیاری از اسرا هیچ‌گاه آتشی را که از سخنان تند و گزنده این روحانی منافق بر سینه دارند، فراموش نخواهند کرد. شبهه معروف حرام بودن نماز خواندن در خاک عراق توسط رزمندگان ایرانی به دلیل غصبی بودن آن! به شیخ علی تهرانی نسبت داده می‌شود. این روحانی‌نمای مدعی اخلاق و باور توحیدی، چشم خود را به روی تمام جنایت‌های فجیع رژیم خبیث عراق در شهرها و کشتار بی‌رحمانه ده‌ها هزار شهروند بی‌دفاع در شهرها توسط موشک‌ها و بمب‌های شیمیایی ارتش و بعث و انفجارها و ترورهای کور منافقان وطن‌فروش، همواره بسته نگاه داشت.

شیخ علی در سال 1374 به ایران بازگشت و از گذشته خود اظهار ندامت نمود. وی به دلیل اظهار ندامت، کهولت سن و از دست دادن مشاعر، از آن سال تاکنون در منزلی در تهران در حبس خانگی به سر می‌برد.

«... شیخ علی پشت تریبون قرار گرفت و قبل از شروع صحبت نگاهی به اسرا انداخت و دستش را روی صورتش گذاشت و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن. بلندگو هم صدای هق‌هق گریه‌هایش را پخش می‌کرد. من باورم شده بود او دارد گریه می‌کند. چون در چند صف اول نشسته بودم، صورتش را بهتر می‌دیدم. همین‌که سرش را بالا آورد و دستش را از روی صورت برداشت، در عین ناباوری دیدم حتی یک قطره اشک بر روی گونه‌هایش نیست! چند لحظه بعد شروع به صحبت کرد و گفت: من از اینکه شما جوونا که باید آینده‌ساز ملت باشین امروز در این‌جا اسیرین و رژیم خمینی شمارو مجبور کرده که به جنگ با برادرای مسلمون خودتون بایین، متأسفم. دولت عراق خواستار صلحه، اما ایران قبول نمی‌کنه و... حرف‌هایش همان حرف‌هایی بود که بارها از تلویزیون عراق شنیده بودیم. سپس مثل همیشه شروع کرد به مسئولان دولت ایران حرف‌ها نامربوط زدن و توهین کردن و اینکه انقلاب خوب شروع شد و اینها دستاوردهای انقلاب را چنین و چنان کرده‌اند. بعد هم یک حال درست و حسابی به عراقی‌ها داد و بعد از کلی تعریف و تمجید کردن از حزب بعث و صدام حسین، از مهمان‌نوازی! آنها نسبت به اسرا تشکر کرد. وقتی پرحرفی‌هایش تمام شد، از اسرا خواست اگر سؤال یا مشکلی دارند، از او بپرسند. ناگهان یکی از بچه‌ها اجازه خواست تا صحبت کند. اسمش خالقی بود. از جا بلند شد و گفت: من بچه تهرون هستم و می‌خوام یه جمله‌ای بگم. شخ علی هم گفت: بفرمایید. خالقی گفت: شما که استاد اخلاق هستین و کتاب اخلاق هم نوشتین، چرا این‌قدر حرف‌های زشت می‌زنین و به مسئولین مملکتی ما توهین می‌کنین؟! شیخ علی گفت: نه! اینا واقعیته. اینا همین‌طورین که من می‌گم. آن اسیر گفت: شما قبل از این جریانات هم همین‌طوری بودی. تو مسجد شاه تهرون هم که سخنرانی می‌کردین، اخلاقتون بهتر از حالا نبود و... عراقی‌ها نگذاشتن او بیشتر حرف بزند.»[4]

شاید تنها خیر شیخ علی تهرانی برای اسرا، اخباری بود که از دهانش می‌پرید و لو می‌داد: «رادیو و تلویزیون عراق قابل اعتماد نبود و پیشرفت‌های نظامی ایران را وارونه نشان می‌داد. شیخ علی تهرانی که می‌آمد، همه چیز را رو می‌کرد و می‌گفت در عملیات خیبر ایران نزدیک پانصد ـ ششصد نفر پشت نیروهای عراقی هلی‌برد کرده و سر عراقی‌ها را بریده بودند! شیخ علی تهرانی می‌گفت: شما این‌قدر نیروی تکاوری پشت نیروهای عراقی پیاده کردید و سپس گفتید بسیجی هستید، آخر بسیجی‌ها رحم دارند، ولی تکاورها رحم ندارند!! ما از حرف‌های او دستگیرمان می‌شد که نیروهای مسلح ما از ورزیدگی خوبی برخوردار بوده و توانایی هلی‌برد را دارند. پس عملیات خیبر عملیات بزرگی بوده است.»[5]



[1]. سایت ویکی پدیا.

[2]. کتاب خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی، تدوین: دکتر خواجه سروی، ص69، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

[3]. سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 10 آبان1390.

[4]. محمد‌حسین منصف، شب موصل، ص241، انتشارات سوره مهر.

[5]. یونس احمدیان، اردوگاه موصل، فرهنگ آزادگان، ص837.

  • سیدحمید مشتاقی نیا