اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۳۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

به بهانه ارتحال پدر شهیدان شجاعیان

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

سیدعلی‌اکبر شجاعیان

1339: تولد

 


1358: اخذ مدرک دیپلم با معدل 84/17

1364: شرکت در کنکور و پذیرش در رشته پزشکی

1366:  شهادت- کربلای 10- ماووت

¯¯¯

شجاعیان نه در همه آن چیزی است که گفته‌اند و نه در همه آن‌چه که باید گفت. او را باید جست در روایتی فراتر از این مجمل!

¯¯¯

به هر بهانه‌ای می‌آمد سراغ ما. موقع خیارچینی آمده بود کمک. همین‌طور که کار می‌‌کرد، سؤال هم می‌پرسید. ظهر شده بود. گفتم: برو ناهارت دیر می‌شود. لجوجانه می‌گفت: نه باز هم بگویید، می‌خواهم بیشتر اسلام را بشناسم.

¯¯¯

یک گوشه می‌نشست و زل می‌زد به ما. انگار با نگاهش صحبت‌ها را می بلعید. وقتی سؤال می‌پرسید می‌فهمیدم که تا عمق مطلب را درک کرده است. از خیلی‌ها جلوتر بود. به رفقا سپردم روی او حساب دیگری باز کنند. گفتم: این یک بچه استثنایی است.

¯¯¯

 جلسه که تمام شد، شروع کرد به شوخی کردن. چای و نان خشک، بساط پذیرایی‌مان بود. وقتی خوردیم، گفت: این غذاها ما را سیر می‌کند. جواب ما را می‌دهد، ما جواب این غذا خوردن‌ها را چگونه باید بدهیم؟ پانزده یا شانزده سال بیشتر نداشت اما همه را به فکر فرو می‌برد.

¯¯¯

اوایل بعضی‌ها در موردش تردید داشتند و می‌گفتند: فعلاً اعزامش نکنید. به هر زحمتی بود خودش را به جبهه رساند. شخصیت او را که دیدند خیلی‌ها مریدش شدند. اگر خودش می‌خواست بیشتر از این‌ها پیشرفت می‌کرد ولی به جانشینی گردان قانع بود.

¯¯¯

وضع زندگی‌شان خوب بود. پدرش پول تو جیبی خوبی بهش می‌داد، اما همیشه جیبش خالی بود. وقتی شهید شد خیلی از کسانی که سرمزارش می‌آمدند را نمی‌شناختیم. پول توجیبی‌های اکبر، برکت سفره خیلی‌ها بود.

¯¯¯

تا دیدمش رفتم جلو و روبوسی کردم. گفتم مبارک باشد، پزشکی قبول شدید ولی انگار برایش اهمیتی نداشت. با تبسّم گفت: هر وقت شهید شدم تبریک بگویید.

¯¯¯

می‌گفتند: پسرجان تو دانشجو هستی، فردا پس‌فردا می‌شوی آقای دکتر، به خودت برس. می‌گفت: شخصیت انسان به این چیزها نیست. با لباس بسیج هم می‌شود رفت دانشگاه و درس خواند.

¯¯¯

با وضو می‌رفت سرکلاس و بیشتر روزها روزه می‌گرفت... می‌گفت: علم بدون ایمان که فایده ندارد.

¯¯¯

شهید، شهید است. چه فرقی می‌‌‌کند... افشار کار خودش را می‌کرد. سوت خمپاره را که می‌شنید، خیز می‌رفت روی جنازه، داد می‌زد شما چه می‌دانید او سیدعلی اکبر شجاعیان است.

صبح فهمیدیم که او هنوز زنده است. بعدها که بیشتر او را شناختم فهمیدم که جناز‌ه‌اش هم ارزش فداکاری دارد.

¯¯¯

بعضی‌ها که او را خوب نمی‌شناختند برای‌شان سؤال بود. این بچه‌ دانشجوی پولدار وسط خاک و خون آمده چه کار؟!

¯¯¯

خیره شده بود به هلی‌کوپتر انگار اولین بار است که می‌بیند. گفت: این آهن‌پاره ساخته دست انسان است و پرواز می‌کند. انسان خودش اگر بخواهد تا کجا می‌رود؟

¯¯¯

هر بار وقت غذا خورده و نخورده بهانه می‌آورد که سیر شدم و کنار می‌کشید. هرکس با او همسفره می‌شد کیف می‌کرد.

تنها جایی که خودش را بر دیگران مقدم می‌دانست، موقع خطر بود. خودش جلو می‌رفت و نیروها هم پشت سرش، در یکی از عملیات‌ها به خاطر فاصله کم دشمن، بچه‌ها غافلگیر شده و بسیاری از آن‌ها شهید و مجروح شده بودند. روحیه بچه‌ها آسیب دیده بود. اکبر وضعیت را که دید پرید وسط عراقی‌ها و جنگ تن به تن راه انداخت. بچه‌ها هم پشت‌سرش شور گرفتند. بعد از آن، چهل و هفت روز در بیمارستان بستری بود.

¯¯¯

گریه می‌کرد. نیامده می‌خواست برود. می‌گفت: من از شهدا خجالت می‌کشم، از رزمنده‌ها، جانبازها و... نکند جا بمانم. تصاویر جبهه را که می‌بینیم شرمنده می‌شوم. یعنی می‌شود من هم در راه خدا....

خواستم دلداریش بدهم، گفتم: تو در سنگر علم خدمت خواهی کرد انشاءا... . پرید وسط حرفم که هستند کسانی که جسم را درست کنند. من باید بروم روح خود و دیگران را درست بکنم.

¯¯¯

رفته بودم پایگاه شهید بهشتی اهواز، بچه‌ها دوره‌ام کردند که دست و پا و قفسه سینه اکبر شکسته و تنش داغان شده و پایش می‌لنگد؛ اما از بیمارستان فرار کرده  و به جبهه آمده. شما با او صحبت کنید شاید قبول کرد و برگشت.

اکبر که آمد هرچه حدیث و روایت درباره وجوب حفظ جان برایش خواندم اثر نکرد. می‌گفت: نمی‌خواهم تخت بیمارستان را اشغال کنم.. اصرار کردم لااقل برود خانه استراحت کند. گفت: زبان و چشمم که سالم است این‌جا کار دفتری می‌کنم. جای من یک آدم سالم برود خط مقدم، خالصانه حرف می‌زد. اشکم را درآورد. به جای او من تحت تأثیر قرار گرفته بودم.

¯¯¯

نوبت نگهبانی من بود. توی تاریکی صدایی را شنیدم. انگشتم رفت روی ماشه، دلم می‌لرزید. یا گراز بود یا عراقی. باید می‌زدم، تا بجنبم دیدم کسی سرش را لای دستانش گرفته و گریه‌کنان از بین نخل‌ها جلو می‌آید. اکبر بود. اکبر دیوانه، اکبری که از تمام وجودش نور می بارید.

¯¯¯

دو نفر از بچه‌ها وسایل رزمی‌شان را موقع تمرین گم کرده بودند. از نظر قوانین نظامی باید با آن‌ها برخورد می‌شد. دستور داد بازداشت شوند تا به کارشان رسیدگی شود.  غروب رفت پیش آن‌ها و به زور چایی به خوردشان داد. شامش را هم با آن‌ها خورد. هم به قانون عمل کرد هم طاقت نداشت کسی از او دلگیر شود.

¯¯¯

 گردان یارسول (ص)، گردان خط‌شکن بود. هرکس حال و هوای شهادت داشت به زور هم که شده خودش را به آن گردان می‌رساند. آوازه سیدعلی اکبر در بین همه بچه‌های لشکر پیچیده بود. خیلی‌ها دوست داشتند در کنار دانشجوی شجاعی باشند که هم در معنویت پیشتاز بود و هم مغز متفکر طراحی عملیات‌های گردان بود. روزها سرش خیلی شلوغ بود. اما شب‌ها راحت‌تر می‌شد او را دید. به خصوص بعد از نماز شب و قبل از اذان صبح که بی سر و صدا آفتابه‌های دستشویی گردان را یک به یک می‌برد زیر تانکر آب و پر می‌کرد تا به رزمندگان اسلام خدمتی کرده باشد.

¯¯¯

 کربلای 5 نزدیک شده بود. هر آن احتمال داشت دستور عملیات صادر شود. ساعت یازده و نیم شب بیدار باش زد. نیروها که به خط  شدند از همه عذرخواهی کرد و گفت: حالا بروید بخوابید.

ساعت یک و نیم تیراندازی راه انداخت. بچه‌ها تند و سریع به خط شدند. باز هم عذرخواهی کرد. گفت: دیگر تمام شد با خیال راحت بخوابید. یک ساعت بعد بیدارباش زد. گفت:‌این‌بار برای نمازشب بیدارتان کردم.

¯¯¯

یک جاهایی که منع نظامی نداشت پوتینش را درمی‌آورد و پابرهنه می‌شد. می‌گفت: این جا، جای پای شهداست. این خاک سجده‌گاه فرشته‌هاست.

¯¯¯

تا فهمید باز حاج بصیر پشت خط است، خودش را پرت کرد بیرون چادر. این‌طوری راحت‌تر می‌شد حضور او را کتمان کرد. حاجی هم زرنگ بود. خندید و گفت: قایم شدن تا کی؟ بابا اعدامش که نمی‌کنیم، قرار است فرمانده تیپ شود همین.

¯¯¯

ستون پنجم کار خودش را کرده بود. خیلی از بچه‌های گردان یا رسول‌ در ام‌الرصاص جا ماندند. اکبر به شدت مجروح شده بود. تمام تنش غرق در خون بود. نعره می‌کشید و خود را با مشت می‌زد. می‌گفت: من مسئول آن بچه‌ها بودم. ولی توفیق من از آن‌ها کمتر بود. بی‌طاقت شده بود.

¯¯¯

شوخی شوخی از دهانم پرید؛ گفتم: چندماه دیگر جنگ تمام می‌شود و تو می‌روی تهران مطب باز می‌کنی. آن وقت دیگر از این حزب‌اللهی بازی دست برمی‌داری....

رنگش پرید، رفت توی فکر و ساکت ماند. راست گفته‌اند: العاقبه للمتقین.

¯¯¯

 سیدمحمد که شهید شد، خیلی‌ها اصرار کردند در شهر بماند می‌گفتند: خانواده شما دینش را ادا کرده.

می‌گفت: محمد تکلیف خودش را انجام داده،‌ نه تکلیف مرا، وقتی مارش کربلای 10 را شنید دیگر معطل نکرد. نوار وصیت‌نامه اکبر به جای سخنرانی سالگرد محمد از بلندگو پخش شد.

¯¯¯

پاسدار نبود اما لباس سبز پوشید. خوش‌تیپ شده بود. وسط عملیات شوخی می‌کرد، چهره‌اش شاد و بانشاط بود. می‌گفت: دیشب خواب خوشی دیده. خمپاره که کنارش منفجر شد، باز لبانش تبسّم داشت.

¯¯¯

 دیوار مهدیه انگار بزرگ‌ترین دیوار شهر بود. نمی‌دانم چه شد. یک دفعه‌ فرو ریخت. داشتم تعمیرش می‌کردم که گفتند: انسان بزرگی از بین شما خواهد رفت. صبح با خبر شهادت اکبر آتش گرفتم.

¯¯¯

 بی‌خیال عالم، دراز به دراز افتاده بود. انگار نه انگار اتفاقی افتاده، تمیز و آراسته بود. صورتش مثل قرص ماه می‌درخشید. دیگر اثری از خستگی و بی‌خوابی همیشگی در آن دیده نمی‌شد. خیلی ناز شده بود. از حالت عادی‌اش زیباتر به نظر می‌رسید. حیفم آمد نوازشش نکنم. فرصت خوبی بود. آرام دست بردم روی صورتش. مثل همیشه با حیا و محجوب بود. انگار روی پیشانی ‌اش عرق نشسته بود. چه قدر پوستش لطیف شده بود. چه محاسن نرمی داشت. اصلاً چه کسی گفته اکبر از پیش ما رفته؟

¯¯¯

در مکه از خدا خواستم باز هم بچه‌هایم را در خواب ببینم. یک شب علی‌اکبر و محمد کلاسور به دست آمدند به خوابم. گفتند: مادرجان چرا این‌قدر بی‌قراری می‌کنی؟ مگر دنیا ارزشی دارد؟ ما داریم این‌جا زندگی می‌کنیم. هر دو لبخند زدند،‌ دلتنگی نکنید. ما همیشه پیش شما هستیم....

¯¯¯

شش سال است که منتظر بودم. شش سال است که منتظر این عشقم. منتظر این وصالم وصالی که دلم را به آتش کشید. آیا می‌شود از قفس تنگ و کوچک تن رهید؟...

خدای من! شیرینی وصلت چگونه است؟ می‌دانم که تکه تکه شدن و سوختن در راه معبود درد و رنج ندارد، نه! لذت دارد، لذت.

... من سال‌هاست که عاشق مرگ شده‌ام. من سال‌هاست که عاشق کشته شدن در این راه شده‌ام. درست است که با عقل حسابگر مادی جور درنمی‌آید.

فرازی از وصیت‌نامه شهید

به کوشش سیدحمید مشتاقی‌نیا


  • سیدحمید مشتاقی نیا

با آرزوی توفیق برای آقا جلال صدرایی (اکبرین) عزیز

سیدحمید مشتاقی نیا | پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۶ ق.ظ

8klc_photo_2017-07-24_22-15-58.jpg

h6p5_photo_2017-07-24_22-16-09.jpg

98ek_photo_2017-07-24_22-16-17.jpg

q3uo_photo_2017-07-26_08-18-08.jpg

  • سیدحمید مشتاقی نیا

مثلاً تدبیر!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۳ ق.ظ

حتماً باید کارگران اراک کتک مفصلی از یگان ویژه می خوردند، غرورشان جلوی زن و بچه شان شکسته می شد، احساسات عمومی جریحه دار می شد، راه برای سوءاستفاده رسانه های ضدانقلاب باز می شد تا این که بالاخره مسئولان دولتی و قضایی مصاحبه کنند و بگویند تعهدات لازم از مدیران کارخانه جهت پرداخت حقوق کارگران، اخذ شده و در این خصوص دیگر جای هیچ نگرانی نیست؟!

خوب برادر من، وظیفه ات را از اول درست انجام بدهی، می میری؟!

  • سیدحمید مشتاقی نیا

وقتی که باران می بارد ...

سیدحمید مشتاقی نیا | سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ق.ظ

سرکار خانم صمدی، نوه شهید صمدی است که این متن زیبا را به تقریر درآورده است. این متن از آن دست نوشته هایی است که باید با چشم دل خواند و لذت برد:

ظهر تابستون ،هوای گرم شهریور نمیذاره آدم از جاش تکون بخوره .روبروی قاب عکس پدر بزرگم  نشسته بودم .بعضی اوقات ساعت ها میشینم به این عکس نگاه میکنم. همیشه برام سواله چرا رفت؟رفت شهید شه که چی بشه ؟همه میگن برای حفظ کشور برای دینش ناموسش و برای خیلی چیزایی که من سر در نمیارم رفت .

ولی این منو قانع نمیکنه خودم همیشه میگم یک عشقی باید باشه آدم بره جلوی اون همه تانگ و تفنگ و اتیش اونم بدون  هیچ ترسی .این یک  خود خواهیه محضه ادم  زنو با هشتا بچه قدو نیم قدو  ول کنه بره شهید شه . از راه های دیگم میشه رفت پیش خدا  . ولی با این همه پدر بزرگم برام همیشه مقدس ترین فرد دنیاست  برام اسطوره شجاعت و شهامته  .از این فکر اومدم بیرون یک  عکسی همیشه کنار عکس پدر بزرگم  هست .یک شهید خیلی جوون.تو این دوره زمونه ادمایی مثل  سید مجتبی حسینی کم هستن . عکسشو به زیارت عاشورا چسبوندن ی دخترم بغلشه خیلی شبیشه. باید دخترش زهرا باشه .  قیافه مظلومی داره مثل تمام شهدا اینم یک  ارامش خاصی تو نگاشه انگار میدونه میخواد بره پیش خدا. هرچی باشه خدا اینارو انتخاب کرده  افراد خاصین  پاشدم عکسشو  برداشتم گذاشتم تو کیفم  همیشه برای پدر بزرگم  زیارت عاشورا  میخونم.  از این فکرا اومدم بیرون تازه یادم اومد باید ی تحقیقی انجام بدم درباره راهی که انتخاب کردم ببینم میتونم تا اخر ادامه بدم یا نه حرف مادرم درسته .چون تازه چادری شدم باید بیشتر دربارش  تحقیق کنم اماده شدم رفتم سمت کتابخونه مرکزی شهرمون کتابای خوبی داره .دختر خیلی کنجکاو و شیطونی تشریف دارم  تا حدی که مادرم میگه این کنجکاوی کار دستت میده تو راه برگشت .....

تو راه برگشت دوستمو دیدم . از دیدن من با چادر و حجاب و بدون هیچ ارایشی واقعا تعجب کرد نمیتونست باور کنه من همون فاطمه قدیمم .باران بهم گفت:بیا بریم حسینیه کلی باهات حرف دارم .چیشد چادری شدی بخاطر شخص خاصی بود؟ یا واقعا تغییر کردی؟ ولی من از این تغییر یهویی خیلی خوشحالم خیلی بهت میاد.ان شاءالله  برات باقی بمونه .

من_  ان شاءالله .شاید بگم باورت نشه ولی بریم حسینیه تاحالا نرفتم همونجا همه چیو  بهت میگم .

باران  _باشه بریم ولی خیلی بهت میاد خیلی خوب شدی راستی میدونستی خیلی ها برای همین چادرما جونشونو فدا کردن همین الانشم برادران مدافع حرم دارن تو سوریه برای ناموس حضرت زینب( س)  میجنگن میدونستی چادر تنها چیزیه که از مادرمون زهرا به ما خانوما به ارث رسیده حضرت زینب عصر عاشورا نذاشت این چادر کمتر از ثانیه ایی از سرش بیوفته . این چهار قد نشانه شرف و ابرو حیای یک خانومه .

خانوما با چادرشون مدافع عمه زینبن.

حرفاش برام خیلی جالب دلنشین بود پس یک دلیلی که شهدا رفتن  این بود  .....

به یاد ی جمله ایی که تو وصیت یک  شهید خونده بودم  افتادم سیاهی چادرتو از سرخی خون من رنگین تره .

وارد حسینیه عاشقان شدیم الحق که میگن حسینیه عاشقان درسته پنج شهید گمنام  پنج عاشق اینجان و  فضای اینجا رو با وجودشون  خیلی خاص و معنوی  کردن . یاد خوابی که دیدم افتادن که عهد بستم به کسی نگم میترسم اگه بگم بگن دروغ میگه مسخرم کنن....

وارد ضریح شدیم باران  بلند سلام کرد. اول فکر  کردم کسی رو دیده اطراف و  نگاه کردم کسی نبود دیدم دارم باخودش حرف میزنه سر قبر همه شهدا گمنام رفتم فاتحه خوندن  سنشون بود حتما از

دی ان ای متوجه شدن بیشتر ۱۹ ساله هستن  چه جالب همه فرزند روح الله بودن فرزند امام خمینی (ره )

از پیش همشون گذشتم بالا سر شهیدی  که حس کردم میشه باهاش حرف زد واستادم گوشه ی ضریح نشستم ناخودآگاه اشکام سرازیر شد شروع کردم صحبت کردن خیلی گذشت به خودم اومدم دیدم باران  داره با تعجب نگام میکنه وقتی دید متوجه حضورش شدم خندید گفت:والا باورم نمیشه بیا بریم اون طرف  باهم صحبت کنیم از ضریح اومدیم بیرون

 گفتم : باکی سلام کردی ؟

باران  :دوستم !

من : دوستت کیه ؟

باران  :همونی که کنارش نشستم شهید  بود دیگه ؟ تازه براش اسمم انتخاب کردم .

من:باشهید دوست شدی ؟ جالبه اونا که نیستن .

باران : نه دیگه هستن . شهدا همیشه هستن  وجود دارن  کسی که از آرمانش از زندگی دنیویش میگذره برای مردمش همیشه وجود داره. فقط باید چشم بصیرت داشت دیدشون .

من :اهان اره ما که نداریم ان شاءالله خدا میده

باران : ان شاءالله .حالا فاطمه چیشد یهو عوض شدی من مردم از نگرانی ؟

من : نگرانی یا فضولی  ؟

باران  :هردوش ولی دومی بیشتر

من :باشه میگم ولی نپر وسط حرفام اخلاقام هنوز عوض نشدهاااا

باران :خب حالا بگو

من: مسخره کنی یا بگی دروغ میگم میکشمت

باران  :تو هرکاری کنی دروغ نمیگی

چند شب بود پشت سر هم خواب رهبرو میدیدم که میره در خونه ایی  رو میزنه رو سر در اون  خونه پر از گل های رونده و و درخت بود شبیه بهشت بود .ولی تا من نزدیک رهبر میشم رهبر محو مشه  گلا خشک میشن دیگه هیچی شبیه قبلش نبود .‌ تا چند وقت گذشت یک شب بازم  این خوابو دیدم صبحش از مدرسه زنگ زدن گفتن: شماجایگزین فرمانده بسیجی. فرمانده ام این چند وقت  نیست تو دوشنبه ساعت ۸  جاش میری کانون خواهران  حتما با چادر میری  حواست باشه ابروی مارو نبریا خداحافظ . و قطع کرد نذاشت  حتی من یک کلمه ام  حرف بزنم.  یادم اومد من  که چادر ندارم  اخه چرا من.

روزا می‌گذشت شب یکشنبه موقع خواب یادم اومد که ی چادر برای مشهد دوخته بودم دارم ولی  باید میرفتم از خونه خودمون میگرفتم ولی بابا مامان و  همسایه ها چی حالا.  ی کاریش میکنم  . خودم خیلی دوست داشتم چادری شم .و بمونم صبح زود پا شدم رفتم خونه چادرو  گرفتم   همه خواب بودن یواشکی زدم بیرون میترسدم بذارم .خب بلدم  نبودم  هرجوری بود گذاشتم رو سرم حس خیلی خوبی داشتم به چادری بودن عالی بود نگاه همسایه ها برام اصلا مهم نبود. نمیدونم چم شده بود  خیلی حس کردم سنگین رفتار میکردم .حس فوق العاده ایی بود وصف نشدنی بود بعد جلسه مسمم شدم برای همیشه چادری شم . مادرم مخالفت می کرد میگفت میذاری بر میداری ابرومون میره نکن اینکارارو.تو دم دمی مجازی میدونم دخترمو میشناسم .

 ولی من زیر بار نرفتم این آرامش این همه احترام که دیدم این همه متانت تو رفتارمو همشو از چادر گرفتم دیگه حاضر نبودم مثل قبل شم .  نماز خونم شده بودم تازه معنی اسممو متوجه شدم صاحب این اسمو شناختم اینا همه رو چادر بهم داد.دلم نمیخواد  یک لحظه از خودم دورش کنم. نمازو کامل بلد نبودم ولی یاد گرفتم چادر گذاشتن هم  مادر بزرگم یادم داد حس میکنم خدا خواست حضرت زهرا(س )وحضرت  زینب (س)خواستن. تازهم به این درکم رسیدم که شهدا خواستن تا عوض شم. ‌

حرفم تموم شد

باران  داشت گریه میکرد

باران  ‌:فاطمه تو برگزیده حضرت فاطمه ایی(س) ایشون  تورو انتخاب کرده . همه چی بر میگرده به خوابت  خدا داشت راهنمایت میکرد. وای فاطمه تو چیکار کردی که خدا انقد دوست داره

من ارزوی دیدن همچین خواب هایی رو دارم 

من :هیچ کاری نکردم فقط گناه کردم خدا خیلی بخشنده همین .راستی من یک  شهیدو میشناسم. توهم  میشناسیش؟ عکسو از تو کیفم در اوردم نشونش دادم

باران :سید مجتبی ست چیشد ؟دختره تو بغلش  دخترشه .

من: هیچی فقط میخوام این دوست شهیدم باشه

باران : فاطمه خانوم این شهید تورو انتخاب کرد نه تو اونو.خوشا به سعادت. سید خدا تورو به عنوان  دوستش  پذیرفت .فاطمه جان  خوشحالم برات این  شهید هم دوستته هم برادرت .

راست میگفت سید مجتبی برام عین یک  برادره الان که هفت ماه از اون روز میگذره دوستای شهید زیادی پیدا کردم ولی سید مجتبی داداشمه راز دارمه بخاطر برادرم حجابمو بیشتر حفظ میکنم اخلاقمو درست کردم خودمو عوض کردم که از انتخابش شرمنده نشه

تمام سوال هایی که تو ذهنم بودو گرفتم فهمیدم که عشق به میهن و مردماش باعث این همه ایثارو فدا کاری شده .

چند وقتی میگذره من هر وقت  تونستم میرم حسینیه میرم پیش همون شهید میشینم باهاش حرف میزنم سر خاک داددشم تا الان نرفتم ولی همیشه باهاش حرف میزنم و عهد  پیمان خودمو مستحکم میکنم . و همین باعث میشه هیچ وقت نخوام عهدمو پایمال کنم تازه بیشتر  پایبند میشم .

به امید روزی که زندگی شهدا سر لوحه زندگی همه بشه . 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

دغدغه نماز

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ق.ظ

نمی توانست از کنار این مسئله به سادگی عبور کند. توی محل، مسجد باشد و نمازگزار نداشته باشد؟! یک بار که دید در مسجد را قفل زده اند، خیلی ناراحت شد. آمد خانه و یک تکه کارتن را برداشت و کتاب هایش را هم جمع کرد و به مسجد برد. گفتم: پسرم هنوز جای زخم های شکنجه روی تنت باقی است مواظب باش باز شهربانی و ساواک برایت دردسر درست نکنند.

رفت دم در مسجد، بساط کتابخانه را راه انداخت. بعد جایی از مسجد را توانست برای تشکیل کتابخانه در اختیار بگیرد. کتاب های خودش را که آن جا گذاشت، هر چه پول دستش می رسید کتاب می خرید، از دوستانش هم کتاب هایی گرفت و کتابخانه ای کوچک را برای مسجد تشکیل داد. پای جوان هایی که آمادگی جذب برای امور معنوی را داشتند به مسجد کشاند و با همان ها نماز جماعت را در مسجد به راه انداخت.

قبل از این شاید ده نفر هم در آن مسجد نماز جماعت نمی خواندند؛ اما تشکیل کتابخانه و تشویق جوان ها باعث شد نمازهایی با شکوه در آن جا راه بیفتد.

به روایت پدر شهید علی ماهانی، کتاب روز تیغ

  • سیدحمید مشتاقی نیا

رفیق قافله!

سیدحمید مشتاقی نیا | يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ق.ظ

7sz_photo_2017-07-22_10-24-50.jpg


خدا احمدی نژاد را هدایت کند که ماهیت برادری و هم کیشی و زد و بند جناح های نمایشی چپ و راست را برملا کرد.

فرض را بر این بگذارید یکی از اطرافیان احمدی نژاد مرتکب چنین خبطی شده و با یکی از چهره های کریه المنظر وابسته به فتنه عکس می انداخت. الان بر و بچه های زاکانی و بصیرت زده های منحرف یاب با بودجه های سازمانی و نفتی، داشتند خودشان را به آب و آتش می زدند که دیدید بالاخره روح هاشمی را شاد ساخته و دست جریان مردم ستیز و استکباری احمدی نژاد را رو کردیم؟!

الان اما زبان در قفای اصولگرانماهای خودی ستیز گیر کرده و گاه توصیه می کنند بهتر است با شلاق قلم باعث رانده شدن لاریجانی عزیز به دامان آنطرفی ها نشویم. الان همه اهل درایت و جذب حداکثری شده و ضرورت پرداختن به اولویت ها را به یکدیگر گوشزد می نمایند.


  • سیدحمید مشتاقی نیا

درد دل امام

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ق.ظ

امام رحمةالله علیه، شعار جدایی دین از سیاست را حربه دشمنان دین و نشانه نفوذ آنان در بدنه حوزه های علمیه می داند و ضربات متحجرین و مقدس نماهای حوزوی بر پیکر انقلاب و مبارزین انقلابی را بدتر از ضربات دشمنان اسلام بر می شمارد.

حضرت امام خمینی درد دل خود درباره حوزه های علمیه و بعضی از طلاب زمان خویش را این گونه بیان می کند: "در حوزه‏ هاى علمیه هستند افرادى که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدى فعالیت دارند. امروز عده‏ اى با ژست تقدس مآبى چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام می زنند که گویى وظیفه‏ اى غیر از این ندارند. خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه‏ هاى علمیه کم نیست.

طلاب عزیز لحظه ‏اى از فکر این مارهاى خوش خط و خال کوتاهى نکنند، اینها مروّج اسلام امریکایی ‏اند و دشمن رسول اللَّه. آیا در مقابل این افعی ها نباید اتحاد طلاب عزیز حفظ شود؟

استکبار وقتى که از نابودى مطلق روحانیت و حوزه‏ ها مأیوس شد، دو راه براى ضربه زدن انتخاب نمود؛ یکى راه ارعاب و زور و دیگرى راه خدعه و نفوذ در قرن معاصر. وقتى حربه ارعاب و تهدید چندان کارگر نشد، راههاى نفوذ تقویت گردید. اولین و مهمترین حرکت، القاى شعار جدایى دین از سیاست است که متأسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه‏ اى کارگر شده است تا جایى که دخالت در سیاست دون شأن فقیه و ورود در معرکه سیاسیون تهمت وابستگى به اجانب را به همراه می ‏آورد؛ یقیناً روحانیون مجاهد از نفوذ بیشتر زخم برداشته ‏اند. گمان نکنید که تهمت وابستگى و افتراى بى دینى را تنها اغیار به روحانیت زده است، هرگز؛ ضربات روحانیت ناآگاه و آگاه وابسته، به مراتب کاریتر از اغیار بوده و هست .

در شروع مبارزات اسلامى اگر می خواستى بگویى شاه خائن است، بلافاصله جواب می شنیدى که شاه شیعه است! عده ‏اى مقدس نماى واپسگرا همه چیز را حرام می دانستند و هیچ کس قدرت این را نداشت که در مقابل آنها قد علم کند. خون دلى که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی هاى دیگران نخورده است. وقتى شعار جدایى دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردى و عبادى شد و قهراً فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست [و] حکومت دخالت نماید، حماقت روحانى در معاشرت با مردم فضیلت شد.

به زعم بعض افراد، روحانیت زمانى قابل احترام و تکریم بود که حماقت از سراپاى‏ وجودش ببارد و الّا عالم سیّاس و روحانى کاردان و زیرک، کاسه‏ اى زیر نیم کاسه داشت‏." صحیفه امام، ج‏21، ص: 279ش

مقام معظم رهبری نیز در بیانات خود با اشاره به خون دلی که امام امت از دست روحانیون فاسد خورد، خطر آخوند های درباری را از خود دستگاه های فاسد بیشتر می داند:
"آخوندهای وابسته‌ی درباری که این همه در بیانات امام عزیز از آنها به بدی و نفرت یاد می‌شد، به اسلام و مسلمین خیلی خیانت کردند. امام سجاد(ع) به یکی از اشخاص نام‌آور زمان خود فرمود: «می‌بینم گردن خودت را برای ستمگران محور آسیاب قرار دادی، تا آنها مظالمشان را بر گرد محور گردن تو بگردانند و با تکیه به تو، به مردم ظلم کنند» (۱) آن عالمی که توجیه‌کننده‌ی ظلم دستگاههای فاسد باشد، از خود آن دستگاه ها خطرناکتر است. آن روحانیتی که مبتنی بر اهداف استکبار عمل کند، زشت‌ترین و پلیدترین ایادی او به حساب می‌آید؛ چون با ظاهر حق، باطن باطل را ترویج می‌کند'.۱۳۶۸/۰۴/۰۴ بیانات در مراسم بیعت طلاب و روحانیون
  • سیدحمید مشتاقی نیا

این خون در رگهای ماست

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۲ ق.ظ

شهید حسن حسین پور

تولد: قزوین 20/2/1361

شهادت: درگیری با عناصر گروهک پژاک- ارتفاعات جاسوسان سردشت- 13/6/1390

مزار: امامزاده حسین قزوین

=از اولش هم برای ما نبود. انتخاب شده بود. انگار که امانتی بود دست ما. پنج شش ماهه بود. داشتم شیرش می دادم که خوابم برد. توی خواب دوتا سید بزرگوار را دیدم که به سمتم آمدند. یک قرآن دادند و گفتند این را بگیر تا حافظ کودکت باشد تا به موقعش.

=با برادرش یک مدرسه می رفتند. پول تو جیبی هر روزشان را می دادم تا توی مدرسه چیزی بخورند. یک روز، برادرش زودتر از مدرسه آمد. دل نگران شدم. دم در خانه ایستاده بودم که پیدایش شد. سبزی آشی زیر بغل، می ریخت و می آمد. وقتی به من رسید گفت: «پول تو جیبی‌ام رو نخوردم. رفتم سبزی گرفتم با هم آش بخوریم.»

=خانه مان تا مسجد دو تا میدان فاصله داشت. پیاده می رفت و می آمد. زمستان و تابستان هم نداشت. مقید به نماز جماعت بود.

=خانواده مان به لطف خدا تمکن مالی خوبی دارند. به راحتی می توانست برای خودش کار و باری دست و پا کند. این کار را نکرد. یک روز آمد و گفت علاقه به سپاه دارم. وقتی آزمون داد، هم تکاوری قبول شد هم دانشگاه امام حسین علیه السلام. گفت: «من دنبال کار پشت میزی نیستم باید برم تکاوری.»

=سال خمسی مان که می رسید. قلم و کاغذش را برمی داشت. می رفت طبقه چهارم خانه دور از شلوغی و سر و صدا شروع می کرد به حساب و کتاب کردن. اجناس خانه را می نوشت. خمسشان را در می آورد. بعد هم می برد دفتر مرجع پرداخت می کرد. توی زندگی خودش هم که وارد شد حواسش به پرداخت خمس جمع بود.

=خودش را خادم شهدا می دانست. نه که روی زبانش باشد. در عمل خادم بود. یادم نمی رود که چقدر برای زنده کردن نام چهار شهید روستایمان زحمت کشید. با وجودی که بعضی از این شهیدان خانواده داشتند و به طور طبیعی باید پیگیر این مسائل می بودند؛ اما حسن به این چیزها فکر نمی کرد. هدفش چیز دیگری بود. کلی به این در و آن در زد تا توانست عکس هایشان را جمع کند. بعد هم با هزینه خودش داد از عکس شهدا تابلویی درست کردند، گذاشت توی مسجد روستا.

 

=نظراتش را رک و پوست کنده می گفت. حرف انقلاب و نظام که می شد با کسی رو در بایستی نداشت. اگر اعتراض کسی را می دید روشنگری می کرد و می گفت: «زحمت زیادی برای انقلاب کشیده شده، اگه یه مسئولی کارش رو درست انجام نمی ده، نباید پای انقلاب گذاشت.»

توی بحث های سیاسی صاحب نظر بود. وقتی حرف از رهبری می شد داغ می کرد. ولایت فقیه خط قرمز بود برایش. تاب نمی آورد کسی بخواهد ناروا چیزی در مورد امامش بگوید. هیچ وقت نشد بگوید آقای خامنه‌ای. همیشه ورد لبش امام خامنه‌ای بود.

سخنرانی آقا که پخش می شد انگار حکومت نظامی باشد. همه خانه را ساکت می کرد. میخکوب می نشست جلوی تلویزیون.

=اهل کتاب بود. بعد از پر کشیدنش همین کتابها برایمان یادگار مانده. هم خودش می خواند هم برای دیگران می خرید. هر جا که می رفت اگر می خواست برای کسی هدیه بگیرد، این هدیه یا کتاب بود یا نرم افزار. زمانی که نامزد کردم رفته بود قم. وقتی برگشت برایم چند تا کتاب تازه چاپ خریده بود. کتاب هایی در مورد ازدواج و تربیت فرزند.

=حساسیت عجیبی داشت به حلال و حرام بودن چیزی که می خورد. کلی سؤال می کرد که مثلاً فلان میوه یا غذا از کجا آمده؟ کی آورده؟ اگر می فهمید از طرف کسی است که مالش شبهه ناک است نمی خورد. ما را هم نمی گذاشت بخوریم.

=اول وقت نماز صبحش را می خواند. نمی خوابید. شروع می کرد به قرآن خواندن. اول سوره یاسین و بعد هم سوره واقعه. قرآنش که تمام می شد، تازه نوبت زیارت عاشورا بود. به ما هم بیداری بین الطلوعین را سفارش می کرد و می گفت: «تازه این موقع روزی ها تقسیم می شه هرکی بخوابه روزی اون روزش رو از دست داده...»

=مدل موهایش، سبک و رنگ لباس هایش ساده ساده بود. حتی شبی که خواستگاری رفت همان لباس های همیشگی اش را اتو کرد و پوشید. خیلی تمیز و زیبا. می‌گفت: «اگه کسی منو بخواد باید همین طوری بخواد.» شب عروسی اش هم که شد زیر بار کراوات زدن نرفت. ساده و بی آلایش نشست روی تخت دامادی...

=رفته بودند زاهدان برای شناسایی.  همرزمانش چند دقیقه فیلم از حسن گرفته اند. هنوز هم کلیپش را داریم. دوربین که به حسن می رسد می گوید: «بگذار همه بدانند سربازان خمینی هنوز زنده اند. نمرده اند

آنان که مانده اند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند. ما نیز ادامه دهنده راه شهدا خواهیم بود.»

ما نیز ادامه دهنده راه شهدا خواهیم بود؟

=دلش را با عشق امام شهیدان، حسین(ع) پیوند داده بود. توی محرم و مجالس عزای سید الشهدا طوری به سینه اش می کوبید که می گفتیم الان است جناق سینه اش بشکند. عاشق بود. مزد عشق بازی اش را هم تمام و کمال گرفت.

=جنازه اش که آمد. تیر درست خورده بود به همان جایی که محکم می کوبید. سند عشقبازی اش امضا شد، با خونش...

=سنگ کلیه ای که با سنگ شکن درمان کرد بود دوباره سراغش آمد. درست پیش از رفتنش به منطقه. گفتیم: «نمی خواد بری، همین بهونه خوبیه برای نرفتن.» ناراحت شد و گفت: «چی می‌گین. خیلیا اونجا دست و پاشون رو دادن، حالا من سنگ کلیه‌م رو بهونه کنم.» رفت دنبال دوا و درمان.

= یک ساعت و نیم مانده بود تا شهادتش. مادرم با گوشی همراهش تماس گرفت. سفارش کرده بود که مواظب خودت باش. با شعر ترکی گفته بود: من حسینم نه غمیم یاوریم آلاّه دی منی- من حسینم چه غم دارم که خدا یاور من است-. بعد هم خنده‌ای کرده و گفته بود: «من پنج شنبه میام.»

راست می گفت. آمد اما با سینه ای خونین...

=وقت دفنش پدرم رفت توی قبر. گفت: «خودم باید بذارمش توی قبر.» صحنه عجیبی بود. یاد روزهایی افتادم که مأموریت می‌رفت. همیشه پیش از رفتنش دست و پای پدر و مادر را می بوسید. حالا بابا انگار  می‌خواست تلافی کند. وقتی جنازه را توی قبر گذاشت از میان کفن پاهای حسن را بوسید.

 

  • سیدحمید مشتاقی نیا

این بانگ آزادی است، کز خاوران خیزد

سیدحمید مشتاقی نیا | شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۶ ق.ظ

یکی از مهم ترین اهداف تشکیل جمعیت فدائیان اسلام توسط روحانی شهید سید مجتبی نواب صفوی، امر به معروف و نهی از منکر بود. برای انجام تکلیف امر به معروف و نهی از منکر روش های مختلفی وجود دارد که این گروه به فراخور شرایط و موقعیت اجتماعی و فرهنگی از آن روش ها بهره می گرفتند.

یکی از اقدامات جمعیت فدائیان اسلام در راستای امر به معروف و نهی از منکر، ترویج فرهنگ نمازخوانی و توجه دادن جامعه به اهمیت نماز و در نتیجه آن اشاعه تفکر توحیدی بود. اعضای فدائیان اسلام با یکدیگر عهد بسته بودند که هنگامی که زمان اذان فرا می رسد در هر نقطه ای که قرار دارند، بایستند و با صدای بلند اذان بگویند. اذان گفتن علنی در خیابان، آن هم در دهه سی که فضای جامعه در دوران سرسپردگی زمامدارن حکومت و خودباختگی فرهنگی لایه هایی از جامعه نسبت به تمدن پوشالی غرب قرار داشت، اقدامی شجاعانه و تأثیرگذار محسوب می شد. شاید امروز هم که در شرایط حاکمیت دینی قرار داریم خیلی ها خجالت بکشند که در خیابان و کوی و برزن بایستند و بخواهند با صدای بلند اذان بگویند. اما نیروهای مؤمن جمعیت فدائیان اسلام در آن سال ها بی توجه به نگاه پرسش گر و تحقیرآمیز و گاه تمسخر و رفتار توهین آلود برخی رهگذران، با امید به جلب رضایت الهی و عمل به تکلیف شرعی خود، قامت راست کرده و با صدایی رسا اذان می گفتند.

اذان گفتن علنی در معابر و گذرگاه ها دست کم سه فایده را به دنبال داشت. یکی این که باعث می شد اهل نماز یادشان بیاید که وقت عبادت است. دیگر آن که افرادی که دچار ضعف ایمان هستند با دیدن شهامت و عزم گوینده اذان، نسبت به اظهار دین و عقیده خود استحکام و اراده قوی تری پیدا نمایند. فایده دیگر هم آن بود که اهل گناه و معصیت سعی می کردند در آن لحظات دست از رفتار شرم آور خود کشیده و گوشه دنجی را برای خود پیدا کنند.

شهید نواب صفوی به نماز عشق می ورزید و این نگاه را به همه یارانش منتقل کرده بود. او نغمه دلنواز اذان را مقدمه ای برای بیداری فطرت ها و انس با خالق یکتا می دانست. همین نگاه بود که شاید نواب صفوی و یارانش را بر آن داشت تا در هنگامه وداع با این دنیای خاکی، قبل از آن که توسط دژخیمان سفّاک شاه، تیرباران بشوند، باز هم با صدایی رسا و فریادی کوبنده، بانگ ملکوتی توحید را سر داده و از عمق جانشان طنین دشمن شکن اذان را بر زبان جاری کنند.

بر اساس خاطرات آقای محمد مهدی عبدخدایی از یاران جمعیت فدائیان اسلام، ویژه نامه یالثارات الحسین علیه السلام

  • سیدحمید مشتاقی نیا