اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فاطمه زهرا» ثبت شده است

زنِ موثّر!

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۲۴ ق.ظ

 

فاطمیه که می شود نمی توانی فقط روضه بخوانی و برای دست و پهلوی شکسته و صورت نیلی دخت پیامبر اشک بریزی و از تأثیر شگرف او در تاریخ سخن نگویی. این فاطمه ای که یک تنه در مسجد مدینه می ایستد و با استناد به کتاب خدا، مدعیان فضل و صاحبان نفوذ را درباره جانشینی رسول وحی به چالش کشانده و درون مایه بی مایه علمی آنان را تا ابد رسوای تاریخ می سازد همان بانوی نجیب و خانه نشینی است که روی خود را از مرد نابینا نیز پوشانده و حیا را اوج ارزش یک زن می داند.

همان فاطمه ای که در شام عروسی، لباس زیبای خویش را به زنی مستمند بخشیده و شادی خود را در گرو شادی دیگران می بیند، همان بانوی جوانی که همپای همسر خویش، افطار سه شب را رضایتمندانه به مسکین می بخشد، فاطمه تاریخ سازی است که پشت در خانه به دفاع از حق شتافته و در بستر بیماری، دشمن حق را به حضور نپذیرفته و روی بر ظالمی که با وساطت علی وارد شد، ترش می نماید؛ تشییع شبانه را می پسندد و مزارش را در گمنامی و بی نشانی قرار می دهد تا همیشه تاریخ، خط نفاق آشکار مانده و حقیقت ولایت دستخوش تحریف غاصبان قرار نگیرد.

زن مسلمان، مظهر حیا و محبت و همسرداری است؛ اما خنثی و منزوی نیست و در سطح جامعه، فعّال و تأثیرگذار است. اسلام تک بعدی نیست و زن مسلمان نیز به رغم توصیه به حفظ حریم، نمی تواند تک بعدی و فرد گرا باشد. رهرو فاطمه اهل سکوت و بی خیالی نیست.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بچه های فاطمه

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۲۸ ب.ظ

کوثر یعنی خیر کثیر، یاد و راه رسول خدا به واسطه فاطمه سلام الله علیها و فرزندان راستینش به تعداد همه شهدای تاریخ و رهپویانشان تکثیر شده است.

سربند یا زهرا ابهت خاصی داشت. رمز عملیات که یا زهرا بود، ناخودآگاه دل ها ترک می خورد و اشک ها پهنای صورت را پر می کرد. عشقشان بود پشت پیراهنشان بنویسند: می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. شیرین ترین زمزمه شان این بیت بود: هان ای شهیدان با خدا شب ها چه گفتید؟        جان علی با حضرت زهرا چه گفتید؟ ذکر یا زهرا از لب هیچ مجروحی قطع نمی شد؛ به خصوص اگر پهلو یا سینه اش زخمی می شد یا زهرا گفتنش تنهایی کوچه های مدینه و غربت شب های بقیع را در خود داشت.

عبدالحسین برونسی رفته بود قابله را خبر کند، نتوانست. دلش شور می زد، توکل کرد. خانمی ناشناس آمد و بچه را به دنیا آورد، اسمش را فاطمه گذاشت و رفت. عملیات داشت به بن بست می رسید. سجده رفت و اشک ریخت و توسل و... صدای خانمی را شنید که راهنمایی اش کرد. بلند شد، قدم ها را شمرد و دستور شلیک داد و ... گره کار باز شد.

راوی خودش سید است. سر ماجرایی با سید مرتضی آوینی دچار مشکل شد و خواست از دفتر و دستک او جدا شود. نامه تندی هم برایش نوشت. شب، خواب حضرت زهرا را دید که در پاسخ شکایت او فرمود: با پسر من چه کار داری؟ چند روز بعد نامه ای از سید مرتضی به دستش رسید که نوشته بود: برای من پارتی بازی شده است! اجدادم هوای مرا دارند.

افتاده بود به جان ضدانقلاب ها. خیلی هایشان را تار و مار کرده بود. سوختش داشت تمام می شد. اگر می نشست شکارش می کردند. بدون بنزین هم سقوطش حتمی بود. همه نگران احمد کشوری بودند. پشت بی سیم می گفت: نگران نباشید، با ذکر یا زهرا خودم را تا پایگاه می رسانم. پشت سر هم یا زهرا می گفت تا بالاخره هلی کوپتر را سالم در پایگاه نشاند.

غلامرضا عالی جانباز انقلاب بود. سال ها قبل از شهادت، در نخستین روزهای پیروزی انقلاب، خواب امیرالمومنین علیه السلام را دید که برای شفا باید برود قم به دیدار امام خمینی(ره). مثل یک تکه گوشت بود و تحرکی نداشت. با هزار زحمت منظورش را به دیگران فهماند. او را بردند محضر امام و توضیح دادند که همه پزشک ها از درمانش ناامید شده اند. امام رحمت الله، پرسید: از جده من فاطمه زهرا هم قطع امید کرده اید؟ به ایشان متوسل شوید و شفا بخواهید. توسل کردند و حاجتشان روا شد.

ایران در گویان حتی سفارت هم نداشت. آیین بسیاری از مردم آن جا هندو است. جمعیت کمی از مردم گویان مسلمان بودند که به دلیل فاصله از کشورهای اسلامی شناخت چندانی از معارف دین نداشتند. گمان می کردند خوب نیست اسم دخترهایشان را زهرا بگذارند. محمدحسن ابراهیمی داوطلب شد و برای تبلیغ رفت به این کشور کوچک و دور دست در آمریکای جنوبی. کاری کرد که حتی هندوها هم به حضرت زهرا ارادت ویژه ای پیدا کردند. وهابی ها که فهمیدند محمدحسن را به شهادت رساندند.

شهید تورجی زاده ارادت خاصی به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت، فرمانده گردان یازهرا بود، هیأت یازهرا را در اصفهان پایه گذاشت، مداح بود و روضه حضرت زهرا را بسیار نجوا می کرد، گردان او بارها با توسل به حضرت زهرا خط دشمن را شکست، در عملیاتی با رمز مقدس یازهرا سلام الله علیها به شهادت رسید، سفارش کرده بود روی قبرش بنویسند "یا زهرا" و نزدیک به سه دهه بعد کتاب خاطراتش توسط انتشارات یا زهرا به زیور طبع آراسته شد.

آخرین حرف هایی که رزمندگان بوسنی از محمدحسین نواب به خاطر دارند سخنرانی و روضه ای بود که به زبان انگلیسی درباره حضرت زهرا برایشان خواند.

بچه های ارتش دلشان برای پیرزن تنها سوخت. رفتند تا در چیدن محصول کمکش کنند. پیرزن گفت: بروم برای کارگران حضرت زهرا هندوانه بیاورم. تعجب فرمانده را که دید توضیح داد: دیشب وقتی از تنهایی خود و شهادت تنها پسرم شکوه کردم خانم فاطمه زهرا سلام الله در خواب خبر داد که فردا صبح کارگرهایم خواهند آمد.

جانباز بود و زجر می کشید. مار شیمیایی، زهرش را در تار و پود وجودش ریخته بود. درد می کشید، سرفه می کرد و دور خودش می پیچید. بی تاب شده بود. حاج عبدالله ضابط آمد به عیادتش. خواب حضرت زهرا را برایش تعریف کرد که پیغام داده بود: چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ صبور باش، درد جانبازی تو که از درد  سینه و پهلوی من سخت تر نیست. بی تابی نکن... اینها را که شنید، آرام گرفت.

سید مجتبی علمدار هم درد داشت. گاهی دراز می کشید و از درد  پهلو که یادگار جنگ بود به خود می پیچید و اشکش در می آمد. می خواستند تسکینش دهند. می گفت: کاری به کار من نداشته باشید، این درد ارث من از مادرم حضرت زهراست. می خواهم به یاد او و با همین درد به آرامش برسم.

کاروان راهیان نور دانش آموزان یزد بدون هماهنگی برای استراحت وارد پادگان آباده شد. تعجب کردند از اینکه همه چیز مهیا بود. انگار از قبل کسی اطلاع داده بود. اصرار که کردند فرمانده گفت که دیشب خواب دیده زائرانی از کوی فاطمه زهرا سلام الله علیها میهمانش خواهند بود.

از عشایر منطقه بود. نشانی پیکر سه شهید را آورده بود. می گفت: مدتی است که استخوان های آنها را در گوشه ای از بیابان دیده ام. هر بار خواستم اطلاع بدهم، نشد. دیشب خواب خانمی را دیدم که گفت: چرا تماس نمی گیری بیایند پیکر بچه هایم را ببرند؟

یک بار کتاب خاطرات شهید ابراهیم هادی را خواند. خاطره ای او را در فکر فرو برد. ابراهیم هادی جنازه یکی از شهدا را بعد از مدتی پیدا کرده و به عقب انتقال داده بود. پدر شهید رفت پیش ابراهیم هادی و خواب پسرش را برای او بازگو کرد. پسرش گله داشت که چرا پیکر مرا به عقب آوردید. آن مدت که پیکرم روی زمین بود و در غربت و بدون مزار بودم، فاطمه زهرا سلام الله علیها بالای جنازه ام می آمد و برایم مادری می کرد ...

ابراهیم هادی از شنیدن این خاطره منقلب شد. پیکرش در کانال کمیل ماند و باز نگشت.

ابراهیم عشریه هم از این خاطره منقلب شد. مدتی در سوریه دنبال پیکرش بودند و اثری از آن پیدا نکردند. یکی گفت: یادتان رفته موقع خواندن روضه حضرت زهرا، ابراهیم چطور گریه می کرد؟ او حالا همدم مادرش فاطمه زهرا سلام الله علیهاست.

یک نکته ای دارد، شهید ابراهیم هادی که گاه به دوستان خاصش توصیه کرده و البته توصیه ای مجرّب و کاربردی است.

می گفت: پیامبر وقتی دید حضرت زهرا سلام الله علیها، غمگین است و فشار زندگی روی دوشش سنگینی می کند آن تسبیحات معروف را به او سفارش کرد ...

هر وقت خسته شدیم و می خواهیم مشکلات از سر راهمان برداشته شود، ذکر تسبیحات حضرت زهرا را بگوییم.

همسر محمدتقی گراییلی با او تماس گرفت و خبر داد دخترشان بیمار است. شهید مکثی کرد و گفت: من که اینجا گرفتارم، اما... مگر اسم دخترمان فاطمه نیست؟ چرا به صاحب این نام متوسل نمی شوید و از او شفا نمی خواهید؟

مصطفی ردانی پور به نیابت از حضرت زهرا، کارت دعوت عروسی اش را انداخت به ضریح فاطمه معصومه، شب عروسی خواب دید بانو با زنهایی نورانی به مجلس آمده و به او می گوید: شما عزیز ما هستی، چرا به مراسم شما نیاییم؟ دلش نمی خواست حالا که مادرشان بی قبر و نشان است از او هم نشانی بماند و ... نماند!

رحمت الله میثمی در همه روضه ها می سوخت و گریه می کرد؛ اما روضه مادر را که می شنید گاه از خود بی خود می شد و از حال می رفت. بعدها به یکی گفت: مگر می شود در بین روضه، مادر را ببینی و خودت را کنترل کنی؟

مصطفی صدرزاده را که می خواستند دفن کنند، وسط آن همهمه و هیاهو و اشک و آه و ذکر و روضه و نوحه، صدای یک نفر بیشتر و بلندتر از بقیه به گوش می رسید. محمد آژند بود که فریاد می زد: سلام به حضرت زهرا برسان. مدتی نگذشت که خودش در دفاع از حرم عقیله بنی هاشم به محضر حضرت زهرا رسید و سلام جاودانه اش را تقدیم نمود.

پدر حسن رجایی فر می گفت: اگر پسرم را از سوریه آوردند که هیچ، اگر نه، هرسال روزهای شهادت بی بی دو عالم برای شهید بی نشانم سالگرد می گیرم. به بهانه او برای غریبی مادرمان اشک بریزند.

عبدالصالح زارع در فاطمیه حال و هوای دیگری داشت. پیراهن مشکی را از تن در نمی آورد. دوست داشت در قم زندگی کند که مزار فاطمه معصومه را به نیابت از فاطمه زهرا زیارت کند. وقتی احساس کرد با حضور در یکی از استان های مرزی می تواند در بزرگداشت ایام فاطمیه و مبارزه با وهابیت، موثر باشد کوتاهی نکرد. پوست تنش از گرما تاول زده بود؛ اما به عشق بی بی می ایستاد و بی وقفه این طرف و آن طرف می دوید و مراسم را هماهنگ می کرد. شاید همین زحماتش بود که باعث شد ایام بزرگداشت خودش با ایام فاطمیه گره بخورد.

سید حسن علی امامی، موقع شناسایی دوربین انداخت و ناگهان ذوق زده شد که دارد کربلا و گنبد آقا را می بیند. بعد حرفش را خورد و قول گرفت تا زنده است کسی چیزی دراین باره نگوید. بعد از آن که خواب حضرت زهرا را دید و برات شهادت گرفت، برای آن که خودش را به عملیات برساند به گریه افتاد و دست به دامان خیلی ها شد تا فرماندهان را راضی کند. بالاخره خودش را به والفجر هشت رساند تا با رمز مقدس یازهرا، به ملاقات مادر بشتابد.

محمد مصطفی پور هم علاوه بر گلوله ای که روی سینه داشت تیری به یادگار بر پهلویش نشست تا با سربلندی به دیدار مادر بشتابد.

آخرین لحظات عمر محمدزمان ولی پور بود. تیر و ترکش روی بدنش جا خوش کرده بود. نفسش بند آمد. حسرت آه و ناله را بر دل زخم هایش گذاشت. به سختی لب هایش را تکان داد: یا زهرا...  یا زهرا...  یا زهرا... دستش را روی سینه اش آورد. سلامی داد و...  رفت.

سید علی اصغر غلامزاده سبزیکار نیز این گونه بود. صدایش را از پشت بی سیم می شنیدند که سه بار به خانم حضرت زهرا سلام داد. مکثی کرد. با صدای سوزناکی گفت: مادر... و رفت.

محمد منیف اشمر قبل از آن که برای عملیات برود، برایش سوال پیش آمده بود که شهادت چگونه است. در خواب، برادرش علی منیف اشمر معروف به قمرالاستشهادیون را دید که به او گفت: شهادت مانند این می ماند که سوزنی به پوستت فرو رود و ناگهان از خوابی عمیق بیدار شوی و خودت را در دامان حضرت زهرا ببینی.

علی رضا جیلان را که از سوریه آوردند فقط یک درخواست داشت. گفته بود: بچه های هیأتی دور تابوتش کوچه باز کنند و به یاد حضرت مادر بر سینه بکوبند.

مرتضی عبداللهی در وصیتنامه‌اش نوشته بود: «سخت است که من سنگ مزار داشته باشم در صورتی که حضرت فاطمه سلام الله علیها بی‌نشان باشد.» هم اکنون مزار خاکی‌اش در قطعه ۲۶ بهشت زهرا هر شب جمعه پذیرای زائرانی است که تربت مرتضی آن‌ها را یاد مظلومیت قبور بقیع و مزار بی‌نام و نشان خانم می‌اندازد.

مجید قربانخانی می گفت خواب مادر را دیدم. پایم که به سوریه برسد هفته بعد میهمان او خواهم بود. با رفتنش موافقت نشد. به حضرت زهرا قسم شان داد و کارش راه افتاد. هفته بعد در محاصره دشمن، چهار گلوله به پهلویش نشست. ذکر یازهرا گفت و رفت و پیکرش مدتی همان جا ماند تا نشانی از مادر بی نشان داشته باشد.

دختر شهید کابلی برای بازگشت پیکر پدر بی تابی می کرد. خواب پدر را دید که گفت: ما این جا میهمان حضرت زهرا هستیم.

رحمت خدا بر پیر خمین که فرمود: سلام ما بر این پاره های تن ملت که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا ندارند.

شهید محمد ابراهیمیان قبل از عملیات خیلی دنبال سربندی می گشت که رویش نوشته باشد یا فاطمة الزهرا. می گفت: من که مادر ندارم. دلم می خواهد بعد از شهادت، خانم فاطمه زهرا بیاید کنار پیکرم بنشیند و برایم مادری کند.

ضدانقلاب، یوسف داورپناه را که به شهادت رساند به مادرش پیغام داد که به مقر دمکرات ها رفته و جنازه یوسفش را تحویل بگیرد. مادر وقتی رسید بدن فرزند رشیدش را قطعه قطعه کرده بودند. گفتند باید همین جا جلوی چشمان ما با دست های خودت دفنش کنی. با دست هایش زمین را کند، انگشت های بریده، اعضا و جوارح و جگر پاره پاره شده پسر را صبورانه به خاک سپرد. این کارها برای یک مادر تنها سخت و ناممکن است. می گفت: خدایا تو شاهدی که در همه آن لحظات بانویی با چادر سیاه بالای سرم ایستاده بود و می گفت: آرام باش، ذکر خدا را بگو، الله اکبر، لااله الاالله بگو...

سید علی اکبر ابوترابی می گفت: سرباز بعثی برای آزار یکی از اسرا که در سلول انفرادی بود، آب می برد و از پشت پنجره صدایش می زد. هوا گرم بود و اسیر، تشنه. تا می رفت نزدیک پنجره، سرباز آب را روی زمین می ریخت و پوزخند می زد. چند روز که گذشت اسیر دید دیگر طاقت تشنگی را ندارد و انگار وقت رفتن است. با خودش عهد کرد که دیگر سمت پنجره نرود و عزتش را حفظ کند. با خانم فاطمه زهرا نجوا می کرد: مثل جگرگوشه ات، تشنه لب به دیدار شما می آیم... سرباز بعثی آمد صدایش زد، اعتنایی نکرد. سرباز بغض کرد و قسمش داد تو را به جان فاطمه زهرا بیا و آب بنوش و حلالم کن! خانم کار خودش را کرده بود. مادر سرباز بعثی به پسرش گفته بود: چه کردی که من پیش دختر پیامبر شرمنده شدم؟ دیشب خواب خانم فاطمه زهرا را دیدم که گفت به پسرت بگو اگر دل اسیری را که درد آورده به دست نیاورد همه شما را نفرین می کنم.

حضرت زهرا ام الشهداست. بانوی بی نشانی که برای همه شهدا مادری کرد، چگونه ممکن است برای فرزند خودش مادری نکند. آنگاه که هلال بن نافع کاسه ای آب به دست داشت. نانجیب را دید که از گودی قتلگاه بیرون می آید. رو کرد به هلال و گفت: دیگر دیر شده، کار حسین را یکسره کرده ام. با تعجب پرسید: تو که کار حسین را یکسره کردی، دیگر چرا بدنت به رعشه افتاده است؟ شنید: در آن لحظات آخر که سر از بدن او جدا می ساختم صدای جانسوزی در وجودم پیچید که جگرم را آتش زد و بدنم را به لرزه انداخت. صدای بانویی بود که از ته دل ناله می زد: غریب مادر حسین ...

  • سیدحمید مشتاقی نیا

بخند سردار!

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۳ دی ۱۳۹۸، ۰۸:۵۶ ق.ظ

See the source image

 

بخند سردار! تو از جنس آسمان بودی.

بخند که به  آغوش آسمان رفتی.

در قهقهه مستانه و در شادی وصولت، جاماندگان قافله عشق را هم دریاب. انّا انشاءالله بکم لاحقون.

همه این بازی ها و آشوب های منطقه فقط برای همین یک لحظه بود. لحظه ای که تو دیگر نباشی، غافلگیرت کنند و ظلمت شب به خیال خام خفاش ها، عالمیگر شود.

ان الله اشتری من المومنین انفسهم؛ همان خدایی که خریدار جان های عاشق پیشه ای مثل توست وعده داد: ان الباطل کان زهوقا.

خون تو هدر نمی رود سردار آنگونه که خون قاسم ها و علی اکبرهای حسین به هدر نرفت؛ آن گونه که خون علی اصغر در آغوش آسمان به امانت ماند و جهانی شد. سلام ما را به عماد برسان، به حاج حسین، به محمدابراهیم، به مهدی و حمید و به همه مردانی که از جنس آسمان بودند.

فاطمیه نزدیک است. سربندهای یازهرای مان را آماده کرده ایم. دشمن می داند نغمه یا زهرا یعنی چه!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

راه گشا

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۵:۴۰ ب.ظ

یک نکته ای دارد، شهید ابراهیم هادی که گاه به دوستان خاصش توصیه کرده و البته توصیه ای مجرّب و کاربردی است.

می گفت: پیامبر وقتی دید حضرت زهرا سلام الله علیها، غمگین است و فشار زندگی روی دوشش سنگینی می کند آن تسبیحات معروف را به او سفارش کرد ...

هر وقت خسته شدیم و می خواهیم مشکلات از سر راهمان برداشته شود، ذکر تسبیحات حضرت زهرا را بگوییم.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

علم مثل شمشیر

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۸:۴۶ ق.ظ

به علم و دانش اهمیت میداد. دنبال این بود که زیرساخت های فکری جامعه را مستحکم کند. شاگرد جذب میکرد و کرسی های علمی را در همه جا بنیان می نهاد. برای دانشمندان احترام ویژه ای قایل بود. شاگردانی را که در گوشه و کنار به رفع شبهات فکری مردم مشغول بودند حسابی مورد تشویق قرار می داد.

اما

راه همانی است که از کرب و بلا می گذرد.

علم بدون معنویت و جهاد معنا ندارد.

می گفت:کسانی که نماز را سبک بشمارند مورد شفاعت ما قرار نخواهند گرفت.

روضه اباعبدالله را برپا میکرد و خودش می ایستاد دم در مجلس. می گفت:مادرمان حضرت زهرا هر جا که روضه حسین برپا شود می آید و به گریه کن ها خوش آمد می گوید.

آمدند که دستگیرش کنند ترس و وحشت راه انداختند. خانه اش را به آتش کشیدند. 

چشمانش خیس اشک شد. دشمن لبخندی زد به خیال آن که سلاله زهرا از دود و آتش ترسیده است.

حرفهایش طعم روضه داشت:من اینجا ایستاده ام. بزرگترها کنار کودکانم هستند. گزندی از آتش به فرزندانم نخواهد رسید. با این حال ترسیده اند و فریاد می زنند. اما چه کشیدند بچه های حسین که تشنه و گرسنه بودند. دیگر پشت و پناهی برایشان نمانده بود. وسط بیابان میان دشمن پست از آتش خیمه ها با پای برهنه به وسط خارها می دویدند. لایوم کیومک یا اباعبدالله ...

  • سیدحمید مشتاقی نیا

عقده دل

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۷، ۰۶:۵۸ ق.ظ

ویژگی ائمه چنین بود که به حرفی که می زدند عمل می کردند و اساساً به کسی توصیه ای نمی کردند که خودشان اهل انجام آن نباشند.

ماجرای رطب خوردن و منع رطب که دیگر تبدیل به یک ضرب المثل شده است. زن به رسول خدا گفت: شما می توانستید همان دیروز که نزدتان آمدم به درخواست من عمل کرده و فرزندم را از خوردن خرما منع کنید، چرا فرمودید بروم و فردا بیایم؟ پیامبر پاسخ داد: چون دیروز خودم رطب خورده بودم نمی خواستم کودکت را از خوردن آن نهی کنم.

علی علیه السلام نیز اینگونه بود. با ساده ترین وضع ممکن زندگی می کرد و بعد از کارگزارانش می خواست که مثل مردم مستضعف زندگی کنند. به داد ایتام و فقرا می رسید و دیگران را به کمک رسانی نسبت به مستمندان تشویق می نمود.

فقط یکجا در تاریخ ثبت شده که علی دیگران را از ارتکاب عملی بازداشت؛ اما خودش نتوانست به آن پایبند بماند. لحضات غسل بدن زهرا بود. علی از دردانه هایش خواست درد بی مادری را درون خویش ریخته و طوری گریه نکنند که صدایشان به همسایه ها برسد؛ اما چیزی نگذشت که صدای ناله علی سکوت و سیاهی شب را شکافت. وقتی دست علی از زیر لباس به بازوی ورم کرده زهرا رسید، دیگر علی قرار از کف داد ...

لحظات شهادت مولا همان لحظات غسل و تدفین فاطمه است. فاطمه بی مزار ماند و مدفن علی نیز در وفاداری به او تا سالها مخفی بود. آنهایی که به ام الشهداء اقتدا کرده و هر شب نوحه سر می دادند: یا فاطمه من عقده دل وا نکردم، گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم ... در چنین روز و ساعاتی، سی و سه سال پیش، والفجر هشت را با رمز مقدس یازهرا آغاز نمودند و در اروند، بزرگترین گلزار آبی دنیا جاودانه شدند و پیکرشان بی نشان ماند.

تمام شهدای مفقودالاثر افتخارشان اقتدا به فاطمه زهراست. 

"سلام ما بر این پاره های تن ملت که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا ندارند." امام خمینی(ره)

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مردم و رأی اشتباه از نگاه فاطمه زهرا سلام الله علیها

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۴۱ ب.ظ

خطبه فدکیه، بیش از آن که درباره فدک باشد درباره حقانیت امامت علی علیه السلام است و از این بابت آن را باید خطبه ولاییه نمایید.

حضرت زهرا سلام الله علیها بارها در سخنرانی معروف خود مرز حق و باطل را درباره جانشینی رسول اکرم(ص) به طور شفاف بیان نموده و پیمان شکنی مردم و غصب خلافت را به یادشان می آورد.

در این بین اما حضرت در عبارتی صریح به علت رویگردانی مردم از راه حق و بیعت با باطل نیزاشاره می کند که بسیار عبرت آموز است:

"آگاه باشید من شما را چنین می بینم که به رفاه طلبی و زندگی راحت متمایل گشته و آن کس که برای زمامداری سزاوار است دور ساخته و به راحتی و آسایش روی آورده و خود را از ضیق و تنگی نجات داده اید!"

اَلا قَدْ أَرى اَنْ قَدْ اَخْلَدْتُمْ اِلَى الْخَفْضِ، وَ اَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ اَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ، وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ، وَ نَجَوْتُمْ من الضّیقِ بالسَّعَةِ...

  • سیدحمید مشتاقی نیا

کوثرآباد!

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۷، ۰۴:۲۱ ب.ظ

محمدتقی سالخورده صبح ها که سوار اتوبوس سرویس سپاه می شد، با این که روی صندلی جا بود، می نشست روی برآمدگی کف اتوبوس تا آن بچه هایی که دیرتر سوار می شوند جایی برای نشستن داشته باشند.

محمد بلباسی سپرده بود اگر به کسی غذا نرسید یا خورد و سیر نشد، سری به او بزند، بعضی ها شاید گمان می کردند لابد او سهمی اضافه تر برداشته؛ اما بعدها مشخص شد محمد غذای خودش را کمی دیرتر می خورد تا اگر کسی گرسنه مانده سهمش را به او ببخشد.

همه متن ها که مقدمه نمی خواهد. گاهی باید صاف رفت سر اصل مطلب. درست مثل شهدا که بی هیچ مقدمه و حاشیه ای، صاف و مستقیم به خدا وصل شدند و نظر کردند به وجه الله.

عبدالصالح زارع را می دیدند که گاه غذای خودش را نمی خورد و کنار می گذارد. بعضی وقتها غذای اضافی دیگران را هم از دستشان می گیرد و جایی می برد. دنبالش را که گرفتند دیدند کودکان یتیم سوری را شناسایی کرده و دلش نمی آید آنها گرسنه بمانند و خودش سر سیر بر زمین بگذارد.

چقدر شهدا شبیه هم هستند. مگر حسن رجایی فر جز این بود که وقتی به او گفتند تو یک بار به سوریه رفته و مجروح شده ای، دیگر بمان و کودکان خودت را دریاب، پاسخ داد: یک روز در حومه شهر حلب، سر بریده طفلی را بالای دیوار دیدم. من چطور شاد باشم و کنار کودکانم خوش بگذارنم در حالی که کودکانی آنجا رنج مظلومیت و حرمان را به دوش می کشند؟

چقدر این گفتار شبیه کلام مصطفی چمران است که می گفت: تا زمانی که کودکی در گوشه ای از قاره آفریقا گرسنگی می کشد من چطور از ته دل شاد باشم و خنده سر بدهم؟

سید رضا ظاهر به خانواده اش عشق می ورزید و گاه تا صدایشان را نمی شنید آرام نمی شد. دل کند و گفت همه را به خدا می سپارم تا حرم عمه جانم بی پشت و پناه نماند.

علی رضا بریری هم کودکی خردسال داشت که به او عشق می ورزید. در آخرین تماس، همسرش مثل همه همسرانی که مردی در سفر دارند به او گفت: مواظب خودت باش و پاسخ شنید: تو باید خوشحال باشی که من در این مسیر قدم برداشتم. می گفت: فرض کن امروز عاشوراست و من باید از حریم زینب سلام الله دفاع کنم.

حالا برویم سر اصل مطلب!

به سوره حمد می گویند ام الکتاب. در نماز، جایگزینی برای آن نیست و حتماً باید روزی ده بار آیاتش را قرائت کنی. این سوره، اما یک دعا نیز دارد که انگار خدا آن را به ما یاد داد که بدانیم مهم ترین دعای زندگی مان همین است: اهدناالصراط المستقیم.

آیه بعد، صراط مستقیم حق را تبیین می نماید: صراط الذین انعمت علیهم. می دانید کسانی که خدا به آنها نعمت عطا کرده چه کسانی هستند؟

"وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَالصَّالِحینَ..." نساء69

مصداق انعمت علیهم، پیامبران و شهدا و صدیقین و صلحا هستند. صراط مستقیم، راه شهداست. خدا هر روز ده بار در نمازهای واجب به ما می گوید که راه شهدا را بروید و یاد آنها را زنده نگاه دارید. ادامه آیه اما پیامی خاص را برایمان در بردارد: "وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً"

چقدر شهدا، رفقای خوبی هستند! شهدا رفقای خوب خدا هستند و دوستی با آنها برای ما بهترین دوستی هاست.

ابراهیم را خلیل الرحمان لقب دادند برای آن که در دوستی اش با خدا، خللی وارد نمی شد. آنگاه که در آتش افتاد یا همسر و کودکش را در بیابان بی آب و علف به امر خدا رها ساخت و یا آن زمان که فرزندش را با دست خود به قربانگاه عشق برد تا لحظه ای که دانست وقت عروج و دیدار خداست به یاد محبوب خویش و برای رضای او خم به ابرو نیاورد.

مهدی آقاجانی از کار بیکار شده بود، روده اش را به خاطر جراحت شدید، بریدند و درد می کشید، نمی شد به جبهه برود و زخمی نشود، تیر و ترکش ها در جانش لانه کرده بود و مدتی را مجبور بود روی تخت بیمارستان یا روی ویلچر سر کند، به خاطر جنگ یا درمان یا کار برای انقلاب چاره ای نداشت جز آنکه همسر و فرزندانی که عاشقشان بود را کمتر ملاقات کند، منافقین گاه در کوچه و خیابان تعقیبش می کردند تا در فرصتی مناسب حقش را کف دستش بگذارند، بعضی خودی ها به او می گفتند افراطی، بعضی غیرخودی ها به او می رسیدند زبان به متلک و طعنه و کنایه باز می کردند و می دانستند او آدمی نیست که در مقابل هجمه به نظام و انقلاب و انقلاب سکوت کند و جوابشان را ندهد، گاه بعضی خانواده ها یقه اش را می گرفتند که تو جوان ما را تشویق کردی به جبهه برود و شهید بشود، کتک هم خورد و ... با این همه، شاد بود و نشاط داشت و ترجیع بند کلامش در مواجهه با همه مشکلات، فقط یک جمله بود: الهی رضاً برضائک ... قبل از کربلای پنج رفت بنیاد جانبازان و پرونده اش را هم معدوم کرد. او به رضا خدا راضی بود و تسلیم امرش، که جام زهر حیات روزمره دنیا را به شربت گوارای حیات طیبه حق بدل ساخت و همنشین اولیای الهی، جاودانه شد.

سیدصادق میرابراهیمی دوست داشت حتی مرگش نیز باعث بیداری دیگران باشد. نفس های آخر را که می کشید، دستی بر محاسن خضابش کشید و لبخند زد و در شمار عبادالله، راضیةً مرضیة تا جنت حق پرواز کرد.

می خواستند محمدرضا داغمه چی را از رفتن به جبهه بازدارند. به کودک خردسالش یاد دادند که شیرین زبانی کند و دل پدر را به خانه گره بزند. موقع وداع وقتی او را به دست پدر دادند، همه چیز دستگیرش شد. اشکی به گوشه چشمش نشست و گفت: فرزند من که از کودکان اباعبدالله عزیزتر و مظلوم تر نیست.

حسین بواس را هم می خواستند با همین حربه از سوریه باز دارند. گفتند: شهید بشوی سرنوشت پسرت چه می شود؟ آهی کشید و گفت: او هم خدایی دارد.

با شهدا رفیق باشیم. بهتر از آنها نصیبمان نخواهد شد که گفته اند رفیق خوب کسی است که دیدنش شما را به یاد خدا بیندازد.

محمد اسفندیاری یک مبنای فکری دارد که در اول وصیتنامه اش بیان می کند: "شما هرگز به مقام نیکوکاران و خاصّان خدا نخواهید رسید مگر انکه از آنچه دوست می دارید و بسیار محبوب است در راه خدا انفاق کنید" و جانش را کف دست می گیرد و از همه علائقش دست می کشد تا به مقام نیکوکاران برسد و در آخرین لحظات توصیه می کند: "بیشتر به فکر یتیمان باشید چون مسئولیت یتیم مسئولیت بزرگی است."

همایون مسکوب چند روز مانده به مطلع الفجر، با خودش خلوت می کرد، غذا نمی خورد و قدم می زد. می گفت: می خواهم ببینم آیا دلم با خدا صاف است و برای رضای او خالصانه به این راه آمده ام یا نه؟ از خدا می خواهم مرا به حال خودم رها نکند تا بتوانم برای اسلام و انقلاب و امام، مفید باشم. موقع عملیات، همراهانش در تله دشمن گرفتار شدند. همایون زودتر از همه بیرون زد و خودش را انداخت روی میدان مین تا راه باز شود. بعد از او شهید شامخی بود که برخاست و رفت بالای مین.

محمدزمان ولی پور سه شبانه روز بیدار بود و آرام و قرار نداشت. موقع بازگشت از خط، ماشینی آمد و درست زیر پای او ترمز کرد، همه دویدند اما او ایستاد و گفت شاید کسی از من خسته تر باشد. خمپاره ای از راه رسید، همان که پیش تر گفته بود خوابش را دیده که رویش حک شده: محمد زمان ولی پور، آمد نشست زیر پای محمدزمان و او را آسمانی کرد. تا بدانیم صدق این حدیث نبوی را که در آخرالزمان، شهادت، بهترین های امت مرا جدا می کند.

مهدی نصیرایی با موقعیتی که داشت می توانست در شهر برای خودش میز و صندلی و پست و مقامی دست و پا کند؛ اما ترجیح داد به خط بزند. شب قبل از شهادتش سپرد که به بسیجی های نسل های بعد بگویید دنیا نتوانست مهدی را از خدا جدا کند.

رحمان شکوهی از جهاد در راه خدا خسته نمی شد. در وصیتنامه اش نوشت: "با یاد امام فریاد الله اکبرم را رساتر می کنم و بر سر فراعنه و طاغوت های زمان فریاد می زنم که ای نابخردان بدانید تشیّع همیشه امامش پرخروش و فریادش کوبنده است و شیعه همیشه امام فریادگرش را در می یابد."

برادرش مصطفی نیز در وصیتامه اش نوشت: "آخرین کلام ما آخرین قطره خون ماست که در راه اسلام ریخته می شود."

سید جواد اسدی، وسط مراسم خواستگاری، بی هیچ رودربایستی گفت: وقت اذان شده، بهتر است نماز اول وقت را از دست ندهیم. خودش قامت بست و بقیه پشت سرش به جماعت ایستادند، تا نشان دهد همه فراز و نشیب ها و کش و قوس های عالم مادی، در کشتزار عبودیت حق ارزش پیدا نموده و به بار می نشیند.

سیدعلی اکبر شجاعیان، همه جاذبه های دنیایی را در اختیار داشت، پول داشت، دانشجوی رشته پزشکی بود، خوش تیپ و خوش اخلاق و دوست داشتنی بود، بهانه ای نبود که او را از دنیا بیزار کند؛ اما دل شیدایی اش را به دیدار یار گره زده بود که نذر می کرد تا از بیمارستان نجات یافته و باز هم خودش را به عملیات برساند.

سید حسن علی امامی، موقع شناسایی دوربین انداخت و ناگهان ذوق زده شد که دارد کربلا و گنبد آقا را می بیند. بعد حرفش را خورد و قول گرفت تا زنده است کسی چیزی دراین باره نگوید. بعد از آن که خواب حضرت زهرا را دید و برات شهادت گرفت، برای آن که خودش را به عملیات برساند به گریه افتاد و دست به دامان خیلی ها شد. بالاخره خودش را به والفجر هشت رساند تا با رمز مقدس یازهرا، به ملاقات مادر بشتابد.

محمد مصطفی پور هم علاوه بر گلوله ای که روی سینه داشت تیری به یادگار بر پهلویش نشست تا با سربلندی به دیدار مادر شتاب کند.

محمد منیف اشمر قبل از آن که برای عملیات برود، برایش سوال پیش آمده بود که شهادت چگونه است. در خواب، برادرش علی منیف اشمر معروف به قمرالاستشهادیون را دید که به او گفت: شهادت مانند این می ماند که سوزنی به پوستت فرو رود و ناگهان از خوابی عمیق بیدار شوی و خودت را در دامان حضرت زهرا ببینی.

علی رضا جیلان را که از سوریه آوردند فقط یک درخواست داشت. گفته بود: بچه های هیأتی دور تابوتش کوچه باز کنند و به یاد حضرت مادر بر سینه بکوبند.

مجید قربانخانی می گفت خواب مادر را دیدم. پایم که به سوریه برسد هفته بعد میهمان او خواهم بود. با رفتنش موافقت نشد. به حضرت زهرا قسم شان داد و کارش راه افتاد. هفته بعد در محاصره دشمن، چهار گلوله به پهلویش نشست. ذکر یازهرا گفت و رفت و پیکرش ماند تا مثل مادر، بی نشان بماند.

دختر شهید کابلی برای بازگشت پیکر پدر بی تابی می کرد. خواب حاج رحیم را دید که گفت: ما این جا میهمان حضرت زهرا هستیم.

رحمت خدا بر پیر خمین که فرمود: سلام ما بر این پاره های تن ملت که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا ندارند.

ضدانقلاب، یوسف داورپناه را که به شهادت رساند به مادرش پیغام داد که به مقر دمکراتها رفته و جنازه یوسفش را تحویل بگیرد. مادر وقتی رسید بدن فرزند رشیدش را قطعه قطعه کرده بودند. گفتند باید همین جا جلوی چشمان ما با دستهای خودت دفنش کنی. با دست هایش زمین را کند، انگشت های بریده، اعضا و جوارح و جگر پاره پاره پسر را صبورانه به خاک سپرد. می گفت: خدایا تو شاهدی که در همه آن لحظات بانویی با چادر سیاه بالای سرم ایستاده بود و می گفت: آرام باش، ذکر خدا را بگو، الله اکبر، لااله الاالله بگو...

حضرت زهرا ام الشهداست. بانوی بی نشانی که برای همه شهدا مادری کرد، چگونه  برای فرزند خودش مادری نکند. آنگاه که هلال بن نافع کاسه ای آب به دست داشت. نانجیب را دید که از گودی قتلگاه بیرون می آید. رو کرد به هلال و گفت: دیگر دیر شده، کار حسین را یکسره کرده ام. با تعجب پرسید: تو که کار حسین را یکسره کردی، دیگر چرا بدنت به رعشه افتاده است؟ شنید: در آن لحظات آخر که سر از بدن او جدا می ساختم صدای غریبی در وجودم پیچید که جگرم را آتش زد و بدنم را به لرزه انداخت. صدای بانویی بود که ناله می زد: غریب مادر حسین ...

  • سیدحمید مشتاقی نیا

پژواک محبت

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۷، ۰۳:۲۰ ب.ظ

هر کار خیری که در این دنیا انجام بدهیم علاوه بر اجر اخروی که نصیب خود می کنیم، انعکاسی از برکات آن عمل نیک در همین دنیا نیز عایدمان خواهد شد.

حضرت زهرا سلام الله علیها خیرخواه دیگران بود. شب عروسی اش وقتی زنی مستمند بر سر راهش قرار گرفت، لباس نو و زیبای عروسی را به او بخشید و خودش لباس کهنه ای که به همراه داشت را بر تن نمود. با این که می توانست همان لباس کهنه را به آن زن محتاج هدیه دهد؛ اما خواست از آن چه که بیشتر دوست دارد(تنفقوا مما تحبون) در راه خدا بگذرد و دل دردمند آن زن را بیشتر خشنود سازد.

پاسی از شب را به نماز ایستاد. موقع دعا که شد اول همسایه ها را از نظر گذراند و خیرخواهی آنان را بر دعای برای خود و خویشانش ترجیح داد.

کودکان فاطمه زهرا وقتی بی مادر شدند، ام البنین به همسری علی علیه السلام درآمد و سعی کرد جای خالی مادر را برای آنان پر کند و برای شان کم نگذارد. نام او فاطمه بود؛ اما از همه خواست که با این اسم صدایش نزنند، مبادا که طفلان معصوم فاطمه با شنیدن نام مادر، داغشان تازه شود.

او فرزندی چون عباس را تربیت کرد که زانوی ادب در مقابل زینب بر زمین می کوبید و فدایی حسین بود و در وفاداری به او، امان نامه دشمن را پاره کرد و حتی یک جرعه آب نیز زودتر از فرزند فاطمه ننوشید.

خبر شهادت چهار فرزند ام البنین را هم که به مدینه آوردند، دغدغه وضعیت و مصائب اباعبدالله را داشت و وقتی خبر شهادت فرزند فاطمه را شنید، به گریه نشست و بی تاب شد.

حضرت ام البنین، پژواک محبت و خیرخواهی و ایثار حضرت زهرا سلام الله علیها بود و محصولی الهی از بذری که او در زمین طاعت و عشق به معبود، کِشت. ام البنین کار و اندیشه نیک حضرت زهرا را در حق فرزندانش جبران نمود. خدا اینگونه پاسخ نیکی های انسان را در همین دنیا به خودش بازمی گرداند.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

فاطمیه، چه کتابی بخوانیم؟

سیدحمید مشتاقی نیا | جمعه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۱:۳۹ ب.ظ

دانشنامه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها - جلد1


جریان شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یکی از سیاسی ترین و البته سرنوشت سازترین حوادث تاریخ اسلام است که شفافیت پیرامون آن می تواند خط بطلانی بر همه انحرافات سیاسی و اعتقادی از صدر اسلام تا کنون به شمار آید.

از این رو، عده ای همواره تلاش کرده اند با تحریف وقایع و ایراد شبهات و جعل حدیث و تشکیک و ... اقدام به کمرنگ سازی و به انزوا کشاندن جریان شهادت صدیقه طاهره سلام الله علیها نموده و از این رهگذر به تبرئه خاطیانی اقدام نمایند که بی اعتنا به حقایق مطرح در واقعه غدیر و جایگاه والای دختر رسول الله(ص) که بارها در کلام نبی اکرم مورد تأکید قرار گرفت، مسیر صحیح اسلام ناب را به انحراف کشانده و سنّت راستین نبوی را غارت نمودند.

در دفاع از وقایع مسلّم تاریخی صدر اسلام که منجر به شهادت جگرگوشه رسول الله و سیده نساء عالم گردید تا کنون آثار گرانسنگی به زیور طبع آراسته شده که در این میان کتاب "دانشنامه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها" را باید یکی از بهترین آثار این حوزه دانست.

این کتاب با نثری روان و قابل فهم برای عموم مخاطبان، با استناد به منابع متقن برادران اهل سنت به اثبات و تبیین واقعه شهادت حضرت زهرا، رنج های آن حضرت و جراحات وارد بر بدن مطهر ایشان، سقط جنین، آتش زدن در خانه امیرالمومنان، جایگاه دخت نبی اکرم در گفتار و رفتار پیامبر و ... پرداخته و مجموعه شبهات مطرح پیرامون این موضوع را با کلامی شیوا و مستند پاسخ داده است.

با توجه به هجمه شبهات تاریخی و اعتقادی، توصیه می شود جوانان شیعه نسبت به مطالعه این کتاب که به قلم زیبای علی لبّاف و توسط انتشارات منیر به چاپ رسیده اهتمام ویژه نشان دهند.

نویسنده اثر در ابتدای کتاب به اختصار مقصود خود را از نگارش آن چنین شرح می دهد:

1- مخاطب دانشنامه، نسل جوان شیعیان می باشد.

2- هدف از نگارش دانشنامه، تحکیم باورهای تاریخی این نسل از شیعیان می باشد.

3- استناد به منابع مکتب خلفا تنها به دلیل رعایت اصول علمی و مناظره و آداب نقد می باشد.

  • سیدحمید مشتاقی نیا

کارگران حضرت زهرا در شاهرود!

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ب.ظ

تابستان ۱۳۶۳ که در شاهرود هنگام آموزش سربازان در صحرا، با مادری به همراه دو دخترش برخورد کردم که در حال درو کردن گندم‌هایشان بودند. فرمانده‌ی گروهان، ستوان آسیایی به من گفت:
مسلم بیا سربازان دو گروهان را جمع کنیم و برویم گندم‌های آن پیرزن را درو کنیم.
به او گفتم: چه بهتر از این! شما بروید گروهان خود را بیاورید تا با آن پیرزن صحبت کنم. جلو رفتم.

پس از سلام و خسته نباشید گفتم: مادر شما به همراه دخترانتان از مزرعه بیرون بروید تا به کمک سربازان گندم‌هایتان را درو کنیم. شما فقط محدوده زمین خودتان را به ما نشان دهید و دیگر کاری نداشته باشید. پیرزن پس از تشکر و قدردانی گفت: پس من می‌روم برای کارگران حضرت فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) مقداری هندوانه بیاورم.

ما از ساعت ۹ الی ۱۱/۳۰ صبح توسط پانصد سرباز تمام گندم‌ها را درو کردیم. بعد از اتمام کار، سربازان مشغول خوردن هندوانه شدند. من هم از این فرصت استفاده کردم و رفتم کنار پیرزن، به او گفتم: مادر چرا صبح گفتید می‌روم تا برای کارگران حضرت فاطمه(س) هندوانه بیاورم. شما به چه منظور این عبارت را استفاده کردید؟ گفت:
دیشب حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به خوابم آمد و گفت: چرا کارگر نمی‌گیری تا گندمهایت را درو کند؟
دیگر از تو گذشته این کارهای طاقت‌فرسا را انجام دهی. من هم به آن حضرت عرض کردم:
ای بانو تو که می‌دانی تنها پسر و مرد خانواده ما به شهادت رسیده است و درآمدمان نیز کفاف هزینه کارگر را نمی‌دهد، پس مجبوریم خودمان این کار را انجام دهیم. بانو فرمودند: غصه نخور!
فردا کارگران از راه خواهند رسید. بعد از این جمله از خواب پریدم. امروز هم که شما این پیشنهاد را دادید، فهمیدم این سربازان، همان کارگران حضرت می‌باشند. پس وظیفه خود دیدم از آنها پذیرایی کنم.
بعد از عنوان این مطلب، ناخودآگاه قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد و گفتم: سلام بر تو ای دخت گرامی پیامبر(سلام الله علیها) فدایت شوم که ما را به کارگری خود قابل دانستی.

منبع: کتاب نبرد میمک، احمد حسینا، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ۱۳۸۱

  • سیدحمید مشتاقی نیا